پرسش‌هاي قرآني جوانان (9)

فلسفه احکام و تربيت

(انبياء و اهل‌بيت:)

 

 

 

 

 

 

 

جمعي از پژوهشگران قرآني زير نظر

دکتر محمد علي رضايي اصفهاني

 
پرسش‌ها:

 

فصل اول: پيامبران و اقوام پيشين

آيا لقمان حكيم پيامبر الهي بوده است؟

اگر حضرت آدم سطح فکري بالايي داشته، پس چه طور شد که نسلهاي او غار نشين شدند؟

فلسفه دستور خداوند به بني‌اسرائيل در مورد كشتن همديگر چيست؟

محل خلقت اوليه آدم7 بهشت بوده يا زمين و يا کرات ديگر؟

آيا صائبين پيامبري داشتند؟

منظور از ميمون شدن گروهي از يهوديان در آيه 65 سوره‌ بقره چيست؟

آيا هامان عصر فرعون بوده يا هامان دستيار پادشاه بابل بود؟

در مورد تفسير آيات 94 و 95 يونس و پرسش از مسيحيان توضيح دهيد.

منظور از اسماء در سوره‌ بقره آيه 31 چيست؟

ملائکه از کجا مي‌دانستند که انسان روي زمين فساد مي‌کند مگر قبل از آدم انسان‌هايي بوده‌اند؟

حضرت آدم7 چگونه با خدا ارتباط برقرار مي‌کرد؟ و آدم و حوا: چگونه با هم حرف مي‌زدند؟

آيا نتيجه پيوند آدم و حوا فقط «هابيل» و «قابيل» بودند يا فرزند ديگري هم داشتند؟

 

فصل دوم: اهل‌بيت:

 اهل‌بيت: علومشان را از قرآن يا پيامبر9 فرا گرفته‌اند يا علم
لدني است؟

تفسير آيه 42 سوره آل ‌عمران و رابطه آن با برتري مريم3 و فاطمه3 چيست؟

علت پرسش فرشتگان در مورد حضرت آدم7 با توجه به وجود نور اهل بيت: در آن‌ها چيست؟

اولين انسان، آدم7 يا پيامبر9 و ائمه: است؟

آياتي که در مورد اهل بيت: است کدام است؟

آيا ائمه: معجزاتي داشته‌اند، تفاوت معجزات ايشان با معجزات پيامبران در چيست؟

چرا قيافه‌ي امامان: زيباتر بوده است؟

آيا حق مقدم است يا مصلحت؟

کتاب‌هايي در مورد حضرت امام حسين7 و زينب3 معرفي کنيد؟

چرا ما اسامي عربي از جمله نام اهل‌بيت را از عربي به فارسي برنگردانيم و يا اصلاً استفاده نكنيم؟

فصل سوم: جهان آخرت

نکير و منکر چه موجوداتي هستند و آيا در قرآن به آن‌ها اشاره شده است؟

آيا در بهشت درجات انسان بالا مي‌رود يا نه؟

آيا در بهشت و رستاخيز بازجويي مي‌شود يا نه؟

اگر خدا سريع‌الحساب است، چرا يک روز قيامت پنجاه هزار سال
طول مي‌کشد؟

فصل چهارم: تربيت و اخلاق

خداوند مصلحت ما را مي‌داند، پس چرا ما دعا كنيم؟

چرا خداوند ما انسان‌ها را آزمايش مي‌کند؟

راه‌هاي از بين بردن گناهان چيست؟

فلسفه‌ي بلاها از نظر اسلام چيست؟ آيا ميان بلا و گناه رابطه وجود دارد؟

آيا تقاضاي مرگ کردن گناه يا کفر است؟ اگر گناه است پس چرا حضرت زهرا3 تقاضاي مرگ نمودند؟

 در مورد گناهان زبان ما را راهنمايي كنيد

چگونه از مشكلات و سختي‌ها لذت ببريم؟

وظيفه پدر و مادر در تربيت فرزندان چيست؟

فصل پنجم: مراسم حج

«صفا» و «مروه» در کجا واقع شده و وجه نامگذاري آن چيست؟

منا به چه معناست و در کجا واقع شده و چرا حاجيان در آن‌جا سه روز توقف مي‌کنند و اسرار آن چيست؟

مقصود از سنگباران شيطان (رمي‌جمرات) چيست و چه اسراري دارد؟

مقصود از مشعر و توقف شبانه در آن چيست و چه اسراري دارد؟

چرا در جريان خرابي کعبه به دست حجاج ماجراي اصحاب فيل تکرار نشد؟

فصل ششم: احکام و فلسفه‌ آن

تفاوت تعبير سوره‌ احزاب آيه‌ 59 «نساء المؤمنين» و سوره‌ فتح آيه‌ 25 «نساء مومنات» در مورد حجاب چيست؟

فلسفه قطع كردن دست دزد در اسلام چيست؟

چرا نماز در سفر غير جهاد، شكسته مي‌شود‌؟

چرا شخص مرتد (كه از اسلام خارج مي شود) مجازات مي‌گردد؟

در برخي عروسي‌ها كارهاي حرام صورت مي‌گيرد و اگر شركت نكنيم باعث كدورت مي‌شود وظيفه ما چيست؟

با توجه به آيه‌ي 61 نور و شرايط زمان ما آيا مي‌توان از منزل همسايه بدون اجازه چيزي خورد؟

اگر ما از دست كسي ناراضي باشيم يا كسي از دست ما ناراضي باشد آيا سفر و عبادت‌هايمان اشكال پيدا مي‌كند؟

اگر اسلام دين برابري و عدالت است، چرا بين کنيز و زن آزاد در مسائل حقوقي مثل مجازات و مهريه فرق هست؟

نظر اسلام در مورد ارتباط با غيرمسلمان‌ها چيست. آيا ما را به کلي از هرگونه ارتباط نهي مي‌کند؟

فصل هفتم: پرسش‌هاي گوناگون

اگر هدف از آفرينش انسان رسيدن به لطف و رحمت الهي مي‌باشد، پس چرا اکثريت مردم جهان به اين رحمت نمي‌رسند؟

پيام آيه 91 سوره‌ي هود چيست؟

تعارض رحمت الهي (انعام/ 12) با عدم هدايت برخي افراد (انعام/ 35 و ابراهيم/ 4) چگونه حل مي‌شود؟

کدام يک از آيات قرآن آيه‌ احسان ناميده ‌مي‌شود؟‌ تفسير آن چيست؟

سبب نزول آيه «يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ...» چيست؟

تفسير کامل آيه‌ي 80 سوره اسراء؟

منظور از «أَحْسَنَ صُوَرَكُمْ» در سوره‌ غافر آيه‌ 64 چيست؟ آيا آفرينش صورت ظاهري است يا باطني؟

چرا در آيه‌ 32 سوره‌ يوسف «ليکوناً» با تنوين آمده است مگر فعل مضارع نيست؟

در قرآن براي خداشناسي و توحيد بيشتر از استدلال‌هاي علمي و عقلاني استفاده شده است يا فطري؟

تفاوت تعبير قرآن در سوره مؤمنون آيه‌ 14: «فتبارک الله احسن الخالقين» و در سوره‌ غافر: «فتبارک الله رب العالمين»

چه كسي، بلال مؤذن پيامبر9 را از بردگي آزاد كرد؟

 آيا ظني بودن دلالت قرآن صحيح است؟

چرا قرآن مهجور است و اين‌قدر به قرآن کم بها داده مي‌شود؟

معناي لغوي و محاوره‌اي «الهي آمين» چيست؟

چرا خداوند نمي‌خواهد ما او را ببينيم؟

علت فساد زياد و بدحجابي چيست؟

لباس فعلي‌ روحانيت از چه ‌زماني مرسوم شده‌ است؟

آيا مي‌توان خدا را ديد و آيا فضانوردان خدا را ديده‌اند؟

لطفاً در مورد كتاب فرقان الحق توضيح دهيد؟

فهرست منابع

 



 

درآمد

قرآن‌كريم نوري همواره تابان است كه بر‌انديشه‏ي بشر تابيد و راه انسان‏ها را روشن ساخت، اين كتاب منبع عظيم معرفتي و سفره‏اي الهي است[1] كه مي‏تواند نسل‏هاي بشر را از زلال معرفت خويش سيراب سازد؛ و مقام دانش و دانشمندان را ارج مي‏نهد و عالمان و جاهلان را مساوي نمي‏داند[2]، بلكه با اشارات متعدد به مباحث‌ ‌علوم‌‌تربيتي، كيهان‌‏شناسي، زيست‏‌شناسي، رويان‌‏شناسي و روح و روان انسان بلكه با اشاره به مسائل فرا روانشناسي، حسّ كنجكاوي و پرسشگري انسان را تحريك مي‏كند و زمينه رشد علوم را فراهم مي‏سازد[3].

پرسش كليد دانش است[4] و ذهن پرسشگر ارجمند است و وظيفه‌ دانشمندان، دريافت پاسخ از منابعِ قرآن، حديث، عقل و علوم تجربي و ارائه آن به تشنگان حقيقت است.

از اين‌رو جمعي از پژوهشگران حوزه و دانشگاه گردهم آمده و با تأسيس «واحد پاسخ به پرسش‏هاي تخصصي قرآن و علم» و ارسال پرسشنامه به دانشگاه‌هاي مختلف، به گردآوري پرسش‏ها و ارائه‌ پاسخ پرداخته‏اند، که حاصل تلاش اين عزيزان در اين مجموعه گردآوري شده است.

 بنده كه از آغاز با اين عزيزان همراهي داشته‏ام، شاهد تلاش علمي همراه با تعهد آن‌ها بوده‏ام، كه در حد توان كوشيده‏اند پاسخ‏هاي مناسب و متين ارائه نمايند. البته برخي پرسش‌ها نيز از طريق شنوندگان محترم راديو معارف دريافت شده و در برنامه‌ پرسش و پاسخ قرآني آن‌جا پاسخ داده‌ايم که به اين مجموعه اضافه شده است.

اميدوارم خداي متعال اين خدمت علمي و قرآني را از همه‏ ما بپذيرد و در پرتو قرآن و اهل بيت‏: پاداش نيك عطا فرمايد!

در ضمن از خوانندگان محترم درخواست داريم كه ما را از راهنمايي و پيشنهادات و انتقادات خويش محروم نفرمايند[5].

 

 

  با سپاس‏

دکتر محمدعلي رضايي‌اصفهاني‏

                                                      قم ـ 17/9/1389 ش

فصل اول: پيامبران و اقوام پيشين

 

لطفاً در مورد لقمان‌حكيم توضيحاتي همراه‌با ذكر مرجع‌مبذول فرمائيد، مخصوصاً در مورد اين‌كه آيا ايشان پيامبرالهي بوده‌است يا نه؟

پاسخ:

نام «لقمان» دوبار در قرآن‌كريم آمده است كه در آيات دوازدهم و سيزدهم سوره لقمان است. او فردي حكيم و غلامي سياهپوست از مردم سودان بوده است. و چهره‏اي نازيبا و روحي باصفا داشته ‏است و مردي راستگو و امانت‌دار بوده است. ولي ثابت نشده كه او پيامبر بوده است چرا كه در قرآن سخني از نبوّت او گفته نشده و در احاديث نيز از پيامبر9 حكايت شده است كه: «او پيامبر نبوده است بلكه بنده‏اي بوده كه زياد فكر مي‏كرده و يقين نيكويي داشته و خدا را دوست مي‏داشته است، و خدا نيز به او حكمت داده است»[6]. البتّه لقمان حكيمي والا مقام بوده است به طوري كه خدا اندرزهاي اورا در كنار سخنان خود حكايت كرده است و جزيي از آيات قرآن شده است.

آري، هنگامي كه انسان قلب خود را با نور تفكّر و تقوا پاك سازد سخنان حكمت‌آميز بر زبانش جاري مي‏شود و همان مي‏گويد كه خدا مي‏پسندد[7].

لقمان اندرزهاي متعددي نموده كه از آيه دوازدهم تا آيه نوزدهم اين سوره ادامه دارد، البتّه اين اندرزها را از مسأله توحيد و شرك آغاز كرد كه اساسي‏ترين مسأله است[8].

منابع جهت مطالعه بيشتر:

1. تاريخ انبيا: عماد زاده.

2. تفسيرهاي قرآن‌كريم: ذيل آيات سوره لقمان، مثل تفسير نمونه، الميزان، نورالثقلين.

3. كافي: كليني.

4. بحارالانوار: علامه مجلسي.

 
در اوايل سوره‌ نساء آمده است حضرت آدم7اولين نسل از انسان‌ها و اولين پيامبر زمان خود بود وسطح فکري بالايي داشته پس چه طور شد که‌نسل‌هاي‌او غارنشين شدند.از نظر فکري دچار افت شدند؟

پاسخ:

خداوند در اول سوره‌ نساء مي‌فرمايد: (يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُم مِن نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالاً كَثِيراً وَنِسَاءً)[9]؛ «اي مردم از پروردگارتان پرهيز داشته خود نگهدار باشيد؛ همان کسي که شما را از يک شخص آفريد و از همان شخص همسرش را بيافريد و از آن‌ها مردان و زنان زيادي را پراکنده کرد».

آيه به اين مطلب اشاره دارد که نسل بشر از يک مرد و زن ـ آدم و حوا ـ بود، پيامبران از لحاظ فرهنگي سطح بالاي داشتند، چون با وحي مرتبط بودند. ولي مي‌توان گفت چون پيامبر با وحي مرتبط است و سطح فکري بالايي دارد، پس جامعه او هم همين‌گونه است؟

طبيعي است که در زمان حضرت آدم علم و تمدّن پيشرفت نکرده بود.

ممکن است آموزه‌هاي الهي حضرت آدم از طريق وحي به آن‌ها منتقل شده باشد، ولي به هر حال آن‌ها انسان‌هاي اوليه بودند و مطالب حضرت را در خورشان مي‌گرفتند. مشابه آن پيامبر اسلام است که در جزيرة‌العرب انقلاب فرهنگي کرد. در آن‌جا بيش از يک قرن طول کشيد تا نهال تمدن اسلامي که پيامبراکرم و اهل‌بيت: کاشتند و آبياري کردند، شکل بگيرد.

بنابراين ارتباط حضرت آدم7 با وحي ربطي به وضعيت علم و تمدن جامعه او يا نسل‌هاي آينده ندارد؛ علاوه بر اين که خيلي از آموزه‌هاي پيامبران بعد از چندي فراموش مي‌شد و مردم خلاف آن را عمل مي‌کردند.

درباره عصر حجر و غارنشيني و اين که قبل يا بعد از حضرت آدم بود، بحث‌هاي متعددي هست، اين که آيا حضرت آدم بعد از دوران‌هاي اوليه مبعوث شد يا آن‌ها انسان‌نماها بودند که در عصر حجر يا در غارها زندگي مي‌کردند، يا ميمون‌هاي انسان‌نما يا انسان‌هاي واقعي بودند؟ اين موضوع جاي بحث دارد و ما نمي‌خواهيم قضاوت قطعي بکنيم، ولي منافاتي ندارد که کسي بپذيرد بعد از حضرت آدم بودند و کم‌کم از غارنشيني تا جامعه‌هاي کوچک و... پيش رفتند و تمدن بشري را ايجاد کردند.

البته مسلم است که تمدن بشري مرهون زحمات پيامبران است، يعني بسياري از علوم و عادات خوبي که بشر دارد، در تعليمات انبياي الهي ريشه دارد که طي قرن‌ها به بشر منتقل شده و انسان به اين‌جا رسيده است.

 
فلسفه اين عذاب خداوند براي بني‌اسرائيل كه فرموده: صورت‌هاي خود را بپوشانند، به يكديگر حمله‌كنند و يكديگر را بكشند، چيست؟

پاسخ:

پرسش در مورد آيه‌ 54 سوره‌ بقره مي‌باشد كه مي‌فرمايد:

(وَإِذْ قَالَ مُوسي لِقَوْمِهِ يَقَوْمِ إِنَّكُمْ ظلَمْتُمْ أَنفُسكم بِاتخَاذِكُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلي بَارِئكُمْ فَاقْتُلُوا أَنفُسكُمْ ذَلِكُمْ خَيرٌ لَّكُمْ عِند بَارِئكُمْ فَتَاب عَلَيْكُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّاب الرَّحِيمُ)؛ «و (يادكنيد) هنگامي را كه موسي به مردمش گفت: «اي قومِ [من‏]؛ در حقيقت شما با انتخاب گوساله (پرستي)تان به خويشتن ستم كرديد؛ پس به سوي آفريدگارتان باز گرديد؛ و (منحرفان) خودتان را بكشيد؛ [كه‏] اين [كار] در نزد آفريدگارتان براي شما بهتر است.» پس (خدا) توبه شما را پذيرفت، [چرا] كه فقط او بسيار توبه‏پذير [و] مهرورز است».

اين پرسش از سه بخش تشكيل شده است:

بخش اول ـ اين عذاب به خاطر ارتكاب كدام گناه از طرف خدا صادر شده است؟

بخش دوم ـ فلسفه اين عذاب چيست و چرا خداوند آن‌ها را اين‌گونه عذاب نموده است؟

بخش سوم ـ آيا ممكن است دوباره عذابي اين چنيني از طرف خداوند متعال صادر شود؟

در پاسخ به بخش اول بايد گفت:

چنان‌چه در آيه‌ مذكور آمده است گناهي كه قوم بني‌اسرائيل مرتكب شده بودند بزرگ‌ترين گناه و عظيم‌ترين گناه يعني شرك به خدا بود.

آري، پس از آن‌كه سالياني حضرت موسي7 در بين آنان به ارائه‌ معجزات و دلائل توحيد و مباني شريعت خود پرداخت كه در اين راه متحمل صدمات و زحمات زيادي شد؛ و هنگامي كه به دستور خداوند براي گرفتن الواح تورات، مدت سي شب به كوه طور رفت برخي مردم از عقائد خود دست برداشته و منكر توحيد شده و گوساله‌پرست شدند. و به تعبير قرآن‌كريم دچار ظلم عظيم شدند. (إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ)[10] و معلوم است كه مسئله توحيد، مهم‌ترين اصل دين است كه با از بين رفتن آن همه چيز نابود مي‌شود و گناهي بزرگ‌تر از آن وجود ندارد[11].

بخش دوم پرسش:

گروهي از مفسرين آيه‌ شريفه را طوري تفسير كرده‌اند كه نتيجه‌اش اين مي‌شود كه قتلي اتفاق نيفتاده است. بعضي احتمال داده‌اند كه منظور از «فاقتلوا انفسكم» مبارزه و سركوب نفس اماره باشد نه كشتن خويشتن[12] و بعضي ديگر معتقدند منظور از «فَاقْتُلُوا أَنفُسكُمْ» آماده و تسليم شدن براي كشته شدن است نه كشته شدن واقعي[13].

علامه طباطبايي; معتقدند: اين امر خداوند كه فرموده: (فَاقْتُلُوا أَنفُسكُمْ) امر واقعي و حقيقي نبوده، بلكه براي امتحان بوده است. و در واقع اين‌كه خداوند دستور به قتل داده براي معلوم شدن درستي توبه آنان بوده است و همه‌ مردم هم كشته نشده‏اند، بلكه فقط بخشي از كساني كه گوساله‌پرستي كردند كشته شدند.

جمله «فتاب عليكم...»، دلالت دارد بر اين‌كه بعد از آن كشتار، توبه‏شان قبول شده و در روايات هم آمده: كه توبه ايشان قبل از كشته شدن همه مجرمين قبول شد. از اين‌جا مي‏فهميم، كه دستور كشتن يكديگر، امري امتحاني بوده، نظير امر به ابراهيم براي كشتن فرزندش اسماعيل، كه قبل از كشته شدن اسماعيل خطاب آمد:

«يا ابراهيم قد صدقت الرؤيا»؛ «اي ابراهيم تو دستوري را كه در خواب گرفته بودي، انجام دادي». در داستان موسي7 هم آن حضرت فرمان داده بود كه: «بسوي آفريدگارتان توبه ببريد، و يكدگر را بكشيد كه اين نزد پروردگار شما، برايتان بهتر است»، خداي سبحان هم همين فرمان او را امضاء كرد، و كشتن بعض را كشتن كل به حساب آورده و توبه را بر آنان نازل كرد[14]، (فتاب عليكم...)؛ و مفسريني هم كه معتقدند قتلي اتفاق افتاده است چنين مي‌گويند:

بعضي معتقدند، كساني كه گوساله‌پرستي كرده بودند محكوم به قتل شدند كه توسط گروه مقابل يعني افرادي كه گوساله‌پرست نشده بودند كشته شدند[15]. و چنان‌چه در بعضي از روايات نقل شده است خداوند متعال بعد از اين‌كه تعدادي از مردم كشته شدند توبه‌ي آنان را پذيرفت و همه را مورد آمرزش خود قرار داد چه كساني كه كشته شده بودند و چه آن‌ها كه زنده مانده بودند[16]. و معلوم است كه براي آن مردم خطاكار اين‌كه كشته شوند ولي پس از آن تا ابد مورد رحمت خداوند قرار گيرند بسي بهتر است تا چند روزي به زندگي پر از خطاي خود ادامه دهند و بعد مورد عذاب الهي قرار گيرند. چنان‌چه در ادامه آيه مي‌خوانيم:

(ذَلِكُمْ خَيرٌ لَّكُمْ عِند بَارِئكُمْ فَتَاب عَلَيْكُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّاب الرَّحِيم)؛ «[كه‏] اين [كار] در نزد آفريدگارتان براي شما بهتر است. پس (خدا) توبه شما را پذيرفت، [چرا] كه فقط او بسيار توبه‏پذير [و] مهرورز است».

آري، گناهي كه آنان مرتكب شده بودند گناهي عظيم بوده و سرچشمه يك انحراف بزرگ مي‌باشد كه اگر با شدت با آن برخورد نشود همه چيز را نابود خواهد كرد و خدا پرستي جاي خود را به گوساله‌پرستي خواهد داد با توجه به اينكه به شهادت تاريخ بني‌اسرائيل مردمي لجوج و بهانه‌جويي بودند. اين مسئله انحراف نسلي را در پي خواهد داشت؛ كه با عمل نكردن يك دستور فقهي خيلي تفاوت دارد و در واقع اين شدتي كه خداوند نشان داده براي سعادتمند شدن خود آن‌ها و ذريه آن‌ها مي‌باشد. چنان‌چه در تفسير نمونه مي‌خوانيم:

اگر اين موضوع براي هميشه از مغز آن‌ها ريشه‌كن نشود وضع خطرناكي به وجود خواهد آمد، و بعد از هر فرصتي مخصوصاً بعد از مرگ موسي7، ممكن است تمام آيات دعوت او، از بين برود، و سرنوشت آئين او به كلي به خطر افتد در اين‌جا بايد شدت عمل به خرج داده شود و هرگز تنها با پشيماني و اجراي صيغه توبه بر زبان، نبايد قناعت گردد. لذا فرمان شديدي از طرف خداوند، صادر شد كه در طول تاريخِ پيامبران مثل و مانند ندارد. ... اين موضوع منحصر به مسائل دين و مذهب نيست، در قوانين امروز نيز اگر كساني دست به كاري بزنند كه موجوديت ملتي را به خطر افكنند و مقدمات اضمحلال و نابودي و يا استعمار آن‌ها را فراهم كنند، مسلماً در برابر آن شدت عمل بخرج مي‌دهند و تنها به اظهار ندامت و پشيماني قناعت نمي‌كنند و هدف از اين شدت عمل‌ها اين است كه هم خود اين‌ها و هم آيندگان چنين افكاري را براي هميشه از سر بدر كنند[17].

پاسخ بخش سوم:

اگر تفسير اول آيه (تزكيه‌ نفس و سركوبي آن) باشد در همه‌ زمان‌ها اين دستور وجود دارد اما اگر تفسير دوم آيه را بپذيريم آنگونه كه از آيات و روايات برمي‌آيد چنان‌چه مسلمين مرتكب گناه شوند مستحق عذاب خواهند بود وهرچه گناه بزرگ‌تر باشد، عذاب هم متناسب با آن دردناك‌تر خواهد بود. اما در شرع مقدس دستوري نداريم كه چنان‌چه مشرك شديد همديگر را به قتل برسانيد. هرچند كه در برخي موارد دستور قتل كافران صادر مي‌شود.

 
محل خلقت اوليه آدم7 بهشت بوده يا زمين و يا کرات ديگر؟

پاسخ:

بدن جسمي و مادي انسان نمي‌تواند از ملکوت باشد چرا که ملک و ملکوت با هم تفاوت ماهوي و ساختاري دارند، بنابراين اگر بدن حضرت آدم7 نيز از بهشت بود نمي‌توانست در اين دنياي مادي همچون انسان‌هاي فعلي زندگي کند. علاوه بر اين آيات قرآن خلقت حضرت آدم را از گل (طين)، گل خشک (صلصال)، گل بد بو (حمأ مسنون) مي‌داند[18]. بنابراين فرض اول منتفي مي‌شود و آدم در بهشت ملکوتي خلق نشده است.

در جواب اين‌كه آيا از زمين بوده يا کرات ديگر بايد گفت از زمين
بوده چرا که:

اولاً: انساني که قرار است در زمين زندگي کند بصورت طبيعي بايد از زمين خلق شود. اگر از کرات ديگر بود مشکلاتي به وجود مي‌آمد زيرا ممکن بود عناصري در بدن او وارد شوند که در زمين يافت نگردند بنابر اين بدني که قرار است از گياهان اين زمين تغذيه کند و گياهان نيز طبيعتاً مواد پيرامون خود را جذب مي‌کنند در تأمين نيازمندي‌هاي خود دچار مشکل مي‌شد.

ثانياً: آيه 55 سوره‌ «طه» خطاب به نوع انسان مي‌فرمايد: «شما را از آن (زمين) آفريديم؛ و شما را در آن باز مي‏گردانيم و بار ديگر (در قيامت) شما را از آن بيرون مي‏آوريم»[19]. اين خطاب متوجه نوع انسان است و دليلي بر استثناء وجود ندارد.

ثالثاً: از حضرت علي7 در خطبه اول نهج‌البلاغه حکايت شده که در خلقت آدم7 صريحا نام زمين را مي‌برد و مي‌فرمايد: «ثم جمع سبحانه من حزن الأرض وسهلها...»[20].

با اين دلايل پاسخ روشن مي‌شود اما بهتر است به علت پيدايش اين سؤال نيز نظري داشته باشيم:

آدم7 ابتدا در بهشت زندگي مي‌کرده و سپس به زمين هبوط کرده از سوي ديگر بعضي با استناد به برخي روايات احتمال داده‌اند بهشت آدم در منطقه‌اي خوش آب و هوا در زمين يا يکي از کرات ديگر بوده است. براي حل اين مسأله به صورت خلاصه بايد گفت:

1. آن‌چه در قرآن از آن ياد مي‌شود «جنت» است که اصولاً به معناي باغ مي‌باشد و بهشت را هم از اين‌رو «جنت» گويند که داراي باغ‌هاي به هم تنيده است[21] تشابه اين دو باعث شده در فارسي آن‌ را به بهشت ترجمه کنند و با بهشت آخرتي اشتباه گرفته شود. اين را از مشکلاتي که از ائمه: مي‌پرسيدند و جواب‌هايي که آن حضرات مي‌دادند مي‌توان فهميد[22].

2. برخي روايات بهشت آدم7 را در اين دنيا دانسته که خورشيد در آن طلوع و غروب مي‌کرده و حضرت آدم نيز هيچ‌گاه از آن خارج نمي‌شد[23].

از دو مقدمه‌ بالا مي‌توان به اين نتيجه رسيد که بهشت (باغ) حضرت آدم در همين جهان بوده، اما اين‌که عده‌اي احتمال داده‌اند در کرات ديگر زندگي مي‌کرده[24] شايد کلمه «هبوط»[25] آنان را به اين احتمال کشيده است زيرا معناي اين کلمه فرود آمدن مي‌باشد که از بالا به پايين است و اگر قرار بود آدم در بهشتي اين جهاني مي‌زيست پس علي القاعده بايد در کرات ديگر بوده باشد. پاسخ اين است که اولاً: «هبوط» در قرآن به معناي سير افقي نيز به کار رفته آن‌جا که به بني اسرائيل مي‌فرمايد: (اهْبِطُوا مِصْراً)[26] به مصر درآييد.

ثانياً: به نظر مي‌رسد حضرت آدم7 در آن واحد در دو بهشت زندگي مي‌کرده يکي روح او که در بارگاه قرب الهي با فرشتگان حشر و نشر داشته و به «علم الأسماء» تعليم مي‌شده و دوم جسم او که به اقتضاي فضل و رحمت الهي در باغي سر سبز و پرنعمت زندگي مي‌کرده است. پس از خوردن از آن شجره نيز در آن واحد داراي دو هبوط بوده يکي عمودي که روح او از قرب الهي دور مي‌شود[27] و به زمين فرود مي‌آيد و دوم سير افقي که جسم او از آن باغ يا بهشت زميني خارج شده، به کوه صفا در بيابان‌هاي مکه منتقل شده است[28].

 
آيا صائبين پيامبري داشتند؟

پاسخ:

قرآن كريم در آيه‌‌ شصت و دوم سوره‌ بقره به معيارهاي اساسي نجات (ايمان و عمل صالح) اشاره مي‏كند و مي‏فرمايد:

(إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هَادُوا وَالنَّصَاري‏‌وَالصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَخَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَهُمْ يَحْزَنُونَ)‏؛ «در حقيقت كساني كه (به پيامبر اسلام) ايمان آورده‏اند، و كساني كه به (آيين) يهود گرويدند و مسيحيان و صابئان (پيرو يحياي پيامبر)، كساني (از آنان) كه به خدا و روز باز پسين ايمان آوردند، و [كار] شايسته انجام دادند، پس پاداششان نزد پروردگار آنان براي ايشان است؛ و نه هيچ ترسي بر آنان است و نه آنان اندوهگين مي‏شوند».

 شأن نزول

 برخي از مفسران حكايت كرده‏اند كه در صدر اسلام پرسشي براي برخي از مسلمانان مطرح شد كه: اگر تنها اسلام راه حق و نجات است پس تكليف نياكان ما چه مي‏شود؟ آيا آنان به خاطر عدم حضور در زمان پيامبر اسلام9 و ايمان نياوردن به او مجازات مي‏شوند؟

آيه فوق بدين مناسبت نازل شد و اعلام كرد كه هر كس در عصر خويش به پيامبر خويش و كتاب آسماني او ايمان آورده و عمل شايسته انجام داده است اهل نجات است و نگراني ندارد، پس يهوديان و مسيحيان مؤمن و شايسته‏كردار كه قبل از ظهور پيامبر اسلام زندگي كرده و مرده‏اند اهل نجات هستند[29].

 نكات و اشارات

1. مشابه آيه فوق در سوره‌ بقره/ 112 و مائده/ 69 و حج/ 17 آمده است، و اين آيات پاسخي است به كساني كه راه نجات را در پناه نژاد و مليت خاص مي‏جويند. همان‌طور كه يهوديان دين و نژاد خود را از ديگران بهتر دانسته و بهشت را مخصوص خود مي‏دانستند، ولي قرآن به آنان پاسخ مي‏دهد كه راه نجات منحصر در ايمان و عمل شايسته است و تنها نام مسلمان، يهودي[30] و مسيحي (= نصاري[31]) بر خود نهادن موجب سعادت و نجات نمي‏شود.

2. مفسران قرآن چند تفسير عمده براي آيه فوق ارائه كرده‏اند:

الف: مقصود آيه ايمان و اعمال شايسته پيروان اديان الهي قبل از اسلام است كه از دنيا رفته‏اند و موجب نجات آنان خواهد شد همان‌طور كه در شأن نزول بدان اشاره شد[32].

ب: مقصود آيه ايمان و اعمال شايسته يهوديان و مسيحيان و صائبان در زمان حاضر است اما منظور ايمان به اسلام و عمل صالح بر طبق دستورات قرآن است، يعني اگر آنان محتواي كتاب‏هاي خويش و بشارت‏هاي پيامبرانشان در مورد پيامبر اسلام پيروي كنند مسلمان مي‏شوند و ايمان و عمل صالح آن‌ها پذيرفته خواهد شد[33]؛  البته مانعي ندارد كه هر دو معنا مقصود آيه باشد.

 3. ممكن است از آيه فوق استفاده شود كه افرادي همچون اديسون كه پيرو اديان ديگر هستند ولي آگاهي كافي از اسلام ندارند (جاهل قاصرند) و به بشريت خدمت كرده‏اند پاداش مناسب عمل خويش را دريافت مي‏كنند، و يا حداقل از عذاب كفر آنان كاسته مي‏شود.

 4. آيا اين آيه و آيات مشابه آن، بدان معناست كه در عصر حاضر نيز همه پيروان اديان الهي اهل نجات هستند و تكثرگرائي و پلوراليسم[34] صحيح است؟

 پاسخ منفي است چرا كه آيات قرآن همديگر را تفسير مي‏كند و در آيات ديگر وعده عذاب به غير مسلمانان داده شده است. پس اديان ديگر منسوخ شده و پيروان آن‌ها وظيفه دارند تا در مورد حقانيت اسلام تحقيق كنند تا مسلمان شوند[35].

5. منظور از «صائبان»[36] چه كساني هستند؟

در اين مورد گزارشات تاريخي و تفسيري متفاوتي ارائه شده ولي از مجموع گزارشات و احاديث مي‏توان استفاده كرد كه آنان پيروان حضرت يحيي7 و تعاليم او هستند ولي آنان دو دسته شدند، گروهي ستاره‏پرست و مشرك گرديدند و گروهي به خدا و معاد ايمان دارند. گروهي از آنان، هم اكنون در خوزستان ايران زندگي مي‏كنند[37].

 آموزه‏ها و پيام‏ها

1. پيام اين آيه براي ما آن است كه ملاك سعادت و نجات بشر ايمان و عمل شايسته است، (نه نام و نشان ديني تنها)

2. پيام ديگر آيه اين‌كه: ايمان به مبدأ و معاد و عمل صالح، با امنيت انسان ارتباط مستقيم دارد.

3. پيام ديگر آيه آن است كه خداباوران معادانديش و شايسته‏كردار، پاداششان از بين نمي‏رود.

4. آموزه آيه آن است كه اگر آرامش خيال و زدودن غصه‏ها را مي‏طلبيد خداباور، فرجام‌انديش و شايسته‌كردار شويد.

 
منظور از ميمون‌‌شدن گروهي از يهوديان در آيه 65سوره‌ بقره چيست؟

پاسخ:

قرآن‌كريم در آيات شصت و پنجم و ششم سوره بقره به شكست بني‏اسرائيل در آزمايش روز شنبه و مجازات عبرت‏آموز آنان اشاره مي‏كند و مي‏فرمايد: (وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِينَ)‏؛ «و بيقين دانستيد (حال) كساني از شما را، كه در (روز) شنبه [از حدّ]، تجاوز كردند و به آنان گفتيم: «ميمون‏هايي طرد شده باشيد!»»

(فَجَعَلْنَاهَا نَكَالاً لِمَا بَيْنَ يَدَيْهَا وَمَا خَلْفَهَا وَمَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ)‏؛ «و آن (كيفر) را عبرتي براي (مردم) در پيش‏رويشان (در آن عصر) و (نسل‏هاي) پشت‏سرشان و پندي براي پارسايان (خود نگهدار) قرار داديم».

 نكات و اشارات

1. داستان تعطيلي روز شنبه و آزمايش يهوديان در آيه 65 و 66 سوره‌ بقره و در آيه‌ 60 سوره‌ مائده و آيه 163 تا 166 سوره‌ اعراف آمده است و در سوره‌ اعراف كامل‏تر بيان شده است. اين تكرار و تأكيد قرآن‌كريم نشان‌دهنده اهميت اين ماجرا و عبرت‏آموز بودن آن است.

2. براي يهوديان روزهاي شنبه تعطيل اعلام شده است و به گروهي از بني‏اسرائيل كه در شهري در كنار دريا زندگي مي‏كردند[38]، دستور داده شد كه روزهاي شنبه صيد ماهي را كنار گذارند.

 اما در همان روز ماهي‏ها جلوه‏گري بيشتري مي‏كردند، و يهوديان مزّورانه قانون الهي را شكستند، يعني در كنار دريا حوضچه‏هايي ساختند، و هنگامي كه ماهي‏ها در روز شنبه داخل آن مي‏شدند، راه آن را مي‏بستند و يكشنبه به صيد آن‌ها مي‏پرداختند، و يا شنبه‏ها قلاب در دريا مي‏انداختند و يكشنبه ماهي آن را مي‏گرفتند و يا آنگونه كه در برخي حكايت‏ها آمده است روزهاي شنبه با بي‏اعتنايي به فرمان الهي، مشغول صيد ماهي شدند؛  البته ممكن است همه اين حكايت‏هاي مفسران درست باشد و مرحله به مرحله پيش رفتند تا بي‏پروا به صيد پرداختند[39].

 3. از آيات قرآن به خوبي استفاده مي‏شود كه اين ممنوعيت صيد در روزهاي شنبه يك دستور آزمايشي بود، كه گروه كثيري از بني‏اسرائيل در اين امتحان شكست خوردند چرا كه ظاهر قانون را حفظ كردند ولي روح قانون را كنار گذاشتند.

 4. واژه «سَبْت» در لغت به معناي «تعطيل كار براي استراحت» است و روزهاي شنبه را به اين نام مي‏خواندند، چراكه در اين روز كارها تعطيل بود[40].

 5. واژه «كُونُوا» به معناي «بوده باشيد» يك فرمان تكويني است[41].

 يعني خدا به آنان گفت ميمون باشيد و آنان ميمون شدند.

 6. در آيه‌ فوق به «مسخ» اشاره شده است كه به معناي «تغيير شكل انساني به صورت حيوان» است كه در اين آيه مسخ گروه نافرمانان بني‏اسرائيل به ميمون مي‌باشد و در آيه 60 مائده از مسخ افراد به ميمون و خوك ياد شده است؛ در اين مورد مفسران دو ديدگاه دارند:

 برخي برآنند كه واقعاً آن يهوديان به صورت ميمون درآمدند و سپس هلاك شدند و اين امري معجزه‏آسا و عذابي الهي بود كه خارق عادت بود  و برخي از مفسران برآنند كه «مسخ» در اين‌جا به معناي مسخ روحاني و دگرگوني صفات اخلاقي افراد است. يعني آن يهوديان صفاتي همانند ميمون يا خوك پيدا كردند كه تقليد كوركورانه و شكم پرستي از صفات بارز اين حيوانات است[42].

 7. مجازات شديد يهوديان قانون‏شكن درس عبرت‏آموزي براي همه متجاوزان آن عصر و نسل‏هاي بعد است كه از تكرار اين نافرماني‏ها جلوگيري مي‏كند و نيز پندي براي پارسايان است كه هر كس باتقوا باشد و به دستورات الهي عمل كند گرفتار عذاب نخواهد شد.

 8. در حديثي از امام باقر و صادق‏8 حكايت شده كه مقصود از حاضران در اين آيه، مردم آن عصر و منظور از نسل‏هاي بعدي، ما مسلمانان هستيم، يعني اين درس عبرت، مخصوص بني‏اسرائيل نبود و همه انسان‏ها را شامل مي‏شود[43].

آموزه‏ها و پيام‏ها

1. پيام آيه اول آن است كه سزاي قانون‏شكنان، مسخ، دگرگوني و طرد و تحقير است.

2. پيام آيه دوم آن است كه از سرنوشت عذاب‌آلود قانون‏شكنان متجاوز پيشين، پند و عبرت آموزيد. (و قوانين الهي را محترم شماريد.)

3. آموزه آيه آن است كه در قانون‌گرايي، پيروي ظاهري از قانون كافي نيست بلكه تبعيت از روح قانون مهم است[44].

 
آيا هامان که در قرآن نام برده شده است در عصر فرعون بوده است. در حالي که در تورات آمده است که هامان دستيار پادشاه بابل بود؟

پاسخ:

اعجاز علمي قرآن از نگاه باستان‌شناسي (نيم نگاهي قرآني به باستان‌شناسي)

(تِلْكَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيها إِلَيْكَ مَا كُنتَ تَعْلَمُهَا أَنتَ وَلاَ قَوْمُكَ مِن قَبْلِ هذَا فَاصْبِرْ إِنَّ الْعَاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ)[45]؛ «اين [مطلب‏] از خبرهاي بزرگ غيب است در حالي كه آن را به سوي تو وحي مي‏كنيم؛ (و) پيش از اين، هيچ‌گاه تو و قومت، اين‌ها را نمي‏دانستيد. پس شكيبايي كن! [چرا] كه فرجام (نيك) براي پارسايان (خودنگهدار) است». باستان‌شناسي يکي از شاخه‌هاي علم تاريخ محسوب مي‌شود که به تلاش‌هاي سياسي و علمي انسان در گذشته مي‌پردازد. يکي از معيارهايي که باستان‌شناسان در تحقيق تاريخ پيشينيان به آن تکيه مي‌کنند اشيايي است که از دوران‌هاي قديم بر جاي مانده است مانند ابزارها و نقش‌هايي که در اماکن باستاني بدست آمده است.

اين دانش و دانشمندان آن در برابر اسناد و مدارک تاريخي که در قرآن از چهارده قرن پيش تاکنون موجود مي‌باشد و تا زماني خيلي نزديک کشف نشده و معروف نبود، مبهوت مانده‌اند.

هامان در قرآن کريم

اسم هامان شش بار در قرآن‌کريم آمده است[46]، همچنان که اسم او متصل به اسم فرعون و همچون کسي از نزديکان وي ذکر شده است. خداوند در قرآن فرموده است: (وَقَالَ فِرْعَونُ يَا هَامَانُ ابْنِ لِي‌صَرْحاً لَعَلِّي أَبْلُغُ الْأَسْبَابَ أَسْبَابَ السَّماوَاتِ فَأَطَّلِعَ إِلي‏ إِلهِ مُوسَي‏ وَإِنِّي لَأَظُنُّهُ كَاذِباً وَكَذلِكَ زُيِّنَ لِفرْعَوْنَ سُوءُ عَمَلِهِ وَصُدَّ عَنِ السَّبِيلِ وَمَا كَيْدُ فِرْعَوْنَ إِلَّا فِي تَبَابٍ)[47]؛ فرعون گفت: «اي هامان! براي من قصري بلند بناكن، تا شايد من به وسايلي دست يابم، (همان) وسايل (صعود به) آسمان‏ها، تا از معبود موسي اطلاع يابم؛ و در حقيقت من گمان مي‏كنم كه او دروغگوست.» و اينگونه براي فرعون بدي كردارش آراسته شده بود، و از راه (راست) بازداشته شد؛ و نيرنگ فرعون جز در زيان و هلاكت (او) نبود».

قبل از اين‌که به تفصيل پيرامون اعجاز قرآني در ذکر اسم هامان صحبت نماييم مناسب است اشاره کنيم که اسم هامان حتي يک بار در تورات و روايت‌هايي که زندگي حضرت موسي7 را گزارش مي‌کنند، نيامده است؛ اسم هامان فقط يک بار در يکي از کتاب‌هاي عهد قديم آمده است[48].

(عهد قديم شامل تورات حضرت موسي7 به اضافه‌ ديگر کتاب‌هاي مقدس يهودي مي‌شود که کتاب‌هاي رسولاني است که بعد از حضرت موسي7 ظهور کردند و يکي از اين کتاب‌هاي مقدس زبور حضرت داود7 مي‌باشد).

اين کتاب از شخصي سخن مي‌گويد که اسمش هامان و از دستياران پادشاه بابل بوده است با وجود اين‌که وي ضرر و زيان فراواني بر بني‌اسرائيل وارد ساخت و در قساوت و سخت دلي به خرج دادن عليه آنان جدي بود. اما اين قصه گزارش شخصي را حکايت مي‌کند که در حدود 1100 سال بعد از حضرت موسي9 ظهور کرده است.

بعضي از غير مسلمانان ادعا مي‌کنند که خود پيامبر9 قرآن را نگاشته است و پيامبر9 قصه‌هاي امت‌هاي گذشته را از روي تورات و انجيل استنساخ کرده است. چنان‌که ادعا مي‌کنند پيامبر9 در رهگذر اين نسخه‌برداري اشتباهاتي در نقل بعضي از روايات به قرآن کريم داشته است و اين خود سبب به وجود آمدن برخي اختلافات ميان قرآن و ديگر کتاب‌ها شده است.

اين ادعاهاي باطل در بعضي منابع يهودي و مسيحي موجود است. خلاصه اين ادعاها اين است که مصدري که پيامبر9 در نقل اين اسم به آن اعتماد کرده است کتاب‌هاي مقدس آن‌ها بوده است و پيامبر9 در نقل اشتباه کرده است پس اشاره کرده به هامان به اين عنوان که او وزير فرعون بوده است. در حالي که آن‌چه غيرمسلمانان ادعا مي‌کنند اين اسم فقط بر يک شخص اطلاق شده و او دستيار پادشاه بابل بوده است. (البته پيامبر اسلام9 از آن‌چه بعضي غيرمسلمانان ادعا مي‌کنند منزّه است). اکتشافات جديد باستان‌شناسي به کمک آمد تا نادرست بودن اين ادعاها روشن شود. بعد از اين‌که رموز و حروف خط «هيروگليفي» مصر باستان از حدود 200 سال گذشته حل شد و فهم نوشته‌ها و نقوش فرعوني ممکن گرديد، بطلان اين ادعاها روشن گرديد.

لغت مصريان باستان لغت «هيروکليفي» بود که در قرون طولاني مورد استفاده مصريان باقي ماند. اما با گسترش مسيحيت و تاثيرات فرهنگي ديگري که در قرن دوم و سوم پس از ميلاد اتفاق افتاد مصر اعتقادات قديمي را کنار نهاد همچنان که خط «هيروگليفي» را کنار نهاد.

آخرين نمونه شناخته شده که خط هيروگليفي در آن به کار رفته است مربوط به نقشي است که قدمت آن به سال 394 بعد از ميلاد مسيح باز مي‌گردد. در نتيجه اين لغت به فراموشي سپرده شد و در اين مدت کسي نتوانست اين رموز را حل کند يا اين لغت را بفهمد و اين حالت تا حدود 200 سال قبل باقي ماند.

معماي خط هيروگليفي مصر باستان در سال 1799 م با اکتشاف صخره سنگي که «صخرة‌الرشيده» ناميده شد، و قدمت آن به سال 196 قبل از ميلاد باز مي‌گشت، حل شد. اهميت اين نقش يا اين نوشته اين بود که به سه لغت مختلف نوشته شده بود:

لغت هيروگليفي (خط پادشاهي) لغت ديموطيه (خط ملي که در امور روزانه بکار مي‌رفت) لغت يوناني. با کمک نوشته يوناني رمز خط مصريان باستان حل شد و ترجمه نقش از سوي فردي فرانسوي به نام ژان فرانسوا شامبليون[49] به انجام رسيد و چنين بود كه بازگشت به لغت فراموش شده و شناخت اخبار متعلق به اين لغت تكميل شد و بدين طريق معلومات فراواني از تاريخ مصر باستان و همه جوانب ديني و اجتماعي و تاريخي آن بدست آمد. در رهگذر ترجمه نوشته‌ها و نقوش هيروگليفي شناخت كاملي بر اين نكته مهم علمي به دست آمد كه اسم هامان در نوشته‌هاي مصر باستان واقعاً به كار رفته است.

اشاره‌اي وجود دارد به اين اسم در تابلوهايي كه در موزه «هوف ويِن» قرار دارد همچنان كه به روشني در كتابي به عنوان (People inthenew king dom) ذكر شده است.

اين كتاب با استناد به مجموعه‌اي از نقش‌هاي باستاني گردآوري شده است همچنان كه در اين نقشها شغل حقيقي هامان نمايان است كه وي رئيس سنگتراشان بود.

بنابراين بر عكس كسي كه با حقايق قرآن مخالفت مي‌كند، قرآن كريم كلام خداوند سبحان است و هامان شخصي است كه در مصر و همزمان حضرت موسي7 زندگي مي‌كرده است. چنانكه از نزديكان فرعون و از مسئولين ساختمان‌سازي فرعون بوده است و قرآن اين ويژگي‌ها را به طور كامل براي هامان برشمرده است و علاوه بر آن قرآن توصيف كرده هنگامي كه فرعون امر كرد هامان را به اين‌كه برايش برجي بنا نمايد. در اين آيه كه خداوند مي‌فرمايد: (وَقَالَ فِرْعَونُ يَا هَامَانُ ابْنِ لِي صَرْحاً لَعَلِّي أَبْلُغُ الْأَسْبَابَ)[50]؛ «فرعون گفت: «اي هامان! براي من قصري بلند بناكن، تا شايد من به وسايلي دست يابم»

در پايان (يادآور مي‌شويم که) وجود اسم هامان در نوشته‌هاي مصر باستان فقط ادعاهاي باطل معاندين قرآن را مردود نمي‌شمارد بلکه يکبار ديگر حقيقتاً تاکيد مي‌کند که قرآن کريم وحي خداوند سبحان است و به اين طريق اعجازگونه در قرآن کريم معلومات تاريخي مي‌خوانيم که در هيچ وقتي حتي زمان پيامبر9 شناخته شده نبوده است.

القاب پادشاهان مصر باستان در قرآن کريم

حضرت موسي7 تنها پيامبري نبود که در مصر زندگي مي‌کرد و با تاريخ مصر باستان پيوند دارد. حضرت يوسف7 نيز زماني طولاني پيش از حضرت موسي7 در سرزمين مصر مي‌زيسته است.

در قرآن کريم مي‌يابيم که حاکم مصر در دوران حضرت يوسف7 ملقب به «ملک» بود و حتي يک بار لقب فرعون بر وي اطلاق نشده است.

اين مطلب را از قول خداوند تعالي كه مي‌فرمايد:

(وَقَالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي فَلَمَّا كَلَّمَهُ قَالَ إِنَّكَ اليَوْمَ لَدَيْنَا مَكِينٌ أَمِينٌ)[51]؛ سلطان (مصر) گفت: «آن [يوسف‏] را نزد من آوريد، تا او را ويژه خودم گردانم.» و هنگامي كه با وي صحبت كرد، گفت: «براستي تو امروز نزد ما داراي جايگاه، و درستكار هستي». برخلاف لقبي که به حاکم مصر در زمان حضرت موسي7 داده مي‌شد که آن لقب «فرعون» مي‌باشد:

(وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَي‏ تِسْعَ آيَاتٍ بَيِّنَاتِ فَسْأَلْ بَنِي‌إِسْرائِيلَ إِذْ جَاءَهُمْ فَقَالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إِنِّي لَأَظُنُّكَ يَا مُوسَي‏ مَسْحُوراً)[52]؛ «و بيقين به موسي نُه نشانه (معجزه‏آساي) روشن داديم؛ پس از بني اسرائيل (= فرزندان يعقوب در مورد آن‌ها) بپرس، آن زمان كه (موسي) به سراغ آنان آمد و فرعون به او گفت: «اي موسي، در واقع من گمان مي‏كنم كه تو جادو زده‏اي»».

اسناد و نوشته‌هاي باستاني که در دست ماست، سبب اختلاف نام‌هايي که به حاکمان مصر داده مي‌شد، را توضيح مي‌دهد.

کلمه‌ فرعون در لغت هيروگليفي به معناي خانه بزرگ است و در تاريخ مصر باستان در اصل بر قصر پادشاهي اطلاق مي‌شده است.

حاکمان نسل اولي در تاريخ مصر باستان اين لقب را به کار نمي‌گرفتند. بکار گرفتن کلمه فرعون به عنوان لقب حاکم مصر در دوران پادشاهي جديد از تاريخ مصر باستان آغاز شد. دوره جديد از نسل هجدهم (1593 ـ 1292ق. م) شروع شد و در دوران نسل بيست و دوم (945 ـ 730 ق. م) به کار گرفتن کلمه فرعون مانند لقبي افتخاري براي حاکم آغاز شد.

بنابراين اعجاز قرآني يک بار ديگر براي ما نمايان مي‌شود.

 
در مورد تفسير آيات 94 و 95 سوره‌ يونس و پرسش از مسيحيان توضيح دهيد.

پاسخ:

خداي متعال در آيات 94 و 95 سوره‌ يونس مي‌فرمايد:

(فَإِن كُنْتَ فِي شَكٍّ مِمَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ فَسْأَلِ الَّذِينَ يَقْرَءُونَ الْكِتَابَ مِن قَبْلِكَ لَقَدْ جَاءَكَ الْحَقُّ مِن رَبِّكَ فَلاَ تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ وَلاَتَكُونَنَّ مِنَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ فَتَكُونَ مِنَ الْخَاسِرِينَ)؛ «و اگر در مورد آن‌چه به سوي تو فرو فرستاديم، در شك هستي، پس از كساني بپرس، كه پيش از تو كتاب [الهي] را مي‏خواندند؛ بيقين حقّ از طرف پروردگارت به تو رسيده است، پس هرگز از ترديد كنندگان مباش. و هرگز از كساني مباش كه آيات‏ خدا را دروغ انگاشتند، كه از زيانكاران مي‏شوي».

1. شأن نزول آيه شريفه

در مورد شأن نزول آيه حکايت شده: جمعي از کفار قريش مي‌گفتند: اين قرآن از طرف خدا نازل نشده بلکه شيطان به محمد9 القا مي‌کند. اين سخن سبب شد که عده‌اي در شک و ترديد فرو روند، خداوند با آيه‌ فوق به آن‌ها پاسخ داد[53].

2. مقصود از «آيات نازل شده» چيست؟

آنگونه که در بسياري از تفاسير معتبر آمده است مقصود از (مِمَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ)؛ قصص و معارفي در مورد خداشناسي و معاد است که از آغاز سوره تا آيه‌ 94 يونس بيان شده است[54] نه اين‌که مقصود از آن کل قرآن کريم باشد. زيرا لفظ «مما» در آيه‌ي مذکور، «من» دلالت بر تبعيض (يعني برخي از آن‌چه بر تو نازل کرديم) مي‌کند و از طرفي نيز در اين سوره داستان «هود» و «صالح» و همچنين داستان «شعيب» و «مسيح» ذکر نشده است زيرا داستان «هود» و «صالح» در تورات و انجيل موجود، نيامده است و اهل کتاب در مورد داستان شعيب و مسيح اختلاف نظر دارند در حالي که در غير اين سوره، داستان‌هاي مذکور ذکر شده است بنابراين مقصود از «مِمَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ» معارفي در مورد مبدأ، معاد و درباره‌ قصص انبياء و امت‌هاي آنان است که از جمله‌ آن انبياء، نوح، موسي و پيغمبران بين آن دو و امت‌هاي آنان است[55].

3. آيا در قلب پيامبر9 شک وجود داشت؟

با توجه به اين که پيامبر9 وحي را با شهود و مشاهده دريافت مي‌کرد، شک و ترديد در اين مورد معنا ندارد، بلکه يکي از شيوه‌هاي قرآن در بيان مطالب براي عموم مسلمانان آن است که قرآن خطاب به پيامبر مطلبي را بيان مي‌کند. يعني براي آگاهي افراد دور، افراد نزديک را مخاطب قرار مي‌دهد و سخني را بيان مي‌کند، اين همان است که عرب در قالب ضرب‌المثل معروف «اياک اعني واسمعي يا جاره» (به تو مي‌گويم ولي همسايه تو بشنو) از آن ياد مي‌کند که نظير آن را در فارسي نيز داريم ـ به در گفت تا ديوار بشنود ـ اين گونه سخن در بسياري از موارد تاثيرش از خطاب صريح بيشتر است.

و افزون بر آن؛ ذکر جمله‌ي شرطيه، هميشه دليل بر احتمال وجود شرط نيست بلکه گاهي براي تاکيد روي يک مطلب و يا براي بيان يک قانون کلي است.

4. آيا آيه‌ شريفه که مراجعه به کتب قبل از آن را براي رفع شک و ترديد توصيه کرده است، نشان‌دهنده‌ برتري آن کتب بر قرآن‌کريم نمي‌باشد؟

اولاً: صرف شاهد گرفتن براي تاييد مطالب کتابي، موجب برتري کتاب مرجع نمي‌شود بلکه برتري به عواملي ديگر بستگي دارد.

ثانياً: از آن‌جا که اصل تورات و انجيل کتاب‌هاي الهي بوده است و برخي حقايق در دسترس يهود و مسيحيت بوده است (هر چند که بعدها تحريف شد) خداي متعال آن مطالب الهي تورات و انجيل را شاهد حقانيت قرآن مي‌شمارد که ريشه‌ هر دو يکي است.

ثالثاً: چنان‌چه بيان شد مقصود از «مِمَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ» کل قرآن کريم نيست بلکه مقصود مطالب اول سوره‌ يونس تا آيه‌ 94 است و آيه هرگز در مقام مقايسه‌ بين دو کتاب نيست؛ بلکه صرفاً کتب قبل شاهد بر حقانيت مطالب مذکور است.

رابعاً: در قرآن کريم در آيه‌ 37 سوره‌ نساء به تمام اهل کتاب امر شده که به قرآن کريم ايمان بياورند و قرآن‌کريم را تصديق‌کننده کتب گذشته معرفي کرده است که به دلالت التزامي مي‌رساند که قرآن‌کريم و دين اسلام يک دين زنده و رسمي است و اهل کتاب بايد دست از دين خود بردارند و به قرآن کريم ايمان بياورند که نشان‌دهنده‌ برتر بودن و کامل بودن اين کتاب و دين جديد (= اسلام) است؛ چرا که اگر دين و کتابي برتر از دين و کتاب بعد باشد شايسته نيست که خداي حکيم بفرمايد از دين برتر قبلي دست برداريد و به دين جديد ايمان آوريد.

 
منظور از اسماء در سوره‌ بقره آيه 31 چيست؟ فرق ملائكه با انسان در اين خصوص چيست؟ در حاليكه انسان نيز فقط به آن‌چه خدا به او تعليم‌داده‌آگاهي‌داردواز اين‌جهت شبهه ملائكه چگونه‌برطرف مي‌شود؟

پاسخ:

در مورد بخش اول پرسش، مفسران در مورد معناي «اسماء» در آيه‌ شريفه (وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّهَا)، نظرات متفاوتي مطرح كرده‌اند كه بشرح زير مي‌باشد:

1. منظور از نام‌ها نام تمام نعمت‌ها و اصول و رموز كشاورزي، درخت كاري و تمام كارهاي مربوط به امور دين و دنيا را خدا به آدم آموخت[56].

2. برخي گفته اند: منظور تمام لغات و زبان‌ها مي باشد[57].

3. بعضي هم معتقدند: مقصود نام ملائكه و فرزندان خود آدم بوده است[58].

4. عده‌اي از مفسران هم بر اين باورند كه منظور فوائد، امتيازات، و نام‌هاي حيوانات را خدا به آدم ياد داد و اين‌كه هر حيواني به چه كاري مي‌آيد[59].

5. از امام صادق7 نيز روايتي نقل شده كه حضرت منظور از اسماء را نام كوه‌ها، دره‌ها، بيابان‌ها، و حتي نام فرش زير پاي خود، مي‌دانند[60].

6. در تفسير نمونه مي‌خوانيم:

خداوند به آدم علم اسرار آفرينش را آموخت تا از اسرار معنوي و مادي آن‌ها آگاه شود تمام موجودات را بشناسد و نام همه را بداند و حتي از خواص آن مطلع باشد...، استعداد نام گذاري اشياء را به او ارزاني داشت تا بتواند اشياء را نام‌گذاري كند[61].

7. عده‌اي از مفسرين با تاكيد بر رواياتي كه نقل مي‌كنند معتقدند: اسمايي كه خداوند به حضرت آدم نشان داده است همان انوار طيبه‌ حضرت محمد، علي، فاطمه، حسن و حسين: بوده است[62].

حال كه از نظرات مختلف آگاه شديم توجه شما را به نظري آيت الله جوادي آملي ـ حفظه‌الله ـ كه در واقع شرحي بر نظر علامه طباطبايي; مي‌باشد، جلب مي‌نمايم تا معناي آيه شريفه واضح‌تر شود:

مراد از اسماء همان حقايق غيبي عالم است كه به لحاظ «سمه» بودن و نشانه‌ خدا بودن، به «اسم» موسوم شده است، حقائقي كه با شعور و عاقل، و مستور به حجاب غيب، و مخزون عندالله و در عين حال خزاين اشياي عالمند.

موجودات عاليه‌اي كه همه‌ حقايق عالم شهود، تنزل يافته و رقيقه‌اي از آنان است و همه‌ آن‌چه در آسمان و زمين مشاهده مي‌شود از نور و بهاي آنان مشتق شده است و به خير و بركت آن‌ها نزول يافته... به هر حال آن‌چه به آدم تعليم شد و به او ارائه گرديد همان حقايق عاليه عالم، موسوم به «اسماء الله» است و احتمالاً عبارت از همان «مفاتح الغيب» در آيه‌ (وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ)[63] و «خزائن» در آيه (وَإِن مِّن شَيْ‏ءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ)[64] است[65].

اما در مورد ملائكه مي‌توان به دو صورت مطلب را بيان نمود:

صورت اول: چرا خداوند با وجودي كه مي‏داند اين انسان اهل فساد در زمين و خونريزي مي باشد، باز او را خلق كرد؟ براي پاسخ به اين پرسش توجه شما را به كلام علامه طباطبايي; جلب مي‌نمايم:

در اين ميان مصلحتي هست كه ملائكه قادر بر ايفاي آن نيستند و نمي‌توانند آن‌ را تحمل كنند ولي اين خليفه زميني قادر بر تحمل و ايفاي آن هست. آري، انسان از خداي سبحان كمالاتي را نشان مي‌دهد و اسراري را تحمل مي‌كند كه در وسع و طاقت ملائكه نيست. اين مصلحت بسيار ارزنده و بزرگ است و به طوري كه مفسده فساد و سفك دماء را جبران مي‌كند[66].

آري، با دقت در آيات مورد بحث و روايات ذيل آن چنين به نظر مي‌رسد كه گويا مقصود از «اني اعلم ما لاتعلمون» و جريان تعليم اسماء به حضرت آدم، و وقايع بعد از آن، اين است كه هر چند عده‌اي در نسل اين آدم پيدا مي‌شوند كه اهل فساد و خون‌ريزي هستند اما در مقابل، در بين اين افراد انسان‌هايي پيدا مي‌شوند كه يا خليفه‌ي خدا و غيب آسمان‌ها و زمين و مظهر اسماء جلال و جمال خدا مي‌شوند و به مقام اسم اللهي مي‌رسند و يا بيش از ملائكه و بهتر از ملائكه قدرت و ظرفيت دارند كه اسماء خداوندي را به چشم دل شهود كنند. در حالي كه تا اين اندازه معرفت، و شهود از دست شما (= ملائكه) بر نمي‌آيد.

صورت دوم: اگر خداوند همان‌طور كه به آدم اسماء را آموخت، به ملائكه هم مي‌آموخت آن‌ها نيز عالم به اسماء مي‌شدند و در نتيجه، شايسته‌ خليفة الله شدن مي‌شدند!!!

براي يافتن جواب اين پرسش بايد توجه داشت كه: اولاً خداوند متعال همان حقائق اسماء را كه بر آدم عرضه كرد ـ و آدم با قدرت درك و ظرفيتي كه داشت توانست آن اسماء را درك و شهود كند ـ به ملائكه نيز عرضه كرد، و خود آن‌ها نتوانستند درك كنند چنان‌چه در ادامه‌ همين آيه مي‌خوانيم: «ثم عرضهم علي الملائكه» و آن‌ها در جواب گفتند: «سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا».

ثانياً تفاوت ملائكه و آدم، در آموزش دادن و ندادن خداوند نبود، بلكه تفاوت اساسي در ظرفيت و استعداد و سعه‌ي وجودي بود كه حضرت آدم براي دريافت اسماء داشت و ملائكه آن ظرفيت را نداشتند.

نتيجه‌گيري

1. با بياني كه از اسماء مطرح شد به خوبي معلوم مي‌شود كه اكثر نظرات مفسران قابل جمع مي‌باشد و مي‌توان گفت: وقتي حضرت آدم به اسمايي كه خزائن آن‌چه در آسمان و زمين است و غيب آسمان‌ها و زمين مي‌باشند. آگاه مي‌شود، پس در واقع به همه‌ اسرار آفرينش، لغات، اسماء كوه‌ها، دره‌ها، همه‌ مخلوقات و... آگاه مي‌شود. چنان‌چه مي‌گويند: «چو صد آمد نود هم پيش ماست».

2. و در مورد بخش دوم هم بيان شد كه تفاوت در نحوه‌ي آموزش خداوند به آدم و ملائكه نبود بلكه تفاوت در استعداد و ظرفيت وجودي آدم و ملائكه بود كه يكي توانست دريافت كند و ديگري نتوانست.

معرفي كتاب

براي آگاهي بيشتر در اين موضوع مراجعه فرماييد به:

1. ترجمه تفسير الميزان، ج 1، آيات مربوطه.

2. تفسير تسنيم، ج 3.

3. تفسير نمونه، ج 1.

4. تفسير صافي، ج 1، ص 96.

5. تفسير صدر المتالهين، ج2، ص 318.

 
ملائکه از کجا مي‌دانستند که انسان روي زمين فساد مي‌کند مگر قبل از آدم انسان‌هايي بوده‌اند؟

پاسخ:

قرآن كريم در آيه 30 سوره بقره به جايگاه بلند انسان در زمين و پرسش فرشتگان در مورد فسادگري و خون‌ريزي او و بيان عبادتگري خودشان و پاسخ اجمالي خدا به آنان اشاره مي‏كند و مي‏فرمايد:

(وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَتَعْلَمُونَ)؛ «(و يادكن) هنگامي را كه پروردگارت به فرشتگان فرمود: «در حقيقت من در زمين، جانشيني [= نماينده‏اي] قرار مي‏دهم». (فرشتگان) گفتند: «آيا در آن كسي را قرار مي‏دهي كه در آن فساد كند و خون‏ها بريزد؟ در حالي كه ما به ستايش تو تنزيه مي‏گوييم، و تو را پاك مي‏شماريم.» (پروردگار) گفت: «در واقع من آن‌چه را كه [شما] نمي‏دانيد، مي‏دانم».»

 نكات و اشارات

1. در آيه فوق و آيات بعد ماجراي گفتگوي پروردگار با فرشتگان و آدم بيان شده است، خلاصه داستان اين است كه:

خدا موجوداتي به نام فرشته آفريده بود كه به عبادت او مشغول بودند سپس موجود ديگري به نام انسان آفريد تا او را جانشين خود در زمين گرداند و جايگاه علمي او را به فرشتگان نشان داد و آنان در برابر او كرنش كردند.

2. در مورد گفتگوي خدا با فرشتگان چند نكته مهم وجود دارد:

اول آن‌كه اين ماجرا حقيقي است و به صورت خاص و متناسب با ظرف وجودي خويش اتفاق افتاده است و داستاني خيالي يا غير واقعي نيست.

دوم آن‌كه شخص آدم7 در اين ماجرا نماينده و الگوي بشريت است پس مثلاً كرنش فرشتگان در برابر او به معناي كرنش همه فرشتگان در برابر انسانيت است. از اين رو اين ماجرا يك نمونه و الگوست.

3. واژه «خليفه» به معناي جانشين است[67] و در اين‌جا مقصود جانشيني انسان به جاي خدا در زمين است يعني انسان‏هاي شايسته نماينده و جلوه و الگو و حجّت خدا در زمين هستند[68].

4. اين‌كه انسان جانشين و خليفه خدا در زمين است چيزي است كه هر انساني هر روز در وجود خود احساس مي‏كند و اين مطلب عامل حركت و تلاش او در جهت كمال و مسير الهي مي‏شود[69]. آري اعلام اين جانشيني به انسان مي‏تواند تغييرات مثبتي را در زندگي و روحيات او ايجاد كند و احساس مسئوليت او را بيشتر سازد. آري توجه به اين مقام الهي و كرامت انساني، در تربيت اخلاقي انسان بسيار موثر است.

تو شاه تخت وجودي چه جاي توست

                                      اين‌جا خليفه زاده گلشن نشين و در خاشاك؟

5. فرشتگان از كجا متوجه شدند كه انسان خونريز و فسادگر است؟

پاسخ آن است كه فرشتگان از اين‌جا متوجه شدند كه انسان در زمين مادي قرار داده شد و ماده به خاطر محدوديتي كه دارد محل نزاع و تزاحم است و موجب فساد و خونريزي مي‏شود. و يا فرشتگان از سوابق مخلوقات قبلي كه در زمين مي‏زيستند به اين مطلب پي بردند يا اين‌كه خدا فرشتگان را از سرنوشت و آينده انسان‏ها با خبر ساخت.

6. فرشتگان سه ويژگي براي خودشان بر شمردند:

اول آنكه آن‌ها اهل تسبيح[70] هستند يعني خدا را از هرگونه نقص منزّه مي‏شمارند.

دوم آنكه آنان اهل حمد و ستايش خدا هستند.

سوم آنكه آن‌ها اهل تقديس هستند يعني خدا را پاك و مقدّس مي‏شمارند يا اين‌كه خود، جامعه و زمين را از فساد و فسادگران پاك مي‏سازند[71].

7. فرشتگان دريافته بودند كه هدف آفرينش انسان عبادت است از اين‌رو بيان كردند كه ما اهل عبادت هستيم و در همان حال اهل فساد و خونريزي نيز نيستيم در حالي كه برخي انسان‏ها نه تنها عبادت نمي‏كنند بلكه اهل فساد و خونريزي هستند. پس ما فرشتگان براي جانشيني خدا سزاوارتريم.

 8. خداي متعال دو پاسخ اجمالي و تفصيلي به فرشتگان داد كه پاسخ تفصيلي در آيات بعد مي‏آيد اما پاسخ اجمالي آن بود كه «خدا چيزهايي مي‏داند كه شما نمي‏دانيد.» او مي‏داند كه از نسل اين انسان افرادي همچون نوح‏7، ابراهيم7، موسي7، عيسي7 و محمد7 و اهل‌بيت او: بوجود خواهند آمد كه گل‏هاي سرسبد آفرينشند، و افرادي در بين انسان‏ها تربيت مي‏شوند كه عاشقانه خدا را مي‏پرستند و جان و مال خود را در راه او فدا مي‏كنند و يك ساعت تفكر آنان با سال‏ها عبادت فرشتگان برابري مي‏كند.

او مي‏دانست كه عبادت فرشتگان در برابر عبادت انسان‏ها ارزش كمتري دارد چرا كه فرشتگان شهوت و خشم ندارند و تحت تأثير وسوسه‏هاي شيطاني قرار نمي‏گيرند و معصوم و فرمانبردار هستند اما انسان‏ها در محاصره شهوات و شيطان هستند پس اگر در اين مبارزه پيروز شوند و به عبادت و بندگي خدا روي آورند ارزش بيشتري دارد. آري اطاعت اين موجودات طوفان زده كجا و عبادت آن ساحل نشينان سبكبار كجا؟

 9. خدا خود انسان را از ميان موجودات برگزيده است و به مقام خليفة اللّهي نصب كرده است. و اين افتخار بزرگي براي انسان است. كه بايد انسان ارزش آن را درك كند و به نحوي زندگي كند و مسيري را برود كه برتر از فرشتگان گردد تا سپاس اين نعمت و لطف الهي را به جاي آورده باشد.

 10. خدا مي‏دانسته كه برخي انسان‏ها ممكن است به فساد و خونريزي بپردازند ولي با اين حال مجموع انسان‏ها را بر مجموع فرشتگان ترجيح داد، چرا كه در ميان اين انسان‏ها افرادي پرورش مي‏يابند كه شايسته مقام خلافت الهي هستند پس ارزش آن همه خسارت را دارد.

 آري باغباني كه باغچه گل پرورش مي‏دهد مي‏داند كه علف‏هاي هرز و زيان‏آور نيز از آب و خاك و هواي باغچه استفاده مي‏كنند و رشد مي‏يابند ولي هدف او گل‏هاي زيبا و خوشبوست، از اين رو وجود برخي علف‏هاي هرز را نيز تا مدّتي تحمّل مي‏كند.

 آموزه‏ها و پيام‏ها

 1. آموزه اين آيه براي ما آن است كه شما به مقام جانشيني و نمايندگي خدا در زمين انتخاب شده‏ايد (پس ارزش و جايگاه خود را پاس بداريد).

 2. آموزه ديگر آيه اين‌كه به ديگران فرصت آزادانديشي، اظهار نظر و گفتگوي حق طلبانه بدهيد.

 3. پيام آيه آن است كه خدا انسان را بر فرشتگان ترجيح داده و برگزيده است. (پس مقام انسان از فرشته برتر است).

 4. پيام ديگر آيه آن است كه خدا از فسادگري و خونريزي برخي انسان‏ها اطلاع دارد ولي به خاطر امتيازات ارزشمندي كه در وجود انسان‏ها مي‏بيند آن‌ها را برموجودات ديگر ترجيح مي‏دهد.

 5. پيام ديگر آيه آن است كه عبادت تنها معيار برتري موجودات نيست (بلكه علم نيز از معيارهاي برتري است)[72].

 
حضرت آدم7 وقتي خلق شد چگونه با خدا ارتباط برقرار مي‌کرد؟ و همچنين آدم و حوا8 چگونه با هم حرف مي‌زدند و مقصود هم را مي‌فهميدند؟

پاسخ:

در پاسخ اين سؤال بايد احتمالات گوناگوني را مطرح کرد چرا که اطلاع از زمان آدم و حوا8 و زبان آن‌ها از نظر تاريخي مشکل است. و ما در اين تحقيق اگرچه به جواب دقيقي نرسيديم، اما سعي کرديم با بررسي احتمالات مطرح شده تصويري را هر چند کمرنگ از موقعيت حضرت آدم7 و سخن گفتن او ترسيم کنيم.

در اين ميان آن‌چه به طور مستقيم مي‌توانست به ما کمک کند احاديث بود، و در اين‌جا حديثي که بتوان بدان اطمينان کرد به دست نياورديم هر چند در روايتي، زبان حضرت آدم قبل از هبوط، عربي و بعد از آن سرياني بيان شده است اما سند آن ضعيف است و مشکلي را حل نمي‌کند[73].

همچنين چگونگي خلقت حضرت آدم7 نيز خود تاثير بسزايي در اين مسئله دارد. اگر نظر عده‌اي صحيح باشد که مي‌گويند در زمان حضرت آدم7 انسان‌هايي (جامع‌ انساني) وجود داشته‌اند و حضرت آدم7 از بين آن‌ها انتخاب شده است[74] آن وقت تصور وجود زباني نسبتاً پيشرفته در بين آن‌ها چندان دور از واقعيت نيست چه اين‌که توجه به گفتگوي هابيل و قابيل ـ که به آن اشاره خواهيم کرد ـ آن را تاييد مي‌کند و حضرت آدم و حواء8 نيز با همين زبان با هم گفتگو و يا با خدا راز و نياز مي‌کردند.

اما اين نظريه، طرفداران کمي دارد و بيشتر دانشمندان اسلامي طرفدار خلقت مستقل آدم7 از خاک مي‌باشند. در اين مرحله آن‌چه روشن است اين است که آدم و حوا8 پس از هبوط با همين واژه‌هاي انساني با هم سخن مي‌گفته‌اند زيرا قرآن کريم در داستان هابيل و قابيل[75] معاني متعددي را بيان مي‌کند که بين آن دو ردّ و بدل شده است؛ معاني همچون قتل، تقوا، دست، گناه، ترس، ظلم، سزاي ظالم، کلاغ و... جالب اين‌که پس از قتل هابيل، قابيل مي‌گويد:

«آيا عاجزم از اين‌كه مانند اين کلاغ باشم»[76] و نمي‌گويد: «پرنده» بلکه به طور صريح نام کلاغ را مي‌برد که نشان مي‌دهد انسان در آن موقع بر اشياء گوناگون اطراف خود اسم گذاشته بوده و اين نشان‌دهنده‌ پيشرفت و تکامل زبان بوده است و از آن‌جا که بين هابيل و قابيل و پدر و مادرشان فاصله‌ زماني نيست پس اين مطلب شامل حضرت آدم و حوا8نيز مي‌شود.

اکنون به نقطه‌ مبهم موضوع مي‌رسيم که قبل از هبوط به چه صورت بوده است؟ به نظر مي‌رسد داستان حضرت آدم و حوا8 در دو فضا روايت مي‌شود:

1. «فضايي ملکوتي» که ملائکه حضور دارند و... و روح آدم7 به «علّم الاسماء» تعليم مي‌شود و معلم ملائکه است. در اين فضا آن‌چه بين خدا و ملائکه و آدم و... ردّ و بدل مي‌شود از سنخ ملکوت است و کيفيت آن بر ما پوشيده است و لازم نيست حتماً در قالب الفاظ باشد. (گر چه اگر فرض کنيم در قالب لفظ بوده، زبان عربي ترجيح دارد چون برخي روايات ياد شده بدان‌ها اشاره داشت).

2. «فضايي مادّي»، که جسم آدم و حوا قراردارد. جسمي که از خاک آفريده شده[77] و دستور مي‌گيرد در باغي سرسبز منزل گزيند[78] و از ميوه‌هاي آن هرگونه مي‌خواهند استفاده کنند[79] (دقت کنيد روح از غذاي علم الاسماء تغذيه مي‌کند و جسم از ميوه‌ها و نعمت‌هاي باغ).

جداي از ارتباط با خدا که در هر فضايي ممکن است چه از طريق دل و چه از طريق زبان صورت گيرد؛ در اين‌جا قرآن کريم گزارشي از سخن گفتن آدم با حوا8 ارائه نمي‌دهد تا مشخص شود آيا از طريق واژگان گفتگويي داشته‌اند يا نه؟ و فقط چيزي که ارائه مي‌شود نوعي هم شکلي در رفتار و عمل است[80].

و از اين دوره به بعد زبان اشاره يا زبان هابيل و قابيل مطرح مي‌شود که نسبتاً واژه‌ها به لفظ عربي يا غير آن مشخص شده بود که البته به دليل رواياتي که ياد شد، زبان عربي ترجيح دارد.

 
آيا نتيجه پيوند آدم و حوا فقط «هابيل» و «قابيل» بودند يا فرزند ديگري هم داشتند؟

پاسخ:

قبل از پاسخ، اين نكته را يادآوري كنيم كه در قرآن مجيد نامي از فرزندان آدم و حوا نيامده، تنها در آيه 27 از سوره‏ مائده به دو پسر آدم و حوا اشاره شده، و روايات اهل بيت جزئيات و اسامي ايشان را براي ما بيان كرده‏اند. مرحوم شيخ صدوق; در كتاب «كمال الدين وتمام النعمة» حديثي را از امام باقر7 چنين حكايت مي‏كند:

 «لما اكل آدم من الشجرة الي الارض نولد له هابيل واخته توأم وولد له قابيل واخته توأم... ثم ان آدم7 سأل ربه عزوجل ان يهب له ولد فولد له غلام سماء هبة اللَّه لان امر وهبه له فاحبه آدم حباً شديداً».

ترجمه: وقتي آدم از آن درخت (ممنوعه) خورد و به زمين هبوط كرد هابيل و يك دختر از او متولد شد و بعد از آن قابيل و يك دختر ديگر متولد شد بعد حضرت آدم از خداوند فرزند ديگري خواست كه خداوند به او پسري دارد و نامش را «هبة‌اللَّه» گذاشت چون خداوند به او هبه كرده بود و آدم او را بسيار دوست داشت.

كليني; صاحب كتاب شريف كافي نيز اين حديث را نقل كرده‏اند كه به نظر علامه طباطبايي‏; اين روايت از بهترين روايات است[81].

همان‌گونه كه مشاهده مي‏كنيد امام باقر7 در بيان خود حداقل سه فرزند ديگر كه دو تاي آن‌ها دختر و سومي پسر است را براي آدم و حوا بيان مي‏كند[82].

معرفي كتاب

 براي مطالعه‏ بيشتر علاوه بر تفاسير به اين كتاب‏ها مراجعه فرماييد:

 1. قصه‏هاي قرآن، آيت‏اللَّه مكارم شيرازي، ص 33 تا 36، انتشارات دارالكتب الاسلاميه.

 2. قصه‏هاي قرآن، محمد محمدي اشتهاردي، ص24، موسسه انتشارات نبوي.

 

فصل دوم: اهل‌بيت

 

 

 

 
آيا مي‌توان گفت اهل‌بيت: علومشان را از قرآن يا پيامبر9 فرا گرفته‌اند و علوم آن‌ها علم لدني نيست؟

پاسخ:

مقدمه

لازم است اول با تعريف «علم لدني» و برخي ويژگي‌هاي آن آشنا شويم سپس به بيان پاسخ بپردازيم:

تعريف

علم لدني علمي است که از طريق استدلال و تحصيل و تدريس و کنار هم گذاشتن معلومات براي رسيدن به مجهولات به دست نمي‌آيد بلکه از طريق افاضه و الهام قلبي با اسباب و لوازمي که دارد در قلب اولياء الهي پديدار مي‌شود[83].

توضيح

اين علم «حقيقتي نوراني»[84] مي‌باشد که به صورت آني و دفعي در قلب متعلّم جاي مي‌گيرد چنان‌چه از اميرالمؤمنين علي7 نقل شده که آن حضرت فرمودند: هنگام وفات پيامبر اکرم، حضرت دست مرا گرفتند و در آن لحظه براي من هزار باب علم که از هر کدامش هزار باب باز مي‌شود به روي من گشودند.

اين هزار باب علم نمي‌تواند از راه تدريس و تحصيل معمولي براي حضرت علي7 حاصل شده باشد چرا که اگر چنين بود هزارها ساعت لازم بود تا اين کار صورت پذيرد. بلکه پيامبر اکرم9 فقط با قدرت الهي و ولايي که داشته‌اند از راه اشراق قلبي و القاء معنوي اين علوم را به حضرت علي7 القاء کرده‌اند.

راه‌هاي انتقال و به دست آمدن علم لدني

اول: بي‌واسطه يعني اين علم توسط خداوند بدون هيچ واسطه‌اي القاء مي‌شود مثل بعضي از اخبار و اطلاعاتي که پيامبر اکرم9 در شب معراج از خداوند دريافت نمود. يا گفت و شنودهايي که حضرت موسي7 با خداوند داشت.

دوم: با واسطه يعني اين علوم توسط ملائکه يا انبياء و اولياء الهي به قلب ديگران الهام شود. که مي‌تواند مکتوب يا غير مکتوب باشد. مانند قرآن‌کريم که توسط جبرئيل بر قلب نوراني پيامبر‌اکرم9 نازل شد يا علومي که توسط آن حضرت به حضرت علي7 القاء مي‌شد که با واسطه بود.

سوم: الهاماتي که به شکل رويا در خواب به انسان مي‌شود مثل خواب حضرت ابراهيم و حضرت يوسف و ...

نکته: خداوند براي علم لدني تعبير به «لَدُنّا» کرده است و مي‌فرمايد:

(وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً)[85]؛ «و دانشي از نزد خويش به او آموخته بوديم.» يعني از صيغه‌ جمع استفاده کرده و نفرمود «من به او علم آموختم» که شايد اشاره به اين مطلب باشد که انتقال علم لدني به افراد، اسباب و وسائط خاص خودش را دارد که مضر به لدني بودنش نيست».

بعد از ذکر مقدمه به پاسخ اين پرسش مي‌پردازيم که:

منبع علوم اهل بيت: چيست و آيا منحصر در يادگيري از پيامبر اکرم9 مي‌باشد؟

در پاسخ بايد گفت: اهل‌بيت: براي اين‌که مطلبي را بدانند چند راه دارند و از چند منبع استفاده مي‌کنند:

اول: تعليم الهي

در قرآن‌کريم خداوند متعال از بندگاني سخن مي‌گويد که در اثر ايمان قوي که دارند قلبشان مورد تعليم و ارشاد الهي مي‌باشد و خداوند آن‌ها را هدايت قلبي مي‌کند.

(وَمَن يُؤْمِن بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَي‏ءٍ عَلِيمٌ)[86]؛ «و هر كس به خدا ايمان آورد، دلش را راهنمايي مي‏كند؛ و خدا به هر چيزي داناست».

از مصاديق بارز دارندگان اين علم اهل‌بيت: مي‌باشند. از امام صادق7 حکايت شده:

«عن ابي عبدالله قال اذا اراد الامام ان يعلم شيئاً اعلمه الله ذلک[87]».

هرگاه امام اراده کند که چيزي را بداند خداوند آن مطلب را به او مي‌آموزد و گاهي اين تعاليم و الهامات به صورت مکتوب مي‌باشد به عنوان نمونه در روايات کتابي به نام «مصحف فاطمه» مطرح شده است که در نزد اهل‌بيت: مي‌باشد. طبق روايات بعد از فوت پيامبر اکرم9 جبرئيل نزد حضرت زهرا3 حاضر مي‌شد و اخبار و علوم فراواني را به آن حضرت اطلاع مي‌دادند و حضرت علي7 مي‌نوشتند که آن کتاب عظيم «مصحف فاطمه» نام گرفت[88].

دوم: تعليم پيامبر

يکي از منابع علم امام علمي است که از پيامبر‌‌اکرم9 به اهل‌بيت: نسل به نسل به ارث رسيده است.

از امام صادق7 حکايت شده: اي ابامحمد! به درستي که علم علي‌ بن ابي‌طالب از علم رسول ‌الله مي‌باشد آن‌گاه آن علم به ما تعليم داده شد[89].

و اين تعاليم نيز برخي به صورت مکتوب در آمده به عنوان مثال: در روايات زيادي صحبت از کتابي شده به نام «کتاب علي7» که در نزد ائمه بوده و مطالبي از آن نقل نموده‌اند از جمله روايت زير است:

به همراه «حکم بن عتيبه» در خدمت امام باقر7 بوديم. حکم بن عتيبه از امام7 که نزد او جايگاه ارجمندي داشت سؤال مي‌کرد تا اين که در يک مورد با هم اختلاف کردند. امام باقر7 فرمود: «فرزندم برخيز و کتاب علي را بياور» فرزند امام، کتاب خط‌کشي شده بزرگي را براي حضرت آورد حضرت گشود و به او نگريست تا مسئله مورد نظر را از آن بيرون آورد. سپس امام باقر فرمود: «اين دست خط علي و املاي رسول الله است»[90].

سوم: قرآن کريم و کتب آسماني ديگر

قرآن کريم با بطن‌هاي متعددي که دارد کتابي است که همه‌ اخبار و علوم در آن وجود دارد تا آن جا که در احاديث آمده است:

اخبار مربوط به شما و پيشينيان و آيندگان شما و خبرهاي آسمان‌ها و زمين در اين قرآن است و اگر کسي بيايد که شما را از آن آگاه کند بي‌گمان شگفت زده خواهيد شد[91].

و اهل‌بيت: عالم به قرآن کريم و تأويلات و تفسيرهاي آن هستند همان طور که در روايات زيادي به اين مطلب اشاره شده است[92]. پس يکي از منابع مهم علم اهل‌بيت، قرآن کريم مي‌باشد.

هم‌چنين بنا بر روايات متعدد اهل‌بيت: به همه‌ کتاب‌هاي آسماني و محتواي آن‌ها آگاه هستند و يکي از منابع علم آن‌ها همين کتاب‌ها مي‌باشند. به عنوان نمونه:

امام کاظم7 به شخصي که پرسيد تورات، انجيل و کتب پيامبران از کجا به شما رسيده است؟ فرمود: اين کتاب‌ها از ايشان (پيامبران) به ما به ارث رسيده است ما هم آن‌ها را چنان که ايشان مي‌خوانده‌اند مي‌خوانيم و به آن‌ها اعتقاد داريم چنان که آن‌ها اعتقاد داشته‌اند. خداوند در زمين حجتي قرار نمي‌دهد که پيرامون مسئله‌اي از او پرسش کنند و او بگويد: نمي‌دانم[93].

يادآوري: بديهي است که مقصود استفاده از حقايق الهي تحريف نشده است، نه اسرائيليات و آن‌چه که دست خوش تحريف و تغيير قرار گرفته است و همچنين از امام صادق7 حکايت شده که فرمودند: اي ابو محمد «جامعه» نزد ماست و آن‌ها چه مي‌دانند جامعه چيست؟ عرض کردم: قربانت گردم جامعه چيست؟ فرمود: صحيفه‌اي است با طول هفتاد ذرع به بيان و املاي رسول الله از دهان مبارکش و دست خط علي7 هر حلال و حرامي و هر چيزي که مردم بدان نياز داشته باشند حتي ديه خراش‌هاي کوچک در آن آمده است[94].

و نيز از امام صادق7 حکايت شده:

در نزد ما «جفر» مي‌باشد و شما چه مي‌دانيد که جفر چيست؟ راوي مي‌گويد: جفر چيست؟ حضرت مي‌فرمايد: ظرفي [= مجموعه] است از آدم که در آن علم نبيّين و وصيّين و علماء گذشته بني اسرائيل در آن موجود است[95]. البته اين کتاب جفر غير از آن علم جفر معروف مي‌باشد.

نتيجه

 با توجه به آن‌چه گذشت:

اولاً: علم ائمه: محدود به علومي که از پيامبر9 دريافت نموده‌اند نمي‌باشد تا بگوييم علم آن‌ها اکتسابي مي‌باشد. بلکه آن‌ها مي‌توانند با تعليم الهي و الهامات رباني مطالب و علوم را بدانند.

ثانياً: اين‌که پيامبر اکرم9 براي تعليم اين علوم به اهل‌بيت: واسطه باشند باز ضرر به لدني بودن علوم اهل‌بيت نمي‌زند.

و مي‌توان گفت که حتي اگر امام از راه قرآن يا کتب پيامبران يا مصحف فاطمه يا... مطلبي را بدانند باز چون از راه تعليم و تدريس نبوده بلکه علوم و معارفي است که خداوند خاص ايشان قرار داده و از طرف خداوند به صورت مکتوب به آن‌ها رسيده از اين‌رو علم لدني مي‌باشد.

و اگر بعضي از علوم ائمه: اکتسابي باشد اين نقصاني براي آن‌ها نمي‌باشد چرا که:

اولاً: علم لدني براي اين بزرگواران باز است.

ثانياً: اکتسابي که از پيامبر اکرم9 يا امام قبلي باشد، خود نوعي افتخار است با توجه به اين‌که اين علوم مختص به آن‌ها مي‌باشد.

ثالثاً: مهم خود علم است و فرق چنداني نمي‌کند که لدني و از طرف خدا باشد يا اکتسابي و به واسطه پيامبر9 يا امام قبلي باشد.

براي اطلاع بيشتر در اين زمينه مراجعه نماييد به:

کتاب ولايت کليه آيت الله ميرجهاني.

کتاب بداية المعارف، ج 2، مرحوم مظفر.

و تفاسير ذيل آيه (وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً)[96].

 
تفسير آيه‌42 سوره‌ آل‌عمران و رابطه آن با برتري مريم3 و فاطمه3 چيست؟

پاسخ:

قرآن‌كريم در آيه‌ چهل و دوّم سور‌ه‌ آل‌عمران به گفتگوي فرشتگان با مريم اشاره مي‏كند و مي‏فرمايد: (وَإِذْ قَالَتِ الْمَلئِكَةُ يَمَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَيكِ وَطَهَّرَكِ وَاصْطَفَيكِ عَلَي‏ نِسَآءِ الْعَلَمِينَ)؛ «و (به ياد آريد) هنگامي كه فرشتگان گفتند: «اي مريم! در حقيقت خدا تو را برگزيده و تو را پاك ساخته؛ و تو را بر زنان جهانيان، (برتري داده و) برگزيده است».

 توضيح

به دنبال آيات قبل كه بحثي در باره آل عمران شد و نامي از مريم برده شد، از اين آيه به بعد داستان مريم بصورت مفصل بيان شده است.

نخست بيان مي‏كند كه: «فرشتگان با مريم سخن گفتند (و به او بشارت دادند) كه خدا او را برگزيده و پاك گردانيده است. (يعني بر اثر پارسايي و ايمان و عبادت، از برگزيدگان و پاكان شده است. تا پيامبري همچون عيسي از وي بوجود آيد)».

و در پايان آيه بار ديگر اضافه مي‏كند كه خدا تو را از ميان زنان جهان برگزيده و بر همه زنان جهان (معاصر خودت) برتري داده است».

نكته‌ها و اشاره‌ها

1. آيه‌ فوق نشان مي‏دهد كه فرشتگان ممكن است با انسان غير پيامبر نيز سخن گويند. و اين مطلب حاكي از مقام بلند حضرت مريم است كه شايسته‌ گفتگو با فرشتگان شده است.

2. آيه‌ فوق گواه بر آن است كه مريم بزرگترين شخصيت زن در جهان معاصر خود بوده است، در اين مورد حديث‏هاي متعددي نيز حكايت شده كه: «سرآمد زنان جهان چهار نفرند: مريم، آسيه (زن فرعون)، خديجه و فاطمه»[97].

 اين موضوع با آن‌چه در مورد بانوي اسلام فاطمه‏3 رسيده كه برترين بانوي جهان است منافات ندارد. چرا كه از پيامبر9 و امام صادق‏7 حكايت شده كه: «مريم بانوي زنان زمان خود بود، امّا فاطمه بانوي همه بانوان جهان از اولين و آخرين است»[98].

عالم صدف است و فاطمه گوهر او  گيتي عَرَض است و اين گوهر جوهر او

3. تكرار تعبير «تو را برگزيد» براي چيست؟ شايد اين تكرار بدين سبب است كه در مرتبه‌ي اوّل اشاره به صفات عالي انساني مريم مي‏كند و به عنوان انسان برگزيده از او نام مي‏برد و در مرتبه‌ي دوّم اشاره به برتري او بر همه زنان معاصر خود مي‏كند.

 4. از آيه‌ فوق استفاده مي‏شود كه كمالات معنوي مخصوص مردان نيست بلكه بانوان هم مي‏توانند به مقامات عالي معنوي برسند بطوري كه فرشتگان با آنان سخن گويند و انساني برگزيده شوند.

 آموزه‏ها و پيام‏ها

1. پيام اين آيه براي بانوان آن است كه شما مي‏توانيد به مقامات عالي معنوي برسيد و با فرشتگان سخن گوييد و برگزيده الهي شويد.

2. پيام ديگر آيه آن است كه بين پاكي زنان و مقام عالي برگزيدگي الهي، رابطه‏اي هست.

3. آموزه‌ اين آيه براي بانوان آن است‌كه اگر مي‏خواهيد به مقامات عالي برسيد پاك باشيد. (و عبادت كنيد)[99].

 
علت پرسش فرشتگان در مورد حضرت آدم7 با توجه به وجود نور اهل بيت: در آن‌ها چيست؟

پاسخ:

در آيات 30 ـ 32 سوره‌ بقره مي‌خوانيم:

(وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَي الْمَلاَئِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هؤُلاَءِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ قَالُوا سُبْحَانَكَ لاَعِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ‌ الْحَكِيمُ)؛ «(و ياد كن) هنگامي را كه پروردگارت به فرشتگان فرمود: «در حقيقت من در زمين، جانشيني [= نماينده‏اي] قرار مي‏دهم». (فرشتگان) گفتند: «آيا در آن كسي را قرار مي‏دهي كه در آن فساد كند و خون‏ها بريزد؟ در حالي كه ما به ستايش تو تنزيه مي‏گوييم، و تو را پاك مي‏شماريم.» (پروردگار) گفت: «در واقع من آن‌چه را كه [شما] نمي‏دانيد، مي‏دانم.» و [خدا] همه نام‏ها را به آدم آموخت؛ سپس آن‌ها را بر فرشتگان عرضه نمود و گفت: «اگر راست گوييد، نام‏هاي ايشان را به من خبر دهيد.» (فرشتگان) گفتند: «منزّهي تو! ما هيچ دانشي جز آن‌چه به ما آموخته‏اي نداريم، [چرا] كه تنها تو دانا [و] فرزانه‏اي»».

به نظر مفسرين علت پرسش ملائکه در مورد حضرت آدم7 (در آيه‌ 30 سوره‌ بقره) اعتراض به خداوند نبود، بلکه انگيزه‌ ايشان از اين سؤال، رفع ابهام آن‌ها از تصميم و اراده‌ خداوند نسبت به خلافت انسان روي زمين بود زيرا مي‌ديدند که زمين با توجه به مادي بودن آن، محل نزاع، تزاحم و جدال خواهد بود و هر موجودي بخواهد در زمين خليفه‌ خدا قرار گيرد به خونريزي و فساد ناگزير خواهد بود پس چگونه چنين موجودي لياقت و شايستگي جانشيني خداوند را خواهد داشت؟

آنان قبل از پرسش، از توانايي‌ها و استعدادهاي انسان آگاهي نداشتند و نمي‌دانستند که «رسد آدمي به جايي که به جز خدا نبيند» در حديثي از امام صادق7 در تفسير اين آيات حکايت شده: فرشتگان «بعد از» آگاهي از مقام آدم دانستند که او و فرزندانش سزاوارترند که خلفاي الهي در زمين و حجت‌هاي او بر خلق باشند. آن‌ها چه مي‌دانستند که از نسل آدم7 پيامبراني چون «محمد9»، «ابراهيم7» و... و اماماني چون ائمه اطهار: و بندگان صالحي قدم به عرصه‌ وجود خواهند گذاشت که گاه يک ساعت تفکر آنان، برابر بلکه افضل از سال‌ها عبادت فرشتگان است[100]. ملائکه گمان مي‌کردند که تسبيح و تقديس تنها ملاک‌هاي جانشيني خداست که البته آن‌ها اين دو صفت را دارا بودند پس چه نيازي بود تا موجود ديگري که همان انسان باشد، اين مقام و مسئوليت خطير را بپذيرد که خداوند با علمي که به آدم7 آموخت و آدم نيز آن را به ملائکه تعليم داد، اين پندار را از ذهن ملائکه خارج نمود.

علامه طباطبايي; در مورد «اسمايي» که خداوند به آدم7، و آدم7 به ملائکه تعليم داد مي‌نويسند: اين نام‌ها سه خصوصيت داشت:

الف. عموميت؛ ب. مسماها داراي زندگي و علم بوده‌اند و ج. در غيب آسمان‌ها و زمين قرار داشته‌اند.

اين موجودات زنده و عاقلي که خدا بر ملائکه عرضه کرد، موجوداتي عالي و محفوظ نزد خدا بودند که در پس حجاب‌هاي غيب مستورند
و خداوند با خير و برکت آن‌ها، اسماء را نازل کرد و هر آن‌چه در آسمان‌ها و زمين است از نور آن‌ها گرفته شده و کثرت و تعدد آن‌ها از باب مرتبه
و وجود است. در کتاب معاني از امام صادق7 روايت شده که فرمودند: خداي تعالي، اسامي حجت‌هاي خود را به آدم آموخت آنگاه آنان را ـ که در آن روز ارواحي بودند ـ بر ملائکه عرضه کرد و چون آدم اسماء ايشان را به ملائکه گفت، ملائکه به منزلت و جايگاه عظيم اين حجت‌ها نزد خدا پي بردند، آنگاه حجت‌ها را از نظر ملائکه پنهان کرد و ايشان را فرمان داد تا با ولايت و محبت آن حجت‌ها، خدا را عبادت کنند[101].

آيت الله جوادي آملي ـ زيد عزّه ـ در اين مورد مي‌فرمايند: مراد از «اسماء»، همه‌ حقايق عالم اعم از غيب و شهود است و اگر در بعضي روايات اسماء به اهل‌بيت: تفسير شده از باب تطبيق بر مصداق اکمل است.

از امام عسگري7 حکايت شده: خداوند تبارک و تعالي فرمود: اي آدم! اين ملائکه را به «اسماء» خبر ده «اسماء انبياء و ائمه:» آنگاه که آدم، اسماء ايشان را خبر داد و ملائکه آن‌ها را شناختند، از ملائكه نسبت به ايمان آوردنشان و برتري «اسماء» بر ملائکه عهد و پيمان گرفت بلکه محمد و آل او برتر و سزاوارترند تا آدم اسماء ايشان را به ملائکه خبر دهد[102].

نتيجه

آگاهي ملائکه به مقام و عظمت ائمه اطهار: بعد از سؤال ايشان از خدا و بعد از آموزش حضرت آدم7 بود و نه قبل از آن، و اگر مي‌دانستند که از فرزندان صالح آدم7 افرادي چون اهل‌بيت: خلافت و جانشيني خدا را بر عهده خواهند داشت هرگز زبان به سؤال نمي‌گشودند و از تسبيح و تقديس خود سخن به ميان نمي‌آوردند؛ و به خاطر همين بود که پس از اين آگاهي و معرفت، به مجرد دستور خداوند نسبت به سجده‌ بر آدم7، لحظه‌اي درنگ نکردند و بلافاصله سجده کردند و به برتري و سزاواري آدم7 براي خلافت الهي به طور عملي اقرار نمودند.

 
قرآن اولين انسان را حضرت آدم7 مي‌داند ولي روايات، خلقت پيامبر9 و ائمه: را قبل از آدم مي‌داند. کدام صحيح است؟

پاسخ:

جسم و بدن پيامبر9 و ائمه: هزاران سال بعد از آدم7 خلق شده و فرزندان او به شمار مي‌آيند اما نور آن‌ها در عالم ملکوت قبل از آدم7 خلق شده است و آنان اولين مخلوقات الهي و معلم ملائکه هستند، از اين‌رو رواياتي که خلقت ائمه: را قبل از آدم مي‌داند به وجود نوري و ملکوتي آنان نظر دارد نه بدن مادي و عنصري آنان.

اکنون به چند روايت در اين باره اشاره مي‌کنيم.

1. پيامبر اکرم9: اولين چيزي که خدا خلق کرد نور من بود[103].

2. از ابوذر غفاري نقل شده که پيامبر اعظم9 در حديثي طولاني درباره معراج فرمودند: «... گفتم اي فرشتگان پروردگارم آيا ما را آن‌گونه که شايسته هست مي‌شناسيد، گفتند: يا نبي الله چگونه شما را نشناسيم در حالي که شما اولين مخلوقات خداوند هستيد، شما را از نورش آفريد... قبل از آنکه آسمان و زميني باشد... در حالي‌که شما در مقابل عرش بوديد تسبيح و تقديس (مقدس شمردن خدا) و تکبير مي‌گفتيد سپس ملائکه را از نورهاي گوناگون آفريد و ما بر شما عبور مي‌کرديم در حالي که تسبيح و حمد و تهليل (لا اله إلا الله) و تکبير مي‌گفتيد و تمجيد (باشکوه شمردن خدا) و تقديس مي‌کرديد پس ما هم ـ به سبب تسبيح و حمد و تهليل و تکبير و تقديس و تمجيد شما ـ شروع کرديم به تسبيح گفتن خدا و مقدس شمردن او، او را تمجيد مي‌کرديم و تکبير و لا اله إلا الله مي‌گفتيم؛ هر آن‌چه از خداوند نازل مي‌شود به نزد شما نازل مي‌شود و آن‌چه که به سوي خدا بالا مي‌رود از نزد شما مي‌رود، پس چگونه شما را نشناسيم سلام ما را به علي برسان...[104]».

3. از امام رضا به نقل از پدرانش حكايت شده كه پيامبر اکرم9 فرمودند: خداوند خلقي بهتر از من نيافريده، علي7 مي‌فرمايد: گفتم: اي رسول خدا! شما بهتريد يا جبرئيل؟ فرمودند: خداوند تبارک و تعالي پيامبرانش را بر فرشتگانش برتري داد و من را بر تمامي پيامبران و پس از من تو و ائمه‌ي پس از تو، از همه بهترند و فرشتگان خادمان ما و دوستانمان هستند... اگر ما نبوديم آدم و حوا، بهشت و جهنم و آسمان و زمين خلق نمي‌شدند، چگونه از آنان بهتر نباشيم در حالي که در شناخت پروردگارمان و تسبيح و تهليل و تقديس او بر آنان پيشي گرفتيم زيرا اولين چيزي که خدا خلق کرد روح‌هاي ما بود، پس به توحيد و حمد او زبان گشوديم، سپس ملائکه را خلق کرد پس هنگامي که ما را نور واحدي ديدند عظمت ما بر دل آنان چيره شد در نتيجه تسبيح گفتيم تا بدانند که ما نيز مخلوقاتي هستيم؛ و او ـ تبارک و تعالي ـ از صفات ما منزه است، آنگاه ملائکه نيز با تسبيح ما تسبيح گفتند... و وقتي عظمت ما را مشاهده کردند لا اله إلا الله گفتيم تا ملائکه بدانند خدايي جز او نيست، ما شايسته عبادت در رديف او يا پايين‌تر از او نيستيم پس آنان نيز لا اله إلا الله گفتند و هنگامي که بزرگي ما را يافتند تکبير گفتيم تا بدانند خداوند بزرگتر است و فقط از طريق خود او مي‌توان به بزرگي رسيد و وقتي عزت و قدرت ما را مشاهده کردند، لاحول ولاقوة الا بالله گفتيم تا بدانند حول و قوه فقط از آن اوست و وقتي نعمت‌هاي او را بر ما ديدند... الحمدلله گفتيم تا ملائکه از حقي که خداوند بر گردن ما دارد آگاه شوند پس ملائکه هم الحمدلله گفتند بنابراين به وسيله ما به توحيد خدا و تسبيح و تهليل و حمد و تمجيد او هدايت شدند...[105].

4. مفضل مي‌گويد: به امام صادق7 عرض کردم؛ شما کجا بوديد قبل از اين‌که خداوند آسمان‌ها و زمين را خلق کند؟

فرمودند: «نورهايي بوديم که او را تسبيح و تقديس مي‌کرديم تا اين‌که خداوند ملائکه را آفريد و به آنان فرمود: تسبيح کنيد! گفتند: اي پروردگار ما! نمي‌دانيم چگونه. پس به ما گفت تسبيح کنيد و ما هم تسبيح کرديم و ملائکه به وسيله آن ياد گرفتند. هان آگاه باشيد که ما به صورت نورهايي خلق شديم و شيعيان ما شعاعي از آن نور هستند و به خاطر همين شيعه نام نهاده شدند پس هنگامي که قيامت شد پايين‌تر به بالاتر ملحق مي‌شود و سپس دو انگشت خود را به هم نزديک کرد[106].

در تمام اين احاديث و نظاير آن نمايان است که وجود ملکوتي و نوري آن بزرگوران مورد نظر است.

 
آياتي که در مورد اهل بيت: است کدام است؟

پاسخ:

آياتي که در مورد اهل بيت: وارد شده فراوان است در اين‌جا به برخي از مهمترين آن‌ها اشاره مي‌شود:

1. آيه‌ تطهير

(إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً)[107]؛ خدا فقط مي‏خواهد پليدي را از شما خاندان (پيامبر) ببرد و كاملاً شما را پاك سازد».

آيه‌ تطهير مربوط به ولايت اميرالمومنين7 و ديگر‌ ائمه معصومين: مي‌باشد و مقصود از «اهل‌بيت» افراد خاصي از خاندان پيامبر9 يعني علي، فاطمه، حسن و حسين8 و در رأس آن‌ها پيامبر9 مي‌باشد. روايات متعددي در اين زمينه حکايت شده که علامه طباطبايي; در الميزان تعداد آن‌ها را بيش از هفتاد روايت مي‌داند[108] و بيشتر اين روايات در كتاب‌هاي دست اول اهل تسنن آمده است از جمله:

صحيح مسلم[109]، صحيح ترمذي[110]، المستدرک علي الصحيحين[111]، السنن الکبري للبيهقي[112]، الدر المنثور[113]، شواهد التنزيل[114] و مسند احمد[115].

در اين‌جا به روايتي که شأن نزول آيه را بيان مي‌دارد اشاره مي‌کنيم:

روزي مقداري پارچه براي پيامبر9 آوردند، پيامبر به دنبال علي، فاطمه، حسن و حسين: فرستاد، آن‌ها وقتي به خدمت پيامبر9 رسيدند، حضرت آن‌ها را زير آن پارچه قرار داد و سپس فرمود:  پروردگارا! اينان اهل‌بيت من هستند، پليدي را از آنان دور کن، آنگاه جبرئيل نازل شد و آيه‌ تطهير را آورد...[116].

2. آيه‌ مودّت

(قُل لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَي وَمَن يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ)[117]؛ و هر كس نيكي را بدست آورد، براي او در آن نيكي مي‏افزاييم؛ براستي كه خدا بسيار آمرزنده [و] بسي سپاسگزار است».

پيامبر اکرم9 در راه ابلاغ رسالت خويش رنج‌هاي فراواني متحمل شد ولي هرگز در اين باره از کسي اجر و پاداش طلب نکرد. روزي تعدادي از مسلمانان به خدمت حضرت آمدند و عرض کردند:

اگر مشکلات مالي پيدا شد اموال ما بدون هيچ‌گونه قيد و شرطي در اختيار شما مي‌باشد. در آن هنگام آيه‌ فوق نازل شد[118] که پيامبر9 از هيچ کس در مقابل رسالت مزدي نمي‌طلبد: (إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَي) تنها يک چيز از مسلمانان، به عنوان اجر و مزد رسالت طلب مي‌کند و آن «دوستي نزديکانش» مي‌باشد.

در شرح و تفسير اين آيه‌ شريفه، روايات مختلفي از شيعه و سني وجود دارد که به ذکر يکي از آن‌ها اکتفا مي‌کنيم:

«احمد» از بزرگان اهل‌سنت از سعيد بن جبير و او از عامر، نقل کرده است: هنگامي که آيه‌ مودت بر پيامبر9 نازل شد، مردم از آن حضرت پرسيدند: منظور از اقوام و نزديکان شما که در اين آيه آمده و مودت آن‌ها بر ما واجب شده، چه کساني هستند؟ پيامبر فرمود: «منظور علي، فاطمه، حسن و حسين هستند!» و اين جمله را سه بار تکرار کرد[119].

3. آيه‌ مباهله

(فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِمَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِل فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلَي الْكَاذِبِينَ)[120]؛ و هر گاه بعد از دانشي كه تو را [حاصل] آمده، (باز) كساني در (مورد) آن با تو به بحث (و ستيز) برخيزند، پس بگو: «بياييد پسرانمان و پسرانتان، و زنانمان و زنانتان، و خودمان و خودتان، را دعوت كنيم، سپس مباهله مي‏كنيم؛ و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار مي‏دهيم».

«مباهله» از «بهل» گرفته شده و بهل به معناي رها کردن است. اما در اصطلاح به اين معنا است که هرگاه دو نفر بعد از بحث‌هاي منطقي نتوانستند يکديگر را قانع کنند، آن‌وقت هر کدام در حق ديگري نفرين مي‌کند. به چنين کاري با حصول شرائطش «مباهله» مي‌گويند[121].

در اين آيه به پيامبر9 دستور مباهله با مسيحيان نجران داده شده است، زيرا بحث با آنان به نتيجه نرسيده بود. در مورد اين که مراسم مباهله، طبق آداب و شرايطي که در آيه‌ شريفه آمده، انجام شد يا نه، قرآن در اين مورد ساکت است ولي اين داستان در تاريخ اسلام بسيار معروف است، حتي «ابوبکر جصاص» از علماي قرن چهارم هجري، ادعا مي‌کند که بين راويان تاريخ و ناقلان آثار و اخبار، اختلافي نيست که پيامبر9 در روز مباهله در حالي که دست حسن و حسين را به دست داشت و علي و فاطمه8 همراهش بودند، براي مباهله با نصاري حاضر شد...»[122].

مقصود از «ابنائنا»، «نسائنا» و «انفسنا»

قاضي نور الله شوشتري; در کتاب «احقاق الحق» مي‌نويسد:

مفسران قرآن مجيد (از شيعه و اهل‌سنت) اجماع و اتفاق نظر دارند که منظور از «ابنائنا» حسن و حسين8 و مراد از «نسائنا» فاطمه زهرا3 مقصود از ِ«انفسنا» علي7 مي‌باشد.

آيت الله العظمي مرعشي نجفي در پاورقي اين کتاب، از حدود شصت کتاب (از کتب اهل سنت) مطلب فوق را نقل مي‌کند[123].

4. آيات سوره دهر

(إِنَّ الْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِن كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُوراً عَيْناً يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيراً يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَيَخَافُونَ يَوْماً كَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَي‏ حُبِّهِ مِسْكِيناً وَيَتِيماً وَأَسِيراً إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لاَنُرِيدُ مِنكُمْ جَزَاءً وَلاَ شُكُوراً إِنَّا نَخَافُ مِن رَبِّنَا يَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِيراً)؛ «در حقيقت نيكوكاران از جامي (از شراب) مي‏نوشند كه آن با (عطر خوش) كافور آميخته است، (همان) چشمه‏اي كه بندگان خدا از آن مي‏نوشند، و (از هر كجا بخواهند) آن را كاملاً مي‏شكافند (و روان مي‏كنند). به نذر وفا مي‏كنند و از روزي كه بدي آن گسترده است مي‏ترسند، و غذا را در حالي كه دوستش دارند به بينوا و يتيم و اسير مي‏خورانند. (در حالي كه مي‏گويند: ما) شما را فقط بخاطر ذات خدا غذا مي‏دهيم، [و] هيچ پاداشي و سپاسگزاري از شما نمي‏خواهيم. در حقيقت ما از (عذاب) پروردگارمان مي‏ترسيم، از روزي كه بسيار ترشروي [و] سخت است».

هجده آيه از اين سوره، در مورد فضائل اهل‌بيت: به صورت بي‌نظير سخن مي‌گويد که بخشي از اين آيات پيرامون اصل ماجرا مي‌باشد و چهارده آيه ديگر در مورد جزاء و پاداش عمل بزرگ آن خانواده‌ گرانقدر بحث مي‌کند[124].

کتاب‌هاي فراواني شأن نزول آيات مورد بحث را مطرح کرده‌اند. علامه اميني; شأن نزولي را از 34 کتاب از کتب اهل‌‌سنت[125] و مرحوم قاضي نورالله شوشتري از 36 کتاب از کتاب‌هاي آنان نقل کرده است[126].

خلاصه‌ شأن نزولي که مورد اتفاق تمام منابع است به شرح زير مي‌باشد:

امام حسن و امام حسين8 در کودکي بيمار شدند. پيامبر9 براي عبادت به خانه‌ علي و فاطمه8 آمد و به امام علي7 پيشنهاد کرد كه نذري کنيد تا خداوند بيمارانتان را شفا دهد.

امام علي و فاطمه و حتي حسن و حسين: و احتمالاً فضه، خادم آن‌ها نيز نذر کردند که اگر حسن و حسين8 شفا يابند، روزه بگيرند. طولي نکشيد که کسالت آن دو بر طرف شد و بنا شد که اهل‌بيت: روزه بگيرند.

روزي که روزه گرفتند؛ علي7 براي افطار مقداري جو تهيه و آن را آرد کردند و به سه قسمت تقسيم نمودند. يک قسمت از آرد را به نان تبديل نمودند. اما هنگام افطار شخصي نيازمند «مسکين» به در خانه‌ آن حضرت آمد و تقاضاي کمک نمود. اهل‌بيت: همگي، سهم خود را به مسکين دادند و با آب افطار نمودند؛ مرتبه بعد که قسمت دوم آردها را به نان تبديل کردند و آماده افطار شدند؛ «يتيمي» به در خانه آمد و تقاضاي کمک کرد و اهل‌بيت: همگي سهم خود را بخشيدند؛

مرتبه‌ سوم نيز هنگام افطار «اسيري» به در خانه آمد و تقاضاي کمک نمود و باز هم اهل‌بيت: سهم خود را بخشيده و با آب افطار نمودند و به اين ترتيب به نذر خود وفا کردند.

پيامبر اکرم9، امام حسن و امام حسين8را ديد در حالي که رنجور و ضعيف شده بودند و بر خود مي‌لرزيدند و از سوي ديگر آثار گرسنگي در چشم‌هاي فاطمه3 نمايان شده بود. اين صحنه حزن و ناراحتي را بر آن حضرت جاري ساخت، از علي7 علت ماجرا را جويا شد.

حضرت علي7 جريان را بازگو نمود، در اين هنگام جبرئيل نازل شد و آيات سوره‌ انسان را آورد[127].

5. آيه‌ توبه‌ آدم

(فَتَلَقَّي‏ آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ)[128]؛ «و آدم از پروردگارش كلماتي را دريافت نمود؛ و [خدا] توبه او را پذيرفت، [چرا] كه تنها او بسيار توبه‏پذير [و] مهرورز است.»

بعد از ماجراي وسوسه‌ ابليس، و دستور خروج آدم از بهشت، آدم7 متوجه شد که به خويشتن ظلم کرده و بر اثر فريب شيطان از آن محيط آرام و پر نعمت بيرون رانده شده است. اين‌جا بود که آدم به فکر جبران خطاي خويش افتاد و با تمام وجود متوجه پروردگار شد، لطف خدا نيز در اين موقع به ياري او شتافت، چنان‌که در آيه‌ فوق آمده است، آدم از پروردگار خود کلماتي دريافت کرد، کلماتي مؤثر و دگرگون کننده و با آن توبه کرد و خدا نيز توبه او را پذيرفت.

در مورد اين‌که منظور از «کلمات» چه بوده است نظرات مختلفي مطرح شده است[129]. اما احاديث فراواني در منابع شيعه و اهل سنت وجود دارد مبني بر اين که حضرت آدم به پنج تن آل عبا: توسل جست.

برخي از دانشمندان اهل تسنن نظير علامه بيهقي در کتاب دلائل النبوة[130]، علامه ابن‌عساکر در مسند،[131] سيوطي در تفسير الدرالمنثور[132] و جمع الجوامع[133]، کاشفي در معارج النبوه[134]، قندوزي در ينابيع المودة[135]، ابن مغازلي در مناقب[136] و نطنزي در خصايص العلويه[137]، مطلب فوق را پذيرفته‌اند.

در اين‌جا به يک روايت در اين زمينه اکتفا مي‌کنيم:

«از پيامبر اکرم9 سؤال شد: منظور از کلماتي که آدم آن‌ها را از سوي خداوند دريافت کرد (و به آن‌ها توسل جست و توبه کرد) چه بوده است؟ حضرت فرمودند: آدم از خداوند خواست که به حق محمد، علي، فاطمه، حسن و حسين توبه‌ او را بپذيرد و خداوند توبه‌اش را پذيرفت![138]

6. آيه‌ تبليغ

(يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِن رَبِّكَ وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ)[139]؛ «اي فرستاده [خدا]! آن‌چه را از طرف پروردگارت به سوي تو فرود آمده، برسان؛ و اگر انجام ندهي، پس پيام او را نرسانده‏اي؛ و خدا تو را از (گزند) مردم حفظ مي‏كند؛ براستي كه خدا گروه كافران (منكر) را راهنمايي نمي‏كند».

سوره‌ مائده آخرين سوره يا از آخرين سوره‌هايي است که بر پيامبر اکرم9 نازل شده است. يعني اين آيه در سال دهم بعثت در آخرين سال زندگي آن حضرت، و بعد از 23 سال تبليغ پيامبر نازل شده است[140]. در مورد شأن نزول آيه روايتي از امام باقر7 نقل شده است كه فرمودند:

«... هنگامي که خداوند جان پيامبر9 را در مقابل خطرات احتمالي تضمين کرد، آن حضرت دست علي بن ابيطالب7 را بلند کرد و او را به عنوان جانشين و خليفه خود معرفي نمود»[141].

عده‌ زيادي از محدثان صدر اسلام معتقدند: آيه‌ فوق در شأن اميرالمؤمنين علي7 نازل شده است. از جمله‌ اين دانشمندان، «ابن عباس» راوي و مفسر معروف و کاتب وحي، جابر بن عبدالله انصاري (اين دو نفر مورد قبول شيعه و اهل سنت هستند)، ابوسعيد خدري (از بزرگان اصحاب پيامبر9)، عبدالله بن مسعود (از نويسندگان وحي و از مفسران قرآن کريم)، ابوهريره (از راويان مورد قبول اهل سنت)، حذيفه و براء بن عازب (دو تن از اصحاب شناخته شده‌ پيامبر اسلام9) و جمعي ديگر از دانشمندان و ياران پيامبر معتقدند که آيه‌ فوق در مورد ولايت حضرت علي7 نازل شده است[142].

در بين مفسران اهل سنت نيز عده‌اي روايت مربوط به اميرمؤمنان7 را نقل کرده‌اند که مي‌توان از آن‌ها به سيوطي[143]، ابوالحسن واحدي نيشابوري[144]، شيخ محمد عبده[145] و فخر رازي[146] اشاره کرد.

علاوه بر روايات فوق، روايات فراوان ديگري داريم که با صراحت مي‌گويد: اين آيه در جريان غديرخم و خطبه‌ پيامبر9 و معرفي علي7 به عنوان وصي و ولي نازل شده است؛ تا آن‌جا که محقق بزرگ «علامه اميني» حديث غدير را از 110 نفر از صحابه و ياران پيامبر9 با اسناد و مدارک زنده نقل مي‌کند و همچنين از 84 نفر از تابعين و 360 دانشمند و مؤلف معروف اسلامي حکايت مي‌کند[147].

7. آيه‌ اکمال دين

(الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن دِينِكُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاَمَ دِيناً)[148]؛ امروز، كساني كه كفر ورزيدند، از (زوال) دين شما نااميد شدند؛ پس، از آن‌ها نهراسيد؛ و (از مخالفت من) بهراسيد! امروز، دين شما را برايتان كامل كردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را براي شما [بعنوان‏] دين پذيرفتم».

رواياتي که درباره‌ نزول اين آيه‌ي شريفه بحث مي‌کند، فراوان است، که تنها محقق بزرگ «علامه اميني» در کتاب «الغدير» شانزده روايت در اين زمينه نقل کرده است[149]. سيوطي از علماي اهل سنت روايت زير را نقل نموده است: «ابوسعيد خدري مي‌گويد: هنگامي که پيامبر اکرم9 در روز غديرخم، حضرت علي7 را به جانشيني خود منصوب کرد و ولايت او بر مؤمنين را اعلام نمود، جبرئيل نازل شد و آيه‌ي فوق را براي پيامبر آورد»[150].

8. آيه‌ ولايت

(إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ)[151]؛ «سرپرست شما، تنها خدا و فرستاده او و كساني كه ايمان آورده‏اند؛ مي‏باشند (همان) كساني كه نماز را بر پا مي‏دارند، و در حالي كه آنان در ركوعند، زكات مي‏دهند».

محدث بحراني در «غاية المرام» 24 حديث از منابع اهل سنت و 19 روايت از منابع و مصادر شيعه در مورد آيه‌ فوق نقل کرده است، که اين آيه در فضيلت و شأن امام علي7 مي‌باشد. علاوه بر اين، علامه اميني در کتاب بي‌نظير «الغدير» از بيست منبع معروف اهل سنت، رواياتي پيرامون اين آيه نقل مي‌کند؛ منابع معروفي چون تفسير طبري، تفسير اسباب النزول، تفسير فخررازي، تذکره سبط بن جوزي، الصواعق ابن‌حجر، نورالابصار شبلنجي، تفسير ابن‌کثير و مانند آن، که از اعتبار خاصي در نزد اهل‌سنت برخوردار است و راويان اين احاديث ده نفر از صحابه‌ معروف[152] پيامبر9 مي‌باشند[153].

علاوه بر اين از حضرت علي7 نيز رواياتي در مورد شأن نزول آيه‌ شريفه نقل شده و آن حضرت بارها به اين آيه استدلال کرده است.

مضمون روايات فوق چنين است: روزي امام علي7 در مسجد النبي مشغول نماز بود، نيازمندي وارد مسجد شد و تقاضاي خويش را مطرح کرد، کسي چيزي به او نداد. حضرت علي7 که در آن هنگام در حال رکوع بود با دست به آن نيازمند اشاره کرد، او آمد و انگشتر را از انگشت مبارک آن حضرت بيرون آورد و از مسجد خارج شد؛ در اين هنگام آيه‌ شريفه‌ مورد بحث بر پيامبر9 نازل شد[154].

يادآوري

در مورد آيه‌ فوق مباحث عقلي و روايي زيادي مطرح شده است[155].

9. آيه‌ اولي الامر

(يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَي اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَومِ الآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً)[156]؛ «اي كساني كه ايمان آورده‏ايد! خدا را اطاعت كنيد؛ و فرستاده [خدا] و صاحبان امر (خود)تان را اطاعت نماييد. و اگر در چيزي با همديگر اختلاف كرديد، پس آن را به خدا و فرستاده‌(اش) ارجاع دهيد (و از آن‌ها داوري بطلبيد) اگر به خدا و روز بازپسين ايمان داريد، اين (كار) بهتر و فرجام(ش) نيكوتر است».

روايات مختلفي در معرفي شخص معصوم مورد نظر در اين آيه وجود دارد که مهم‌ترين آن‌ها، حديث ثقلين است. طبق اين حديث، پيامبر اکرم9 در اواخر عمر شريف خويش فرمودند: «من از ميان شما (به جهان آخرت) مي‌روم و دو چيز گرانبها و پر ارزش از خود به يادگار مي‌گذارم. نخست کتاب خدا قرآن مجيد و ديگر اهل‌بيتم و تا زماني که به اين دو چنگ بزنيد (و در سايه‌ آن حرکت کنيد) گمراه نمي‌شويد»[157].

اين حديث از نظر دلالت بسيار قوي و روشن مي‌باشد و از نظر سند روايت متواتري است که در منابع شيعه و اهل‌سنت به صورت گسترده مطرح شده است که پيامبر9 اين حديث را بارها فرموده‌اند. روايت فوق در منابع معتبر شيعه (تهذيب‌ الاحکام، الاستبصار، الکافي و من لا‌يحضره‌ الفقيه) و در منابع معتبر اهل سنت که همان صحاح ستّه[158] است، آمده است[159].

علاوه بر حديث ثقلين، روايات خاص ديگري نيز داريم، که در شأن اين آيه‌ شريفه وارد شده است[160].

يادآوري

آيه‌ فوق مباحث جانبي زيادي دارد که براي اطلاع بيشتر به منابع ديگر مراجعه کنيد[161].

10. آيه‌ صادقين

(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ)[162]؛ «اي كساني كه ايمان آورده‏ايد! [خودتان را] از [عذاب‏] خدا حفظ كنيد؛ و با راستگويان باشيد».

آيه‌ فوق، که آيه‌ صادقين نامگذاري شده است، يکي ديگر از آيات مربوط به ولايت، امامت و عصمت حضرت علي7 و يازده فرزندش: مي‌باشد. اگر تنها به حديث ثقلين توجه کنيم، مصداق «صادقين» معلوم مي‌شود. صادقين همان کساني هستند که در روايت ثقلين به عنوان افراد معصومي معرفي شده‌اند که تمسک به آن‌ها مانع گمراهي است. علاوه بر حديث ثقلين روايات ديگري وجود دارد که در خصوص آيه‌ شريفه وارد شده است[163]. پنج نفر از مشاهير و بزرگان اهل‌سنت، كه عبارتند از: سيوطي[164]، خوارزمي[165]، علامه ثعلبي[166]، علامه گنجي[167]، و حاکم حسکاني[168]، رواياتي را از صحابي معروف پيامبر9، ابن عباس، يا جابر بن عبدالله انصاري، نقل کرده‌اند كه: «منظور از صادقين علي ابن ابي‌طالب است»[169].

برخي به جاي عبارت فوق، عبارت «هو علي بن ابي‌طالب» يا «نزلت في علي بن ابي‌طالب»[170] را به کار برده‌اند.

علامه گنجي و ابن جوزي مي‌گويند: «قال علماء السير معناه کونوا مع علي واهل‌بيته؛ (نه يک نفر و دو نفر)، بلکه مورخان گفته‌اند که معناي «کونوا مع الصادقين» اين است که با علي و اهل بيتش: باشيد»[171].

آن‌چه ذکر شد تنها برخي از آيات مربوط به اهل بيت: بود. در پايان برخي آيات ديگر در اين زمينه را بر مي‌شماريم:

1. آيه‌ ليلة المبيت

(وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ)[172]؛ «و از مردم كسي است كه جانش را در طلب خشنودي خدا مي‏فروشد؛ و خدا نسبت به بندگان مهربان است».

2. آيه‌ سقاية الحاج

(أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللّهِ لاَيَسْتَوُونَ عِندَ اللّهِ وَاللّهُ لاَيَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ الَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدَوا فِي سَبِيلِ اللّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللّهِ وَأُولئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُقِيمٌ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً إِنَّ اللّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ)[173]؛ «آيا آب دادن به حاجيان، و آباد ساختن مسجد الحرام را، همانندِ (كار) كسي قرار داديد كه به خدا و روز بازپسين ايمان آورده، و در راه خدا جهاد كرده است؟! (اين دو گروه) نزد خدا مساوي نيستند؛ و خدا گروه ستمكاران را راهنمايي نمي‏كند. كساني كه ايمان آورده، و هجرت كرده، و در راه خدا با اموالشان و جان‏هايشان جهاد نمودند، نزد خدا رتبه‏اي والاتر دارند؛ و تنها آنان كاميابند. پروردگارشان آنان را مژده مي‏دهد به رحمتي از جانب خويش، و خشنودي و باغ‏هاي (بهشتي) كه در آن‌جا نعمت‏هاي پايداري براي آنان است؛ در حالي كه در آن‌جا جاودانه ماندگارند، براستي كه خدا، نزدش پاداشي بزرگ است».

3. آيه‌ نصرت

(وَإِن يُرِيدُوا أَن يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ اللّهُ هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِينَ)[174]؛ «و اگر بخواهند به تو نيرنگ زنند، پس براستي خدا براي تو كافي است؛ او كسي است كه تو را، با ياري خود و با مؤمنان، تأييد كرد».

4. آيه علم الکتاب

(وَيَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفَي بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ)[175]؛ «و كساني كه كفر ورزيدند مي‏گويند: «(تو) فرستاده شده نيستي.» (اي پيامبر) بگو: «گواهي خدا، و كسي كه علمِ كتاب (قرآن) نزد اوست، بين من و بين شما كافي است».

5. آيه مؤذن

(وَنَادَي‏ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ أَصْحَابَ النَّارِ أَنْ قَدْ وَجَدْنَا مَاوَعَدَنَا رَبُّنَا حَقّاً فَهَلْ وَجَدْتُمْ مَا وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقّاً قَالُوا نَعَمْ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَن لَعْنَةُ اللّهِ عَلَي الظَّالِمِينَ)[176]؛ «و اهل بهشت، اهل آتش را ندا دهند كه: «بيقين آن‌چه را پروردگارمان به ما وعده داده بود، حق يافتيم؛ و آيا [شما هم] آن‌چه را پروردگارتان وعده داده بود، حق يافتيد؟!» [دوزخيان] مي‏گويند: «آري.» و ندا دهنده‏اي در ميان آنان بانگ زند، كه: «لعنت خدا بر ستمكاران باد!»

6. آيه‌ اذان

(وَأَذَانٌ مِنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ إِلَي النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ أَنَّ اللّهَ بَرِي‏ءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ فَإِن تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَإِن تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللّهِ وَبَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُوا بِعَذَابٍ أَلِيمٍ)[177]؛ «و (اين آيات،) اعلامي است از طرف خدا و فرستاده‏اش به مردم، در روزِ [= عيد قربان‏] حج بزرگ [به‏] اين‌كه: خدا و فرستاده‏اش نسبت به مشركان تعهّدي ندارند! و اگر توبه كنيد، پس آن براي شما بهتر است؛ و اگر روي برتابيد، پس بدانيد كه شما عاجز كننده خدا نيستيد؛ و كساني را كه كفر ورزيدند، به عذابي دردناك مژده ده!»

7. آيه‌ محسنين

(فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن كَذَبَ عَلَي اللَّهِ وَكَذَّبَ بِالصِّدْقِ إِذْ جَاءَهُ أَلَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْويً لِلْكَافِرِينَ وَالَّذِي جَاءَ بِالصِّدْقِ وَصَدَّقَ بِهِ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ لَهُم مَا يَشَاؤُنَ عِندَ رَبِّهِمْ ذلِكَ جَزَاءُ الْمُحْسِنِينَ)[178]؛ «پس چه كسي ستمكارتر است از كسي كه بر خدا دروغ بندد و (وحي) راستين را هنگامي كه به سراغ او آمده تكذيب كند؟! آيا در جهنّم جايگاهي براي كافران نيست. و كسي كه (وحي) راستين را آورد، و آن را تاييد كرد، فقط آنان (خودنگهداران) و پارسايانند. تنها براي آنان آن‌چه راكه بخواهند نزد پروردگارشان است؛ اين پاداش نيكوكاران است».

8. آيه پيشگامان نخستين

(وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدَاً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ)[179]؛ «و پيشگامان نخستين از مهاجران و انصار، و كساني كه (به شايستگي) در نيكوكاري از آنان پيروي كردند، خدا از آنان خشنود گشت، و آنان (نيز) از او خشنود شدند؛ و بوستان‏هايي (بهشتي) براي آنان فراهم ساخته، كه نهرها از زير [درختان] ش روان است؛ در حالي كه جاودانه در آن ماندگارند، اين كاميابي بزرگ است!»

9. آيه‌ محبت

(إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً)[180]؛ «مسلّماً كساني كه ايمان آورده و [كارهاي‏] شايسته انجام داده‏اند، بزودي (خداي) گسترده‏مهر، براي آنان محبّتي (در دل‏ها) قرار مي‏دهد».

10. آيه‌ سابقون

(وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ)[181]؛ «و پيشگامان پيشگامان، آنان نزديكان (درگاه الهي)اند. در بوستان‏هاي پرنعمت (بهشت)ند».

11. آيه‌ اُذن واعيه

(إِنَّا لَمَّا طَغَا الْمَاءُ حَمَلْنَاكُمْ فِي الْجَارِيَةِ لِنَجْعَلَهَا لَكُمْ تَذْكِرَةً وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ)[182]؛ «در حقيقت ما هنگامي كه آب طغيان كرد، شما را در (كشتي) روان سوار كرديم. تا آن را براي شما يادآورنده قرار دهيم و گوش‏هاي فراگيرنده آن را فراگيرد».

12. آيه صالح المؤمنين

(إِن تَتُوبَا إِلَي اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا وَإِن تَظَاهَرَا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاَهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلاَئِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهِيرٌ)[183]؛ «اگر شما دو (همسر پيامبر) به سوي خدا بازگرديد پس (به سود شماست، چرا كه) بيقين دل‏هاي شما (به كژي) گراييده است؛ و اگر بر ضد او يكديگر را كمك كنيد پس (زياني به او نمي‏رسانيد، چرا) كه خدا فقط ياور اوست. و بعد از آن جبرئيل و شايسته مؤمنان و فرشتگان، پشتيبان (او) هستند».

13. آيه‌ انذار و هدايت

(وَيَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلاأُنزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِن رَّبِّهِ إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ)[184]؛ «و كساني كه كفر ورزيدند، مي‏گويند: «چرا نشانه (معجزه آسايي) از طرف پروردگارش بر او فرود نيامده است؟!» (اي پيامبر) تو فقط هشدار دهنده‏اي؛ و براي هر گروهي رهنمايي است.»

14. آيه‌ خير البريّه

(إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيِّة جَزَاؤُهُمْ عِندَ رَبِّهمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْري مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ذلِكَ لِمَنْ خَشِيَ رَبَّهُ)[185]؛ «در واقع كساني كه ايمان آوردند و [كارهاي‏] شايسته انجام دادند، فقط آنان بهترين آفريدگانند. پاداش آنان نزد پروردگارشان بوستان‏هاي (ويژه) ماندگار است كه از زير [درختان]ش نهرها روان است در حالي كه جاودانه در آن ماندگارند، خدا از آنان خشنود است و (آنان نيز) از او خشنودند؛ اين براي كسي است كه از پروردگارش بهراسد!»

15. آيه‌ حکمت

(يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَن يَشَاءُ وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُوْلُوا الْأَلْبَابِ)[186]؛ «(خدا) به هر كس (شايسته بداند و) بخواهد فرزانگي عطا كند؛ و به هر كس فرزانگي داده شود، پس بيقين خيري فراوان [به او] داده شده است؛ و جز خردمندان ياد آور نمي‏شوند». آن‌چه گذشت برخي از آيات در مورد اهل‌بيت: بود. اما آيات متعدد ديگري در اين‌باره در منابع آورده شده که فهرستي از آن‌ها آورده مي‌شود.

 

رديف
    

سوره و آيه

 
    

حمد/ 6

 
    

حمد/ 7

 
    

بقره/ 3

 
    

بقره/ 31

 
    

بقره/ 40

 
    

بقره/ 58

 
    

بقره/ 59

 
    

بقره/ 81

 
    

بقره/ 83

 
    

بقره/ 104

 
    

بقره/ 121

 
    

بقره/ 124

 
    

بقره/ 136

 
    

بقره/ 138

 
    

بقره/ 143

 
    

بقره/ 149

 
    

بقره/ 154

 
    

بقره/ 155

 
    

بقره/ 159

 
    

بقره/ 173

 
    

بقره/ 186

 
    

بقره/ 189

 
    

بقره/ 207

 
    

بقره/ 208

 
    

بقره/ 253

 
    

بقره/ 255

 
    

بقره/ 256

 
    

بقره/ 257

 
    

بقره/ 269

 
    

بقره/ 274

 
    

آل‌عمران/ 7

 
    

آل‌عمران/ 9

 
    

آل‌عمران/ 31

 
    

آل‌عمران/33و34

 
    

آل‌عمران/ 42

 
    

آل‌عمران/ 43

 
    

آل‌عمران/ 61

 
    

آل‌عمران/ 68

 
    

آل‌عمران/ 77

 
    

آل‌عمران/ 81

 
    

آل‌عمران/ 82

 
    

آل‌عمران/ 85

 
    

آل‌عمران/ 101

 
    

آل‌عمران/ 103

 
    

آل‌عمران/ 110

 
    

آل‌عمران/ 122

 
    

آل‌عمران/ 128

 
    

آل‌عمران/ 144

 
    

آل‌عمران/ 157

 
    

آل‌عمران/ 162

 
    

آل‌عمران/ 171

 
    

آل‌عمران/ 172

 
    

آل‌عمران/ 185

 
    

آل‌عمران/ 195

 
    

آل‌عمران/ 200

 
    

نساء/ 41

 
    

نساء/ 47

 
    

نساء/ 54

 
    

نساء/ 58

 
    

نساء/ 59

 
    

نساء/ 69

 
    

نساء/ 159

 
    

نساء/ 165

 
    

نساء/ 166

 
    

نساء/ 168

 
    

نساء/ 170

 
    

نساء/ 175

 
    

مائده/ 3

 
    

مائده/ 5

 
    

مائده/ 35

 
    

مائده/ 54

 
    

مائده/ 55

 
    

مائده/56

 
    

مائده/ 67

 
    

مائده/ 87

 
    

انعام/ 19

 
    

انعام/ 44

 
    

انعام/ 122

 
    

انعام/ 149

 
    

انعام/ 153

 
    

انعام/ 158

 
    

انعام/ 160

 
    

انعام/ 165

 
    

اعراف/ 43

 
    

اعراف/ 44

 
    

اعراف/ 46

 
    

اعراف/ 180

 
    

اعراف/ 181

 
    

انفال/ 1

 
    

انفال/ 9

 
    

انفال/ 24

 
    

انفال/ 25

 
    

انفال/ 30

 
    

انفال/ 40

 
    

انفال/ 41

 
    

انفال/ 62

 
    

انفال/ 64

 
    

انفال/ 75

 
    

توبه/ 1

 
    

توبه/ 3

 
    

توبه/ 19

 
    

توبه/ 23

 
    

توبه/ 32

 
    

توبه/ 33

 
    

توبه/ 36

 
    

توبه/ 100

 
    

توبه/ 105

 
    

توبه/ 119

 
    

يونس/ 15

 
    

يونس/ 25

 
    

يونس/ 35

 
    

يونس/ 58

 
    

يونس/62/63/64

 
    

يونس/ 93

 
    

هود/ 3

 
    

هود/ 4

 
    

هود/ 8

 
    

هود/ 17

 
    

يوسف/ 108

 
    

رعد/ 7

 
    

رعد/ 19

 
    

رعد/ 20

 
    

رعد/ 28

 
    

رعد/ 29

 
    

رعد/ 43

 
    

ابراهيم/ 5

 
    

ابراهيم/ 24

 
    

ابراهيم/ 27

 
    

ابراهيم/ 28

 
    

ابراهيم/ 36

 
    

ابراهيم/ 37

 
    

حجر/ 41

 
    

حجر/ 47

 
    

حجر/ 75

 
    

نحل/ 1 و 2

 
    

نحل/ 16

 
    

نحل/ 43

 
    

نحل/ 76

 
    

نحل/ 83

 
    

نحل/ 89

 
    

نحل/ 90

 
    

نحل/ 106

 
    

اسراء/ 1

 
    

اسراء/ 4

 
    

اسراء/ 9

 
    

اسراء/ 26

 
    

اسراء/ 33

 
    

اسراء/ 71

 
    

اسراء/ 79

 
    

اسراء/ 81

 
    

اسراء/ 82

 
    

كهف/ 9

 
    

كهف/ 29

 
    

كهف/ 45

 
    

كهف/ 110

 
    

مريم/ 1

 
    

مريم/ 7

 
    

مريم/ 12

 
    

مريم/ 50

 
    

مريم/ 73

 
    

مريم/ 87

 
    

مريم/ 96

 
    

مريم/ 97

 
    

طه/ 1

 
    

طه/ 54

 
    

طه/ 82

 
    

طه/ 125

 
    

انبياء/ 10

 
    

انبياء/ 73

 
    

انبياء/ 101

 
    

انبياء/ 105

 
    

حج/ 19

 
    

حج/ 35

 
    

حج/ 38

 
    

حج/ 39

 
    

حج/ 41

 
    

حج/ 52

 
    

مؤمنون/73و74

 
    

نور/ 10

 
    

نور/ 35

 
    

نور/ 36

 
    

نور/ 40

 
    

نور/ 55

 
    

نور/ 63

 
    

فرقان/27و 28

 
    

فرقان/ 45

 
    

فرقان/ 74

 
    

شعراء/ 226

 
    

شعراء/ 227

 
    

نمل/ 62

 
    

نمل/89و90

 
    

قصص/ 5

 
    

قصص/ 51

 
    

عنكبوت/49

 
    

عنكبوت/69

 
    

روم/ 30

 
    

لقمان/ 20

 
    

لقمان/ 22

 
    

لقمان/ 27

 
    

احزاب/ 4

 
    

احزاب/ 6

 
    

احزاب/ 23

 
    

احزاب/ 33

 
    

احزاب/ 40

 
    

احزاب/ 34

 
    

احزاب/ 56

 
    

احزاب/ 72

 
    

سبأ/ 23

 
    

سبأ/ 46

 
    

فاطر/ 10

 
    

فاطر/ 28

 
    

فاطر/ 32

 
    

فاطر/ 34

 
    

يس/ 12

 
    

يس/ 20

 
    

صافات/ 24

 
    

صافات/30

 
    

ص/67و 68

 
    

زمر/ 9

 
    

زمر/ 33

 
    

زمر/ 53

 
    

زمر/ 56

 
    

زمر/ 60

 
    

زمر/ 75

 
    

فصلت/ 30

 
    

شوري/ 23

 
    

زخرف/ 28

 
    

زخرف/ 59

 
    

دخان/ 29

 
    

جاثيه/ 21

 
    

جاثيه/ 29

 
    

احقاف/ 15

 
    

محمد/ 9

 
    

فتح/ 26

 
    

حجرات/ 10

 
    

ق/ 21

 
    

ق/ 24

 
    

ذاريات/ 56

 
    

طور/ 21

 
    

نجم/ 1 ـ 4

 
    

قمر/ 55

 
    

الرحمن/20ـ 22

 
    

الرحمن/24و 25

 
    

واقعه/ 10

 
    

واقعه/ 91 و 92

 
    

حديد/ 12

 
    

حديد/ 19

 
    

حديد/ 28

 
    

مجادله/ 22

 
    

حشر/ 7

 
    

حشر/ 9

 
    

حشر/ 20

 
    

صف/ 8

 
    

جمعه/ 4

 
    

جمعه/ 9

 
    

منافقون/ 1

 
    

تغابن/ 8

 
    

طلاق/ 10

 
    

تحريم/ 4

 
    

قلم/ 51 و 52

 
    

حاقه/ 12

 
    

معارج/ 1 ـ 3

 
    

جن/ 16

 
    

جن/ 26

 
    

مدثر/ 31

 
    

مدثر/ 38 و 39

 
    

مدثر/ 41 و 42

 
    

قيامت/31 و 32

 
    

انسان/ 7 ـ 12

 
    

نبأ/ 1 ـ 4

 
    

نبأ/ 38

 
    

تكوير/ 9

 
    

بروج/ 1

 
    

بروج/ 2 و 3

 
    

طارق/ 1 ـ 3

 
    

غاشيه/ 25 و 26

 
    

فجر/ 1 ـ 4

 
    

شمس/12 و 13

 
    

ضحي/ 5

 
    

انشراح/ 7 و 8

 
    

قدر/ 1

 
    

بينه/ 7

 
    

تكاثر/ 8

 
    

عصر/ 1 ـ 3

 
    

كوثر/ 1

معرفي كتاب:

براي مطالعه بيشتر در مورد آيات مذكور مراجعه شود به:

1. آيات ولايت در قرآن، استاد مكارم شيرازي.

2. آيات الولاية، سيد كاظم ارفع.

3. الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف، ابن طاووس(ره)، ج 1 و 2.

4. علي في القرآن، سيد صادق حسيني شيرازي (2 جلد).

5. علي في الكتاب و السنه، حسين شاكري (2 جلد).

6. مناقب علي بن ابي‌طالب وما نزل من القرآن في علي7، احمد بن موسي بن مردويه اصفهاني.

7. سيماي امام علي7 در قرآن، يعقوب جعفري.

8. شواهد التنزيل لمن خص بالتفضيل، ابن رويش الاندونيسي.

 
آيا ائمه: معجزاتي داشته‌اند، تفاوت معجزات ايشان با معجزات پيامبران در چيست؟

پاسخ:

«معجزه هر كار خارق‌العاده‌اي كه به اتكاء قدرت الهي براي اثبات مقامي الهي (نبوت يا امامت) انجام گيرد خواه بدست پيامبر يا غير پيامبر»[187]. اين تعريف از معجزه، معناي عام آن را شامل مي‌شود و حال آن‌كه برخي از متكلمان و بزرگان براي معجزه معناي خاصي در نظر گرفته‌اند كه عبارت است از: كاري كه مدعي نبوت آن‌ را براي اثبات مدعاي خود (نبوت) اظهار مي‌كند[188].

معناي اول معجزه، معجزات اولياء الهي را نيز در بر مي‌گيرد ولي براساس معناي دوم (معناي خاص) معجزات ائمه از معجزه پيامبران جدا مي‌شود و آن هر كار خارق‌العاده‌اي است كه اولياء خدا بدون ادعاي نبوت، انجام دهند. در واقع معجزه پيامبر و امام هر دو براساس ولايت تكويني توسط نبي يا امام انجام مي‌شود اما معجزه با مبارزه‌طلبي (= تحدي) و دعوي نبوت همراه است و معجزه امام با ادعاي نبوت و تحدي همراه نيست[189]. شايد بتوان تعريف جامع معجزه را اين چنين گفت: «اموي برخلاف عادت كه با دعوي نبوت و مبارزه‌طلبي (= تحدي) همراه است و با مدعي هماهنگ بوده و كسي از عهده‌ معارضه با آن بر نيايد»[190]. البته سخن بزرگان در تعريف معجزه متفاوت است، برخي براي آن معناي عامي[191] قائل هستند و برخي معناي خاص[192] آن را مي‌پذيرند. با مراجعه به احاديث ائمه: در مي‌يابيم كه معناي عام آن مطرح است. آن‌جا كه امام صادق7 در تعريف معجزه مي‌فرمايند:

«معجزه نشانه‌ خداست و آن را تنها به پيامبران، فرستادگان و حجت‌هاي خود مي‌دهد تا به وسيله‌ آن راستِ راستگو از دروغِ دروغگو شناخته شود»[193].

بايد متذکر شد که در قرآن‌کريم نه لفظ «معجزه» به کار رفته و نه «خرق عادت» و اين هر دو از اصطلاحات علماي اسلامي است. قرآن مجيد لفظ «آيه» را که به نظر مي‌رسد از دو کلمه‌ معجزه و خرق عادت، براي رساندن مقصود رساتر است برگزيده است. شايد بتوان گفت علت اين کاربرد قرآن، آن است که «آيت» به معني دليل محکم و نشانه‌ استوار است، پس شخصي که مدعي نبوت است براي اثبات ادعاي خود بايد نشانه روشن و دليل محکم بياورد[194]. با توجه به آن‌چه از قرآن و روايات بدست مي‌آيد معجزه معنايي عام دارد و آن عبارت است از: هر کار خارق‌العاده‌اي که به اتکاء قدرت خداوند براي اثبات مقامي الهي (نبوت يا امامت) انجام گيرد خواه بدست پيامبر يا امام (غير پيامبر). از اين تعريف مي‌توان به خصوصيات معجزه پي‌برد:

1. خارق العاده است. 2. با اذن و قدرت الهي انجام مي‌شود. 3. تعليمي و تمريني نيست. 4. با مبارزه‌ طلبي همراه است. 5. در اين تحدي‌ها هميشه پيروز است. 6. آورنده‌ي آن مدعي مقام الهي است (نبوت يا امامت).

نتيجه اين‌كه بنابر تعريف فوق ائمه مي‌توانستند معجزه داشته باشند و تنها تفاوت معجزات ايشان با معجزات پيامبران در اين است که پيامبر9 براي اثبات ادعاي «نبوت» خود معجزه مي‌آورد ولي امام7 چنين ادعايي ندارد بلکه براي امامت و جانشيني از پيامبر و نبي معجزه مي‌آورد[195].

اکنون نوبت مي‌رسد به اين‌که آيا ائمه‌ واقعاً معجزه داشته‌اند يا نه؟

با بررسي کتب تاريخي و روايي، به نمونه‌هاي متعددي از اين کارهاي خارق‌العاده دست مي‌يابيم که ايشان يا در جواب درخواست‌کننده‌اي، امامت خود را ثابت مي‌کردند؛ و يا اين‌كه بدون درخواست ايشان معجزه‌اي کرده و حقانيت خود را ثابت مي‌نمودند که به برخي اشاره مي‌کنيم:

1. معجزات نقل شده از امام علي7

الف. گفگوي ماهيان فرات با ايشان[196].

ب. کورشدن زيد ‌بن ‌ارقم پس از تجاهل نسبت به ولايت اميرالمؤمنين7[197].

ج. مبتلا شدن انس‌بن‌مالک به پيسي پس از کتمان واقعه‌ي غديرخم[198].

2. معجزات نقل شده از امام کاظم7

الف. حرکت درخت به امر امام7 به سوي ايشان و بازگشتن درخت به محل اول[199].

ب. ماجراي هداياي علي بن يقطين و هشدار امام7 به او[200].

ج. ماجراي دستور امام به علي بن يقطين در مورد وضو گرفتن به شيوه اهل سنت[201].

3. معجزه نقل شده از امام هادي7

بيان خبر هلاکت واثق خليفه‌ عباسي و خليفه شدن جعفر به جاي او[202].

و ده‌ها و صدها نمونه‌ ديگر که براي مطالعه‌ بيشتر مي‌توانيد به کتاب ارزشمند «الارشاد» تاليف شيخ مفيد; مراجعه کنيد و درباره تک تک ائمه: بيشتر بدانيد.

 
چرا قيافه‌ امامان: زيباتر بوده است؟

پاسخ:

با نگاه در آفرينش متوجه وجود تفاوت‌هايي در خلقت موجودات مي‌شويم. بسياري از خود مي‌پرسند چرا بعضي افراد استعدادشان بيشتر و بعضي کمتر، بعضي ثروتمند و بعضي معمولي و فقير، بعضي زيبا و بعضي ديگر از زيبايي کم بهره‌اند، بعضي جسم قوي دارند و برخي معمولي و مريض هستند آيا اين تفاوت‌هاي طبيعي با اصل عدالت پروردگار سازگار است.

مقصود از عدل تساوي همه چيز نيست بلکه قراردادن هر چيز در جاي مناسب آن مي‌باشد. چنانکه اميرالمؤمنين فرمودند: «العدل يضع الامور مواضعها»[203] عدالت امور را در جاي خودش قرار مي‌دهد. براساس اين تعريف «عدل الهي» يعني آنکه خداوند به اقتضاي حکمت خود جهان را به گونه‌اي بيافريند که بيشترين کمال و خير بر آن مترتب باشد و موجودات در آن متناسب با هدف نهايي باشند.

راز تفاوت‌ها

با توجه به اين‌كه در جهان هستي اختلاف و تفاوت بين موجودات با عدل الهي سازگار است حال اين سؤال مطرح مي‌شود كه راز اين تفاوت‌ها چيست؟

در پاسخ اين طور بيان مي‌كنيم كه:

1. قسمتي از تفاوت‌هاي جسمي و روحي افراد با يکديگر، معلول اختلاف طبقاتي يا ظلم‌هاي اجتماعي يا سهل‌انگاري‌هاي فردي است که مسئوليت آن به عهده خود افراد است نه خالق.

محيط، تغذيه، فرهنگ جامعه، وراثت از عوامل مؤثر در اين تفاوت‌ها مي‌باشد، بسياري از کمبودهاي ما به علت تنبلي، سهل‌انگاري، بي‌ارادگي و عدم تفکر ماست. تلاش، همت، تصميم، مطالعه، براي تغيير محيط پيرامون خودمان به جاي تسليم شرايط شدن و فرصت‌هاي حساس و مهم و اثرگذار در زندگي را به راحتي از دست ندهيم. اختلاف طبقاتي، سهل‌انگاري و تنبلي، دور شدن از فرهنگ دين از مواردي است که اسلام با آن مخالف است.

2. بعضي از اختلاف‌ها لازمه‌ دستگاه با عظمت و با حکمت آفرينش مي‌باشد. يعني اگر عدالت اجتماعي به طور کامل باشد باز هم طبعاً اين تفاوت‌ها خواهد بود، جهاني که ما در آن زندگي مي‌کنيم داراي نظام خاص و قوانين کلي و سنت‌هاي حتمي و قابل تغييري مي‌باشد. تبعيت کردن معلول از علت، تغيير و تحول، حرکت و زوال، محدوديت و بالاخره اثرپذيري و اثرگذاري موجودات بر يکديگر از سنت‌هاي حتمي و قوانين حاکم بر اين عالم مي‌باشد.

اين جهان آميخته با نشاط و غم، شادي و رنج، اميد و شکست مي‌باشد. شرايط جغرافيايي‌ ـ رشد‌ گياهان و ميوه‌هاي مختلف با انسان‌هايي کاملاً متفاوت از جهت گويش، رنگ و قد ـ باعث شده نمايشي زيبا از قدرت، علم و حکمت الهي به تصوير درآيد. چنان‌چه در قرآن سوره‌ روم آيه‌ 22 مي‌خوانيم:

(وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلاَفُ الْسِنَتِكُمْ وَأَلْوَانِكُمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَاتٍ لِلْعَالِمِينَ)؛ «و از نشانه‏هاي او آفرينش آسمان‏ها و زمين، و تفاوت زبان‏هايتان و رنگ‏هاي شماست؛ قطعاً در آن‏[ها] نشانه‏هايي براي دانايان است». وجود اين تفاوت‌ها بخشي از نظام احسن الهي مي‌باشد که خداوند مي‌فرمايد: (فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ)[204].

3. برخي زيبايي و زشتي‌ها، خوبي و بدي‌ها، به خاطر اختلاف برداشت ماست، اين ما هستيم که مي‌گوييم اين زيبا و آن زشت است، يکي خوب است و ديگري بد است سپس مي‌پرسيم: اين خوب است چرا خدا بد خلق کرده است؟ اين‌گونه پرسش‌ها و برداشت‌ها به واسطه‌ي کم‌آگاهي و بي‌دقتي يا هواي نفس است. اما مهم‌تر آنکه در واقع نمي‌دانيم اگر اين بد نبود آن خوب هم نبود. مثل يک تابلوي نقاشي که ترکيب رنگ‌هاي روشن و تيره يک تابلوي زيبا و شگفت‌انگيز را به نمايش مي‌گذارد اگر همه‌ي تابلوها، يک رنگ روشن و يکنواختي داشت ديگر نقاشي وجود نداشت. اگر اختلاف نبود خلقتي نبود اگر زشتي نبود زيبايي هم معنا نداشت. اگر انسان بد نبود، انسان خوب معنا پيدا نمي‌کرد. اگر معاويه نبود قدر علي7 شناخته نمي‌شد. شيطان ملعون است ولي باعث رشد و ترقي و کمال مي‌گردد.

چند نکته

1. با توجه به آيات[205] و روايات يکي از اسرار مهم اين تفاوت‌ها و کمبودها آزمايش انسان مي‌باشد تا به واسطه آن انسان‌هاي خوب از بد متمايز گردند. به وسيله‌ امتحان زمينه رشد و شکوفايي استعدادهاي دروني انسان از جهت جسمي و روحي و رواني آماده مي‌گردد.

2. اين کمبودها و تفاوت‌ها جز موارد نادر مانع رشد و حرکت تکاملي انسان نمي‌گردد و اگر کسي از جهتي نسبت به بقيه کمبود دارد از کمال ديگري بهره‌ي بيشتري دارد. مثلاً اگر از زيبايي چهره کمبود دارد از جهت قدرت جسماني قوي‌تر است. اين مسئله در افرادي که معلوليت‌هاي جسماني دارند کاملاً مشهود است. اين طور نيست که خدا همه‌ خوبي‌ها را به کسي بدهد و از طرف ديگر همه‌ بدي‌ها را به کسي نمي‌دهد.

3. زيبايي و حسن امري نسبي است داراي مراتب متفاوتي است در حقيقت همه‌ موجودات زيبا هستند ولي ديدگاه‌ها متفاوت است. برخي را ما بيشتر مي‌بينيم، زيباتر مي‌دانيم هر چند که اصل زيبايي را همه دوست دارند ولي اين چنين نيست که هميشه زيبايي خوب باشد، گاهي زيبايي انسان‌ها را دچار مشکل مي‌کند. مثل داستان حضرت يوسف که در قرآن بيان شده است.

4. زيبايي ائمه با توجه به برخي روايات تاييد مي‌شود[206]. اما اين دليل بر زشتي بقيه‌ افراد نيست. نکته‌ مهم آن است که امامان علاوه بر زيبايي صورت از سيرت نوراني و زيبايي معنوي برخوردار بوده‌اند. در روايات دستوراتي براي زينت و زيبايي معنوي وجود دارد که در زيبايي ظاهري نيز اثر مي‌گذارد. مثل: «لازينة کالادب»[207]، «لاجمال اجمل من العقل»[208]؛ هيچ زيبايي مثل ادب نيست، هيچ زيبايي زيباتر از عقل نيست و ائمه اطهار: داراي ادب و عقل والا بوده‌اند.

نتيجه

برخي از اختلافات لازمه‌ خلقت است و بعضي ديگر قابل تغيير مي‌باشد و زيبايي ائمه: منافاتي با زيبا بودن بقيه ندارد تلاش ما بايد در جهت زيبايي معنوي باشد و معيار برتري افراد زشتي و زيبايي آن‌ها در دنيا نيست بلکه سفيد‌روي و سيه‌رويي در آخرت ملاک است.

منابع

1. اصول عقايد، حجت‌الاسلام قرائتي، ص 61 الي 146.

2. عدل الهي، شهيد مطهري، ص 45 الي 120.

3. آيات عدل الهي در تفسير نمونه و الميزان.

4. پرسش‌هاي قرآني جوانان «باران مهر»، ص 58 الي 84.

 
آيا حق مقدم است يا مصلحت؟ در مورد رفتار حضرت علي7 با معاويه و انرژي هسته‌اي مقايسه کنيد.

پاسخ:

حق يعني چيزي که مطابق واقع و صحيح است و ما موظف هستيم به حق عمل کنيم چون راست و درست است و از باطل دوري کنيم و امام علي7 نيز در گفتار و عمل چنين بود.

اما مورد برخورد متفاوت امام علي7 با موضوعات مختلف مثل غصب خلافت، خوارج و معاويه، بخاطر تغيير شرايط زماني و مکاني و اجتماعي و رعايت قاعده اهم و مهم بوده است.

توضيح اين‌كه: حق آن است که در شرايط عادي خوردن گوشت مردار حرام و مضرّ است اما در شرايط اضطرار که مثلاً انسان در بيابان گرفتار گرسنگي شود و جان او در خطر قرار گيرد خوردن همين مردار جايز بلکه براي حفظ جان واجب مي‌شود. قرآن کريم هر دو حکم را در مورد مردار بيان کرده است. (مائده/ 3)

همين مطلب در مورد برخوردهاي اجتماعي نيز بوجود مي‌آيد در شرايط عادي لازم است انسان به دنبال حق باشد و با ظلم و ستمگر مبارزه کند و امر به معروف و نهي از منکر واجب است. اما اگر انسان در شرايطي قرار گيرد که امر به معروف و نهي از منکر اثر ندارد يا مفسده‌اي و زيان بزرگتري دارد و يا جان انسان در خطر قرار مي‌گيرد، لازم است به صورت موقت سکوت کند و ناراحتي خود را از روش‌هاي ديگر بروز دهد.

به عبارت ديگر در شرايط عادي مهمترين مسأله عمل به حق و مبارزه با ستم است اما در شرايط اجتماعي ديگر که دشمن غلبه دارد مسأله مهم‌تر حفظ جان و دين است و در هر شرايطي تشخيص اهم و مهم در موضوعات و شرايط اجتماعي لازم است. براي مثال در شرايط بعد از وفات پيامبر9 مهم‌ترين مسأله حفظ اسلام بود که دين نوپايي بود و اگر امام علي7 قيام مي‌کرد در اثر درگيري دروني مسلمانان اصل اسلام در خطر قرار مي‌گرفت پس براي حفظ مسأله اهم از مطلب مهمي درگذشت.

اما در شرايطي که حکومت بدست معاويه بود يا در هنگام فتنه خوارج دين اسلام تثبيت شده بود و با اختلافات مسلمانان ضربه نمي‌خورد. پس مسأله اهم در آن عصر مبارزه با انحراف خوارج و حکومت ستمگر معاويه بود و همينطور در شرايط قيام حسين7 مهم‌ترين مسأله حفظ اصل اسلام بود و از آن‌جا که اصل اسلام در خطر بود حضرت جان خود را که مهم بود فداي مطلب اهم کرد.

تذکر: در مورد مسأله انرژي هسته‌اي يا هر موضوع مهم ديگري نيز تشخيص شرايط و تغييرات شرايط و شناخت اهم و مهم از مسائل ضروري است. که لازم است کارشناسان متخصص امور نظامي، سياسي و امنيتي، شرايط را تشخيص و طبق آن تصميم‌گيري کنند، که در هر شرايط کدام موضوع اهم است و آن را مقدم بدارند.

براساس فرمايشات مقام معظم رهبري دامت برکاته و مسئولان نظام اين کار در حال انجام است و لازم است ما به نظرات کارشناسان شوراي امنيت ملي احترام بگذاريم و براساس آن عمل کنيم و اگر پيشنهادي داريم به آنان ارائه کنيم.

اميد است خداي متعال به برکت قرآن و اهل‌بيت: کشور ايران و کشورهاي اسلامي را از خطرات محفوظ بدارد.

 
لطفاً کتاب‌هايي‌ در مورد حضرت امام‌حسين7 و زينب3 معرفي کنيد؟

پاسخ:

در مورد حضرت امام حسين7 و حضرت زينب3 كتاب‌هاي زيادي نوشته شده كه معرفي همه آن‌ها در اين مختصر نمي‌گنجد و كتابي مستقل مي‌طلبد ولي براي آشنايي با آنان برخي كتاب‌هاي قابل دسترسي را معرفي مي‌كنيم.

الف: كتابشناسي امام حسين7

1. فرهنگ جامع سخنان امام حسين7: گروه حديث پژوهشكده باقرالعلوم، مؤسسه انتشارات اميركبير.

2. قطره‌اي از درياي فضائل امام حسين7: برگزيده بحارالانوار علامه مجلسي، تاليف علي عبداللهي و حاج قرباني، نشر مهربان.

3. زمينه‌هاي قيام امام حسين7: پژوهشكده تحقيقات اسلامي، مولف حسين عبدالمحمدي.

4. بررسي تاريخ عاشورا: دكتر محمد ابراهيم آيتي، موسسه انتشاراتي امام عصر(عج)

5. تأملي در نهضت عاشورا: رسول جعفريان، قم، انتشارات انصاريان.

6. پرتوي از عظمت حسين7: لطف‌الله صافي گلپايگاني، قم، انتشارات حضرت معصومه3.

7. انگيزه قيام امام حسين7: محمدحسين ضيائي بيگدلي، قم، دارالعلم.

8. امام حسين7 چشمه سار اعجاز، در فضائل و معجزات: جعفر موسوي و محسن يزديان، قم، انتشارات انصاري.

9. پس از پنجاه سال پژوهشي تازه پيرامون قيام امام حسين7: جعفر شهيدي، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي.

10. نفس المهموم: مرحوم شيخ عباس قمي با ترجمه ابوالحسن شعراني، تهران، انتشارات ذوي القربي.

11. آموزه‌هاي عاشورا: دكتر محمدعلي رضايي اصفهاني، قم، انتشارات پژوهش‌هاي تفسير و علوم قرآن.

12. سخنان حسين بن علي7 از مدينه تا كربلا، محمدصادق نجمي، دفتر انتشارات اسلامي، 1362 ش.

13. زيبايي‌هاي عاشورا، حسن دهشيري، رحمت جعفري اريسماني، قم، نشر روح، 1383.

14. جلوه‌هاي عاشورا، ناشر بخش فرهنگي دفتر آيت الله العظمي فاضل لنكراني، تدوين كاظم لطفيان ـ رضا صادقيان، 1426 ق.

15. منشور نينوا (شرح زيارت عاشورا)، مجيد حيدري فر، انتشارات مسجد مقدس جمكران، 1377 ش.

16. عاشورا (ريشه‌ها، انگيزه‌ها، رويدادها، پيامدها)، سعيد داودي، مهدي رستم نژاد، زير نظر آيت الله العظمي مكارم شيرازي، ناشر مدرسه الامام علي بن ابي‌طالب7، 1384 ش.

ب. كتابشناسي حضرت زينب3

1. زينب بانوي قهرمان كربلا: تأليف، عايشه بنت الشاطي با ترجمه حبيب چايچيان و نائيني، انتشارات اميركبير.

2. شيرزن كربلا يا زينب دختر علي7: تأليف بنت الشاطي، مترجم، جعفر شهيدي، انتشارات نشر مشعر.

3. شام سرزمين خاطره‌ها و خطابه‌ها: تأليف عقيقي بخشايشي، قم، دفتر نشر نويد اسلام.

4. ويژگي‌هاي حضرت زينب3: مولف نورالدين جزايري، قم، انتشارات مسجد جمكران.

منابع جهت مطالعه

كتاب‌شناسي امام حسين7، گردآوري و تنظيم: نجفقلي حبيبي، نشر موسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني;، 1374 ش.

در اين كتاب 879 كتاب در مورد امام حسين7 معرفي شده است.

 
چرا ما اسامي عربي از جمله نام اهل‌بيت را از عربي به فارسي برنگردانيم و يا اصلاً استفاده نكنيم؟

پاسخ:

ـ فرض سؤال شما تصوري است كه از تغيير اسامي فرزندان حضرت علي7 از عبري به عربي و به درخواست حضرت صورت گرفته است. كه بايد گفت چنين نبوده بلكه مطلب به گونه‌اي ديگر است. ماجرا از اين قرار است: هنگامي كه امام حسن7 به دنيا آمدند، انتخاب نام اين كودك به عهده‌ي پيامبر اكرم9 نهاده شد و ايشان نيز در اين امر بر خداي خود پيشي نگرفتند لذا جبرئيل نازل شد و عرض كرد، از آن‌جا كه جايگاه علي بن ابيطالب نسبت به شما مانند جايگاه هارون نسبت به موسي است، نام عربي فرزندان هارون (حسن و حسين) را بر فرزندان علي بن ابيطالب قرار بده و ايشان نيز چنين كردند[209] و چنين نبوده كه جبرئيل اسامي عبري فرزندان هارون را ابلاغ كند و بعد حضرت علي7 تغيير آن‌ها را تقاضا كند.

ـ به هر حال چه اين تغيير اسامي را بپذيريم و چه نپذيريم بايد توجه داشت كه:

1. يكي از نكات مهم در به كارگيري الفاظ و واژه‌ها تفاهم عرفي آن‌هاست به گونه‌اي كه مشكلي در تلفظ و استفاده پيش نيايد. در زمان حضرت علي7 دو زبان عبري و عربي كاملاً از يكديگر متمايز و جدا بودند و استفاده از واژه‌هاي عبري كار پسنديده‌اي به نظر نمي‌رسيد ولي در زمان ما چنين تمايز و جدايي بين زبان عربي و فارسي وجود ندارد و اصلاً نمي‌توان فارسي را از واژه‌هاي عربي جدا نمود. لذا استفاده‌ و به كارگيري اسامي عربي ـ آن هم با اين سابقه‌ي طولاني در استفاده و آشنايي ما با آن‌ها ـ اشكالي ندارد.

2. با توجه به اين‌كه محتواي دين اسلام و كتاب آسماني آن قرآن، كامل‌ترين محتواست، بايد اين كامل‌ترين محتوا در كامل‌ترين قالب ريخته شود كه آن‌هم زبان عربي است، پس تغيير كلمات از زبان عبري به عربي حركت از ناقص به كامل است و نوعي پيشرفت محسوب مي‌شود، آيا تغيير اسامي از عربي به فارسي نيز پيشرفت است؟ علاوه بر اين‌كه عربي بعنوان زبان قرآن، اسلام و مكتب ما از جايگاه و شأن خاصي برخوردار است و استفاده از نام‌هاي اسلامي نوعي فرهنگ سازي و گسترش فرهنگ ديني بشمار مي‌آيد كه حركتي مثبت است.

3. تغيير اسامي از زباني به زبان ديگر هر چند ممكن است، ولي بايد توجه داشت كه تمام معناي كلمه هنگام تغيير و ترجمه، منتقل نمي‌شود و هيچ‌گاه واژه‌ ترجمه شده آن پيشينه‌هاي تاريخي و جهات مثبت و منفي كلمه‌ اصلي را به همراه ندارد. يعني معادل هر واژه‌اي از اصل آن ناقص‌تر است.

علاوه بر اين‌كه اسامي افراد و مكان‌ها قابل ترجمه و تغيير نيستند، مثلاً نمي‌توان هنگام ترجمه‌ مطلبي پيرامون «شهيد كشوري; فاميل او را مثلاً به انگليسي تغيير داد و گفت: civil (به معناي كشوري)، بايد متذكر شد كه اسامي ائمه: همگي حالت وصفي دارند يعني در صورت تغيير و ترجمه اين‌گونه مي‌شوند، محمد ¬ ستوده، علي ¬ بلند مرتبه، صادق ¬ راستگو و ... كه البته معادل‌هاي آن‌ها بار معنايي واژه اصلي را نمي‌رساند.

4. يكي از حقوق فرزندان بر پدر و مادر انتخاب نام نيك و خوب است و اين وظيفه‌اي است كه هر پدر و مادري نسبت به فرزندان خود بايد به خوبي انجام دهد.

از امام علي7 در حديثي حكايت شده: «حق كودك بر پدر و مادر اين است كه اسم نيكويي بر او بگذارند، او را با آداب اسلامي و آداب نيكو پرورش دهند و به او قرآن را بياموزند»[210].

5. هدف از خلقت و زندگي انسان سعادت يافتن اوست و تمام كارها بايد در اين راستا قرار گيرد حتي نامگذاري و انتخاب اسم. هر اسمي تاثيرات خاص خود را دارد چنان‌چه هر چيزي اثرات خود را بروز مي‌دهد. انتخاب نام خوب و زيبا مقدمه‌اي براي تشويق به خوبي‌ها و صفات پسنديده است. اسمي كه از يك پيشينه‌ي مثبت برخوردار است باعث تلقين همان خوبي‌ها در فرد مي‌شود و اين درباره‌ي اسامي با پيشينة بد و منفي نيز صادق است.

به عنوان مثال: تأثير پوشيدن لباس‌هاي مختلف:

كسي كه لباس سفيد و تميز مي‌پوشد از مكان‌هاي آلوده و كثيف پرهيز مي‌كند، و سعي مي‌كند كه لباس سفيد تميزش، تميز و سفيد باقي بماند. يا ورزشكاري كه لباس ورزشي مي‌پوشد و تأثير رواني خاص دارد براي ورزش كردن انگيزه‌ بيشتري دارد تا زماني كه لباس مخصوص ورزش را نپوشيده است.

6. يكي از علائم و نشانه‌هاي دوستي و دشمني ما نسبت به افراد، استفاده و يا عدم استفاده‌ ما از اسامي ايشان است. بهتر است اسامي افراد مورد علاقه‌ خود را بر فرزندان خود انتخاب كنيم. نام‌هاي ائمه: به عنوان محبوب‌ترين افراد نزد ما بهترين اسامي براي فرزندانمان محسوب مي‌شوند.

يكي از وظايف ما زنده نگهداشتن نام و ياد بزرگان است كه مي‌‌تواند با قراردادن نام اين بزرگان بر كودكان محقق شود. همان‌گونه كه امام حسين7 براي زنده نگه داشتن نام و ياد پدر بزرگوارش امام علي7، نام تمام پسران خود را علي قرار داد.

7. يكي از آثار و نتايج استفاده از نام‌هاي ائمه: ايجاد يك فضاي پر مهر و عطوفت در خانه است زيرا در احاديث متعدد از پيامبر اكرم9 حكايت شده: «هرگاه نام فردي را «محمد» قرار داديد، كارهايش را زشت مشماريد (سوء‌ظن نداشته باشيد) خواسته‌ او را رد نكنيد و در مجالس خود او را جاي دهيد»[211].

با چنين توصيه‌هايي كه در مورد افراد با اسامي ائمه: شد، اگر افراد به احترام صاحب اسم همديگر، حرمت يكديگر را نگه دارند. ديگر جايي براي بداخلاقي و ساير صفات زشت در محيط مقدس خانواده باقي نمي‌ماند.

8. بايد يادآوري كرد كه استفاده از اسامي ائمه: خيرات و بركات مادي و معنوي فراواني در زندگي ما به ارمغان مي‌آورد كه بسياري از اين بركات از توجه ما به دور است. بعنوان مثال از امام باقر7 حكايت شده:

«شيطان از نام «محمد» و «علي» متنفر و گريزان است و از شنيدن نام دشمنان ما اهل بيت خوشحال و مغرور مي‌شود»[212].

يا پيامبر اكرم9 مي‌فرمايند: خانه، مجلس و گروهي كه فردي با نام «محمد» در آن باشد، مبارك و سرشار از بركات است[213] و در برخي كتب فقهي از امام رضا7 حكايت شده: «خانه‌اي كه در آن افرادي با نام محمد يا احمد يا علي و يا حسن يا حسين يا جعفر يا طالب يا عبدالله يا فاطمه از زنان آنان باشد؛ در آن خانه فقر داخل نمي‌شود»[214].

ملاك‌هاي انتخاب بهترين اسم

1. گوياي خصلت نيكو و اخلاق خوب و پسنديده باشد.

2. نشان و علامتي از آرمان، عقيده و مكتب اعلاي شيعه داشته باشد.

3. بدور از خرافات و هوس‌ها باشد.

4. يادآور افتخارات گذشته و افتخارآفرينان گذشته باشد.

5. همراه عقل، خرد و انديشه‌ي صحيح باشد.

بر طبق ملاك‌هاي بالا ترتيب اسماء انتخابي چنين است:

1. يكي از نام‌ها و صفات نيكوي الهي مانند، عبدالله، عبدالرحيم و ...

2. يكي از نام‌هاي انبياء و ائمه اطهار: باشد مانند: موسي، عيسي، ابراهيم، محمد، علي، فاطمه، مريم، حسن و حسين و مهدي و...

3. برگرفته از اسامي رهپويان راه حقيقت مانند: سلمان، مقداد، اباذر و... باشد.

معرفي كتاب

براي مطالعه‌ بيشتر در اين باره مراجعه فرماييد به:

1. كتاب «فرهنگ نامگذاري در آيات و روايات»، محمد موحدي نژاد

2. كتاب فاطمه الگوي زن مسلمان، احمد صادقي اردستاني، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، تابستان 74.

منابع:

1. منتخب ميزان الحكمه، ج1، ص512 و ج2، ص 1096، دارالحديث، چاپ 81، تلخيص سيد حميد حسيني، ترجمه: حميدرضا شيخي.

2. الحديث، ج1، روايات تربيتي، ص192، چاپ يازدهم، 74، دفتر نشر فرهنگ اسلامي.

3. حقوق فرزندان در مكتب اهل بيت:، محمد جواد مروجي طبي، ص 41، چاپ بوستان كتاب قم، 83.

4. فرهنگ نامگذاري در آيات و روايات، محمد موحدي نژاد، قم، نشر روح، تابستان 81.

5. شرح لمعه، شهيد ثاني.

فصل سوم: جهان آخرت

 

نکير و منکر چه موجوداتي هستند و آيا در قرآن به آن‌ها اشاره شده است؟

پاسخ:

مقدمه

بنابر روايات يکي از عقايد شيعيان مسئله سؤال در قبر مي‌باشد، که به وسيلة دو فرشتة الهي به نام نکير و منکر يا بشير و مبشر انجام مي‌شود. فرقي نمي‌کند که مؤمن و اهل حق باشد يا کافر و اهل باطل و در دين خود سستي کرده باشد[215].

در روايتي از امام زين العابدين7 در اوصاف آن دو ملک مي‌خوانيم:

«آگاه باش نخستين چيزي که آن دو فرشته از تو سؤال مي‌کنند: پروردگارت را که مي‌پرستي، از پيامبري که به سوي تو فرستاده شده، از ديني که به آن پايبند بودي، کتابي که از آن مي‌خواندي، از امامي که ولايتش را پذيرفتي، سپس از عمر تو سؤال مي‌کنند که در کدام راه بر باد دادي، از اموالت که از کجا بدست آورده‌اي و در کجا مصرف کرده‌اي، جانب احتياط را نگه‌دار و دربارة خود بيانديش و قبل از سؤال و آزمايش خود را آماده کن.

اگر با ايمان، متقي، آشنا به معارف الهي و پيرو صادق و موالي اولياء الله باشي خداوند پاسخ لازم را به تو تلقين مي‌کند و زبانت را به حق مي‌گشايد و جواب خواهي داد و در اين هنگام از سوي خدا بشارت جنت و رضوان و خيرات فراوان به تو داده مي‌شود و فرشتگان الهي با روح و ريحان از تو استقبال مي‌کنند، و اگر چنين نباشد زبانت به لکنت مي‌افتد و دليلت براي پاسخ باطل، و از دادن جواب فرو مي‌ماني، بشارت به آتش داده مي‌شوي و فرشتگان عذاب به استقبال تو مي‌آيند»[216].

نکات

1. چهرة اين دو ملک در برخورد اول نشان دهندة بهشتي شدن انسان است يا آشکار شدن علائم عذاب و سختي در قبر است.

2. سؤال از عقايد (توحيد، نبوت، معاد) به اين جهت است که زيربناي رفتار و گفتار ما در دنياي مبتني بر عقايد و فکر ما است و همين جا ضرورت شناخت صحيح خدا و انسان و هستي مشخص مي‌گردد.

3. با توجه به اين‌كه خداوند عالِم به همه چيز است علت پرسش در قبر چيست؟

نخست آنکه اهميت دادن همة انسان‌ها به اين‌كه در محضر الهي پاسخگو هستيم و نگراني از عدم پاسخگويي صحيح عامل مهمي در جهت بازدارندگي از بديها مي‌باشد و تلاش در جهت آمادگي بهتر در انسان تقويت مي‌شود. «سؤال برزخي» براي آن است که سير تکاملي انسان در برزخ، مشخص، تکميل و بي‌نقص شود و در حقيقت براي تداوم حرکت، اين امتحان و آزمون ضروري و لازم است.

4. بر اساس روايات «ايمان» و «عمل صالح»، «محبت اهل‌بيت:»، «صبر در بلاها و گرفتاري‌ها»، «خواندن نماز»، «خواندن قرآن» از جمله سورة ملک در هر شبانه روز، سبب راحتي جواب به سؤال در قبر مي‌باشد و «کفر، سستي در ايمان و رفتار، تندخويي نسبت به خانواده، سخن چيني، غيبت» نقش بسزايي در فشار در قبر و فشار برزخي دارند[217].

نکته

در آيات الهي نام اين دو ملک مستقيماً اشاره نشده است بلکه ويژگي‌ها و صفات فرشتگان به طور عام بيان شده است که به چند مورد آن اشاره مي‌شود:

الف. فرشتگان موجودات عاقل و با شعورند و بندگان گرامي خدا هستند. (انبياء/ 26)

ب. آن‌ها سر بر فرمان خدا دارند و گناه نمي‌کنند. (انبياء/ 27)

ج. آن‌ها وظايف مهم و متنوعي از سوي خدا بر عهده دارند: گروهي حاملان عرشند. (حاقه/ 17)

برخي مدبرات امرند (نازعات/5)، گروهي فرشتگان قبض ارواحند (اعراف/ 37).

بعضي مراقبان اعمال بشرند. (انفطار/10ـ13)، عده‌اي حافظان انسان از خطرات و حوادث مي‌باشند (انعام/61)، گروهي مأمور عذاب و مجازات اقوام سرکشند. (هود/77) گروهي امدادگران الهي نسبت به مومنان مي‌باشند (احزاب/ 9).

بعضي از مفسرين ذيل بعضي آيات رواياتي را نقل کرده‌اند که اشاره به اين دو فرشته دارد به عنوان نمونه ذيل آيه 27 سوره ابراهيم[218] آمده است: در تفسير عياشي از زراره و حمران و محمد بن سلم از امام باقر و امام صادق8روايت کرده که فرمودند: وقتي شخصي را در قبرش مي‌گذارند، دو ملک، يکي از طرف راست و يکي از طرف چپ مي‌آيند، و شيطان هم با چشم‌هايي از مس از پيش رويش پيدا مي‌شود، و فرشتگان مي‌گويند: اين مردي که در ميان شما پيدا شد چه مي‌گفت و منظورشان رسول خدا9 است، شخص مدفون، دچار وحشت سختي شده اگر مومن باشد مي‌گويد: او محمد فرستاده خدا بود، آن موقع به او مي‌گويد: بخواب، خوابي که در آن هيچ پريشاني نبيني، و قبر او را به مقدار 9 ذراع گشاد مي‌کنند و از همان‌جا که خوابيده جاي خود را در بهشت مي‌بيند، و اين است منظور آيه (يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا)؛ «خدا كساني را كه ايمان آوردند، به وسيله گفتار (و دلايل و عقايد) استوار، در زندگي پست (دنيا) و در آخرت، پايدار مي‏دارد»؛ و اگر کافر باشد همين پرسش را از او مي‌کنند و او مي‌گويد: نمي‌دانم آن وقت است که او را با شيطان مي‌گذارند و مي‌روند.

تذکر: روشن است که مقصود از پرسش نکير و منکر پرسش از روح انسان و براي آشکار شدن حقيقت و باطن روح انسان مي‌باشد وگرنه جسم انسان بعد از مرگ تا قيامت قادر به حرکت و پاسخ نخواهد بود.

منابع جهت مطالعه بيشتر

1. پيام قرآن، مکارم شيرازي (معاد)، ص 467 به بعد.

2. معاد بازگشت به سوي خدا، محمد شجاعي، ص 270 الي 340.

3. معاد آيت الله دستغيب.

 
آيا در بهشت درجات انسان بالا مي‌رود يا نه؟ و تکامل مي‌يابد؟

پاسخ:

در جواب از سؤال فوق ابتدا بايد منظور از تکامل را بررسي کنيم.

الف. تکامل دنيوي

اين تکامل نتيجه اعمال و اعتقادات انسان در دنياست و تکاملي که انسان در دنيا در ساية اعمال، رفتار و اعتقادات مخصوص بدست مي‌آورد؛ در بهشت نيست چون بهشت محيط تکليف و عمل نيست و آن‌جا صرفاً موقعيتي براي رسيدن به پاداش الهي است.

ب. تکامل معنوي

انسان در بهشت فقط در يک حالت خاص نمي‌باشد بلکه در پرتو عنايات الهي و الطاف رباني، روز به روز به خدا نزديکتر مي‌شود. پس تکامل معنوي در بهشت وجود دارد.

اين نزديکي به خاطر همان اعمالي است که انسان در دنيا انجام داده است. مانند بعضي درختان پرباري که انسان يکبار آن را غرس مي‌کند ولي مرتباً جوانه مي‌زند و ريشه مي‌دواند و از نقاط ديگر سر بر مي‌آورد و دشت و صحرا را فرا مي‌گيرد يا همانند سفينه‌هاي فضايي که براي آغاز حرکت و خارج شدن از محيط جاذبه زمين نياز به نيروي عظيمي دارد ولي بعد از خروج از اين محيط چنان‌چه به مانعي برخورد نکند بدون احتياج به نيروي محرک جديد تا ابد به سير خود ادامه مي‌دهد در قرآن کريم آمده است:

(وَلَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيهَا بُكْرَةً وَعَشِيّاً)[219]؛ «و در آن‌جا صبحگاهان و عصرگاهان، «روزي» آنان، برايشان (آماده) است».

مسلماً اين مواهب جديد و تازه که در اين دو وقت به آن‌ها داده مي‌شود، آنان را به مقامات بالاتري سوق خواهند داد.

در آيه‌اي ديگر آمده است: (لَهُم مَا يَشَاؤُونَ فِيهَا وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ)[220]؛ «تنها براي آنان آن‌چه را كه بخواهند در آن‌جا (آماده) است، و نزد ما افزون (بر آن موجود) است». علامه طباطبايي در ذيل آيه‌ فوق مي‌فرمايد:

«کمالاتي که در بهشت است قهراً عظيم‌تر از آن است که علم انسان آن را درک کند چون کمالاتي است مافوق آن‌چه که دست علم بشر به آن برسد»[221].

از پيغمبر اکرم9 حکايت شده که فرمودند: «در اوقاتي که افراد در دنيا نماز مي‌خواندند هداياي نيک و جالب از سوي خداوند بزرگ به آن‌ها مي‌رسد، و فرشتگان به آن‌ها سلام و درود مي‌فرستند»[222].

در ضمن ثواب اعمالي که انسان به صورت صدقه جاريه انجام داده است مثل وقف‌ها، تربيت فرزندان و شاگردان صالح و دانشمند و... به افراد مي‌رسد و موجب تکامل معنوي آنان در آخرت مي‌گردد.

در حديث ديگر نيز فرموده است: سوگند به خدايي که قرآن را بر محمد9 نازل کرده، اهل بهشت (هر قدر زمان بر آن‌ها مي‌گذرد) جمال و زيبائيشان بيشتر مي‌شود آن گونه که در دنيا (با گذشت زمان) زشتي و پيري آن‌ها افزايش مي‌يافت[223]. اين حديث نيز تکامل تدريجي بهشتيان را به خوبي آشکار مي‌سازد، گرچه تنها اشاره‌اي به جنبه‌هاي جسماني دارد ولي مسلماً به طريق اَوْلي جنبه‌هاي روحاني را نيز در بر مي‌گيرد[224]. حاصل آن که در بهشت تکامل هست ولي مانند تکامل در دنيا که به وسيله اعمال و... است، نمي‌باشد بلکه تکامل در بهشت نتيجه اعمال انسان در دنياست.

 
آيا در بهشت و رستاخيز بازجويي مي‌شود يا نه؟

پاسخ:

بهشت به عنوان آخرين ايستگاه صالحان و نيكان و محل قرار و آرامش بندگان خداست. كساني وارد اين مكان مي‌شوند كه از مراحل قبلي با موفقيت گذشته باشند و برايند اعمالشان در دنيا، خواه براساس عمل خدا و يا براساس فضلش مثبت باشد و آن‌ها را سزاوار بهشت كرده باشد. پس چنين مكاني ديگر محل بازجويي و پرسش‌هاي خداوند از بهشتيان نيست، هرچند مطابق آيه 25 از سوره «طور» اين بهشتيان هستند كه از يكديگر سؤال مي‌كنند آن هم سؤال از گذشته و مقايسه بهشت با دنياي پر رنج آن‌ها[225]. همچنان كه دوزخيان نيز از يكديگر سؤال مي‌كنند كه اين سؤال در واقع اعتراض ايشان از ديگر دوزخيان است به واسطه مقايسه‌ جهنم با دنياي‌تان[226].

اما آيه 101 از سوره‌ مومنون كه درباره‌ سؤال نكردن در رستاخيز است اين پرسش را به ذهن مي‌آورد كه چرا خداوند در رستاخيز كه جايگاه اصلي بازجويي و سؤال و جواب كردن است مي‌فرمايد: «سؤال نمي‌شود.»

در پاسخ گفته شده‌: اولاً: چون خداوند عالم به تمام اشياء، افراد و احوال است و ذره‌اي جهل در او تصور نمي‌شود، براي رفع جهل نيازي به سؤال كردن ندارد[227].

ثانياً: موقف‌هاي رستاخيز و قيامت متعدد است، انسان در بعضي مواقف مورد سؤال واقع مي‌شود و در برخي نه[228]. در پايان بايد گفت كه در قيامت سؤال عمومي است[229] و از همه‌ اعمال سؤال مي‌شود[230]، و نيز از تمام حالات پرسيده مي‌شود[231] و در هر كجا بوده باشد[232].

پرسش‌هاي اساسي قيامت را مي‌توان در اين امور جستجو كرد:

1. سؤال از نعمت‌هاي مادي و معنوي (تكاثر/ 8 و بحار، ج 7، ص 272)

2. از اعضا و جوارح كه به كار گرفته شده است. (اسراء/ 36)

3. از زنده به گور كردن دختران توسط پدران. (تكوير/ 8 و 9)

4. از عمر، جواني، مال، ولايت و محبت اهل‌بيت:. (بحار، ج 7، ص 258)

5. از نماز به عنوان اولين چيز. (بحار، ج 7، ص 267)

6. ظلمي كه به حيوانات كرده است. (بحار، ج 7، ص 276)

 
اگر خدا سريع الحساب است، چرا يک روز قيامت پنجاه هزار سال طول مي‌کشد؟

پاسخ:

قبل از بيان پاسخ لازم است به سه پرسش ديگر در اين باره پاسخ دهيم:

پرسش اول: چگونه ممکن‌است، يک روز قيامت پنجاه‌هزا‌ر‌سال طول بکشد؟

پاسخ: اگر به قطب شمال و جنوب و ساير کرات ديگر توجه کنيم، مي‌بينيم که طول شب و روز و سال برخي از کرات، خيلي طولاني‌تر از شب، روز و سال کره‌ زمين مي‌باشد. به عنوان مثال هر يک از شب و روز قطب شمال و جنوب، تقريباً معادل شش ماه کره زمين هستند؛ و يک سال «پنتون» هشتمين سياره‌ منظومه‌ شمسي، تقريباً صد و شصت برابر سال کره‌ زمين است؛ و يک سال «پلوتون» که دورترين سياره‌ منظومه شمسي است، دويست و چهل و نه برابر سال کره زمين مي‌باشد. با توجه به اين تفاوت‌ها، دور از ذهن نيست که در قيامت اوضاع و شرايط به گونه‌اي گردد که يک روز آن، به اندازه‌ پنجاه هزار سال فعلي ما باشد. همان‌گونه که قرآن‌کريم اشاره فرموده:

(تَعْرُجُ الْمَلاَئِكَةُ وَالرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ‌ كَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ)[233]؛ «فرشتگان و روح در روزي كه مقدارش پنجاه هزار سال است به سوي او بالا مي‏روند».

زيرا در روز قيامت، قطعاً اوضاع و شرايط فعلي کرات به هم خورده، و وضع خورشيد و زمين که پيدايش شب و روز و سال به آن‌ها بستگي دارد، با امروز کاملاً متفاوت مي‌شود و طرح نويني در وضع جهان ريخته خواهد شد چنانکه قرآن کريم مي‌فرمايد:

(يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماوَاتُ) [234]و[235]؛ «در روزي كه زمين به غير اين زمين، و آسمان‏ها (به آسمان‏هاي ديگري) تبديل مي‏شوند».

نتيجه اين‌كه در حال حاضر طول شب و روز و سال برخي از کرات خيلي طولاني‌تر از شب و روز و سال کره زمين هستند و روز قيامت اوضاع و شرايط با وضع فعلي کاملاً متفاوت است و وضعيتي در آن روز حاکم خواهد شد که به قول علامه طباطبايي اگرآن روز با روزهاي دنيا تطبيق شود معادل 50 هزار سال دنيا مي‌شود[236]. و توجه داشته باشيم که براساس نظريه انشتين زمان امري نسبي است و ممکن است در هر مکان و در هر سرعتي مقدار آن تغيير کند.

پرشس دوم: سريع‌الحساب بودن خداوند به چه معناست؟

پاسخ: قرآن کريم در هشت مورد مي‌فرمايد: «خدا سريع الحساب است.» مقصود از حساب، رسيدگي به اعمال انسان در روز قيامت است و خداوند قدرت دارد در چشم بهم زدني به تمام اعمال و حساب بندگان رسيدگي کند و به اين مطلب روايات زيادي اشاره فرموده‌اند از جمله «ان الله يحساب الخلائق کلهم في مقدار لمح البصر»[237] خدا در يک چشم به هم زدن به حساب مردم رسيدگي مي‌کند. براي سريع الحساب بودن خداوند دلائلي وجود دارد: دليل اول: افعال خداوند نياز به مقدمات، اسباب و ابزار ندارد. بلکه ذات اقدس حق هر چيزي را که اراده کند، محقق مي‌شود و حساب بندگان از افعال خدا مي‌باشد.

(إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ)[238]؛ «هنگامي كه چيزي را بخواهد، فرمان او فقط اين است كه به آن مي‏گويد: «باش!» پس [فوراً موجود] مي‏شود».

دليل دوم: حسابرسي پروردگار، زمان لازم ندارد. زيرا اعمال ما بر جسم و جان بلکه بر موجودات اطراف ما ـ زمين و امواج هوا و اشياء ديگر ـ اثر مي‌گذارد و از اين نظر مي‌توان وجود انسان را به اتومبيلي تشبيه کرد که با داشتن دستگاه کيلومتر شمار، هميشه ميزان کار خود را در هر لحظه نشان مي‌دهد و ديگر نياز نيست مسافت‌هايي را که اتومبيل در طول عمرش به تدريج پيموده محاسبه نموده و چنين است وضعيت انسان، که در هر لحظه کاملاً مشخص است و نيازي به زمان براي محاسبه نيست[239].

پرسش سوم: اگر خدا سريع الحساب است، چرا حسابرسي در روز قيامت پنجاه هزار سال طول مي‌کشد؟

پاسخ: با توجه به مطالب قبل مشخص شد:

اولاً: شرايط در روز قيامت، با شرايط فعلي متفاوت است و در آن روز وضعيتي حاکم مي‌شود که يک روزش برابر با 50 هزار سال دنياست.

ثانياً: خداوند قدرت دارد کمتر از يک لحظه به تمام حساب بندگان رسيدگي کند ولي سريع الحساب بودن خدا با طولاني بودن آن روز هيچ منافاتي ندارد زيرا حساب و کتاب همه‌ي افراد در آن روز يکسان نمي‌باشد و انسان‌هايي هستند که در آن روز بدون معطلي وارد بهشت مي‌شوند و در همين زمينه روايات متعددي وجود دارد. از جمله ابوسعيدخدري نقل مي‌کند از پيامبر9 سؤال شد، چرا روز قيامت طولاني است. حضرت فرمودند:

«قسم به خدايي که جان محمد9 در دست اوست، هر آينه آن روز براي مؤمن سبک و آسان است، آسان‌تر از يک نماز واجب که در دنيا مي‌خواند»[240].

و از طرفي معطلي برخي از انسان‌ها در آن روز، به خاطر اين نيست که خداوند قدرت ندارد به حساب آن‌ها زود رسيدگي کند بلکه دلائلي دارد که به چند نمونه اشاره مي‌کنيم:

دليل اول: اتمام حجت

در روايتي حکايت شده افراد پر مسئوليت و ثروتمند، محاسباتشان در آن روز طولاني مي‌شود. به خاطر اين‌كه بايد جوابگوي مسئوليت‌ها و اموالي که در دنيا داشته‌اند، باشند و آماده نبودن برخي براي جواب دادن، به معطلي و طولاني بودن آن روز براي آن‌ها منجر مي‌شود. البته خدا حساب همه را مي‌داند و نيازي به پرسش نيست ولي پرداختن به جزئيات حجت را بر آن‌ها تمام مي‌کند[241].

دليل دوم: عذاب[242]

طولاني شدن آن روز و معطلي برخي از انسان‌ها در حقيقت نوعي عذاب است، در روز قيامت عذاب‌ها متنوع است که يکي از آن‌ها معطلي در آن روز سخت مي‌باشد.

دليل سوم: درک عظمت خداي متعال

طولاني بودن قيامت، خود نشان دهنده‌ي عظمت خداست و اين‌كه در آن روز، افراد با تمام وجود دريابند: (لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ)[243]؛ «(و پاسخ آيد كه) تنها از آن خداي يگانه چيره است».

منابع

1. تفسير نمونه؛ 2. تفسير اثني عشري؛ 3. ترجمه الميزان؛ 4. تفسير مجمع البيان؛ 5. تفسير قرطبي؛ 6. پاسخ به پرسش‌هاي مذهبي آيات عظام مكارم شيرازي و سبحاني.

فصل چهارم: تربيت و اخلاق

 

 

 

خداوند مصلحت ما را مي‌داند، پس چرا ما دعا كنيم در حالي كه ممكن است به ضرر ما باشد؟

پاسخ:

خداوند خود رعايت مصلحت ما را مي‌نمايد اما به چند دليل ما نبايد دعا كردن را ترك كنيم:

1. چيزي كه ما در دعاها از خداوند مي‌خواهيم معمولاً به ضرر ما نيست، بلكه بسياري از اوقات به صلاح ما مي‌باشد. به عنوان مثال: دعا براي توفيق ترك معصيت يا انجام عبادات يا احسان به پدر و مادر يا اضافه شدن رزق و روزي در حد نياز يا فرج امام زمان7 و... به خصوص اگر ما دعاهايي كه اهل بيت: مي‌خوانده‌اند را بخوانيم، يا دعاهايي را که خداوند در قرآن نازل نموده بخوانيم. به عنوان نمونه چند دعاي قرآني را بيان مي‌كنيم:

الف. «وَ قُلْ رَبِّ زِدْني‏ عِلْما[244]؛ و بگو: «پروردگارا! مرا دانش افزاي».

ب. (قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّياني‏ صَغيرا)[245]؛ بگو: «پروردگارا! آن دو را رحمت كن، همان گونه كه مرا در خُردي پرورش دادند».

ج. (وَقُلْ رَبِّ أَدْخِلْني‏ مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْني‏ مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لي‏ مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصيرا)[246] و بگو: «پروردگارا، مرا (در هر كار،) با ورودي صادقانه وارد كن، و با خروجي صادقانه خارج ساز؛ و از نزدت براي من تسلّطي ياري بخش، قرار ده».

د. (وَقُلْ رَبِّ أَنْزِلْني‏ مُنْزَلاً مُبارَكاً وَأَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلين‏)[247] و بگو: «پروردگارا! مرا در منزلگاهي خجسته فرود‌آر، در حالي كه تو بهترين فرود آورندگاني».

2. دعا كردن، صرف‌نظر از اين‌كه چه بخواهيم، نوعي عبادت كردن خداوند مي باشد چنان‌چه در حديث داريم كه:

«الدُّعَاءُ مُخُّ الْعِبَادَة»[248]؛ «دعا مغز عبادت مي‌باشد».

«افضل العباده الدعاء»[249]؛ «با فضيلت‌ترين عبادت، دعا كردن است».

آري، خداوندي كه رعايت مصلحت ما را در استجابت دعا مي‌نمايد، خود در قرآن به بندگان خود امر مي‌كند كه دعا كنيد كه من مستجاب مي‌كنم. (وَقالَ رَبُّكُمُ ادْعُوني‏ أَسْتَجِبْ لَكُم‏)[250]؛ «و پروردگار شما گفت: مرا بخوانيد تا (دعاي) شما را بپذيرم!»؛ آري، در حقيقت دعاكردن نوعي توجه به خداي متعال است و اين توجه و ذكر هدف بسياري از عبادات است[251]. خداوند در قرآن در سوره مباركه‌ فرقان مي‌فرمايد:

(قُلْ ما يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لا دُعاؤُكُم)[252]؛ (اي پيامبر) بگو: «اگر فراخوان شما (به سوي ايمان) نباشد، پروردگارم براي شما ارزشي قايل نمي‏شد»[253].

چرا که دعا کردن از يك طرف اظهار به عجز و ناتواني بنده است و از طرفي ديگر اعتراف به جلال و بزرگي خداوند است و در پايان بايد گفت: چون دعا نوعي عبادت و امر خداوند است ما نبايد آن‌ را ترك كنيم.كه اگر ترك كنيم معصيت خداوند را نموده‌ايم. در حديثي حکايت شده:

«ترك الدعاء معصية[254]؛ ترك كردن دعا معصيت مي‌باشد».

3. بسياري از اوقات ما به خاطر گناهان خويش يا سستي در انجام واجبات الهي بخودي خود استحقاق دريافت بعضي از نعمت‌هاي خداوند را نداريم اما با دعا كردن و درخواست از خداوند كريم خود را در معرض نسيم لطف و رحمت الهي قرار مي‌دهيم و از اين رهگذر به مرادمان مي‌رسيم كه اگر اين دعا نبود از طرف خداوند نه استجابتي بود و نه رعايت مصلحتي. چرا كه بايد بين كسي كه به خود زحمت دعا كردن را مي‌دهد و كسي كه اين زحمت را متحمل نمي‌شود فرقي باشد.

در روايتي حکايت شده: دو نفر، كه هر دو داراي يك نوع عمل هستند وارد بهشت مي‌شوند ولي يكي از آن دو مقامش بالاتر از ديگري است، آن‌كه مقامش پائين‌تر است سؤال مي‌كند: خداوندا ما كه هردو به يك صورت عمل مي‌كرديم پس چرا به او بيشتر عطا نمودي؟ خداوند در جواب مي‌فرمايد: كه او از من درخواست مي‌كرد ولي تو اين درخواست را نداشتي[255].

4. نكته‌اي كه از آيه‌ «ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ» مي‌توان برداشت كرد[256] اين است كه تا دعا نباشد استجابتي هم در وجود نخواهد داشت.

آري! همان دعايي كه به صلاح ما نبوده را خداوند متعال تبديل به بهتر يا چيزي كه به صلاح ما باشد مي‌‌كند كه اگر اين دعا نبود چه بسا اين عطا هم از جانب خداوند شامل حال ما نمي‌شد[257]. پس بر ماست كه دعاي خود را ترك نكنيم ولي اگر همان خواسته ما برآورده نشد در نظر داشته باشيم كه يا به خاطر گناهان ما بوده كه بايد استغفار كنيم، يا به صلاح ما نبوده، پس شكر الهي را بجا آوريم، يا بهترش را عطا نموده‌اند كه باز بايد سپاس‌گزار باشيم. نه اين‌كه اصرار کنيم که حتماً همان خواسته‌ ما برآورده شود.

 
چرا خداوند ما انسان‌ها را آزمايش مي‌کند؟

پاسخ:

آزمايش و امتحان خداوند با آزمايش‌هاي ما بسيار متفاوت است؛ آزمايش‌هاي ما براي شناخت بيشتر و رفع ابهام و جهل است اما آزمايش خداوند براي دانستن نيست بلکه براي شناساندن است تا انسان خودش را بشناسد و مدعيان راستين از مدعيان دروغين جدا شوند.

خداوند در آيات نخستين سوره‌ عنکبوت مي‌فرمايد:

الف، لام، ميم. آيا مردم پنداشتند، همين كه بگويند: «ايمان آورديم.» رها مي‏شوند در حالي كه آنان آزمايش نمي‏شوند؟! و بيقين كساني را كه پيش از آنان بودند آزموديم، و حتماً خدا كساني را كه راست گفته‏اند معلوم مي‏دارد (و شناخته مي‏شوند،) و البتّه دروغگويان را(نيز) معلوم مي‏دارد»[258].

توضيح آيات

امتحان سنت هميشگي و جاودان الهي است، امتحان مخصوص جمعيت مسلمانان نيست بلکه سنتي است که در تمام امت‌هاي پيشين جاري بوده است. آن‌ها را نيز در کوره‌هاي سخت امتحان افکنديم. هميشه ميدان امتحان باز بوده و گروهي در اين ميدان شرکت داشته‌اند. چرا که در مقام ادعا هر کس مي‌تواند خود را برترين مؤمن، بالاترين مجاهد، و فداکارترين انسان، معرفي کند؛ بايد وزن و قيمت و ارزش اين ادعا از طريق آزمون روشن شود تا معلوم گردد و چه اندازه نيات دروني و آمادگي‌هاي روحي با اين گفته‌ها هماهنگ يا ناهماهنگ است.

بديهي است که خداي متعال حتي قبل از خلقت انسان‌ها همه‌ي اين‌ها را مي‌دانست. بنابراين منظور از علم خداوند در اين‌جا همان تحقق عيني مسائل و وجود خارجي آن‌هاست. يعني بايد علم خدا درباره‌ي اين گروه عملاً در خارج پياده شود و تحقق عيني يابد و هر کس آن‌چه را در درون دارد بيرون ريزد. اين است معناي «علم»، هنگامي که در اين‌گونه موارد در مورد خداوند به کار مي‌رود.

دليل اين مسئله نيز روشن است زيرا نيات دروني و صفات باطني تا در عمل انسان تحقق و عينيت پيدا نکند ثواب و جزاء و کيفر در مورد آن‌ها مفهوم ندارد. آزمايش براي تحقق بخشيدن به نيات و صفات دروني است.

به عبارت ديگر اين عالم، مانند يک دانشگاه است و بناست در اين دانشگاه استعدادها شکوفا گردد، لياقت‌ها پرورش يابد و آن‌چه در مرحله‌ي قوه است به فعليت برسد، اين امور هرگز بدون آزمايش و امتحان ممکن نيست. و از اين‌جا مي‌فهميم که آزمايش‌هاي الهي نه براي شناخت افراد است بلکه براي پرورش و شکوفايي استعدادها است. بنابراين آزمايش‌ها براي کشف مجهولي است اما آزمايش خداوند براي کشف مجهول نيست که علمش به همه چيز احاطه دارد، بلکه براي پرورش استعدادها و به فعليت رسانيدن قوه‌ها است[259].

از اميرالمؤمنين7 حکايت شده: «وان کان سبحانه اعلم بهم من انفسهم ولکن لتظهر الافعال التي بها يستحق الثواب و العقاب»[260].

«گرچه خداوند به بندگانش از خودشان آگاه‌تر است، ولي آن‌ها را امتحان مي‌کند تا کارهاي خوب و بد که معيار پاداش و کيفر است از آن‌ها ظاهر گردد».

يعني صفات دروني انسان به تنهايي نمي‌تواند معياري براي ثواب و عقاب گردد مگر آن زماني که در لابلاي اعمال انسان خود نمايي کند. اگر آزمايش الهي نبود اين استعدادها شکوفا نمي‌شد و ميوه‌هاي اعمال بر شاخسار درخت وجود انسان نمايان نمي‌گشت و اين است فلسفه‌ي آزمايش الهي در منطق اسلام[261]. بعضي از افرادي که از فلسفه آزمايش بي‌اطلاع هستند و نتايج مثبت امتحان را درک نمي‌کنند و مي‌پندارند دنيا جاي خوشگذراني و عشرت است و فقط براي فعاليت و تلاش و کسب و کار و ثروت اندوزي آفريده شده‌اند و نبايد گرفتار رنج‌ها و سختي‌ها بشوند، گمان مي‌کنند که سنت آزمايش و امتحان الهي، نوعي ظلم و ستم در حق بندگان است در حالي که خداوند عادل مطلق است و در حق کسي ستم روا نمي‌دارد ولي با توجه به آن‌چه درباره‌ فلسفه آزمايش بيان شده، دانسته مي‌شود که اين عمل، عين عدالت و همسو با هدف خلقت انسان مي‌باشد.

آثار سازنده‌ آزمايش

آزمايش الهي آثار سازنده‌ فراواني ‌دارد كه برخي از آن‌ها را بر مي‌شماريم:

الف. شكوفايي استعدادهاي نهفته

وقتي انسان به مشكلي بر مي‌خورد و پيشامد ناگواري برايش رخ مي‌دهد، براي حل آن مشكل يا نجات از آن رويداد، فكرش را به كار مي‌اندازد و مي‌انديشد و در نتيجه استعدادش رشد مي‌كند.

ب. بوجود آوردن روحيه مقاومت

افرادي كه فراز و نشيب و رنج و سختي مي‌بينند و آزمايش‌هاي گوناگون را پشت سر مي‌گذارند در برابر مشكلات مقاوم مي‌شوند و قدرت تحملشان نسبت به سختي و فشار بيشتر مي‌گردد. به بيان ديگر افراد بلا ديده و زجر كشيده مانند سنگ‌ها و كوه‌هاي استواري هستند كه هيچ چيزي قدرت تكان دادن آن‌ها را ندارد.

ج. هشدار و توجه دادن

سرگرمي‌هاي زندگي باعث مي‌شود كه انسان نسبت به انجام وظايف الهي خويش كوتاهي كرده يا غفلت ورزد. يكي از آثار سازنده‌ آزمايش اين است كه انسان غافل را متوجه و بيدار مي‌كند و نسبت به وظايف خويش آگاه مي‌سازد. قرآن‌كريم در آيه‌ 94 سوره‌ اعراف مي‌فرمايد: «و ما هيچ پيامبري را در هيچ آبادي نفرستاديم، مگر اين‌كه مردمش را به سختي (زندگي) و زيان (جسمي و روحي) گرفتار ساختيم؛ تا شايد (فروتن و) تسليم گردند».

خداوند مي‌خواهد انسان آلوده به گناه و غرق در معصيت را متوجه اشتباهش نمايد تا شايد از اعمال خويش پشيمان شده از كج روي‌ها دست بردارد و راه راست را انتخاب نموده و به سوي سعادت واقعي گام بردارد.

د. تكامل

انسان براي تكامل آفريده شده و يكي از راه‌هاي رسيدن انسان به اين مرتبه قرار گرفتن در بوته‌ آزمايش مي‌باشد همان‌گونه كه سنگ طلا تا در كوره آتش قرار نگيرد، ذوب نشود و ناپاكي‌ها از آن زدوده نگردد، خالص، ناب و شفاف نمي‌شود و ارزش حقيقي خود را پيدا نمي‌كند؛ انسان هم تا گرفتار حوادث نشود به تكامل نمي‌رسد و شايسته تاج كرامت بني‌آدم نمي‌گردد.

قرآن كريم دربارة حضرت ابراهيم7 مي‌فرمايد:

«و (ياد كنيد) هنگامي كه ابراهيم را پروردگارش با كلماتي آزمايش كرد، و (او به خوبي كارِ) آزمايش‏ها را تمام كرد، [خدا به او] فرمود:
«در واقع من تو را امام [و پيشواي] مردم قرار دادم.» [ابراهيم‏] گفت: «و از نسل من (نيز اماماني قرار بده.)» [خدا] فرمود: «پيمان من، به ستمكاران نمي‏رسد»[262].

حضرت ابراهيم پس از آنكه آزمايش‌هايي چون شكستن بت‌ها، قرار گرفتن در دل آتش، مهاجرت از سرزمين بت‌پرستان، قرار دادن زن و فرزندش در سرزمين خشك و بي‌گياه و قرباني كردن فرزندش اسماعيل7 را با موفقيت پشت سرگذاشت آن گاه لياقت پيشوايي جهانيان را پيدا كرد و مورد خطاب (اني جاعلك للناس اماما) قرار گرفت و از مقام و مرتبه‌ي «نبوت» به مقام شامخ «امامت» نايل گشت.

منابع جهت مطالعه بيشتر

1. تفسير نمونه ج‌اول ذيل آيه 155 بقره، ج دوم ذيل آيه 154 آل‌عمران، ج 16 ذيل آيات نخستين سورة عنکبوت.

2. تفسير سورة عنکبوت از شهيد مطهري.

3. تفسير الميزان و ديگر تفاسير ذيل آيات ذکر شده.

 
راه‌هاي از بين بردن گناهان چيست؟

پاسخ:

چنان‌چه در آيات قرآن و روايات معصومين:آمده است هر چند انسان گناه زيادي انجام داده باشد، باب بازگشت به خدا و از بين بردن گناهان هميشه باز است چرا كه خداوند در قرآن با بياني مهربانانه مي‌فرمايد:

(يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَي‏ أَنفُسِهِمْ لاَتَقْنَطُوا مِن رَحْمَةِ‌اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً)[263]؛ اي بندگان من كه بر خود اسراف كرده‌ايد از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه‌ گناهان را مي‌آمرزد زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است». پس بايد دانست كه رحمت الهي بسي بيشتر از گناهان ما و گناهان همه‌ مخلوقات است، و جايي براي نااميد شدن ما نيست؛ و باز خداوند براي بخشيدن ما راه‌هايي را قرار داده كه برخي از آن‌ها را بر مي‌شماريم:

1. توبه

يكي از راه‌هاي خلاص شدن از گناهان توبه است. راهي كه قرآن به ما آموزش مي‌دهد آن‌جا كه مي‌فرمايد: (تُوبُوا إِلَي‏ اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً)[264]؛ «بسوي خدا توبه كنيد توبه‌اي خالص».

توبه آن‌چنان كه در روايات معنا شده است يعني پشيماني قلبي و واقعي از كارهايي كه انجام داده‌ايم. و لازمه‌ اين پشيماني، تصميم بر ترك آن عمل زشت مي باشد. پس توبه يعني پشيمان بودن از گناه و تصميم بر ترك گناه. چنان‌چه انسان به اين حالت برسد اصطلاحا توبه نموده است.

ممكن است سؤال شود: چه كار كنيم تا اين حالت پشيماني براي ما حاصل شود؟ پاسخ: براي تحصيل حالت توبه راه‌هاي متعددي وجود دارد كه به بعضي از آن‌ها اشاره مي‌كنيم:

الف. تفكر: از جمله انسان به نتايجي كه گناهان در دنيا و آخرت دارد و عذاب‌هاي سخت و دردناكي كه براي گناهان قرار داده شده است فكر نمايد[265].

ب. استغفار: در اين راه لازم است انسان فراوان استغفار و طلب بخشش نمايد؛ چنان‌چه قرآن كريم مي‌فرمايد:

(وَأَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ)[266]؛ «و اين‌كه از پروردگار خويش آمرزش بطلبيد سپس بسوي او باز گرديد».

ج. دعا: خواستن و استمداد از خداوند و ائمه اطهار: كه اين حالت پشيماني واقعي و مداوم، براي انسان حاصل شود زيرا در روايات حكايت شده: اگر انسان به درجه‌ توبه‌كنندگان برسد مانند كسي است كه تازه متولد شده است و گناهي به عهده او نمي‌باشد. (التائب من الذنب كمن لا‌ذنب له)[267].

2. انجام اعمال نيك

راه ديگري كه براي خلاص شدن از گناهان وجود دارد انجام دادن اعمال نيك و پسنديده است چرا كه قرآن كريم مي‌فرمايد: (إِنَّ الْحَسَنَاتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ)[268]؛ «بدرستي كه حسنات و اعمال نيك، سيئات (و آثار آن‌ها را) از بين مي‌برد».

آري، خداوند متعال به واسطه‌ رحمت و كرامت بي‌انتهايي كه دارد يكي از پاداش‌هايي كه براي بسياري از اعمال خوب قرار داده است بخشايش گناهان است. چنان‌چه در روايات حكايت شده: كه خداوند با هر كار نيكي كه انجام مي‌دهيم گناهي را پاك مي‌كند[269]. به عنوان نمونه نظر شما را به بعضي از اعمال كه باعث بخشيدن گناهان مي‌شود جلب مي‌نماييم:

الف. صلوات فرستادن بر محمد و آل محمد:

از امام رضا7 نقل شده است: «كسي كه نمي‌تواند كاري كند كه گناهانش پاك شود پس بايد زياد بر محمد و آل او صلوات بفرستد زيرا زياد فرستادن صلوات گناهان را از بين مي‌برد[270]».

ب. سفر زيارتي حج يا عمره نيز، باعث پاك شدن گناهان مي‌شود[271].

ج. زيارت اهل بيت: به ويژه امام حسين7[272].

د. خوش اخلاقي نيز سبب بخشوده شدن گناهان مي شود. چنان‌چه از امام صادق7 نقل شده است «خوش اخلاقي مانند حرارت خورشيد، گناهان را از بين مي‌برد»[273].

هـ . سجده‌ فراوان، شخصي نزد پيامبر اسلام آمد و عرض كرد گناهانم زياد شده است حضرت فرمودند: «زياد سجده كن زيرا سجده فراوان، مانند باد كه برگ‌ها را روي زمين مي‌ريزد گناهان را از بين مي‌برد»[274].

و. خواندن دعاها از جمله دعاي كميل در هر هفته نيز باعث بخشش گناهان مي‌شود[275].

ز. گريه نمودن بر مصائب امام حسين7[276].

ح. انفاق نمودن به مردم[277]: از امام علي7 نيز حكايت شده: «كفاره‌ گناهان بزرگ و عظيم، فرياد رسي از بيچارگان مي‌باشد»[278].

ط. رفتن به سوي مسجد براي نماز جماعت[279].

ي. مراعات تقوي[280].

خلاصه همه‌ اعمال خير مثل قرائت قرآن، نماز، زيارت برادران ديني يا عيادت مريض يا پرستاري از مريض و... همه و همه باعث پاك شدن گناهان مي‌شود.

3. تحمل مشكلات و سختي‌ها

با توجه به روايات اهل‌بيت: بدست مي‌آيد كه علت بسياري از مشكلات، سختي‌ها، بيماري‌ها و همچنين فقر و غم و اندوه و... اين است كه خداوند اراده كرده است تا با اين روش، بنده‌ خود را از گناهاني كه انجام داده است رها سازد تا دچار عذاب‌هاي سخت و طاقت‌فرساي آخرتي نگردد[281]. از رسول اكرم9 نقل شده: «پيوسته براي مرد و زن مؤمن، بلا و گرفتاري در بدن و مال و فرزندان وجود دارد، تا اينكه خدا را در حالي كه هيچ گناهي بر عهده او نيست ملاقات كند[282] (كنايه از مرگ مي‌باشد)».

يادآوري

1. بعضي از گناهان را نمي توان فقط با توبه يا راه‌هاي ديگر پاك كرد. و اين‌ها گناهاني هستند كه با انجام آن‌ها، هم حق خداوند را ضايع كرده‌ايم و هم به ديگران ظلم نموده‌ايم، مثل غيبت، تهمت، دزدي يا آزردن پدر و مادر و... در اين‌گونه گناهان علاوه بر راه‌هاي قبل، لازم است حقي كه از ديگران ضايع نموده‌ايم را تا اندازه‌اي كه ممكن است جبران نماييم تا اين نوع از گناهان نيز پاك شوند.

2. هرچند اگر انسان توبه خود را شكست باز هم باب توبه‌ به روي او باز است، اما در روايات حكايت شده: كسي كه از گناهانش استغفار مي‌كند در حالي كه باز آن گناه را انجام مي‌دهد، مثل كسي است كه پروردگار خويش را به مسخره گرفته است[283].

3. مطمئن باشيم هر قدمي كه ما به سوي خداي خود بر مي‌داريم، خداوند چندين برابر به سوي ما بذل توجه مي‌كند فقط نياز به صبر دارد تا برايمان معلوم شود.

4. با «توبه» و به سوي خداوند رفتن، حلال و حرام او را مراعات نمودن، نه تنها چيزي از دست نمي‌دهيم، بلكه به آرامش و بهره‌برداري بهينه از نعمت‌هاي خدا در دنيا و آخرت مي‌رسيم. چرا كه دين و دستورات ديني از ما مي‌خواهد كه خواهش‌هاي نفساني را نظام‌مند و مديريت كنيم نه اين‌ كه لذت‌ها را ترك كنيم.

5. هر يك از دستورات خداوند (واجب يا حرام يا...) با در نظر گرفتن همه‌ ابعاد وجودي انسان و نيازهاي متفاوت اوست و هركدام از اين دستورات حكمت‌هاي فراواني در بردارد، هر چند براي ما معلوم نباشد يا حتي به كام ما خوش نيايد.

6. وقتي انسان گناهي انجام مي‌دهد، علاوه بر اين‌كه گناه او در پرونده‌ اعمال او ثبت مي‌شود، آن گناه در جان و روح او اثرات منفي مي‌گذارد، كه براي از بين بردن آن آثار، راه‌هاي متعددي وجود دارد كه برخي از آن‌ها در اين مجال بيان شد. براي آگاهي بيشتر مي‌توانيد به كتاب‌هاي اخلاقي از جمله به كتب زير مراجعه فرماييد:

 

1. تفسير نمونه
    

ذيل آيات توبه

2. گفتارهاي معنوي
    

شهيد مطهري;

3. ده گفتار
    

شهيد مطهري;

4. قلب سليم
    

شهيد دستغيب;

5. گناهان كبيره
    

شهيد دستغيب;

 

 
فلسفه‌ بلاها از نظر اسلام‌چيست؟آيا ميان بلا و گناه رابطه وجود دارد؟

پاسخ:

از نظر اسلام بلاها و سختي ها داراي علت‌ها و حكمت‌هاي مختلفي مي‌باشند. چنان‌چه هيچ حادثه‌ كوچك يا بزرگي در عالم اتفاق نمي‌افتد مگر اين‌كه از روي حكمت و حساب دقيق خداوند مي‌باشد كه زلزله هم از اين قاعده مستثني نيست.

نظر شما را به برخي از علت‌ها و حكمت‌هاي وقوع بلاها جلب مي‌كنيم:

حكمت اول، آزمايش

خداوند متعال در آيات متعددي از قرآن علت وقوع برخي بلاها را آزمايش معرفي مي‌كند و مي‌فرمايد: (وَنَبْلُوكُم بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَةً)[284]؛ ... و شما را با بدي‌ها و خوبي‌ها آزمايش مي‌كنيم...».

اما اين‌كه چرا خداوند آزمايش مي‌كند قطعاً براي فهميدن خدا نيست بلكه چنان‌چه در روايات آمده به خاطر معلوم شدن براي بندگان خدا و براي فراهم آمدن زمينه‌ي «انتخاب»، «رشد» و «سقوط» بندگان است تا افراد در پس اين بلاها با نوع واكنش‌هاي عقيدتي و عملي كه انجام مي‌دهند گامي به سوي سعادت يا شقاوت بردارند.

چرا كه آنان مي‌توانند با صبر نمودن و اظهار رضايت به فعل خدا و حكميانه دانستن آن، گامي به سوي حضرت حق و ايمان بيشتر به او بردارند؛ و از طرفي مي‌توانند با نارضايتي، بي‌صبري و اعتراض به خدا و ظالمانه و بي‌حكمت دانستن آن به سوي شقاوت قدم بردارند.

آري، گاهي خداوند بلاها را مي‌فرستد تا اهل بلا را آزمايش كند كه پس از آن طبق وظيفه‌ شرعي يا عقلي خود عمل مي‌كنند يا نه.

و از طرفي آنان كه مبتلا نشده‌اند را نيز امتحان مي‌كند كه آيا آن‌ها به وظيفه‌ خود عمل مي‌كنند يا نه. چنان‌چه در سوره‌ ملك مي‌فرمايد: «آن كسي كه مرگ و حيات را آفريد تا شما را بيازمايد كه كدام يك از شما بهتر عمل مي‌كنيد و او شكست ناپذير و بخشنده است»[285].

حكمت دوم بلاها: عذاب و جزاي اعمال بد افراد

آري، برخي از بلاهايي كه براي جامعه يا فرد اتفاق مي‌افتد در واقع عذاب الهي مي‌باشد. چنان‌چه قرآن‌كريم داستان عذاب شدن اقوام گذشته مثل عاد، ثمود، لوط و ... را ذكر كرده است.

اما در اين باره لازم است نكاتي را ذكر كنيم:

1. قرآن‌كريم زمينه‌ساز اين عذاب را خود انسان معرفي مي‌كند و مي‌فرمايد: «هر مصيبتي به شما رسد به خاطر اعمالي است كه انجام داده‌ايد، بسياري را نيز عفو مي‌كند»[286]. در حالي‌كه خداوند متعال بسياري از گناهان را عفو مي‌كند باز شخص يا جامعه مستحق عذاب الهي مي‌شود.

چنان‌چه در روايات پيامبراكرم9 حكايت شده: «هرگاه امت من رباخوار شدند زلزله زياد اتفاق مي‌افتد»[287]. يا از امام صادق7 ‌نقل شده است: «هر گاه زنا علني شود زلزله‌ها هم ظاهر مي‌گردد»[288].

2. اين لطف خداست كه ما را به عذاب دنيوي كه هم از نظر زمان و هم كيفيت اندك است عذاب كند و ما را از عذاب آخرت كه آسمان و زمين طاقتش را ندارند نجات دهد.

3. اين عذاب‌ها در واقع هشدارهاي خداوند است براي دست برداشتن از نافرماني خدا و برگشت به رحمت واسعه او. چنان‌چه مي‌فرمايد:

«به آنان از عذاب نزديك (عذاب اين دنيا) پيش از عذاب بزرگ (آخرت) مي‌چشانيم شايد بازگردند»[289]. پس عذاب‌ها زمينه‌هايي هستند براي سعادتمند شدن انسان‌ها كه از امام صادق7 در اين باره حكايت شده:

هر گاه خداوند براي بنده‌اي كه گناهي انجام داده اراده خير كند، بعد از گناه او را به مشكل و بلايي مبتلا مي‌كند تا ياد استغفار بيفتد، و هرگاه خداوند براي بنده‌اي اراده‌ شر كند وقتي او گناه مي‌كند خداوند به او نعمتي مي‌دهد تا استغفار را فراموش كند و به گناه خود ادامه دهد[290].

حكمت سوم بلاها: ترفيع درجه و اجر و ثواب

انساني كه در دنيا آمده تا درجات قرب را بپيمايد و اجر و ثواب تحصيل كند و آماده‌ سفر آخرت شود خداوند او را به بلا و مشكلاتي مبتلا مي‌كند تا او صبر نمايد و خداوند به او درجات و پاداش‌هاي زياد بدهد.

(وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ‌ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالَّثمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ)[291]؛ و قطعاً [همه‏] شما را به چيزي از ترس و گرسنگي و كاهشي در ثروت‏ها و جان‏ها و محصولات، آزمايش مي‏كنيم؛ و به شكيبايان مژده ده». و از حضرت علي7 نقل شده:

«هر كس از شيعيان ما كه به بلايي مبتلا شود و صبر كند، براي او اجر هزار شهيد است»[292].

و از امام باقر7 حكايت شده:

«اگر مؤمن مي‌دانست كه خداوند در مقابل اين بلاها چه اجري به او مي‌دهد، هر آينه آرزو مي‌كرد گوشت‌هاي بدنش را قيچي مي‌كردند تا او به اجر آن برسد»[293].

بديهي است كه هرچه بلا سخت‌تر و تحملش مشكل‌تر باشد، اجر آن هم بيشتر خواهد بود و تحمل كردن مشكلات زندگي محدود دنيا و رسيدن به اجر ابدي آن، بسي ارزشمند است، و بعضي از درجات اخروي را فقط به كساني مي‌دهند كه بلاهاي خاصي را تحمل كرده باشند.

چنان‌چه از امام صادق7 حكايت شده: «در بهشت درجه‌اي هست كه فقط با صبركردن بر مريضي‌هاي جسمي مي‌توان به آن درجه رسيد»[294].

حكمت چهارم بلاها: ظهور صفات خداوند، و نعمت‌هاي الهي

آري اگرچه بلاهايي مثل سيل، زلزله و حتي مشكلات و بلاهاي شخصي و... ظاهري تلخ و ناگوار دارند اما چنان‌چه امام‌حسن عسگري7 مي‌فرمايد: «ما من بلية الا ولله فيه نعمة نحيط بها» هيچ بلايي نيست مگر اين‌ كه خداوند در آن نعمتي قرارداده كه آن‌ را احاطه كرده است[295].

و از بالاترين نعمت‌هاي خداوند بر بشر معرفت به خداوند و صفات اسماء حسناي اوست.

لذا قرآن كريم مي‌فرمايد: «و چه بسيار نشانه‌اي (از خدا) در آسمان‌ها و زمين كه آن‌ها از كنارش مي‌گذرند و از آن رويگردانند»[296]؛ كه در روايتي ذيل همين آيه آمده كه مقصود از آيات ارضي، زلزله و ... مي‌باشد»[297].

پس اين حوادث در واقع زمينه‌هايي هستند براي مشاهده‌ عيني قدرت خداوند و ايمان آوردن به او و چقدر ارزشمند و معامله سودمندي مي‌باشد بلايي كه، ما را به ايمان و معرفت بالاتري برساند و تجربه هم نشان داده كه بعد از زلزله‌ها، افراد اعتقاد قلبي بيشتر به قدرت خدا پيدا مي‌كنند.

حكمت پنجم: تطهير از گناه

خداوند متعال بعضي از بندگان مومن خود كه در دنيا گناهان و خطاهايي انجام داده‌اند به واسطه لطفي كه به آن‌ها دارد در همين دنيا با مبتلا شدن به مشكلات و گرفتاري‌ها پاك مي‌نمايد تا مرگ آن‌ها، اول راحتي آن‌ها باشد.

چنان‌چه از امام باقر7 حكايت شده:

«هرگاه خدا بخواهد بنده‌اي را اكرام كند در حالي‌كه او گناهاني دارد او را مريض مي‌كند تا پاك شود؛ اگر به واسطه‌ شدت گناه پاك نشد او را حاجتمند مي‌كند، اگر باز هم پاك نشد هنگام جان‌دادن بر او سخت مي‌گيرد تا پاك شود و هر گاه خداوند اراده كرده باشد كه بنده‌اي را خوار كند در حالي‌كه او كار خيري انجام داده است، صحت جسماني به او مي‌دهد، اگر جبران نشد رزق وسيع مي‌دهد، باز اگر جبران نشد، راحت جان دادن را به او عطا مي‌كند»[298].

حكمت ششم: رغبت به آخرت

خداوند متعال زندگي دنيا را به انواع مشكلات و سختي‌ها آميخته است تا اهل ايمان به آن راضي نشوند و هميشه خواهان حيات بي‌مشكل آخرت باشند. و اگر چنين بود كه در دنيا هيچ بلا و مشكلي نبود، كمتر كسي نسبت به زندگي آخرت ميل داشت. همان‌طور كه در روايت قدسي آمده:

«خداوند به دنيا خطاب مي‌كند كه اي دنيا بر دوستان من به انواع مشكلات سخت‌بگير تا اين‌كه آن‌ها ملاقات من را دوست داشته باشند، و به دشمنان من آسان بگير تا نسبت به ملاقات من بي‌رغبت باشند!»[299].

حكمت هفتم: اصلاح رذايل اخلاقي

در بين علت‌هاي بلاها به اهداف تربيتي نيز بر مي‌خوريم: در اين راستا از حضرت علي7 نقل شده:

«گاهي بندگاني را كه صفت مهلك «كبر» و خود بزرگ بيني دارند به بلاها و بيماري‌هايي مبتلا مي‌كند تا به ضعف و ذلت خود پي ببرند و اين درد مهلك از وجودشان دور شود و به دنبال آن درهاي رحمت و مغفرت به رويشان باز شود»[300].

و از طرفي بلاها به آدمي روحيه‌ قوي و صلابت مي‌دهد و قدرت روحي و كمالات انسان را بالا مي‌برد؛ به خلاف انسان‌هاي بي‌درد كه به شدت ضعيف و كم ظرفيت هستند.

نتيجه‌گيري

با بررسي مجموع آيات و روايات مطرح شده به اين نتيجه مي‌رسيم كه هر بلايي مثل زلزله و مشكلات ديگر ممكن است حكمت‌هاي متعددي از حكمت‌هاي مذكور را داشته باشد. يعني ممكن است بلايي هم جنبه‌ امتحان هم عذاب يا موارد ديگر را داشته باشد.

از طرفي ممكن است بلاها براي هر شخصي يا گروهي، حكمت متناسب با آن‌ها را داشته باشد مثلاً براي گنه‌كاران عذاب يا هشدار باشد و براي اهل ايمان امتحان يا ترفيع درجه يا تطهير يا ... باشد پس نمي‌توان گفت همه‌ زلزله‌زدگان فلان شهر اهل عذاب بوده‌اند يا همه‌ي افرادي كه بيمار هستند يا دچار گرفتاري هستند اين عذاب الهي است.

در پايان توجه شما را به نكاتي چند جلب مي‌نمايم:

1. بلامعنا و مفهومي بس وسيع دارد و نيز مصاديق بزرگ و شديد و كوچك و ضعيف دارد، در مجموع هيچ مشكلي هر چند كوچك هم كه باشد از دايره‌ بلا و حكمت خارج نيست.

از امام صادق7 حكايت شده:

«خراشي كه به بدن وارد مي‌شود، يا سيلي خوردن يا به زمين افتادن و گرفتاري يا پاره شدن بند كفش همه و همه از مصاديق بلا هستند»[301].

2. حكمت‌هايي كه براي بلاها گفته شده است كلي مي‌باشد. يعني كسي نمي‌تواند بگويد: فلان بلا يا حادثه كدام يك از علت‌ها را داشته مگر اولياء الهي؛ شايد علت مخفي بودن راز و علت بلاها اين باشد كه انسان‌ها نه به خود مغرور شوند و بگويند: ما از خوبان هستيم و خدا با اين بلاها مي‌خواهد درجه و مقام به ما بدهد... و نه نااميد شوند و بگويند: ما ديگر از رحمت خدا دور شده‌ايم، خدا ما را مي‌خواهد عذاب كند كه اين نوع بلاها را براي ما فرستاده است. ولي با اين حال اگر حيران ماند و نتوانست تشخيص دهد كه علت اين گرفتاري‏ها و يا نعمت‏ها چيست دستور داريم كه در حالت «خوف» و «رجا» باشيم تا مسير كمال را بهتر طي كنيم.

ـ از طرفي «ترس» از ناپسند بودن عمل (و يا در مورد افرادي در حد كمال نبودن عمل.) و اين‌كه بلاها نتيجه گناهان ما باشد پس لازم است كه توبه كنيم.

ـ و از طرفي اميد و رجاء به لطف و رحمت خداوند رحمن و رحيم، كه شايد اين بلاها براي امتحان و ترفيع درجه ما باشد. چنان‌چه قرآن‌ كريم مي‏فرمايد: «پروردگار خود را (آشكارا) از روي تضرع، در پنهاني، بخوانيد؛ (و از تجاوز دست برداريد كه) او متجاوزان را دوست ندارد. و در زمين بعد از اصلاح آن فساد نكنيد و او را با بيم و اميد بخوانيد (بيم از مسئوليت‏ها و اميد به رحمتش. و نيكي كنيد) زيرا رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است»[302].

و امام صادق7 «بيم» و «اميد» را به منزله دو بال براي حركت بنده به سوي رضوان خداوند مي‏داند و مي‏فرمايد:

«خوف و ترس به هيجان آورنده‏ي قلب، و اميد و رجاء يار و ياور نفس و روح است؛ و كسي كه خدا را بشناسد از [عقاب‏] او مي‏ترسد، و به سوي [فضل و لطف و رحمت‏] او اميدوار خواهد بود، و اين دو [بيم و اميد] دو بال ايمان هستند كه بنده با آن‌ها پرواز مي‏كند تا برسد به درجه رضوان خداوند متعال. و [خوف و رجاء] دو چشم بيناي عقل بنده هستند كه توسط آن از وعده و وعيدهاي خداي متعال با خبر مي‏شود... و اگر فردي با «خوف» و «رجاء» [همراه هم‏] خدا را عبادت كند نه تنها گمراه نمي‏شود بلكه به آرزوهاي [مادي و معنوي] خود نيز مي‏رسد»[303].

در پايان بايد عرض كنيم: «اميد و رجاء» عامل بازدارنده از تبديل شدن «خوف» به «يأس و نااميدي» از رحمت خداست [كه خود از گناهان كبيره است‏] و «خوف» عامل بازدارنده از تبديل شدن «اميد» به «بي‏تفاوتي» و فرار از خواسته‏هاي الهي مي‏باشد و در برخي افراد نيز خوف مانع از «غرور» آن‌ها نسبت به اعمالشان مي‏شود.

 لذا با اين نگرش، جنبه‏هاي تربيتي «خوف و رجاء» بيشتر خود نمايي مي‏كند كه انسان اميدوار از رحمت خدا مأيوس نمي‏شود؛ چرا كه انسان با حالت خوف با «استغفار» و انجام «اعمال صالح» و «جبران كاستي‏ها» به رحمت خداوند متعال اميدوار مي‏شود.

3. علت و فلسفه بلا هرچه باشد جز خير و حق چيزي نيست چرا كه يا براي آزمايش است پس زمينه‌اي براي رشد ماست و خير محض مي‌باشد؛ يا اين‌كه براي پاك شدن يا بالارفتن درجه يا هشدار به انسان‌ها... كه همه براي ما خير است، و از روي رحمت و به صلاح آدمي است؛ و اگر براي عذاب هم كه باشد اولاً پس از مهلت زياد و بخشش فراوان و همچنين بعد از اتمام حجت بوده است. ثانياً همان نوع بلا هم جهات خير فراواني براي انسان‌ها در بر دارد؛ پس حق و شايسته است.

در همين راستا از حضرت علي7 نقل شده كه مي‌فرمايد:

«باكي ندارم كه وقتي صبح مي‌كنم فقير شده باشم يا ثروتمند يا مريض يا سالم، چرا كه خداوند متعال مي‌فرمايد: «من با مؤمن جز آن‌چه كه خير اوست انجام نمي‌دهم»[304]. و بابا طاهر مي‌گويد:

 

يكي درد و يكي درمــان پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
ج
    

 
    

يكي وصل و يكي هجران پسندد
پسندم آن‌چه را جانان پسندد

4. خداوند متعال به خاطر رحمت بي‌انتهايي كه دارد حتي در مواردي كه درصدد عذاب قوم يا شخصي بر مي‌آيد باز هم راهنمايي براي پيشگيري قرار داده است. از جمله پيامبر خدا9 مي‌فرمايد: «بلا را به وسيله‌ دعا دفع كنيد»[305].

و در حديث ديگر مي‌فرمايد:

«به وسيله استغفار ابواب بلا را ببنديد. و به عنوان مثال در مورد دفع زلزله‌ها، نمازها و دعاهايي از اهل بيت: نقل شده است كه مي‌توانيد جهت اطلاع بيشتر به كتاب شريف من لايحضره الفقيه، ج1، ص544 مراجعه نمائيد».

5. واضح است كه دلايلي كه براي وقوع بلاها و زلزله‌ها ذكر شد با ادله‌اي كه دانشمندان علوم طبيعي براي وقوع چنين بلاهايي ذكر مي‌كنند هيچ منافاتي ندارد چرا كه آن‌چه ما گفتيم دلايل اصلي و معنوي است و آن‌چه ايشان مي‌گويند دلايل ظاهري و مادي حوادث است و سنت خداوند بر اين است كه اموري كه مي‌خواهد انجام دهد به وسيله‌ي قواعد ظاهري و در مجاري مادي انجام مي‌دهد پس دلائل ظاهري در طول دلائل اصلي و معنوي مذكور است، نه در عرض آن؛ و هيچ منافاتي با هم ندارند.

معرفي كتاب

براي آگاهي بيشتر رجوع فرماييد به:

1. تفسير نمونه ذيل آيات مربوط به بحث

2. عدل الهي: شهيد مطهري

 
آيا تقاضاي مرگ کردن گناه يا کفر است؟ اگر گناه است پس چرا حضرت زهرا3 تقاضاي مرگ نمودند؟

پاسخ:

تقاضاي مرگ كردن نه گناه و نه كفر است بلكه بستگي به نيت و قصد گوينده دارد که براي چه طلب مرگ مي‌کند؟

الف. اگر براي رسيدن به مقام عظماي شهادت باشد كه امر نيكويي است چنان‌چه در دعاها به ما آموزش داده‌اند كه شهادت در راه خداوند را طلب کنيم[306]. و در روايات نيز نقل شده كه اگر كسي با خلوص قلب آرزوي شهادت نمايد به او اجر شهيد داده مي‌شود[307].

ب. اگر تقاضاي مرگ به خاطر ترس از دست دادن ايمان و افتادن در فتنه‌ي ديني باشد باز امري مطلوب است چنان‌چه از امام سجاد7 نقل شده: «خداوندا اگر بقيه عمر من چراگاه شيطان است پس مرگ مرا برسان»[308]. حضرت مريم3 نيز بعد از بازگشت به قوم خود در حاليكه حضرت مسيح را در آغوش داشت آرزوي مرگ نمود: (قالَتْ يا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هذا)؛ «گفت: اي كاش من پيش از اين مرده بودم».

از امام صادق7 روايت شده: چون در ميان قوم خود حتي يك نفر رشيد و صاحب فراست سراغ نداشت كه او را تبرئه كند[309].

ج. اما اگر تقاضاي مرگ به خاطر بي صبري در مشكلات و سختي‌هايي است كه در زندگي پيش مي‌آيد امري مكروه مي باشد چنان‌چه فقهاء نيز به اين مطلب اشاره دارند[310] و در روايات اهل‌بيت: اينگونه ما را از تقاضاي مرگ نهي نموده‌اند:

1. اگر شخص نيكوكاري باشي، ادامه زندگي موجب مي‌شود به نيكي‌هايت اضافه شود و اگر گنه‌كار باشي باعث مي شود فرصت توبه پيدا نمايي[311].

2. اگر عاقبت ما آتش جهنم باشد، كه آتش چيزي نيست كه به استقبال آن برويم و اگر به سوي بهشت برويم باز ماندن در دنيا و به نيكي‌ها و ذخائر اخروي اضافه كردن بهتر است[312].

3. اگر زندگي كني و اطاعت خداوند را بنمايي بهتر است تا اين‌كه بميري و نه اطاعت كني و نه معصيت[313].

4. شما كه خبر از عاقبت خود نداري پس اشتياق نسبت به مرگ به چه دليل؟[314] از اين رو فرموده‌اند: اگر به جايي رسيدي كه خواستي در مورد مرگت دعايي كني اين چنين دعا كن:

خداوندا اگر زنده بودن به صلاح ما است ما را زنده بدار و اگر در مردن ما خير است ما را بميران[315].

آري بزرگان فرموده‌اند: اگر بر اساس فشارهاي زندگي طلب مرگ نماييم خلاف بندگي است و اين نشان‌گر راضي نبودن به خواست و تقدير الهي است. بلكه بايد در مقابل سختي‌ها صبر نمود و درنظر داشت كه مشكلات و سختي‌هاي دنيايي به صلاح ما است و با صبر كردن در مقابل آن‌ها مي‌توان به درجات عالي رسيد. چنان‌چه در قرآن كريم در مورد حضرت ايوب7 مي‌خوانيم كه در اوج مشكلات چنين فرمودند:

(وَأَيُّوبَ إِذْ نادي‏ رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمينَ)[316]؛ و (ياد كن) ايّوب را هنگامي كه پروردگارش را ندا در داد كه: به من زيان (و رنج) رسيده، در حالي كه تو مهرورزترينِ مهرورزاني».

در برخي از تفاسير[317] در مورد طلب مرگ چنين مي‌خوانيم:

طلب مرگ از خدا، اگر به علت جزع و فزع از مشقت‏هاي دنيوي باشد، به نحوي كه نسبت به نعمت عمر كفران نعمت شود پسنديده نيست و كفران نعمت مي‌شود. زيرا چه بسا اگر انسان عمر بيشتري داشته باشد مي‌تواند بيش از پيش از دنيا براي عالم آخرت بهره‏برداري نمايد. لذا از پيامبراعظم9 حکايت شده: يا علي! طوبي لمن طال عمره وحسن عمله؛ يعني يا علي خوشا به حال كسي كه عمر طولاني كند و عمل نيك انجام دهد.

باز از آن حضرت نقل شده: هر گاه خسارتي بر يكي از شما مسلمانان‏ وارد شود مبادا تمناي مرگ نمايد! بلكه بايد بگويد: پروردگارا! مادامي كه زندگي براي من خير باشد مرا زنده بدار. و هر گاه مردن برايم خير و صلاح باشد مرا بميران.

پيغمبر اكرم تمناي مرگ را در صورتي نهي كرده است كه به خاطر جزع و فزع باشد. زيرا انسان در مقابل مصيبت‌ها و بلاهاي روزگار مأمور به صبر مي‌باشد. و بايد امور خود را به خداي توانا واگذار نمايد ولي اشتياق به مرگ براي افرادي كه شايسته‌ بهشت باشند و آخرت خود را تأمين كرده باشند گناهي ندارد. لذا حضرت علي بن‌أبي طالب7 مي‌فرمايد:

«واللّه لابن أبيطالب آنس بالموت من الطفل بثدي امه[318]؛ بخدا قسم انس پسر أبوطالب به مرگ، از انس طفل شيرخوار به پستان مادرش بيشتر است!»

از حضرت علي7 حکايت شده: هنگامي كه خدا اراده کرد حضرت ابراهيم خليل7 را قبض روح نمايد ملك الموت را نزد او فرستاد.

وقتي ملك‌الموت نزد ابراهيم7 آمد سلام كرد و جواب شنيد. حضرت ابراهيم7 به وي فرمود: براي زيارت من آمده‏اي، يا براي قبض روحم؟ عرض کرد: براي قبض روح. ابراهيم7 به ملك الموت7 فرمود: آيا ديده‏اي كه حبيبي حبيب خود را قبض روح كند؟ ملك الموت بازگشت و گفت: پروردگارا! شنيدي كه خليل تو چه گفت. خداي مهربان به ملک الموت فرمود: نزد ابراهيم برو و به او بگو: آيا تو كسي را ديده‏اي كه ملاقات حبيب خود را دوست نداشته باشد؟ حقا كه حبيب ملاقات حبيب خود را دوست دارد[319].

از امام باقر7 حکايت شده که مي‌فرمايد: شخصي به حضور رسول اکرم9 مشرف شد و به آن حضرت گفت: چرا من موت را دوست ندارم!؟ رسول اكرم9 در پاسخ فرمود: آيا مال و ثروتي داري؟ گفت: آري. فرمود: مال خود را پيشاپيش براي آخرت خويش فرستاده‏اي؟ گفت: نه. فرمود: بدين علت است كه مرگ را دوست نداري![320]

ـ اما در مورد اين‌كه حضرت زهرا3 يا يكي از اهل‌بيت: آرزوي مرگ كرده باشند در كتاب‌هاي معتبر چيزي يافت نشد. فقط اشعاري را علامه مجلسي در كتاب شريف بحارالانوار از حضرت زهرا3 نقل مي‌کند كه در ضمن آن‌ها حضرت آرزوي مرگ مي‌كنند[321] و علامه مجلسي; مي‌نويسند كه اين مطلب را در كتاب معتبري نديده است اما مايل به نقل آن مي‌باشد[322].

ـ و در مورد امام‌ كاظم7 آنگاه كه سالياني در زندان هارون بودند حکايت شده كه حضرت عرض کردند: «خدايا! مرا از اين زندان خلاص كن.»[323] كه آرزوي خلاص شدن از زندان هميشه به معناي تقاضاي مرگ نيست بلكه اعم از آن است.

ـ و از حضرت سيد الشهدا3 در اوج مصائب سخت و طاقت‌فرساي روز عاشورا هيچ دعايي كه در آن آرزوي مرگ كرده باشند نقل نشده است.

برفرض هم كه چنين تقاضايي از حضرت زهرا3 يا ديگر ائمه: صادر شده باشد مي‌توان گفت كه نوعي اعلان نارضايتي شديد از دستگاه حاكم و عملکرد برخي اصحاب و اتفاقات پيش آمده مي باشد . تا جايي كه از شدت نارضايتي و درست نبودن كردار آن‌ها ايشان آرزوي مرگ نموده‌اند و يا نوعي تقاضاي رسيدن به محبوب از طريق شهادت است.

 
با توجه به اين‌كه اكثر گناهان از زبان انجام مي‌گيرد، ما را راهنمايي كنيد (كتب اخلاقي ـ قرآني).

پاسخ:

الف: اهميت و نقش زبان

انسان موجودي پيچيده با ابعاد گوناگون و زواياي مختلف است كه به آساني شناخته نمي‌شود و ظهور و بروز بخشي از اين زوايا و پيچيدگي‌ها به وسيله‌ي گفتار و نوشتار آدمي ممكن است.

      تا مرد سخن نگفته باشد                 عيب و هنرش نهفته باشد

هر يك از اعضا و جوارح انسان اسباب و لوازمي نياز دارند تا به انحراف كشيده شود و آلوده گردند، اما تنها «زبان» است كه بدون مقدمات و تهيه‌ي امكانات خاص خود، به راحتي راه خطا و گناه را پيموده و با آفاتي چون غيبت، تهمت، دروغ و سخن چيني و ... مرتكب گناه مي‌شود. گناهاني كه فقط به فرد گنهكار محدود نيست و باعث آلودگي جامعه نيز مي‌شود.

اين عضو حساس و مهم هر گاه در كنترل عقل و شرع قرار بگيرد در طريق رشد و آگاهي است و سعادت آفرين خواهد شد، ولي اگر در خدمت هواي نفس و شيطان قرار بگيرد فاجعه ساز مي‌شود به همين علت اسلام با توصيه‌هاي مكرر و موكد از پيروانش خواسته تا زبان خود را كنترل كنند، غفلت از اين امر مهم ضرر و زياني بزرگ به همراه خواهد داشت. از اين روي امام سجاد7، در دعاي خود عرضه مي‌دارند:

«اللهم... ولا لسنتنا عن الخوض في الباطل من غيرما آفةٍ مُخرساً[324]؛ بار پروردگارا زبان ما را از فرو رفتن در باطل و نادرستي ـ بدون تحمل ضرر وآفت ـ لال‌فرما!»؛ «اللهم واعني علي صالح النية ومرضي القول[325]؛ خدايا مرا بر نيت شايسته و گفتار پسنديده ياري فرما».

ب: زبان در آيينه‌ قرآن

در قرآن‌كريم به جايگاه زبان و گفتار توجه ويژه شده است كه در اين‌جا به مرور برخي آيات آن مي‌پردازيم:

1. (مَا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ)[326]؛ «(انسان) هيچ سخني تلفّظ نمي‏كند مگر آنكه نزد او (فرشته‏اي) نگهبان آماده (ثبت) است».

2. (إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِكُم مَالَيْسَ لَكُم بِهِ عِلْمٌ وَتَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَهُوَ عِندَ اللَّهِ عَظِيمٌ)[327]؛ «(ياد كن) هنگامي را كه آن (دروغ بزرگ) را از زبان‏هاي يكديگر دريافت مي‏كرديد، و با دهان‏هايتان چيزي را مي‏گفتيد كه هيچ علمي بدان نداشتيد؛ و آن را آسان مي‏پنداشتيد در حالي كه آن نزد خدا بزرگ است!»

3. (وَقُل لِعِبَادِي يَقُولُوا الَّتِي هِيَ‌ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّيْطَانَ يَنزَغُ بَيْنَهُمْ إِنَّ الشَّيْطَانَ كَانَ لِلْإِنسَانِ عَدُوّاً مُبِيناً)[328]؛ و به بندگانم بگو: «آن (سخني) كه آن نكوتر است بگويند.» كه شيطان، ميان آنان وسوسه (و فساد) مي‏كند؛ [چرا ]كه شيطان براي انسان دشمني آشكار است».

4. (الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَي‏ أَفْوَاهِهِمْ)[329]؛ «امروز بر دهان‏هايشان مهر مي‏نهيم».

5. (وَاجْعَل لِي لِسَانَ صِدْقٍ)[330]؛ «و براي من در (امت‏هاي) پسين زبان راستين (و آوازه‏اي نيك) قرار ده».

6. در آيه‌ 12 از سوره‌ حجرات غيبت كردن از مومنين و مومنات به خوردن گوشت برادر مرده تشبيه شده كه انسان از چنين كاري متنفر است.

بايد توجه داشت كه غيبت‌كننده دو ضرر مي‌بيند، اول آنكه با اين كارش خوبي‌هاي نامه‌ عملش از بين رفته و به نامه‌ عمل غيبت شده وارد مي‌شود و دوم آنكه بدي‌هاي نامه‌ عمل غيبت شده به نامه عملش افزوده مي‌شود. با توجه به آيات بيان شده مي‌توان به نكات زير پي برد:

1. هميشه به ياد داشته باشيم كه نگهباناني آماده‌اند تا گفتار ما را ثبت و ضبط كنند، لذا مراقبت ويژه مي‌طلبد.

2. معيار و ملاك ما با معيار و ملاك خداوند در خوبي و بدي گفتارهايمان يكسان نيست؛ چه‌ بسا به خاطر جهل و ناآگاهي، چيزي را بگوييم كه گمان مي‌كنيم خوب است در حالي كه با معيار خداوند اين سخن به ظاهر خوب، گناه بسيار بزرگي است. پس مواظبت لازم است تا سخنان جاهلانه نگوييم.

3. يكي از عوامل بيان سخنان بيهوده و گناه‌آلود، شيطان است. بايد به اين باور برسيم كه شيطان دشمن قسم خورده ماست و قصد او گمراه‌كردن ماست. پس هنگام سخن‌گفتن بيشتر دقت كنيم تا دست‌آويز شيطان قرار نگيريم.

4. فرصت سخن گفتن و حرف زدن محدود و اندك است، چرا كه در آن سرا در برخي موقف‌ها هنگام دفاع از خود بر دهان‌ها مهر سكوت مي‌زنند و ديگر نمي‌توان از خود دفاع كرد. پس از اين فرصت به بهترين نحو استفاده كنيم و با گفتن سخنان بيهوده و گناه آلود اين فرصت را از دست ندهيم.

5. داشتن زباني سالم كه از آن سخن بيهوده و ناپسند سرنزند، آرزوي ما باشد و از خدا بخواهيم و در اين مسير از او كمك بگيريم.

ج: زبان در روايات

در روايات اهل‌بيت نيز بر اين موضوع تاكيد فراوان شده كه در اين‌جا برخي از آن‌ها را نقل مي‌كنيم:

1. از پيامبر اكرم9 حكايت شده: «ان اكثر خطايا ابن آدم في لسانه»[331]؛ همانا بيشترين گناهان آدميان از راه زبان است.

2. و باز از همان حضرت نقل شده: «فتنة اللسان اشد من ضرب السيف»[332]؛ فساد زبان از ضربة شمشير شديدتر است.

3. از علي7 نقل شده: «اللسان سبع، ان خلي عنه عقر»[333]؛ زبان همچون حيوان درنده‌اي است، اگر رها شود به همه حمله مي‌كند و مي‌گيرد.

4. از رسول اكرم9: «نجاة المومن في حفظ لسانه»[334]؛ نجات مومن در حفظ و مراقبت از زبانش مي‌باشد.

5. و از امام صادق7: «من لايملك لسانه يندم»[335]؛ هر كس مالك زبانش نباشد پشيمان مي‌شود.

6. و از پيامبر اكرم9: «ان من شرار الناس من اتقي لسانه»[336]؛ بدترين مردم كسي است كه ديگران از زبان او بترسند و دوري كنند.

7. از اميرالمومنين علي7: «المرء مخبوء تحت لسانه»[337]؛ «شخصيت انسان در زير زبانش نهفته است.

8. و از علي بن الحسين7 نيز چنين حكايت شده: «حسن سيرته في لسانه»[338]؛ سيرت و سرشت نيك انسان به خوش زباني اوست.

9. عده‌اي از اصحاب به پيامبر اكرم9 عرض كردند: يكي از زنان محل ما روزها روزه مي‌گيرد و شب‌ها به نماز مشغول است اما بد اخلاق است و به همسايگان زخم زبان مي‌زند و آنان را با زبان مي‌آزارد، حضرت9 فرمودند: خيري در آن زن نيست، او از اهل دوزخ است[339].

10. و از امام علي7 حكايت شده: سخن‌چين تيري سهمگين و كشنده و پُلي بسوي بدي‌ها و زشتي‌هاست[340] و از پيامبر9 است: سخن چين وارد بهشت نمي‌شود[341].

11. در روايات آمده كه معاذ بن جبل از پيامبر9 درباره‌ آيه‌ «يوم ينفخ في الصور فتأتون افواجاً» پرسيد، پيامبر9 فرمودند: ده گروه از امت من به صورت پراكنده مبعوث مي‌شوند كه خداوند آن‌ها را از ساير مسلمانان جدا كرده و صورت‌هايشان را تغيير داده است، برخي بر شاخه‌هاي آتش آويزان هستند (دار زده شده‌اند) اين‌ها گروهي هستند كه نزد حكام درباره‌ي مردم بد زباني مي‌كردند[342].

با توجه به روايات بيان شده مي‌توان به نكات زير پي‌برد:

1. زبان منشا بسياري از بدي‌ها، گناهان و زشتي‌هاست كه مي‌توان با كنترل زبان از آن گناهان جلوگيري كنيم.

2. اثر زبان به مراتب بيشتر از اثر شمشير است، زيرا شمشير جسم آدمي را مي‌آزارد و اين جسم پس از مدتي التيام مي‌يابد، ولي زبان روح انسان را مي‌آزارد و زخمي كه توسط زبان در روح آدمي ايجاد مي‌شود ممكن است هيچ‌گاه بهبود نيابد.

3. هر عضوي از اعضاي بدن را بايد كنترل كرد ولي كنترل زبان بايد قوي‌تر باشد زيرا در ميدان عمل آزادتر است و الا باعث بدبختي‌هاي فراوان مي‌شود.

4. ما هميشه از پشيماني، حسرت و ندامت مي‌گريزيم، بايد بدانيم كه عدم تسلط بر زبان موجب پشيماني است و پشيماني هيچ سودي ندارد.

5. بدانيم بدترين انسان‌ها افرادي هستند كه ديگران از زبان ايشان در امان نباشند پس بياييم از بدترين افراد نباشيم و خود را منزوي نكنيم.

6. يكي از راه‌هاي رهيدن از شر شيطان و هواي نفس حفظ زبان است.

7. همچنان كه زبان منشاء بدي‌هاي زيادي است مي‌تواند مبداء و منشاء بسياري از خوبي‌ها نيز باشد؛ مهم نحوه استفاده‌ي ما از اين وسيله است.

در پايان لازم است به چند نكته لطيف توجه كنيم:

1. آيا تا به حال به اين فكر كرده‌ايم كه چرا هر كدام از ما دو چشم و دو گوش داريم ولي فقط يك زبان داريم. يعني اي بشر دو برابر آن‌چه مي‌گويي، بشنو و ببين: يعني مي‌طلبد كه انسان نيمي از آن‌چه مي‌شنود و مي‌بيند بگويد و در گفتن بايد احتياط كرد زيرا هر چه كلام بيشتر شود احتمال خطا نيز بيشتر مي‌شود.

2. عقل و منطق را بر زبان خود تقدم دهيم و هيچ‌گاه زبان خود را جلوتر از عقلمان به كار نگيريم تا دچار پشيماني نشويم.

3. هيچ‌گاه باب توبه و بازگشت را بر روي خود بسته نبينيم و از رحمت خداوند مأيوس نشويم و از استغفار براي درمان بيماري‌هاي زباني كمك بگيريم. البته بايد باور كنيم كه پيشگيري هميشه بر درمان مقدم است، هميشه از بروز مشكلات جلوگيري كنيم تا بعد از بروز مشكل مجبور، جبران آن نشويم.

4. به ياد داشته باشيم كه هيچ‌گاه زباني را كه مي‌تواند به ذكر خداوند و سخنان نيكو گشوده شود به گفتن سخنان بيهوده و گناه به كار نگيريم. زباني كه با گفتن شهادتين ما را در جرگه اسلام وارد مي‌كند.

5. زبان را نعمتي بي‌بديل بدانيم در حفظ و به كارگيري آن دقت كنيم چرا كه از چگونگي استفاده از نعمت‌ها از ما سؤال مي‌كنند و بايد پاسخي مناسب براي استفاده‌هاي خود از اين نعمت خدادادي داشته باشيم.

منابع جهت مطالعه‌ بيشتر

1. آفات زبان در آيات قرآن، احاديث، قصص و حكايات، محسن غفاري، چاپ اول، 1379، انتشارات پيام آزادي، ج 1 و 2.

2. گناهان‌كبيره، شهيد دستغيب;.

 
چگونه از مشكلات و سختي‌ها لذت ببريم؟

پاسخ:

پاسخ اجمالي: اگر ما ديدگاه خود را نسبت به سختي‌ها تغيير دهيم از آن‌ها لذت مي‌بريم.

اما پاسخ تفصيلي:

مقدمه

انسان براي هدف بلندي خلق شده و براي رسيدن به آن هدف عالي چند روزي را ميهمان سراي دنيا مي‌باشد. مثال او مانند شاخه گلي است كه چند روزي در باغچه‌اي آن را مي‌كارند و گاهي آبش مي‌دهند و گاهي هم با تيغ، مختصر آزاري به او مي‌دهند تا تربيت و رشدش دهند و آماده كنند تا بالانشين مجالس و محافل شود و مايه زينت و افتخار گردد.

از اين‌‌رو دست تربيت الهي وقتي بر سر بنده مؤمني بنشيند و او را انتخاب نمايد، با او معامله آن شاخه گل را مي‌كند. در راه تربيت و آماده سازي او، براي رسيدن به آن هدف بلند اگر لازم شود مدت كوتاهي او را سختي بچشاند و از بعضي از نعمت‌هاي زود گذر دنيا دورش كند، اين كار را انجام خواهد داد تا در زندگي ابدي خود، از نعمت‌هايي بهره‌مند شود كه قابل وصف نيستند.

از اين‌رو وقتي ما به آثار مثبت و پيامدهاي مفيد اين سختي‌ها پي‌ببريم از اين رنج‌ها لذت خواهيم برد و به راحتي تحمل خواهيم كرد.

اينک به بيان برخي از آثار و حكمت‌هايي كه در آيات قرآن روايات اهل‌بيت: براي بلاها ذكر شده مي‌پردازيم:

1. امتحان

قرآن کريم مي‌فرمايد:

(وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَراتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرينَ)[343]؛ و قطعاً [همه‏] شما را به چيزي از ترس و گرسنگي و كاهشي در ثروت‏ها و جان‏ها و محصولات، آزمايش مي‏كنيم و به شكيبايان مژده ده».

در بسياري از موارد خداوند متعال مشكلي را بر سر راه ما قرار مي‌دهد و ما را بر سر دو راهي قرار مي‌دهد، تا ما با اختيار خود يكي از اين راه‌ها را انتخاب نموده و قدمي به سوي شقاوت يا سعادت بيشتر برداريم. پس اين لطف خداوند است كه با برگزاري چنين امتحاني زمينه انتخاب و پيشرفت را براي ما فراهم نموده است و درهاي ترقي و تكامل را به روي ما گشوده است. بايد فرصت را مغتنم شمرد و در امتحانات الهي به آن‌چه عقل و شرع مقدس مي‌فرمايند عمل نمود و بر روي زياده خواهي‌هاي نفس اماره پا گذاشت تا به سعادت جاويد رسيد.

2. پاك كردن گناهان

از آن‌جا كه خداوند متعال نمي‌خواهد بندگان مومن خود را آلوده به گناه ببيند و عواقب هولناك گناهان را در روز قيامت براي ايشان نمي‌پسندد، به اين خاطر به جاي اين‌كه گناهان ايشان را باقي بگذارد و با عذاب‌هاي دردناك و غير قابل وصف اخروي آن‌ها را برطرف كند، در همين دنيا با مشكلات محدود و زودگذري كه براي ايشان قرار مي‌دهد آن گناهان را پاك نموده و بندگان خود را مورد لطف خود قرار مي‌دهد تا دچار آن عذاب‌هاي سخت نشوند. از حضرت علي7 نقل شده است:

شكر خدايي را كه پاك‌شدن شيعيان ما را از گناهانشان در همين دنيا به واسطه سختي‌هايي قرار داد كه برايشان ايجاد مي‌كند[344].

3. زدودن رذائل اخلاقي

حضرت حق در قرآن‌كريم مي‌فرمايد: (قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا)[345]؛ بيقين كسي كه آن را [پاك كرد و] رشد داد رستگار (و پيروز) شد. و بيقين كسي كه آن (نفس را با گناه آلوده كرد و) پوشاند، نوميد شد!»

پس تنها كساني كه نفس خود را از ناشايستگي‌ها زدوده باشند رستگار مي‌شوند . حال خداوند مهربان وقتي مي‌بيند كه بنده مومن خود دچار بعضي آلودگي‌هاي اخلاقي شده است، با مشكلاتي كه براي او پيش مي‌آورد در صدد پاك نمودن او بر مي‌آيد و بنده با صبري كه مي‌نمايد از اين موانع و مشكلات اخلاقي نجات يافته و شايستة حضور در محفل ابدي و نوراني بهشتيان و همنشيني پاكان و قدوسيان عالم مي‌گردد.

به عنوان مثال در روايات آمده كه خداوند متعال مي‌فرمايد: من به دنيا دستور داده‌ام كه به بعضي از بندگان من سخت بگيرد. و دچار تنگي‌ها و مشكلاتشان كند تا دل آن‌ها از محبت دنيا خالي گردد و مشتاق ملاقات من شوند. از طرفي با دشمنان من آسان و راحت رفتار كند تا از مرگ و ملاقات من ناراحت باشند[346].

همچنين در كلمات نوراني اهل بيت: آمده كه گاهي خداوند بنده خود را دچار ناملايمات دنيا مي‌كند تا تكبّر را از قلب او بيرون كرده و خضوع و خشوع را كه سرچشمه بسياري از خوبي‌ها مي‌باشد، در آن جاي دهد[347].

4. بالا رفتن درجه و مقام

گاهي انسان‌ها در مسائل و مقامات معنوي به مراتب پائين و حداقل‌ها قانع هستند و براي رسيدن به آن‌ها تلاش شايسته‌اي نمي‌كنند. اما خداوند كريم براي بندگان خود مراتب پائين را نمي‌پسندد و از هر راهي كه بشود درصدد رشد دادن بيشتر به بندگان خود است. يكي از آن راه‌ها نزول بلا بر بندگان است. بلاهايي را به آنان مي‌دهد. آن‌ها نيز چون مي‌دانند هرچه از دوست رسد نيكو است صبر مي‌كنند و رضايت و تسليم خود را اعلان مي‌كنند و از اين رهگذر به درجات عالي مي‌رسند.

از امير مؤمنان7 نقل شده كه فرمودند:

«با‌ سختي شديد است كه به درجات عالي و راحتي دائم مي‌توان رسيد»[348].

حتي در بعضي روايات آمده كه «براي انسان درجه‌اي هست كه با عملش به آن نمي‌رسد، بلكه بايد دچار بيماري جسمي شود تا به آن درجه برسد»[349].

5. يادآوري استغفار

خداوند بخشنده براي پاك شدن گناهان راه‌هايي را قرار داده است. يكي از اين راه‌ها استغفار است. آن‌جا كه بنده‌اي گناه مي‌كند و بعد از گناه پشيمان شده و استغفار مي‌نمايد خداوند متعال بواسطه استغفار گناه او را مي‌بخشد. حال گاهي بنده گناه مي‌كند ولي فراموش مي‌كند كه استغفار نمايد و گناه در پرونده او ثبت مي‌شود. از اين‌رو خداوند مهربان او را به بلايي دچار مي‌كند تا او به خود آيد و با خود احتمال دهد كه اين بلا ممكن است نتيجه همان گناهي باشد كه از آن استغفار نكردم پس استغفار مي‌نمايد و گناه او پاك مي‌شود و دچار عذاب‌هاي سخت قيامت نمي‌شود.

از امام صادق7 روايتي نقل شده كه مي‌فرمايد:

«هرگاه خداوند خير بنده‌اي را بخواهد و او گناهي انجام دهد او را به مشكلي دچار مي‌نمايد تا ياد استغفار بيفتد و هرگاه خير بنده‌اي را نخواهد و او گناهي انجام دهد، به او نعمت‌هايي مي‌دهد تا او ياد استغفار نيفتد»[350].

از اين‌رو در روايات آمده كه «اگر ديدي تو گناه مي‌كني اما خداوند به دنبال آن به تو نعمت مي‌دهد. از آن نعمت بر حذر باش!»[351].

6. دور كردن از غفلت

بدون شك يگانه راه و مسيري كه انسان را به مقصود مي‌رساند همانا ياد و توجه دائمي به حضرت حق است. چنان‌چه فرمود: (أَلاَ بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ)[352]؛ آگاه باشيد، كه تنها با ياد خدا دل‏ها آرامش مي‏يابد!»

حال چه بسيار مواردي كه بنده از ياد و توجه به حق غافل مي‌شود و روزگار خود را به تباهي مي‌گذراند. از اين‌رو خداوند او را دچار مشكلي مي‌كند تا او يادش بيايد كه چه كسي اين مشكل را ايجاد كرده و مي‌تواند آن را برطرف كند و دستش را به درگاه خداي هستي بالا ببرد و از غفلتي كه دچارش شده بود نجات پيدا كند.

در آيه صد و سوم از سوره اعراف مي‌خوانيم:

(ثُمَّ بَعَثْنَا مِنْ بَعْدِهِمْ مُوسَي‏ بِآيَاتِنَا إِلَي‏ فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ فَظَلَمُوا بِها فَانْظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ)؛ «آنگاه، پس از آن (پيامبر)ان، موسي را با نشانه‏هاي (معجزه‏آساي)مان به سوي فرعون و اشراف او فرستاديم؛ و‌[لي] به آن (نشانه‏هاي معجزه‏آسا) ستم كردند؛ پس بنگر فرجام فسادگران چگونه بوده است!» و نيز از امام صادق نقل شده:

«بر بنده مؤمن چهل روز نمي‌گذرد مگر اين‌كه چيزي كه او را محزون كرده و متذكرش نمايد بر او عارض مي‌شود»[353].

7. تثبيت ايمان

از حضرت صادق7 نقل شده: بلا زينت مومن است و كرامتي است براي آنان كه تفكر نمايند چرا كه در بلا و صبر بر آن و پايداري نزد آن، ايمان افراد تثبيت مي‌شود[354].

آري، مؤمن در ابتدا بر اساس تفكر يا... به حكمت، عدالت و ديگر صفات خداوند ايمان پيدا مي‌كند اما ايمان او متزلزل و سطحي است تا اين‌كه بر بلايي صبر مي‌كند و به حكمت و عدالت خداوند اعتراض نمي‌كند. آن‌جا است كه ايمان در قلب او رسوخ مي‌كند و پايدار مي‌شود.

حضرت ‌علي7: ايمان (راسخ)، صبر ‌در‌ بلا و شکرگذاري در راحتي‌ها مي‌باشد[355].

8. رفع موانع اكرام

گاهي مي‌شود كه خداوند اراده كرده بنده‌اي را اكرام كند و نعمت خاصي به او عنايت نمايد اما او گناهي انجام داده است كه مانع اين اكرام است. لذا خداوند او را دچار بيماري يا حاجت شديد يا سخت جان دادن مي‌نمايد تا آن گناه پاك شده و آن اكرام خداوندي شامل حال اين بنده بشود[356].

نتيجه: با توجه به آن‌چه كه گذشت به اين نتيجه مي‌رسيم كه وقتي بلا و مشكلي بر سر راه ما ايجاد شد لازم است ما چند احتمال بدهيم كه هركدام باشد مبارك است.

ـ شايد خداوند اراده كرده مرا امتحان كند كه اگر چنين باشد خود لطفي است در حق من كه زمينه رشد مرا فراهم كرده است.

ـ ممكن است خداوند به جاي اين‌كه مرا گرفتار عذاب‌هاي بي‌مانند قيامت كند با اين گرفتاري‌هاي كوچك و زودگذر دنيوي درصدد پاك نمودن من است. باز اگر چنين باشد لطف زيادي در حق من نموده است.

ـ شايد اين بلاها نردبان ترقي و رشد من باشند. پس بايد به ديده‌منت گذارده و از آن اوج بهره برداري را بنمايم.

ـ اميد است كه بلاهايي كه به سر من مي‌آيد براي از بين بردن زشتي‌هاي اخلاقي يا يادآوري استغفار يا براي در آوردن پنبه غفلت از گوش من يا.... باشد. هركدام از اين احتمالات كه باشد نشانه لطف خداوند به من است. خداوندي كه به من هيچ نيازي ندارد اما از سر محبت و علاقه خود مرا لايق ديده و گرفتار دام محبت کرده است:

اگر با ديگرانش بود ميلي             چرا ظرف مرا بشكست ليلي

پس چرا از سختي‌ها لذت نبريم در حالي كه پيغام‌آور لطف و محبت حضرت حق هستند و نويد بخش بخشش، اكرام و درجات بلند معنوي مي‌باشند. از حضرت علي7 نقل شده:

هيچ بلايي نيست مگر اين‌که در آن بلامنت و رحمتي از طرف خدا وجود دارد.

آري، اگر ديدگاه ما نسبت به مشکلات الهي باشد، از سختي‌ها نمي‌هراسيم و نه تنها ناسپاسي نمي‌کنيم بلکه به استقبال سختي‌ها مي‌رويم و از آن‌ها لذت نيز مي‌بريم.

 
وظيفه پدر و مادر در تربيت فرزندان چيست؟

پاسخ:

مقدمه

تربيت يعني «پرورش دادن و نيروي بالقوه را به فعليت رساندن، كه اين وظيفه هر فرد است كه بايد خود و ديگران كه در حوزة تسلط او هستند را تربيت نمايد»[357].

مسئوليت پدران درباره‌ تربيت فرزندان ‏به قدري سنگين است كه امام سجاد7 در انجام اين وظيفه‌ خطير از خداوند استمداد مي‏كند و عرضه مي‌دارد: «بار الها مرا در تربيت فرزندان و نيکي به آن‌ها ياري بفرما»[358].

اگر والدين حق اطاعت بر فرزندان دارند فرزندان نيز حق بزرگ‏تري بر عهده‌ي والدين دارند و آن حق تربيت، يعني آموختن راه و رسم زندگي از طريق صحيح و پرورش دادن سجاياي اخلاقي و انساني است كه در فطرت او تعبيه شده است. اگر دانشمندان امروز به اهميت تربيت كودكان پي برده‏اند و با تشكيل جلسات و نوشتن كتاب‏ها و جزوه‏ها و نشان دادن فيلم‏هاي اخلاقي و علمي گام‏هايي در اين راه برداشته‏اند، رهبران عالي قدر اسلام از 14 قرن پيش با ارشاد و راهنمايي‏هاي سودمند و با پرورش كودكان و فرزندان نمونه، قدم موثري در اين راه برداشته‏اند.

از نظر اسلام، تربيت، مراحلي دارد که در هر مرحله بايد دقت و حوصله لازم به کار رود. به خلاف برخي، که تربيت را از دوران کودکي مي‌دانند؛ اسلام برنامه تربيتي کودک را از پيش از انعقاد نطفه شروع مي‌کند بنابراين مي‌توان مراحل تربيت را به اين ترتيب بيان کرد:

1. مرحله‌ پيش از حمل: در مورد انتخاب همسر شايسته، دستورات فراواني وارد شده است؛ زيرا در هنگام گزينش همسر، بايد توجه نمود كه مادر يا پدر فرزند آينده انتخاب مي‏گردد. از اين رو در مورد ويژگي‌هاي همسر شايسته روايات زيادي نقل شده است.

و همان‌طور كه در علم پزشكي امروز ثابت شده بسياري از خصوصيات پدر و مادر از طريق وراثت به كودك منتقل مي‏شود.

در قرآن‌کريم نيز به نكات بهداشتي اهميت ويژه داده شده به عنوان نمونه براي بهداشت نسل، ازدواج با اقارب را حرام دانسته و آميزش در دوره عادت ماهانه را حرام و ممنوع کرده است[359]، كه علم پزشكي امروز به برخي از حکمت‌هاي اين دستورات پي برده است.

2. مرحله‌ جنيني: در اين مرحله بايد مراقبت‏هاي جسمي و روحي انجام بگيرد تا كودكي سالم و قوي به دنيا بيايد.

3. مرحله‌ نوزادي: در مورد شيرخوردن كودك و روش رفتار با وي رهنمودها و دستورالعمل‌هايي نقل شده است[360].

4. مرحله بعد از دو سالگي: در اين مرحله بايد به تربيت، بهداشت، تغذيه،... كودك پرداخت.

 روش‏هايي براي تربيت وجود دارد كه به وسيله‌ يادگيري آن‏ها بهتر مي‏توان كودك را تربيت نمود در روش‏هاي تربيتي دو هدف دنبال مي‏شود؛ برخي اصلاحي هستند كه براي حذف يا كاهش برخي رفتارهاي نامطلوب به كار مي‏رود؛ و برخي ايجادي هستند كه رفتارهاي نيكو را ايجاد و تثبيت مي‏نمايد و در اين باره روش‏هاي سمعي و بصري مانده‌گارتر مي‏باشند[361].

«برخي از روش‌هاي ايجادي عبارت است از: تربيت الگويي، بشارت دادن، تشويق و برخي از روش‏هاي اصلاحي عبارت است از: روش‏هاي تغافل، انتساب به غفلت و سهو، انذار، جريمه، جبران عمل فوت‌شده، مواجهه‌ عملي كودك با نتايج سوء عملش، تنبيه[362].

و برخي از روش‏هاي عام عبارت است از: روش آگاهي دادن كودك به جهل خودش، قصه و داستان، ارائه‌ علامت و نشانه، مقايسه‌ اعمال، آموزش تلقين به نفس، تمثيل و داستان، روش‏هاي تمهيدي مثل محبت‌كردن، همنشيني با صالحان، فراهم نكردن موجبات رنجش كودك، مراعات عدالت، سلام كردن به كودك، رفتاري كودكانه با كودك،...»[363].

از نظر اسلام، در تربيت بايد جنبه‏هاي مختلف را در نظر گرفت و همه ابعاد وجودي انسان را رشد داد. از اين‌رو مي‏توان تربيت را به اقسام زير تقسيم نمود:

1. تربيت فرهنگي

پدر موظف است خواندن و نوشتن را به كودك بياموزد، كه اين نخستين مرحله‌ فراگيري علم مي‏باشد. در آيات و روايات به يادگيري علم و دانش سفارش زيادي شده است كه در اين نوشتار فرصت بررسي اين موضوع را نداريم.

در تمام انواع تربيت بهتر است كه والدين الگوي فرزند باشند. رفتار و گفتار والدين براي فرزند بيشتر از هر چيز ديگر ارزشمند است، از اين رو لازم است آن‌چه را مي‏خواهند به كودك بياموزند ابتدا خود عمل كنند و گرنه تأثيري نخواهد داشت. در قرآن خداوند انسان را هشدار مي‌‌دهد و مي‏فرمايد: (كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَاللَّه أن تَقُولُوا مالا تَفْعَلُون)[364]؛ «نزد خدا بسيار موجب خشم است كه سخني بگوييد كه عمل نمي‏كنيد!».

2. تربيت اجتماعي

پدر و مادر بايد كودك را با محيط اجتماع آشنا كنند و آداب آن و نحوه‌ي برخورد صحيح را به آنان آموزش دهند. در روايات[365] براي استمرار روابط بين انسان‏ها و تحقق زندگي مطلوب توصيه‏هايي شده كه به آن‏ها اشاره مي‏كنيم: آموزش خودشناسي به كودك و اين‌كه خدا انسان را آزاد خلق كرده و داراي عزت مي‏باشد و نبايد خود را ذليل كند.

آموزش حفظ احترام و شخصيت ديگران، درشتي‌ نكردن با مردم، نداشتن فخرفروشي و تكبّر، عدم تحقير و استهزاء، تمسخرنکردن افراد معلول، گذشت و ايثار، حفظ اسرار ديگران، پرهيز از ظلم و طغيان، پرهيز از دشمني و مقابله به مثل، امانت‌داري، سبقت در كار خير، ارتباط با علما و دانشمندان، ترك جدال با علما، دورانديشي در كارها، مقابله با مشكلات به وسيله‌ اميدداشتن به خدا و دعاكردن و شکيبايي، و دوري از دنياپرستي،... در اين راستا از امام علي7 حکايت شده:  «خيرُ ما ورّثَ الآباء الابناء الأدب»[366]؛ «بهترين ارثي كه پدران براي فرزندان مي‏گذارند ادب ـ تربيت صحيح ـ مي‏باشد».

بنابراين والدين بايد مراقب كودك باشند و او را مانند دوست مهرباني، راهنمايي كنند. در اسلام بسيار سفارش شده كه نبايد كودك را به حال خود رها كرد تا با هر كه مي‏بيند دوست شود و هر چه را مي‏بيند، نيكو بداند.

3. تربيت جنسي

تربيت صحيح آن است كه تمام ابعاد وجودي انسان را فرا بگيرد، يكي از اين ابعاد غريزه‌ جنسي است كه نياز به تربيت و تعديل دارد. در صورت عدم تربيت صحيح، كودك از همان سنين خردسالي به انحراف كشيده مي‏شود.

كودك منحرف بسيار مشكل هدايت مي‏شود. يك كودك منحرف مي‏تواند خانواده‏اش و حتي جامعه را به تباهي بكشاند. در حالي كه اگر غريزه‌ جنسي هدايت شود مايه‌ سعادت ‏براي خود و جامعه مي‏باشد.

در برخي آيات به تربيت جنسي توجه شده است. به عنوان نمونه در سوره‌ نور مي‌فرمايد:

«اي كساني كه ايمان آورده‏ايد! بردگان شما، و هم چنين كودكانتان كه به حد بلوغ نرسيده‏اند، در سه وقت بايد از شما اجازه بگيرند: پيش از نماز صبح، و نيمروز هنگامي كه لباس‌هاي (معمولي) خود را بيرون مي‏آوريد، و بعد از نماز عشاء؛ اين سه وقت خصوصي براي شماست؛ اما بعد از اين سه وقت، گناهي بر شما و بر آنان نيست (كه بدون اذن وارد شوند) و بر گرد يكديگر بگرديد (و با صفا و صميميت به يكديگر خدمت نماييد). اين گونه خداوند آيات را براي شما بيان مي‏كند، و خداوند دانا و حكيم است»[367]. اين حكم به خاطر رعايت غريزه‌ جنسي كودك مي‌باشد تا به انحراف كشيده نشود. و در آيه‌ بعد مي‌فرمايد: «كساني كه به بلوغ رسيده‏اند در تمام اوقات بايد اجازه بگيرند و حكم آنان سخت‏تر مي‏باشد»[368].

در سنيني كه كودك مي‏فهمد بايد ناظر بودن خدا و سرانجام گناهان را به او گوشزد كرد كه در صورت فراهم بودن زمينه‌ي گناه به موانع مذهبي و اجتماعي توجه كند. در روايات نيز به تربيت جنسي کودک توجه شده و سفارشاتي انجام شده كه برخي عبارتند از:

در محلي كه دو نفر آميزش دارند كودك شيرخوار حضور نداشته باشد و حتي صداي نفس‏ها را نشنود كه اگر منحرف شد، بايد خود را سرزنش کنند[369].

توصيه شده كه لب‌هاي شيرخوار، و گونه‏هاي بچه‏هاي زير سنين تمييز، و پيشاني بچه‏ها را در سنين بعد ببوسيد، تا از تحريك جلوگيري شود. مرد نامحرم دختر را نبوسد و همين طور زن، پسر نامحرم را نبوسد، پدر لب‌هاي دخترش را نبوسد، يعني اصل نوازش وجود داشته باشد اما در افراد، سنين و جنسيت‏ها، دقت شود، چنان كه از امام صادق7 حکايت شده:

«هنگامي كه دختر به سن 6 سالگي رسيد مرد ـ نامحرم ـ او را نبوسد و هنگامي كه پسر به سن هفت سالگي رسيد، زن او را نبوسد»[370].

و در مورد محل خواب فرزندان از نبي گرامي اسلام9 نقل شده: «فرّقوا بين أولادكم في المضاجع إذا بلغوا سبع سنين[371]؛ بستر خواب فرزندانتان را وقتي به سن هفت سالگي رسيدند، جدا كنيد».

اين‌گونه روايات نشان مي‏دهد از تربيت جنسي كودك نبايد غافل شد.

در اسلام به غريزه‌ جنسي و ارضاي آن توجه ويژه شده و رهبانيت و يا فرهنگ برهنگي را نمي‏پذيرد. انسان مجموعه‌اي است كه اگر يك جزء آن پاسخگويي صحيح نشود، ديگر اجزاء دچار آسيب مي‏شوند. اما اين غرايز تزكيه و تربيت لازم دارند. در برنامه‌ آفرينش زمان معيني را براي ترشح غدد جنسي تعيين كرده كه همان وقت بلوغ مي‏باشد. در اين سن است كه فرد با قواعد جنسي و اخلاق جنسي آشنا است و ضرري براي او ندارد.

در خانواده[372] بايد به كودك فهماند كه بهره‌ جنسي فقط در چارچوب ازدواج ممكن است و هر كس خارج از آن عمل كند اگر قبل از بلوغ باشد از آثار وضعي شوم آن در امان نيست زيرا گناه مانند آتشي است كه دود دارد و اگر آتش نسوزاند، دود آن حتماً سياه مي‏كند و از قداست مي‏كاهد. و اگر بعد از بلوغ مرتكب عمل زشتي شود گناه بزرگي دارد.

در قرآن با ذكر داستان‏هاي يوسف7، ولادت حضرت عيسي و باردار شدن حضرت مريم به وسيله‌ نفخ فرشته،... راه‌گشاي آشنايي فرزندان با مسايل جنسي و درس عبرت براي همه مي‏باشد.

تا در احكام هم كم كم با اين مسائل آشنا ‏شوند و احكام بلوغ و غسل و... را فراگيرند و در اين راستا بايد دقت شود که اسباب تحريك غريزه‌ جنسي فراهم نشود در اين زمينه اسلام دستوراتي دارد که بيان شد مثل پوشش زنان، جداسازي بستر خواب فرزندان، اجازه گرفتن در وقت ورود به اتاق پدر و مادر و... . در پايان‌ نظر شما را به مطالب يکي از روان‌شناسان در اين‌باره جلب مي‌کنيم:

«والدين بايد مواظب شوخي‏ها و وضع ظاهري خود باشند، زيرا كودكان دقيقاً اعمال آنان را زير نظر مي‏گيرند، بستر كودكان تا حد امكان از والدين جدا باشد، در هنگام شستشوي كودك نقاط حساس او را تحريك نكنند، پوشش و لباس كودك خيلي نرم يا خيلي زبر نباشد كه باعث تحريك يا ميل به دست‌كاري شود، ختنه در سن مناسب انجام شود، نحوه پوشش و رفتار پسر و دختر از سن خاصي مناسب شرع و عرف باشد، سؤالات جنسي كودكان كه از روي كنجكاوي است با مهارت پاسخ داده شود»[373].

4. تربيت مذهبي كودك

تربيت مذهبي كودك از همان ابتداي تولد كه در گوش‏هاي او اذان و اقامه گفته مي‏شود، شروع مي‏گردد. نوزادي كه در محيط خانواده شاهد نماز خواندن، تلاوت قرآن و ساير اعمال عبادي است به طور غير مستقيم، تربيت مذهبي را مي‏پذيرد و به صورت مستقيم مي‏توان به تدريج طريقه‌ نماز خواندن، روزه‌گرفتن و... را به آنان آموخت. از پيامبراکرم9 حکايت شده: «إفتحوا علي صبيانكُم أوّل كلمةٍ لا اله إلاّ اللَّه...[374]؛ زبان كودكانتان را با كلمه‌ي لا اله الاّ اللَّه باز كنيد». يادگيري مسايلي مثل عدم شريك داشتن خدا[375]، مأيوس نشدن از رحمت خدا، حسن ظن داشتن به خدا،... براي برقرار ساختن ارتباط كودك با خدا لازم مي‏باشد[376].

يكي ديگر از وظايف والدين، ياد دادن قرآن است كه ثواب فراواني دارد[377]. و آشنايي با اهل‌بيت: و نقل داستان‌هاي اهل‌بيت: براي آن‌ها و ايجاد محبت و عشق اهل‌بيت: در دل آن‌ها نيز در اين مسير ضروري است[378] و توصيه شده كودك را با مستحبات و مكروهات[379] نيز آشنا كنند مثل صدقه در راه خدا، به مسجد رفتن، نظافت، نخوردن غذاي داغ، فوت نكردن به غذا و... .

و در مرحله‌ بعد لازم است كودك را متناسب با استعداد او، با عقايد مختلف آشنا كرد تا منحرف نشود. چنان كه از اهل‌بيت: روايت شده: «به فرزندانتان آن‌چه را خدا به آنان سود مي‏دهد، تعليم كنيد تا مبادا (گروه منحرف) مرجئه با عقايدشان بر آنان غالب شوند»[380]. اين حديث بيانگر اين مطلب مهم است كه بايد در تربيت مذهبي كودك با جديت و دقت فراوان عمل كرد و كودك را به حال خود رها نكرد. و گرنه اين خلأ را ديگران پر مي‌كنند.

5. تربيت اقتصادي كودك

كودك به عنوان يك فرد، داراي حق مالكيت مي‏باشد و تا وقتي به سن بلوغ و رشد نرسيده است پدرش وظيفه اداره‌ امور مالي او را دارد و حفظ اموال کودک به عهده‌ او مي‌باشد.

 والدين وظيفه دارند كه راه صحيح مصرف كردن، خريد و فروش طبق احكام اسلام و چگونگي درست پول خرج كردن را به كودك ياد بدهند.  بهتر است حرص، ولع مادّي، زياده‌خواهي و تجمل‌پرستي را به كودك بشناسانند تا گرفتار اين انحرافات نشود.

6. تربيت جسمي كودك

كودك بايد از نظر جسمي ورزيده و سالم باشد. اسلام به تغذيه و ورزش اهميت قابل توجهي داده است. غذا بايد مقوي، سالم و حلال باشد تا جسم كودك با غذاي مفيد رشد يابد و موجبات انحراف او را فراهم نسازد. در روايات تأكيد شده كه به كودك اجازه‌ بازي كردن بدهند[381] و اين حق او است تا با بازي كردن به رشد جسمي و نشاط كامل برسد. حتي به والدين دستور مي‏دهد كه تا حد امكان با كودك بازي كنند و به شخصيت او احترام بگذارند.

در سيره‌ پيامبر9 و اهل‌بيت: مي‏خوانيم كه ايشان با كودكان بازي مي‏كردند و به بازي آنان ارج مي‏نهادند و به والدين توصيه شده که (با توجه به استعداد آن‌ها) به کودکان تيراندازي، شنا و اسب دواني بياموزند[382].

اهميت بازي کودکان آنقدر زياد است که امروزه براي درمان برخي بيماري‏ها و ناهنجاري‏هاي رفتاري، از «بازي درماني» استفاده مي‏شود.

«فوايد بازي بسيار است و امروزه يك شاخه‏اي به نام «بازي درماني» تشكيل شده است. برخي نيز بازي را وسيله‏اي براي شناخت جهان و امكانات اطراف كودك مي‏دانند. كودك از راه بازي، مقصودش را بيان مي‏كند و با محيط و جامعه‏اش پيوند مي‏خورد. بنابراين بازي در زندگي كودك نقش حياتي و اساسي دارد. در حين بازي راه كنترل احساسات را ياد مي‏گيرد و از نظر رشد عقلي و اجتماعي اگر به مشكلاتي بر ‏خورد، با تلاشي كه در جهت حل آن دارد، راه‏هاي مقابله با مشكلات را ياد مي‏گيرد. در ضمن، روح تعاون و دوستي در او تقويت مي‏شود. به وسيله بازي مي‏توان نظم و انضباط، سازگاري با ديگران، سخن گفتن، نحوه‌ استفاده از اندام‏هاي حسي و حركتي، رعايت حق ديگران، خوب گوش دادن،... و به طور كلي چگونه زيستن را به كودك آموخت»[383].

7. تربيت رواني

هدف از تربيت رواني، سازگاري كودك با محيط خود و استفاده مناسب از توانايي‏ها و قابليت‏هاي وي مي‏باشد. سلامت رواني داراي ابعادي است كه اگر آن‌ها تحقق يابند، سلامت رواني تحقق مي‏يابد، آن ابعاد، بعد جسمي و بُعد رواني و اجتماعي است در مرحله اول والدين سعي كنند كه كودك دچار نقص و عيب جسمي يا ناراحتي‏هاي رواني نگردد و آن با مراقبت‏هاي دوران بارداري و نوزادي آغاز ‏مي‏شود.

پرورش جرأت، صراحت و شجاعت، تقديس خير و كمال، كنترل خشم، ذليل نبودن، برطرف کردن گوشه‌گيري، خجالت بي‌مورد، نداشتن حسد و بخل، ترس بي جا، حقارت،... از مصاديق تربيت رواني هستند.

يكي از اسباب تربيت رواني، «محبت» مي‏باشد. «محبت» داروي بسياري از بيماري‌هاي رواني و جسمي كودك مي‏باشد. بديهي است كه «كمبود محبت» مي‏تواند سرچشمه بيماري‏ها و انحرافات آينده‌ كودك باشد.

جلوه‏هاي كمبود محبت عبارتند از: بي‏اشتهايي، بي‏خوابي، شب‏ادراري، تقليدهاي بي‏مورد، خواب‏هاي آشفته، افسردگي، عصبانيت و خشونت، اضطراب، پناه بردن كودك به يك منبع محبت، انحراف،...

در آيات[384] و روايات به والدين توصيه شده كه با رحم و مروّت با كودك برخورد كنند. و از پيامبر حکايت شده: «فرزندانتان را دوست بداريد و به آنان محبت كنيد و اگر به آنان وعده‏اي داديد به آن وفا كنيد»[385].

در اسلام به حُسن خلق با خانواده بسيار تأكيد شده چنان كه در وصاياي پيامبر9 به حضرت علي7 حکايت شده: «يا علي خُلقت را با خانواده‏ات و همسايه‏ها و هر آن كه با آن‏ها معاشرت داري و مصاحبت مي‏كني از مردم، خوب و نيكو كن! كه اين كار در درجات بالا نزد خدا نوشته مي‏شود»[386].

در قرآن نيز به محبت كردن اهميت ويژه‏اي داده شده است[387]. محبت مي‏تواند زباني و عملي باشد تا كودك آن را با تمام وجود احساس كند. برخي از شيوه‏هاي محبت كردن عبارت است از: بوسيدن، بغل كردن، نوازش كردن، سخن گفتن ملايم و دلپذير، بازي كردن با او... ، وقتي در روايات به بوسيدن كودك توجه شده و ثواب زيادي هم براي آن برشمرده است. ضرورت آن اين‌جا معلوم مي‌شود.

و از طرفي بايد به شخصيت كودك احترام گذاشت تا او هم فردي بزرگ منش بار بيايد. راه‏هاي احترام به شخصيت كودك[388] عبارتند از: وفاي به عهد، رعايت عدالت و مساوات بين فرزندان، عدالت بين پسر و دختر، عدالت در بوسيدن و هديه دادن، احترام به كودك، عيب جويي نكردن، بيرون نكردن كودك از صف‏هاي نماز جماعت، سلام كردن به كودك، خطاب نيكو به كودك، مشاوره با نوجوانان، زمينه‌سازي براي رشد اجتماعي كودك، دعا و استغفار براي كودك... براي نمونه حديثي از پيامبر9 نقل مي‌کنيم:  «خدا عدالت بين فرزندانتان را دوست دارد حتي در بوسيدن آن‏ها»[389].

عدالت بين فرزندان سبب مي‏شود كه آنان هم بدون عقده‌ي حقارت وحسادت بزرگ شوند و به طور عملي ياد بگيرند، عدالت را بر قرار كنند و به كسي ظلم ننمايند. والديني كه با محبت، خود را دوست فرزند نشان مي‏دهند در تربيت آنان موفق‏تر هستند. چرا كه كودك به راحتي مي‏تواند مسائل را براي آنان بازگو کند و راه حل بگيرد. حتي به راحتي از گناهانش مي‏گويد و واهمه‏اي از تنبيه ندارد. والدين هم با صبر و حوصله او را هدايت مي‏كنند و گرنه كتمان يك گناه كوچك كم كم به گناهان بزرگ ديگري منجر خواهد شد.

در تربيت رواني كودك بايد به اين نكته توجه داشت كه نبايد اختلافات بين پدر و مادر در حضور بچه‏ها عنوان شود و آنان متوجه اين كشمكش‏ها شوند. اين‌كه اسلام منفورترين حلال‏ها، را طلاق مي‏داند ـ و با شرايط سختي به آن تن مي‏دهد ـ به اين دليل است كه بچه‏هاي طلاق دچار انواع انحرافات روحي و اخلاقي مي‏شوند و در جامعه رها مي‏گردند. از اين رو لازم است روابط سالمي بين پدر و مادر برقرار شود و به خاطر فرزندان، هر‌كدام از والدين از برخي از خواسته‏هايشان دست بردارند تا به نزاع و دعوا كشيده نشود[390].

مسأله‌ ديگر در تربيت رواني، تغذيه مي‏باشد. غذا هم بر روي جسم آثار خوب يا بد دارد و هم از نظر معنوي و اخلاقي تأثير گذار است. دانشمندان امروزه به اين مسئله پي برده‏اند در حالي‌كه در تعاليم اسلامي، دستورات غذايي (مثل غذاي حلال يا حرام، پرندگان حلال گوشت يا حرام گوشت، تحريم خوردن خون، شراب و...) وجود دارد، كه البته اين دستورات را بايد درباره‌ بچه‏ها نيز رعايت كرد كه سلامت جسم و روان آن‏ها به خطر نيفتد. به ويژه كه بيشترين و سريع‏ترين رشد انسان در چند سال اول زندگي است، و مغز هم در همان سنين رشد دارد. بنابراين بايد تمامي جهات را در تربيت كودك در نظر گرفت تا بتوان از عهده‌ي اين مسئوليت الهي سربلند بيرون آمد.

8. تربيت سياسي

لازم است والدين كودك را با زباني ساده با سياست آشنا كنند و او را فردي آگاه به مسائل روز و جريانات سياسي بار بياورند. آنان مي‏توانند رابطه بين فرد و حكومت، اجراي عدالت و آشنايي با پيشوايان ديني و سياسي و معرفي دشمنان آنان و ايجاد حب و بغض نسبت به آنان را به وي بياموزند. همان‌طور كه در قرآن به داشتن روحيه‌ برادري و دوستي[391]، صلح بين مردم[392]، حفظ حريم ديگران[393] و حفظ اتحاد بين مسلمين[394] سفارش شده ‏است.

خلاصه و نتيجه‌گيري

مراحل تربيت يا مراحل رشد کودک از نگاه‌هاي مختلف تقسيم‌هاي متفاوت شده است. برخي گفته‌اند: 1. مرحله پيش از حمل؛ 2. مرحله‌ جنيني؛ 3. مرحله‌ نوزادي؛ 4. مرحله‌ بعد از دو سالگي. و همچنين با توجه به روايات برخي گفته‌اند: 1. دوران جنيني؛ 2. دوران کودکي (از شيرخوارگي تا 7 سالگي)؛ 3. دوران طفوليت؛ 4. دوران نوجواني؛ 5. دوران جواني. آن‌چه مهم است و در اين مجموعه بيان شد آن است که گونه‌ها و ابعاد مختلف تربيت که عبارت بودند از:

1. تربيت فرهنگي؛ 2. تربيت مذهبي؛ 3. تربيت اجتماعي؛ 4. تربيت جنسي؛ 5. تربيت جسمي؛ 6. تربيت اقتصادي؛ 7. تربيت رواني؛ 8. تربيت سياسي. لازم است به فراخور خود و با توجه به استعداد فرزند هر کدام از اين ابعاد در مورد هر دوره از دوره‌هاي ذکر شده اعمال شود.

معرفي منابع

براي مطالعه‌ بيشتر مراجعه فرماييد به:

1. تربيت فرزند در اسلام؛ محمود ارگاني بهبهاني حائري، ناشر پيام مهدي(عج)، چاپ اول، سال 79، قم.

2. اسلام و حقوق کودک؛ احمد بهشتي، ويرايش دوم، چاپ دفتر تبليغات اسلامي، چاپ چهارم، قم، سال 77.

3. اسلام و تعليم و تربيت، سيد محمدباقر حجتي، بخش اول، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، تهران، چاپ 14، سال 68.

4. حقوق فرزندان در مکتب اهل‌بيت:، ناشر دفتر تبليغات اسلامي، قم، چاپ دوم، تابستان 76.

5. زمينة تربيت، علي قائمي، انتشارات اميري، تهران، چاپ چهارم، سال 65.

6. آن‌چه والدين و مربيان بايد بدانند؛ رضا فرهاديان، انتشارات رئوف، چاپ چهارم، قم، سال 70.

7. والدين و مربيان مسئول، رضا فرهاديان، چاپ اول، سال 77، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي.

فصل پنجم: مراسم حج

 

 
«صفا» و «مروه» در کجا واقع شده و وجه نامگذاري آن چيست؟

پاسخ:

شناسه

صفا و مروه دو كوه كوچك در كنار مسجد‌الحرام است كه در جنوب شرقي و شمال مسجد واقع شده و از ارتفاعات كوه ابوقُبيس به شمار مي‌آيد. فاصله اين دو كوه 420 متر و ارتفاع كوه صفا پانزده متر و ارتفاع كوه مروه هشت متر است كه حاجيان و عمره‌گزاران بعد از طواف و نماز آن، به سوي اين دو كوه مي‌آيند و هفت بار بين آن دو رفت و آمد (طواف = سعي) مي‌كنند.

وجه نامگذاري

1. واژه «صفا» در اصل به معناي چيز خالص است كه كدر نباشد و به سنگ ‌محكم نيز گفته مي‌شود[395] و در احاديث آمده است كه نام صفا از نام «مصطفي‌آدم» (خالص برگزيده) گرفته‌ شده چراكه محل هبوط او‌ بوده است[396].

2. واژه «مروة» در اصل به معناي سنگ سفيد است[397] و به معناي سنگ محكم و خشن نيز آمده است[398] و در احاديث آمده است كه نام «مروة» از نام «مرأة» (= زن) است چرا كه محل هبوط حوّا در آن‌جا بوده است[399].

3. واژه «سعي» در اصل به معناي تلاش و راه رفتن سريع (هروله) آمده است[400] و در احاديث آمده است كه اصل «سعي» شيوه ابراهيمي بوده است و از مناسبت تلاش مكرر هاجر نيز ياد شده است[401].

4. حركت و سعي بين صفا و مروة نوعي «طواف» است چرا كه به رفت و آمد مكرر طواف گويند، چه به صورت دايره‌اي باشد يا به صورت طولي بين دو نقطه[402] مانند صفا و مروه باشد، كه حركتي مداوم و مكرر به سوي دوست است.

 
منا به چه معناست و در کجا واقع شده و چرا حاجيان در آن‌جا سه روز توقف مي‌کنند و اسرار آن چيست؟

پاسخ:

درآمد

«منا» سرزميني است که بين وادي محسّر (که بعد از مشعر قرار دارد) و مکه واقع شده است و طول آن حدود 5/3 کيلومتر و عرض آن پانصد متر، بين دو کوه ممتد است[403]. فاصله منا از مکه حدود شش کيلومتر است[404] و در همين سرزمين جمرات سه‌گانه (سه محل سنگ زدن نمادين به شيطان) قرار دارد.

حاجيان بامداد عيد قربان (دهم ذي‌الحجه) وارد منا مي‌شوند و تا روز دوازدهم (و برخي افراد تا روز سيزدهم) ذي‌الحجه در آن‌جا مي‌مانند. (به اصطلاح بيتوته و وقوف مي‌کنند).

واژگان:

واژه «منا» در اصل به معناي علاقه به چيزي با اندازه است[405]، از اين‌رو به معناي آرزو است، يعني «منا» سرزمين آرزوهاست و برخي گفته‌اند سرزمين «مني» را به خاطر آن مني ناميده‌اند كه مقدّر شده در آن‌جا قرباني شود[406]. علت نامگذاري اين سرزمين به «منا» اين‌گونه حكايت شده است:

از امام رضا7 حکايت شده که جبرييل7 به ابراهيم7 گفت: هر چه مي‌خواهي از پروردگارت تمنا کن و ابراهيم7 در درون آرزو کرد که خدا به جاي فرزندش اسماعيل (که مأمور قرباني او بود) گوسفندي قرار دهد تا تاوان اسماعيل گردد و مأمور قرباني آن شود، و خدا آرزوي او را برآورده کرد[407].

اسرار منا در آيينه قرآن

(ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفَاضَ النَّاسُ وَاسْتَغْفِرُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ فَإِذَا قَضَيْتُمْ مَنَاسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللّهَ كَذِكْرِكُمْ آبَاءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً فَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا وَمَا لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ وَمِنْهُمْ مَن يَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ أُولئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِمَّا كَسَبُوا وَاللّهُ سَرِيعُ الْحِسَابِ وَاذْكُرُوا اللّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُودَاتٍ فَمَن تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلاَ إِثْمَ عَلَيْهِ وَمَن تَأَخَّرَ فَلاَ إِثْمَ عَلَيهْ لِمَنِ اتَّقَي‏ وَاتَّقُوا اللّهَ وَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ)[408]؛ سپس از جايي كه مردم روانه مي‏شوند، (به سوي مِني‏) روانه شويد، و از خدا، آمرزش بخواهيد، كه خدا بسيار آمرزنده مهرورز است. و هنگامي كه اعمال (حج) خود را به جاي آورديد، پس همانند ياد آوري شما از نياكانتان، يا با يادماني شديدتر، خدا را به ياد آوريد. و از مردم كسي است كه مي‏گويد: «[اي‏] پروردگار ما! به ما، در [همين‏] دنيا بده» و حال آن‌كه برايش در آخرت هيچ بهره‏اي نيست. و از آنان كسي است كه مي‏گويد: «[اي‏] پروردگار ما! در دنيا به ما نيكي، و در آخرت [نيز] نيكي نما؛ و ما را از عذاب آتش حفظ كن» آنانند كه از دستاورد (دعاي)‌شان، بهره‏اي برايشان مي‏ماند. و خدا حسابرسي سريع است. و خدا را در روزهاي معيّن (يازدهم و دوازدهم و سيزدهم ماه ذي‏الحجه) ياد كنيد. و هر كس در دو روز شتاب كند، (و اعمال حج را در دو روز انجام دهد). پس هيچ گناهي بر او نيست؛ و هر كس تأخير كند، (و اعمال حج را در سه روز انجام دهد) پس هيچ گناهي بر او نيست؛ [اين‏] براي كسي است كه (خود را) حفظ كند، پس [خودتان را] از [عذاب] خدا حفظ كنيد؛ و بدانيد كه شما فقط به سوي او گردآوري خواهيد شد».

1. کوچ همگاني و همسو با مردم:

در اين آيات دستور داده شده که بعد از توقف در مشعر همچون مردم ديگر کوچ کنيد و به سوي «منا» حرکت نماييد. آري با مردم و همراه مردم بودن در طي مسير الهي نيكوست و حركت دسته‌جمعي حاجيان از مشعر به مني تجلّي اين همنوايي الهي است. آيت الله طالقاني در مورد آيه فوق مي‌نويسند:

«تا من‌ها و ما و ما، به صورت يك روان خروشان روان مي‌گردند و چون آب روان، از آلودگي‌ها و رسوبات گناه و آثار جاهليت پاك و پاك‌تر مي‌گردند، تا مجذوب دو صفت خاص غفور و رحيم شوند»[409].

2. مبارزه با عادات جاهليت:

از امام صادق7 حکايت شده که:

«مشرکان هنگامي که در منا حاضر مي‌شدند افتخارات پدران خود را يادآوري مي‌کردند و قرآن (بقره/200) يادآوري کرد که در هنگام حضور در سرزمين منا، ياد خدا کنيد و اين ذکر و يادمان همچون ياد پدرانتان بلکه شديدتر باشد»[410].

آري، قرآن مناسک اصيل حج را تاييد مي‌کند اما عادات عرب جاهلي و مشرکان را اصلاح مي‌کند و منا را سرزمين ذکر الهي مي‌خواند.

3. منا سرزمين ذکر الهي:

در مورد آيه 203، بقره از امام صادق7 حکايت شده که مقصود ايام تشريق (روزهاي 10، 11 و 12 ذي‌الحجه در منا) است که برخي مردم در اين ايام در منا به فخرفروشي در مورد پدرانشان مي‌پرداختند و خدا دستور داد که ذکر الهي بگوييد. سپس حضرت با يادآوري آيه 200، بقره به ذکرهاي آن ايام اشاره کردند: «الله اکبر، الله اکبر، لا اله الاّ الله والله اکبر، الله اکبر ولله الحمد، الله‌اکبر علي ما هدانا، الله اکبر علي ما رزقنا من بهيمة الانعام»[411]. و در احاديث ديگري از امام باقر7 و صادق7 حکايت شده که اين تکبيرها را بعد از نمازها بگويند[412].

4. دنيا و آخرت را با همديگر بخواهيد:

در آيه 200 و 201 بقره در ضمن مباحث مربوط به منا مردم را به دو دسته تقسيم مي‌کند:

اول گروهي که فقط دنيا طلبي مي‌کنند و از آخرت محروم مي‌شوند.

دوم گروهي که دنيا و آخرت را از خدا مي‌خواهند و دفع عذاب الهي را طلب مي‌کنند که اين گروه سهمي از دست‌آوردهاي خود خواهند داشت.

«اين آيه در حقيقت منطق اسلام را در مسائل مادي و معنوي مشخص مي‌سازد و کساني را که تنها در ماديات غوطه‌ورند همانند آن‌ها که هيچ نظري به زندگي دنيا ندارند محکوم مي‌کند»[413].

اسرار منا در آيينه روايات:

1. توقف در منا، زمينه ساز خشنودي خدا:

در حديثي از امام صادق7 حکايت شده:

«هنگامي که مردم در منا جايگزين مي‌شوند، ندا دهنده‌اي از طرف خداي عزوجل ندا سر مي‌دهد که اگر رضايت مرا مي‌خواهيد من حتماً خشنود شدم»[414].

2. پايان منا، تولدي نو و آغازي ديگر:

صدوق; حکايت کرده که حاجيان هنگام خروج از منا به سوي مکه، از گناهان خود خارج مي‌شوند مثل روزي که از مادر متولد شدند[415].

در حديثي از امام صادق7 حکايت شده هنگامي که شخصي از منا خارج مي‌شود فرشته‌اي دستش را بر پشت او مي‌گذارد و مي‌گويد: از سر بگير[416]. (يعني اعمال ناپسند گذشته تو بخشوده شد پس در زندگي آغازي ديگر داشته باش).

يادآوري: بسياري از اسرار معنوي «منا» در مناسک و اعمال آن همچون سنگباران شيطان، قرباني و سرتراشيدن (يا تقصير) است که در ادامه خواهد آمد.

اسرار منا در آيينه سخنان صاحب نظران

1. توقف در منا، رمز تعديل ماديت و معنويت حاجيان:

بيتوته در منا واجب شرعي است و ـ احتمالاًٌ ـ راز آن در اين است که مومن رياضت خود را در خودداري از لذائذ دنيايي تکميل کند، تا بين دو کفة «ماديت» و «معنويت» ايجاد تعديل گردد.

افراط در امور مادي و نيز افراط در امور معنوي باعث محروم شدن از فيوضات الهي است. زائر قبل از ورود به مناسک، بدون شک بر اثر جاذبه‌هاي دلفريب ظاهر حيات، روح و قلب و جسمش دچار افراط در ميل و دلبستگي به امور مادي بوده و به همين خاطر از تهيه و تدارک توشه براي عالم آخرت باز مانده بود، اکنون در اين ديار به حکم حضرت حق بايد در مدار رياضت قرار بگيرد تا تعديل لازم در جهت امور مادي و معنوي حاصل شود[417].

2. توقف در منا، نوعي پاسداري و کمين است:

«بيتوته (شب ماندن) در منا (بر خلاف عرفات و مشعر) شبانه‌روزي است، يعني حاجي بايد تمام حيات خود را وقف پاسداري از حق نمايد و هشيارانه، مراقب باشد. او همواره در کمين است و لذا هيچ ذکري در منا براي او واجب نيست، زيرا کسي که در حال کشيک است بايد ساکن و آرام به تفکر بپردازد و در کمين دشمن باشد»[418].

3. بهترين آرزوها در سرزمين منا:

بديهي است که نوع آرزوهاي هر فرد تابع ميزان معرفت و شناخت اوست، گروهي آرزوهاي خود را محدود به دنيا مي‌کنند و مي‌گويند: «رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا» از امکانات دنيا به ما عطا کن... اما گروه ديگر گستره آرزوي خود را وسيع‌تر مي‌دانند و مي‌گويند: (رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ)[419] و پيامبر اسلام9 خير دنيا و آخرت را در حج خانه خدا مي‌داند[420]. البته خير دنيا و آخرت مصاديق ديگري همچون فرزند صالح، سلامتي براي عبادت، ثروتي که در راه خدا صرف شود، چشمي که قرآن بخواند و... نيز مي‌شود[421].

4. توقف در منا نوعي رياضت براي حاجيان:

«شايد سر‌ّ مبيت (شب ماندن) در منا در چادرها با آن وضع نامطلوب تمرين و رياضت مسلمين بر زندگي سربازگونه باشد»[422].

5. منا سرزمين نيل به تمنيّات صادق:

آيت الله جوادي آملي در مورد منا مي‌نويسد:

«انسان جاودانگي را دوست دارد، از اين رو آرزوي او نيز فراهم کردن چيزي است که هميشه با او باشد، آن کس که به فکر جمع مال است در اشتباه بوده و براي خود بلا تهيه کرده و زر و بال جمع مي‌کند... آن‌ها که عاقلانه زندگي کرده، دستشان پُر و رويشان سفيد است، علاقمند به رفتن هستند و احساس سبکي مي‌کنند. خلاصه اين‌که، آن گروه نخست آرزوي مذموم دارند اما گروه ديگر تمنا (=آرزوي) ممدوح، و منا سرزمين نيل به تمنيّات صادق است، نه اماني (= آرزوهاي) کاذب و آرزوهاي باطل و نه سرزمين تمنا ناروا»[423].

 

 
مقصود از سنگباران شيطان (رمي‌جمرات) چيست و چه اسراري دارد؟

پاسخ:

درآمد:

يکي از اعمال واجب در سرزمين «منا» سنگباران کردن نمادين شيطان است، اين عمل در روز دهم ذي‌الحجه (= عيد قربان) در مورد «جمره عقبه» (محل سنگباران سوم) و با هفت سنگ انجام مي‌شود و در روز يازدهم و دوازدهم ذي‌الحجه در مورد «جمره اولي، وسطي و عقبه» (سه محل سنگباران) و براي هر کدام با هفت سنگ انجام مي‌شود[424].

سنگباران نمادين شيطان عملي عبادي است که با قصد قربت انجام مي‌گيرد و محل هر سه جمره آن در سرزمين منا مشخص و مشهور است، و در عصر ما به صورتي ساخته شده که ستون‌هاي بزرگي براي ضربه‌زدن به آن‌ها وجود دارد و سنگباران از دو طبقه ممکن است.

واژگان:

واژه «رمي» به معناي انداختن چيزي و پرتاب کردن سنگ و تيرانداختن آمده است[425]، واژه «جمرات» به معناي محل سنگباران است که سه مکان مشخص جمره اولي، جمره وسطي و جمره عقبه را شامل مي‌شود. از امام علي7 و امام صادق7 حکايت شده که در مورد جمرات فرمودند: «شيطان خود را به ابراهيم7 نماياند و جبرييل به ابراهيم7 دستور داد که با هفت سنگ او را براند»[426]. محل‌هايي که ابراهيم7 به سوي شيطان سنگ پرتاب کرد، جمرات نامگذاري شد.

اسرار سنگباران در آيينه احاديث:

1. شيطان (و شيطان صفتان) را سنگباران کنيد:

سنگباران شيطان، شيوه‌اي ابراهيمي در مبارزه است، چراکه در احاديث متعددي از امام‌ علي7 و امام صادق7 حکايت شده که شيطان بر ابراهيم7 ظاهر شد و جبرييل به ابراهيم7 دستور داد که او را با هفت سنگ بزند، سپس در محل دوم و سوم ظاهر شد و ابراهيم7 هر بار با هفت سنگ او را مورد حمله قرار داد[427].

آري، اين عمل ابراهيم7 آموزه‌اي براي همه نسل‌هاست که با شيطان (و شيطان صفتان دنيا) مبارزه کنيد. از اين رو حکايت شده که پيامبر اسلام9 نيز هنگامي که روز عيد قربان از مشعر به منا آمدند، نزد جمره عقبه آمدند و آن را با هفت سنگ زدند و همين مطلب در اسلام نيز سنت گرديد[428] و همين‌گونه در مورد جمره اول و دوم عمل کردند[429].

2. با رمي جمرات به پستي‌ها و شهوات حمله‌ور شويد:

در حديثي از امام صادق7 حکايت شده که فرمودند: «در رمي جمرات، شهوات و پستي‌ها و صفات نکوهيده را از خود دور کن (و آن‌ها را با تير سنگ خويش هدف قرار ده»[430].

3. هر ضربه‌اي به شيطان، عظمت خدا را نمايان‌تر مي‌سازد.

در احاديث متعدد حکايت شده که ابراهيم7 و پيامبر9 در هنگام سنگباران شيطان، بعد از هر سنگي يک تکبير مي‌گفتند[431]. آري، حاجيان بر ذلّت شيطان تکبير مي‌گويند و عظمت الهي را يادآور مي‌شوند. تا همه شيطان صفتان تاريخ بدانندکه عاقبت آنان ذلّت و خواري است و سرافرازي و بلند مرتبگي مخصوص خداست. آري، هرگاه شيطان رانده شد خداي بلند مرتبه جايگزين او مي‌شود که: ديو چو بيرون رود فرشته درآيد.

4. چرا سنگ ريزه با دست بزنيم؟

در حديثي حکايت شده که وقتي پيامبر9 ازدحام مردم براي «رمي جمرات» را ديد فرمودند: «همديگر را به کشتن ندهيد، چون سنگ مي‌زنيد، با نوک انگشتان پرتاب کنيد»[432] و در حديث ديگر فرمود: «با مثل اين‌ها (سنگ‌ريزه‌ها) از زياده‌روي در دين بپرهيزيد، که پيشينيان شما به خاطر غلوّ و زياده‌روي در دين هلاک شدند»[433].

آري، افراط و تفريط در هر کار موجب زيان فرد و اجتماع مي‌شود. از اين رو رعايت اعتدال در انتخاب اندازه سنگ‌ها و رعايت حال ديگران در هنگام پرتاب سنگ‌ها لازم است. از اين روست که امام‌ صادق7 به آرامش و وقار و عدم توقف در هنگام رمي جمرات سفارش کرده است[434].

5. جهت‌داري در مبارزه (و دفع دشمن با ياد خدا):

در احاديث اهل‌بيت: آمده است که سنگسار شيطان را با ياد خدا و حمد و ثناي الهي و صلوات بر پيامبر9 همراه سازيد و از خدا بخواهيد که از شما قبول کند[435]. آري، در اسلام مبارزه با دشمن نيز جهت‌دار است و هر گاه شيطان رانده مي‌شود به خاطر خدا و به ياد و دستور اوست.

6. پاک باش تا دفع ناپاکي کني:

در احاديث از امام صادق7 حکايت شده که مستحب است حاجيان در هنگام رمي جمرات، با طهارت باشند[436] يعني با حالت وضو (و يا غسل) باشند و از ناپاکي‌هاي معنوي به دور باشند؛ آري کسي بهتر مي‌تواند شيطان پليد را براند که خود پليد و ناپاک نباشد.

7. رمي جمرات موجب پاکي از گناهان:

در حديثي از پيامبر9 حکايت شده: «حاجي هنگامي كه رمي جمرات مي‌کند، از گناهانش خارج مي‌شود»[437] و در حديث ديگري از امام صادق7 حکايت شده که: «حاجيان با هرسنگي که مي‌زنند، گناه کبيره‌اي از آن‌ها برطرف مي‌شود»[438]. آري، کسي که شيطان پليد را از خود راند، از پليدي‌ها به دور مي‌شود و به لطف الهي پرونده گذشته او نيز پاک مي‌گردد.

8. سنگباران شيطان، باطني نوراني دارد.

در حديثي از پيامبر9 حکايت شده: «هنگامي که رمي جمرات نمودي، براي تو نوري در رستاخيز خواهد بود»[439]. آري، هر کس شيطان را از خود دور سازد از تاريکي گمراهي مي‌رهد و به خدا نزديک مي‌شود و نوراني مي‌گردد که خدا نور آسمان‌ها و زمين است.

اسرار سنگباران در کلام صاحب‌نظران

1. رمي جمرات سه گانه و تلاش‌هاي سه‌گانه شيطان:

«در منطقه جمرات شيطان بر آن شد که آدم را فريب دهد ولي موفق نشد، بعدها شيطان در سه منطقه تصميم گرفت تا ابراهيم و اسماعيل و هاجر را گمراه نمايد ولي از مأيوس‌شدن ابراهيم (و دست برداشتن از وظيفه قرباني فرزند) در همان مرحله اول پشيمان گشت؛ اما هاجر و اسماعيل را در سه نوبت وسوسه نمود و شايد سرّ اين که روز دهم حاجي فقط جمره عقبي را رمي مي‌کند ولي در روز يازدهم و دوازدهم هر سه جمره را رمي نمايد اشاره به همين معنا باشد»[440].

2. ظاهر و باطن رمي جمرات:

«رمي جمرات نيز ظاهري دارد و باطني، ظاهر آن را همه انجام مي‌دهند اما باطن آن را فقط تعداد اندکي انجام مي‌دهند و سرّ اين معنا آن است که انسان شيطان را واقعاٌ از خود برهاند... رمي شيطان نيز تنها با سنگ انداختن بدون توجه به باطن آن، نخواهد بود»[441].

3. هفت سنگ، اشاره به هفت طبقه ماديت:

«عدد هفت در رمي جمرات، دستور شارع مقدس اسلام، و شايد رمز و حکمتش نجات‌يابي از هفت طبقه ماديت و ظاهر عالم و ورود به عرصه‌گاه بي‌حدّ و مرز ملکوت و يافتن جايگاهي در کنار ملکوتيان پس از رهايي از شيطان است»[442].

4. هفت سنگ اشاره به هفت راه تسلط شيطان يا منزلگاه‌هاي انسان:

«در اين‌جا دو وجه به نظر مي‌رسد:

وجه اول: شايد به اين سبب باشد که شيطان و هواي نفس از هفت مجرا بر انسان مسلط مي‌شود: پنج قوّه حسي (بينايي، چشايي، بويايي، شنوايي، لامسه) و دو قوه شهوت و غضب، بنابراين شيطان از هفت راه داخل هويت و نفس انساني مي‌شود که بايد راه نفوذش را بست.

وجه دوم: از آن‌جا که انسان در دنيا مسافري بيش نيست، بنابراين از زمان پيدايش تا آخرين نقطة وصول به کمال انسانيّت، بايد از هفت مرحله (طبع، نفس، عقل، روح، سر، خفي، اخفي) و منزلگاه بگذرد»[443].

5. جمره عقبه سمبل شيطان اصلي (نفس اماره):

«شايد حکمت رمي جمره عقبه، که مشهور به شيطان بزرگ است، اين است که در نبرد با دشمنان بايد سراغ خشکاندن ريشه بروي که زدن شاخ و برگ سود چنداني ندارد، زيرا تا هنگامي که بت بزرگ که همان نفس اماره است در ميدان حيات تاخت و تاز دارد، با از دست دادن شاخ و برگ، به دنبال جايگزين کردن شاخ و برگ ديگري مي‌رود»[444].

6. نيت خالص در رمي جمرات:

«در وقت «رمي» نيّت را خالص کن تا تيري که پرتاب مي‌کني، همراه با مرکب قدرت حق به هدف بخورد»[445].

7. رمي جمرات سه گانه، و مراتب سه گانه نفس انسان:

«ممکن است رمي جمرات سه گانه اشاره به مراتب سه‌گانه نفس انسان باشد و هر جمره در حقيقت تجلّي يک مرحله از نفس انسان است که حاجي در حقيقت به رمي نفسانيّت خويش در همه ابعاد آن مي‌پردازد. (والله اعلم) و بدين جهت است که در روايات آمده است که رمي جمرات گناهان کبيره انسان را مي‌بخشايد»[446].

... نفس انسان نيز داراي سه مرتبه نباتي و حيواني و انساني است و حاجي بايد در حج هوشيارانه به تربيت نفس خود بپردازد[447].

در راه عشق وسوسه اهرمن بسي است                            

پيش آي و گوش دل به پيام سروش کن

(حافظ)

8. تکرار جمرات، نشانه موانع متعدد در راه حق:

«تعدد عقبات (جمره اولي، وسطي، عقبه) نشانه آن است که براي رسيدن به حق تنها يک مانع نيست، بلکه موانع متعدد در عقبات متفاوت در سر راه است. در هر قدمي که انسان به خانه حق نزديک مي‌شود سنگي جلوي پاي او مي‌آيد و دفاع بر او لازم مي‌شود... و شگفتا که شيطان صف‌بندي تثليثي (سه‌گانه) خود را در همه‌جا پياده کرده است. در يهود اُقنوم‌هاي سه‌گانه به جاي توحيد موسي و در مسيحيت تثليث ابن و اب و روح‌القدس به جاي توحيد عيسوي، و در يونان سه چهره در يک سر و در راه تکامل انسان زر و زور و تزوير[448]... .

9. چرا در رمي جمره اول و دوم رو به قبله و در جمره سوم پشت‌ به
قبله باشيم:

«در رمي جمره اُولي و جمره وسطي چون شيطان مانع از آن است که انسان به طرف خانه کعبه به پيش رود لذا شخص حاجي رو به طرف خانه خدا به رمي شيطان مي‌پردازد تا او را از سر راه خويش بردارد اما در جمره عقبه چون نزديک به حرم حق است بايد مانع از ورود شيطان به اين حرم گردد. لذا پشت به کعبه و رو به شيطان به مصاف او مي‌رود[449].

10. رمي جمرات پشت شيطان را مي‌شکند:

صاحب کيمياي سعادت مي‌نويسد:

«امّا انداختن سنگ، مقصود وي (حج‌گزار) اظهار بندگي است ـ بر سبيل تعبّد محض ـ و ديگر تشبّه به ابراهيم7... پس اگر در خاطر تو آيد که شيطان وي را پيدا آمد و مرا پيدا نيامده است، بيهوده سنگ چه اندازم؟ بدان که اين خاطر تو را، از شيطان پيدا آمد. سنگ بينداز تا پشت وي بشکني که پشت وي بدان شکسته شود»[450].

و مولي محسن فيض کاشاني در پاسخ شبهه فوق مي‌نويسد: «بايد بداني که اين خيال از شيطان است و او آن را در دل تو انداخته تا اراده‌ات را در رمي جمرات سست گرداند و به دلت اندازد که اين کاري بيهوده و شبيه بازي کودکان است که نبايد به آن مشغول شوي؛ ليکن تو بايد با جديّت و کوشش در رمي، او را از پيش خود براني و دماغش را به خاک بمالي و بداني که تو در ظاهر سنگ به سوي عقبه مي‌اندازي، اما در واقع سنگ بر چهره شيطان مي‌زني و پشت او را مي‌شکني؛ زيرا خواري و مقهوريّت شيطان جز با تعظيم و امتثال امر الهي و به مجرد فرمان او ـ بي‌آنکه عقل و نفس در آن دخالتي کنند ـ حاصل نمي‌شود»[451].

11. فرشته خوي شويد تا شيطان را برانيد:

آيت الله جوادي آملي مي‌فرمايند:

«اگر مسأله رمي جمرات و سنگ زدن به جمره‌ها مطرح است، در حقيقت ديو درون و بيرون را رمي کردن و شيطان انس و جن را راندن است، تا انسان فرشته نشود، شيطان از حريم او بيرون نمي‌رود. اگر فرشته خوي شد، آن گاه است که از گزند شيطنت مصون مي‌ماند»[452].

چيست رمي الجمار نزد خرد                  نفس امّاره سنگسار کنند[453]

12. رمي جمرات، تمرين عمل مبارزه سازنده و هدفدار:

«رمي جمرات يک تمرين عملي هدفدار و سازنده است براي زنده نگه داشتن روح مبارزه و مجاهدت با صفات زشت شيطاني و زدودن اوهام و وسوسه‌هاي ابليسي، رذائل و مفاسد اخلاقي، شرک و آلودگي از درون وجود آدمي و محيط زندگي است»[454].

رمي جمر کردي زدي بر ديو دون سنگ

                                                   هم بر سر نفس شرير پرفسون سنگ

انداختي بر فــرق دنياي زبــــون سنگ

                                                     تـا جـانت ايمن گردد از آفات دوران

13. رمي جمرات سه‌گانه به اندازه گناهان مشهور است.

سنگريزه‌هايي که در اين دو روز (يازدهم و دوازدهم ذي‌الحجه) مي‌زنند تعداد آن چهل و دو عدد است و آن عدد مساوي با تعداد گناهان مشهور است. کفر، شرک، نفاق، ناسپاسي، حرص، بي‌شرمي، تکبّر، سرکشي، دروغ، خيانت، سخن چيني، غيبت، عاق والدين، رياء، خودآرايي براي زن نامحرم، دشمني، قتل، فرار از جنگ، زنا، رباخواري، لواط، تهمت، دزدي، حرام‌خواري، کم‌فروشي، شرب خمر، قمار بازي، شهادت ناحق، سوگند دروغ، اسراف، غنا، خوارکردن مظلوم، تکيه بر ستمگر، پيروي از هواي نفس، يأس، جنگ با دوستان خدا، نگاه به نامحرم، ستمکاري، ارتداد، سبک شمردن احکام الهي، ايمن بودن از مکر و عقاب خدا، سرپيچي از عبادت.

گويا با هر سنگي شيطان را از جان خود دور مي‌سازيم، و از معصيتي و پيامد آن مي‌گريزيم[455].

 
مقصود از مشعر و توقف شبانه در آن چيست و چه اسراري دارد؟

پاسخ:

درآمد:

«مشعر» سرزميني است در حدود دوازده کيلومتري عرفات، که در مسير عرفات به سوي مکه قرار دارد. اين سرمين بين تنگه دو کوه (مأزمين) و وادي مُحسَّر واقع شده است که توقف در آن از ارکان حج است و حاجيان شب دهم ذي‌الحجه بعد از غروب آفتاب از عرفات حرکت مي‌کنند و به مشعر مي‌آيند و در آن‌جا با قصد قربت شب را به صبح مي‌رسانند. مشعر را به‌نام‌«مزدلفه»، «جمع» و «مشعر‌الحرام» نيز مي‌خوانند.

واژگان:

الف. واژه «مشعر» به مکاني گويند که شعار خدا و نشان خداجويي و خداخواهي در آن کاملاً پيداست[456] و نيز در مورد نامگذاري مشعر گفته‌اند كه آن‌جا مركزي است براي شعائر حج و نشانه‌اي از اين مراسم عظيم[457] و نيز گفته‌اند که مشعر به معناي نشان راه است و اين سرزمين نشان و مکان عبادت خداست[458].

ب. واژه «مُزدلفه» از ماده «ازدلاف» به معناي نزديک شدن يا اجتماع است[459]. از آن جهت به سرزمين مشعر، «مزدلفه» گويند که مردم با کوچ از عرفات به سوي مشعر، به مکه و يا به خدا نزديک مي‌شوند و يا به خاطر آن‌که مردم در مشعر اجتماع مي‌کنند[460]. در حديثي از امام صادق7 حکايت شده که جبرييل7 به هنگام آموزش مناسک حج به ابراهيم7 بعد از غروب روز عرفه و هنگام حرکت به مشعر به ابراهيم7فرمود: «ازدلف الي المشعر‌الحرام» «به سوي مشعرالحرام حرکت کن و به آن‌جا نزديک شو»[461]، از اين‌رو اين سرزمين را مزدلفه ناميدند. و در حديث ديگري از امام صادق7 حکايت شده که علت نامگذاري مزدلفه آن است که حاجيان بعد از توقف در عرفات بدان سو حرکت کرده و به آن‌جا نزديک مي‌شوند[462].

ج. واژه «جمع» به معناي اجتماع و ضد جدايي و تفرقه است و شايد به مشعر از آن جهت «جمع» گويند که مردم در اين سرزمين اجتماع مي‌کنند و يا به خاطر آن‌که در اين سرزمين بين نماز مغرب و عشا جمع مي‌کنند، يعني با يک اذان و دو اقامه آن‌ها را به جا مي‌آورند[463].

اسرار مشعر در آيينه قرآن

(لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَن تَبْتَغُوا فَضْلاً مِن رَبِّكُمْ فَإِذَا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفَاتٍ فَاذْكُرُوا اللّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرَامِ وَاذْكُرُوهُ كَمَا هَدَاكُمْ وَإِن كُنْتُمْ مِن قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّينَ)؛ «هيچ گناهي بر شما نيست كه (در موسم حج روزي و) بخششي از پروردگارتان بجوييد، و هنگامي كه از «عرفات» روانه شديد، پس خدا را در «مشعر الحرام» ياد كنيد، و او را ياد كنيد همان گونه كه شما را راهنمايي نمود و [شما] پيش از آن، قطعاً از گمراهان بوديد»[464].

1. در قرآن‌کريم فقط يک بار در آيه 198، بقره از مشعرالحرام ياد شده است، در اين آيه به جواز استفاده‌هاي اقتصادي در حج و عرفات و مشعر و ذکر الهي اشاره شده است.

برخي مفسران نوشته‌اند که: نبايد فراموش کنيم که «مشعر» از ماده «شعور» است در آن شب تاريخي و هيجان‌انگيز... در درون جامه معصومانه احرام و روي ماسه‌هاي نرم، انسان جوشش چشمه‌هاي تازه‌اي از انديشه و فکر و شعور در درون خود احساس مي‌کند[465].

2. کوچ به سوي مشعر: در اين آيه براي بيان حرکت حاجيان از عرفات به مشعر، از واژه «اَفضتم» استفاده شده که به معناي «بيرون آمدن گروهي» است[466]، يعني حاجيان همچون رودي سپيد از عرفات به سوي مشعر سرازير شوند.

3. يادمان حق در مشعر: وظيفه حاجيان در مشعر ياد الهي است. البته ياد خدا گاهي در دل خانه مي‌کند و گاهي بر زبان جاري مي‌گردد و گاهي در عمل ظاهر مي‌شود. آري شب مشعر با ياد الهي نشان خدا مي‌شود.

4. ذکر الهي طبق برنامه و دستور: در اين آيه يادآوري شده که ذکر الهي را طبق دستور و برنامه او انجام دهيد. آري حاجيان از عادات جاهلي و مراسم بدعت‌آميز مي‌پرهيزند و طبق راهنمايي الهي حرکت مي‌کنند و هدايت او را سپاس مي‌گزارند و سرمشق خود قرار مي‌دهند.

5. سرزمين مشعر حرام است: تعبير «الحرام» که به عنوان صفت «مشعر» در آيه آمده است شايد اشاره به آن است که اين سرزمين بخشي از حرم امن الهي است[467] که محرمات خاص خويش را دارد. يعني برخي کارها در سرزمين مکه (حرم) ممنوع است و اين ممنوعيت‌ها در عرفات نبود اما در مشعر وجود دارد[468] و برخي تفاسير نوشته‌اند که: «توصيف «مشعر» به «الحرام» دلالت بر قداست و احترام خاص آن سرزمين مي‌کند[469].

اسرار مشعر در آيينه روايات:

1. در مشعر درهاي آسمان باز است و شب زنده‌داري رمز عروج:

در حديثي از پيامبر9 حکايت شده: «هر کس در شب‌هاي چهارگانه شب زنده‌داري (احياء) کند، بهشت بر او واجب مي‌شود، شب هشتم، شب نهم، شب دهم ذي الحجه و شب عيد فطر»[470] که شب دهم ذي الحجه همان شبي است که حاجيان کوي دوست در سرزمين مشعر به سر مي‌برند و ياد دوست را تا صبح زنده نگاه مي‌دارند.

  شب آمد شب که نالد عاشق زار            گهي از دست دل گاهي ز دل‌دار

در حديث ديگري از امام‌صادق7 حکايت شده که: «اگر مي‌تواني اين شب (مشعر) را احياء کني، انجام بده، (و تا بامداد بيدار باش) که به ما رسيده است که در اين شب درهاي آسمان به روي صداي مومنان بسته نمي‌شود... و خدا دعاها را اجابت و گناهان را مي‌آمرزد براي کسي که بخواهد»[471].

چه روزها به شب آورده‌ام در اين اميد  که با وجود عزيزت شبي به روز آرم

2. مشعر توقف در حجاب دوم

حکايت شده که از اميرالمؤمنين7 پرسيدند، چرا مشعرالحرام در حرم قرار گرفت؟ حضرت فرمود: «زيرا هنگامي که به حاجيان رخصت ورود به مکه داده شد، آن‌ها را در حجاب دوم متوقف کرد، پس هنگامي که زاري آنان در مشعر زياد شد، به آنان رخصت داده شد تا قرباني کنند[472]...»

3. بيمه نامه الهي براي گناهكاران:

در حديثي حكايت شده كه پيامبراكرم9 در بامداد مشعر، به بلال گفت: مردم را ساكت كن، سپس فرمود: «خدا در اين مشعر به شما نعمت بخشيد و گناه‌كارانتان را به خاطر نيكوكارانتان بخشود و به نيكوكارانتان هر چه طلبيدند، بخشيد، به نام خدا حركت كنيد»[473].

4. ادب كوچ به مشعر، رعايت حال ديگران:

در هنگام كوچ از عرفات به سوي مشعر، ميليون‌ها انسان به حركت و خروش مي‌آيند، در اين حركت دسته‌جمعي اگر دقت نشود برخي از مردم به‌ ويژه افراد ناتوان مورد آزار قرار مي‌گيرند از اين‌رو ادب كوچ، رعايت حال ديگران است. در احاديث متعددي حكايت شده كه پيامبر هنگام حركت از عرفات به سوي مشعر مردم را به آرامش فرا مي‌خواند[474] و مي‌فرمود: حج اسب تاختن و شتر دواندن نيست، خودتان را (از عذاب خدا) حفظ كنيد و نيكو حركت كنيد، ضعيف و مسلماني را زير پا قرار ندهيد، و در راه رفتن ميانه‌رو باشيد[475] و همين سفارش از امام صادق7 حكايت شده است و حتي به ايشان گفته شد چرا در كوچ به سوي مشعر تاخير مي‌كنيد، حضرت فرمود: من از ازدحام هراس دارم و مي‌ترسم كه در پايمال كردن انساني شريك شوم[476].

5. ترك تكبر رمز لطف الهي بر حاجيان كوچ كننده به سوي مشعر:

در حديثي از امام صادق7 حكايت شده كه: «كسي از تنگه (بين دو كوه در دهانه مشعر) بگذرد و در دلش تكبر نباشد، خدا (با نظر رحمت) به او مي‌نگرد. پرسيدم: كبر چيست؟ فرمود: مردم را برنجاند و حق را نپذيرد»[477].

6. تنگه سلامت با دعاي فرشتگان:

از امام صادق7 حكايت شده كه: «هنگام كوچ حاجيان از تنگه (دو كوه در دهانه مشعر= مأزمين) دو فرشته ندا دهند: پروردگارا (اينان را) سالم بدار، سالم بدار، و پروردگار مي‌پذيرد و از اين‌روست كه در آن‌جا (غالباً) كسي را زمين افتاده و شكسته نمي‌بيني»[478].

7. در مشعر چه بخواهيم:

گاهي دعاها اشاراتي لطيف به اسرار مناسك حج دارد. از اين‌رو توجه به دعاهاي پيامبر و ائمه: در مشعر مي‌تواند آموزشي براي ما و اشاراتي لطيف به اسرار آن باشد.

الف. مشعر جايگاه استغفار:

در حديثي از امام صادق7 حكايت شده كه (از عرفات به مشعر) با آرامش و وقار و استغفار كوچ كنيد[479].

ب. مشعر محل نجات از آتش:

و در حديثي از امام صادق7 حكايت شده كه مي‌فرمودند در مشعر بگوييد: «فكّ رقبتي من النار» خدايا مرا از آتش نجات عنايت فرما[480].

و در حديث ديگري آمده است كه خود حضرت مشابه اين جملات را در هنگام كوچ تكرار مي‌كردند[481].

ج. تقاضاي سلامت دين كنيد.

د. تقاضاي قبولي مناسك حج كنيد.

هـ . تقاضاي زياد شدن اعمال کنيد.

و. تقاضا کنيد همه نيکي‌ها براي شما جمع شود و بدي‌ها دفع شود.

ز. تقاضاي وسعت در رزق حلال کنيد.

ح. به عنوان مهمان خدا از او جايزه بخواهيد که لغزش‌ها را ببخشايد و عذرخواهي را بپذيرد و تقوا را توشه ما قرار دهد[482].

آري، پيام اين دعاها براي ما آن است که مشعر محلي براي طلب آمرزش، سلامتي دين، قبولي مناسک و برکت اعمال و ارزاق و جايزه‌گيري است. يعني در رحمت الهي باز است.

شب مشعر شب راز و نياز است             در رحمت به روي خلق باز است

8. در مشعر مسلّح شويد تا در مني با شيطان مبارزه کنيد:

در حديثي از امام صادق7 حکايت شده که: «ريگ‌ها را (براي رمي جمرات) از مشعر برداريد»[483].

حاجيان در روز دهم، يازدهم و دوازدهم در مني، بارها به شيطان حمله‌ور مي‌شوند و ابراهيم‌وار او را سنگسار مي‌کنند، تا مانع انجام وظايف آنان نشود. ولي اين حمله نياز به اسلحه و مهمات دارد که حاجيان در مشعر سنگ‌ها را بر مي‌چينند و مسلح مي‌شوند، تا در مني به دشمن حمله کنند.

اسرار مشعر از منظر صاحب نظران:

1. مشعر جايگاه شعور و شهود حق:

ملاعبدالرزاق کاشاني در تفسير آيه 198 سوره بقره مي‌نويسد:

«خداي را در مشعر الحرام ياد کنيد؛ يعني: جمال حق را در جايگاه سرّ روحي که «خفي» نام دارد شهود کنيد؛ چرا که ذکر در اين پايگاه عبارت است از شهود و مشعر نيز به عنوان جايگاه شعور، احساس جمال و زيبايي محرّم است و نامحرم را سزا نيست که بدان نايل گردد»[484].

2. بارور شدن شعور در مشعر:

استاد مکرّم دکتر حجتي مي‌نويسد: ««مزدلفه» از اين رهگذر،  جايگاه تقرب به خدا و چنان‌ که اشارت رفت نقطه صعود و پرواز به سوي ملأ اعلا مي‌باشد و سرانجام به شعوري بارور مي‌شود که دوست و دشمن خود را شناسايي کرده و آماده شود. تا دشمن را از سر راه قرب به پروردگارش طرد کند.

در اين پايگاه درک و شعوري در واقفان به هم مي‌رسد که در همة مواقف چه پيش از مشعر و چه پس از آن بدان هشدار داده شد که ميان هيچ يک از آن‌ها با ديگري فرق و امتيازي نيست. ...

وقوف در مشعر را به ويژه بايد مانند ساير مناسک، شعاري شعور آفرين دانست، براي کسب اين شعور بايد در ردة همه اقوام قرار گرفت، چرا که قبلاً به خاطراين که با افکار جاهلي امتيازي در خود احساس مي‌کردند[485]، در ضلالت و گمراهي و فقدان شعور لازم به سر مي‌بردند»[486].

3. شب مشعر، شب آمادگي و رحمت و قبول:

سيد عبدالله شبّر مي‌نويسد:

«پس از عرفه، بايد يک شب را در مشعر بماني تا در آن‌جا، خود را براي مبارزه‌اي که فردا با دشمنان خدا در پيش داري آماده کني، اين‌جا جزء حرم خداست و عرفه خارج حرم بود، پس مانند کسي باش که اکنون مولايش به او روي آورده و پس از اين‌که او را طرد کرده بود، اکنون اجازه ورودش داده و اکنون به باب رحمت رسيده و نسيم رأفت مولا، بر او دميده و با دخول در حرم خلعت قبول دريافته است»[487].

4. آگاهي و خود آگاهي و دوست و دشمن شناسي در مشعر:

«جستجو در‌ خاک‌هاي مشعر براي پرکردن يک کيسه از سنگريزه‌هايي که مي‌خواهد به شيطان بزند و نماز و دعا و مناجات شبانه و ياد خدا، در او (حاجي) نوعي آگاهي و خود آگاهي ايجاد مي‌کند تا دوست و دشمن خود را بشناسد»[488].

5. مشعر، نشان خداجويي و دوري از مظاهر دنياطلبي:

«مشعر» يعني محلي که شعار خدا و نشان خداجويي و خداخواهي در آن کاملاً پيداست. در آن‌جا هيچ مظهري از مظاهر دنياطلبي و خودخواهي ديده نمي‌شود، نه فرشي، نه سقفي، نه دودي، نه دمي، نه غذاهاي الوان، نه مناظر زيبا، بياباني پر از سنگ و خاک است که متجاوز از دو ميليون انسان سپيدپوش را که از تمام دنيا جز دو قطعه پارچه احرام چيزي همراه خود ندارند در آغوش خود گرفته است و هر کس به گوشه‌اي براي عبادت و مناجات با خدا...[489].

6. سنگ‌هاي کوچک و نبردي بزرگ:

دکتر سيد محمدباقر حجتي در مورد جمع‌آوري سنگ‌هاي رمي جمرات در مشعر مي‌نويسد:

«اين سلاح را ـ هر چند که ريز است ـ دسته جمعي فراهم آورند که با تمام کوچکي و سبکي خود، اگر به سوي شيطان و جمرات غول پيکر نشان روند، جثة برافراشته آن‌ها را زير خروارها سنگريزه مي‌توانند به راحتي خفه سازند»[490].

7. کسب جمعيت از آن زلف پريشان بنماي:

نايب الصدر شيرازي گويد:

«بعد از مشاهده يوم دين و جمع اولين و آخرين در محضر جلال کعبه ربّ العالمين ـ که در واقع سير کثرت در وحدت بود ـ ... شبي در مزدلفه به روز آر که مشعر و واديّ مُحسَّر است. روي و سوي کعبه ما، روز و شب نيکبختان است. ... در عين کثرت، وحدت است، کسب جمعيت از آن زلف پريشان بنماي. در مقام صعود يوم دين باشد... پس زنده دار دل خود را در اين شب به ياد حضرت ما «فانّ احياء هذا الليلة من اعظم القربات (= شب زنده‌داري مشعر از بزرگترين عوامل نزديكي به خداست) و به عدد عين عين‌‌الجمع حصان را جمع نمودن، سنت است كه در مراتب نزول سبع و در صعود سبعين است و در حقيقت واحد است ساري در همه»[491].

8. تقوا و خوف از خدا را شعار دل خود قرار دهيد:

آيت الله جوادي آملي در مورد اسرار مشعر مي‌نويسند:

«راز وقوف و بيتوته در مشعر الحرام، آن‌ گونه كه از مواعظ امام سجاد7 به شبلي استفاده مي‌شود اين است كه حج‌گزار قلب خود را با شعار تقوا آگاه كرده، تقوا و خوف از خداوند را شعار دل خود قرار دهد. تا قلب او با تقوا شناخته شود، كه شعار هر قومي معرف آن قوم است. بنابراين اگر چه تقوا در همه مناسك حج مطرح است، ليكن تجلي ويژه آن هنگام وقوف در مشعر‌ الحرام، مشهود واقفان بر اسرار است»[492].

 

 
چرا در جريان خرابي کعبه به دست حجاج ماجراي اصحاب فيل تکرار نشد؟

پاسخ:

مقدمه:

هلاکت اصحاب فيل از مصاديق سنت استيصال (= ريشه‌کني و براندازي) است يکي از سنت‌هاي الهي اين است که اگر اهل باطل چنان در کفر و انکار حق فرو رفتند که حکمت الهي «تاخير در عقوبتشان» را روا ندانست نوبت به «سنت استيصال» مي‌رسد که يکي از سنت‌هاي قطعي و تخلف ناپذير خداوند است[493]. البته همه‌ سنت‌هاي الهي همواره در جهت تاييد حق و پيروزي نهايي اهل حق مي‌باشد و سنت‌هاي ديگر نظير سنت استيصال در راستاي اين سنت الهي قابل تبيين است[494].

ابرهه قصد تخريب و از بين بردن نام و ياد کعبه را داشت تا با از بين بردن اين يادگار قهرمان توحيد جناب ابراهيم7، مردم متوجه معبدي که او ساخته بود بشوند؛ تا حکومتش از نظر اقتصادي و سياسي از اقبال مردم بهره‌مند شود. او آن‌قدر سرمست قدرت خويش بود که حتي خداوند را جلودار خود نمي‌ديد. چنان‌که از کنار هشدار عبدالمطلب که گفت: خانه (کعبه) صاحبي دارد که او خود جلو شما را مي‌گيرد، به راحتي گذشت[495]. از اين‌رو خداوند اصحاب فيل را گرفتار سنت استيصال کرد و اين قضيه کاملاً در جهت پيروزي نهايي اهل حق اتفاق افتاد. زيرا:

اولاً: با اين اعجاز مسلَم تاريخي همگان به «عظمت کعبه» پي بردند.

ثانياً: اين ماجرا مقارن ميلاد پيامبر اکرم9[496] و در حقيقت زمينه‌ساز ظهور آن بزرگوار بود و پيام‌آور عظمت اين قيام بود. اين همان چيزي است که به «ارهاص»[497] تعبير مي‌شود.

ثالثاً: تهديدي است براي همه‌ گردنکشان جهان که نمي‌توانند در برابر قدرت خدا بايستند[498]. اما در پاسخ اين‌که اصحاب فيل به خاطر اين‌که مي‌خواستند کعبه را خراب کنند عذاب شدند چرا «حجاج» که کعبه را خراب کرد عذاب نشد؟ در اين مورد لازم است اول اصل ماجرا را مرور کنيم، سپس پاسخ‌هاي احتمالي را بيان مي‌کنيم.

ابن‌زبير در مکه و عبدالملک مروان در شام ادعاي خلافت داشت و در جنگ ابن زبير شکست خورد. حجاج که فرمانده سپاه شام بود مکه را محاصره کرد و ابن‌زبير از مسجدالحرام به عنوان سنگر استفاده مي‌کرد و حجاج حرمت کعبه را نگه نداشت و بدون توجه به کعبه بر سر دشمن خود با منجنيق سنگ پرتاب کرد و در نتيجه اين جنگ، به کعبه هم آسيب رسيد[499]. وقتي جنگ تمام شد، وارد مسجد الحرام شد و دستور داد سنگ‌ها را بيرون ببرند، آن‌جا را جارو کنند و شستشو دهند[500].

پاسخ‌هاي احتمالي:

1. حجاج مانند ابرهه قصد از بين بردن نام و ياد کعبه را نداشت و هدف اصلي‌اش تخريب کعبه نبود.

2. اگر سپاه «حجاج» گرفتار عذاب استيصال مي‌شدند نتيجه‌اش در جهت تأييد حق نبود بلکه ظالم ديگري به نام «ابن‌زبير» تاييد مي‌شد؛ در حالي که ابن‌زبير مسجد الحرام را سنگر خود قرار داده بود و اين خود گناهي بزرگ است[501].

3. نزول بلا و هلاکت دنيوي در اثر گردن‌کشي در مقابل خدا، از سنت‌هايي است که هميشه قطعي و استثناناپذيري نيست؛ به اين معنا که، طغيان در برابر خدا قطعاً نزول عذاب را به طور فوري در پي داشته باشد و ممکن است سنت ديگري مانند مهلت دادن به کافران و استدراج (کم‌کم گرفتار کردن گناهکاران) مانع اجراي سنت هلاکت دنيوي ظالمان شود پس نزول عذاب بر طغيان‌گران، درست مانند قانون تجربي سوزاندن آتش، شرايطي دارد و بايد آن ‌را فقط به عنوان مقتضي تلقي کرد[502]. بنابراين در ماجراي ابرهه، گردن‌کشي آن‌ها در مقابل خدا و هتک حرمت کعبه باعث شد که گرفتار «سنت استيصال» شوند چرا که خداوند تأخير در عقوبتشان را روا ندانست. اما حجاج که حرمت کعبه را نگه نداشت مستحق نزول عذاب بود ولي خداوند با علم و حکمت خويش سنت ديگري را بر سنت استيصال ترجيح داد.

4. ماجراي اصحاب فيل قبل از بعثت پيامبر گرامي9 اتفاق افتاد تا زمينه‌ساز دعوت حضرت باشد. قبل از آمدن آن حضرت به چنين معجزاتي احتياج بود تا زمينه‌سازي شود براي اين‌که مردم دعوت نبي گرامي را بپذيرند، اما بعد از اين‌که پيامبر گرامي اسلام9 مبعوث شدند و نبوتشان با دلائل قطعي اثبات شد نيازي به چنين معجزاتي نيست[503].

فصل ششم: احکام و فلسفه آن

 
چرا در سوره‌ احزاب آيه‌ 59 «نساء المؤمنين» را امر به حجاب فرموده ولي در سوره‌ فتح آيه 25 «نساء مومنات» آمده است؟

پاسخ:

همان‌طور که در علم نحو بيان شده: هرگاه ارتباط دو کلمه از قبيل صفت و موصوف باشد؛ اين دو کلمه بايد از چند وجه با هم هماهنگي داشته باشند که يکي از آن وجوه، در مذکر و مؤنث بودن است؛ مثل آيه‌ 25 از سوره‌ فتح که «نساء مومنات» از قبيل صفت و موصوف است.

اما در جايي که دو کلمه، ارتباطشان از قبيل مضاف و مضاف‌اليه باشد، لازم نيست از لحاظ مذکر و مؤنث بودن هماهنگي داشته باشد که در آيه 59 از سوره‌ احزاب، «نساء‌المؤمنين» از اين قبيل مي‌باشد[504].

مطلبي که ذکر شد از نظر قواعد علم بود که به طور طبيعي از نظر معنايي نيز تفاوت‌هايي پديد مي‌آورد و آن اين‌که در آيه 25 سوره‌ فتح مقصود از «نساء»، زناني است که مؤمن باشند و شامل غيرمؤمنين نمي‌شود چون با صفت «مومنات» ذکر شده است؛ اما در سوره‌ احزاب، مقصود از «نساء»، زناني هستند که شوهران آن‌ها مؤمن هستند، حال چه خود آن زنان مؤمن باشند يا نباشند. با توجه به مطالب فوق در اين‌جا دو آيه‌ مذکور را با ترجمه ذکر مي‌کنيم:

سوره‌ فتح آيه‌ 25: (هُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَصَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَالْهَدْيَ مَعْكُوفاً أَن يَبْلُغَ مَحِلَّهُ وَلَوْلاَرِجَالٌ مُؤْمِنُونَ وَنِسَاءٌ مُؤْمِنَاتٌ لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَن تَطَؤُوهُمْ فَتُصِيبَكُم مِنْهُم مَعَرَّةٌ بِغَيْرِ عِلْمٍ لِيُدْخِلَ اللَّهُ فِي رَحْمَتِهِ مَن يَشَاءُ لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوْا مِنْهُمْ عَذَاباً أَلِيماً)؛ «آنان کساني هستند که کفر ورزيدند و شما را از مسجد الحرام بازداشتند، و (نيز) قرباني بازداشت شده را از رسيدن به قربانگاهش (منع کردند). و اگر نبودند مردان مومن و زنان مومني که آنان را نمي‌شناختيد، که پايمالشان مي‌کرديد، پس از آنان عيبي بدون هيچ دانشي نمي‌رسيد...».

سوره‌ احزاب آيه‌ 59: (يَا أَيُّهَا الْنَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوَاجِكَ وَبَنَاتِكَ وَنِسَاءِ الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِن جَلاَلبِيبِهِنَّ ذلِكَ أَدْنَي‏ أَن يُعْرَفْنَ فَلاَ يُؤْذَيْنَ وَكَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِيماً)؛ اي پيامبر! به همسرانت و دخترانت و زنان مومنان بگو: «از پوشش‏هاي بلند (چادر مانند) شان به خودشان نزديك كنند، اين [كار] براي اين‌كه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند نزديك‏تر است؛ و خدا بسيار آمرزنده مهرورز است».

يادآوري:

در پايان لازم به ذکر است که آيه‌ 25 از سوره‌ فتح، چنان‌چه در تفاسير نيز آمده، ارتباطي به بحث حجاب ندارد بلکه اين آيه به صلح حديبيه و فلسفه‌ آن اشاره دارد که چرا خداوند به دست شما (مسلمان) کفار را کيفر نداد، در حاليکه کفر ورزيده بودند و مسلمين را از زيارت خانة خدا و قرباني کردن بازداشته بودند.

سپس در بيان فلسفه صلح حديبيه مي‌فرمايد: اين به خاطر وجود مردان و زنان با ايمان در بين کفار بود و در صورت جنگ، مؤمنيني از زنان و مردان، از بين مي‌رفتند و اگر چنين نبود، خداوند هرگز مانع اين جنگ نمي‌شد[505]؛ بنابراين مقايسه‌ اين دو آيه، براي بررسي بحث حجاب، صحيح نمي‌باشد.

 
هدف از آفرينش انسان رسيدن به لطف و رحمت الهي مي‌باشد، و اکثريت مردم جهان به اين رحمت نمي‌رسند، اين چطور با لطف و رحمت الهي سازگار است؟

پاسخ:

مقدمه

1. هدف از آفرينش انسان

برخي آيات قرآن، هدف آفرينش را «آزمايش و امتحان»[506] انسان‌ها معرفي كرده‌اند.

بعضي آيات، هدف آفرينش را دستيابي به «علم و آگاهي»[507] از قدرت خدا مي‌دانند و آياتي نيز هدف آفرينش را «عبوديت و بندگي»[508] معرفي كرده‌اند؛ برخي آيات، هدف آفرينش را رسيدن به «رحمت الهي»[509] عنوان كرده‌اند و  برخي از آيات ديگر هم هدف خلقت را «لقاء الهي»[510] شمرده‌اند.

با دقت در هدف‌هايي كه قرآن و روايات براي آفرينش بيان كرده‌اند در مي‌يابيم كه شايد به ظاهر، اين هدف‌ها، مختلف باشند ولي در واقع هركدام مقدمه‌اي براي ديگري است، يعني «علم و دانش» و «امتحان و آزمايش» هدف‌هايي هستند كه در مسير «عبوديت» قرار مي‌گيرند و «رحمت‌ واسعه» خداوند نتيجه‌ اين عبوديت است كه به «قرب‌الهي» منتهي مي‌شود و در نهايت به «لقاء‌الهي» و ملاقات حضرت‌ حق نائل مي‌شود.

2. خداوند دو رحمت دارد: يك رحمت عام و يك رحمت خاص و مشهور بين مفسرين اين است كه «صفت رحمانيت» اشاره به رحمت عام و «صفت رحيميت» اشاره به رحمت خاص پروردگار است و كساني مشمول رحمت خاص الهي قرار مي‌گيرند كه مطيع و فرمانبردار الهي باشند[511].

اما پاسخ:

به نظر مي‌رسد در اين پرسش بين اراده‌ تكويني و اراده‌ تشريعي تفاوت گذاشته نشده است در حالي كه اين دو اراده، كاملاً با هم فرق دارند[512].

آري، انسان خلق شده تا در سايه‌ي لطف و رحمت الهي به كمال و رشد برسد ولي اين كار اجباري نيست بلكه انسان با اختيار و اراده‌ خودش مسير را انتخاب مي‌كند و با اختيار خود وارد رحمت خاص الهي مي‌گردد؛ به تعبيري ديگر: رحمت خاص الهي با آماده كردن زمينه‌ها بدست مي‌آيد به عنوان مثال هنگامي كه گفته شود من اين مسجد را براي عبادت ساخته‌ام، مفهومش اين است كه آن را براي عبادت آماده كرده‌ام نه اين‌كه مردم را به اجبار به عبادت وادارم.

مثال ديگر: اگر شخصي مدرسه‌اي را در محلي بسازد و بگويد: «من اين مدرسه را ساختم تا افراد اين محل از امكانات آن استفاده كنند و با سواد شوند». حال اگر برخي از افراد اين محل در اين مدرسه شركت نكنند و بي‌سواد بمانند! تقصير با كيست؟ آن شخص مسجد و مدرسه را براي عبادت و تحصيل ساخته است ولي ارزش كار به اين است كه خود افراد با اختيار خود به مسجد و مدرسه بروند و اگر به صورت اجباري بروند آن وقت ارزش ندارد لذا خداوند مي‌توانست افراد را مجبور به اطاعت و عبادت خود بكند ولي ديگر ارزشي نداشت از اين‌رو خداوند متعال مي‌فرمايد: (وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ فَسَأَكْتُبُهَا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَالَّذِينَ هُم بِآيَاتِنَا يُؤْمِنُونَ).

كه در تفسير اين آيه مي‌خوانيم[513]:

رحمت در اين آيه هم مي‌تواند اشاره به نعمت‌هاي دنيايي باشد كه همگان را در برگرفته و شخص خوب و بد از آن بهره مي‌برند و هم مي‌تواند اشاره به رحمت‌هاي مادي و معنوي باشد، چرا كه نعمت‌هاي معنوي به قوم و جمعيتي خاص اختصاص ندارد هر چند شرايطي دارد كه بدون آن شرايط آن رحمت نصيب كسي نمي‌شود.

به تعبيري ساده‌تر: درهاي رحمت الهي به روي همگان گشوده است و اين خود مردم هستند كه بايد تصميم بگيرند و از اين در وارد شوند و اگر كساني شرايط ورود به آن را فراهم نسازند دليل بر تقصير خود آن‌هاست نه محدود بودن رحمت خدا؛ چنان‌چه آيه مي‌فرمايد: «اين نوع از رحمت ]رحمت خاص[ شامل 3 دسته مي‌شود:

1. آن‌ها كه تقوا پيشه مي‌كنند. (تقواي از هر گناه و آلودگي)

2. آن‌ها كه زكات مي‌پردازند. (زكات به معناي وسيع كلمه تمام اعمال نيك را شامل مي‌شود)

3. آن‌ها كه به آيات ما ايمان مي‌آورند. (ايمان به مقدسات)

بدين ترتيب آيه مشتمل بر يك برنامه‌ جامع و كامل مي‌باشد كه شخص را شايسته‌ پذيرش رحمت خاص الهي مي‌كند.

و در حديث زيبايي از پيامبر اكرم9 حكايت شده: «خداوند تبارك و تعالي صد رحمت آفريده است كه از آن‌ها يكي در ميان آفريدگان اوست كه به سبب آن به يكديگر رحم و دلسوزي مي‌كنند و 99 رحمت ديگر را براي دوستانش اندوخته است»[514].

يادآوري

در پايان لازم به ذكر است كه فقط شيعيان نيستند كه وارد بهشت و رضوان الهي مي‌شوند و به رحمت الهي مي‌رسند (چنان‌چه در پرسش آمده) بلكه تمام مؤمنين به خدا و پيروان انبياء‌كه قبل از پيامبر اكرم بودند به اين رحمت الهي مي‌رسند.

و بعد از پيامبر اكرم نيز غير از شيعيان، مسلمانان نيز وارد بهشت مي‌شوند. (مگر برخي فرقه‌ها مثل ناصبي‌ها) و پيروان اديان و مذاهب ديگر نيز اگر مستضعف[515] باشند و ايمان به خدا و پيامبر خود داشته باشند و عمل صالح انجام ‌دهند مورد عفو الهي واقع مي‌شوند[516]؛ كه البته بهشت و عفو و رحمت الهي در موارد فوق داراي مراتب و درجات مختلف است.

منابع جهت مطالعه‌ بيشتر

1. تفسير نمونه ذيل آياتي كه در پاسخ آمده است؛

2. هدف زندگي، شهيد مطهري؛ 3. عدل الهي، شهيد مطهري.

 
فلسفه قطع كردن دست دزد در اسلام چيست؟

پاسخ:

مقدمه

يكي از شرايط مهم براي زندگي سالم، برخورداري از امنيت مالي و جاني مي‌باشد. به طوري كه اگر افراد يك جامعه نسبت به مال و اموال خود احساس ناامني كنند و دائم در پي حفظ اموال خود برايند، زندگي آن‌ها مختل خواهد شد و در آن اجتماع گردونه زندگي از كار مي‌ايستد و عواقب زيادي در پي خواهد داشت. پس هر آييني كه برنامه‌اي براي اداره‌ اجتماع ارائه مي‌كند بايد راهكار مناسبي براي ايجاد و حفظ امنيت در آن جامعه داشته باشد و نمي‌تواند با تساهل و تسامح از كنار متعرضان به امنيت جامعه بگذرد؛ چراكه اگر چنين كند زمينه‌ هر پيشرفت و رشدي را از بين برده و جامعه را به سمت هرج و مرج و سقوط مي‌كشاند.

از اين‌رو دين مبين اسلام براي اين‌كه اين معضل خانمان‌سوز را به كلي ريشه‌كن كند، براي رعايت حق جامعه و مصلحت بالاتر، مجازات شديدي را براي دزد قرار داده است. چراكه وقتي امر دائر بود بين حق افراد متعدد جامعه و سلامتي يك نفر سارق، بديهي است كه براي رعايت حق افراد جامعه بايد از سلامتي دزد چشم‌پوشي كرده نه اين‌كه براي سلامتي و حفظ آبروي دزد حقوق افراد جامعه را پايمال نمود[517].

از اين‌رو اسلام براي حفظ يکي از ارکان اساسي زندگي اجتماعي كه «امنيت» باشد، دستور مي‌دهد كه با شرايطي خاص قسمتي از دست دزد را قطع نمايند و اين عمل شديد را مجازاتي متناسب با شکستن ديوار امنيت افراد جامعه قرار داده است و شديد بودن اين مجازات نقش باز دارندگي خوبي دارد.

آيا اين مجازات اسلامي خشونت‌آميز نيست؟

بارها اين اشکال از طرف مخالفان اسلام و يا پاره‏اي از مسلمانان كم اطلاع، مطرح شده است كه اين مجازات اسلامي بسيار شديد به نظر مي‏رسد. و اگر بنا شود اين حكم در دنياي امروز عمل شود، بايد بسياري از دست‌ها را ببرند، به علاوه اجراي اين حكم سبب مي‏شود كه يك نفر گذشته از اين‌كه عضو حساسي از بدن خود را از دست دهد تا پايان عمر انگشت‏نما باشد.

پاسخ

اولاً: همان‌طور كه در شرايط اين حكم آمده، هر سارقي مشمول آن نخواهد شد بلكه تنها يك دسته از سارقان خطرناك هستند كه رسماً مشمول آن مي‏شوند. يعني با توجه به اين‌كه راه اثبات جرم در اسلام شرايط خاصي دارد اين موضوع باز هم تقليل پيدا مي‏كند و فقط شامل افرادي مي‌شود که امروزه در اصطلاح به آن‌ها «اشرار» گفته مي‌شود.

ثانياً: يك حكم اسلامي را نمي‌توان به طور مستقل و منهاي احكام ديگر مورد بررسي قرار داد، به عبارت ديگر نمي‌توان آن حكم را در يك جامعه‌ي صد در صد غيراسلامي فرض کرد. ولي اگر توجه داشته باشيم كه اسلام داراي مجموعه احكام و برنامه‌هايي است كه اجراي آن در يك اجتماع سبب ايجاد عدالت اجتماعي، مبارزه با فقر، تعليم و تربيت صحيح، آموزش و پرورش كافي، آگاهي و بيداري و تقوا مي‏گردد. بديهي است که در چنين جامعه‌اي مشمولان اين حكم چه اندازه كم خواهند بود. البته منظور اين نيست كه در جوامع امروز اين حكم نبايد اجرا شود بلكه منظور اين است كه هنگام داوري و قضاوت بايد تمام اين جوانب را در نظر گرفت. چرا که برنامه‌هاي اسلام داراي يک سيستم و شبکه‌اي است که تمام اجزاي آن به هم مربوط مي‌شود. و حكومت اسلامي موظف است كه براي همه‌ي افراد، نيازمندي‌هاي اولية زندگي را فراهم سازد و به آن‌ها آموزش دهد، و از نظر اخلاقي نيز تربيت كند، بديهي است در چنين محيطي افراد مُتخلّف بسيار كم خواهند شد.

ثالثاً: اگر مي‌بينيم امروز دزدي فراوان است به خاطر آن است كه اين حکم اجرا نمي‏شود وگرنه محيط‌هايي كه اين حكم اسلامي در آن اجرا مي‏شود (مانند عربستان سعودي كه تا سال‌هاي اخير اين حكم در آن اجرا مي‏شد) امنيت فوق العاده‏اي در آن‌جا حكمفرما مي‌باشد.

جالب اين‌كه اين حكم اسلامي با اين‌كه قرن‌ها اجرا مي‏شد و در پناه آن مسلمانان آغاز اسلام، در امنيت و رفاه مي‏زيستند در مورد تعداد بسيار كمي از افراد كه از چند نفر تجاوز نمي‏كرد در طي چند قرن اجرا گرديد.

آيا بريدن چند دست خطاكار، براي امنيت چند قرن ملت‌ها، قيمت گزافي است كه پرداخت مي‏شود؟[518]

شرايط مجازات سارق

قرآن در اين حكم، مانند ساير احكام، اصل مطلب را بيان كرده و شرح آن را به سنت پيامبر واگذار کرده است، آن‌چه از مجموع روايات اسلامي استفاده مي‏شود اين است كه اجراي اين حد (بريدن دست) شرايط متعددي دارد كه بدون آن، اقدام به اين كار جائز نيست از جمله اين‌كه:

1. کالايي كه سرقت شده، بايد حداقل يك ربع دينار[519] باشد.

2. از جاي محفوظي مانند خانه و مغازه و جيب‏هاي داخلي سرقت شود.

3. در قحط‌سالي كه مردم گرسنه‏اند و راه به جايي ندارند نباشد.

4. سارق، عاقل و بالغ باشد، و در حال اختيار به اين كار دست بزند.

5. سرقت پدر از مال فرزند، يا سرقت شريك از مال مورد شركت مشمول اين حکم نيست.

6. سرقت ميوه از درختان باغ را نيز از اين حكم استثناء كرده‏اند.

7. همه‌ مواردي كه احتمال اشتباهي براي سارق در ميان باشد كه مال خود را با مال ديگري احتمالاً اشتباه كرده است از اين حكم مستثني است و پاره‏اي از شرايط ديگر كه شرح آن در كتب فقهي آمده است[520].

البته منظور از ذكر شرايط بالا اين نيست كه سرقت، تنها در صورت فراهم‌شدن اين شرايط حرام است، بلكه منظور اين‌ استكه اجراي حد مزبور، مخصوص اين‌جا است و گرنه سرقت در اسلام به هر شكل و به هر اندازه و هر كيفيت حرام است[521].

نتيجه: تعداد افرادي كه مشمول اين حكم مي‌شوند خيلي كم هستند؛ اما شديد بودن مجازات نقش بازدارندگي خوبي خواهد داشت.

اندازه‌ قطع شدن دست سارق

در ميان فقهاي شيعه با استفاده از روايات اهل‌بيت: معروف اين است که‏ تنها چهار انگشت از دست راست بريده مي‏شود، نه بيشتر؛ اگر چه فقهاي اهل سنت بيش از آن گفته‏اند[522].

تذکر: با اين‌گونه برخورد، هم دزد به مجازات خود مي‌رسد و هم ديگران كه زمينه‌ي ابتلا به اين مشكل را دارند، باز داشته مي‌شوند. از اين رو در آيه‌اي كه دستور بريدن دست دزد آمده مي‌فرمايد: (وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما جَزاءً بِما كَسَبا نَكالاً مِنَ اللَّهِ وَاللَّهُ عَزيزٌ حَكيمٌ)[523].

نکات

در اين آيه به چند نکته اشاره شده است:

اولاً: اين كيفر نتيجه‌ كار خودشان است و چيزي است كه براي خود خريده‏اند.

ثانياً: هدف از آن پيشگيري از ظلم، و بازگشت به حق و عدالت است. زيرا «نكال» به معناي مجازاتي است كه به منظور پيشگيري و ترك گناه انجام مي‏شود اين واژه در اصل به معناي لجام و افسار است و سپس به هر كاري كه از انحراف جلوگيري كند گفته مي‌شود. و در پايان آيه براي رفع اين توهم كه مجازات مذکور عادلانه‏ نيست مي‏فرمايد: خداوند هم «توانا و قدرتمند» است، بنا براين دليلي ندارد كه از كسي انتقام بگيرد؛ و هم «حكيم» است بنابراين دليلي ندارد كه كسي را بي‏حساب مجازات كند و همه دستوراتش از روي حکمت است[524]. (وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ)

با اجراي اين حکم ممكن است تعداد اندكي كه مشمول اين حكم مي‌شوند آبرويشان برود اما در عوض تعداد زيادي اصلا به اين مشكل دچار نمي‌شوند. در حالي كه اگر مجازات مخفي و آساني قرار مي‌دادند، نه دزد اصلاح مي‌شد و نه ديگران را از اين عمل زشت باز مي‌داشت. از اين رو آن حكم آسان را بر تعداد زيادي اجرا مي‌كردند و جامعه نيز هيچگاه رنگ امنيت را به خود نمي‌ديد. نکته‌ ظريف‌تر اينکه «تکرار اجراي حکم‌هاي مجازاتي» خود آثار بدي را در پي دارد چرا که «تکرار»، باعث مي‌شود تا قبح و زشتي مسئله از بين برود و براي افراد عادي شود و شخص که چند بار حکم بر او جاري شده جري‌تر مي‌شود.

توبه‌ دزد

چنان‌چه بيان شد دستورات اسلام را بايد به طور جامع و همه جانبه نگريست تا بهتر بتوان در مورد برنامه‌هايشان قضاوت کرد از اين‌رو اسلام كه چنين دستوري را در مورد دزد مي‌دهد به ديگران نيز سفارش مي‌كند كه اگر دزد يا هر گنه‌كاري توبه كرد، توبه او پذيرفته است و همگان موظف هستند عيوب او را بپوشانند و كاري نكنند كه موجب اذيت و آزار او شود و از مسخره‌كردن و غيبت‌كردن همگان حتي دزد بپرهيزند. پس مجازات شدن دزد به معناي بسته شدن همه‌ درها به روي او نيست؛ و زمينه براي ادامه دادن به زندگي آبرومند براي او نيز فراهم است.

بر فرض هم‌كه در آن جامعه نتوانست به زندگي خود ادامه دهد مي‌تواند با مهاجرت، محيط مناسبي را براي زندگي سالم انتخاب كند و از طرفي اسلام به همگان دستور مي‌دهد كه به ديگران حسن ظن داشته باشند و از سوء‌ظن بپرهيزند. كه اين‌ هم به كسي كه انگشتانش قطع شده كمك مي‌كند كه آبرويش حفظ شود. چرا كه ديگران بنا به دستور اسلام، بايد احتمال دهند كه دست ايشان بر اثر سانحه‌اي قطع شده باشد.

اگر اسلام بعد از بريده شدن دست، مجازاتي براي دزد قرار نداده بود مي‌توانستيم بگوييم در اين صورت دزد به كار خود ادامه مي‌دهد اما در نظر داشته باشيم كه اگر دزدي با وجود مجازاتي كه شده باز هم به دزدي خود ادامه دهد مجازات شديدتري مي‌شود و آن قطع کردن پاي چپ او مي‌باشد؛ و اگر باز هم ادامه داد او را حبس ابد مي‌كنند؛ و اگر باز در زندان به دزدي ادامه داد او را اعدام مي‌كنند[525].

پس نمي‌توان گفت با مجازات كردن دزد و بي‌آبرو شدن او، باز به دزدي ادامه مي‌دهد بلكه باشديدتر شدن مجازات، به طور طبيعي كمتر كسي به دزدي ادامه مي‌دهد به خصوص كه بريده شدن پا و حبس ابد و اعدام در انتظار او باشد.

منابع جهت مطالعه بيشتر

1. تفسير نمونه، آيت الله مکارم شيرازي.

2. تحرير الوسيله، امام خميني.

 
چرا به نظر شيعه نماز در سفر غير جهاد، شكسته مي‌شود‌؟ (با توجه به آيات 100 ـ 103 سوره نساء)

پاسخ:

در آيات فوق قرآن کريم در سوره‌ نساء آيات 100 ـ 103 مي‌فرمايد:

(وَمَن يُهَاجِرْ فِي سَبِيلِ اللّهِ يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُرَاغَماً كَثِيراً وَسَعَةً وَمَن يَخْرُجْ مِن بَيْتِهِ مُهَاجِراً إِلَي اللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَي‏ اللّهِ وَكَانَ اللّهُ غَفُوراً رَحِيماً وَإِذَا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَن تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاَةِ إِنْ خِفْتُمْ أَن يَفْتِنَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنَّ الْكَافِرِينَ كَانُوا لَكُمْ عَدُوا مُبِيناً وَإِذَا كُنْتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاَةَ فَلْتَقُمْ طَائِفَةٌ مِنْهُم مَعَكَ وَلْيَأْخُذُوا أَسْلِحَتَهُمْ فَإِذَا سَجَدُوا فَلْيَكُونُوا مِن وَرَائِكُمْ وَلْتَأْتِ طَائِفَةٌ أُخْرَي لَمْ يُصَلُّوا فَلْيُصَلُّوا مَعَكَ وَلْيَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَأَسْلِحَتَهُمْ وَدَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ وَأَمْتِعَتِكُمْ فَيَمِيلُونَ عَلَيْكُم مَيْلَةً وَاحِدَةً وَلاَ جُنَاحَ عَلَيْكُمْ إِن كَانَ بِكُمْ أَذَيً مِن مَطَرٍ أَوْ كُنتُم مَرْضَي‏ أَن تَضَعُوا أَسْلِحَتَكُمْ وَخُذُوا حِذْرَكُمْ إِنَّ اللّهَ أَعَدَّ لِلْكَافِرِينَ عَذَاباً مُهِيناً فَإِذَا قَضَيْتُمُ الصَّلاَةَ فَاذْكُرُوا اللّهَ قِيَاماً وَقُعُوداً وَعَلَي‏ جُنُوبِكُمْ فَإِذَا اطْمَأْنَنتُمْ فَأَقِيمُوا الصَّلاَةَ إِنَّ الصَّلاَةَ كَانَتْ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ كِتَاباً مَوْقُوتاً)؛ «و هر كس كه در راه خدا هجرت كند، در زمين مكان‏هاي [اَمنِ] فراوان و گشايشي خواهد يافت؛ و هر كس [بعنوان] مهاجرت به سوي خدا و فرستاده او، از خانه‏اش بدر آيد، سپس مرگ او را فرا گيرد، پس بيقين پاداشش بر خداست؛ و خدا، بسيار آمرزنده مهرورز است. و هنگامي كه در زمين سفر مي‏كنيد، اگر از آشوبگري كساني كه كفر ورزيدند، (در مورد خود)تان مي‏ترسيد؛ پس هيچ گناهي بر شما نيست كه از نماز كم كنيد (و نمازهاي چهار ركعتي را دو ركعت بخوانيد)؛ [چرا] كه كافران، براي شما دشمني آشكارند. و هر گاه در ميان آنان باشي، و (در ميدان جنگ) برايشان نماز را به پا داشتي، پس بايد دسته‏اي از آنان با تو (به نماز) ايستند، و بايد سلاح‌هايشان را برگيرند؛ و هنگامي كه سجده كردند (و نماز را به پايان رساندند)، پس بايد پشتِ سرِ شما (در ميدان نبرد) قرار گيرند، و دسته ديگري كه نماز نگزارده‏اند (و در ميدان نبرد بودند)، بايد بيايند و با تو نماز گزارند؛ و بايد آمادگيشان را (حفظ كنند) و سلاح‌هايشان را (در حال نماز) بر گيرند؛ (زيرا) كساني كه كفر ورزيدند، آرزو مي‏كنند كه از سلاح‌هايتان و وسايلتان غافل شويد و با يك شبيخون (ناگهاني) به شما يورش آورند. و اگر شما از باران ناراحتيد، و يا بيمار (و مجروح) هستيد، هيچ گناهي بر شما نيست كه سلاح‌هايتان را [بر زمين‏] بگذاريد؛ و[لي] آمادگيتان را (حفظ كنيد و وسايل دفاعي را) برگيريد. براستي كه خدا براي كافران، عذاب‌خوار كننده‏اي آماده ساخته است. و هنگامي كه نماز را به پايان رسانديد، پس در حال ايستاده و نشسته و بر پهلوهايتان [آرميده]، خدا را ياد كنيد. و هرگاه آرامش يافتيد، پس نماز را (به طور معمول) بر پا داريد، [چرا] كه نماز، بر مؤمنان در اوقات معيّن [واجب و] مقرّر شده است».

در آيات فوق نماز خوف و نماز شكسته در سفر تشريع شده، سخن از نماز خوف دارد كه مربوط به ميدان‌هاي جنگ است و سخن از شكستن نماز در سفر دارد كه آن نيز بي ارتباط با جنگ نيست.

جمله‌ (إِنْ خِفْتُمْ أَن يَفْتِنَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا...) قيد يا شرط است براي جمله‌ (فَلَيْس عَلَيْكمْ جُنَاحٌ أَن تَقْصرُوا مِنَ الصلَوةِ) و اشاره دارد كه ابتدا شكستن نماز براي خوف فتنه و ترس از دشمن تشريع شد، و اين خصوصي بودن مورد، منافات ندارد با اين‌كه براي بار دوم به طور عموم و براي همه‌ سفرهاي مشروع تشريع شود. هرچند كه پاي خوف در ميان نباشد. آري، كتاب خدا يك قسم از نماز شكسته را بيان مي‌كند و سنت رسول الله آن را براي همه‌ موارد، عمومي مي‌سازد[526].

نماز مسافر در فقه

همه‌ فقهاي شيعه و سني اتفاق نظر دارند که شكستن نماز مخصوص نمازهاي واجب چهار ركعتي است، يعني نمازهاي ظهر و عصر و عشاء، دو ركعتي مي‌شود مثل نماز صبح.

«حنفيه» و «شيعه» مي‌گويند: اين حكم واجب است و شكستن نماز لازم است. بقيه‌ مذاهب مي‌گويند: اين حكم جايز است يعني نماز گذار اختيار دارد تمام بخواند يا شكسته[527].

نماز مسافر در آيينه احاديث شيعه

شيخ صدوق; به سند خود از زراره و محمد بن مسلم روايت كرده كه هر دو گفتند: به امام‌باقر ابي‌جعفر7 عرضه داشتيم: درباره‌ نماز در سفر چه مي‌فرماييد چگونه بايد آن را خواند؟ و چند ركعت بايد خواند؟ فرمود: خداي عزوجل مي‌فرمايد: (وَإِذَا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَن تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاَةِ) و به حكم اين آيه شكستن نماز در سفر واجب شد، همان‌طور كه تمام خواندنش در حضر (غيرسفر) واجب است.

مي‌گويند: عرضه داشتيم: آيه‌ شريفه نفرموده: افعلوا (چنين كنيد) بلكه فرموده: «حرجي بر شما نيست اگر نماز را بشكنيد»، و اين عبارت وجوب را نمي رساند، بلكه دلالت دارد كه مسافر مي تواند نماز را بشكند. شما چگونه وجوب را از آن استفاده كرديد و مي‌فرماييد: «شكستن نماز در سفر واجب است، همان‌طور كه تمام خواندنش در حضر واجب است»؟

حضرت در پاسخ فرمود: مگر خداي عزوجل نفرموده: (إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِن شَعَائِرِ اللّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِ أَن يَطَّوَّفَ بِهِمَا) با اين‌كه مي دانيد كه طواف بين صفا و مروه واجب است، چون هم خداي تعالي آن را در كتابش ذكر كرده و هم پيامبرش آن را عمل كرده، شکسته‌شدن نماز در سفر نيز همينطور است. هم خداي تعالي در كتاب مجيدش ذكر كرده و هم رسول خدا9 آن را عمل كرده است.

مي‌گويند: عرضه داشتيم: حال اگر كسي در سفر، چهار ركعتي بخواند، بايد اعاده كند يا نه؟ فرمود: اگر آيه‌ تقصير را خوانده و برايش تفسير شده، و با اين حال چهار ركعتي خوانده، بايد نمازش را دوباره بخواند و اگر آيه را نخوانده و يا اگر خوانده معنايش را نفهميده، اعاده بر او لازم نيست و نمازها همه‌اش در سفر دو ركعتي است، جز نماز مغرب، كه در سفر نيز سه ركعت است و شكسته نمي‌شود، چون رسول خدا9 آن را در سفر و غير سفر سه ركعتي باقي گذاشت. (تا آخر حديث)[528]

احاديث اهل سنت

در «الدّرالمنثور» حکايت شده است كه ابن‌ابي‌شبيه، عبدبن‌حميد، مسلم، ابوداود، ترمذي، نسايي، ابن‌ماجه، ابن‌جارود، ابن‌خزيمه، طحاوي، ابن‌جرير، ابن‌منذر، ابن‌ابي‌حاتم، نحاس و ابن‌حبان همگي از يعلي ‌بن ‌اميه روايت آورده‌اند كه گفت: من از عمر بن خطاب پرسيدم: آيه شريفه‌: (لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَن تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاَةِ إِنْ خِفْتُمْ أَن يَفْتِنَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا) شكستن نماز را مخصوص خوف دانسته و امروز مردم خوفي ندارند، ديگر چرا بايد نماز را شكسته بخوانند؟

عمر گفت: من نيز مانند تو تعجب كردم و علت آن را از رسول خدا جويا شدم. فرمود: تعبير «لاجناح عليكم» براي اين است كه بفهماند اين حكم تصدّق و ارفاقي از ناحيه‌ خدا به شما مسلمين است. و اما اين‌كه واجب است نماز شكسته شود براي اين است كه قبول تصدق خدا واجب است، پس صدقه‌ خدا را قبول كنيد (و در سفر نماز را شكسته بخوانيد)[529].

و در همان كتاب است كه عبد بن ‌حميد و نسايي و ابن ‌ماجه و ابن‌حبان و بيهقي در كتاب سنن خود از اميه بن‌ عبدالله بن ‌خالد ‌بن ‌اسد روايت آورده كه از پسر عمر پرسيده است: آيا به نماز شكسته رأي مي‌دهي؟ با اين‌كه ما تنها نماز خوف را در قرآن مي‌بينيم و نماز مسافر را نمي‌يابيم. پسر عمر گفت: اي برادرزاده، خداي تعالي محمد9 را وقتي فرستاد كه ما هيچ چيزي نمي‌دانستيم، ناگزير ما آن‌چه مي‌كنيم، طبق عمل رسول خدا9 انجام مي‌دهيم، بايد ببينيم آنجناب چه مي‌كرده و شكستن نماز در سفر سنتي (= شيوه‌اي) است كه آن را رسول خدا باب كرده است و در همان كتاب است كه ابن‌ابي‌شيبه و ترمذي[530] و نسايي از ابن‌عباس روايت كرده‌اند كه گفت: ما در بين راه مكه و مدينه نماز را شكسته خوانديم با اين‌كه ايمن بوديم و هيچ خوفي نداشتيم. و نيز حکايت مي‌کند كه ابن ابي شيبه، احمد، بخاري، مسلم، ابوداود، ترمذي و نسايي از حارثه بن وهب خزاعي روايت كرده‌اند كه گفت: من نماز ظهر و عصر را در «منا» با جمعيتي بسيار زياد و با امنيتي كامل به رسول خدا9 اقتدا كردم، و آن حضرت دو ركعتي خواند[531].

اين را نيز بايد دانست كه از اهل‌سنت رواياتي ديگر وارد شده كه مخالف با روايات گذشته است و در عين حال خود آن‌ها با يكديگر اختلاف نظر دارند و بررسي آن روايات و ساير رواياتي كه كيفيت نماز خوف، و همچنين نماز شكسته در سفر را بيان مي‌كند، جايش در علم فقه است كه از موضوع بحث ما خارج است.

منابع جهت مطالعه

1. تهذيب‌الاحكام، شيخ طوسي (460 هـ)، تحقيق سيد حسن خرسان، چاپ چهارم 1365هـ. ش، 10 جلدي، ناشر دار الكتب الاسلاميه.

2. الاستبصار، شيخ طوسي (460 هـ)، تحقيق سيد حسن خرسان، چاپ چهارم، 1363 هـ. ش، 4 جلدي، ناشر دار الكتب الاسلاميه.

3. من لا يحضره‌الفقيه؛ شيخ صدوق (1404 هـ. ق)، تحقيق علي‌اكبر غفاري، 4 جلدي، نشر جامعة المدرسين، سال طبع 1404 هـ . ق، چاپ دوم 1404 هـ. ق.

4. الاختلاف، امام محمد بن ادريس شافعي (204 هـ).

5. مسند احمد، احمد بن حنبل (241 هـ)، 6 جلدي، چاپ دار صادر ـ بيروت.

6. صحيح بخاري، محمد بن اسماعيل بخاري (256 هـ)، 8 جلدي، چاپ دار الفكر ـ بيروت.

7. مستدرك الحاكم، محمد بن محمد حاكم نيشابوري (405 هـ)، تحقيق دكتر يوسف مرعشلي، 4 جلدي، چاپ دار‌المعرفه ـ بيروت 1406 هـ . ق.

 
چرا شخص مرتد (كه از اسلام خارج مي شود) مجازات مي‌گردد؟

پاسخ:

مقدمه

آيين مقدس اسلام داراي قوانين پيشرفته و جامع و همه سونگر مي‌باشد. و احكام آن چون از عليم حکيم صادر شده است، از حكمت‌هاي مختلفي برخوردار است و مجازات مرتد نيز از اين قاعده مستثني نيست. و لازم است در اين حكم الهي دقت و مطالعه كنيم تا بدانيم چرا اسلام چنين مجازات سختي را قرار داده است.

اسلام مجبور كردن مردم به ايمان آوردن را نمي‌پذيرد[532] و تقليد نمودن در اعتقادات را عملي مردود مي‌شمارد[533]. و خواهان آن است كه مسلمانان با فكر و عقيده و استدلال، اين آيين والا را بپذيرند. چنان‌چه از حضرت امام جعفر صادق7 نقل شده: هركس با تقليد از افرادي، وارد دين شود، با تقليد از افراد ديگري از دين خارج مي‌شود[534]. و همين بزرگوار مي‌فرمايند: اگر جواني از شيعيانم را ببينم كه در دين فهم عميق نمي‌كند هر آينه او را تنبيه خواهم كرد[535]. سؤال فوق به سه بخش تقسيم مي‌شود:

1. فلسفه و حكمت حکم مرتد؛ 2. تعارض حکم مرتد با «لا اکراه في الدين»؛ 3. تعارض حکم مرتد با آزادي عقيده.

قبل از اين‌كه به پاسخ صورت‌هاي فوق بپردازيم به معناي لغوي و اصطلاحي مرتد و انواع مرتد و مجازات‌هاي هر کدام مي‌پردازيم تا موضوع بحث به خوبي روشن شود.

معناي واژه‌ ارتداد در لغت

در علم لغت واژه‌ «ارتداد» به معناي بازگشت و رجوع از چيزي به غير آن، آمده است[536] و فرموده‌ خداوند در آيه‌ (ولاتَرتَدُّوا علي ادبارِكُم فَتنْقلِبُوا خاسِرين)[537] بر معناي ياد شده دلالت دارد.

معناي ارتداد در اصطلاح فقهي

در فقه اسلامي، «مرتد» به كسي گفته شده كه پس از اقرار به اسلام، از آن دست بردارد و دين ديگري را براي خود برگزيند.

انواع مرتد

«مرتد» دو نوع است: فطري و ملي. «مرتد فطري» به كسي گفته مي‌شود كه در خانواده‌ مسلمان تولد يافته و پدر و مادرش، يا يكي از آن‌ها، مسلمان باشند و پس از مسلمان شدن دست از اسلام برداشته و اظهار كفر كرده باشد.

«مرتد ملي» به كسي گفته مي‌شود كه در خانواده‌ كافر تولد يافته و در آغاز، در ملت كفر رشد يافته و سپس اسلام را پذيرفته باشد، آن‌گاه از اسلام دست بردارد و دوباره به ملت كفر بازگردد[538].

فقهاي اهل‌سنت ميان مرتد فطري و ملي از نظر حكم، تفاوتي قائل نشده‌اند؛ ولي فقهاي شيعه بين آن‌ها فرق گذاشته‌اند.

حكم مرتد: مجازات مرتد در اسلام اعدام است، البته اين حكم شرايط و ضوابط خاصي دارد كه در كتاب‌هاي فقهي و حقوقي بيان شده است[539].

لازم به ذكر است كه:

اولاً: مجازاتي كه براي مرتد قرار داده شده، براي كسي است كه ارتداد خود را ظاهر كند و به طور آشکار فضاي جامعه را آلوده كند و گرنه كسي كه در درون خود به ارتداد برسد و آن را ظاهر نكند، شامل اين حكم نمي‌شود. (اگرچه عقوبت دردناك اخروي را در پي‌‌دارد) و اسلام به ديگران نيز اجازه تفتيش عقائد او را نمي‌دهد[540].

ثانياً: اگر شخصي يكي از ضروريات دين را منكر شود و به اصطلاح «مرتد» شود، اما ارتداد او به خاطر شبهاتي است كه براي او پيش آمده است، باز مشمول حكم اعدام نخواهد بود و به او مرتد نمي‌گويند[541].

پس مرتد كسي است كه از روي «عناد» و «علم» دست به ارتداد مي‌زند.

بخش اول: فلسفه و حكمت حكم مرتد

1. جلوگيري از توطئه‌ دشمنان

قرآن‌كريم در آيه 72 سوره آل‌عمران خبر از يك توطئه بزرگ مي‌دهد و مي‌فرمايد:

(وَقالَتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ آمِنُوا بِالَّذي أُنْزِلَ عَلَي الَّذينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ وَاكْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ)؛ «و دسته‏اي از اهل كتاب گفتند: در آغاز روز به آن‌چه بر كساني كه ايمان آورده‏اند، فرود آمده، (ظاهراً) ايمان آوريد، و در پسين آن [روز] كفر ورزيد، تا شايد آنان [از اسلام‏] باز گردند».

آري، مشركين به همديگر مي‌گفتند: اول صبح به اسلام و معتقدات مسلمين اظهار ايمان مي‌كنيم و در پايان روز كفر خود را اعلان مي‌كنيم و مي‌گوييم: ما اسلام را حق نديديم و از اين رهگذر موجبات ترديد و شك مسلمين به خصوص افرادي كه تازه اسلام آورده‌اند را فراهم مي‌نماييم.

از اين‌رو اگر قوانين اسلام، مجازات شديدي براي اين توطئه‌ي شوم قرار ندهد، هر روز اسلام و بنياد اعتقادي آن در معرض هجوم تبليغات دشمن خواهد بود. و بر اسلام و هر آيين ديگري لازم است ـ همان‌طور كه از آلوده و مسموم شدن خوراك مردم صيانت مي‌شود ـ از مرزهاي عقيدتي آنان محافظت نمايد. به ويژه كه برخي از افراد جامعه داراي قواي فكري قوي نيستند تا براي همه‌ي معتقدات خود استدلالات محكم داشته باشند بلکه ايمان خود را از فطرت پاك و دلائل ساده‌ي مخصوص به خود، به دست آورده‌اند. و در مقابل اين‌گونه تبليغات اثر پذير خواهند بود و از طرفي اگر خبر مرتد شدن اشخاص، هر روز فضاي جامعه را پر كند، علاقه‌مندان به مطالعه و ورود به اسلام را نيز دلسرد خواهد نمود.

به هر حال، هر مكتبي، دفاع از كيان خود را در رأس برنامه‏هاي خود قرار داده است و اين امر، كاملاً، طبيعي و عقلايي است. چگونه مي‏توان پذيرفت كه پيامبري از جانب خدا مبعوث شود و زحمات زيادي را براي هدايت مردم متحمل شود و با رنج و مشقّت فراوان، مردم را از شرك و بت‏پرستي برهاند، ولي به دشمنان خود اجازه دهد كه با روش‏هاي مزوّرانه، بار ديگر مردم را به گمراهي بكشانند؟

گذشته از اين حربه‌ سياسي دشمن، يكي از آثار سوء ارتداد مسلمانان در جامعه، «تضعيف روحيّه‌ مسلمانان» و «تقويّت دشمنان اسلام» است. سخت‏گيري اسلام در مورد مرتدّ، بيش از آن‌كه عكس‏العملي در برابر انحراف يك شخص باشد، دفاع از حقوق جامعه و حراست از عقيده و ايمان مردم است.

اسلام، براي حقوق جامعه، بيش از حقوق اشخاص اهميت قائل است و در تعارض ميان حقّ فرد و حقّ جامعه، جامعه را مقدّم مي‏دارد، حتي اگر در مجازات مرتد، حقّ فردي شخص در انتخاب عقيده ـ به زعم مكاتب طرفدار حقوق فردي ـ تضييع شود؛ چرا که، مصالح جامعه، مي‏تواند آزادي افراد را محدود كند.

2. جلوگيري از هرج و مرج در اجتماع

اگر افراد جامعه هر روز بخواهند قوانين و معتقدات آن اجتماع را بپذيرند و روز بعد به راحتي آن را انكار كنند، اين‌جاست كه هرج و مرج وسيعي در ساختار و مناسبات آن اجتماع روي خواهد داد به طوري كه امكان هرگونه برنامه‌ريزي و تصميم‌گيري را از رهبران آن اجتماع خواهد گرفت. به ويژه در مواقع حساس مثل حمله‌ دشمن و...

و از طرفي «ايمان» در بسياري از مناسبات و روابط اجتماعي اسلام، مثل قضاوت يا امام جمعه و جماعت يا انتخاب شوهر و... شرط شده است. و اگر ايمان افراد، «روزانه» شود معلوم است كه نظام اجتماع مختل خواهد شد.

3. رعايت احترام اسلام

با قراردادن مجازات شديد براي كسي كه اسلام را به عنوان دين خود بپذيرد و بعد به ضروريات آن كافر شود، شأن و احترام اسلام حفظ خواهد شد و همگان خواهند دانست كه شأن و جايگاه اسلام بلند است و آيين ساده و پيش پا افتاده‌اي نيست كه هر وقت بخواهند قبول کنند، و هر موقع كه ميلشان كشيد آن را منكر شوند و موجبات توهين و بي‌احترامي به معارف و احكام آسماني آن و همچنين پيروان آن را فراهم کنند.

4. دقت بيشتر در قبول اسلام

اگر همگان بدانند كه بعد از قبول آييني، نمي‌توانند به راحتي از آن آيين برگردند، در تحقيقات خود بيشتر دقت مي‌كنند، و همين باعث مي‌شود كه با بينش فكري قوي‌تري به آيين مسلماني پاي گذارند و پايه‌هاي اعتقادي جامعه مستحكم‌تر خواهد شد.

5. حفظ پيوستگي اجتماع

يکي از عوامل سخت‌گيري اسلام درباره‌ مرتد، شايد اين باشد كه در نظام حكومتي و سيستم اداري جوامع اسلامي، ايمان به خدا صرفاً جنبه‌ اعتقادي و درون قلبي ندارد، بلكه جزو بندهاي پيوستگي امت و پايه‌هاي حكومت است. به طوري كه با فقدان آن قوام و دوام جامعه اسلامي متلاشي مي‌شود، و مانند قتل نفس يا فتنه و فساد است كه نمي‌تواند قابل تحمل باشد.
بخش دوم: مگر اسلام نفرموده: «لا اكراه في‌الدين» پس چرا براي مرتد حكم اعدام صادر مي‌كند؟

در مورد تفسير آيه (لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ)[542] ديدگاه‌هاي مختلفي وجود دارد[543]، و يکي از تفاسير اين است که «در پذيرش اسلام اجباري نيست بلکه لازم است افراد تحقيق کافي کنند و بعد از اثبات حقانيت اسلام آن را بپذيرند. ولي بعد از پذيرش آن حق بازگشت و بازي با دين اسلام را ندارند. به عبارت ديگر آيات قرآن بعضي «مطلق» و «مقيد» هستند و مطلقات قرآني با مقيدات آن، با هم معنا مي‌شوند و اين مقيدات هستند كه حدود شمول مطلقات را مشخص مي‌نمايند. و براي تفسير آيات قرآن لازم است مجموع مطلقات و مقيدات را در نظر گرفت تا از برداشتي صحيح برخوردار باشيم. و علت بسياري از لغزش‌ها و يا سؤالاتي كه پيش مي‌آيد اين است كه يكي از اين دو دسته را در نظر مي‌گيرند. در اين‌جا نيز اگر چه آيه‌ي «لااكراه» مطلق است اما اين اطلاق با آيات و روايات صحيح قيد مي‌خورد و معناي آن چنين مي‌شود كه «در ورود به اسلام اجباري نيست.» به عبارت ديگر اجبار ورود به اسلام نفي شده است.

همان‌طور كه اشاره شد خداي متعال در قبول اسلام، اجبار و تقليد را نمي‌پذيرد و پيامبران را مأمور مي‌كند كه با علم و بصيرت و استدلال، مردم را دعوت كنند[544]. اما پس از قبول اين آيين، به خاطر مصالح مهمي كه در بالا ذكر شد، اجازه نمي‌دهد كه افراد به صورت علني باز گردند چرا که اين ارتداد مفاسد زيادي را ببار مي‌آورد.
بخش سوم: اگر انسان داراي آزادي عقيده است، پس چرا بايد به خاطر تغيير عقيده مجازات شود؟

آزادي دو گونه است: نخست آزادي بدون ضابطه و حد و مرز، که مورد قبول هيچ انسان عاقلي نيست. چون موجب هرج و مرج فکري و اجتماعي مي‌شود.

دوم: آزادي عقيده به اين معنا است كه انسان‌ها آزادند كه تحقيق آزادانه و منصفانه و كامل داشته باشند، و پس از تحقيق آن‌چه كه واقعاً مورد قبول عقل است بدون غرض ورزي و داخل كردن اميال، به آن عقيده داشته باشند، اسلام نه تنها مخالف آن نيست بلكه همان‌طور كه گذشت از طرفداران محكم تعقل و علم و استدلال و تحقيق است. چنان‌چه در آيه‌ 6 سوره‌ توبه به پيامبر دستور مي‌دهد.

«اگر يكي از افراد دشمن سؤال فكري مطرح كرد با او نجنگيد، بلكه پاسخ او را بدهيد سپس او را به محل خود برگردانيد بعد اگر لازم شد با او بجنگيد»[545].

بنابراين: اسلام با آزادي نوع اول مخالف است و با آزادي نوع دوم موافق است. و حکم ارتداد نيز براي ضابطه‌مند کردن آزادي است که جامعه از هرج و مرج فکري و اجتماعي نجات يابد و سامانمند و قانونمند گردد[546]. يعني هر کس آزاد است با تحقيق، دين خود را انتخاب کند اما بعد از پي‌بردن به حقانيت اسلام، حق ندارد دين اسلام را به بازي بگيرد و آزادي بي‌حد و مرز ندارد تا هر گونه مايل است عمل کند.

يادآوري

1. اسلام هيچ كسي را به صرف اين‌كه اسلام را قبول نمي‌كند محكوم به مرگ نمي‌داند چنان‌كه در صدر اسلام براي اين‌كه نداي حق را به گوش همگان برسانند و موانع تبليغ رسالت را رفع كنند، مي‌جنگيدند اما بعد از پيروزي بر دشمنان تبليغ اسلام، مردم را مجبور به قبول اسلام نمي‌كردند بلكه دلائل حقانيت اسلام را مطرح مي‌كردند و چنان‌چه فردي نمي‌پذيرفت نه تنها او را اعدام نمي‌کردند بلکه محترمانه در کشور اسلامي زندگي مي‌کرد. و آيات زيادي از قرآن بر اين معنا دلالت دارد مانند: (فَذَكِّر اِنّما اَنتَ مُذَكِّر لَستَ علَيهِم بِمُصَيطِر)[547].

2. اگر اعطا کننده حقوق انسان، «تكويناً» و «تشريعاً» خداوندي است كه خالق و ربّ او است، آيا او نمي‏تواند اِعطاي آن ‏را مشروط به شروطي خاص كند يا در شرايطي، آن ‏را از آدمي ‏بستاند؟

اگر خداوند، اِعلام كند كه هر انساني حقّ حيات دارد، مگر آن‏كه شخص محترمي را به قتل رساند، چنين شخصي، به خاطر جرمي كه مرتكب شده، حقّ حيات ندارد و بايد قصاص شود و يا اگر كسي در برابر پيام الهي بايستد و با عناد و لجاجت از باطل دفاع كند، و حتّي در راه رسيدن پيام الهي به گوش ديگران، موانعي ايجاد كند، چنين فردي، حرمت حقوق خود را شكسته و مي‏توان با او به جنگ برخاست تا تسليم شود يا به حياتش خاتمه داده شود.

اگر خداوند، به‏ عنوان خالق، مُعطي حقوقِ انسان، او را از گرايش به كفر و شرك برحذر دارد و ارتداد را به لحاظ مفاسد فراواني كه بر آن مترتب مي‏شود، موجب مجازات مرگ بشمارد، چه مانع و محذوري دارد؟

3. با نگرشي عميق در مكتب اسلام، مجازات نوعي رحمت و شفقت بر شخص خطاكار و جامعه است. در مكتبي كه براي شخص خطاكار، مجازات اخروي در روز قيامت مقرّر داشته، مجازات در دنيا مي‏تواند از مجازات اخروي كه دشوارتر و طولاني‏تر است، بكاهد. با همين اعتقاد بود كه مسلمانانِ خطاكار در صدر اسلام به محضر پيامبر يا اميرالمؤمنين مي‌رسيدند و به خاطر گناهي كه مرتكب شده بودند و مستحق حدّ يا تعزير الهي بودند، تقاضاي اجراي حد يا تعزير مي‏كردند تا از آلودگي گناه پاك شده و از مجازات اخروي نجات يابند.

در اين مكتب، براي نجات شخص گمراه و گنه‌كار، نهايت تلاش و كوشش صورت مي‏گيرد و هيچ‏گاه از هدايت انسان‏ها مأيوس نمي‏شود، و چون سعادت انسان، منحصر به سعادت در زندگي محدود دنيا نيست، بلكه سعادت اخروي او كه هميشگي و ابدي است بيش‏تر مدّ نظر است، حتي مجازات شخص خطاكار در دنيا، با هدف اصلاح و نجات او و اصلاح جامعه تشريع شده، و به اجرا در مي‏آيد. مجازات مرتد نيز از اين قاعده، مستثنا نيست.

4. طرح شبهه و يا پرسش باعث ارتداد نمي‌شود.

با توجه به اشكالات و شبهاتي كه در جلسات رسول خدا9 و اميرالمؤمنين7 و ديگر ائمه: ايراد مي‌شد و پاسخي كه آنان با شيوه‌اي پسنديده مي‌دادند، اين نكته دريافت مي‌شود كه طرح شبهه‌ معقول از طرف دانشمند و صاحبِ انديشه، از هر مقوله‌اي كه باشد، موجب ارتداد نمي‌شود. و نيز پرسش براي آگاهي، از هر نوعي كه باشد، خلاف نيست و باعث توهين نمي‌باشد و حتي به آن‌هايي كه از معارف آگاهي ندارند امر شده است كه از صاحب نظران و عالمان بپرسند و بر اهل نظر، از عالمان فقه و تفسير و كلام، است كه آن‌ها را با دليل، پاسخ دهند و شبهات را از آنان برطرف كنند. زيرا پاسخ بدون دليل و منطق، تأثير ندارد و شبهه را از پرسش كننده برطرف نمي‌كند. بدين جهت، سيره‌ رسول خدا و امامان در مقام پاسخ به پرسش‌ها هميشه همراه با دليل بود و هرگز موردي وجود ندارد كه آنان روش ديگري را اتخاذ كرده باشند.

5. حكم مرتد در اديان ديگر:

شايان ذكر است كه ارتداد از ديدگاه اديان مختلف جرم است و مجازات آن نيز مرگ است و حتي در برخي از منابع اديان موجود، حكم آن بسيار شديدتر از اسلام است. در اين‌جا به اختصار به ذكر دو منبع از كتاب مقدس عهد قديم و جديد بسنده مي‏كنيم.

«اگر برادرت پسر مادرت يا پسر و يا دختر تو يا زن هم آغوش تو و يا رفيق تو كه مثل جان تو است تو را سرّاً اغوا نموده بگويد كه برويم تا خدايان غيري كه تو و آباي تو ندانستيد عبادت نماييم. او را قبول مكن و او را گوش مده و چشم تو بر او رحمت ننمايد و او را متحمل مشو و وي را پنهان مدار البته او را به قتل رسان اولاً دست تو به قتلش دراز شود و بعد دست تمامي قوم و او را با سنگ سنگسار نما تا بميرد به سبب اين كه جوياي اين بود كه تو را از خداوند خداي تو كه تو را از زمين مصر از خانه بندگي بيرون آورد براند تا تمامي اسراييليان بشنوند و بترسند و بار ديگر چنين امر شنيع را در ميان شما مرتكب نشوند»[548].

اگر كسي دانسته گناه بكند و گناهش هم اين باشد كه مسيح را كه نجات دهنده او است رد كند، آن هم بعد ازاين كه با خبر شده است كه مسيح آمده است تا گناهان او را ببخشد، اين گناه با خون مسيح پاك نمي‏شود و ديگر راه فراري از شرّ چنين گناهي نيست. بلي، راه ديگري جز اين كه انتظار مجازات وحشتناكي باشد كه از خشم و غضب شديد خدا به او مي‏رسد، همان خشم و غضبي كه تمام دشمنان خدا را مي‏سوزاند و هلاك مي‏كند. كسي كه قوانين موسي را مي‏شكست، اگر دو يا سه نفر به گناه او شهادت مي‏دادند، آن شخص بدون ترحم جابجا كشته مي‏شد. حالا فكر كنيد چه مجازات وحشتناك‏تري در انتظار كساني است كه فرزند خدا را زير پا لگدمال كرده‏اند و خون او را كه براي رفع گناهانشان ريخته شد، دست كم گرفته و ناپاك به حساب آورده‏اند، و به روح پاك خدا كه درهاي رحمت خدا را به روي عزيزان خدا باز مي‏كند بد گفته و بي‏حرمتي كرده‏اند»[549]-[550]

6. البته اگر در بعضي از انواع مرتد، حكم اعدام صادر شود بدين معنا نيست كه اگر واقعا از عمل خود پشيمان شد، توبه‌ او در نزد خداوند پذيرفته نشود[551].

تعارض حکم ارتداد با آيه «لااکراه في الدين»

ديدگاه‌هاي مفسران در مورد آيه:

الف: تفسير مجمع البيان[552] اقوال در مورد اين آيه را چنين بر‌مي‌شمارد:

1. اين آيه در مورد اهل كتاب است كه جزيه مي پردازند[553].

2. اين آيه در مورد همه‌ي كفار نازل شده سپس نسخ شده است[554].

3. مراد آيه اين است: به كساني كه بعد از جنگ وارد دين شده‌اند، نگوييد كه با اكراه داخل شده‌ايد چراكه ايشان بعد از جنگ به اسلام رضايت نشان داده‌اند و اسلامشان صحيح است[555].

4. اين آيه در مورد قوم خاصي از انصار نازل شده است[556].

5. منظور اين است كه از طرف خداوند اكراهي در دين نيست، و انسان در قبول دين اختيار دارد، چرا كه دين حقيقي از اعمال قلوب است؛ و شهادتيني كه از روي اجبار باشد در واقع دين نيست. همان‌طور كه كفري كه از روي «اكراه» باشد كفر حقيقي نيست[557].

ب: در تفسير نمونه در ذيل آيه چنين مي‌خوانيم:

آية‌الكرسي در واقع مجموعه‏اي از توحيد و صفات جمال و جلال خدا است كه اساس دين را تشكيل مي‏دهد، و چون در تمام مراحل با دليل عقل قابل استدلال است و نيازي به اجبار و اكراه نيست، در اين آيه مي‏فرمايد: (لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ)؛ «در قبول دين هيچ اكراهي نيست (زيرا) راه درست از بيراهه آشكار شده است».

«رشد» از نظر لغت عبارت است از راه‏يابي و رسيدن به واقع، در برابر «غي» كه به معناي انحراف از حقيقت و دور شدن از واقع است.

از آن‌جا كه دين و مذهب با روح و فكر مردم سر و كار دارد و اساس و شالوده‏اش بر ايمان و يقين استوار است خواه و ناخواه راهي جز منطق و استدلال نمي‏تواند داشته باشد و جمله‌ «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ» در واقع اشاره‏اي به همين است.

به علاوه همان‌گونه كه از شان نزول آيه استفاده مي‏شود، بعضي از ناآگاهان از پيامبر اسلام9 مي‏خواستند كه او همچون حكام جبار، با زور و فشار اقدام به تغيير عقيده مردم (هر چند در ظاهر) كند، آيه فوق صريحاً به آن‌ها پاسخ داد كه دين و آيين چيزي نيست كه با اكراه و اجبار تبليغ گردد، به خصوص اين‌كه در پرتو دلائل روشن و معجزات آشكار، راه حق از باطل آشكار شده و نيازي به اين امور نيست.

اين آيه پاسخي است به آن‌ها كه تصور مي‏كنند اسلام در بعضي از موارد جنبه‌ تحميلي و اجباري داشته و با زور، شمشير و قدرت نظامي پيش رفته است. جايي كه اسلام اجازه نمي‏دهد پدري فرزند خويش را براي تغيير عقيده‏ تحت فشار قرار دهد، تكليف ديگران روشن است، اگر چنين امري مجاز بود، لازم بود اين اجازه، قبل از هر كس به پدر درباره‌ فرزندش داده شود، در حالي كه چنين حقي به او داده نشده است، و از اين‌جا روشن مي‏شود كه اين آيه تنها مربوط به اهل كتاب نيست آن چنان كه بعضي پنداشته‏اند، و همچنين حكم آيه هرگز منسوخ نشده است آن چنان كه بعضي ديگر گفته‏اند بلكه حكمي است جاوداني و هماهنگ با منطق عقل[558].

3. همچنين در تفسير الميزان در مورد آيه شريفه آمده است:

در جمله‌: «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ»، دين اجباري نفي شده است، چون دين عبارت است از يك سلسله معارف علمي كه معارفي عملي به دنبال دارد و جامع همه آن معارف، يك كلمه است و آن عبارت است از «اعتقادات» و اعتقاد و ايمان هم از امور قلبي است كه اكراه‏ و اجبار در آن راه ندارد، چون كاربرد اكراه تنها در اعمال ظاهري است، كه عبارت است از حركاتي مادي و بدني (مكانيكي)، و اما اعتقاد قلبي براي خود، علل و اسباب ديگري از سنخ خود اعتقاد و ادراك دارد و محال است كه مثلاً جهل، علم را نتيجه دهد، و يا مقدمات غير علمي، تصديقي علمي را بزايد.

و در اين‌كه فرمود: «لاإِكْراهَ فِي الدِّينِ»، دو احتمال هست، يكي اين‌كه جمله خبري باشد و بخواهد از حال تكوين خبر دهد، و بفرمايد خداوند در دين اكراه قرار نداده و نتيجه‏اش حكم شرعي مي‏شود كه: اكراه در دين نفي شده و اكراه بر دين و اعتقاد جايز نيست و اگر انشايي باشد و بخواهد بفرمايد كه نبايد مردم را بر اعتقاد و ايمان مجبور كنيد، در اين صورت نيز اين نهي بر يك حقيقت تكويني متكي است و آن حقيقت همان بود كه قبلا بيان كرديم و گفتيم اكراه تنها در مرحله افعال بدني اثر دارد، نه اعتقادات قلبي.

[علت اين‌كه در دين اكراه نيست‏]

خداي تعالي به دنبال جمله «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ»، جمله «قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ»، را آورده، که بيان علت جمله‌ اول است كه چرا در دين اكراه نيست، و حاصل تعليل اين است كه اكراه و اجبار ـ كه معمولاً از قوي نسبت به ضعيف سر مي‏زند ـ وقتي مورد حاجت قرار مي‏گيرد كه قوي و ما فوق (البته به شرط اين‌كه حكيم و عاقل باشد و بخواهد ضعيف را تربيت كند) مقصد مهمي در نظر داشته باشد، كه نتواند فلسفه‌ آن را به زير دست خود بفهماند، (حال يا فهم زير دست قاصر از درك آن است و يا اين‌كه علت ديگري در كار است) ناگزير متوسل به اكراه مي‏شود، و يا به زيردست دستور مي‏دهد كه كوركورانه از او تقليد كند و... و اما امور مهمي كه خوبي و بدي و خير و شر آن‌ها واضح است، و حتي آثار سوء و آثار خيري هم كه به دنبال دارند، معلوم است، در چنين جايي نيازي به اكراه نخواهد بود، بلكه خود انسان يكي از دو طرف خير و شر را انتخاب كرده و عاقبت آن را هم (چه خوب و چه بد) مي‏پذيرد و دين از اين قبيل امور است، چون حقايق آن روشن، و راه آن با بيانات الهي واضح است و سنت پيامبر نيز آن بيانات را روشن‏تر كرده پس معناي «رشد» و«غي» معلوم مي‏گردد كه «رشد» در پيروي دين و «غي» در ترك دين و روگرداني از آن است، بنا براين ديگر دليلي ندارد كه كسي را بر دين اكراه كنند[559].

معرفي منابع

براي اطلاع بيشتر رجوع شود به:

1. كتاب پرسش و پاسخ‌هاي دانشجويي، ج 7، ص 306؛ 2. نرم افزار پرسماًن نهاد مقام معظم رهبري در دانشگاه‌ها؛3. تفسيرالميزان، ج2،ص 524؛ 4. تفسير نمونه، ج 11، ص 427؛ 5. سايت‌هاي اينترنت:

www.tebyan.net ـ www.shareh.com ـ www.nezam.org

 
با توجه به اين كه در برخي عروسي‌ها كارهاي حرام صورت مي‌گيرد و اگر شركت نكنيم باعث كدورت مي‌شود وظيفه ما چيست؟

پاسخ:

با توجه به استفتايي كه در مورد اين پرسش از دفتر حضرت آية الله العظمي بهجت; صورت گرفت، نظر شما را به چند نكته جلب مي‌كنيم:

1. رقصيدن زن براي زن چه مهيج شهوت باشد و چه نباشد، و همچنين چه با نوارهاي موسيقي باشد و چه همراه چنين نوارهايي نباشد، بنابر احتياط واجب حرام است. حتي اگر با وسايلي مانند سطل و... باشد و به حد لهو و لعب برسد كه متناسب مجالس اهل فسق باشد اشكال دارد.

2. شركت در جلسه‌اي كه در آن زن براي زن مي‌رقصد به دو شرط اشكال ندارد.

شرط اول: شركت شما موجب تشويق آن‌ها نشود؛

شرط دوم: شما به آنان كه در حال رقصند توجهي نداشته باشيد.

3. با وجود شروط بالا در چنين جلساتي مي‌توان شركت كرد و چنان‌چه احتمال بدهيد كه اگر به نوعي مخالفت خود را اعلان كرده و ديگران را نهي كنيد براي بعضي موثر است بايد با روشي مناسب، ديگران را نهي نماييد.

4. اكر شركت كردن ما موجب تشويق اهل جلسه شود، يا باعث شود كه به آن‌ها توجه نماييم و مرتكب حرام شويم، در اين حالت نمي‌توانيم به خاطر اين‌كه فاميل ناراحت مي‌شوند در چنين جلساتي شركت كنيم بلكه وظيفه داريم شركت نكنيم و مي‌توان در مواقع مناسب ديگر به ديدار فاميل رفته و به آنان تبريك بگوييم. و توجه داشته باشيم كه رضايت خداوند بسي مهم‌تر است از رضايت مخلوقات خدا و همه‌ي دل‌ها به دست اوست.

يادآوري

مطالب فوق با توجه به فتواي مرجع تقليد جنابعالي بوده و ممكن است نظر مراجع ديگر متفاوت باشد.

در ضمن متن استفتاء پيوست است.

محضر مبارك حضرت آيت‌الله العظمي بهجت ـ دامت‌بركاته ـ

مستدعي است جواب مسائل زير را بفرماييد.

1. رقصيدن زن براي زن چه حكمي دارد؟

جواب 1 و 2 و 4: رقص مطلقاً بنا بر احتياط واجب حرام است.

2. رقصيدن زن براي زن در صورتي كه مهيج شهوت نباشد چه حكمي دارد؟

3. نگاه كردن به زني كه در حال رقصيدن است چه حكمي دارد؟

4. رقصيدن زن براي زن به همراه نوارهاي موسيقي مطرب چه حكمي دارد؟

5. شركت در جلسه‌اي كه در آن زن براي زن مي‌رقصد بدون توجه به آن‌ها يا با توجه به آن‌هايي كه در حال رقص هستند چه حكمي دارد؟

جواب 3 و 5: بدون توجه و تشويق اشكال ندارد اما اگر موجب تشويق آن‌ها باشد، بايد اجتناب شود.

6. اگر شخص در مراسم عروسي شركت كند كه زن براي زن يا مرد براي مرد مي‌رقصند ولي شركت كننده در اتاق‌هاي كناري است و فقط صدايي به گوشش مي‌رسد و از طرفي شركت در اين جلسات مستلزم امور مستحسني مثل صله ارحام باشد چه حكمي دارد؟

جواب: معلوم شد ولي به بهانه صله‌رحم و به قصد فراهم ساختن رضايت رحم شركت نكند مگر در كناري و بدون توجه باشد.

7. اگر شخص مكلف بداند كه در مجالسي كه زن براي زن مي‌رقصند (يا مرد براي مرد) شركت كند و به نوعي مخالفت خود را اعلام كند يا با بلند شدن يا دور نشستن يا... موثر است چه حكمي دارد؟

جواب: اشكال ندارد.

8. استفاده از وسيله‌هايي مثل قمقمه يا سطل كه از آلات موسيقي محسوب نمي‌شوند در مجالس عروسي چه حكمي دارد؟

جواب: اگر به حدّ لهو و لعب برسد كه متناسب با مجالس اهل فسوق باشد اشكال دارد.

9. شركت نكردن در مجالس عروسي كه در آن رقص زن براي زن يا مرد براي مرد يا موسيقي مطرب وجود دارد و نرفتن ما باعث ايجاد كدورت بين فاميل يا دوستان مي‌شود چه حكمي دارد؟

جواب: جايز نيست ولي در غير آن وقت‌ها جهت تبريك و ... برود.

10. نگاه كردن به تصاوير رقص كفار يا كساني كه دين آن‌ها را نمي‌دانيم به همراه موسيقي مطرب چه حكمي دارد؟

جواب: جايز نيست.

 
با توجه به آيه‌ 61 نور و شرايط زمان ما آيا مي‌توان از منزل همسايه بدون اجازه چيزي خورد؟

پاسخ:

قرآن‌كريم در آيه شصت و يكم سوره نور به آداب غذا خوردن و ورود به خانه‏هاي خويشاوندان اشاره مي‏كند و با تاكيد بر سلام‌كردن مي‏فرمايد:

(لَّيْسَ عَلَي الْأَعْمَي‏ حَرَجٌ وَلَا عَلَي الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَلَا عَلَي الْمَرِيضِ حَرَجٌ وَلَا عَلَي‏ أَنفُسِكُمْ أَن تَأْكُلُواْ مِن بُيُوتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ ءَابَآئِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أُمَّهَتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ إِخْوَنِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أَخَوَتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أَعْمَمِكُمْ أَوْ بُيُوتِ عَمَّتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أَخْوَلِكُمْ أَوْ بُيُوتِ خَلَتِكُمْ أَوْ مَا مَلَكْتُم مَّفَاتِحَهُ أَوْ صَدِيقِكُمْ لَيْس عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَن تَأْكُلُواْ جَمِيعاً أَوْ أَشْتَاتاً فَإِذَا دَخَلْتُم بُيُوتاً فَسلِّمُواْ عَلَي‌ أَنفُسِكُمْ تَحِيَّةً مِّنْ عِندِ اللَّهِ مُبَرَكَةً طَيِّبَةً كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآيَتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ)؛ «هيچ تنگي (و تكليفي) بر نابينا نيست و (نيز) هيچ تنگي (و تكليفي) بر لنگ نيست، و (نيز) بر بيمار و بر خودتان هيچ تنگي (و تكليفي) نيست كه (بدون اجازه غذا) بخوريد از خانه‏هاي (فرزندان و همسران)‌تان يا خانه‏هاي پدرانتان، يا خانه‏هاي مادرانتان، يا خانه‏هاي برادرانتان، يا خانه‏هاي خواهرانتان، يا خانه‏هاي عموهايتان، يا خانه‏هاي عمه‏هايتان، يا خانه‏هاي دايي‏هايتان، يا خانه‏هاي خاله‏هايتان، يا آن (خانه‏هايي) كه كليدهايش در اختيار شماست، يا (از خانه‏هاي) دوستانتان، بر شما هيچ گناهي نيست كه جمعي يا جداگانه (غذا) بخوريد؛ و هنگامي كه وارد خانه‏ها شديد، پس بر خودتان سلام كنيد، زنده بادي خجسته (و) پاكيزه از نزد خدا. اين‌گونه خدا آيات را براي شما روشن بيان‌مي‏كند، باشد كه شما خردورزي كنيد».

شأن نزول:

 داستان نزول اين آيه را اين‌گونه حكايت كرده‏اند كه قبل از اسلام مردم مدينه عادت داشتند كه افراد نابينا، لنگ و بيمار را از سفره غذا دور مي‏كردند و با آنان هم‏غذا نمي‏شدند و غذاي آنان را جدا مي‏دادند. اين مطلب يا به خاطر تنفر از آنان و يا به خاطر رعايت حال آن‌ها در غذا خوردن و جبران كمبود آنان بوده است. برخي افراد اين موضوع را از پيامبر9 سئوال كردند و آيه فوق در پاسخ آنان فرود آمد و اشاره كرد كه هم غذا شدن با اين افراد مانعي ندارد[560].

توضيح:

در آيات پيشين سوره نور برخي از آداب ورود به خانه‏ها و اتاق پدر و مادر بيان شد و اينك در اين آيه آداب ورود و غذا خوردن از خانه خويشان و دوستان را بيان مي‏كند و نخست با اشاره به گروه‌هاي خاص اجتماعي مي‏فرمايد: «بر نابينا گناهي نيست و بر افراد لنگ اشكالي نيست و بر بيماران و خودتان مانعي نيست (كه از چند مكان بدون اجازه غذا بخوريد):

(اول) از خانه‏هاي (فرزندان و همسران) خودتان.

و (دوم) از خانه‏هاي پدرانتان و (سوم) از خانه‏هاي مادرانتان و (چهارم) از خانه‏هاي برادرانتان و (پنجم) از خانه‏هاي خواهرانتان (و ششم) از خانه‏هاي عموهايتان و (هفتم) از خانه‏هاي عمه‏هايتان (و هشتم) از خانه‏هاي دايي‏هايتان و (نهم) از خانه‏هاي خاله‏هايتان و (دهم) از خانه‏اي كه كليدش در اختيار شماست. و (يازدهم از خانه‏هاي) دوستانتان».  و در ادامه آيه اضافه مي‏كند كه: «گناهي بر شما نيست كه به طور گروهي يا جداگانه غذا بخوريد. (پس مي‏توانيد همراه مهمان يا جداي از او غذا بخوريد)».

سپس در بخش بعدي آيه به آداب ورود به خانه‏ها اشاره مي‏كند و مي‏فرمايد: «هنگامي كه وارد خانه‏هاي (خويشاوندان يا مساجد يا داخل هر خانه‏اي) شديد، بر خويشتن سلام كنيد، زنده باد (و سلامي) از طرف خدا كه خجسته و پاكيزه است (يعني بگوييد: سلام بر ما از طرف پروردگارمان)» و در پايان آيه يادآور مي‏شود كه: «اين‌گونه خدا آيات خويش را براي شما به روشني بيان مي‏كند، تا شايد شما تعقّل كنيد».

 نكات و اشارات

1. مفسران قرآن در مورد حكم نابينايان و افراد لنگ و بيمار كه در اين آيه بيان شده است، سه تفسير ارائه كرده‏اند:

نخست آن‌كه مقصود آن است كه اين افراد چون توانايي كافي ندارند، و ممكن است بدون غذا بمانند بنابراين جايز است كه آنان از غذاهاي خانه‏هاي شما و خويشان و دوستان استفاده كنند[561].

 و دومين تفسير آن است كه اين آيه براي برطرف‌كردن عادت مردم مدينه بود كه با اين سه گروه هم غذا نمي‏شدند و آيه بيان كرد كه مانعي ندارد مردم با اين افراد هم غذا شوند.

و سوم اين‌كه اين سه گروه در حكم جهاد مستثني‏ هستند و جهاد بر آنان واجب نيست[562].

البته تفسير اول و دوم با هم منافاتي ندارد هر چند كه ظاهر آيه با تفسير اول سازگارتر است و تفسير دوم با شأن نزول تناسب بيشتري دارد. ولي تفسير سوم با ظاهر آيه سازگار نيست.

2. در اسلام مالكيت افراد محترم است. و كسي حق ندارد بدون اجازه قبلي از غذاي خانه كسي بخورد، ولي در آيه فوق پيوند خويشاوند و دوستي مقدم شمرده شده‌است. يعني در جامعه اسلامي بايد بين خويشاوندان و دوستان چنان صفا و صميميتي حاكم باشد كه بتوانند از خانه‏هاي همديگر بدون اجازه قبلي غذا بخورند. از اين‌رو در اين آيه اجازه داده شد كه هر كس بتواند از يازده خانه بدون اجازه قبلي غذا بخورد.

3. استفاده از غذاي خانه‏هاي خويشاوندان و دوستان چند شرط دارد:

اول آن‌كه به اندازه نياز مصرف كنند.

دوم آن‌كه مرتكب اسراف و تبذير نشوند[563].

سوم آن‌كه يقيين به عدم رضايت صاحب‏خانه نداشته باشد.

يعني در هنگام استفاده از غذاي خانه خويشان و دوستان، احتمال رضايت آنان كافي است[564].

4. مقصود از دوستاني كه غذا خوردن از خانه‏ او جايز است، همان دوستان خاص و نزديك انسان هستند كه با آنان رفت و آمد دارد و اگر كسي تا اين اندازه نسبت به دوست خود گذشت نداشته باشد، در حقيقت دوست او نيست.

5. مفسران در مورد خانه‏هايي كه كليد آن به دست انسان است و او مجاز است كه از غذاي موجود در آن خانه استفاده كند، چند احتمال داده‏اند:

 نخست آن‌كه مقصود خانه‏هاي كساني باشد كه در هنگام جهاد، كليد خانه خود را به افراد پشت جبهه مي‏دادند.

 دوم آن‌كه مقصود وكيل و نماينده مالك است كه كليد اموالش به دست اوست[565].

 سوم آن‌كه منظور انباردار است كه كليد خانه و اموال بدست اوست.

 و چهارم آن‌كه مقصود دوستان نزديك هستند كه كليد خانه خود را به دست همديگر مي‏سپارند. البته مانعي ندارد كه آيه شامل همه اين موارد باشد و هر كدام مصداقي از آيه باشند.

 6. حكايت شده كه گروهي از مسلمانان در صدر اسلام از تنها غذا خوردن دوري مي‏جستند به طوري كه گاهي ساعت‌ها گرسنه مي‏ماندند تا هم غذايي پيدا كنند و يا اين‌كه برخي افراد مقيّد بودند كه غذاي مهمان را جداگانه به او بدهند. (تا مبادا خجالت بكشد) و يا اين‌كه برخي افراد ثروتمند با فقرا غذا نمي‏خوردند.

 آيه فوق با عنايت به اين موارد يا برخي از آن‌ها، فرود آمد و بيان كرد كه: «بر شما گناهي نيست كه به طور دسته‌جمعي يا جداگانه غذا بخوريد».

 7. در اين آيه اشاره شده كه وقتي در خانه‏ها وارد مي‏شويد سلام كنيد. مقصود از اين خانه‏ها، منزل‏هاي خالي يا مساجد و يا منزل‏هاي يازده‏گانه‏اي است كه در اين آيه از آن‌ها نام برده شد و يا همه خانه‏ها مردم، خويشان و دوستان است؛ البته آيه فوق مطلق است و شامل همه خانه‏ها مي‏شود[566].

 8. سلام، تحيت و زنده باد اسلام است كه در اين آيه با عنوان زنده بادي خجسته و پاك از طرف خدا، از آن ياد شده است.

مقصود از سلام كردن در هنگام ورود به خانه‏ها سلام كردن بر همسر و فرزندان و يا سلام كردن برخي بر برخي ديگر است البته اگر مقصود او خانه‏ها، منزل‏هاي خالي باشد، سلام بر خويشتن مقصود است. يعني كسي كه داخل خانه مي‏شود بگويد: «سلام پروردگار بر ما باد. يا سلام بر ما و بر بندگان صالح خدا»[567] البته منافاتي بين اين تفسيرها نيست و همه آن‌ها مي‏توانند مصداق‏هاي آيه باشد همان‌طور كه در احاديث نيز به اين سلام‏ها اشاره شده است.

 9. واژه «تحيّت» در اصل از ماده حيات و به معناي دعا كردن براي سلامتي و حيات ديگران است كه در فارسي به «زنده باد» ترجمه مي‏شود.

 البته هر نوع اظهار محبت و سلام كه در آغاز ملاقات بين افراد ردّ و بدل مي‌شود تحيت است.

 10. در اين آيه اشاره شده كه تحيت را به نوعي به خدا ارتباط دهيد، يعني مقصود از «سلام عليكم» آن باشد كه «سلام خدا بر تو باد» يا «سلامتي تو را از خدا مي‏خواهم». چرا كه از نظر فرد موحّد هر گونه دعايي در نهايت به خدا باز مي‏گردد و از او تقاضا مي‏شود و از اين‌روست كه اين تحيت پر بركت و پاكيزه است.

 آموزه‏ها و پيام‏ها

 1. پيام اين آيه براي ما آن است كه در غذاخوردن رعايت حال نابينايان، ناتوانان و بيماران را بنماييد.

 2. پيام ديگر آيه آن است كه خدا براي شما يازده رستوران رايگان در ميان مردم قرار داده است تا گرسنه نمايند.

 3. پيام ديگر آيه آن است كه سلام و زنده باد از آداب ورود به خانه‏هاست.

 4. پيام ديگر آيه آن است كه در مورد آيات (و قوانين) روشن الهي مطالعه و تفكر كنيد (تا حقايق ديني و عظمت قانونگذاري خدا را دريابيد).

 
اگر ما از دست كسي ناراضي باشيم يا كسي از دست ما ناراضي باشد آيا سفر و عبادت‌هايمان اشكال پيدا مي‌كند؟

پاسخ:

مقدمه

مفهوم «رضايت» و همچنين متضادش «نارضايتي»، از جمله مفاهيمي است كه دايره‌ معناي آن‌ها بسيار وسيع و فراگير مي‌باشد. زيرا رضايت ديگري از ما، مي‌تواند به معناي خشنودي قلبي باشد و يا به معناي عدم وجود اعتراض يا كدورت دروني از ما و يا... باشد؛ نارضايتي نيز مي‌تواند به معناي معترض بودن كسي نسبت به عمل يا فرد ديگري باشد و يا به معناي مظلوم واقع شدن و پايمال شدن حقوق رسمي و شرعي او از سوي ديگري باشد. معناي كلي و جامعي كه شايد بتوان در مورد رضايت از ميان اين گمانه‌ها بيرون كشيد، وجود نوعي آرامش و اطمينان خاطر شخص راضي از شخص ديگر است. و بررسي پديده‌ي رضايت يا عدم آن در اين تعريف به شناخت علت يا علت‌هاي آن بستگي دارد.

با توجه به مقدمه‌ بالا بايد گفت:

1. نارضايتي كسي از فرد ديگر، اگر به خاطر حقي است كه بر گردن او دارد، ادا نشده و باقي مانده، اين نارضايتي مي‌تواند اثرات مخربي بر ساير اعمال به خصوص عبادت‌ها بگذارد مثلاً‌ موارد مختلفي در روايات معصومين: آمده كه موجب عدم قبولي نماز يا ساير عبادت‌ها مي‌شود از جمله: بي‌احترامي زن نسبت به شوهرش، عدم پرداخت زكات، بي‌ميلي به نماز و ساير موارد كه مي‌توانيد در روايات[568] مربوط به عبادات ملاحظه فرماييد. لازم به ذكر است كه «قبولي» يك عبادت غير از «صحيح» بودن آن است؛ چرا كه صحت عبادت، به معناي رعايت شرايطي است كه در اصل انجام آن مورد لحاظ قرار گرفته[569] و بدون رعايت اين شرايط اساساً عبادتي واقع نمي‌شود. اما قبولي، به معناي پيدا كردن روح عبادت و به تمام و كمال رساندن آن بر مبناي ويژگي‌ها و شرايطي است كه براي آن بيان شده است.

امام خميني; در كتاب شريف «سر الصلوة» مي‌نگارند:

«روح عبادت و تمام و كمال آن، به حضور قلب و اقبال آن است، كه هيچ عبادتي بدون آن مقبول درگاه احديّت و مورد نظر لطف و رحمت نشود و از درجه اعتبار ساقط است»[570].

2. اگر نارضايتي شخصي از ديگري به خاطر نوع سليقه، تفكر و يا اعتقاد فردي او باشد بدون اين‌كه اين احساس يا عقيده‌ او از جانب خداوند متعال محترم و لازم شمرده شده باشد، طبيعي است كه اين نارضايتي نمي‌تواند در عبادت‌هاي فرد ديگر اشكالي ايجاد كند مثل اين‌كه ديگري از اين‌كه ما با لباس سفيد نماز بخوانيم، ناراحت و نارضاي باشد كه اين در صحت و قبولي نماز يا ساير عبادت‌هاي ما هيچ اثري ندارد.

در مورد سفر هم كه در پرسش آمده است نكته‌ي خاصي وجود ندارد كه آن را از ديگر اعمال جدا كند و به نظر مي‌رسد بنابر قاعده‌ي قبلي مي‌توان در مورد آن نتيجه گرفت؛ به اين معنا كه بايد ديد اگر رضايت ديگري يا فرد خاصي، در سفر رفتن، از نظر خداوند شرط شده پس بايد براي اجراي درست احكام سفر بنابر آن شرط رفتار نمود. به عنوان مثال بيشتر فقيهان رضايت پدر و مادر و عدم آزار و اذيت آن‌ها را در سفر جواز شرط دانسته‌اند. امام خميني; در رسالة عملية خويش مي‌فرمايند:

«سفري كه اسباب اذيت پدر و مادر باشد حرام است و انسان بايد در آن سفر نماز را تمام بخواند و روزه هم بگيرد»[571]. اما اگر رضايت ديگران شرط سفر نباشد مثل رضايت دوستان يا همسايگان، پس مانع سفر نيست.

يادآوري: رضايت‌مند بودن ديگران از يك فرد مسلمان، خود يك ارزش است و از ديدگاه شرع و دين امر پسنديده و نيكويي مي‌باشد كه خداوند بزرگ در مرتبه‌ نخست اين جايگاه قرار داد و بعد از آن ائمه‌ معصومين: و به ترتيب صاحبان حق ولايت، فقاهت و... خداوند در آيات متعددي از قرآن‌كريم اين مطلب را با كيفيت‌ها و اشاره‌هاي مختلفي بيان فرموده‌اند مثلاً در جايي از زبان پيامبر خود حضرت‌ سليمان مي‌فرمايد: (وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ وَأَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ)[572]؛... «توفيق ده تا كار شايسته‌اي كه مورد رضاي توست انجام دهم و مرا به رحمت خويش در ميان بندگان شايسته‌ات داخل كن».

در پايان تاكيد مي‌شود كه در پاسخ اين پرسش نمي‌توان يك قاعده‌ي كلي مطرح كرد بلكه بايد در مورد هر عبادت و طاعت خاصي دقت كرد كه آيا رضايت يا نارضايتي افراد در قبولي آن، شرط شده است يا نه و اگر شرط شده چه افرادي؟

 
اگر اسلام دين برابري و عدالت است، چرا بين کنيز و زن آزاد در مسائل حقوقي مثل مجازات و مهريه فرق هست؟

پاسخ:

توضيح آيات

خداوند در آيات سوره‌ نساء زن‌هايي را که بر مردها حرام هستند، بيان مي‌کند، بعد توضيح مي‌دهد که با چه زن‌هايي و چه شرايطي ازدواج بکنيد آنگاه در آيه‌ 25 بحث ازدواج با کنيزان و شرايط آن را مطرح مي‌کند و مي‌فرمايد: هرکس توانايي ازدواج با زنان پاک دامن، آزاد و با ايمان را ندارد، با کنيزان پاک دامن و مؤمن ازدواج بکند. سپس بيان مي‌کند که همه‌ شما از يک جنس (انسان) هستيد، لذا از ازدواج با کنيزان خود ناراحت نشويد. اين توصيه بدين خاطر بود که برخي افراد از ازدواج با کنيزها کراهت داشتند. آيه‌ شريفه نوعي تشويق به ازدواج با کنيزان است. بعد اشاره مي‌کند که اگر خواستيد با کنيزان ازدواج بکنيد، از سرپرست آن‌ها اجازه بگيريد و عقد کنيد و مهريه آن‌ها را طبق عرف بپردازيد، چون کسي بدون اجازه‌ مالک حق تصرف ندارد و چه سرپرست کارهايي را او بخواهد که با ازدواج منافات داشته باشد. پس بايد با اجازه باشد و مهريه هم طبق عرف پرداخت بشود.

از اين قسمت آيه (وَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ)؛ «و مَهرشان را به طور پسنديده (طبق عرف، به خود) ايشان بدهيد» که مهريه‌ آن‌ها را طبق عرف بپردازيد استفاده مي‌شود که بايد مهري شايسته با موقعيت کنيزان قرار داده شود و به خود آن‌ها پرداخت شود؛ نه صاحبانشان، زيرا دادن مهر به مالک با ظاهر آيه ناسازگار است.

اين قسمت از آيه، دفاع از حقوق کنيزان است و قرآن‌کريم مي‌خواهد بگويد آن‌ها مي‌توانند مالک مهريه‌ خود بشوند و اين برخلاف عرف آن زمان بود. در ادامه بيان مي‌کند که اين کنيزان وقتي لياقت ازدواج با شما را دارند که مؤمن باشند، آشکارا مرتکب عمل زشت ناپسندي نشوند و دوستان پنهاني نداشته باشند. در قسمت بعد بيان مي‌کند که اگر کنيزان پاکدامن لغزش پيدا کردند و مرتکب عمل زشتي شدند آن‌ها را مجازات کنيد. اسلام مجازات را متناسب با جرم و مجرم در نظر گرفته است، اما اين‌جا تاکيد مي‌کند که کيفر کنيزها نصف زنان آزاد است. اين توصيه نکته‌اي دارد که بيان خواهد شد. در پايان اشاره مي‌کند که ازدواج با کنيزان براي کساني جايز است که از نظر غريزه‌ جنسي به شدت در زحمت باشند و اگر خودداري کنند، براي آن‌ها بهتر و خدا هم بسيار آمرزنده و بخشايشگر است.

مهريه کنيز و زن آزاد در قرآن

از اين بخش آيه (وَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ)؛ «و مَهرشان را به طور پسنديده (طبق عرف، به خود) ايشان بدهيد» تفاوتي احساس نمي‌شود، زيرا به صورت طبيعي مهريه هر بانويي در جامعه به تناسب سطح زندگي با ديگران متفاوت است، مثلاً مهريه يک خانم متخصص و دانشمند با خانمي که اين شرايط را ندارد، به صورت طبيعي فرق مي‌کند. همين بحث تناسب عرفي بين زنان آزاد و کنيز در جامعه وجود داشت. پس اسلام تنها مسئله شأنيت را مطرح کرده، البته قرآن چند شرط براي ازدواج با کنيزان قرار داد؛ مؤمن باشند و عمل زشتي نداشته باشد.

تفاوت مجازات کنيز با زن آزاد

ما در مسائل، احکام و قوانين شرعي تعبدي، گاهي نمي‌توانيم به علت حکم دست پيدا کنيم و تنها به حکمت‌ها، اسرار و فلسفه برخي از آن‌ها دسترسي مي‌يابيم.

از باب حکمت و فلسفه‌ حکم مي‌توان درباره اين تفاوت گفت زنان کنيز در اسلام محدوديت‌هايي داشتند، زيرا کنيز در اختيار سرپرست خودش است و آزادي‌هاي معمول را ندارد، لذا ممکن است به خاطر همين محدوديت‌ها و فشارهاي اجتماعي زودتر به انحراف بيفتد، از اين جهت مجازات آن‌ها سبک‌تر در نظر گرفته شد.

اين نصف بودن تفاوت و تبعيض نيست، بلکه نوعي امتيازدادن به کنيزان، به خاطر شرايط ويژه‌ آن‌هاست و عدالت اين است که حکم هر کسي براساس شرايط خودش باشد.

اسلام و برده‌داري

قرآن‌کريم در جامعه‌اي نازل شد که انحرافات زيادي داشت و فرهنگ جاهلي عرب؛ بلکه فرهنگ بشريت، گرفتار تبعيض‌هاي ناروا بود، از جمله اين‌که در جنگ‌ها افراد زيادي اسير مي‌شدند و به خاطر نبود امکانات نگهداري، آن‌ها را بين جنگ‌جويان تقسيم مي‌کردند. به اين ترتيب آنان مالک اسيران مي‌شدند و در امور زندگي از آن‌ها کار مي‌کشيدند و همين کارکرد اسيران به تدريج مسئله خريد و فروش آن‌ها را در پي داشت.

قرآ‌ن‌کريم که در چنين جامعه‌اي نازل شد، در مقابل نابساماني‌ها، طبق شرايط گاه به شدت مي‌ايستاد، مثل مسئله دخترکشي و زنده به گور کردن و زماني به دليل ريشه‌دار بودن برخي عادات اجتماعي، به گونه مرحله‌اي برخورد کرد، مثل مسئله‌ شراب خواري که در چند مرحله حل شد.

مسئلة کنيزداري و برده‌داري هم از اين نوع است.

اسلام در جامعه‌ آن روز به خاطر وجود جنگ‌ها و افزايش اسيران، ناچار بود به فکر تأمين نيازهاي ضروري کنيزان و برده‌ها ـ مانند سرپناه و غذا ـ باشد، لذا مرحله به مرحله با اين مسئله برخورد کرد. اين مراحل چنين بود:

1. تشويق به آزادي بردگان و اعطاي ثواب براي آزادکنندگان بردگان.

2. قراردادن آزادي برده‌ها و کنيزان به عنوان کفاره‌ گناهان.

3. وضع قوانين و حقوقي که مالکان نتوانند ظلم زيادي به آن‌ها بکنند.

4. خريد، تربيت و آزادي کنيزها و برده‌ها توسط ائمه:.

براي مثال امام ‌سجاد7 برده‌ها و کنيزهايي را پرورش مي‌داد و آن‌ها را در بعضي از شب‌هاي ماه مبارک رمضان در راه خدا آزاد مي‌کرد و با اين کار هم به ديگران خط مي‌داد و هم اين افراد را آماده‌ ورود به اجتماع مي‌کرد.

نتيجه اين روش اين شد که مثلاً در جامعه ايران که قانون منع برده‌داري نداريم، ولي هيچ برده‌اي هم نيست. وضع در کشورهاي اسلامي ديگر هم به همين‌گونه است. چون روش مبارزه‌ اسلام موفق بود، اما اگر به تاريخ اروپا و امريکا مراجعه بکنيد مي‌بينيد ساليان درازي براي تصويب قانون منع برده‌داري تلاش شد، افراد زيادي در اين زمينه کشته شدند و جنگ‌هايي صورت گرفت تا کم کم اين قوانين تصويب شود.

ازدواج با کنيز

خداوند در پايان آيه مي‌فرمايد: «ازدواج با کنيزان براي کساني جايز است که از نظر غريزه‌ شهوت جنسي به شدت در زحمت باشند» تعبير قرآن «عفت» است، يعني کسي است که بترسد از عفت و عفت به معناي دوباره شکسته‌شدن استخواني است که قبلاً شکسته بود که بسيار دردناک است. از اين‌رو به مشکلات سخت و طاقت‌فرسا عفت مي‌گويند. مقصود اين آيه کسي است که از نظر جنسي به شدت تحت فشار باشد و نتواند با زنان آزاد ازدواج کند و بترسد که به زحمت و گناه بيافتد. اين شخص مي‌تواند با کنيزان ازدواج بکند.

ترجيح ازدواج با زنان آزاد

زنان و مرداني که در جنگ گرفتار مي‌شدند يا از پدر و مادر برده متولد مي‌شدند، در شرايط سختي زندگي مي‌کردند؛ از لحاظ علمي کمبودهايي داشتند، از جنبه اخلاقي مشکلاتي داشتند، داراي مشکلات عاطفي بودند و شرايط نامطلوب تربيتي داشتند. حال اگر کسي با يکي از آن‌ها ازدواج مي‌کرد، اين شرايط نامطلوب شايد به فرزندانش هم منتقل مي‌شد؛ هرچند موارد استثنايي هميشه هست، مثلاً برخي از کنيزان مادر ائمه: بودند، لذا قرآن مي‌فرمايد: اگر مي‌توانيد با زنان آزادي که شرايط مطلوب‌تري دارد ازدواج بکنيد و اگر نتوانستيد برويد سراغ زناني که غالباً شرايط نامطلوبي دارند. روشن است که اين توصيه به معناي تحقير کنيزان نيست؛ بلکه بيان يک واقعيت اجتماعي است.

 
نظر اسلام در مورد ارتباط با غيرمسلمان‌ها چيست. آيا ما را به کلي از هرگونه ارتباط نهي مي‌کند؟

پاسخ:

برخي مي‌گويند اسلام دين خشونت است و پيروان خود را به خشونت تشويق مي‌كند و از هرگونه ارتباط با ديگران منع مي‌كند و به كشتار غير مسلمانان دستور مي‌دهد و بر اين ادعاي خود به آيات قرآن نيز استدلال مي‌كنند تا گفته خود را حق جلوه دهند. به عنوان مثال به آياتي مانند: با كساني پيكار كنيد كه از افرادي هستند، كه كتاب (الهي) به آنان داده شده، كه به خدا و به روز بازپسين ايمان نمي‏آورند و آن‌چه را خدا و فرستاده‏اش حرام كرده، ممنوع نمي‏دارند، و به دين حق متديّن نمي‏شوند تا اين‌كه [مالياتِ] جِزيه را به دست خود بپردازند، در حالي‌كه آنان كوچكند[573].

هيچ قومي را كه ايمان به خدا و روز بازپسين بياورند، نمي‏يابي كه با كساني كه با خدا و فرستاده‏اش به شدت مخالفت ورزند، دوستي كنند و گرچه پدرانشان يا پسرانشان يا برادرانشان يا خاندانشان باشند. اينان‏اند كه خدا ايمان را در دل‏هايشان نوشته و با روحي از (جانب) خود آنان را تأييد كرد و آنان را در بوستان‏هاي (بهشتي) وارد مي‏كند كه نهرها از زير [درختان]ش روان است، در حالي كه در آن‏جا ماندگارند. خدا از آنان خشنود است و آنان (نيز) از او خشنودند؛ آنان حزب خدا هستند؛ آگاه باشيد در واقع فقط حزب خدا رستگارند![574].

اي كساني كه ايمان آورده‏ايد، از غير خودتان [دوستِ] همراز مگيريد. آن‌ها از هر گونه تباهي (و فساد فرهنگي) درباره شما، كوتاهي نمي‏كنند؛ زحمت شما را آرزو دارند. به يقين (نشانه‏هاي) دشمني از دهان (و سخنان)شان آشكار شده؛ و آن‌چه سينه‏هايشان نهان مي‏دارد، بزرگ‏تر است. به يقين نشانه‏ها(ي دشمني آنان) را براي شما بيان كرديم، اگر خردورزي كنيد[575].

اي كساني كه ايمان آورده‏ايد! يهوديان و مسيحيان را هم‏پيمانان [و دوستان خود] مگيريد، برخي آنان هم‏پيمانان [و دوستان‏] برخي [ديگر]‌ند. و هر كه از شما با آنان هم‏پيمان [و دوست‏] شود، پس در حقيقت او از آنان است؛ براستي كه خدا، گروه ستمكاران را رهنمايي نمي‏كند[576]. اي كساني كه ايمان آورده‏ايد! اگر پدران شما و برادرانتان، كفر را بر ايمان ترجيح دهند، (آنان را) سرپرست و ياور مگيريد! و هر كس از شما كه آنان را ياور و سرپرست (خود) قرار دهد، پس تنها آنان ستمكارند[577]. در حالي ما مي‌توانيم نظر اسلام را در مورد يک موضوع اعلام کنيم كه همه‌ي آيات و روايات صحيح مربوط به آن موضوع را بررسي كرده باشيم آنگاه نظر دهيم.

در مورد اين بحث نيز به بعضي از آيات استدلال كرده و مي‌گويند: اسلام طرفدار جنگ و كشتار و قطع رابطه با همه‌ غير مسلمانان است و از اسلام چهره‌اي خشن معرفي مي‌کنند. در حاليكه در برخي آيات ديگر، محدوده و شرايط جنگ، و نحوه‌ ارتباط با اهل كتاب به خوبي مطرح شده كه ما در اين‌جا به برخي از اين آيات اشاره مي‌كنيم:

خدا شما را فقط از كساني كه در مورد دين با شما پيكار كردند و شما را ازخانه‏هايتان بيرون راندند و براي بيرون راندن شما همديگر را پشتيباني كردند، منع مي‏كند كه با آنان دوستي كنيد؛ و هر كس آنان را دوست داشته باشد پس تنها آنان ستمكارند[578]. امروز، (همه) پاكيزه‏ها براي شما حلال شده و غذاي كساني كه به آنان كتاب (الهي) داده شده، براي شما حلال، و غذاي شما براي آنان حلال است؛ و (نيز) زنان پاكدامن از مؤمنان، و زنان پاكدامن از كساني كه پيش از شما به آنان كتاب [الهي] داده شده (حلال‏اند؛) هنگامي كه مَهرهايشان را به آنان بپردازيد، در حالي‌كه پاكدامناني غير زشت‏كارِ (غير زناكار) باشيد، و نه اين‌كه زنان را در پنهاني دوست (خود) بگيريد. و هر كس (اركان) ايمان را انكار كند، پس قطعاً عملش تباه گشته؛ و او در آخرت از زيانكاران است[579].

مگر كسانيكه بپيوندند به گروهي كه ميان شما و ميان آنان پيمان محكمي است يا نزد شما بيايند، در حاليكه [بيقين‏] سينه‏هاي آنان از پيكار با شما يا پيكار با قومشان به تنگ آمده است و اگر (بر فرض)خدا مي‏خواست، قطعاً آنان را بر شما مسلّط مي‏كرد و حتماً با شما پيكار مي‏كردند. پس اگر از شما كناره‏گيري كرده و با شما پيكار ننموده‏اند، و با شما طرح صلح افكندند، پس خدا هيچ راهي براي (تعدّي) شما بر آنان قرار نداده است[580].

خدا شمارا نسبت به كساني كه درمورد دين با شما پيكار نكردند و شمارا از خانه‏هايتان بيرون نراندند، منع نمي‏كند كه به آنان نيكي كنيد و نسبت به آنان دادگري نماييد؛ [چرا] خدا دادگران را دوست مي‏دارد[581].

نکات اساسي در مورد رابطه با کافران

با توجه به آياتي كه در بالا ذكر نموديم مفسرين در مورد ارتباط با غيرمسلمين مي‌نويسند:

1. از اين آيات «يك اصل كلي و اساسي» در مورد چگونگي رابطه با غير مسلمين استفاده مي‏شود، نه تنها براي آن زمان، بلکه براي هميشه نيز ثابت است، از جمله اين‌كه مسلمانان موظفند در برابر هر گروه و جمعيت و هر كشوري كه موضع خصمانه با آن‌ها داشته باشند و بر ضد اسلام و مسلمين قيام كنند، يا دشمنان اسلام را ياري دهند سرسختانه بايستند، و هرگونه پيوند محبت و دوستي را با آن‌ها قطع كنند. اما اگر آن‌ها در حال كافر بودن، نسبت به اسلام و مسلمين بي‏طرف بمانند و يا تمايل داشته باشند، مسلمين مي‏توانند با آن‌ها رابطه‌ي دوستانه داشته باشند البته نه به آن اندازه كه با برادران مسلمان دارند، و همچنين نه در آن حد كه موجب نفوذ آن‌ها در ميان مسلمين گردد و اگر جمعيت يا دولتي جزء گروه اول باشند و تغيير موضع دهند، و يا به عكس، در گروه دوم باشند و مسير خود را تغيير دهند، بايد وضع فعلي آن‌ها را معيار قرار داد و طبق آيات فوق با آن‌ها عمل كرد[582].

2. به اين ترتيب افراد غير مسلمان به دو گروه تقسيم مي‏شوند: گروهي كه در مقابل مسلمين ايستادند و شمشير بر آن‌ها كشيدند، و آن‌ها را از خانه و كاشانه‏شان به اجبار بيرون كردند و عداوت و دشمني خود را با اسلام و مسلمين در گفتار و عمل آشكارا نشان دادند؛ در مقابل تكليف مسلمانان اين است كه هر گونه مراوده با اين گروه را قطع كنند و از هر گونه پيوند محبت و دوستي خودداري نمايند، كه مصداق روشن آن مشركان مكه و سران قريش بودند، گروهي رسماًً و آشکارا دشمني کردند و گروهي ديگر نيز آن‌ها را ياري كردند.

اما دسته ديگر اگرچه کافر و يا مشرک بودند ولي كاري به مسلمانان نداشتند، نه دشمني مي‏ورزيدند، نه با آن‌ها پيكار مي‏كردند و نه به بيرون راندنشان‏ از شهر و ديارشان اقدام نمودند، حتي گروهي از آن‌ها پيمان ترك دشمني و مخاصمه با مسلمانان بسته بودند؛ در مقابل نيكي كردن با اين دسته و اظهار محبت با آن‌ها بي‏مانع بود و اگر معاهده‏اي با آن‌ها بسته بودند بايد به آن وفا كنند و در اجراي  عدالت بكوشند[583].

3. خدا با اين فرمانش كه فرمود: «دشمن مرا و دشمن خود را دوست نگيريد» نخواسته شما را از احسان و معامله‌ عادلانه با آن‌هايي كه با شما در دين قتال نكردند و از ديارتان اخراج نكردند، نهي كرده باشد، براي اين‌كه احسان به چنين كفاري، خود عدالتي است از جانب شما و خداوند عدالت‏كاران را دوست مي‏دارد[584].

4. زيرا عدالت، حتّي نسبت به غيرمسلمان نيز بايد رعايت شود. به اقتضاي اطلاق (كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ)[585].

4. لازم به ذکر است که از نظر اسلام مسلمانان بايد در ارتباطات خود اولويت‌بندي نمايند و اولويت اول را به كساني بدهند كه ارتباط با آنان فكر و ايمان آن‌ها را ارتقا بخشد چراكه انسان موجودي به شدت اثرگذار و اثرپذير است از اين رو بايد بيشتر با كساني معاشرت كند كه از آن‌ها در جهت رشد و تعالي بيشتر، اثر مثبت كسب كند و حتي اگر در ارتباط با مسلماني، احساس مي‌كند كه از او اثرات منفي مي‌پذيرد و ايمان و تقواي او دچار لغزش مي‌شود از ارتباط با او خودداري كند.

5. اسلام به كساني كه توانايي فكري لازم را دارند، دستور داده كه باب گفتگو را با غير مسلمانان باز نمايند و با گفتگو عقائد و معارف خود را به ديگران عرضه كنند چنان‌چه در تفسيرالميزان ذيل آيه‌ (وَلاتُجادِلُوا أَهْلَ الْكِتابِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِلَّا الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ) مي‌خوانيم:

بعد از آن‌كه در جمله‌ (اتْلُ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ)، رسول خدا9 را مامور كرد تا از طريق تلاوت قرآن، دعوت و تبليغ كند، اينك در جمله‌ مورد بحث كيفيت دعوت را بيان مي‏كند و از مجادله با اهل كتاب ـ كه اطلاق آن شامل يهود و نصاري مي‏شود و مجوس و صابيين هم به آندو ملحق مي‏شوند ـ نهي مي‏كند، و مي‏فرمايد: با اين چند گروه مجادله مكن، مگر به نحوي كه بهترين طريق مجادله باشد، و از آن بهتر امكان نداشته باشد و مجادله وقتي نيكو به شمار مي‏رود، كه با درشتخويي و طعنه و اهانت همراه نباشد، پس يكي از خوبي‌هاي مجادله اين است كه با نرمي و سازش همراه باشد و خصم را آزار ندهد كه در اين صورت مجادله داراي حسن و نيكي است و ديگر اين‌كه مجادله‌كنندگان از نظر فكري به همديگر نزديك باشند، به اين معنا كه هر دو علاقه‏مند به روشن‌شدن حق باشند و در نتيجه هردو با كمك يكديگر حق را روشن سازند و لجاجت و عناد به خرج ندهند، از اين‌رو وقتي اين شرط با شرط اول جمع شد، حسن و نيكويي مجادله، دو برابر مي‏شود، آن وقت است كه مي‏توان گفت: اين مجادله بهترين مجادله‏ها است و به همين جهت وقتي مؤمنين را نهي مي‏كند از مجادله با اهل كتاب، مگر آن مجادله كه احسن و بهترين روش مجادله باشد؛ از اهل كتاب جمعي را استثناء مي‏كند، و مي‏فرمايد: مگر آن عده از اهل كتاب كه ستم كردند[586].

نتيجه گيري

از مطالبي كه گذشت چنين بدست مي‌آيد كه از نظر اسلام غير مسلمانان دو گروه هستند:

گروه اول: كساني كه دشمني مي‌ورزند و طبيعي است كه اسلام دستور دهد پيروانش با اينان به مقابله برخيزند.

گروه دوم: كساني كه به اسلام احترام گذاشته و اهل زندگي مسالمت‌آميز مي‌باشند و اسلام اجازه هيچ‌گونه ظلمي را به اينان نمي‌دهد چنان‌چه سيره‌ بزرگان دين گواه بر آن است[587]. مانند وقتي که حضرت علي7 و يك نفر غيرمسلمان براي اثبات ادعاي خودشان بر سر زره جنگي به نزد قاضي مي‌روند، قاضي عادلانه برخورد مي‌کند و نسبت به شخص غيرمسلمان شدت عمل نشان نمي‌دهد اگرچه طرف اختلاف او، رهبر و امام مسلمين باشد[588].

طبيعي است كه اگر همه‌ غير مسلمانان دست از دشمني‌هاي مختلف خود بردارند اسلام با هيچ‌كدام جنگي نخواهد داشت و در واقع شروع كننده‌ دشمني آنان هستند.

حتي اسلام به پيروان خود اجازه مي‌دهد كه تا ازدواج كردن با زنان اهل كتاب (با شرايطي خاص) سطح روابط خود را ارتقا دهند و آنان را مهماني كنند يا به مهماني آنان بروند البته با شرايطي كه در كتب فقهي آمده است[589].

فصل هفتم: پرسش‌هاي گوناگون

هدف از آفرينش انسان رسيدن به لطف و رحمت الهي مي‌باشد، و اکثريت مردم جهان به اين رحمت نمي‌رسند، اين چطور با لطف و رحمت الهي سازگار است؟

پاسخ:

مقدمه

1. هدف از آفرينش انسان

برخي آيات قرآن هدف آفرينش را «آزمايش و امتحان»[590] انسان‌ها معرفي كرده‌اند. بعضي آيات هدف آفرينش را دستيابي به «علم و آگاهي»[591] از قدرت خدا مي‌دانند و آياتي نيز هدف آفرينش را «عبوديت و بندگي»[592] معرفي كرده‌اند.

برخي آيات، هدف آفرينش را رسيدن به «رحمت الهي»[593] عنوان كرده‌اند و اين‌كه برخي هدف خلقت را «لقاء الهي»[594] شمرده‌اند.

با دقت در هدف‌هايي كه قرآن و روايات براي آفرينش بيان كرده‌اند در مي‌يابيم كه شايد به ظاهر، اين هدف‌ها، مختلف باشند ولي در واقع هركدام مقدمه‌اي براي ديگري است، يعني «علم و دانش» و «امتحان و آزمايش» هدف‌هايي هستند كه در مسير «عبوديت» قرار مي‌گيرند و «رحمت‌ واسعه» خداوند نتيجه‌ي اين عبوديت است كه به «قرب ‌الهي» منتهي مي‌شود و در نهايت به «لقاء‌الهي» و ملاقات حضرت حق نائل مي‌شود.

2. خداوند دو رحمت دارد

يك رحمت عام و يك رحمت خاص و مشهور بين مفسرين اين است كه «صفت‌رحمانيت» اشاره به رحمت عام و «صفت‌ رحيميت» اشاره به رحمت خاص پروردگار است و كساني مشمول رحمت خاص الهي قرار مي‌گيرند كه مطيع و فرمانبردار الهي باشند[595].

اما پاسخ:

به نظر مي‌رسد در اين پرسش بين اراده‌ تكويني و اراده‌ تشريعي تفاوت گذاشته نشده است در حالي كه اين دو اراده، كاملاً با هم فرق دارند[596]. آري، انسان خلق شده تا در سايه‌ لطف و رحمت الهي به كمال و رشد برسد ولي اين كار اجباري نيست بلكه انسان با اختيار و اراده‌ خودش مسير را انتخاب مي‌كند و با اختيار خود وارد رحمت خاص الهي مي‌گردد؛ به تعبيري ديگر: رحمت خاص الهي با آماده‌‌كردن زمينه‌ها بدست مي‌آيد به عنوان مثال هنگامي كه گفته شود من اين مسجد را براي عبادت ساخته‌ام، مفهومش اين است كه آن را براي عبادت آماده كرده‌ام نه اين‌كه مردم را به اجبار به عبادت وادارم.

مثال ديگر: اگر شخصي مدرسه‌اي را در محلي بسازد و بگويد: «من اين مدرسه را ساختم تا افراد اين محل از امكانات آن استفاده كنند و با سواد شوند.» حال اگر برخي از افراد اين محل در اين مدرسه شركت نكنند و بي‌سواد بمانند! تقصير با كيست؟ آن شخص مسجد و مدرسه را براي عبادت و تحصيل ساخته است ولي ارزش كار به اين است كه خود افراد با اختيار خود به مسجد و مدرسه بروند و اگر به صورت اجباري بروند آن وقت ارزش ندارد لذا خداوند مي‌توانست افراد را مجبور به اطاعت و عبادت خود بكند ولي ديگر ارزشي نداشت از اين‌رو خداوند متعال مي‌فرمايد: (وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ فَسَأَكْتُبُهَا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَالَّذِينَ هُم بِآيَاتِنَا يُؤْمِنُونَ).

كه در تفسير اين آيه مي‌خوانيم[597]: رحمت در اين آيه هم مي‌تواند اشاره به نعمت‌هاي دنيايي باشد كه همگان را در برگرفته و شخص خوب و بد از آن بهره مي‌برند و هم مي‌تواند اشاره به رحمت‌هاي مادي و معنوي باشد، چرا كه نعمت‌هاي معنوي به قوم و جمعيتي خاص اختصاص ندارد هرچند شرايطي دارد كه بدون آن شرايط آن رحمت نصيب كسي نمي‌شود. به تعبيري ساده‌تر: درهاي رحمت الهي به روي همگان گشوده است و اين خود مردم هستند كه بايد تصميم بگيرند و از اين در وارد شوند و اگر كساني شرايط ورود به آن را فراهم نسازند دليل بر تقصير خود آن‌هاست نه محدود بودن رحمت خدا؛ چنان‌چه آيه مي‌فرمايد: «اين نوع از رحمت ]رحمت خاص[ شامل 3 دسته مي‌شود:

1. آن‌ها كه تقوا پيشه مي‌كنند. (تقواي از هر گناه و آلودگي)

2. آن‌ها كه زكات مي‌پردازند. (زكات به معناي وسيع كلمه تمام اعمال نيك را شامل مي‌شود).

3. آن‌ها كه به آيات ما ايمان مي‌آورند. (ايمان به مقدسات)

بدين ترتيب آيه مشتمل بر يك برنامه‌ي جامع و كامل مي‌باشد كه شخص را شايستة پذيرش رحمت خاص الهي مي‌كند و در حديث زيبايي از پيامبر اكرم9 حكايت شده: «خداوند تبارك و تعالي صد رحمت آفريده است كه از آن‌ها يكي در ميان آفريدگان اوست كه به سبب آن به يكديگر رحم و دلسوزي مي‌كنند و 99 رحمت ديگر را براي دوستانش اندوخته است»[598].

يادآوري

در پايان لازم به ذكر است كه فقط شيعيان نيستند كه وارد بهشت و رضوان الهي مي‌شوند و به رحمت الهي مي‌رسند (چنان‌چه در پرسش آمده) بلكه تمام مؤمنين به خدا و پيروان انبياء‌كه قبل از پيامبر اكرم بودند به اين رحمت الهي مي‌رسند و بعد از پيامبر اكرم نيز غير از شيعيان، مسلمانان نيز وارد بهشت مي‌شوند. (مگر برخي فرقه‌ها مثل ناصبي‌ها) و پيروان اديان و مذاهب ديگر نيز اگر مستضعف[599] باشند و ايمان به خدا و پيامبر خود داشته باشند و عمل صالح انجام ‌دهند مورد عفو الهي واقع مي‌شوند[600] كه البته بهشت و عفو و رحمت الهي در موارد فوق داراي مراتب و درجات مختلف است.

منابع جهت مطالعه‌ بيشتر

1. تفسير نمونه ذيل آياتي كه در پاسخ آمده است.

2. هدف زندگي، شهيد مطهري.

3. عدل الهي، شهيد مطهري.

 
پيام آيه‌ 91 سوره‌ هود چيست؟

پاسخ:

قرآن كريم در اين آيه مي‌فرمايد: (يَا شُعَيْبُ مَا نَفْقَهُ كَثِيراً مِمَّا تَقُولُ وَإِنَّا لَنَرَاكَ فِينَا ضَعِيفاً وَلَوْلاَ رَهْطُكَ لَرَجَمْنَاكَ وَمَا أَنتَ عَلَيْنَا بِعَزِيزٍ)[601]؛ «گفتند: اي شعيب! بسياري از آن‌چه را مي‏گويي، به طور عميق نمي‏فهميم، و قطعاً ما تو را در ميان خود كم‏توان مي‏بينيم؛ و اگر قبيله كوچكت نبود، حتماً سنگسارت مي‏كرديم! و تو براي ما (قدرت) شكست‏ناپذيري نيستي».

مقدمه

اين پرسش در واقع مي‌تواند به صورت کلي، چنين مطرح شود: «آياتي که مربوط به حادثه و داستاني خاص است، که در زمان‌هاي قبل اتفاق افتاده و يا گفت و شنودي بين افراد است، براي جامعه‌ي کنوني و حال حاضر ما چه پيامي دارد؟»

در پاسخ لازم به معرفي قاعده‌اي به نام قاعده‌ «الغاء خصوصيت»[602] مي‌باشد که مفسر براي تفسير آيات از آن استفاده مي‌کند توضيح اينکه:

از آن‌جا که تمام قرآن وسيله‌ي هدايت همه‌ي انسان‌ها در تمام زمان‌ها مي‌باشد در چنين آياتي قاعده‌ «الغاء خصوصيت» جاري مي‌شود. به اين معنا که اين آيات را از خصوصيات زماني و مکاني و حتي افراد جدا مي‌کنيم و از آن، قاعده يا قوائد کلي استخراج مي‌کنيم[603]. مثلاً در آيه‌ مذکور حضرت شعيب و دشمنان خاص او ويژگي‌هايي هستند خاص و جزيي، که از اين آيه جدا مي‌نماييم، همچنين عنصر زمان و مکان آيه را از آن جدا کرده و هدف آيه را به دست مي‌آوريم، که مقصود، برخورد رهبران ديني با دشمنان آن‌ها مي‌باشد. آنگاه با جدا کردن اين خصوصيات، پيام‌ها و قوائد کلي اين‌گونه آيات را استخراج مي‌نماييم که در هر زمان و هر مکان مصاديقي دارد.

مراحل صحيح پي بردن به بطون (پيام‌هاي نهفته) آيات قرآن:

با توجه به اين‌که اجراي اين قاعده و بدست آوردن بطن آيه و آگاهي از «پيام‌هاي نهفته آيه» بايد ضابطه‌مند باشد تا مفسر دچار لغزش و تفسير به رأي نشود، از اين رو اجراي اين قاعده لازم است طي مراحل زير صورت گيرد:

1. جويا شدن هدف آيه.

2. سنجيدن آن هدف با خصوصيات ذکر شده در متن آيه.

3. آن‌چه در تحقق يافتن هدف دخالت دارد باقي گذارده شود و آن‌چه دخالت ندارد ناديده گرفته شود.

4. مفهومي عام از متن آيه برداشت شود که مستقيماً در راستاي هدف آيه قرار داشته باشد و از خصوصيات ذکر شده پيرامون آيه فراتر بوده و بر موارد مشابه مورد نزول آيه در هر زمان و مکان قابل تطبيق باشد.

5. معيار صحت اين برداشت آن است که مفهوم عام گرفته شده از بطن آيه، به گونه‌اي باشد که مورد نزول آيه، يکي از مصاديق شاخص آن مفهوم عام گردد. و اگر چنين نشد و با ظاهر تنزيل تناسب قريب نداشت، چنين استخراجي نادرست و از قبيل تأويل باطل و تفسير به رأي خواهد بود[604].

مروري بر آيه

آيه مورد بحث شامل چهار بخش مي‌باشد:

در بخش نخست: گفتند «ما بسياري از سخنان تو را درک نمي‌کنيم.»

در بخش دوم توهين کرده و گفتند: «ما تو را در ميان خود فردي ضعيف و ناتوان مي‌بينيم».

در بخش سوم زبان به تهديد گشودند و گفتند: «اگر ملاحظه‌ي قبيله کوچک تو نبود حتما تو را سنگسار مي‌کرديم». و در بخش چهارم گفتند: «تو براي ما فردي شکست‌ناپذير نيستي». حال با ذکر اين مقدمه پيام‌هايي که از اين آيه با استفاده از اين قاعده به دست مي‌آيد عبارتند از:

پيام‌هاي آيه

1. مخالفان پيامبران منطق و دليل ندارند، و با توهين و تهديد با رهبران الهي برخورد مي‌کنند.

2. رهبران الهي با سعه‌ي صدر آماده‌ي شنيدن اهانت‌هاي مخالفان باشند.

3. دشمنان رهبران ديني به جاي اينکه به خود زحمت تأمل و تفکر در سخنان آن‌ها را بدهند و با سوال و درخواست توضيح، مودبانه و حق جويانه درصدد رسيدن به حقيقت باشند، با ادعاي نفهميدن از زير بار مسئوليت شانه خالي مي‌کنند و بي‌منطقي خود را با ادعاي نفهميدن چاره مي‌کنند. (ما نفقه)

4. دشمنان دين همواره به قدرت ظاهري تکيه مي‌کنند و از امدادهاي غيبي غافلند. به خلاف رهبران ديني که با حفظ قدرت‌هاي ظاهري، به قدرت الهي توکل مي‌کنند. (انا لنراک فينا ضعيفا) (قَالَ يَا قَوْمِ أَرَهْطِي أَعَزُّ عَلَيْكُم مِنَ اللَّهِ)[605].

5. تهديد و مسخره کردن روش دين‌ ستيزان بوده و هست. (لرجمناک ـ ضعيفاً)

6. خداوند متعال با اسباب ظاهري رهبران الهي را ياري مي‌کند. چنان‌چه با کمک قوم شعيب، شعيب را ياري نمود. (و لولا رهطک)[606].

7. اگر خدا بخواهد نيروي کوچک نيز مي‌تواند کار قدرت بزرگ را بکند و مانع هجوم دشمن شود. (و لولا رهطک)[607].

 
تعارض رحمت الهي (انعام/12) با عدم هدايت برخي افراد (انعام/35 و ابراهيم/4) چگونه حل مي‌شود؟

پاسخ:

هدايت به معناي ارشاد و راهنمايي از روي لطف و خير خواهي است و در برخي از كتب لغت در معناي هدي (به ضم هاء) آمده است: «هدي به معناي هدايت‌يافتن و هدايت‌كردن است»[608] و برخي واژه‌شناسان فقط به معناي «دلالت» گفته‌اند[609].

هدايت عام الهي:

1. هدايت تكويني: مراد از هدايت تكويني آفريدن موجودات و مجهز كردن آن‌ها به امور لازم براي رساندن به اهداف آن‌ها مي‌باشد. خداوند در مقام حكايت سخن حضرت موسي7 مي‌فرمايد: (رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَي‏ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَي)[610]؛ «گفت: پروردگار ما كسي است كه به هر چيزي، آفرينشي (در خور) او عطا كرده؛ سپس راهنمايي نموده است».

آفريدگار عالم در اين نوع هدايت تمام امکاناتي که مناسب هر موجودي است؛ مهيا مي‌سازد چنان‌چه براي گياهان آب و خاک و نور لازم را آماده کرده تا گياهان به غايت و کمال خويش برسند. همچنين براي انسان و بقيه‌ موجودات، لوازم زندگي و پرورش را در عالم وجود، فراهم آورده است.

2. هدايت تشريعي: هدايتي که فقط شامل موجودات داراي عقل و فهم مي‌باشد، مثل انسان و براساس اين هدايت، خدا عواملي همچون پيامبران الهي و کتاب‌هاي آسماني و علما و صالحين را مي‌فرستد تا به هدايت انسان بپردازند. در قرآن‌کريم آمده است: (إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَنَذِيراً وَإِن مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلاَ فِيهَا نَذِيرٌ)[611]؛ «در واقع ما تو را به حق، بشارتگر و هشدارگر فرستاديم؛ و هيچ امتي نبوده مگر آن‌كه هشدارگري در آن گذشته است».

و در جاي ديگر مي‌فرمايد: (لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ)[612]؛ «به يقين فرستادگانمان را با دليل‏هاي روشن (معجزه آسا) فرستاديم، و همراه آنان كتاب (الهي) و ترازو را فرو فرستاديم، تا مردم به دادگري برخيزند».

اين هدايت مربوط به امور تشريعي از قبيل اعتقادات حق و اعمال صالح مي‌باشد که امر و نهي و ثواب و عقاب همه مربوط به آن است[613]. دو قسم هدايتي که بيان شد به صورت عمومي است و اختصاص به گروهي از انسان‌ها ندارد چنان‌چه در آياتي که گذشت، عمومي بودن اين دو نوع معلوم مي‌گردد. اما «هدايت»، منحصر به اين دو نيست بلکه خداوند هدايت ديگري دارد که در زير به توضيح آن مي‌پردازيم:

هدايت خاص:

آفريدگار عالم يک نوع (هدايت خاص) نيز دارد، مخصوص برخي از انسان‌هايي است که آن «هدايت عمومي» را پذيرفته‌اند و خود را در مسير نور آن هدايت قرار داده‌اند. آن گاه خداوند متعال به عنوان پاداش، بقيه‌ي مراحل را نيز يکي پس از ديگري به آن‌ها نشان مي‌دهد و دست آن‌ها را گرفته و به آن مراحل مي‌رساند که اصطلاحاً به آن «ايصال الي المطلوب» گفته مي‌شود. خداوند در قرآن‌کريم مي‌فرمايد: (إِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَن يَشَاءُ وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنَابَ)[614]؛ «و هركس را كه باز گردد، به سوي خود راهنمايي مي‏كند». در اين آيه‌ کريمه هدايت الهي را مخصوص کساني دانسته که صفت «انابه» و توجه به ذات باري تعالي را دارند.

در سوره عنکبوت آيه 69 مي‌فرمايد: (وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ)[615]؛ «و كساني كه در (راه) ما تلاش كنند، قطعاً به راه‏هاي خود، رهنمونشان خواهيم كرد؛ و مسلماً خدا با نيكوكاران است».

در آيه‌ ديگري فرموده است: (وَالَّذِينَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُديً)[616]؛ «و كساني كه ره يافته‏اند (خدا) بر هدايت آنان افزود».

خداي متعال در بسياري از مواضع در قرآن‌کريم خود را به صفت حکمت متصف نموده است. در آيه‌ 4 از سوره‌ ابراهيم مي‌فرمايد: (وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ فَيُضِلُّ اللَّهُ مَن يَشَاءُ وَيَهْدِي مَن يَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ)؛ «و هيچ فرستاده‏اي را، جز به زبان قومش نفرستاديم؛ به خاطر اين‌كه (بتواند حقايق را) براي آنان بروشني بيان كند. و خدا هر كس را (به خاطر اعمالش) بخواهد در گمراهي وانهد، و هر كس را بخواهد (و شايسته بداند) راهنمايي كند؛ و او شكست‏ناپذير [و] فرزانه است» که اشاره دارد به اين مطلب که هدايت و گمراهي بر طبق حکمت الهي است. بنابراين هدايت خاصه‌ الهي شامل افرادي مي‌شود که شرايط اين هدايت را در خود محقق نموده‌اند. چرا که اگر انساني مراحل اوليه‌ هدايت را نپذيرفته باشد، هدايت او به مراحل بالاتر لغو و بي‌اثر خواهد بود و حکيم چنين کاري نمي‌کند. علاوه بر اين که هدايت خاص، پاداشي است براي افرادي که به هدايت عمومي توجه کرده‌اند و چيزي که به همه داده شود ديگر پاداش نخواهد بود و نقش تشويق کننده‌ي خود را از دست مي‌دهد.

حاصل آن‌که: رحمت الهي گستره‌ وسيعي دارد اما اين رحمت همراه با حکمت و مصلحت است و در بخش هدايت ويژه به عنوان پاداش و تشويق به افرادي خاص اعطا مي‌شود.

بررسي سه آيه‌ مورد بحث

حال با توجه به مطالب فوق سه آيه‌اي را که اشاره کرديد مورد بررسي قرار مي‌دهيم:

آيه‌ 12 از سوره‌ انعام مي‌فرمايد: (قُل لِمَن مَا فِي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ قُل لِلّهِ كَتَبَ عَلَي‏ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلَي‏ يَوْمِ الْقِيَامَةِ لاَرَيْبَ فِيهِ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لاَيُؤْمِنُونَ)؛ «بگو: «آن‌چه در آسمان‏ها و زمين است، از آنِ كيست؟» بگو: «از آنِ خداست؛» بخشش را بر خويشتن مقرّر كرده است، (از اين‌رو) قطعاً شما را در روز قيامت، كه در آن هيچ ترديدي نيست، جمع‏آوري خواهد كرد. كساني كه به خودشان زيان رسانده‏اند، پس آنان ايمان نمي‏آورند».

آيه‌ 4 از سوره‌ ابراهيم مي‌فرمايد: (وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ فَيُضِلُّ اللَّهُ مَن يَشَاءُ وَيَهْدِي مَن يَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ)؛ «هيچ فرستاده‏اي را، جز به زبان قومش نفرستاديم؛ به خاطر اين‌كه (بتواند حقايق را) براي آنان بروشني بيان كند. و خدا هر كس را (به خاطر اعمالش) بخواهد در گمراهي وانهد، و هر كس را بخواهد (و شايسته بداند) راهنمايي كند؛ و او شكست‏ناپذير [و] فرزانه است».

آيه‌ 35 از سوره انعام مي‌فرمايد: (وَإِن كَانَ كَبُرَ عَلَيْكَ إِعْرَاضُهُمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَن تَبْتَغِيَ نَفَقاً فِي الْأَرْضِ أَوْ سُلَّماً فِي السَّمَاءِ فَتَأْتِيَهُم بِآيَةٍ وَلَوْ شَاءَ اللّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَي الْهُدَي‏ فَلاَ تَكُونَنَّ مِنَ الْجَاهِلِينَ)؛ «و اگر روي‏گردانيِ آنان بر تو سنگين است، پس اگر مي‏تواني رخنه‏اي در زمين، يا نردباني در آسمان جستجو كني. و نشانه‏اي (معجزه‏وار) براي آنان بياوري (پس چنين كن!) و اگر (بر فرض) خدا مي‏خواست، حتماً آنان را بر هدايت جمع آوري مي‏كرد؛ پس هرگز از نادانان مباش!».

آيه‌ نخست به رحمت عام الهي اشاره مي‌کند که شامل همه‌ موجودات مي‌شود و براساس همين رحمت عام الهي، هدايت تکويني و تشريعي عام الهي شکل مي‌گيرد.

اما آيه دوم به هدايت خاص الهي اشاره دارد که هر کس از پيامبران الهي پيروي کرد و از زمينه‌هاي آماده شده استفاده کرد، خدا هدايت خاص خود را به وي هديه مي‌کند؛ ولي هر کس در برابر پيامبران الهي لجاجت ورزيد و پيروي ننمود، خود را از هدايت الهي محروم ساخته و به گمراهي مي‌افتد و خواست خدا اين است که هر کس براساس انتخاب خود و با اراده‌ي خود به راه هدايت يا گمراهي رود و اين فرآيند براساس حکمت و قدرت الهي انجام مي‌شود.

اما آيه‌ سوم به اين مطلب اشاره مي‌کند که هدايت الهي اجباري نيست بلکه خدا زمينه‌هاي هدايت عام و خاص را فراهم مي‌سازد، اگر کسي استفاده کرد به نفع اوست و اگر استفاده نکرد خودش زيان مي‌بيند، البته خدا مي‌توانست همه‌ افراد را به پذيرش هدايت مجبور کند ولي اين کار را نمي‌کند چراکه هدايت اجباري ارزشي ندارد و باعث کمال نمي‌شود.

و اگر در آيه‌ دوم، «هدايت» و «گمراهي» به خدا نسبت داده شد، به خاطرآن است که در جهان هستي همه‌ اسباب و عوامل را خدا داده است پس مي‌توانيم همه چيز را ساخته و پرداخته‌ او بدانيم و مقصود آن نيست که خدا (بدون حساب) هر کس را بخواهد بر هدايت يا گمراهي مجبور مي‌سازد بلکه هدايت الهي، براساس حکمت و با رعايت اختيار انسان است.

 
کدام يک از آيات قرآن آيه احسان ناميده ‌مي‌شود؟ ‌تفسير آن چيست؟

پاسخ:

آيه‌ 91 سوره‌ توبه را آيه احسان مي‌نامند، اکنون براي توضيح بيشتر مطلب، آيه‌ مذکور را بررسي مي‌کنيم سپس قاعده‌ برگرفته شده از آن (قاعده‌ احسان) را بيان مي‌نماييم. قرآن‌کريم در آيه 91 سوره‌ توبه مي‌فرمايد: (لَيْسَ عَلَي الضُّعَفَاءِ وَلاَعَلَي الْمَرْضَي‏ وَلاَعَلَي الَّذِينَ لاَيَجِدُونَ مَايُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذَا نَصَحُوا لِلّهِ وَرَسُولِهِ مَا عَلَي الْمُحْسِنِينَ مِن سَبِيلٍ وَاللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ)؛ «بر كم‏توانان و بر بيماران، و بر كساني كه نمي‏يابند چيزي را كه (در راه جهاد) مصرف كنند، هيچ تنگي (و تكليفي) نيست، هنگامي كه براي خدا و فرستاده‏اش خيرخواهي كنند؛ بر نيكوكاران هيچ راه (مؤاخذه‏اي) نيست؛ و خدا بسيار آمرزنده [و] مهرورز است».

شأن نزول

در مورد اين آيه حکايت شده: يکي از ياران با اخلاص پيامبر عرض کرد: اي پيامبر خدا! من پيرمردي نابينا و ناتوانم، حتي کسي را که دستم را بگيرد و به ميدان جهاد بياورد ندارم، آيا اگر در جهاد شرکت نکنم معذورم؟ پيامبر سکوت کرد سپس آيه‌ فوق نازل شد و به اين گونه افراد اجازه داد تا در جهاد شرکت نکنند[617].

تفسير

خداوند در اين آيه و آيات بعد چند گروه را معرفي مي‌نمايد که عذر دارند و مي‌توانند در جهاد شرکت نکنند:

گروه اول: کساني که ضعيف و ناتوان هستند.

گروه دوم: بيماران.

گروه سوم: آن‌ها که وسيله‌ي لازم براي رفتن به جهاد در اختيار ندارند.

اين سه گروه از نظر قانون اسلام معاف از جنگ هستند و عقل نيز معاف بودن آن‌ها را تاييد مي‌کند. البته در اين آيه به يک شرط مهم براي معاف‌شدن آن‌ها اشاره مي‌کند و مي‌فرمايد: «اين در صورتي است که آن‌ها از هرگونه خيرخواهي مصلحانه درباره‌ خدا و پيامبرش دريغ ندارند.» ]اذا نصحوا لله و رسوله[ از آن‌جايي كه كلمه‌ «نصح» به معناي خالص ساختن است، كلمه‌ جامعي است و هرگونه خيرخواهي و اقدام مخلصانه را شامل مي‌شود و چون موضوع جهاد مطرح است ناظر به تلاش‌هايي است كه در اين زمينه صورت مي‌گيرد: يعني اگرچه آن‌ها توانايي به دست گرفتن سلاح را ندارند، ولي اين توانايي را دارند كه مجاهدان را تشويق كنند و دلگرم سازند و با شمردن ثمرات جهاد روحيه‌ آن‌ها را تقويت كنند و از طرفي نيز موجب تضعيف روحيه دشمن شوند[618].

سپس براي بيان دليل اين موضوع مي‌فرمايد: «اين‌گونه افراد، مردان نيكوكاري هستند، و براي نيكوكاران هيچ راه ملامت، سرزنش مجازات و مواخذه وجود ندارد.» ]ما علي المحسنين من سبيل[ و در پايان آيه خدا را با دو صفت از اوصاف بزرگش، به عنوان دليل ديگري بر معاف بودن اين گروه‌هاي سه گانه توصيف مي‌كند و مي‌فرمايد: «خداوند غفور و رحيم است» ]والله غفور رحيم[

قاعده‌ «ما علي المحسنين من سبيل»

جمله «ما علي المحسنين من سبيل»؛ «راهي براي مواخذه‌ نيكوكاران وجود ندارد.» در مباحث فقهي سرچشمه‌ي قانون وسيعي شده است و از آن احكام فراواني استفاده كرده‌اند.

مثال: هرگاه امانتي در دست شخص اميني بدون هيچ‌گونه افراط و تفريط تلف شود، چنين شخصي نبايد ضامن باشد. و يكي از دلايل اين موضوع آيه‌ مذكور است. زيرا او «محسن» و نيكوكار است و مرتكب عمل خلافي نشده است، به همين دليل، اگر او را مسئول و ضامن بدانيم، مفهومش اين است كه نيكوكاران را نيز مي‌توان مواخذه كرد[619].

البته آيه‌ فوق در مورد مجاهدان است ولي مورد يك آيه، از عموميت حكم نمي‌كاهد و «مورد» هرگز «مخصِص» نيست[620].

 
سبب نزول آيه (يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ...) چيست؟

پاسخ:

قرآن‌كريم در آيه‌ اول و دوم سوره‌ تحريم به رفتار پيامبر9 با همسرانش و سوگند ايشان بر ترك برخي امور حلال اشاره مي‏كند و مي‏فرمايد:

1ـ2. (يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ تَبْتَغِي مَرْضَاتَ أَزْوَاجِكَ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمَانِكُمْ وَاللَّهُ مَوْلاَكُمْ وَهُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ)‏؛ «اي پيامبر! چرا چيزي را كه خدا بر تو حلال كرده (بر خود) ممنوع مي‏كني درحالي كه خشنودي همسرانت را مي‏طلبي؟! و خدا بسيار آمرزنده [و] مهرورز است. بيقين خدا گشودن سوگندهايتان را براي شما معيّن ساخته است؛ و خدا سرپرست شماست و او دانا [و] فرزانه است».

شأن نزول:

داستان نزول آيه فوق را اين‌گونه حكايت كرده‏اند كه پيامبر9 گاهي نزد يكي از همسرانش بنام زينب مي‏رفت و از عسلي كه تهيه كرده بود مي‏خورد اين خبر به گوش عايشه رسيد و او با يكي ديگر از زنان پيامبر9 بنام حفصه قرار گذاشتند كه به پيامبر9 بگويند تو: مغافير (= شيره گياه بد بو) خورده‏اي و حضرت از اين سخن ناراحت شد چون اصرار داشت كه بوي بدي از بدن و لباس و دهان او شنيده نشود، از اين‌رو حضرت سوگند ياد كرد كه ديگر از عسل ننوشد (چرا كه ممكن بود زنبور آن عسل بر گياه بدبويي نشسته باشد، اما پيامبر9 به حفصه سفارش كرد كه اين مطلب را به كسي نگويد. اما حفصه آن سرّ را افشا كرد و معلوم شد اصل قضيه توطئه بوده است از اين‌رو پيامبر9 سخت ناراحت شد[621] و بر طبق برخي روايت تا يك ماه از همسران خود كناره‏گيري كرد[622] وحتي شايعه طلاق آنان منتشر شد[623]. آيات فوق بدين مناسبت فرود آمد و روابط داخلي خانه رهبر اسلام را تنظيم كرد به طوري كه ديگر اين كارها درون خانه پيامبر9 اتفاق نيفتد.

توضيح:

 سوره‌ تحريم كه با نام خدا و يادمهر او آغاز شد با مهرورزي و دلسوزي براي پيامبر9 ادامه يافته و مي‏فرمايد: «اي پيامبر! چرا چيزي (مانند عسل) را كه خدا بر تو حلال كرده است به خاطر جلب رضايت همسرانت برخود ممنوع مي‏كني (و خود را به زحمت مي‏اندازي)» سپس يادآور مي‏شود كه «خدا بسيار آمرزنده و مهرورز است (و اگر همسران پيامبر توبه كنند آنان را مي‏آمرزد و با لطف با آنان برخورد مي‏كند)».

و در آيه بعد راه‌حلّ مشكل پيامبر9 را يادآور مي‏شود و مي‏فرمايد: «خدا گشودن سوگند‌هايتان را (در اين‌گونه موارد كه بر ترك امور مباح سوگند خورده‏ايد) براي شما جايز كرده ‏است». و در پايان يادآور مي‏شود كه: «خدا مولا و ياور و سرپرست شماست و او داناي فرزانه است (و بر اساس علم و حكمت راه گشودن قسم را بازگذاشته است)».

 نكات و اشارات

 1. رهبران جامعه معمولاً در خانه‏هاي خود با مشكل روبرو مي‏شوند و گاهي فرزندان يا همسران آن‌ها از موقعيت اجتماعي رهبران سوء‌استفاده مي‏كنند و گاهي دست به توطئه عليه آنان مي‏زنند، و البته اين مسائل شخصي رهبران جامعه، بازتاب بيروني خواهد داشت و به عنوان رفتارهاي شخصي تلقي نمي‏شود و حتي گاهي مخالفان از آن‌ها در تبليغات خود سوء استفاده مي‏كنند. از آن‌جا كه پيامبراسلام9 يك رهبر جهاني بود توطئه در خانه او خطرناك بود از اين‌رو خداي متعال با كوچك‌ترين شكل توطئه بشدّت برخورد مي‏كند تا ريشه اين‌گونه كارها را در خانه پيامبر9 بخشكاند.

2. از اين آيات استفاده مي‏شود كه پيامبر9 برخي چيزهاي حلال (مانند عسل) را برخود ممنوع كرده بود و براي اين كار سوگند يادكرده بود. البته اين ممنوعيت تحريم شرعي نبود و قسم خوردن به ترك امور مباح، گناه به شمار نمي‏آيد.

 3. لحن آيات فوق سرزنش نسبت به پيامبر نيست بلكه نوعي دلسوزي براي آن حضرت است مانند هنگامي كه كسي زياد كار مي‏كند و به او مي‏گوييم: چرا اين‌قدر خودت را به زحمت مي‏اندازي و بهره‏اي نمي‏گيري؟

 4. در اين آيات راه گشودن سوگند در موارد جايز را بيان كرده است[624]، يعني اگر شخصي بر ترك كار بدي سوگند ياد كند حرام است كه سوگند خودرا بشكند ولي اگر براي ترك كار خوبي سوگند ياد كرده است شكستن آن جايز است ولي بايد كفّاره آن را بدهد[625] يعني به ده بينوا غذا يا لباس بدهد و يا يك برده آزاد كند[626].

5. از احاديث استفاده مي‏شود كه پيامبر9 بعد از نزول آيه فوق و راهنمايي خدا، برده‏اي آزاد كرد و آن‌چه را برخود ممنوع كرده بود حلال و جايز كرد[627].

قرآن‌كريم در آيات سوم سوره تحريم به افشاي اسرار خانه پيامبر توسط برخي همسرانش و برخورد بزرگوارانه پيامبر9 اشاره مي‏كند و مي‏فرمايد:

3. (وَإِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلَي‏ بَعْضِ أَزْوَاجِهِ حَدِيثاً فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَأَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَأَعْرَضَ عَن بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَهَا بِهِ قَالَتْ مَنْ أَنبَأَكَ هذَا قَالَ نَبَّأَنِيَ الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ)؛ «و (ياد كن) هنگامي را كه پيامبر با برخي از همسرانش سخني پنهاني گفت، و [لي‏] هنگامي كه (همسرش) آن را خبر [چيني‏] كرد و خدا آن را بر آن (پيامبر) آشكار ساخت، برخي از آن را (به او) شناساند و از برخي [ديگر] روي گرداند؛ و هنگامي كه آن (همسرش) را بدان خبر داد، گفت: «چه كسي اين را به تو خبر داد؟!» گفت: «(خداي) دانا [و] آگاه، به من خبر داد!»»

 توضيح

در آيات پيشين در مورد توجه پيامبر به جلب رضايت همسرانش اشاره شد و اينك در اين آيه به برخورد نامناسب برخي همسران پيامبر با اسرار ايشان اشاره مي‏كند و مي‏فرمايد: «(يادكن) هنگامي را كه پيامبر برخي سخنان سرّي خود را به بعضي همسرانش (= حفصه) گفت، (ولي او رازداري نكرد و اسرار پيامبر را براي ديگران فاش كرد.) و هنگامي آن خبر را (براي ديگران) حكايت كرد و خدا آن (ما جراي افشاي اسرار) را بر پيامبر آشكار نمود پيامبر برخي از آن (خبر را براي همسرش) تعريف كرد و از برخي ديگر (با بزرگواري) گذشت».

 سپس در ادامه آيه به واكنش همسر افشاگر اسرار اشاره مي‏كند و مي‏فرمايد: «هنگامي كه پيامبر آن (خبر افشاي اسرار) را به او (= حفصه) خبر داد، (به پيامبر) گفت: چه كسي تورا از اين موضوع آگاه كرد. (و پيامبر) گفت: (خداي) داناي آگاه مرا با خبر ساخت (و اين اخبار غيبي است كه به من رسيده است).

 نكات و اشارات

1. در شأن نزول آيات قبل بيان كرديم كه پيامبر9 نزد همسر خويش حفصه سوگند ياد كرد كه ديگر از عسل زينب نخورد، ولي به حفصه سفارش كرد كه اين سرّ را فاش نكند (چرا كه ممكن بود به گوش زينب برسد و ناراحت شود يا مردم گمان كنند كه عسل خوردن خوب نيست و از پيامبر پيروي كنند) ولي حفصه اين راز را افشا كرد و براي عايشه بازگو كرد و خدا از طريق وحي خبر اين افشاگري را به پيامبر9 رسانيد.

2. رازي كه پيامبر نزد حفصه گذاشت دو بخش داشته است؛ بخشي مربوط به خوردن عسل نزد زينب بود و بخش دوم سوگند در مورد ممنوعيت خوردن عسل بود. وقتي خدا اين افشاگري حفصه را به پيامبر9 خبرداد، پيامبر بخشي از اخبار سرّي را به حفصه يادآور شد ولي براي آن‌كه زياد شرمنده نشود با بزرگواري بخش ديگر خبر را بيان نكرد.

3. در حديثي از امام علي7 حكايت شده كه فرمودند: «افراد كريم و بزرگوار هرگز در مقام احقاق حق خويش تا آخرين مرحله پيش نمي‏روند»، سپس به آيه فوق استشهاد كردند[628].

4. از اين آيه استفاده مي‏شود كه برخي همسران پيامبر9 رازدار نبودند ولي رفتار پيامبر9 با آنان بزرگوارانه بود.

اين رفتارها دو آموزه براي مسلمانان دارد:

اول آن‌كه زنان مسلمان بايد نسبت به شوهرانشان رازدار باشند و همچون برخي همسران پيامبر9 افشاگري نكنند.

دوم آن‌كه مردان مسلمان بايد همچون پيامبر9 با لغزش‏هاي خانواده خويش با گذشت و بزرگواري برخورد كنند.

6. در منابع حديثي اهل سنت در احاديث متعددي از ابن عباس و عمر حكايت شده كه مقصود از اين زنان كه در آيه فوق و آيات بعد از آنان ياد شده، حفصه دختر عمر و عايشه دختر ابو بكر بودند[629].

7. در حديثي از امام علي7 حكايت شده كه: «تمام خير دنيا و آخرت در دو چيز نهفته شده: رازداري و دوستي با نيكان، و تمام شرّ دنيا در دو چيز است: افشاي اسرار و دوستي با اشرار»[630].

قرآن‌كريم در آيات چهارم و پنجم سوره‌ تحريم با هشدار به دو همسر پيامبر9 آنان را به توبه فرا مي‏خواند و با بيان ويژگي‏هاي همسر خوب مي‏فرمايد:

(إِن تَتُوبَا إِلَي اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا وَإِن تَظَاهَرَا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاَهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلاَئِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهِيرٌ عَسَي‏ رَبُّهُ إِن طَلَّقَكُنَّ أَن يُبْدِلَهُ أَزْوَاجاً خَيْراً مِنكُنَّ مُسْلِمَاتٍ مُؤْمِنَاتٍ قَانِتَاتٍ تَائِبَاتٍ عَابِدَاتٍ سَائِحاتٍ ثَيِّبَاتٍ وَأَبْكَاراً)؛ «اگر شما دو (همسر پيامبر) به سوي خدا بازگرديد پس (به سود شماست، چرا كه) بيقين دل‏هاي شما (به كژي) گراييده است؛ و اگر بر ضد او يكديگر را كمك كنيد پس (زياني به او نمي‏رسانيد، چرا) كه خدا فقط ياور اوست. و بعد از آن جبرييل و شايسته مؤمنان و فرشتگان، پشتيبان (او) هستند. اميد است كه اگر شما را طلاق دهد، پروردگارش همسراني بهتر از شما براي او جايگزين كند، (زناني) مسلمان، مؤمن فرمانبردار [فروتن‏]، توبه‌كار، پرستشگر، روزه‏دار، بيوه و دوشيزه».

 توضيح

در آيه قبل به افشاگري اسرار پيامبر9 توسط برخي همسران ايشان اشاره شد و اينك در اين آيه با هشدار آنان را به توبه فرا مي‏خواند و مي‏فرمايد: «اگر شما (دو همسر پيامبر يعني حفصه و عايشه) توبه كنيد و به سوي خدا بازگرديد (به سود شماست چراكه) بيقين دل‏هاي شما به كژي گراييده است. (و از حق منحرف شده كه به آزار پيامبر9 پرداختيد) و در ادامه آيه بار ديگر به آنان هشدار مي‏دهد و مي‏فرمايد: «اگر شما دو نفر برضد پيامبر دست بدست هم دهيد (كاري از پيش نخواهيد برد) چرا كه خدا ياور اوست و بعد از آن جبرييل و مومنان شايسته (همچون علي7) پشتيبان او هستند. (و شما نمي‏توانيد زيان جدّي به پيامبر برسانيد.)»

 سپس در آيه‌ بعد بار ديگر به دو همسر پيامبر هشدار مي‏دهد و مي‏فرمايد: «هرگاه پيامبر شما را طلاق دهد اميد مي‏رود كه پروردگارش بجاي شما همسراني بهتر از شما قرار دهد (و با طلاق شما زياني به پيامبر9 نخواهد رسيد.)» و در پايان آيه صفات همسران نيكو را بر مي‏شمارد و مي‏فرمايد: «(همسران نيكو) مسلمان، مومن، فروتن، توبه‌كار، پرستشگر، روزه دار (و مطيع كه) بيوه و دوشيزه هستند.»

 نكات و اشارات:

1. هر چند كه يكي از همسران پيامبر يعني حفصه اسرار پيامبر را فاش كرد اما در اين آيه هر دو يعني حفصه و عايشه را منحرف معرفي مي‏كند[631] كه لازم است توبه كنند، چرا كه آنان باهمديگر عليه پيامبر و زينب همسر ديگر او توطئه كردند.

 2. در كتاب صحيح بخاري كه معتبرترين كتاب حديثي برادران اهل سنت است روايات متعددي حكايت شده كه عايشه بيان مي‏كند كه او با حفصه عليه پيامبر و زينب نقشه كشيدند و از ابن‌عباس حكايت شده كه چند سال بود مي‏خواستم از عمر بپرسم كه مقصود از اين دو زن كه عليه پيامبر دست به دست هم دادند و در سوره‌ي تحريم از آنان يادشده كيست ولي هيبت عمر مانع پرسش مي‏شد تا اين‌كه در سفر حج در مكان خلوتي از او پرسيدم و او گفت: منظور حفصه و عايشه است[632].

 3. با توجه به اين آيه و احاديث استفاده مي‏شود كه توطئه همسران پيامبر و افشاي اسرار درون خانه او، موجب ناراحتي پيامبر9 شد به طوري كه مدتي از همسرانش كناره‏گيري كرد و مدتي در «مَشرَبه اُمّ ابراهيم» (كه محلي در نزديكي مدينه است) منزل گزيد و حتي توهم شد كه او زنانش را طلاق داده است[633]. ولي خدا پيامبرش را دلداري داد و از او حمايت كرده و اعلام مي‏كند كه جبرييل و فرشتگان و مومنان شايسته نيز از پيامبر حمايت مي‏كنند و حتي همسران پيامبر را تهديد مي‏كند كه اگر لازم شد پيامبر آنان را طلاق مي‏دهد و خدا زنان بهتري نصيب او مي‏كند.

 4. در اين‌جا پرسشي مطرح مي‏شود كه مقصود از «مومن شايسته» كه در آيه از او ياد شده است كيست؟

در احاديث متعددي از شيعه و اهل سنت حكايت شده كه مقصود و امام علي7 است و پيامبر9 دست علي7 را گرفت و فرمود: اين مومن شايسته است[634]. البته مانعي ندارد كه مقصود آيه جنس مومنان شايسته باشد كه در آن صورت امام علي7 مصداق كامل آيه است.

 5. در اين آيات شش ويژگي براي همسر خوب بيان شده كه عبارتند از:

اول: مسلمان بودن همسر كه همان اسلام ظاهري است.

دوم: با ايمان بودن همسر، يعني اسلام باطني كه اعتقاد بدان در قلب انسان جايگزين شده‏ باشد.

سوم: حالت فروتني است يعني همسر خوب متواضع و مطيع شوهر است.

چهارمين ويژگي زنان نيكو توبه كاري آنان است يعني همسر خوب بر لغزش‏هاي خود اصرار نمي‏ورزد و عذر خواهي و توبه مي‏كند.

پنجمين صفت زن نيكو آن است كه او اهل عبادت باشد.

و ششمين ويژگي زنان نيكو فرمانبرداري از خدا و روزه‌داري اوست، البته روزه‏اي كه به معناي نگهداري اعضاي بدن از گناه است و موجب سير انسان به سوي كمال و خدا مي‏شود[635].

6. در اين آيات جبريل را جداي از فرشتگان به عنوان حامي پيامبر9 برشمرد، با اين‌كه جبرييل نيز از فرشتگان است. اين مطلب مي‏تواند به خاطر اهميت جبرييل و نقش او در وحي و ارتباط با پيامبر9 باشد.

 
تفسير کامل آيه‌ 80 سوره اسراء؟

پاسخ:

قرآن كريم در آيه هشتادم سوره‌‌ اسراء به سه عامل پيروزي انسان در زندگي اشاره كرده و مي‏فرمايد: (وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّي مِن لَّدُنْكَ سُلْطَناً نِّصِيراً)؛ و بگو: «پروردگارا، مرا (در هر كار،) با ورودي صادقانه وارد كن، و با خروجي صادقانه خارج ساز؛ و از نزدت براي من تسلّطي ياري بخش، قرار ده».

توضيح:

در آيه قبل به عبادت شبانه و تأثير آن در سعادت انسان اشاره شد و اينك در اين آيه به سه عامل سعادت و پيروزي اشاره مي‏كند و خطاب به پيامبر9 مي‏فرمايد: «بگو: پروردگارا، (نخست) ورود مرا در هر كاري صادقانه قرار ده.  (دوم اين‌كه) خروج مرا از هر كاري صادقانه قرار ده. (و سوم آن‌كه) از نزد خودت براي من تسلّطي ياري بخش قرار ده».

 نكات و اشارات:

 1. در اين آيه به سه عامل پيروزي اشاره كرده كه از روح ايمان و توحيد سرچشمه مي‏گيرد، يعني ورود صادقانه به كارها، خروج صادقانه از كارها و ياري الهي.

 2. در اين آيه اشاره شده كه لازم است پايه اصلي هر كاري بر صداقت، راستي و درستي باشد و اين خط تا پايان كار حفظ شود تا پيروزي ببار آورد و گرنه اگر پايه ورود به كار براساس دروغ و نيرنگ باشد، و يا خط راستي تا پايان ادامه نيابد، در نهايت سبب شكست مي‏شود.

 3. در اين آيه اشاره شده كه پيامبر9 و هر انسان ديگري نيازمند، امداد الهي در كارهاست. كه شامل دلايل و منطقي نيرومند، دوستاني جانباز، اراده‏اي قوي، فكري روشن و سلطه‏اي الهي است آري اين تكيه بر خدا و قطع وابستگي به غير خداست كه نيرويي معنوي به انسان مي‏بخشد و او را در كارها پيروز مي‏كند.

 4. هرچند كه اين آيه خطاب به پيامبر9 است و برخي مفسران آن را در موارد خاصي همچون ورود به مدينه محدود كرده‏اند اما آيه مفهوم وسيعي دارد و در حقيقت وظيفه همه مسلمانان را بيان مي‏كند و اگر مسلمانان به اين سه توصيه قرآن و سه عامل پيروزي توجه كرده بودند و با صداقت وارد كارها مي‏شدند و تا آخر ادامه مي‏دادند و به نيروي الهي اعتماد مي‏كردند و به دشمن وابسته نمي‏شدند، نيرويي معنوي مي‏يافتند كه بر هر دشمني پيروز مي‏شدند[636].

 آموزه‏ها و پيام‏ها:

 1. پيام اين آيه آن است كه خط اصلي مسلمانان از آغاز تا فرجام كارها بر اساس صداقت و درستي باشد.

 2. آموزه آيه آن است كه راستي، پايداري صادقانه، تسلّط و ياري در كارها را از خدا بخواهيد (كه اينها عوامل پيروزي است).

 
منظور از «أَحْسَنَ صُوَرَكُمْ» در سوره‌ غافر آيه‌ 64 چيست؟ آيا آفرينش صورت ظاهري است يا باطني؟

پاسخ:

خداوند در سوره‌ غافر آيه‌ 64 مي‌فرمايد: (اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَرَاراً وَالسَّماءَ بِنَاءً وَصَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ)؛ «خدا كسي است كه زمين را براي شما قرارگاهي و آسمان را بنايي قرار داد؛ و شما را صورت‌گري كرد، و صورت‏هاي شما را نيكو گردانيد،...»[637].

ظاهر آيه بيانگر آن است که خداوند قدرت و عظمت خود را در مسئله خلقت و با برشمردن آن‌ها نشان مي‌دهد. از نعمت‌هاي آفاقي مانند زمين، حمل و آرامش و آسمان همچون سقف و نعمت‌هاي انفسي مانند صورتگري ظاهر و باطني انسان را بر مي‌شمارد.

خلقت صورت انسان هم شامل صورت ظاهري با قامتي موزون و صورت زيبا، دلپذير و در نهايت نظم و استحکام، به موجودات ديگر امتياز دارد و همچنين داراي ساختمان ويژه که به او امکان مي‌دهد که به انواع کارهاي ظريف و سنگين دست بزند و هم شامل صورت زيباي باطني که داراي عقل فروزان، خرد نيرومند، فطرت پاک، روح آراسته و... مي‌باشد[638].

توضيح:

قرآن‌كريم در چند مورد سخن از تسويه جنين انسان كرده است و گاهي آن را بعد از مرحله نطفه ذكر كرده است و گاهي بعد از مرحله علقه ذكر كرده است و گاهي بعد از كلمه خلق آورده است و در مجموع تسويه را مرحله‏اي از آفرينش انسان معرفي مي‏كند و در برخي ديگر از آيات سخن از نقاشي خداوند در رحم انسان مي‏كند و او را صورت‏گر معرفي مي‏كند. از آن‌جا كه مفاهيم و مضامين اين آيات با همديگر نزديك است ما آن‌ها را به صورت يك مرحله معرفي كرديم. قرآن كريم مي‏فرمايد:

(ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلاَلَةٍ مِن مَاءٍ مَهِينٍ ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِن رُوحِهِ)[639]؛ «سپس [تداوم] نسل او را از چكيده آبي پست مقرر فرمود؛ آنگاه او را درست اندام كرد، و از روح خويش در او دميد».

(أَكَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلاً)[640]؛ «آيا به آن كسي كه تو را از خاك سپس از نطفه آفريد، آنگاه تو را [به صورت] مردي در آورد كافر شدي؟»

(ثُمَّ كَانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوَّي‏ فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَالْأُنثَي)[641]؛ «پس علقه [آويزك] شد و [خدايش] شكل داد و درست كرد. و از آن دو جنس نر و ماده را قرار داد».

(الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّي)‏[642]؛ «همان كه آفريد و هماهنگي بخشيد».

(الَّذِي خَلَقَكَ فَسَوَّاكَ فَعَدَلَكَ فِي أَيِّ صُورَةٍ مَا شَاءَ رَكَّبَكَ)[643]؛ «همان كسي كه تو را آفريد، و [اندام] تو را سامان بخشيد به هر صورتي كه خواست تو را تركيب كرد».

(هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَي)[644]؛ «اوست خداي خالق نوساز صورتگر كه بهترين نام‏ها [و صفات] از آنِ اوست».

(هُوَ الَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحَامِ كَيْفَ يَشَاءُ)[645]؛ «اوست كسي كه شما را آن گونه مي‏خواهد در رحم‌ها صورتگري مي‏كند».

تذكر: در بحث مضغه در تفسير آيه (مِن مُّضْغَةٍ مُّخَلَقَةٍ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍ)[646] بيان شد كه برخي گفته بودند مقصود از «مخلّقه» همان تسويه و يا تصوير و يا تمايز مضغه است و در همان‌جا بيان شد كه اگر اين تفسير را بپذيريم آيه 5 سوره حج ملحق به مرحله تسويه مي‏شود. چراكه تسويه جنين با مضغه مخلّقه يكي مي‏شود.

ديدگاه لغويين

الف: سوّي‏: مساوات همان تعادل است كه گاهي با كميت (وزن و كيل) و گاهي با كيفيت است و گاهي مساوات دو چيز نسبت به هم است و گاهي اعتدال چيزي في نفسه است و تسويه در آيات فوق به معناي قرار دادن چيزي به صورت معتدل، متوسّط در عمل و نظم و تدبير و تكميل است و به عبارت ديگر قرار دادن چيزي بر طبق مقتضاي حكمت است[647].

 ب: باري‏ء: ريشه اين لغت همان‌طور كه در مفردات و مقاييس و مصباح اللغة و التحقيق بيان شده است از ماده «برأ» است (نه ماده بري كه ريشه بريّه است)[648]. و اين واژه به دو معنا مي‏آيد يكي خلق و ديگري به معناي دوري از چيزي مثل عيب و نقص. اگر باري‏ء را از معناي اوّل (خلق) بگيريم، در آيه: (هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ)[649] معناي «خالق» و «باري‏ء» تكرار و تأكيد مي‏شود و لذا برخي از لغويين گفته‏اند كه مقصود از خلق، ايجاد همراه با تقدير است و آن تقدير كلي علمي است كه اولين مرحله وجود است و مرحله دوم يعني برء هنگامي است كه تقدير به مرحله عمل و فعليت و ايجاد خارجي برسد و سپس مقام تصوير است[650] و اگر باري‏ء را از معناي دوم (دوري از عيب و نقص كه لازمه آن تكميل و تسويه است)[651] بگيريم در اين صورت باري‏ء به معناي تكميل كننده و تعديل و تسويه كننده است.

 نكات تفسيري و اسرار علمي

در اين‌جا برخي از مفسران و صاحب‌نظران علوم پزشكي اظهار نظرهايي كرده‏اند كه قابل دقت و تأمل است:

1. مرحوم طبرسي در مورد آيه 38 قيامت كلمه «فسوي» را اين‌گونه تفسير مي‏كند: تسويه خلق و صورت و اعضاء باطني و ظاهري در شكم مادر مقصود است و برخي گفته‏اند: بعد از ولادت كه قوت انسان تكميل مي‏شود. و برخي گفته‏اند: خلقت جسم است و تسويه آن براي افعال كه هر عضوي عمل خاص خود را انجام مي‏دهد و قريب به همين مضمون را در سوره انفطار/ 7 و اعلي/ 2 مي‏نويسند[652].

2. علامه طباطبايي; در تفسير آيه‌ 7 سوره‌ انفطار «الذي خلقك فسوّاك فعدلك» مي‏نويسند:

«از تدبير الهي خلقت انسان با تمام اجزاء وجودي است سپس تسويه آن به قرار دادن هر عضوي در جاي مناسب خويش بر طبق مقتضاي حكمت است سپس عدل اعضاء كرد يعني توازن متعادل بين اعضاي او قرار دارد. كه برخي را قوي و برخي را ضعيف كرد تا همديگر را تكميل كنند»[653].

3. استاد مكارم شيرازي در تفسير آيه‌ 7 انفطار (الذي خلقك فسواك فعدلك في ايّ صورة ما شاء ركبك) آن را اشاره به چهار مرحله عظيم خلقت مي‏دانند كه عبارتند از:

خلقك = اصل آفرينش.

سواك = مرحله تسويه و تنظيم كه هر عضوي از اعضاء پيكر او را با نظم‌بندي عجيبي موزون ساخت.

عدلك = تعديل ميان قوا و اعضاي پيكر و هماهنگي و رابطه آن‌ها با يكديگر كه اين اعضاء كار يكديگر را تكميل مي‏كنند.

في ايّ صورة ما شاء ركبك = تركيب و صورت‌بندي انسان در مقايسه با موجودات ديگر كه صورت نوع انسان موزون و زيبا و بديع است. و همچنين سيرتي زيبا دارد. و صورت‏هاي افراد انسان نيز با هم متفاوت است[654]. و در مورد تسويه در آيه 38 سوره قيامت مي‏نويسند: «سوّي از ماده «تسويه» به معنا صاف كردن و نظام بخشيدن است. بعضي آن را اشاره به آفرينش روح مي‏دانند. بعضي نيز خلق را اشاره به آفرينش روح و جمله «سوّي» را اشاره به تنظيم و تعديل اعضاء پيكر آدمي مي‏شمرند. و بعضي ديگر آن را به تعديل و تكميل تفسير كرده‏اند.

ولي ظاهر اين است كه تعبيرات آيه چنان جامع و وسيع است كه هر‌گونه آفرينش و تنظيم و تعديل و تكاملي را كه روي علقه تا هنگام وضع حمل انجام مي‏گيرد شامل مي‏شود»[655].

ايشان كلمه «الباري» را اين‌گونه ترجمه مي‏كنند: «خداوندي كه مخلوقات را بي‌كم و كاست و بدون هيچ شبيهي از قبل، ايجاد كرد» و سپس در مورد «باري‏ء» سه احتمال ذكر مي‏كنند:

الف: از ماده برء (بر وزن قفل) به معني بهبودي و رهايي از امور نا خوشايند و لذا باري‏ء به كسي گفته مي‏شود كه چيزي را بدون كم و كاست و كاملاً موزون ايجاد كند.

ب: از ماده «بري» (بر وزن نفي) به معني تراشيدن چوب كه آن نيز به منظور موزون ساختن آن انجام مي‏گيرد[656].

ج: باري‏ء كسي است كه چيزي را بي‌سابقه و بدون نمونه قبل ابداء كند[657].

4. استاد آية اللَّه معرفت مرحله تصوير و تسويه و تعديل را در هفته پنجم تا هفتم مي‏دانند[658].

5. همان‌طور كه بيان شد اگر در بحث «مضغه» تفسير مخلقه (حج/ 5) به تسويه، تمايز و تصوير را بپذيريم، مرحله تسويه با مضغه مخلقه يكي مي‏شود و همان مباحث علمي كه در مورد تمايز جنين در هفته سوم بارداري به سه لايه زاينده اكتودرم، مزودرم و آندودرم مطرح شد، در اين‌جا نيز مطرح مي‏شود[659].

6. دكتر پاك نژاد در مورد آيه‌ 24 سوره‌ حشر مي‏نويسند:

«اواخر سوره حشر با آن‌كه خدا را اسامي فراواني است پروردگار چند عدد از آن را به عنوان اسماي حسناي خود انتخاب و ذكر كرده كه با مداقه كافي مي‏بينيم اين اسماء عصاره و عنوان تمام آراء معنوي و مادي و مراحل گوناگون تطور و دگرگوني و تكامل زندگي اجتماعي، اقتصادي، بهداشتي، طبيعي و سياسي مي‏باشد... . سه اسمي كه خلاصه دو آيه طولاني همين قسمت است‏ كه درباره جنين‏شناسي نقل شد. «هواللّه الخالق الباري‏ء المصور» ـ خالق (آفريننده) باري‏ء (اي‌ المميز) كسي كه مخلقه را از غير مخلقه متمايز مي‏سازد ـ مصور (تصوير كننده) انساني»[660].

 7. يكي از صاحب‌نظران در مورد مراحل ساختمان جنين با ذكر آيه‌ 24 سوره‌ حشر مي‏نويسند: ساختمان جنين را در سه مرحله زير مي‏توان خلاصه كرد:

 الف: آفرينش توده سلول‏ها يا مصالح ساختماني بدن يك انسان.

 ب: مجزا شدن سلول‏ها از يكديگر و رفتن هر يك بجاي خود.

 ج: تصوير و صورت بندي جنين.

 اين سه مرحله را قرآن كريم در ضمن سه كلمه بيان داشته است:

اوّل: هو اللّه الخالق: اوست خدايي كه آفريننده (انبوه سلول‏ها) است.

دوّم: الباري: خدايي كه جدا كننده (سلول‏ها) است.

سوّم: المصوّر: خداوند پيكر‌‌سازي كه به اين سلول‏ها صورت انساني مي‏دهد و سپس آيه‌ 6 سوره‌ آل‌عمران را ذكر مي‏كند[661].

 
چرا در آيه‌ 32 سوره‌ يوسف «ليکوناً» با تنوين آمده است مگر فعل مضارع نيست؟

پاسخ:

همان‌گونه که در علم نحو آمده است: يکي از خصوصيات اسم، گرفتن تنوين است و فعل و حرف تنوين نمي‌گيرد[662].

اين قاعده در قرآن‌کريم نيز ديده مي‌شود مگر در دو مورد، يکي در سوره‌ علق آيه‌ 15 (كَلَّا لَئِن لَّمْ يَنتَهِ لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِيَةِ)؛ «هرگز چنين نيست، اگر پايان ندهد حتماً زمام (او را) مي‏گيريم و مي‏كشيم» و ديگري در آيه‌ 32 از سوره يوسف (وَلَيَكُوناً مِنَ الصَّاغِرِينَ)؛ «اين جز فرشته‏اي ارجمند نيست!». در اين دو آيه، فعل به ظاهر تنوين گرفته است، اما با کمي دقت درمي‌يابيم که در اين موارد فعل با نون تأکيد خفيفه به کار رفته که در نگارش به صورت تنوين نوشته شده است. البته موارد ديگري نيز در قرآن کريم ديده مي‌شود که در نگارش مطابق رسم الخط هماهنگ با قواعد ادبيات عرب نيست[663]، که دانشمندان علوم قرآني براي اين ناهماهنگي علت‌هايي را ذکر نموده‌اند که برخي از آن‌ها را بر مي‌شماريم:

1. ابتدايي بودن خط:

خط در زمان نزول قرآن در مراحل ابتدايي خود بود، اصول کتابت هنوز استوار نشده بود و مردم عرب، فنون خط، و روش نوشتن صحيح را نمي‌دانستند؛ و بسياري از کلمات را به «مقياس تلفظ» مي‌نگاشتند. امروزه هنوز آثاري از آن نحوه کتابت در رسم الخط باقي مانده است[664].

2. بي‌نقطه بودن حروف:

بي‌نقطه بودن حروف مُعجَمه (نقطه‌دار)، و جدا نساختن آن از حروف مهمله (بدون نقطه)، مشکلاتي را در قرائت قرآن ايجاد نمود.

3. نداشتن علائم و حرکات:

4. به کار نبردن الف در کلمات:

خط عربي کوفي از خط سرياني، نشأت گرفته است. در خط سرياني مرسوم نبود که الف وسط کلمه را بنويسند و آن را به کار نمي‌بردند؛ و چون قرآن در ابتدا با خط کوفي نگاشته مي‌شد، الف‌هاي وسط کلمه مانند «سماوات» را نمي‌نوشتند (سموت)[665].

و برخي از دانشمندان مي‌نويسند:

صحابه و نويسندگان قرآن، آشنايي کامل با هنر خط نداشته‌اند ولي اين‌گونه نبوده که خط آنان مخالف اصول و قواعد رسم الخط باشد، بلکه همه‌ي مواردي را که مخالف قياس شمرده‌اند مي‌توان توجيه کرد.

به عنوان مثال در مواضعي نظير اضافه شدن الف در «لأذبَحَنَّه»[666] اين اضافه شدن جهت آگاه ساختن بر اين است که ذبح روي نداده است[667]... .

تذکر: البته مواردي که بر خلاف قواعد خط عربي امروز است، در قرآن کريم به همان صورت قديمي نوشته مي‌شود تا قرآن دچار تغيير يا تحريف نگردد.

منابع جهت مطالعة بيشتر:

1. علوم قرآني، محمدهادي معرفت.

2. رسم المصحف،‌ يعقوب جعفري.

 
در قرآن براي خداشناسي و توحيد بيشتر از استدلال‌هاي علمي و عقلاني استفاده شده است يا به فطرت رجوع داده شده است؟

پاسخ:

انسان پديده‌ عجيبي است، ابعاد فراواني دارد که بعضي شناخته و پاره‌اي هنوز ناشناخته است و با موازات ابعاد و زواياي مختلفش فعاليت‌هاي گوناگوني دارد. اما از يك نظر مي‌توان ابعاد وجودي انسان را به دو بخش عمده تقسيم كرد:

1. بخش مربوط به تفكر و انديشه و ادراكات نظري يعني آن‌چه را انسان از طريق استدلال به دست مي‌آورد.

2. بخش مربوط به ادراكات بديهي، ضروري و وجداني يعني آن‌چه را بدون نياز به دليل و برهان در اختيار دارد كه هرگاه سخن از فطرت و وجدان به ميان مي‌آيد؛ اشاره به اين بخش از ادراكات انسان است. فطرت يعني آفرينش نخستين، يعني خلقت روح و جان آميخته با يك سلسله معلومات ضروري و وجدان يعني آن‌چه را انسان در خود مي‌يابد، و نياز به فراگيري در مورد آن ندارد[668].

در قرآن تعبيرات فراواني در مورد عقل ديده مي‌شود از جمله:

1. عقل[669] 2. لُبّ[670] 3. فؤاد 4. قلب 5. نُهي

قرآن كريم به عنوان كتابي كه عهده‌دار هدايت همه‌ي مردم است، در بخش‌هاي مختلف نياز گروه‌هاي گوناگون را تأمين مي‌نمايد. در برخي از آيات و سور نظير سوره‌ توحيد و آيات نخست سوره‌ حديد، نياز فرهيختگان از اهل معرفت را تامين مي‌كند و در برخي از آيات شبهات منكران مبدأ و معاد را طرح كرده و از آن پاسخ مي‌گويد و در بعض ديگر به جدال احسن با كساني مي‌پردازد كه در توحيد ربوبي يا عبادي گرفتار شرك و ضلالت شده‌اند[671] و مي‌فرمايد: (ادْعُ إِلَي‏ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ)[672]؛ «با حكمت و پندِ نيكو، به راه پروردگارت فرا خوان، و با آنان به آن (شيوه‏اي) كه نيكوتر است، مناظره كن!».

در اين آيه به سه روش براي دعوت به راه پروردگار اشاره شده است:

1. حکمت: عبارت است از دليلي که به گونه‌اي استوار و ترديدناپذير و دور از ابهام حق را روشن مي‌نمايد.

2. موعظه: عبارت است از سخنان پندآميز که چون بيانگر مصالح و مفاسد و سود و زيان شنونده مي‌باشد موجب نرمي نفس و رقت قلب او مي‌گردد.

3. جدال احسن: غرض از جدال احسن غلبه يافتن بر رقيب در مباحثه و گفتگو است البته اين غرض دائمي آن نيست و در مواردي و به‌ويژه در امور عملي و نيز علوم غيريقيني مانند فقه، اصول، اخلاق و فنون ادبي مورد استفاده قرار مي‌گيرد اما در آيه‌ شريفه در برگيرنده‌ معناي منازعه و مغالبه است[673].

حکمت در آيه‌ شريفه شامل استدلال‌هاي عقلي و فطري مي‌شود.

عمدتاً پنج راه عقلي و يک راه فطري براي اثبات خدا داريم[674] که قرآن به همه اين راه‌ها اشاره کرده است:

1. برهان نظم (روم/ 20، انسان/ 2، مومنون/ 12 و 13، الم سجده/ 6 ـ 9، جاثيه/ 4، غافر/ 67 و...)

2. برهان حرکت. (انعام/ 75 تا 79)

3. برهان وجوب و امکان (فاطر/ 15 تا 17، محمد/ 38، الرحمن/ 29)

4. برهان علت و معلول. (طور/ 35 و 36 و 43)

5. برهان صديقين (فصلت/ 53، آل‌عمران/ 18، بروج/ 20، حديد/ 3، نور/ 35...)

6. راه فطرت و سير درون: (روم/30 و 33، عنکبوت/63 و 65، يونس/ 22 و 23، زخرف/ 9 و 87، يونس/ 31، مؤمنون/ 84 ـ 89، اعراف/ 179)[675].

همان‌گونه که مشهود است قرآن کريم روي همه اين طرق، تکيه کرده است منتهي گسترده‌ترين برهاني که قرآن در برابر مخالفان، مطرح نموده، همان برهان نظم است که وجود آن منبع لايزال و علم و قدرت او را از طريق ارائه شگفتي‌هاي آفرينش و آثار بديع و نظام‌هاي عجيب جهان هستي، اثبات مي‌کند[676].

حاصل آنکه قرآن‌کريم بر هر دو طريق فطرت و عقل تکيه نموده است منتهي بيشترين استدلالات قرآن از راه عقل و علم است و شايد اين به خاطر سهل الوصول بودن طريق علمي و عقلي است و اينکه فطرت برخي از انسان‌ها گاهي اوقات به خاطر زنگار غفلت و معصيت؛ جوابگو نمي‌باشد.

 
چرا خداوند در سوره‌ مؤمنون آيه‌ 14 مي‌فرمايد: «فتبارک‌ الله احسن الخالقين» و در سوره غافر آيه‌64 مي‌فرمايد: «فتبارک‌ الله رب العالمين» اين تعبيرات چه ارتباطي با آفرينش انسان دارد؟ آيا آفرينش‌ها در اين دو مورد متفاوت است؟

پاسخ:

خداوند در سوره‌ غافر آيه 64 با برشمردن آيات و نشانه‌هاي خلقت مانند خلقت کره‌زمين و آسمان و انسان و صورتگري او... در آخر مي‌فرمايد: (فَتَبَارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ)؛ «پس خجسته (و پايدار) است خدايي كه پروردگار جهانيان است».

قبل از توضيح آيه ضرورت دارد واژه‌هاي «رب و عالمين» را بررسي نماييم. واژه «رب» به معناي صاحب و مالک چيز است که به تربيت و اصلاح آن مي‌پردازد؛ از اين‌رو در فارسي به معناي پروردگار ترجمه مي‌شود. برخي مفسران آن را به معناي «شخص بزرگي که فرمانش اطاعت مي‌شود» گرفته‌اند[677].

درباره واژه «عالمين» مفسران دو ديدگاه دارند:

1. برخي برآنند که اين واژه جمع «عام» است و به مجموعه‌اي از موجودات مختلف گفته مي‌شود که داراي صفات مشترک يا زمان و مکان مشترک هستند. پس عالمين اشاره به مجموعه‌اي جهاني مثل عالم گياهان، عالم حيوانات و عالم انسان‌هاست[678].

2. برخي ديگر مي‌گويند: عالمين به معناي جهانيان است چرا که اين واژه براي صاحبان عقل به کار مي‌رود[679]. در نتيجه مي‌توان گفت: مانعي ندارد مقصود از عالمين هر دو معنا باشد به اين معنا خداوند پرورش دهنده کل موجودات از جمله انسان‌هاست.

اما خداوند در سوره‌ مؤمنون آيه‌14 درباره مراحل‌خلقت‌انسان مي‌فرمايد: «سپس نطفه را به صورت علقه و علقه را به صورت مضغه و مضغه را به صورت استخوان‌ها درآورديم و به استخوان‌ها گوشت پوشانديم، پس آن را آفرينش تازه‌اي داديم؛ پس بزرگ است خدايي که بهترين آفرينندگان است».

خداوند بعد از بيان مراحل خلقت انسان و دميدن روح، جمله‌ «احسن الخالقين» را ذکر کرده است. «خالق» از ماده «خلق» در اصل به معناي اندازه‌گيري است. هنگامي که يک قطعه چرم را براي بريدن اندازه‌گيري مي‌کنند؛ عرب واژه «خلق» را درباره آن به کار مي‌برد. از آنجا که در آفرينش مسئله اندازه‌گيري بيش از همه چيز اهميت دارد؛ کلمه «خلق» درباره آن به کار رفته است[680].

اما درباره اين که چرا در يک آيه «رب العالمين» آمده و در آيه‌ي ديگر «احسن الخالقين» به کار رفته؛ مي‌توان نکات ذيل را درباره آن مطرح کرد:

اول: يکي از معجزات قرآن ترکيب کلمات و انتخاب آن به جاي واژه‌ها براساس موضوع است و به همين علت قرآن را از کتاب‌هاي ديگر ممتاز کرده است. از اين‌رو شاهد آن هستيم که خداوند براساس هر موضوع مطالب پر نغز خود را بيان کرده و معناي عميقي از آن قابل استخراج است لذا در يک آيه «رب العالمين» و در آيه ديگر «احسن الخالقين» به کار مي‌رود.

دوم: همان طور که از معناي «رب العالمين» استفاده مي‌شود؛ اين واژه درباره آماده‌سازي و پرورش موجودات به کار مي‌رود. زماني که خداوند از آرامش زمين و سقف‌دار بودن آسمان و تصوير صورت انسان سخن مي‌گويد؛ واژه «رب العالمين» را به کار مي‌برد به اين معنا خداوند زمين و آسمان و انسان را اين گونه پرورش داده است، اما زماني که سخن از خلقت اوليه انسان و مراحل آفرينش او و پيچيدگي در خلقت را بيان مي‌کند واژه «احسن الخالقين» را ذکر مي‌کند به اين معنا در اين خلقت دقت و اندازه گيري «که معناي خالق است» زيادي به کار رفته است تا اين که انسان با آن عظمت و داراي شرافت خاص و خليفه الهي و اشرف موجودات خلق شود.

براي مطالعه بيشتر به کتاب‌هاي زير مراجعه فرماييد:

تفسير نمونه، مکارم شيرازي، ذيل آيات فوق

تفسير الميزان، علامه طباطبايي، ذيل آيات فوق

تفسير مجمع البيان، طبرسي، ذيل آيات فوق

 

 
چه كسي، بلال مؤذن پيامبر9 را از بردگي آزاد كرد؟

پاسخ:

يكي از اصحاب با وفا و مؤذن رسول خدا9، «بلال حبشي» بود. نام او «بلال بن رباح حبشي»[681]، كنيه‌اش ابوعبدالله[682] و نام مادرش «حمامة» بود[683]. او از اولين كساني است كه در مكه، اسلام خود را آشكارا اعلام نمود[684]. از خانواده‌ او، نام خواهر و برادرش، «خالد بن رباح» و «غفرة بنت رباح» در كتب تاريخي و روايي عامه زياد به چشم مي‌خورد[685].

و در كتب اهل‌سنت نقل شده كه بلال با خواهر «عبدالرحمان بن عيف» ازدواج كرد[686]، ولي در مورد اين‌که چند فرزند ثمره‌ي اين ازدواج بود، در کتب تاريخي مطلبي يافت نشد.

در فضيلت او همين کافي است که وقتي مشرکين مکه (خصوصاً امية بن خلف) او را شکنجه و عذاب مي‌دادند که لات و عزّي را بخواند او فقط خداوند را به يگانگي صدا مي‌زد و مي‌گفت: «أحد أحد»[687]. در روايتي از امام صادق7 حكايت شده كه حضرت در مورد بلال فرمودند: «بلال كان عبداً صالحاً»: بلال عبدي صالح بود[688].

آزادي بلال از بردگي

آن‌چه در كتب تاريخي و روايي اهل سنت آمده است، اين است كه ابوبكر، بلال را به پنج أواقي[689] خريد و او را آزاد كرد و اين مطلب در كتب اهل سنت به مراتب تصريح شده و بدان اشاره نموده‌اند[690].

در كتاب «الأربعين»، شيخ ماحوذي آمده است: «ابوبكر او را خريد و آزاد كرد و هنگامي كه ابوبكر مي‌خواست از او بيعت بگيرد، بلال گفت: (اي ابوبكر) اگر مرا براي خدا آزاد كردي پس آن‌چه را مي‌خواهي ترك كن! و اگر مرا به خاطر خود (و براي خود) آزاد كردي، من در مورد آن‌چه در سر داري ممانعت مي‌كنم[691].

و در نقل كتب رجالي شيعه، مرسلاً هشام بن سالم از امام صادق نقل كرده است: وقتي بلال از بيعت با ابوبكر سرباز زد، عمر پيش بلال رفت و به او گفت: اي بلال! اين پاداش ابوبكر است كه تو را آزاد كرد، نمي‌آيي با او بيعت كني؟ بلال گفت: اگر ابوبكر مرا براي خدا آزاد كرده است، مرا براي خدا (و رضاي او) بخواند، و اگر براي غير اين آزاد كرده است، اين منم، همان بلال قبلي و اما در مورد بيعت با او، بايد بگويم: من با کسي که جانشين پيامبر نيست بيعت نمي‌کنم و قسم به خدا بيعتش را تا روز قيامت به گردن نمي‌گيرم! عمر به او گفت: ديگر بين ما نباش، به همين خاطر بلال به شام هجرت کرد[692].

اما نظر صحيح: آن‌چه در کتب اهل‌سنت تصريح شده که ابوبکر، بلال را آزاد نموده است، طبق مباني آن‌ها شايد احتمال داد که صحيح باشد و حاکم نيشابوري در کتاب «المستدرک» خود صاحبان صحيحين را نيز مورد توبيخ قرار مي‌دهد و روايت آزادي بلال توسط ابوبکر را طبق مبناهاي بخاري و مسلم، صحيح مي‌داند و مي‌گويد چرا اين روايت صحيح را در کتب خود نقل ننموده‌اند[693].

و اما در کتب شيعه: در روايتي كه از امام صادق7حكايت شده است اين مطلب نيز بيان شده بود[694]، ولي با توجه به اينکه اين روايت مشکل ارسال را دارد نمي‌توان به طور قطع آن را قبول نمود و نظر واضحي را اعمال نمود.

در روايتي ديگر نيز از امام سجاد7 نقل شده است[695] که آن حضرت نيز تصريح به آزادي بلال از بردگي توسط ابوبکر بن ابي‌قحافه، فرموده‌اند و اين روايت نيز چون مصدر اصلي آن تفسير منسوب به امام حسن عسكري7 مي‌باشد از اعتبار چنداني برخوردار نيست، و نمي‌توان آن را تلقي به قبول نمود.

پس به فحواهاي روايات شيعي نمي‌توان استدلال محكمي نمود كه ابوبكر، بلال را آزاد نموده است، و از اين طريق مي‌توان اين نظر را بيان نمود كه واقعاً معلوم نيست چه كسي بلال را آزاد نموده است، احتمال دارد ابوبكر يا كس ديگري در آزادي بلال از بردگي نقش داشته باشند.

و اما در كتب عامه: همان‌طور كه قبلاً نيز اشاره نموديم، اين مسأله در كتب عامه به مراتب تصريح و مورد قبول همگي آن‌ها مي‌باشد و هيچ خدشه‌اي نيز در آن وارد نمي‌كنند، و احتمال دارد كه آن نيز درست باشد. ولي واقع را مي‌توان اين‌گونه بيان كرد كه واقعاً معلوم نيست هر چند اهل سنت بر آن پافشاري مي‌كنند، چرا كه در طريقي از روايت آن‌ها نيز خدشه مي‌شود، ولي ساير طرق اين‌روايت نزد عامه مورد قبول مي‌باشد. (همان‌گونه كه حاكم نيشابوري در المستدرك بدان اشاره كرده و صاحبان صحيحين را توبيخ نموده است)

اذان گفتن بلال:

مشهور است كه بلال بعد از وفات رسول خدا9، به جز يك بار اذان نگفت، و آن يك بار هم به درخواست حضرت فاطمه زهرا3 بود و به خاطر رقت قلب دخت رسول خدا9 و ترس از جان دادن او اذانش را نيز تمام نكرد[696].

وفات بلال

پس از اين‌كه بلال با ابوبكر بيعت نكرد، مجبور به ترك مدينه و هجرت به شهر دمشق در شام شد و در سال 18 هجري[697] و در سن 67 سالگي[698]، در زمان عمر در دمشق و به خاطر مريضي طاعون از دنيا رفت[699] و در «باب الصغير» مقبره دمشق به خاك سپرده شد.

امروزه روايات زيادي از طريق بلال از پيامبراكرم9 به دست ما رسيده است كه جايگاه رفيع او را در علم الحديث مي‌توان به خوبي تشخيص داد. برخي صحابه مانند عبدالله بن مسعود، ابوسعيد الخدري، براء بن عازب، ابوبكر، عمر و... نيز از او روايت نقل نموده‌اند و احاديث پيامبر عظيم الشأن را براي ما از طريق ابوبكر بازگو نموده‌اند.

براي مطالعة بيشتر در مورد بلال به كتب زير مراجعه شود:

1. مسند بلال، الحسن بن محمد الصباح، (متوفاي 260 هـ . ق)، نشر دارالصحابة مصر.

2. المسند الحميدي، عبدالله بن زبير الحميدي (م 219 هـ )، ج 1، ص 82، ح 149 به بعد.

3. أسد الغابه ابن اثير، ج 1، ص 206.

4. الأعلام زركلي، ج 1، ص 73.

5. المعجم الكبير طبراني، ج 1، ص 336، رقم 1005 به بعد.

6. الجرح و التعديل الرازي، ج 2، ص 395، رقم 1543.

 
قطعي الصدور بودن قرآن صحيح است اما آيا ظني الدلاله بودن آن نيز صحيح است؟

پاسخ:

قرآن كريم كتابي است كه دو جنبه دارد:

الف: جنبه سندي:

سند قرآن قطعي است چرا كه به صورت متواتر از پيامبر9 به ما رسيده است يعني در هر نسل هزاران نفر آن را حفظ كرده و نقل نموده‌اند. بنابراين يقيين پيدا مي‌كنيم كه قرآن از سخنان پيامبر9 است و ايشان نيز از وحي الهي اخذ كرده و براي مردم بيان كرده است.

ب: جنبه دلالتي:

الفاظ قرآن كريم از نظر دلالت بر معاني چند دسته است:

1. نص: يعني آياتي كه صد در صد بر معنا دلالت دارد، و دلالت آن قطعي است مثل: قل هو الله احد[700]... لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ[701]؛ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ[702].

2. ظاهر: يعني آياتي كه بين 51% تا 99% بر معنايي دلالت دارد و احتمال معناي دوم در مورد آن وجود دارد.

مثل: اقم الصلوة: كه ظاهر آيه دلالت بر وجوب مي‌كند. اما از آن‌جا كه امر گاهي در مورد استحباب نيز به كار مي‌رود دلالت آن قطعي نيست.

تذكر: بيشتر آيات قرآن از سنخ ظواهر است ولي بايد توجه داشت كه همان‌طور كه علماي علم اصول الفقه بيان كرده‌اند «ظاهر» حجت است[703] چون بناي عقلاء آن است كه اگر كسي مطلبي را گفت ظاهر سخنش حجت است و مي‌توان عليه او در دادگاه بدان احتجاج كرد.

3. مجمل: يعني الفاظي كه معناي آن روشن نشده است و لازم است بعد از مراجعه به آيات و روايات و قرائن ديگر روشن شود.

مثال: (أُحِلَّتْ لَكُمْ بَهِيمَةُ الْأَنْعَامِ إِلَّا مَا يُتْلَي‏عَلَيْكُمْ)[704]؛ «(گوشت و جنينِ) دام‏هاي زبان بسته براي شما حلال گرديده، مگر آن‌چه (حكمش) بر شما خوانده مي‏شود» كه «آن‌چه خوانده مي‌شود» مجمل است و بوسيله آيه ديگر معناي آن روشن مي‌شود.

(حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَالدَّمُ...)[705].

4. متشابه: يعني الفاظي كه احتمال چند معنا در مورد آن‌ها مي‌رود و طبق آيه‌ هفتم سوره‌ آل‌عمران به محكمات (آياتي كه يك معنا دارد مثل نصوص) بازگردانده مي‌شود.

مثال: (يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ)[706] كه احتمال دارد واژه «يد» به معناي دست جسماني يا قدرت باشد.

(لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ)[707] كه آيه محكم است و مي‌فرمايد هيچ چيز شبيه خدا نيست پس مقصود از «يد» قدرت و مانند آن است نه دست جسماني.

يادآوري‌ 1: اكثر آيات قرآن از نوع محكمات يعني نص و ظاهر است بنابراين اشكالي در دلالت آن‌ها وجود ندارد و كمتر از 200 آيه قرآن (از 6236 آيه) متشابه و تعداد اندكي هم مجمل است[708]، كه به وسيله آيات محكم، روايات، قرائن عقلي و... معناي آن‌ها در تفسيرها روشن شده است.

يادآوري‌2: ظني‌‌الدلالة بودن برخي آيات قرآن آن را از حجيّت نمي‌اندازد، بلكه اين‌روش عقلايي در كاربرد الفاظ است كه از نصوص و ظواهر استفاده شود. و خدا هم از همين شيوه استفاده كرده است. پس هر گاه آيات قرآن ظهور دارد و دليل و قرينه مخالف ندارد ظاهر حجت است و لازم است بدان اخذ و طبق آن تفسير و عمل شود و ذكر احتمال ديگر لازم نيست.

 
چرا قرآن مهجور است و اين‌قدر به قرآن کم بها داده مي‌شود؟

پاسخ:

معجزه جاويد پيامبر گرامي اسلام قرآن است و مسلمانان از آغاز نزول قرآن اهتمام خاصي به قرآن در عرصه‌هاي مختلف داشتند.

در آغاز رسالت پيامبر گرامي اسلام و دوران حيات ايشان قرآن نقش موثري در گسترش اسلام و تسخير قلب‌هاي مردم داشت. از اين‌رو در احاديث پيامبر9 سفارش شده كه در مشكلات به قرآن پناه ببريد[709].

عصر نوراني (دوران طلايي) توجه به قرآن و پيشرفت مسلمانان بر اثر حوادثي رو به افول نهاد و شرايط به گونه‌اي رقم خورد که مسلمانان نتوانستند در سير زندگي فردي و اجتماعي خود، از نور قرآن، به نحو احسن، در جهت رسيدن به کمال و سعادت بهره کافي ببرند و موانع و حجاب‌هايي که در اين مسير بوجود آمده بود، بردارند و سرانجام قرآن به امري مهجور و متروک ميان مسلمانان تبديل گشت و به فراموشي سپرده و رها شد و مسلمانان از محور علمي و عملي قرآن در همه ابعاد زندگي دوري گزيدند.

در قرآن تعبير جالب و تکان‌دهنده‌اي درباره بهاندادن به قرآن و بي‌توجهي به آن آمده است. در آيه 30 سوره فرقان خداوند مي‌فرمايد:

(وَقَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي‌‌ اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً)؛ «و فرستاده (خدا) گفت: اي پروردگار [من‏] ! در حقيقت قوم من از اين قرآن دوري گزيده‏اند!»

روز قيامت (و يا در همين دنيا) پيامبر9 گله و شکايت از امت خودش را نزد خداوند عرضه مي‌دارد که به قرآن و احکام نوراني آن بي‌توجهي مي‌کنند. براستي رويکردهاي قرآني جامعه اسلامي و مسلمانان چگونه است؟ تا اندازه‌اي نقش و نفوذ قرآن را در زندگي امروزي مردم مشاهده مي‌کنيم؟ اموري از قبيل حفظ قرآن، تجويد و روان‌خواني، نشر قرآن به گونه‌هاي مختلف، پيدايش علوم قرآني، خوشنويسي قرآن تأسيس راديو قرآن و سيماي قرآن، نشريات قرآني، ترجمه و تفسير قرآن، معماري قرآني، نقاشي قرآني، استفاده از قرآن در محاورات و برگزاري مسابقات قرآني در رشته‌هاي مختلف؟ آيا اين رويکردها به قرآن موجب خواهد شد که شکايت و گلايه پيامبر9 متوجه ما نباشد؟

براي روشن شدن اين موضوع مي‌بايست اهداف و مقاصد خداوند از نزول قرآن را دانست و بررسي نمود که آيا اموري که ذکر گرديد منطبق با اهداف نزول قرآن و هماهنگ و در راستاي مقاصد قرآن مي‌باشند يا نه؟ آيا بهره جستن از قرآن راه و روش و اصول و مباني مخصوصي دارد که اگر ما از آن‌ها سرپيچي کنيم و با ابراز سليقه شخصي و تکيه بر راه‌هاي ديگر، خواسته و يا ناخواسته بر خلاف مسير مورد نظر قرآن پيش خواهيم رفت.

در مورد اهداف و مقاصد نزول قرآن، خود قرآن فرازهايي در آيات متعدد بيان داشته است که:

پيامي است مبارک[710] که از عرش الهي نازل گرديد[711] تا موجب شفاء و رحمت[712] براي مومنان و نور بصيرت براي پرهيزگاران[713] گردد، ذکري[714] است که موجب تذکره و تذکّر[715] مي‌باشد و در دل‌ها ياد الهي[716] و جوانه‌هاي معرفت و محبت خداوندي را مي‌روياند، نازل شده است تا بيان[717] و بلاغي[718] باشد و نوع بشر[719] را بر سر درس و تعليم خداوند رحمن[720] بنشاند و آن‌ها را با خدا هم کلام کند[721]، کلامي که موجب تقوي[722] و تذکر[723] و تعلّم و تدّبر[724] گردد و در درون آن‌ها چشمه‌هاي حکمت بجوشاند[725] و اطمينان و آرامش[726] و استواري[727] را براي ايشان به ارمغان آورد و...

آيا اموري که ذکر گرديد (فعاليت‌هاي قرآني و قرآن‌ورزي‌هاي جامعه اسلامي و مسلمانان) هماهنگ و منطبق با اهداف و مقاصد نزول قرآن است؟ استفاده و بهره جستن و فهميدن معارف قرآن اصول و مباني خاصي دارد که بخشي از آن در قرآن اشاره شده و بخش ديگر آن از سيره پيامبر9 و ائمه: استخراج مي‌گردد.

پس فعاليت‌هاي قرآني بايد بر اين دو بخش عرضه گرديده و احياناً تصحيح گردد تا اگر خداي نکرده در برخي موارد با اهداف نزول قرآن و الگوها و مباني استخراج شده از سيره معصومان: همخواني نداشت به سوي مکتب نوراني معصومين: بازگردانده شود.

اگر توجه کنيم در مي‌يابيم که امروزه مشکل اساسي جامعه اسلامي و مسلمانان در استفاده و عمل به فهم نادرست و ناقص از قرآن و در نتيجه عدم شناخت راه و روش صحيح در فهم قرآن و منطبق نبودن آن بر اهداف نزول و مقاصد قرآن کريم است. هر چند همين رويکردها و فعاليت‌هاي سطحي و ظاهري قرآني نيز در جايگاه خود لازم است که انجام گيرد و در قرآن و احاديث اهل‌بيت: و سيره معصومان بدان‌ها سفارش شده است[728].

مقام معظم رهبري در اين مورد پس از ذکر اهداف نزول قرآن کريم، مي‌فرمايند: «قرآن کريم که در زبان خود اين کتاب مقدس «نور»، «هدايت»، «جداکننده حق و باطل»، «حيات»، «ميزان»، «شفاء»، «ذکر» ناميده شده است، فقط هنگامي عملاً داراي اين خصلت‌ها خواهد بود که نخست مورد فهم و سپس مورد عمل قرار گيرد»[729].

پس عمل نکردن به قرآن و عدم تخلّق به اخلاق قرآني در حوزه فردي و اجتماعي منجر به مهجوريت آن گشته و گلايه و شکايت رهبر امت را در پي خواهد داشت، عدم فهم درست قرآن وساير کوتاهي‌ها و نارسايي‌ها به ساحت مقدس قرآن ريشه در عواملي داردکه از جهات گوناگون مسلمانان را از انجام وظيفه‌اي که در برابر قرآن دارند، دور نموده است.

عوامل مهجوريت قرآن

1. دور شدن امت اسلامي از قرآن‌هاي ناطق (= اهل بيت:)

اهل‌بيت: مفسر و مبيّن قرآن بودند و با توجه به سفارش اکيدي که پيامبر9 در مورد لزوم پيروي از اين انوار مقدس و تمسک به راهنمايي‌ها و سيره عملي آنان رسيده؛ مي‌توان نتيجه گرفت که يکي از مهم‌ترين عوامل مهجور گشتن قرآن، مظلوم و مهجور واقع‌شدن اهل‌بيت: بوده است چرا که قرآن و اهل‌بيت: با همديگر عامل هدايت و سعادت هستند و از هم جدا نمي‌شوند و پيامبر9 در چند مورد درباره‌ لزوم تمسک‌ عملي به قرآن و اهل‌بيت: و پرهيز از پيروي از يکي و وانهادن ديگري فرمود: «اني تارک فيکم الثقلين، کتاب الله وعترتي، ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا ابداً وانهما لن يفترقا حتي يردا علي الحوض»[730]؛ «من در بين شما دو چيز گرانبها به يادگار مي‌گذارم، يکي کتاب خدا و ديگري اهل‌بيتم، تا زماني که به اين دو تمسک نموده و چنگ زنيد هرگز گمراه نخواهيد شد و اين دو هرگز از يکديگر جدا نگردند تا در رستاخيز در حوض کوثر بر من وارد گردند».

2. وسوسه‌هاي شيطان:

شيطان و ياران او مانع توجه به قرآن هستند چراکه در عرصه فردي، انسان را به گناه دعوت مي‌کنند و اين خود مانعي در برابر استفاده از معارف قرآن است. شيطان مي‌خواهد اجتماع انساني را به گمراهي بکشد که نتيجه آن تشکيل جوامع و حکومت‌هاي غيرالهي است و چون اين حکومت‌ها سلطه خود را با قرآن و دستورات حق آن در خطر مي‌بينند با دسيسه‌هاي فراوان مانع گسترش معارف و احکام قرآن مي‌شوند.

3. عدم توجه جدي مسلمانان و حکومت‌هاي آنان به اصول و مباني قرآني در حکومت و عدم سرمايه‌گذاري جدي در زمينه ارتباط با قرآن.

اگر دوران‌هاي مختلف تاريخي را بررسي کنيم، در هر دوره‌اي که مسلمانان با قرآن بيشتر مأنوس بوده‌اند پيشرفت‌هاي علمي و فرهنگي در جوامع اسلامي بيشتر مشاهده مي‌شود. در دوران معاصر، انقلاب اسلامي ايران نيز با تکيه بر قرآن و اهل‌بيت: به رهبري حضرت امام خميني; توانست گام بزرگي در مهجوريت‌زدايي و بازگشت به قرآن بردارد.

مقام معظم رهبري مي‌فرمايند: «امروز قرآن ديگر مهجور در جامعه ما نيست؛ جوانان و نوجوانان، با قرآن آشنا مي‌شوند طبقات مردم با قرآن انس مي‌گيرند، ارتباط پيدا مي‌کنند و از معارف قرآن استفاده مي‌کنند.

بسياري از احکام در کشور اجرا مي‌شود، البته ما به قدر ظرفيت و توان و به قدر آن‌چه که همت خود ما بود پيش رفته‌ايم؛ اما اين پايان راه نيست؛ اين همه‌ي ظرفيت اسلام نيست. اگر ملتي همت کنند و دلسوزان اين ملت خود را وقف حرکت عمومي اين ملت به سمت معارف اسلامي و حقايق اسلامي بکنند، آن‌چه که به دست آن‌ها خواهد آمد، به قدري درخشان است که از افق حدس و گمان انسان هم خارج است»[731].

4. عدم آشنايي و شناخت عظمت قرآن و نقش آن در زندگي:

اين ناآگاهي باعث مي‌شود که انگيزه و علاقه جدّي و در خور توجه در پيروي از قرآن نداشته باشيم.

کلام گلادستون نخست وزير انگلستان مشهور است که گفت:

«تا وقتي قرآن در بين مسلمانان است تسلط بر آن‌ها مشکل است».

5. دست نايافتني دانستن معارف قرآن:

اگر قرآن را کتابي بدانيم که ما را دسترسي به معارف آن نيست و ساحتي دست نايافتني و غيبي دارد ثمره آن عدم تدبر و تفکر و استفاده نوآمد از قرآن مي‌شود. در حالي که قرآن کتابي آسان و عربي روشن معرفي شده که همگان را به تدبر و تفکر در خود فراخوانده است و هر کس مي‌تواند به اندازه ظرفيت خود از اين دريا بهره گيرد.

6. سستي در اجراي قوانين زندگي ساز:

قرآن کتاب قانون‌گذار و تشريع است و استوار بر واقعيت، اما انسان موجودي خيال پرداز است که از زندگي واقعي دور گشته و دوست دارد در عالم خيال زندگي کند و همواره قرين آرزوهاي دست نيافتني باشد و از پيروي از حقيقت و واقعيت، به خاطر سختي‌هاي آن، باز مي‌ماند. اين مطلب نيز موجب مي‌شود که احکام الهي قرآن اجرا نگردد و قرآن مهجور شود.

7. جدايي علوم تجربي از مباني وحياني:

مبناي علوم انساني جديد که داعيه انسان‌سازي و به سعادت رساندن بشر را دارد برگرفته از نظريات بشري است که مباني خود را با تکيه بر تجربه ناقص و محدود انسان مطرح کرده‌اند، بر محققان و انديشمندان مسلمان است که رابطه قرآن و علوم مختلف را مورد بازنگري قرار داده و بويژه در حوزه علوم انساني، مباني قرآن را تبيين نموده و مفاهيم آن را به عنوان برنامه سعادت‌پرور قرآن به جهانيان معرفي نمايند که اين گامي مهم در احياي فرهنگ قرآني و مهجوريت زدايي از آن خواهد بود.

براي مثال اگر مديريت، اقتصاد، سياست و... براساس مباني قرآن شکل گيرد، دانشگاه‌ها به معناي واقعي کلمه اسلامي مي‌شود و دانشجويان متدين پرورش مي‌دهد و جامعه‌اي اسلامي شکل داده مي‌شود و از همه مهم‌تر توليد علم جديد مي‌گردد.

 
معناي لغوي و محاوره‌اي «الهي آمين» چيست؟

پاسخ:

تعبير «الهي آمين» چنان‌چه در لغت توضيح داده‌اند به معناي «اي خدا مستجاب كن» مي‌باشد.[732]ـ[733] و بعضي هم گفته‌اند: به معناي «چنين باد» است. كه در واقع به معناي قبل برگشت مي‌كند[734]. پس «آمين» گفتن بعد از دعاها از سنت‌هاي اسلامي مي‌باشد. چنان‌چه در بين خيلي از دعاها وقتي حاجات خود را طلب مي‌كنيم در پايان مي‌گوييم «آمين يا رب العالمين»[735] و همچنين در مورد نبي اكرم9 حكايت شده است كه ايشان بعد از دعاها اين جمله را به كار مي‌برده‌اند. به عنوان مثال از آن حضرت نقل شده است كه جبرييل به من گفت:  «هر كس به ياد تو افتد و صلوات بر تو نفرستد از رحمت خدا دور باد!» و من گفتم: «آمين»[736].

و همچنين در بسياري از روايات نقل شده است كه بعضي از فرشتگان بعد از دعاي مؤمنين «آمين» مي‌گويند مثلاً در روايات نقل شده: «وقتي كسي در غياب برادر مؤمن خويش، به او دعا مي‌كند فرشتگان موكل براي دعاي او «آمين» مي‌گويند»[737]. اين سنت نيك بين مردم رايج شده است كه وقتي كسي دعايي مي‌كند بعد از دعاي او مي‌گويند: «الهي آمين» يعني: «خدايا دعاي اين فرد را مستجاب نما».

يادآوري:

1. البته بايد توجه داشت كه در يك‌جا اهل‌بيت: ما را از گفتن اين كلمه نهي كرده‌اند و آن هم بعد از اين است كه امام در نماز جماعت «حمد» خود را تمام مي‌كند. كه در اين موقع اگر كسي «آمين» بگويد نمازش مشكل شرعي پيدا مي‌كند؛ و سفارش نموده‌اند: به جاي «آمين» «الحمدلله رب العالمين» بگوييم[738].

و اين مطلب بدان جهت است كه نماز عبادت است و عبادات تعبدي است يعني هر كلمه‌اي كه از سنت پيامبر9 يا اهل‌بيت نقل شده مي‌توانيم بگوييم و هرچه را اجازه نداده‌اند كه در نماز بگوييم جايز نيست.

2. كلمه «آمين» در قرآن‌كريم يك مرتبه ذكر شده است كه در سوره‌ مائده آيه‌ 2 مي‌باشد كه البته در آن‌جا به معناي گرويدن مي‌باشد[739]. و با معناي الهي آمين متفاوت است اما در روايات اهل‌بيت: حدود پانصد مرتبه اين كلمه آمده است.

كتابنامه

1. الكافي، ثقة الاسلام كليني، 8 جلد، دارالكتب الإسلامية تهران، 1365 هجري شمسي.

2. وسائل الشيعه شيخ حر عاملي، 29 جلد، مؤسسه آل البيت:، قم، 1409 هـ .  ق.

3. مفردات راغب (انتشارات ذوي القربي، چ 8، سال چاپ، 1423).

4. البهجة المرضيه (ناشر اسماعيليان، چ 8، سال چاپ، 1374).

 
چرا خداوند نمي‌خواهد ما او را ببينيم؟ و خودش چه طور به وجود آمده است؟

پاسخ:

پاسخ بخش اول پرسش:

مشاهده و ديدن براي انسان از دو طريق امکان پذير است:

1. مشاهده و ديدن به وسيله‌ي چشم (علم حصولي)

چشم يکي از وسائل شناخت است که به وسيله آن برخي از اشياء «مادي» را با شرايط خاص؛ مي‌توان ديد. شرايطي مثل وجود نور کافي، فاصله‌ متناسب مکاني و زماني با اشيا، نبودن مانع و... براي ديدن لازم است. بنابراين موجوداتي که «مادي» نيستند و يا شرايط ديدن را ندارند، نمي‌توان مشاهده کرد.

2. مشاهده و ديدن بوسيله‌ قلب و روح (علم حضوري)

بي‌ترديد در انسان قدرتي وجود دارد که با آن مي‌تواند وجود برخي از اشياء را درک کند و مشاهده نمايد اين درک به وسيله‌ روح يا قلب مي‌باشد. احساس اميد، شوق، ترس، خجالت و... حقايقي هستند که با قلب درک مي‌شود.

دو نوع مشاهده بالا به انسان علم و آگاهي مي‌دهد، اما تفاوت‌هايي بين اين دو نوع شناخت وجود دارد مثل اين‌که با چشم فقط ظاهر اشياء را مي‌توان درک کرد ولي با شناخت حضوري؛ با موجود مورد نظر به طور کامل ارتباط برقرار مي‌شود. برفرض مثال گاهي انسان به يک انسان ترسو نگاه مي‌کند و ترس را در چهره او مي‌بيند، ولي اگر خودش در حالت ترس و وحشت قرار گيرد. واضح است که در حالت دوم کاملاً با حالت ترس در ارتباط و درگير است و تاثيرپذيري بيشتر دارد و آن را بيشتر درک مي‌کند.

خداوند متعال چون جسم و جسماني نيست و محدوديت زماني و مکاني ندارد؛ پس نمي‌توان او را با چشم مشاهده کرد. قرآن کريم مي‌فرمايد: حضرت موسي7 از طرف قوم خود به خدا عرضه داشت:

(رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ)[740]؛ «پروردگارا! خودت را بر من بنماي»

در جواب آمد: (لَنْ تَرَانِي يا موسي)[741]؛ «[هرگز] مرا نخواهي ديد»

در اين آيه‌ شريفه به طور صريح مي‌فرمايد: «هرگز با چشم مرا نخواهي ديد.» آنگاه در ادامه‌ آيه يک شاهد عيني ذکر مي‌کند که اگر اين کوه با عظمت بتواند هنگام تجلي خدا، در جاي خودش مستقر بماند، تو نيز مرا خواهي ديد. اما آن کوه با همه عظمت خود، به هنگام تجلي خداوند، متلاشي شد؛ حال چگونه انسان مي‌تواند در موقع تجلي خداوند، زنده بماند؛ تا بعد از آن خدا را مشاهده کند.

آري، انسان ظرفيت لازم براي تحمل تجلي عظيم الهي را ندارد. مثل لامپ معمولي که نمي‌تواند برق فشار قوي را تحمل کند. اما آفريدگارعالم چون دوست دارد که انسان خداي خود را حضوراً درک نمايد؛ امکانات لازم براي اين درک را فراهم نموده است و چنان‌چه بيان شد اين شناخت، از شناخت با چشم بالاتر و کامل‌تر است.

استاد شهيد مطهري مي‌نويسد: شيعه معتقد است که خداوند با چشم، هرگز ديده نمي‌شود، نه در دنيا و نه در آخرت، اما حد اعلاي ايمان هم يقين فکري و ذهني نيست. زيرا يقين فکري «علم اليقين» است؛ و بالاتر از يقين فکري، يقين قلبي است که «عين اليقين» است. «عين اليقين» يعني شهود خداوند با قلب نه با چشم...

از حضرت علي7 سوال شد آيا خداوند را ديده‌اي؟ فرمود: خدايي را که نديده باشم عبادت نکرده‌ام، چشم‌ها او را نمي‌بيند اما دل‌ها او را مشاهده مي‌کند[742].

از برخي ائمه: سوال شد: آيا پيامبر اکرم9 در معراج، خدا را ديد؟ فرمودند: با چشم نه، ولي با دل آري[743] - [744].

پاسخ بخش دوم پرسش:

از جمله قوانين که عقل به آن حکم مي‌کند؛ قانون علت و معلول است. مفاد آن عبارت است از هر شيي براي بوجودآمدن، نياز به علتي دارد که قبلاً موجود بوده است. حال اين سوال طرح مي‌شود که: «خداوند چگونه به وجود آمده است؟»

پاسخ: در قانوني که ذکر شد صحبت از موجوداتي است که دو حالت دارند: 1. حالت قبل از وجود 2. حالت بعد از وجود. که وقتي بخواهند از حالت اول به حالت دوم بيايند؛ قانون بالا، آن را نيازمند به علت مي‌داند. اصطلاحاً به چنين موجوداتي که اين دو حالت را دارند؛ «ممکن الوجود» گفته مي‌شود. حال فرض کنيم موجودي را که هميشه موجود بوده است که اصطلاحاً به آن «ازلي» و «قديم» مي‌گويند در اين صورت چون اين موجود، براي بوجود آمدن نياز به علتي ندارد چرا که هميشه موجود بوده است. بنابراين قاعده‌ مذکور شامل اين موجود نخواهد بود. چون اين قاعده شامل موجودات «ممکن» است البته بايد توجه نمود که عقل يک قانون ديگر هم دارد و آن اين که: در اين جهان بزرگ که همه‌ موجودات «ممکن» هستند به ناچار بايد از اول موجودي باشد که بقيه را به وجود آورده و خود آن موجود احتياج به آفريدگار نداشته باشد بلکه هميشه موجود بوده و وجودش از خودش است زيرا اگر اين موجود اول نيز، وجودش از ديگري باشد، پس چگونه اين همه موجود پديد آمده‌اند و منبع اصلي وجود کجاست؟

مثال: وقتي آفتاب طلوع مي‌کند تمام اشياء ديده مي‌شوند. اين اشياء با نور خورشيد ديده مي‌شوند. اما نور خورشيد از خودش است يعني از اول نوراني آفريده شده است. آفريدگار عالم نيز از اول موجود بوده است و بوجود آوردن موجودات ديگر توسط او آغاز شده و استمرار پيدا کرده است.

به بيان ديگر اگر تمام موجودات عالم «ممکن‌ الوجود» باشند، و موجود «واجب الوجود» نباشد؛ از اول هيچ موجودي به وجود نمي‌آمد چون همه‌ موجودات، وجودشان از غير است و از اول موجودي نبوده که وجودش از ديگري نباشد و موجودات ديگر را بوجود آورد و حال آنکه ما شاهد جهاني بسيار بزرگ با تمام پديده‌هايش هستيم. آري معلول (جهان) بدون علت محال است.

اين مطلب در قرآن‌کريم نيز مورد اشاره قرارگرفته است، آن‌جا که مي‌فرمايد: (يَا أَيُّهَا ‌النَّاسُ أَنتُمُ‌ الْفُقَرَاءُ إِلَي اللَّهِ)[745]؛ «اي مردم! شما به خدا نيازمنديد».

توضيح: همه‌ انسان‌ها سر تا پا نياز و فقر هستند و همه محتاج کسي هستند که خودش فقير نيست بلکه غني و بي‌نياز است و احتياجي به ديگري ندارد و آن موجود بي‌نياز خداي متعال مي‌باشد.

 
علت فساد زياد و بدحجابي چيست؟ و چرا امر به معروف و نهي از منکر در مورد آنان تاثير ندارد؟

پاسخ:

«حجاب» يا پوشش اسلامي يكي از دستورات و احكام شرعي و از ضروريات دين اسلام مي‌باشد كه در قرآن و روايات اسلامي بر واجب بودن آن تصريح شده است و اين موضوع بسيار مهم بايد از زاويه‌هاي مختلف مورد بررسي قرار گيرد چراكه وظيفه خانم‌ها بسيار مهم و حساس است، همان طور كه وظيفه‌ آقايان هم در اين مورد مهم مي‌باشد.

خداوند متعال نخست به مردان و در آيه بعد به زنان مسلمان فرمان مي‌دهد كه از چشم چراني پرهيز كنيد و در رعايت پوشش بدن از نامحرم كوشا باشيد: (قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَيَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِكَ أَزْكَي‏ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَايَصْنَعُونَ؛ وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلاَيُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا مَاظَهَرَ مِنْهَا...)[746]؛ «(اي پيامبر) به مردان مؤمن بگو: «چشم‏هايشان را (از نگاه حرام) فرو كاهند، و دامانشان را (در امور جنسي) حفظ كنند.» كه اين براي آنان [پاك كننده‏تر و] رشد آورتر است؛ [چرا] كه خدا به آن‌چه با زيركي انجام مي‏دهند آگاه است. و به زنان مؤمن بگو: «چشمانشان را (از نگاه حرام) فروكاهند؛ و دامان (عفت)شان را حفظ كنند؛ و زيورشان را آشكار ننمايند، جز آن‌چه را كه از آن‌ها ظاهر است؛ و بايد روسري‏هايشان را بر گريبان‏هايشان (فرو) اندازند، و زيورشان را آشكار ننمايند جز براي شوهرانشان، يا پدرانشان، يا پدران شوهرانشان، يا پسرانشان، يا پسران شوهرانشان، يا برادرانشان، يا پسران برادرانشان، يا پسران خواهرانشان، يا زنان (هم كيش)شان، يا آن‌چه (از كنيزان) مالك شده‏اند، يا مردان (خدمتكار) تابع (خانواده) كه (از زنان) بي نيازند، يا كودكاني كه بر امور جنسي زنان آگاه نشده‏اند؛ و پاهايشان را (به زمين) نزنند تا آن‌چه از زيورشان پنهان مي‏دارند، معلوم گردد؛ و اي مؤمنان! همگي به سوي خدا بازگرديد باشد كه شما رستگار (و پيروز) شويد».

با توجه به اين‌كه در اين آيات و آيات 33، 59 و 60 سوره‌ احزاب به صراحت بر حجاب و پوشش اسلامي و آثار آن اشاره شده است، روشن مي‌شود که اسلام بر رعايت بهداشت فردي، اجتماعي و تميزبودن و پوشيدن لباس‌هاي تمييز و زيبا و آراستگي ظاهري تاکيد دارد. اما آن‌چه در اسلام و شرع مقدس ممنوع شده است «خودنمايي» و تحريک به وسيله‌ آشکار ساختن زينت در برابر نامحرم مي‌باشد. (وَلاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَي)[747] و (وَلاَ يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ مَا يُخْفِينَ مِن زِينَتِهِنَّ)[748]‏؛ «و همانند خودآرايي (دوران) جاهليت نخستين، (بازيورها) خودنمايي نكنيد؛» «و پاهايشان را (به زمين) نزنند تا آن‌چه از زيورشان پنهان مي‏دارند، معلوم گردد».

بعضي از زنان عرب خلخال به پا مي‌کردند و براي اين‌كه به ديگران نشان دهند که خلخال قيمتي دارند پاي خود را محکم به زمين مي‌زدند. آيه آنان را از اين کار نهي مي‌کند از اين آيه مي‌توان فهميد که هرچيزي که موجب جلب‌توجه مردان مي‌گردد مانند استعمال عطرهاي تند و آرايش‌هاي جلب نظر کننده... ممنوع مي‌باشد و به طور کلي زن در معاشرت نبايد کاري کند که موجب تحريک و برانگيختن شهوت و جلب توجه مردان نامحرم شود.

آيه ديگري که به «حجاب» به صورت صريح اشاره کرده سوره احزاب 33 و در ضمن به فلسفه آن نيز اشاره دارد و جهت اطلاع بيشتر مي‌توان به تفاسير ذيل آيات حجاب مراجعه کرد.

فلسفه حجاب

با توجه به آيات و روايات، حجاب از ضروريات اسلام مي‌باشد، ولي اين سوال مطرح است که حجاب چه تاثيري براي فرد و جامعه دارد؟ در جواب به چند مورد از موارد تأثير حجاب به طور مختصر اشاره مي‌كنيم:

1. با توجه به آيه‌ (ذلِكَ أَدْنَي‏ أَن يُعْرَفْنَ) اي پيامبر! به همسرانت و دخترانت و زنان مؤمنان بگو: «از پوشش‏هاي بلند (چادر مانند) شان به خودشان نزديك كنند، اين [كار] براي اين‌كه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند نزديك‏تر است؛ و خدا بسيار آمرزنده مهرورز است.

اين حقيقت جاوداني ثابت مي‌شود که زن مسلمان بايد آنچنان در ميان مردم رفت و آمد کند که علائم عفاف، وقار، سنگيني و پاکي از او هويدا باشد و مردم او را با اين صفت بشناسند و از زنان هرزه و کنيزان بدکار متمايز گردد تا مردان بيمار دل از آن‌ها مايوس شوند چون مردان هوس باز معمولاً متعرض زنان جلف و سبک و بدحجاب مي‌شوند حرکات و سکنات انسان گاهي زباندار است و گاهي وضع لباس، راه رفتن، سخن گفتن زن معنادار است، گاهي لباس بيان‌گر شخصيت افراد مي‌باشد و با زبان بي‌زباني مي‌گويد دست از حريم من کوتاه کنيد و بالعکس. حجاب و پوشش نه تنها بيانگر شخصيت انسان است گاهي روي شخصيت انسان اثر مي‌گذارد و پوشش کامل در مسير تکامل انسان نقش موثري دارد.

2. حجاب يعني محفوظ ماندن از خطرات فراوان، از اين رو حجاب محدوديت‌ نيست بلکه مصونيت است، حجاب يعني محدودکردن کامجويي‌هاي جنسي به محيط خانواده و همسران مشروع، حجاب يعني روابط سالم انساني و اجتماعي و ايجاد محيط امن براي همگان و فراهم شدن زمينه‌هاي رشد استعدادها و فعاليتهاي اقتصادي. با اين کار «بهداشت رواني» جامعه و فرد تامين مي‌گردد و سبب تحکيم روابط خانوادگي و برقراري صميمت کامل بين دو زوج مي‌شود. علت جدايي خانواده و فساد اخلاقي و همچنين کم شدن اشتياق جوانان به ازدواج همين مسئله بدحجابي مي‌باشد.

3. مرد به طور قطع از نظر جسماني بر زن برتري دارد، و زن از جهت عاطفي و احساسات قلبي هميشه بر مرد برتري خود را ثابت کرده است. حريم نگه داشتن زن ميان خود و مرد نامحرم يکي از وسايل مرموزي است که زن براي حفظ مقام و موقعيت خود در برابر مرد از آن استفاده مي‌کند و همين امر سبب آرامش رواني براي زن مي‌باشد حجاب باعث حفظ زيبايي‌هاي زن مي‌شود.

در كلام زيبايي كه از حضرت علي7 حكايت شده، اين طور آمده است: «صيانه المراة انعم لحالها وادوم لجمالها[749]؛ پوشيدگي زن (با توجه به موقعيت روحي و جسمي‌اش) براي او بهتر است و زيبايي‌اش را پايدار مي‌سازد».

نکته

دستور حجاب نه فقط براي زن‌ها بلكه براي مردها هم مي‌باشد، اما اين‌که در اين آيات دستور به پوشش را مخصوص به خانم‌ها بر مي‌شمارد به علت ميل به «خودنمايي» و خودآرايي است که بيشتر در خانمهاست و آن‌ها هستند که از مردان دلربايي مي‌کنند و به واسطه طبيعت خاص و جذاب خود مردان را اسير و گرفتار علاقه خود مي‌کنند لذا تبرج و آشکارکردن زينت مخصوص خانم‌ها است و دستور به پوشش هم مخصوص خانم‌هاست.

عوامل بدحجابي

به نظر مي‌رسد بخش قابل توجهي از افراد جامعه حجاب را رعايت مي‌کنند و فساد اخلاقي ندارند و عده‌ي کمي هم‌كه نسبت به حجاب بي‌توجه هستند عواملي دارد که ما به چند عامل آن اشاره مي‌کنيم:

1. ضعف ايمان و اعتقاد به خدا که نتيجه آن مقيد نبودن به دستورات شريعت مي‌باشد.

2. نامناسب بودن شرايط خانوادگي و محيط نامناسب تحصيل که در آن رشد و پرورش پيدا کرده‌اند.

3. زنان، شناخت صحيحي از مردان و غريزه‌ جنسي آن‌ها ندارد و نمي‌دانند که کوچک‌ترين حرکت آن‌ها و نمايان بودن بدن آن‌ها مي‌تواند عامل محرک براي جنس مخالف باشد.

4. عدم آگاهي از اين‌که حجاب از ضروريات اسلام است و احکام آن را بخوبي نمي‌دانند بي‌توجهي و عدم آگاهي نسبت به آثار مخرب و غيرقابل جبران پديده بد حجابي مي‌باشد. رعايت کردن ارزش‌هاي اخلاقي، غيرت، حياء از عوامل مهم پديده بدحجابي مي‌باشد و بالاخره اين پديده ريشه در تهاجم فرهنگ غرب سرمايه‌دار عليه دنياي اسلام دارد. غرب براي استثمار جوامع اسلامي و استيلاي قدرت خود و جهت منافع خود يکي از ابزار آن فرهنگ برهنگي براي خانم‌ها و دعوت مردان به مسايل جنسي و شهوت پرستي که هم مانع رشد و شکوفايي استعدادهاي آن‌ها مي‌شود و هم سبب فروش کالاي غربي مي‌شود.

امر به معروف و نهي از منکر

بي‌شک يکي از دستورات مهم و مؤثر در برخورد با گناه و مفاسد اخلاقي امر به معروف و نهي از منکر مي‌باشد که از احکام مسلمانان مي‌باشد که بايد بدون هراس از ملامت ديگران و سختي کار انسان انجام بدهد ولي بايد نگاه افراد جامعه را نسبت به اين فريضه اصلاح کرد و فرهنگ‌سازي شود. اين عمل مخصوص عده‌اي خاص در زماني محدود يا مکاني مشخص نيست بلکه براي هرکس و در همه‌جا مي‌باشد. به عنوان مثال به مشکل اعتياد به سيگار که وجود دارد دقت کنيم مي‌بينيم با فرهنگ‌سازي و کار همگاني تمام افراد جامعه با تمام ابزار اطلاع‌رساني و فرهنگ‌سازي محيطي را به وجود آورده‌اند که امروز يک فرد سيگاري براي کشيدن سيگار در هيچ محيطي حتي خانواده‌ شخصي خود احساس امنيت نمي‌کند و همه به خود اجازه مي‌دهند به او اعتراض کنند و او هيچ جوابي ندارد اين کار منع نه تنها دخالت نيست بلکه نوعي نظارت اجتماعي براي امنيت بيشتر مي‌باشد حال پديده بدحجابي و فساد اخلاقي به مراتب خطرناک‌تر و بدتر است از اعتياد به سيگار اگر فرهنگ‌سازي شد و توسط مراکز آموزشي، قضايي، رسانه‌هاي ملي و اطلاع‌رساني صحيح فرد بدحجاب احساس ناامني ‌کند مطمئناً قابل کنترل است به نظر مي‌رسد اگر همه افراد جامعه شناسان، روان‌شناسان، عالمان ديني، اصحاب رسانه و شوراي فرهنگي و قضايي و همه افراد جامعه بدون شتاب با کار علمي و دقيق حرکت درستي را در جهت پوشش اسلامي بردارند مي‌توان در مقايسه اين پديده اجتماعي جامعه ملي را تضمين و کنترل کرد.

 
لباس فعلي‌روحانيت از چه‌زماني مرسوم شده‌آيا روايت خاصي داريم؟

پاسخ:

مقدمه

گاهي ميان دو مفهوم چنان پيوند محكمي در ذهن ما برقرار مي‌شود كه با ورود يكي از آن‌ها به فضاي ذهن، ديگري نيز بلافاصله حضور مي‌يابد. اين عملكرد ذهن را تداعي معاني گويند. لذا انسان از اين ويژگي ذهني استفاده كرد و با قراردادهاي خاص يا عام از نشانه‌هاي ساده‌اي براي احضار معاني به ذهن بهره برد. اين نشانه‌هاي قراردادي (نماد، سمبل، شعار و مظهر) نام دارند. مثلاً پرچم نماد يك كشور و مليت است...

نماد آينه‌‌ تمام نماي معنا است و اين ارتباط شديد ميان نماد و معنا هنگامي در ذهن ايجاد مي‌شود كه اولاً شخص از وضع نماد براي معنا آگاهي داشته باشد ثانياً مكرر اين پيوند را ديده باشد. در نتيجه هرچه اين مشاهده بيشتر باشد، ارتباط ميان نماد و معنا بيشتر مي‌شود. به حدي كه گويا نماد معنا و معنا نماد است و پوشيده نيست كه نماد فوايد و ثمراتي دارد از جمله اين‌كه پيامي را توسط نماد انتقال مي‌دهيم و توجه فراواني را جلب مي‌كنيم، اثري مي‌پذيريم، باطن خود را مي‌نمايانيم، حضور و حيات انديشه‌اي را پاس داشته و موجوديت آن را اعلام مي‌كنيم[750]. با توجه به اين مقدمه به اهميت جايگاه لباس روحانيت به عنوان يك نماد براي تبليغ دين و مكتب اهل بيت: بيشتر پي مي‌بريم.

يكي از وجوه امتياز انسان بر حيوانات لباس اوست. بررسي كتاب‌هاي تاريخ به سهولت بر ما آشكار مي‌كند كه درگذشته حيات بشر اصناف مختلف اجتماعي از جمله روحانيون، علما، فقها، قاضيان و خطيبان در فرقه‌هاي مختلف و اديان گوناگون لباس‌هاي متفاوت داشته‌اند. فيلسوفان و اهل حكمت لباس ويژه‌اي داشتند كه به جامه بخارايي شهرت داشت ولي ميان فقيهان و محدثان مرسوم نبود. سخنوران و واعظان نيز به هيأت ويژه‌اي كلاه خمره‌اي بر سر مي‌نهادند و دستار مي‌بستند[751].

اطلاعاتي كه درباره‌ علماي عصر ساماني در منابع و مآخذ درج شده است قدري بيشتر و واضح‌تر است. ابوالمظفر محمد بن ابراهيم برغشي، وزير سامانيان بعدها كه از كار كناره گرفت و به كسب علم و معرفت پرداخت، دراعة سپيدي به تن مي‌كرد. در زمستان دراعه را بر روي ديگر لباس‌هايش مي‌پوشيد و سپس عمامه را بر سر خود مي‌نهاد. اين لباس بسياري از علما و فقها به ويژه در شهرهاي خراسان بود[752]. نقاشي‌ها و تصاوير به جاي مانده از روزگار گذشته نيز گويايي از اختلاف لباس اقشار مختلف ارائه مي‌دهد. ابن‌سينا دانشمند نامدار قرن چهارم و پنجم نيز به سبك رايج ميان فقها لباس روحانيت مي‌پوشيد و تحت‌الحنك مي‌پوشيد[753].

لباس روحانيت يك نماد است. نمادي از يك صنف و نشاني از يك نهاد كه رسالتي بزرگ بر دوش دارد. اين نماد وابسته به يك ايده و رسالت و فرهنگ مي‌باشد كه با آغاز تاريخ انسان شروع شده و به سابقة همة پيامبران الهي ديرينه دارد. اگر هم از لباس روحانيت به عنوان لباس پيامبر اكرم9، امام صادق7 ياد مي‌شود به اين معنا نيست كه رسول اكرم9 و امام صادق7 همين عمامه و عبا و قبا را به سبك امروزين آن در برداشته‌اند. اين سخن بيان وابستگي اين نماد به اسلام و تشيع و پيوند آن با نبوت و امامت است و به همين دليل بزرگداشت اين لباس لازم است. پس مشخص مي‌شود كه علت اصرار بر پوشيدن اين لباس فوايدي است كه در آن نهفته است. كه به اختصار به آن فوائد اشاره مي‌كنيم:

1. اعلام آمادگي براي خدمات اجتماعي و پاسخ به پرسش‌هاي ديني.

2. تداعي و تذكر ارزشها براي صاحب لباس.

3. تداعي و تذكر ارزشها براي ديگران (حضور روحاني در ميان جمع مساوي با كارواني از مفاهيم ديني).

علامه حسن‌زاده آملي فرمودند: در ايام كشف حجاب رضاخان كه پوشيدن لباس بلند جز براي عده‌اي از علماي بزرگ و مجتهدان با سابقه ممنوع اعلام شده بود و مأموران دولت رضاخان لباس روحانيت را به زور از تن طالبان علوم دين در مي‌آوردند يكي از علماي بزرگ، خود را موظف كرده بود كه روزانه يكي دو ساعت در بازار شهر حضور يابد و قدم بزند. ايشان مي‌فرمودند مي‌خواهم با اين عمل از فراموش شدن دين و روحانيت جلوگيري كنم.

4. اعلام حضور انديشة اصيل ديني.

5. تصريح به آرمان‌ها.

6. جمعيت فراوان طلبه و القاي ناخودآگاه حقانيت اين مسير و اهميت دين.

7. تبليغ غيرمستقيم.

8. بهره‌هاي معنوي و عنايات ويژه كه همة اين امور در ساية پوشيدن لباس روحانيت است.

9. نيكوبودن عمامه و عبا: از جمله روايات اين‌كه از پيامبر9 حكايت شده كه فرمود: امت من تا آنگاه كه عمامه بر روي عرقچين مي‌پوشد بر فطرت (و اصالت ديني‌اش) باقي است[754]. در جايي ديگر حكايت شده كه مي‌فرمايند دو ركعت نماز با عمامه از چهار ركعت بدون عمامه بهتر است[755]. همچنين نقل شده كه فرمودند: «اما العمامة فسلطان الله: عمامه نشانه سلطنت خداوند است»[756]. در روايتي ديگر داريم که فرشتگان مأمور ياري مسلمين را با عمامه توصيف کرده است. در جاي ديگر به عمامه با عنوان تاج فرشتگان اشاره شده است[757]. در کل هيأت عمومي اين لباس در همان نگاه اول زيبايي همراه با سنگيني و عظمت و قداست را مي‌نماياند و نوعي دلالت نمادين بر مقام بندگي است.

11. عمامه‌گذاري در سنت پيامبر9: سيره ائمه اطهار: نيز بر حفظ و نگهداري اين لباس که نماد آن عمامه است بوده چند روايت را از کتب حديث نقل مي‌کنيم.

1. تاثيرگذاري در روز غدير

امام علي7 فرمود: روز غديرخم پيامبر خدا مرا با عمامه‌اي سياه که دنبالة آن روي شانه‌ام قرار داشت معمّم کرد[758].

روز غديرخم، پيامبر خدا به دنبال علي7 فرستاد و او را معمم کرد و سر عمامه را از پشتش آويخت[759].

امام زين‌العابدين7 فرمود: پيامبر خدا با عمامة سحاب خود علي بن ابي‌طالب7 را معمم کرد و آن را از جلو و پشت سر فروهشت، سپس گفت: رو کن پس رو کرد و سپس گفت پشت کن او برگشت پس گفت فرشتگان، اين‌گونه نزد من آمدند و سپس گفت هرکه من مولاي اويم، علي مولاي اوست.[760]...

2. در جريان نماز عيد امام هشتم علي بن موسي الرضا7

در کتب حديثي آمده که وقتي مأمون امام رضا7 را با اصرار زياد مجبور به خواندن نماز عيد مي‌کند امام7 اقامة نماز را مشروط به اقامة سنت رسول خدا و اميرالمؤمنين علي7 مي‌کند. سپس روز عيد غسل کرد و عمامه سفيد گذاشت در حديث چنين نقل شده: فلما طلعت الشمس قام7 فاغتسل وتعمّم بعمامة بيضاء[761]. که از اين روايت به خوبي فهميده مي‌شود که عمامه گذاشتن از سنت رسول‌اکرم و ائمه معصومين بوده است. همچنين روايات زيادي وجود دارد که از عمّامه تعبير به مروَت، زياد کننده حلم، تاج ملائکه تاج کرامت و عزت و غيره شده است[762].

البته عمامه لباس شهرت نيز نيست زيرا هرگونه لباس و نيز آرايش و رفتاري که موجب انگشت‌نما شدن آدمي در ميان ديگران و جلب توجه آن‌ها گردد لباس شهرت ناميده مي‌شود و از نظر شرع ممنوع است. همچنين پيروي از شيوه‌هاي متعارف و عدم مخالفت با رويه و روند معمول ميان مردم و خود را متفاوت از ديگران نشان ندادن، در شرايط عادي توصيه شده است[763]. حال مي‌بينيم كه لباس روحانيت نظير لباس نظاميان، پرستاران، كارگران، ورزشكاران نمادي كاملاً شناخته شده و موجه براي يك گروه اجتماعي است گروهي كه وجود آن در جامعه ضروري، و جايگاه و رسالت آن بسيار پراهميت است. پس اين لباس خلاف عرف نيست و لباس يك عرف خاص اجتماعي است و به دليل مصالح فراواني كه در آن قرار دارد بايد حفظ شود. بله اگر كسي رنگ زننده‌اي براي عبا و عمامه و كفش خود انتخاب كند لباس شهرت پوشيده است و اگر از پارچة فوق العاده گران قيمت باشد به حدي كه از انواع متعارف بين مردم فاصلة زياد داشته باشد و در نگاه اول چشم‌ها را خيره كند پوشيدن آن عنوان لباس شهرت را دارد و ممنوع است. ولي پوشيدن لباس ويژة هر يك از اصناف در بين مردم غريب و غيرعادي نيست[764].

 
آيا مي‌توان خدا را ديد و آيا فضانوردان خدا را ديده‌اند؟

پاسخ:

از جمله وسايل ادراكي كه خداوند در وجود انسان نهاده است؛ حواس پنج‌گانه مي‌باشد كه يكي از اين حواس قوه‌ بينايي است.

هركدام از اين حواس، ادراك خاص خود را دارد. به عنوان مثال قوه‌ بينايي انسان برخي از اشيا «مادي» را در شرايط خاصي مثل نور كافي، فاصله‌ مناسب مكاني و زماني، نبودن مانع و... ؛ مي‌تواند مشاهده كند. بنابراين موجودات «غيرمادي» و موجوداتي كه شرايط ويژه‌ ديدن را ندارند؛ با چشم قابل ديدن نيستند. مثلاً صداها، بوها و عقل انسان را نمي‌توان با چشم مشاهده نمود.

خداوند متعال موجودي است كه نه جسم است و نه صفات جسماني دارد تا بتوان او را با حواس ظاهري درك نمود مثلاً مكان ندارد تا بتوانيم با نزديك شدن، او را مشاهده كنيم اگر چه به اعماق زمين يا به اوج آسمان‌ها سفر كنيم[765]. خداوند در پاسخ حضرت موسي7 که از طرف قوم خود تقاضاي ديدن خدا را مطرح کرد؛ مي‌فرمايد:

(وَلَمَّا جَاءَ مُوسَي‏ لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَنْ تَرَانِي وَلكِنِ انْظُرْ إِلَي الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمّا تَجَلّي‏ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكّاً وَخَرَّ مُوسي‏ صَعِقاً فَلَمّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ)[766]؛ «و هنگامي كه موسي به ميعادگاه ما آمد، و پروردگارش با او سخن گفت، عرض كرد: «پروردگارا! خودت را بر من بنماي، [تا] بر تو بنگرم.» (خدا) گفت: «[هرگز] مرا نخواهي ديد؛ وليكن به كوه بنگر و اگر در جايش ثابت ماند، پس در آينده مرا خواهي ديد» و هنگاميكه پروردگارش بر كوه جلوه نمود، آن را همسان خاك قرار داد؛ و موسي مدهوش (به زمين) افتاد؛ و هنگامي كه به هوش آمد، گفت: «منزّهي تو (از اين‌كه با چشم ديده شوي)! به سوي تو بازگشتم؛ و من نخستين مؤمنانم».

در اين آيه‌ شريفه به طور صريح مي‌فرمايد: هرگز با چشم مرا نخواهي ديد. آنگاه در ادامه، يک شاهد عيني ذکر مي‌کند که اگر اين کوه با عظمت، به هنگام تجلّي خداوند بتواند در جاي خودش باقي بماند، تو نيز مراخواهي ديد. اما آن کوه، با همه‌ عظمت خود، به هنگام تجلي خداوند، متلاشي شد و به صورت ذره‌هاي ريزي به هوا برخاست[767]. حال انسان چگونه مي‌تواند در موقع تجلي خداوند، پابرجا بماند، تا بعد از آن خدا را مشاهده کند.

آري، انسان ظرفيت لازم براي تحمل تجلي اعظم الهي را ندارد؛ مثل يک لامپ معمولي که هرگز نمي‌تواند برق فشار قوي را تحمل کند.

اما نکته‌ مهم اين است که در وجود انسان چيزي به نام «قلب» يا «روح» قرار دارد که انسان با آن مي‌تواند خداي خود را حضوراً درک نمايد و اين نوع ادراک بسيار بالاتر و کامل‌تر از چشم است. همان‌گونه که گاهي با چشم، انساني را در حالت ترس مشاهده مي‌کنيم اما در مواقعي خود دچار حالت ترس مي‌شويم. واضح است که مشاهده‌ دوم قابل مقايسه با مشاهده‌ اولي نيست[768].

استاد شهيد مطهري مي‌نويسد:

شيعه معتقد است که خداوند با چشم، هرگز ديده نمي‌شود، نه در
دنيا و نه در آخرت، اما حد اعلاي ايمان نيز يقين فکري و ذهني نيست. زيرا يقين فکري «علم‌ اليقين» است؛ و بالاتر از يقين فکري، يقين قلبي است که «عين اليقين» است. «عين اليقين» يعني شهود خداوند با قلب نه با چشم... .

از حضرت علي7 سؤال شد آيا خداوند را ديده‌اي؟ فرمود: خدايي را که نديده باشم عبادت نمي‌کنم، چشم‌ها او را نمي‌بيند اما دل‌ها او را مشاهده مي‌کند[769]. از برخي ائمه: نيز سؤال شده است: آيا پيامبر اکرم9، در معراج خدا را ديد؟ فرمودند: با چشم نه ولي با دل آري[770]-[771].

يادآوري

مشاهده‌ قلبي براي عموم انسان‌ها در حالاتي که تمام راه‌هاي طبيعي بر آن‌ها بسته شود و به اصطلاح به حالت اضطرار برسند مثل زماني که هواپيما در حال سقوط، يا کشتي در حال غرق شدن است؛ اما عده‌اي از بندگان که به درجات بالاي ايمان رسيده‌اند؛ لازم نيست تا مضطر شوند و خداوند را با تمام وجود شهود کنند بلکه در همه‌ حالات حضور خدا را مشاهده مي‌کنند.

فضانوردان نيز از اين قاعده مستثني نيستند و نمي‌توانند خدا را با چشم سر ببينند ولي ممکن است در حالت هراسي که در فضا به آن‌ها دست داده پرده‌هاي غفلت کنار رفته و خدا را مشاهده‌ي قلبي کرده باشند و يا ...

 

 
لطفاً در مورد كتاب فرقان الحق توضيح دهيد.

˜پاسخ:

در ابتدا لازم است با كتاب «الفرقان الحق» و نويسندگان آن آشنا شويم، سپس نكاتي در مورد آن بيان نماييم.

قرآن جعلي تحت عنوان «الفرقان الحق»

The True Furqan

نويسنده: الصفي

انتشارات: نشر واين و امگا

به تازگي نسخه‌اي تحريف شده از قرآن به نام «الفرقان الحق» (The True Furqan) در كويت و بعضي كشورهاي عربي توزيع شده كه به آن قرآن قرن بيست و يكم گفته مي‌شود.

فرقان الحق به شخصي با نام الصفي الهام منسوب است كه توسط فردي به نام المهدي به انگليسي ترجمه شده است.

اين كتاب را اعراب مسيحي مقيم آمريكا با همكاري دو شركت انتشاراتي آمريكايي به نام Wine press و Omega منتشر كرده‌اند.

اين كتاب شامل 77 سوره از جمله سوره‌هايي به نام الفاتحه، الجنه، الانجيل والخاتمه است و بسياري از عقايد اسلامي در آن مردود شمرده شده و يا وارونه جلوه داده شده است.

اين به اصطلاح قرآن 366 صفحه‌اي كه به زبان‌هاي انگليسي و عربي چاپ و منتشر شده است، در هر صفحه متن عربي و ترجمه انگليسي آن در مقابل هم قرار دارند و به قيمت حدود 20 دلار عرضه مي‌گردد. نسخه‌هاي زيادي از اين قرآن تحريف شده در مدارس خصوصي كويت، به طور رايگان در دسترس دانش آموزان قرار گرفته است.

در اين كتاب به جاي آيه «بسم الله الرحمن‌ الرحيم» در ابتداي هر سوره عبارت «بسم الآب الكلمه الروح» (به نام پدر، كلمه، روح) آمده كه شامل عقايد مسيحيان در مورد تثليت است.

در مقدمه اين كتاب آمده است:

صلح، رحمت و مرحمت از طرف خداوند براي امت عرب و همه جهان اسلام. در فطرت هر انسان به طور عميقي تمايل به ايمان واقعي، صلح دروني، آزادي معنوي و زندگي ابدي وجود دارد ما با توكل به خداوند حي معتقديم كه اين تمايلات فطري به نحوي در اين كتاب جلوه‌گر شده است. خالق انسانيت به همه انسان‌هاي جهان بدون توجه به نژاد، رنگ، مليت، زبان و يا مذهب اين مواهب را هديه كرده است. خداوند متعال مواظب روح همه‌ انسان‌هاي اين كره خاكي مي‌باشد.

سابقه تاريخي

در طول چهارده قرن بعد از ظهور اسلام، همواره قرآن به عنوان معجزه ابدي پيامبراكرم9 مورد هجوم فكري و تبليغاتي دشمنان اسلام قرار داشته است ولي اصالت و جامعيت اين كتاب الهي مانع از تحريف و تبديل آن شده است.

حركت و اقدام اخير مسيحيان افراطي (با كمك صهيونيست‌ها) در همين روند صورت گرفته است. المهدي يكي از اعضاي كميته اجرايي اين پروژه (Omega 2001) گفته است:

ما معتقديم كه دوستان مسلمان ما كه در حدود يك ميليارد نفر در 39 كشور زندگي مي‌كنند به حقيقت و واقعيت پيام انجيل دست پيدا نكرده‌اند. وي سپس اضافه كرده است: هدف از انتشار اين قرآن (فرقان حقيقي) به عنوان وسيله‌اي براي تنصير و تبشير ملل مسلمان است چون تا به حال ابزار مناسبي براي دستيابي به افكار مسلمانان پيدا نكرده‌ايم. اين كتاب نه تنها پيام انجيل را به زبان كلاسيك عربي ارايه مي‌دهد بلكه درصدد است باعث حضور مسيح در ميان مسلمانان براي پاسخ به 1400 سال مقابله ديرينه قرآن با مسيحيت باشد.

در ماه آوريل تعدادي از نسخه‌هاي اين كتاب به سفارتخانه‌هاي كشورهاي اسلامي در پاريس و سپس به نشريات و خبرگزاري‌هاي مستقر در لندن ارسال گرديده است. نسخه‌هايي از آن براي نشريات عربي، انگليسي و عبري زبان مستقر در بيت‌المقدس و سپس براي نشريات عربي زبان در لندن فرستاده شده است.

عكس‌العمل‌ها

مسلمانان چاپ اين قرآن جعلي را نقشه دولت آمريكا دانسته ولي ناشران كتاب مدعي هستند كه آن‌ها يك گروه تنصيري پروتستان آمريكايي مي‌باشند. شيخ عكرمه صبري امام جماعت مسجدالاقصي و مفتي اعظم بيت المقدس آمريكا را متهم كرد كه مسلمانان را وادار به دست برداشتن از قرآن واقعي و پذيرش فرقان‌الحق نموده است. مصطفي بكري سردبير روزنامه عربي زبان الاسبوع چاپ مصر (مورخ دسامبر 2004) اظهار داشته است كه نخستين نسخه اين كتاب به طور مخفيانه در آمريكا و اسراييل چاپ شده است و با مشاركت عناصر اسراييلي و به دستور جورج بوش تهيه گرديده است.

دكتر انيس شوروش مترجم انگليسي فرقان الحق تهيه اين كتاب را كه از سال 1999 آغاز شده است وسيله‌اي براي تنصير مسلمانان توسط گروه‌هاي متعصب انجيلي آمريكا مي‌داند.

قرآن معجزه ابدي پيامبر اعظم9 ويژگي‌هاي فراواني دارد كه اصالت و جامعيت اين كتاب الهي را بيان مي‌كند از ويژگي‌هاي آيات قرآن كه به آن‌ها اشاره شده است «تحريف‌ناپذيري» و «تحدي قرآن» است. با توجه به محتواي آياتي كه به اين دو ويژگي قرآن مي‌پردازند مي‌توان به پاسخ جالبي رسيد.

الف. تحريف ناپذيري قرآن: (تحدي و مبارزه طلبي)

قرآن كريم در دو آيه‌:

(إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ)[772]؛ (در حقيقت ما خود، آگاه كننده (= قرآن) را فرو فرستاديم، و قطعاً ما پاسداران آن هستيم).

(إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالذِّكْرِ لَمَّا جَاءَهُمْ وَإِنَّهُ لَكِتَابٌ عَزِيزٌ لاَيَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَلاَمِنْ خَلْفِهِ تَنزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ)[773]؛ (در حقيقت كساني كه به آگاه كننده [= قرآن‏] هنگامي كه به سراغشان آمد كفر ورزيدند (برما مخفي نمي‏مانند)؛ درحالي كه قطعاً آن (قرآن) كتابي شكست‏ناپذير است. كه باطل از پيش روي آن و پشت سرش به سراغ آن نمي‏آيد؛ (زيرا اين) فرو فرستاده‏اي از جانب (خداي) فرزانه ستوده است).

از مصونيت خويش سخن گفته است و با جملاتي اطمينان بخش و سرشار از تاکيد و تصريح اين ويژگي را اعلام کرده است.

بنابراين وقوع تغيير و تبديل چه در جهت افزايش و يا کاهش و يا جابه‌جا نمودن آيات (تحريف بالزياده، تحريف بالنقيصه، تحريف بالترتيب) چيزي غيرقرآن و باطل است و نفي باطل در آيه دوم نفي هرگونه تحريف و تبديل در قرآن است؛ و تصريح به اين نکته است که قرآن پيوسته از گزند حوادث مصون بوده است؛ و براي هميشه نيز از پيشامدهاي ناگوار در امان خواهد بود و چيزهاي باطل در هر شکلي بر قرآن عارض نخواهد شد تا به اعتبار و اصالت قرآن خدشه‌اي وارد شود.

در آيه‌ شريفه‌ نخست نيز خداوند خود وعده‌ حفاظت از قرآن داده است و خداوند از وعده‌هايي که مي‌دهد هرگز تخلف نمي‌ورزد[774].

ب. مانندناپذيري قرآن: (تحدي و مبارزه طلبي)

خداي متعال در سوره‌ اسراء آيه 88 مي‌فرمايد:

(قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَي‏ أَن يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَيَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً)؛ (بگو: «اگر انسان[ها] و جن[ها] جمع شوند، بر اين‌كه همانند اين قرآن را بياورند، مانند آن را نخواهند آورد؛ و اگر چه برخي آنان، پشتيبان برخي [ديگر] باشند).

بنابراين هرآنچه از سوي معاندان و معارضان قرآن آورده شود و همطراز قرآن تلقي گردد محکوم خواهد شد. تاريخ نيز تلاش‌هاي برخي معاندان قرآن را ذکر کرده است که به مقابله و معارضه‌ با قرآن برخاستند و در مقابل برخي آيات قرآن، جملاتي خود ساخته بر پايه‌ افکار و عقايد باطل خود، عرضه نمودند اما سرانجامي ‌جز فضاحت و رسوايي براي معارضه کنندگان در پي‌نداشت و براي هميشه به بايگاني تاريخ سپرده شد که البته مايه‌ شگفتي و عبرت است[775].

کتاب «فرقان الحق» چيزي غير از قرآن و باطل است و طبق آيه‌ قرآن، باطل به قرآن راه ندارد و اينکه مسيحيان با استفاده از سبک قرآن مجيد احکام تحريف شده مسيحيت را در قالب آيات و سور بيان کرده‌اند و به گمان خود از اين طريق قرآن جديدي آورده‌اند خدشه‌اي به اصالت و اعتبار قرآن وارد نمي‌شود چون نوعي تقليد از قرآن است. بلکه موجبات رسوايي و فضاحت خود را فراهم کرده‌اند؛ و فطرت پاک انساني هنگام انتخاب، قرآن را که به فطرت نزديک‌تر است مي‌پسندند و «قرآن الحق» را رد خواهد کرد و مسلمانان معتقد به قرآن، هيچگاه دست از قرآن برنمي‌دارند تا به غير قرآن پناه ببرند.

اما از طرفي در هر عصر و زماني در مقابل اين وقايع، مسلمانان نيز نبايد از وظايفي را که به عهده‌ آن‌هاست کوتاهي کنند و لازم است در مقابل دسيسه‌هاي دشمنان هوشياري ورزند و با اطلاع رساني مناسب توطئه‌ها را افشا کنند.

و از طرف ديگر در متون ديني براي باطل و حق ويژگي‌هايي برشمرده شده که براي ما راهگشاست به عنوان مثال از حضرت علي7 حکايت شده که مي‌فرمايد: «للحق دولة»[776] و «للباطل دولة (جولة)»[777] حق تسلط و دولت دارد (و ماندگار است) اما باطل جولاني دارد و عمرش کوتاه است و باطل با ترک و ذکر و يادآوري آن مي‌ميرد، آري بهترين راه براي اينکه برخي امور باطل و ضد دين شهرت و جايگاه پيدا نکند اين است که از آن در بين افراد ذکر و يادي نشود بويژه از سوي بزرگان و رهبران جامعه و همينگونه است در مورد کتاب «فرقان الحق».

بنابراين نويسندگان و عواملي که براي رسيدن به اهداف شوم خود، به اين شيوه اقدام نموده‌اند توفيق چنداني بدست نخواهند آورد و اين حرکت و معارضه‌ي با قرآن، مانند ساير کساني که به طرق گوناگون به معارضه‌ با قرآن دست يازيدند پس از چندي به بايگاني تاريخ خواهد پيوست.

اما در مورد تفاوت برخورد با کتاب «فرقان الحق» و کتاب «آيات شيطاني»

بايد گفت: سلمان رشدي فردي مسلمان بود که با اين عمل مرتد شد و از طرفي کتاب آيات شيطاني در قالب يک رمان تاليف گرديد که در چهار بخش مرتکب توهين شد:

1. توهين به شخص پيامبراعظم9 همانند اهانت مشرکين صدر اسلام؛

2. توهين به قرآن‌کريم با تعبير آيات شيطاني يعني وحي را يک امر شيطاني قلمداد کرد و وحي را اضافه و اسطوره معرفي کرد؛

3. توهين به آورنده‌ وحي يعني جبرييل امين که جبرييل امين نبوده بلکه يک شيطان بوده است که براي فريب کاري چيزهايي را از پيش خودش به پيامبر9 انتقال داده است؛

4. توهين به همسران پيامبر9.

بنابراين در مورد سلمان رشدي، دلايل برخورد و محکوميت، صورت جديدي پيدا مي‌کند که همان برخوردي را مي‌طلبيد که از سوي امام راحل; و مسلمانان انجام گرفت و بايد ادامه داشته باشد.

از جمله مهمترين دلايل محکوميت سلمان رشدي «ارتداد» او به خاطر اهانت به ساحت پيامبر اعظم مي‌باشد که عنوان «سابّ‌النبي» بر او صادق مي‌شود و «سابّ‌النبي» محکوم به مرگ است[778] زيرا در واقع به قله‌ رفيع اسلام اهانت کرده است و اهانت به پيامبر اعظم9 راه را براي ديگر اهانت‌ها باز مي‌کند و ظلم بزرگي به شمار مي‌رود.

اما در مورد نويسندگان «فرقان الحق» که مسيحي هستند و تاثير کار آن‌ها محدود بلکه بعد از افشاگري و رسوايي بي‌تاثير خواهد بود، نوع کار آن‌ها با کار سلمان رشدي متفاوت است و به خاطروجود همين تفاوت‌ها در دو مورد، نحوه برخورد نيز متفاوت خواهد شد.

تذكر: در مورد سوره‌هاي ساختگي اينترنتي نيز وضع به همين صورت است كه همين نوع اشكالات و جواب‌ها به آن‌ها وارد است. بنابراين تكرار نمي‌كنيم. (در مجله كلام اسلامي، مركز تخصصي كلام، در مقاله مفصل به سوره‌هاي اينترنتي پاسخ داده شده است)

فهرست منابع

1.     قرآن‌کريم، ترجمه گروهي: محمدعلي رضايي اصفهاني و همكاران، چاپخانه اعتماد، قم، 1380ش، چ اول.

2.     نهج البلاغه، امام علي7، تدوين، سيد‌ رضي، انتشارات دارالهجرة، قم. (نسخه صبحي صالح).

3.     ابن ‌أبي ‌الحديد، شرح نهج‌البلاغة، تحقيق محمد أبوالفضل‌ إبراهيم، منشورات مكتبة آية الله العظمي المرعشي النجفي.

4.     ابن‌ابراهيم، فرات، تفسير فرات الکوفي، کوفي، موسسه چاپ و نشر وابسته به وزارت ارشاد اسلامي، 1410 قمري، اول.

5.     ابن‌اثير، علي‌بن‌ابي‌الكرم، الكامل‌في‌التاريخ، دارالكتب العلميه، بيروت،  1407.

6.     ابن‌بابويه محمد بن علي (شيخ صدوق)، كتاب الخصال، جماعة المدرسين في الحوزة العلميه، قم، 1416 ق.

7.     ابن‌حنبل، احمد، مسند‌احمد، دار احياء ‌التراث‌ العربي، بيروت، 1415، الطبعة الثالثة.

8.     ابن‌عياش السلمي قندي، محمد بن مسعود (المعروف بالعياشي)، تفسير العياشي، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، بيروت، 1411 ق.

9.     ابن‌ماجه، محمد بن يزيد، سنن ابن ماجه، داراحياء التراث‌العربي، بي‌جا، بي‌تا.

10. أعلام الدين في صفات المومنين، ديلمي، حسن بن ابي الحسن، موسسه آل البيت:، قم، اول، 1408 قمري.

11. انجمن كتاب مقدس ايران، 1932م، كتاب مقدس، تهران، (شامل، تورات، انجيل و ملحقات آن‌ها).

12. بحارالانوار الجامعة لدرراخبار الائمة الاطهار:، علامه مجلسي، (مجلسي دوم) محمد باقر، مؤسسة الوفاء بيروت، لبنان، بي‌نو 1404 قمري.

13. بخاري، محمد بن اسماعيل، صحيح البخاري، دارالفكر للطباعة والنشر والتوزيع، بي جا، 1411.

14. البرهان في تفسير القرآن، سيد هاشم بحراني، تحقيق: گروهي از محققان، چاپ اول، بيروت، موسسة اعلمي، 1999 م.

15. بي‌آزار شيرازي، عبدالكريم، 1349 ش، گذشته و آينده جهان، انتشارات طباطبايي، قم، چاپ دوم.

16. پاك‌نژاد، دكتر سيدرضا،1350ش، اولين‌ دانشگاه ‌و آخرين‌پيامبر، كتابفروشي اسلاميه، ج1 و 11.

17. پژوهشي در اعجاز علمي قرآن، دكتر محمدعلي رضايي اصفهاني، انتشارات كتاب مبين، 1380ش.

18. پيام قرآن؛ آيةاللَّه ناصر مكارم شيرازي، قم، انتشارات نسل جوان، 1379 ش، جلد اول (مقدمه‏اي در روش تفسير موضوعي و روش‏هاي تفسير قرآن).

19. تحريرالوسيلة، خميني، امام روح‌ الله‌ الموسوي،1390ق، دارالكتب الاسلاميه، قم، دو جلد.

20. تحف‌العقول عن آل‌الرسول9، حراني‌حسن بن شعبه، مؤسسه نشر اسلامي وابسته به جامعه مدرسين قم، دوم، 1404 قمري.

21. التحقيق في كلمات القرآن‌الكريم، مصطفوي، حسن، 1371‌ش، وزارت ارشاد جمهوري اسلامي ايران، الطبعة الاولي.

22. تفسير اطيب البيان في تفسير القرآن، سيد عبدالحسين طيب (م 1411 ق) تهران، انتشارات اسلام، چاپ سوم، 1366 ش، 14 جلدي.

23. التفسير الاثري الجامع، محمدهادي معرفت، موسسة التمهيد، قم، 1383 ش، الطبعة الاولي.

24. تفسير التبيان في تفسير القرآن، ابوجعفر محمد بن الحسن علي الطوسي (م 460 ق) قم، مكتب الاعلام الاسلامي، 1409 ق، 10 جلدي.

25. تفسير پرتوي از قرآن، سيد محمود طالقاني (م 1358 ش) تهران، شركت سهامي انتشار، 1366 ش، 6 جلدي.

26. تفسير تسنيم تفسير قرآن‌كريم، عبداللَّه جوادي آملي، مركز نشر اسراء، قم، 1380 ش.

27. تفسير روض‌الجنان و روحالجنان في تفسيرالقرآن، ابوالفتوح‌ رازي، (م 552 ق) مشهد، بنياد پژوهش‏هاي اسلامي آستان قدس‌رضوي 1374ش، 14 جلدي.

28. تفسير قرطبي، (الجامع لاحكام القرآن) محمد بن احمد قرطبي، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1416 ق.

29. تفسير مجمع البيان في تفسير القرآن، طبرسي، شيخ ابي‌ علي‌ الفضل بن الحسن (امين‌الاسلام)، 1395ق، المكتبة الاسلامية، تهران، ده جلد در پنج مجلد، چاپ پنجم.

30. تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازي و جمعي از نويسندگان، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1364 ش، 27 جلدي.

31. تفسير نور، محسن قرائتي، قم، انتشارات در راه حق، 1374 ش.

32. تفسير نورالثقلين، الحويزي، عبدالعلي بن جمعه العروسي،1383ق، المطبعة العلمية، قم، پنج جلدي.

33. تفسير‌الصافي، فيض‌كاشاني، مؤسسه‏ الاعلمي للمطبوعات، بيروت، لبنان، الطبعة الثالثة، 1402 هـ . ق.

34. تفسيرالمنار تفسير القرآن‌الكريم، محمد رشيدرضا، بيروت، دارالمعرفة الطبعة الثالثة، بي‌تا، 12 جلدي.

35. تفسيركبير (مفاتيح الغيب)، رازي، فخرالدين، 1411 ق، دار الكتب العلمية، بيروت، 32 جلد.

36. التمحيص، اسکافي، محمد بن همام، انتشارات مدرسه امام مهدي7، قم اول، 1404 قمري.

37. التمهيد في علوم‌القرآن، محمد هادي معرفت، قم، مؤسّسه النشر الاسلامي، 1417 ق، 6 جلدي.

38. تنبيه الخواطر ونزهة‌النواظر المعروف (مجموعة ورم)، ورام بن ابي فراس، انتشارات مکتبة الفقيه، قم کتاب حاضر نسخه عکسي از انتشارات دارصعب و دارالتعارف بيروت به سال 1376 قمري است.

39. التوحيد، صدوق، طبع بيروت، بي تا.

40. الحر عاملي، محمد بن الحسن، 1391ق، وسايل الشيعه الي تحصيل مسائل الشريعة، داراحياء التراث العربي، بيروت، الطبعة الرابعة، بيست جلدي.

41. خصائص الائمه:، سيدرضي، بنياد پژوهشهاي اسلامي آستان قدس رضوي، مشهد، 1406 قمري.

42. الدرّ المنثور في تفسير الماتور، جلال‌الدين عبدالرحمن ابن ابي‏بكر السيوطي، دارالفكر، بيروت، 1414 ق.

43. درسنامه روش‏ها و گرايش‏هاي تفسير قرآن (منطق تفسير قرآن)، محمدعلي رضايي اصفهاني، انتشارات مركز جهاني علوم اسلامي، قم، 1382 ش.

44. دستغيب، شهيد‌ عبدالحسين، 1361ش، گناهان ‌‌كبيره،‌ كانون‌ ابلاغ انديشه‏هاي اسلامي، بي جا، دو جلدي.

45. دلائل الامامة، ابن‌جرير طبري آملي مازندراني، ابوجعفر محمد بن جرير، دارالذخائر للمطبوعات، قم، کتاب حاضر از نسخه نشر حيدريه نجف به سال 1383 قمري است.

46. ذكرت هذه الكلمة في هوامش كتاب تصحيح اعتقادات الامامية للشيخ المفيد، دارالمفيد، بيروت، 1993م.

47. راغب اصفهاني، ابوالقاسم حسين بن محمد، مفردات الفاظ القرآن، المكتبه الرضوية، تهران، 1332 ش.

48. ري شهري، محمد محمدي، 1367، ميزان الحكمة، دفتر تبليغات اسلامي، قم، چاپ سوم، ده جلد.

49. الزهد، اهوازي، حسين بن سعيد، چاپ سيد ابوالفضل حسينيان، دوم، 1402 هجري قمري.

50. سادلر، پروفسور توماس، دي، 1370 ش، ترجمه دكتر مسلم بهادري و دكتر عباس شكور، رويان شناسي پزشكي لانگمن (تجديد نظر ششم 1990 م)، انتشارات سهامي چهر.

51. السرائر، ابن‌ادريس، محمد بن ادريس، قم، موسسة النشرالاسلامي،1410 ق.

52. سفينة البحار، شيخ عباس قمي، دارالاسوة للطباعة والنشر، طهران، 1416 ق.

53. سليمان بن اشعث، ابي‌داود، سنن ابي داود، دارالحديث، قاهره، بي‌تا.

54. سنن الدارمي، ابومحمد عبدالله بن بهرام الدارمي، بيروت، المکتبة العصرية، 1426 ق.

55. شواهد التنزيل، الحسكاني، تحقيق: الشيخ محمد باقر المحمودي، الطبعة: الأولي سنة الطبع: 1411ـ1990م، لناشر: مؤسسة الطبع والنشر التابعة لوزارة الثقافة والإرشاد الإسلامي ـ مجمع إحياء الثقافة.

56. صحيح مسلم، مسلم بن حجاج نيشابوري، تحقيق: محمد سالم هاشم، چاپ دوم، بيروت، دارالکتب العلميه، 1994م.

57. الصحيفة السجاديه، امام زين العابدين7، نشر الهادي، 1376 قمري.

58. صدوق، امالي، كتابفروشي اسلاميه، تهران، 1380 ق.

59. صدوق، شيخ صدوق ابوجعفر محمد بن علي بن حسين بن موسي بن بابويه قمي، 1385 ق، علل‌الشرايع، مكتبة‌الحيدرية نجف ومكتبة الداوري قم.

60. الصوارم المهرقة في نقد الصواعق‌المحرقة، شوشتري، قاضي نورالله، انتشارات چاپخانه نهضت، تهران، بي‌نو، 1367 قمري.

61. طالقاني، آيةالله سيد محمود، 1348 ش، پرتوي از قرآن، شركت سهامي انتشار، تهران.

62. طب در قرآن، ترجمه علي چراغي، انتشارات حفظي بي تا، تهران.

63. طباطبايي، سيد محمدحسين، الميزان في تفسير‌القرآن، مؤسسه مطبوعاتي اسماعيليان، قم، 1393 ق، 20 ج.

64. طبرسي، ابوعلي فضل بن حسن، مجمع البيان، اسلاميه، تهران، [بي تا].

65. طوسي، خواجه نصير الدين و علامه حلّي، 1407 ق، كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، دفتر انتشارات اسلامي جامعه مدرسين، قم.

66. عسقلاني، احمد بن علي، الاصابة في تمييز الصحابة، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415 ق.

67. عوالي اللآلي، ابن ابي‌جمهور احسايي، ابوجعفر محمد بن علي، انتشارات سيد الشهداء7، قم، اول، 1405 قمري.

68. عيون اخبار الرضا7، صدوق (محمد بن علي ابن‌‌بابويه)، قم، مشهدي، 1363 ش.

69. الغدير، في الكتاب والسنة والادب، عبدالحسين احمد الامين النجفي، بيروت، دارالكتب العربي، 1387 ق، 11 جلدي.

70. غررالحکم و دررالکلم، تميمي آمدي، عبدالواحد بن محمد، دفتر تبليغات اسلامي حوزه قم، اول، 1366 قمري.

71. قاسمي، محمدجمال الدين، محاسن التاويل (تفسير قاسمي)، موسسه تاريخ عربي، بيروت، بي تا.

72. قرب الاسناد، حميري عبدالله بن جعفر، انتشارات نينوي، تهران، (چاپ فعلي سنگي است در چاپخانه اسلاميه بچاپ رسيده است).

73. قرشي سيد علي اكبر، تفسير احسن الحديث‏، بنياد بعثت، تهران، 1377 ش‏، چ سوم.

74. قمي، علي بن ابراهيم، تفسير قمي، مؤسسه دارالكتاب، قم، باتصحيح و تطبيق سيد مليب موسوي جزايري، 1404 ق.

75. الكافي، الكليني، تصحيح وتعليق: علي أكبر الغفاري، الناشر: دارالكتب الإسلامية ـ طهران، الطبعة: الخامسة، سنة الطبع: 1363 ش.

76. لباب النقول في اسباب النزول، جلال‌الدين‌عبدالرحمن بن ابي‏بكر السيوطي، دارالكتاب العربي، بيروت، 1423 ق.

77. لسان‌العرب: ابن منظور، الناشر: نشر أدب الحوزة ـ قم ـ ايران سنة‌الطبع: محرم 1405.

78. مجمع‌البحرين، الطريحي، الطبعة‌الثانية، سنة‌الطبع:1408ـ‌1367‌ش، الناشر: مكتب النشر الثقافة الإسلامية.

79. مجموعه آثار، (علل گرايش به ماديگري) شهيد مرتضي مطهّري.

80. المحاسن، برقي، احمد بن ابي‌عبدالله، دارالکتب الاسلامية، دوم، 1330، هـ . ش (1371 هـ . ق).

81.    مستمسك العروة‌‌الوثقي، سيد محسن حكيم، قم، موسسه اسماعيليان، 1411 ق.

82. مسندالامام احمد بن حنبل، احمد ابن‌حنبل، چاپ سوم، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1994 م.

83. مصباح‌‌الشريعة، امام جعفرصادق7، موسسة ‌اعلمي ‌بيروت، اول، ‌1400‌هـ . ق.

84. مطهري، مرتضي، آشنايي با قرآن‌(2)، انتشارات صدرا، قم، چاپ هفدهم، 1382 ش.

85. معاني الاخبار، شيخ صدوق، بي تا، بي‌نا.

86. مفيد، محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد في معرفة حجج الله علي العباد، کنگره جهاني هزاره مفيد قم، دوم، 1413 ه‍ .ق.

87. مقاييس‌اللغة، مفردات الراغب، تهذيب‌اللغة، المصباح‌المنير، لسان العرب.

88. مکارم الاخلاق، طبرسي (فرزند صاحب مجمع البيان) رضي الدين حسن بن فضل، انتشارات شريف رضي، چهارم، 1412 قمري.

89. من لايحضره الفقيه، التوحيد، شيخ صدوق ابوجعفر، محمد بن علي بن حسين بن موسي بن بابويه قمي، انتشارات جامعه مدرسين حوزه علميه قم، سوم، 1413 قمري.

90. المناقب آل ابي‌طالب7، ابن شهر آشوب مازندراني، رشيدالدين محمد بن شهر، مؤسسه انتشارات علامه، قم، بي‌نو، 1379 قمري.

91. من‌لايحضره الفقيه، التوحيد، شيخ صدوق ابوجعفر، محمد بن علي‌بن حسين بن‌موسي‌بن‌بابويه‌قمي، انتشارات جامعه مدرسين حوزه‌علميه قم، سوم، 1413 ق.

92. منية‌المريد في ادب المفيد والمستفيد، شهيدثاني، زين‌الدين بن علي عاملي جبعي، دفتر تبليات السلامي حوزه، قم، اول، 1409 قمري.

93. نجفي، محمد حسن، جواهر الكلام، مكتبه الاسلاميه، قم 1266 ه‍ .

94. واحدي النيشابوري، ابوالحسن علي‌بن احمد، اسباب‌النزول، المكتبة العصريه، بيروت، 1425 ق.

 

[1]. «عن النبي9: القرآن مأدبة اللَّه فتعلّموا مأدبته ما استطعتم»، بحار، ج 92، ص 19.

[2]. (هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ)؛ زمر/ 9.

[3]. نك: پژوهشي در اعجاز علمي قرآن، محمدعلي رضايي ‌اصفهاني.

[4]. «عن علي7: العلم خزائن و مفاتيحها السئوال»؛ ميزان الحكمة، ج 4، ص 330.

[5] . نشاني: قم، خيابان سميه، خيابان شهيد رجايي، كوچه 4، پلاك 77.

تلفن، پيام‏گير، نمابر: 7734094 ـ 0251            ص . پ: 416 - 37185 - قم‏

    Email: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید               این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

    WWW.quransc.com

[6]. حقاً أقول لم يكن لقمان نبيّاً ولكن كان عبداً كثير التفكّر، حسن اليقين، احبّ اللَّه فأحبّه ومنّ عليه بالحكمة.. (نمونه، ج‏17، ص 44).

[7]. برخي لقمان را اهل «حبشه» دانسته‏اند و او را پسر خواهر يا خواهر زاده ايوب مي‏دانند. (نك: تاريخ انبياء، عمادزاده، ص 661 به بعد و نمونه، ج‏ 17، ص 44 ـ 35).

[8]. در كتاب كافي، ج ‏1، ص 16 (كتاب العقل والجهل) و تفسير طبرسي ذيل آيات برخي ديگر نصايح لقمان آمده است.

[9]. نساء / 1.

[10]. لقمان/ 13.

[11]. تفسير نمونه، ج 1، ص 255.

[12]. مخزن العرفان، ج 1، ص 328، پرتوي از قرآن، ج 1، ص 158.

[13]. التبيان، ج 1، ص 243.

[14]. الميزان، ج 1، ص 288.

[15]. البرهان، ج 1، ص 217، الصافي، ج1، ص 117. و بعضي هم معتقدند همه مأمور به قتل يكديگر شدند. البته قبل از اين‌كه همه كشته شوند توبه آنان پذيرفته شد و دستور قتال دسته جمعي برداشته شد. (التبيان، ج 1، ص 243)

[16]. بحارالانوار، ج 13، ص 254.

[17]. تفسير نمونه، ج 1، ص 172.

[18]. مؤمنون/ 12؛ سجده/ 7؛ حجر / 26، 28، 33.

[19]. (مِنهَْا خَلَقْنَاكُمْ وَ فِيهَا نُعِيدُكُمْ وَ مِنهَْا نخُْرِجُكُمْ تَارَةً أُخْرَي)، (طه/ 55).

[20]. خدا از سخت و نرم زمين خاكي گرد آورد. (قاموس قرآن، علي اکبرقرشي، ج2، ص127، ماده حزن).

[21]. والجَنَّةُ: الحَديقةُ ذات الشجر والنخل... الجَنَّةُ: هي دارُ النعيم في الدار الآخرة، من الاجْتنان، وهو السَّتْر لتَكاثُفِ أَشْجارِها وتظليلها بالتِفافِ أَغصانِها... لسان العرب، ابن منظور، ج 13، ص 100، ماده جنن. جنت باغي است که داراي درخت و خرما است... جنت: دار نعمت است در آخرت و از اجتنان گرفته شده به معناي پوشش و علت آن نيز زياد بودن درختان است و سايه هاي آنان که با در هم تنيده شدن شاخه‌هاي آن‌ها به وجود مي‌آيد... (نويسنده)

[22]. نورالثقلين، شيخ حويزي، ج 1، ص62: دو حديث روايت مي‌کند که: از امام صادق7 درباره بهشت آدم7 سؤال کردم؛ پس گفت: باغي از باغ‌هاي دنيا بوده که خورشيد در آن طلوع و غروب مي‌کرده و اگر بهشت خلد بود هرگز از آن خارج نمي‌شد.

[23]. به عنوان نمونه همان روايت بالا.

[24]. نمونه، ج 1، ص 187، زير آيه 35 بقره: اين احتمال نيز داده شده كه اين بهشت در يكي از كرات آسماني بوده است هر چند بهشت جاويدان نبوده، در بعضي از روايات اسلامي نيز اشاره به بودن اين بهشت در آسمان شده است ولي ممكن است كلمه سماء (آسمان) در اين گونه روايات اشاره به «مقام بالا» باشد، نه «مكان بالا».

[25]. هبط: الهُبُوطُ: نقِيضُ الصُّعُود. لسان العرب، ابن منظور، ج 7، ص421.

[26]. بقره/ 61.

[27]. (وَناداهُما رَبُّهُما أَلَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَة)، اعراف/ 22 ـ و پروردگارشان به آنان ندا داد آيا شما را از آن درخت نهي نکردم. ندا در جايي به کار مي‌رود که دو نفر از هم فاصله دارند.

[28]. نور الثقلين، ج 1، ص61 ـ الميزان، علامه طباطبايي، ج 1، ص 139، زير آيه 35 بقره.

[29]. اسباب النزول، نيشابوري، ص 17 (ايشان نقل مي‏كند كه سلمان از نياكان عبادتگر خود پرسيد) نمونه، ج 1، ص 284.

[30]. واژه «هادو» از ريشه «هود» به معناي بازگشت به نرمي است. كه در معناي توبه به كار رفته است، سپس به دين موسي7 گفته شده است و از اين روست كه پيروان او يهوديان ناميده شدند.

[31]. واژه «نصاري» از ريشه «نصر» به معناي ياري كردن است و به كساني همچون حواريون، كه عيسي‏7 را ياري كردند نصاري‏ گفته شد، سپس همه پيروان مسيح، نصاري و مسيحي ناميده شدند.

[32]. نمونه، ج 1، ص 284.

[33]. يعني «من آمن باللَّه و...» قيد يهود و مسيحيان وصائبان است نه الذين آمنو (= مسلمانان) چون كساني كه ايمان آورده‏اند نيازي به اين قيد ندارند. (نمونه، ج 5، ص 27)

[34]. Pluralism، ريشه آن لاتيني است و به معناي نظريه‏هايي است كه به لزوم كثرت عناصر و عوامل در جامعه ومشروعيت منافع آن‌ها باور دارند. (فرهنگ خاص علوم سياسي، حسن عليزاده، ص 231).

[35]. البته برخي مفسران معاصر برآنند كه طبق متن آيه 62، بقره نيز پلوراليسم ردّ مي‏شود، چون اهل كتاب با ارتكاب مواردي كه اسلام منع كرده است و با عدم اعتقاد به معاد واقعي، ملاك‏هاي اين آيه را براي نجات ندارند. (تسنيم، ج 5، ص 94)

[36]. واژه «صائبين» از ريشه «صبو» به معناي خارج شدن و آشكار شدن است.

[37]. نك: نمونه، ج 1، ص 288 ـ 291 و بلوغ الارب، جزء 2، ص 222 و ص 228.

[38]. نام آن شهر را «ايله» در كنار درياي احمر گفته‏اند كه امروز به نام «ايلات» معروف است.

[39]. صافي، ج2، ص 246 و نمونه، ج 6، ص 3 ـ 422 و برهان، ج 2، ص 42 و مجمع البيان ذيل آيه.

[40]. همان.

[41]. مثل: (إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ)، (يس/ 28).

[42]. ديدگاه اول را به مشهور مفسرين و ديدگاه دوم را به «مجاهد» از قدماي مفسرين نسبت داده‏اند. (نمونه، ج 6، ص 6 ـ 425)

[43]. مجمع‌البيان ذيل آيه.

[44]. اين مطلب با توجه به داستان اصحاب سبت و آيات ديگر آن بدست مي‏آيد.

[45]. هود/ 49.

[46]. قصص/ 6، 8 و 38، عنکبوت/ 29، غافر/ 24 و 26.

[47]. غافر/ 36 و 37.

[48]. کتاب مقدس عهد قديم کتاب استير، ترجمه فاضل خان همداني، ص 932.

[49]. Froncoisechampollion Jean.

[50]. غافر / 36.

[51]. يوسف / 54.

[52]. اسري / 101.

[53]. تفسير ابوالفتوح رازي، ج 1، ص 203. (روض الجنان و روح الجنان) نمونه، ج 8، ص 382 ـ 383.

[54]. الميزان في تفسير القرآن، ج 11، ص 122 و 123، تفسير نمونه، ج 8، ص 381، کنزالدقائق و بحر الغرائب، ج 6، ص 96، زبدة التفاسير، ج 3، ص 241، احسن الحديث، ج 4، ص 432.

[55]. ر. ک:‌ تفسير نمونه، ج 8، ص 381 ـ 383.

[56]. ابن عباس و سعيد بن جبير و بيشتر مفسران به نقل از مجمع البيان، ج 1، ص 118.

[57]. مجمع البيان، ج 1، ص 118 و التبيان، ج 1، ص 136.

[58]. به نقل از مجمع البيان، ج 1، ص 118.

[59]. همان و تفسير جوامع الجامع، ج 1، ص 36.

[60]. مجمع البيان، ج 1، 118.

[61]. تفسير نمونه، ج 1، ص 121.

[62]. تفسير فرات، كوفي، ج 1، ص 56، و تفسير امام حسن عسگري، ج1، ص 217، و البرهان، ج 1، ص 163. و نور الثقلين، ج 1، ص 54.

[63]. انعام / 59.

[64]. حجر / 21.

[65]. تسنيم، ج 3، ص 169.

[66]. ترجمه الميزان، ج 1، ص 178.

[67]. واژه «خليفه» از ريشه «خَلْف» به معناي پشت و بعد هر چيزي است از اين‌رو خليفه، جانشين و نماينده ديگري است كه بعد از او مي‏آيد.

[68]. برخي مفسران احتمال داده‏اند كه مقصود جانشيني انسان به جاي انسان‏ها يا موجودات ديگر يا فرشتگاني باشد كه قبلاً در زمين سكونت داشتند. ولي احتمال بالا كه بيان شد با ظاهر آيات سازگارتر است (نمونه، ج1، ص172) و در برخي احاديث نيز بدان اشاره شده است (الميزان، ج1، ص 121).

[69]. نك: من وحي القرآن، ص 165.

[70]. واژه «نُسبّحُ» از ريشه «سَبح» به معناي حركت سريع در آب يا هواست (شناكردن) تسبيح، گويا منزّه دانستن خدا از هر گونه عيب و نقص به سرعت در مسير عبادت او حركت مي‏كند.

[71]. در مورد «نقدس لك» دو تفسير شده است كه كلمه «لك» شاهد تفسير دوم است.

[72]. با استفاده از آيات بعد اين نكته بدست مي‏آيد.

[73]. محمد بن جعفر المودّب عن البرقي عن ابيه عن ابن فضّال عن عمر بن ابان عن بعضهم قال: «کان خمسة من الانبياء سريانيوّن: آدم وشيث وادريس ونوح وابراهيم وکان لسان آدم العربية، وهو لسان اهل‌الجنّة فلّما عصي ربّه أبدله بالجنّة ونعيمها الارض والحرث وبلسان العربية السريانية...» بحارالانوار، ج 11، ص 56، باب معني النبوة و‌علّة بعثة الانبياء وبيان عددهم واصنافهم.

... عمر بن ابان از برخي اصحاب نقل مي‌کند که گفت: «زبان پنج تن از انبياء سرياني بوده: آدم و شيث و ادريس و نوح و ابراهيم و زبان آدم7 عربي بود و آن زبان اهل بهشت است پس هنگامي که پروردگارش نافرماني کرد خداوند عوض بهشت و نعمت‌هايش زمين و کشاورزي و به جاي عربي، زبان سرياني را به او داد... ».

دلايل ضعيف بودن حديث: 1. در آخر سند، «قال» آمده و مشخص نيست چه کسي گفته است معصوم يا غيرمعصوم. 2. خود افرادي هم که ذکر مي‌شوند ضعيف هستند. (نک: رجال نجاشي، ص 77)

[74]. اين افراد به آيه‌ 33، آل عمران استناد مي‌کنند که مي‌فرمايد: «إِنَّ اللّهَ اصْطَفَي آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ‌ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ‌ عِمْرَانَ عَلَي الْعَالَمِينَ» و مي‌گويند همان‌گونه که حضرت نوح و... از ميان انسان‌هاي زمان خود برگزيده شده است پس در زمان آدم7 هم بايد انسان‌هايي وجود داشته باشند که او از بين آن‌ها برگزيده شده باشد. ر. ک: تفسير نمونه، ج 2، ص 521.

[75]. مائده، 27 ـ 31.

[76]. مائده/ 31.

[77]. حجر/ 28 ـ 29.

[78]. در برخي روايات بهشت آدم7 باغي از باغ‌هاي دنيا معرفي شده است که خورشيد در آن طلوع و غروب مي‌کرده است (که ممکن است در زمين يا کرات ديگر بوده باشد) نورالثقلين، الحويزي، ج 1، ص 62، ح 118، نشر موسسه اسماعيليان، 1370 هـ . ش.

[79]. بقره/ 35.

[80]. (فَأَكَلاَ مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ الْجَنَّةِ)؛ «پس آن‌دو از آن (درخت) خوردند، و شرمگاه‏هاي آنان برايشان آشكار شد، و شروع به قرار دادن برگ(هاي درختان) باغ بر خودشان كردند.» (طه، 121) و آياتي ديگر در اين باره.

[81]. تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 609 تا 615. انتشارات دارالتفسير، چاپ اول 82.

[82]. الميزان، ذيل آيات.

[83]. ر.ك: تفسير الميزان، ج 13، ص 474.

[84]. «العلم نور يقذفه الله في قلب من يشاء»، مصباح الشريعه، ص 16 و نيز منية المريد، ص 167 با اندکي تغيير نقل مي‌کنند.

[85]. کهف/ 65.

[86]. تغابن/ 11.

[87]. الکافي، ج 1، ص 258.

[88]. براي اطلاع بيشتر از اين کتاب مراجعه نماييد به کتاب ولايت کليه، ج 1، ص 207، و دلائل الامامه طبري، ص 27، و کافي، ج 1، ص 238.

[89]. «عن ابي يعقوب الاحول قال خرجنا مع ابي بصير ونحن عده فدخلنا معه علي ابي عبدالله7 فقال يا ابا محمد ان علم علي بن ابي طالب7 من علم رسول الله9 فعلمناه نحن فيما علمناه فالله فاعبد و اياه فارج» بحارالانوار، ج 26، ص 172.

[90]. رجال النجاشي، ج 36، ص 966.

[91]. «قال ابوعبدالله7 ان العزيز الجبار انزل عليکم کتابه وهو الصادق البار فيه خبرکم وخبر من قبلکم وخبر من بعدکم وخبر السماء والارض ولو اتاکم من يخبرکم عن ذلک لتعجبتم»، الکافي، ج 2، ص 599.

[92]. براي آگاهي بيشتر ر. ک: بحارالانوار، ج 89، ص 98.

[93]. «قال بريهه جعلت فداک اني لکم التوراة والانجيل وکتب الانبياء قال هي عندنا وراثة من عندهم نقرؤها کما قرءوها ونقولها کما قالوا ها ان الله لايجعل حجة في ارضه يسأل عن شيء فيقول لاادري»، بحارالانوار، ج 10، ص 239.

[94]. کافي، ج 1، ص 238.

[95]. «وان عندنا الجفر وما يدريهم ما الجفر قال قلت وما الجفر قال وعاء من آدم فيه علم النبيين والوصيين وعلم العلماء الذين مضوا من بني اسرائيل قال قلت ان هذا هو العلم قال انه لعلم وليس بذلک»، کافي، ج 1، ص 238.

[96]. كهف/ 65.

[97]. ر. ك: المنار، قرطبي، مراغي، روح البيان، كبير فخر رازي و نور، ج 2، ص 64.

[98]. امّا مريم كانت سيدة نساء زمانها وامّا فاطمة فهي سيدة نساء العالمين من الاولين والآخرين». (نور الثقلين، ج 1، ص 336 و بحار الانوار، ج 10، ص 24).

[99]. اين آموزه‌ها و پيام‌ها با توجه به آيات قبل و بعد در مورد مريم3 بدست مي‏آيد.

[100]. تفسير نمونه، ج 1، ص 173 و 175. چاپ چهل و چهارم، 82، دارالکتب الاسلامية.

[101]. ترجمه تفسير الميزان، ج 1، ص 181، 182 و 184، چاپ 1363، دفتر انتشارات اسلامي.

[102]. ر. ك: تفسير تسنيم، آيت الله جوادي آملي، ج 3، ص 170، 233 و 234، مركز نشر اسراء، چاپ اول، شهريور 80.

[103]. بحارالانوار، علامه مجلسي، ج15، ص 8 وعوالي الآلي، ابن ابي‌الجمهور احسائي، ج 4، ص 99.

[104]. بحار الانوار، ج 15، ص 8.

[105]. بحارالانوار، علامه مجلسي، ج 26، ص 335 باب فضل النبي واهل بيته عليهم الصلاة والسلام.

[106]. بحارالأنوار، ج 26، ص 350، باب 8 ـ فضل النبي وأهل بيته صلوات اوَ مِنْهُ، عَنِ الْمُفَضَّلِ قَالَ قُلْتُ لِمَوْلَانَا الصَّادِقِ7 مَا كُنْتُمْ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ قَالَ كُنَّا أَنْوَاراً نُسَبِّحُ اللَّهَ تَعَالَي وَنُقَدِّسُهُ حَتَّي خَلَقَ اللَّهُ الْمَلَائِكَةَ فَقَالَ لَهُمُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ سَبِّحُوا فَقَالَتْ أَيْ رَبَّنَا لَاعِلْمَ لَنَا فَقَالَ لَنَا سَبِّحُوا فَسَبَّحْنَا فَسَبَّحَتِ الْمَلَائِكَةُ بِتَسْبِيحِنَا أَلَا إِنَّا خُلِقْنَا أَنْوَاراً وَخُلِقَتْ شِيعَتُنَا مِنْ شُعَاعِ ذَلِكَ النُّورِ فَلِذَلِكَ سُمِّيَتْ شِيعَةً فَإِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ الْتَحَقَتِ السُّفْلَي بِالْعُليَا ثُمَّ قَرَّبَ مَا بَيْنَ إِصْبَعَيْهِ.

[107]. احزاب/ 33.

[108]. الميزان، ج 16، ص 311.

[109]. صحيح مسلم، ج 4، ص 1883، حديث 2424 (به نقل از آيات ولايت در قرآن، ص 166).

[110]. احقاق الحق، ج 2، ص 503.

[111]. المستدرک علي الصحيحين، ج 2، ص 416.

[112]. السنن الکبري، ج 2، ص 149.

[113]. الدر المنثور، ج 5، ص 198.

[114]. شواهد التنزيل، ج 2، ص 10 ـ 92.

[115]. مسند احمد، ج 1، ص 330 و ج 4، ص 107.

[116]. شواهد التنزيل، ج 2، ص 24 و 31 (به نقل از آيات ولايت در قرآن، ص 167)

[117]. شوري/ 23.

[118]. ر. ك: تفسير نمونه، ج 20، ص 402.

[119]. احقاق الحق، ج 3، ص 2. اين روايت در الدرّ المنثور، ج 6، ص 7 نيز آمده است براي اطلاع از روايات ديگر ر. ک: مجمع البيان، ج 9، ص 28 و ج6، ص 16 و تفسير برهان، ج4، ص124 و الميزان ج 17، ص 53 (به نقل از آيات ولايت در قرآن، ص 189 و آيات الولايه، سيد کاظم ارفع، ص 309 ـ 311).

[120]. آل عمران/ 6.

[121]. آيات ولايت در قرآن، استاد مکارم شيرازي، ص 202.

[122]. احکام القرآن، ج 2، ص 16، معرفه علوم الحديث، طبع مصر، ص 50. (به نقل از احقاق الحق، ج 3، ص 48).

[123]. احقاق الحق، ج 3، ص 46 (به نقل از آيات ولايت در قرآن، ص 207)

[124]. آيات ولايت در قرآن، استاد مکارم شيرازي، ص 213 و 214 (با تلخيص).

[125]. ر.ك: الغدير، ج 3، ص 107.

[126]. احقاق الحق، ج 3، ص 157 (به نقل از آيات ولايت در قرآن، ص 214).

[127]. تفاسير شيعه و سني ذيل آيه، از جمله تفسير صافي و نيز الغدير، ج 3، ص 107 به بعد، با تلخيص، براي اطلاع بيشتر ر. ك: آيات ولايت در قرآن، استاد مكارم شيرازي، ص 214 تا 237 و آيات الولايه، سيد كاظم ارفع، ص 252 تا 254.

[128]. بقره/ 37.

[129]. ر. ک: آيات ولايت در قرآن، استاد مکارم شيرازي. ص 246 و 247.

[130]. به نقل از احقاق الحق، ج 3، ص 76.

[131]. به نقل از احقاق الحق، ج 3، ص 77.

[132]. الدر المنثور، ج 1، ص 60.

[133]. به نقل از احقاق الحق، ج 3، ص 78.

[134]. معارج النبوه، رکن 2، ص 9.

[135]. ينابيع الموده، ص 97.

[136]. به نقل از احقاق الحق، ج 3، ص 77.

[137]. به نقل از احقاق الحق، ج 3، ص 78.

[138]. احقاق الحق، ج 3، ص 76. (به نقل از آيات ولايت در قرآن، ص 248)

[139]. مائده/ 67.

[140]. طبق روايتي، تمام اين سوره در حجة الوداع (آخرين سفر حج آن حضرت) و در بين راه مکه و مدينه بر آن حضرت نازل شده است. (المنار، ج 6، ص 116) به نقل از آيات ولايت در قرآن، ص 29.

[141]. شواهد التنزيل، ج 1، ص 191، ح 248.

[142]. آيات ولايت در قرآن، استاد مکارم شيرازي، ص 32 و 33.

[143]. الدرالمنثور، ج 2، ص 298.

[144]. اسباب النزول، ص 150.

[145]. تفسير المنار، ج 6، ص 120.

[146]. تفسير کبير، ج 11، ص 49. (به نقل از آيات ولايت در قرآن، ص 33)

[147]. الغدير، ج 1 و همچنين ر. ک: احقاق الحق، علامه قاضي نورالله شوشتري با شرح آيت الله مرعشي نجفي، ج 2، 3، 14 و 20. دلائل الصدق، مرحوم مظفر، ج 2 و عبقات الانوار يا خلاصة عبقات. ج 7، 8 و 9.

[148]. مائده/ 3.

[149]. ر. ک: الغدير، ج 1، ص 230.

[150]. الدر المنثور، ج 2، ص 259 همچنين روايت ديگري نيز در همان آدرس ذکر کرده است. از تفاسير شيعه نيز ر. ک: الميزان، ج 5، ص 213 و ج 1، ص 234 و مجمع البيان، ج 3، ص 159.

[151]. مائده/ 55.

[152]. اين صحابه عبارتند از: 1. ابن عباس 2. عمار ياسر 3. جابر بن عبدالله انصاري 4. ابوذر غفاري 5. انس بن مالک 6. عبدالله بن سلام 7. سلمه بن کهيل 8. عبدالله بن غائب 9. عقبه بن حکيم 10. عبدالله بن اُبي (به نقل از آيات ولايت در قرآن، استاد مکارم شيرازي، ص 82 و 83)

[153]. ر. ک: الغدير، ج 2، ص 47، 52، 53، و ص 59 و الميزان، ج 6، ص 3 ـ 24 و التفسير الکبير، فخررازي، ج 12، ص 26.

[154]. آيات ولايت در قرآن، استاد مکارم شيرازي، ص 83.

[155]. ر. ک: همان، ص 75 تا 105 و آيات الولايه، سيد کاظم ارفع، ص 103 تا 108 و تفاسير مربوط به آيه‌ شريفه.

[156]. نساء/ 59.

[157]. ميزان الحکمه، باب 161، حديث 917.

[158]. که عبارتند از: 1. صحيح بخاري 2. صحيح مسلم 3. سنن ابن داوود 4. سنن ترمذي 5. سنن نسائي 6. سنن ابن ماجه (به نقل از آيات ولايت در قرآن، استاد مکارم شيرازي، ص 117).

[159]. علاوه بر اين کتب، اين روايت در خصائص نسائي، ص 20 و الصواعق المحرقه، ص 226 و منهاج السنه، ج 4 و ص 104 آمده است. براي اطلاع بيشتر ر. ک: پيام قرآن، استاد مکارم شيرازي و ديگران، ج 9، ص 62 به بعد و احقاق الحق، ج 4، ص 438 به بعد.

[160]. ر. ک: ينابيع الموده، قندوزي، ص 116 و احقاق الحق، ج 3، ص 435، آيات الولايه، سيد کاظم ارفع، ص 72 تا 86.

[161]. ر. ک: آيات ولايت در قرآن، استاد مکارم شيرازي، ص 109 تا 130 و آيات الولايه، سيد کاظم ارفع، ص 77 تا 86.

[162]. توبه/ 119.

[163]. آيات ولايت در قرآن، استاد مکارم شيرازي، ص 146.

[164]. الدر المنثور، ج 3، ص 290.

[165]. به نقل از احقاق الحق، ج 3، ص 298.

[166]. تفسير ثعلبي، به نقل از احقاق الحق، ج 3، ص 297.

[167]. کفاية الطالب، ص 111.

[168]. شواهد التنزيل، ج 1، ص 260.

[169]. کونوا مع الصادقين اي کونوا مع علي بن ابي‌طالب7.

[170]. شواهد التنزيل، ج 1، ص 260.

[171]. ر. ک: آيات ولايت در قرآن، ص 133 تا 149، به نقل از احقاق الحق، ج 3، ص 297.

[172]. بقره / 207 و ر. ک: آيات ولايت در قرآن، استاد مکارم شيرازي، ص 271 به بعد.

[173]. توبه / 19 تا 22، همان و ر.ك: آيات ولايت در قرآن، همو، ص 293 تا 304.

[174]. انفال/ 62 و ر.ك: همان، ص 307 تا 314.

[175]. رعد/ 43 و ر.ك: همان، ص 317 تا 324.

[176]. اعراف/ 44 و ر.ك: همان، ص 326 تا 341.

[177]. توبه/ 3. و ر.ك: همان، ص 326 تا 341.

[178]. زمر/ 32 ـ 34. و ر.ك: همان، ص 345 تا 350.

[179]. توبه/ 100 و ر.ك: همان، ص 353 تا 369.

[180]. مريم/ 96 و ر.ك: همان، ص 373 تا 383.

[181]. واقعه/ 10 تا 12 و ر.ك: همان، ص 387 تا 394.

[182]. حاقه/ 11 و 12 و نيز ر.ك: همان، ص 397 تا 406.

[183]. تحريم/ 4 و نيز ر.ك: همان، ص 409 تا 417.

[184]. رعد/ 7 و نيز ر.ك: همان، ص 422 تا 434.

[185]. بينه/ 7 و 8 و ر.ك: همان، ص 437 تا 452.

[186]. بقره/ 269 و ر.ك: همان، ص 454 تا 464.

[187]. راه و راهنماشناسي، آيت الله مصباح يزدي، ص 61.

[188]. همان.

[189]. شميم ولايت در آثار آيت الله جوادي آملي، ص 89 و 90.

[190]. كشف المراد، ص 218. شرح تجريد قوشجي، ص 645.

[191]. سرچشمه‌ي انديشه، استاد جوادي آملي، ج 4، ص 243، ص 201 و 202؛ تفسير نمونه، ج 13، ص 45.

[192]. آموزش كلام اسلامي 2، محمد سعيدي‌فر، ص 38. آشنايي با قرآن، شهيد مطهري;، ص 139 و 140.

[193]. ترجمه ميزان الحكمة، محمدي ري‌شهري، ص 3478.

[194]. آشنايي با قرآن 2، شهيد مطهري;، ص 139 و 140.

[195]. آموزش کلام اسلامي 2، محمد سعيدي‌فر، ص 42.

[196]. الارشاد، شيخ مفيد;، ص 336.

[197]. همان، ص 340.

[198]. همان، ص 340.

[199]. همان، ص 568.

[200]. همان، ص 569.

[201]. همان، ص 571.

[202]. همان، ص 639.

[203]. نهج البلاغه، حکمت 437.

[204]. مؤمنون / 14.

[205]. بقره/ 155، اسراء/ 30، نحل/ 71.

[206]. المهدي رجل من ولدي وجهه کالکواکب الدري، بحارالانوار، ج 47، ص 9.

[207]. غررالحكم و دررالكلم، بحار، جلد 1، ص 84.

[208]. همان.

[209]. بحارالانوار، ج 43، ص 241.

[210]. نهج البلاغه، حكمت 399.

[211]. بحار، ج 104، ص 128.

[212]. وسايل الشيعه، ج 15، ص 126.

[213]. مستدرك، ج 2، ص 618.

[214]. شرح لمعه، ج 2، ص 3 ـ 362.

[215]. تصحيح اعتقادات الاماميه، شيخ مفيد، ص 99.

[216]. کافي، ج 2، ص 72.

[217]. کافي، ج 2، ص 90 و بحارالانوار، ج 6، ص 222 حديث 21 و ج 6، ص 245، ح 72 و ج 6، ص 244، ح 71.

[218]. الميزان، ج 12، ص 92.

[219]. مريم/ 62.

[220] ق/ 35. همچنين مي‌توانيد به توبه/ 72، يس/ 58، طور/ 21، انعام/ 132 مراجعه کنيد.

[221]. الميزان في تفسير القرآن، ج 18، ص 355 با تلخيص.

[222]. تفسير روح المعاني، ج 16، ص 103 و قرطبي، ج 6، ص 4166 (ذيل آيه مورد بحث)

[223]. علم اليقين، ص 103 (طبق نقل معاد گفتار فلسفي)

[224]. پيام قرآن، ج 6، ص 363 ـ 366 (با اقتباس و تلخيص)

[225]. تفسير نمونه، ج 22، ص 437.

[226]. همان، ج 19، ص 38.

[227]. چهار نوع سؤال داريم كه عبارتند از:

1. سؤال توضيحي: براي رفع جهل و كسب علم نسبت به مصلحت و علت اصلي كار است.

2. سؤال اعتراضي: عمل انجام شده نادرست بوده و سؤال ما نوعي اعتراض به آن عمل است.

3. سؤال تحقيقي: براي كشف مجهولات و رسيدن به حقايق كه در قيامت همه چيز معلوم است.

4. سؤال سرزنشي: براي سرزنش و مجازات است و نوعي تنبيه به حساب مي‌آيد.

در مورد خداوند سؤال توضيحي و تحقيقي معنايي ندارد، بلكه سؤالات او يا اعتراضي است يا سرزنشي. (نك: نمونه، ج 13، ص 385 و ج 16، ص 161) البته سؤال از صالحان نوعي لطف همراه با لذت است كه خود پاداش به حساب مي‌آيد.

[228]. تفسير الميزان، ج 19، ص 121.

[229]. اعراف/ 6.

[230]. نحل/ 93.

[231]. بقره/ 284.

[232]. لقمان/ 16 و انبياء/ 47.

[233]. معارج/ 4.

[234]. ابراهيم/ 48.

[235]. پاسخ به پرشس‌هاي مذهبي (آيات عظام مکارم شيرازي و سبحاني)، ص 257.

[236]. ترجمه الميزان، ج 20، ص 8.

[237]. مجمع البيان، ج 1، ص 298.

[238]. يس/ 82.

[239]. تفسير نمونه، ج 2، ص 68.

[240]. مجمع البيان، ج 10، ص 353؛ قرطبي، ج 10، ص 61 ـ 67.

[241]. تفسير نمونه، ج 5، ص 276.

[242]. تفسير اثني عشري، ج 3، ص 293.

[243]. غافر/ 16.

[244]. طه، 114.

[245]. اسراء، 24.

[246]. اسراء/ 80.

[247]. مومنون/ 29.

[248]. وسائل الشيعه، ج 7، ص 28.

[249]. کافي، ج 2، ص 466.

[250]. غافر/ 60.

[251]. چنان‌چه در قرآن آمده است: (أَقِمِ الصَّلاَةَ لِذِكْرِي) (و نماز را براي ياد من، به پادار!) طه/ 14.

[252]. فرقان/ 77.

[253]. ر. ک: تفسير نمونه، ج 15، ص 172.

[254]. مجموعه ورام، ج 2، ص 119.

[255]. قَالَ رَسُولُ اللَّهِ9 يَدْخُلُ الْجَنَّةَ رَجُلَانِ كَانَا يَعْمَلَانِ عَمَلًا وَاحِداً فَيَرَي أَحَدُهُمَا صَاحِبَهُ فَوْقَهُ فَيَقُولُ يَا رَبِّ بِمَا أَعْطَيْتَهُ وَ كَانَ عَمَلُنَا وَاحِداً فَيَقُولُ اللَّهُ تَعَالَي سَأَلَنِي وَلَمْ تَسْأَلْنِي ثُمَّ قَالَ سَلُوا اللَّهَ وَ أَجْزِلُوا فَإِنَّهُ لَا يَتَعَاظَمُهُ شَيْ‏ءٌ. وسائل‏الشيعة، ج 7، ص 24.

[256]. در قواعد عربي آمده است: تا شرط (ان تدعوني كه محذوف است) محقق نشود جواب (استجب) هم محقق نمي‌شود.

[257]. چنان‌چه در روايت داريم كه: اي بندگان من در آنچه به شما امر كرده ام عبادت و بندگي مرا انجام دهيد و مصالح خود را به من ياد ندهيد چرا كه من به مصالح شما عالم‌ترين هستم و نسبت به مصالح شما بخل نمي‌ورزم. (تنبيه الخواطر ص350) همان‌طور كه گفتيم يكي از اوامر الهي دعا كردن است.

[258]. عنكبوت / 1 ـ 3.

[259]. تفسير نمونه، ج 16، ص 218 ـ 220 چاپ بيست و دوم، سال 83.

[260]. نهج البلاغه، ترجمه مرحوم دشتي حكمت 93.

[261]. تفسير نمونه، ج 1، ص 527 ـ 528 چاپ چهل و ششم سال 83.

[262]. بقره/ 124.

[263]. زمر/ 53.

[264]. تحريم/ 8.

[265]. در اين‌باره مي‌توانيد به كتاب شريف «گناهان كبيره» شهيد دستغيب; مراجعه نماييد.

[266]. هود/ 3.

[267]. اصول كافي ج 2، ص 435.

[268]. هود/ 114.

[269]. نورالثقلين، ج 2، ص 420.

[270]. امالي صدوق، ج 68، ص 4.

[271]. بحار ج 99، ص 50، ح 46.

[272] مستدرك وسائل، ج 10، ص 183، بحار، ج 98، ص 22.

[273]. بحار ج 71، ص 395، ح 74.

[274]. امالي صدوق ج 404، ص 11.

[275]. مفاتيح الجنان.

[276]. وسائل ج 4، ص 102.

[277]. تغابن/ 17.

[278]. نهج البلاغه، حكمت 24.

[279]. مكارم الاخلاق، ص 432.

[280]. انفال/ 29.

[281]. بحار، ج 81، ص 177، ح 18 و ص 199، ح 56 و ج 67، ص 244، ح 83.

[282]. بحار، ج 67، ص 236، ح 54.

[283]. مجموعه ورام، ج 2، ص 223.

[284]. انبياء/ 35 و همچنين آيات ديگر مانند: بقره/ 155.

[285]. ملك/ 2. (الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَهُوَ الْعَزِيزُ الْغَفُورُ).

[286]. شوري/ 30. (وَمَا أَصَابَكُم مِن مُصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ).

[287]. مستدرك، ج 13، ص 333.

[288]. من لايحضره، ج 1، ص 524.

[289]. سجده/ 21. (وَلَنُذِيقَنَّهُم مِنَ الْعَذَابِ الْأَدْنَي‏ دُونَ الْعَذَابِ الْأَكْبَرِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ).

[290]. بحار، ج 67، ص 229.

[291]. بقره/ 155.

[292]. المتحيص، ج 59، ص 125.

[293]. بحارالانوار، ج 67، ص 24.

[294]. بحارالانوار، ج 67، ص 212.

[295]. بحارالانوار، ج 78، ص 374.

[296]. (وَكَأَيِّن مِنْ آيَةٍ فِي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ)، يوسف/ 105.

[297]. تفسير قمي، ج 1، ص 357.

[298]. اعلام الدين، ص 433.

[299]. بحارالانوار، 81، 194، 52.

[300]. شرح نهج‌البلاغه ‌ابن ابي الحديد، ج 13، ص 156

[301]. بحارالانوار، ج 81، ص 191.

[302]. (ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَخُفْيَةً إِنَّهُ لاَيُحِبُّ الْمُعْتَدينَ وَلاَ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاَحِهَا وَادْعُوهُ خَوْفاً وَطَمَعاً إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ) اعراف/ 55 و 56.

[303]. مصباح الشريعه، باب 85، (خوف و رجاء).

[304]. التمهيد، ج 57، ص 114.

[305]. بحار، ج 63، ص 288.

[306]. صحيفه سجاديه، 263، وسايل الشيعه، ج 1، ص 325.

[307]. كشاف القناع، البهوتي، ج2، ص 93 (وتمني الشهادة ليس من تمني الموت المنهي عنه، ذكره في الهدي)، بل مستحب لا سيما عند حضور أسبابها، لما في الصحيح: من تمني الشهادة خالصا من قلبه أعطاه الله منازل الشهداء.

[308]. بحارالانوار، ج 70، ص 61 و الصحيفة السجاديه، ص 92.

[309]. مجمع البيان، ج 3، ص 511 به نقل از الميزان، ج 14، ص 68.

[310]. تحرير الاحکام (ط.ج)، العلامه الحلي، ج1، ص113 و العروة الوثقي (ط. ق)، السيد اليزدي، ج1، ص 376.

[311]. الترغيب و الترهيب: 4، 256، 50.

[312]. کنزالعمال: 42155.

[313]. الزهد للحسين بن سعيد 79، 212.

[314]. کنز العمال: 42153.

[315]. الترغيب و الترهيب: 4، 257، 54.

[316]. نساء/ 83.

[317]. تفسير آسان، ج 1، ص 214.

[318]. نهج البلاغه، خطبه پنجم.

[319]. مستدرک الوسائل، ج 2، ص 94 و بحارالانوار، ج 6، ص 127 و ج12، ص 78، الامالي الصدوق، ص 196، علل الشرايع، ج 1، ص 36.

[320]. تفسير آسان، ج1، ص 214.

[321]. يَا إِلَهِي عَجِّلْ وَفَاتِي سَرِيعاً فَلَقَدْ تَنَغَّصَتِ الْحَيَاةُ يَا مَوْلَائِي‏ (بحارالانوار، ج 43، ص 175)

[322]. أَقُولُ وَجَدْتُ فِي بَعْضِ الْكُتُبِ خَبَراً فِي وَفَاتِهَا7 فَأَحْبَبْتُ إِيرَادَهُ وَ إِنْ لَمْ آخُذْهُ مِنْ أَصْلٍ يُعَوَّلُ عَلَيْهِ رَوَي وَرَقَةُ بْنُ عَبْدِاللَّهِ الْأَزْدِيُّ قَالَ.... بحارالأنوار، ج 43، ص 174.

[323]. بحارالانوار، ج 48، ص 219.

[324]. صحيفه‌ي سجاديه، دعاي 42، جمله 10.

[325]. صحيفه‌ سجاديه، دعاي 47، جمله 113.

[326]. ق/ 18.

[327]. نور/ 15.

[328]. اسراء/ 53.

[329]. يس/ 65.

[330]. شعراء/ 84.

[331]. ميزان الحكمه، ج 8، ص 500.

[332]. همان، ص 497.

[333]. نهج البلاغه، حكمت 57.

[334]. اصول كافي، ج 3، ص 176.

[335]. بحار، ج 72، ص 90.

[336]. بحار، ج 72، ص 281.

[337]. بحار، ج 68، ص 276.

[338]. تحف العقول، ص 262.

[339]. مجموعه ورام، ج 1، ص 90؛ احياء العلوم، ج 3، ص 294.

[340]. شرح ابن ابي الحديد، ج 2، ص 456 و 486.

[341]. بحار، ج 72، ص 268.

[342]. مجمع البيان، ج 10، ص 242.

[343]. بقره/ 155.

[344]. «الْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِي جَعَلَ تَمْحِيصَ ذُنُوبِ شِيعَتِنَا فِي الدُّنْيَا بِمِحْنَتِهِمْ لِتَسْلَمَ بِهَا طَاعَاتُهُمْ وَيَسْتَحِقُّوا عَلَيْهَا ثَوَابَهَا» بحارالأنوار، 64، 232، باب 12 شدة ابتلاء المؤمن وعلته.

[345]. شمس/ 9 و 10.

[346]. بحارالأنوار، 78، 194، باب 1 فضل العافية والمرض وثواب.

[347]. الكافي، ج 4، ص 198 و غررالحكم، ص 99.

[348]. غررالحکم 1709.

[349]. مستدرك الوسائل، ج 2، ص 56؛ الكافي، ج 2، ص 255؛ مستدرك الوسائل، ج 2، ص 437.

[350]. الكافي، ج 2، ص 452، مستدرك الوسائل، ج 6، ص 188.

[351]. بحارالأنوار، ج 70، ص 383.

[352]. رعد/ 28.

[353]. الكافي، ج 2، ص 254.

[354]. بحارالأنوار، ج 64، ص 231.

[355]. غررالحکم 1350.

[356]. «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ7 قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي إِذَا كَانَ مِنْ أَمْرِهِ أَنْ يُكْرِمَ عَبْداً وَ لَهُ عِنْدَهُ ذَنْبٌ ابْتَلَاهُ بِالسُّقْمِ فَإِنْ لَمْ يَفْعَلِ ابْتَلَاهُ بِالْحَاجَةِ فَإِنْ هُوَ لَمْ يَفْعَلْ شَدَّدَ عَلَيْهِ عِنْدَ الْمَوْتِ الْخَبَرَ» مستدرك الوسائل، ج 11، ص 326.

[357]. دايرة المعارف معارف و معاريف، ج 3، ص 533.

[358]. دعاي بيست و پنجم صحيفه سجاديه، (دعا درباره‌ي فرزندان)

[359]. (فاعتزلوا النساءَ في المحيض ولاتقربوهنّ حتّي يَطْهُرْن...)؛ «در حالت قاعدگي، از زنان كناره‏گيري كنيد؛ و با آن‏ها نزديكي ننماييد، تا پاك شوند... » بقره/ 222.

[360]. ر. ک: کتاب‌هايي که در پايان معرفي مي‌کنيم.

[361]. که در روايات اهل بيت نمونه‌هاي آن حکايت شده است. (ر. ک: اسلام و تربيت کودکان، ص 74 ـ 78)

[362]. بديهي است که منظور از تنبيه، تنبيه بدني کودک نمي‌باشد.

[363]. درآمدي بر نظام تربيتي در اسلام، ص 135 ـ 176.

[364]. صف/ 3.

[365]. براي اطلاعات بيشتر رجوع شود به كتاب حقوق فرزندان در مكتب اهل‌بيت:، ص290ـ 253 (در اين كتاب آيات و روايات مربوط به مباحث آورده شده است) و كتاب تربيت فرزند در اسلام، ص 177 ـ 154.

[366]. غرر الحكم و درر الكلم، ص 393، ح 88 و كنز العمال، ج 16، ص 460.

[367]. نور / 58.

[368]. نور / 59.

[369]. کافي، ج 5، ص 499، وسائل الشيعه، ج 20، ص 132 (موسسه آل البيت)

[370]. مكارم الأخلاق، ج 1، ص 479، ش 1659 و من لايحضره الفقيه، ج 3، ص 376.

[371]. همان، ص 480، ش 1662 وكنز العمال، ج 16، ص 442.

[372]. براي اطلاعات بيشتر ر. ك: خانواده در قرآن، ص 253 - 261.

[373]. خانواده و فرزندان، ص 7 ـ 165.

[374]. همان، ص 187 و محجة البيضاء، ج 2، ص 68 - 63.

[375]. ر. ک: سوره‌ي لقمان، پندهاي حضرت لقمان به فرزندش قابل توجه مي‌باشد.

[376]. ر. ك: حقوق فرزندان در مكتب اهل‌بيت:، ص 187 تا ص 250.

[377]. از حضرت علي7 حكايت شده: [حق فرزند بر پدر و مادر آن است كه «نام نيكو» برايش برگزيند و ادبش را نيکو انجام دهد و به او قرآن بياموزد. » (نهج‌البلاغه، حکمت 391)

[378]. از پيامبر اکرم9 حکايت شده: «فرزندان را با سه خصلت ادب کنيد: دوست داشتن پيامبرتان و دوست‌داري اهل بيت و قرائت قرآن» (کنزالعمال، ح 45409)

[379]. براي آگاهي از مستحبات و مكروهات به كتاب حلية المتقين علامه مجلسي رجوع شود.

[380]. خصال، ج 2، ص 403.

[381]. مکارم الاخلاق، ج 1، ص 478 و ميزان الحکمه، ج 1، ص 75.

[382]. محجة البيضاء، ج 2، ص 63 و کنزالعمال، ج 16، ص 443.

[383]. آنچه والدين و مربيان بايد بدانند، ج 3، ص 47 - 44.

[384]. در سوره لقمان مي‌خوانيم: وقتي حضرت لقمان مي‌خواهد به فرزندش پندآموزي کند با تعبير عاطفي «يا بُني» (اي پسرک عزيزم) او را صدا مي‌زند و اميرالمومنين7 نيز در وصيت به امام حسن7 همين تعبير را به کار مي‌برد.

[385]. مکارم الاخلاق، ج 1، ص 473.

[386]. تحف العقول، ص 14.

[387]. آل عمران/ 159 و شعراء/ 215 و طه/ 44 ـ 43 و انعام/ 160 و اسراء/ 53.

[388]. براي دست‏يابي به روايات در اين باره ر. ك: حقوق فرزندان در مكتب اهل‌بيت:، ص 81 تا ص 122.

[389]. ميزان الحكمة، ج 10، ص 707 و كنز العمال، ج 16، ص 445.

[390]. «تحقيقي در غرب (Mulek – klowrer) نشان مي‏دهد كه حدود 52 % از خائنين به كشور در جنگ بين الملل در ايرلند، از خانواده‏هاي نابسامان و آشفته و در مجارستان 50 % از خائنين از خانواده‏هاي از هم گسيخته بوده‏اند. » زمينة تربيت، ص 253.

[391]. حشر/ 10 و توبه/ 71.

[392]. نساء/ 114.

[393]. نور/ 8 ـ 27.

[394]. آل عمران/ 103 و 105 و انفال/ 46.

[395]. نك: مقاييس اللغة، مصباح اللغة، التهذيب، التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج 6، ص 260.

[396]. بحارالانوار، ج 99، ص 233.

[397]. نك: مصباح اللغه و لسان العرب ماده «مرو».

[398]. نمونه، ج 1، ص 539.

[399]. بحارالانوار، ج 99، ص 233.

[400]. نك: مفردات راغب اصفهاني و التحقيق، ج 5، ص 131 ـ 132.

[401]. نك: اسرار تاريخي سعي در پاسخ بعدي (اسرار سعي) و نيز بحارالانوار، ج99، ص233، 234، 237.

[402]. طواف حركة حول الشئ سواء كان علي سبيل دوران والاحاطة الظاهرية او حركة اليه متداوماً علي سبيل التكرار (التحقيق، ج 11، ص 80 ـ 81)

[403]. آثار اسلامي مکه و مدينه، رسول جعفريان، ص 110 (چاپ دوم)

[404]. همان، ص 86 (چاپ پنجم)

[405]. التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج 11، ص 185.

[406]. مقاييس اللغة، ماده مني.

[407]. عيون اخبار الرضا7: 2، 91، علل الشرايع: 435، 2 والحج والعمرة في الکتاب والسنة، ص 227.

[408]. بقره، 199 ـ 203.

[409]. پرتوي از قرآن، ج 2، ص 91.

[410]. السرائر: 3، 565 والحج والعمره في الکتاب والسنة، ص 227.

[411]. کافي: 4، 516، 3 و همان، ص 228.

[412]. کافي: 4، 516، 1 و 2 و التهذيب: 5، 269، 921 و 922 و همان، ص 228.

[413]. نمونه، ج2، ص 38.

[414]. کافي: 4، 262، 42 والحج والعمرة في الکتاب والسنه، ص 229.

[415]. الفقيه: 2، 480، 3019 و همان، ص 230.

[416]. المحاسن: 1، 141، 187 و همان، ص 229.

[417]. در بارگاه نور، ص 105.

[418]. از ميقات تا عرفات، ص 124.

[419]. بقره / 201.

[420]. وسائل الشيعه، ج 8، ص 41.

[421]. از ميقات تا عرفات، ص 114.

[422]. حج در کلام قرآن و عترت، ص 246.

[423]. صهباي حج، ص 437 ـ 438.

[424]. البته برخي احکام خاص روز سيزدهم ذي الحجه براي برخي افراد وجود دارد (نک: مناسک حج، مراجع عظام و کتب مفصل فقهي و حديثي، از جمله تحرير الوسيله: 1، 455)

[425]. نک: التحقيق في کلمات القرآن الکريم، مصطفوي، ج 4، ص 207.

[426]. قرب‌الاسناد: 147، 532 و کنزالفرائد: 2، 82 و علل‌الشرايع: 437، 1 والحج والعمرة في الکتاب والسنة، ص 230.

[427]. همان.

[428]. دعائم الاسلام: 1، 323.

[429]. سنن الدارمي: 2، 63 و السنن الکبري: 5، 241، 9662.

[430]. مصباح الشريعة، ص 92 و المحجة البيضاء، ج 2، ص 207.

[431]. نک: منابع پاورقي‌هاي قبلي.

[432]. سنن ابي‌داود: 2، 200، 1966 و مسند ابن‌حنبل: 10، 323، 27202.

[433]. السمتدرک علي الصحيحين: 1، 637، 1711 و الحج والعمرة في الکتاب والسنة، ص 232.

[434]. کافي: ج 4، ص 480، ح 1.

[435]. کافي، همان.

[436]. کافي: ج 4، ص 478، ح 1؛ التهذيب: ج 5، ص 198، ح 661.

[437]. الفقيه: ج 2، ص 214، ح 2196.

[438]. کافي: 4، 480، 7؛ المحاسن: 1، 142، 189.

[439]. الترغيب و الترهيب: 2، 207، 3 و الحج و العمرة في الکتاب و السنة، ص 234.

[440]. از ميقات تا عرفات، ص 120.

[441]. از ميقات تا عرفات، ص 119.

[442]. در بارگاه نور، ص 107.

[443]. اسرار و معارف حج، سفري دوباره، ص 33 ـ 35.

[444]. در بارگاه نور، ص 106.

[445]. همان، ص 106.

[446]. از ميقات تا عرفات، ص 120 ـ 121.

[447]. همان، ص 124.

[448]. همان، ص 124.

[449]. همان، ص 124 ـ 125.

[450]. کيمياي سعادت، ص 196.

[451]. المحجة البيضاء، ج 2، ص 203.

[452]. عرفان حج، ص 41.

[453]. عبدالرزاق اصفهاني.

[454]. آثار تربيتي و معنوي حج، ص 17.

[455]. حج در کلام قرآن و عترت، ص 249 ـ 251.

[456]. التحقيق في کلمات القرآن الکريم، ج 6، ص 77 (ماده شعر) و نيز نک: حج مقبول، ص 144.

[457]. نمونه، ج 2، ص 31.

[458]. القري لقاصد ام القري، ص 154.

[459]. مجمع البحرين، ج 5، ص 68.

[460]. معجم البلدان، ياقوت حموي، ج 5، ص 142 (ايشان جهات ديگري نيز در نامگذاري بيان کرده که بعيد به نظر مي‌رسد)

[461]. بحارالانوار، ج 96، ص 266.

[462]. وسائل الشيعه، ج 14، ص 11، باب 4، ح 1846.

[463]. علل الشرايع، ص 437 و وسائل، ج 11، ص 238، باب 2، ح 14681.

[464]. بقره/ 198.

[465]. نمونه، ج 2، ص 31.

[466]. نک: تفسير پرتوي از قرآن، ج 2، ص 80 و الميزان، ج 2، ص 80 و اطيب البيان، همان.

[467]. اطيب البيان، ج 2، ص 372.

[468]. چرا که عرفات خارج از حرم است اما مشعر داخل حرم است.

[469]. تفسير راهنما، ج 2، ‌ص 21.

[470]. الفردوس: 3، 620، 5937، الجامع الصغير: 2، 557، 8342 و الحج والعمرة في الکتاب و السنة، ص 224.

[471]. کافي: 4، 468، 1، و همان، ص 225.

[472]. كافي: 4، 224، 1؛ التهذيب: 5، 448، 17؛ و همان.

[473]. سنن ابن‌ماجه: 2،1006، 3024 (مشابه اين حديث در مورد عرفات در منابع شيعه‌ آمده است)

[474]. سنن ابي‌داود: 2، 190، 1920؛ جامع الاصول: 3، 249، 1539؛ محاسن: 2، 65، 1180؛ صحيح بخاري: 2، 601، 1587 و الحج و العمره في الكتاب و السنه، ص 222.

[475]. الكافي، 4، 467، 2؛ التهذيب: 5، 187، 623.

[476]. الكافي: 4، 467، 2؛ التهذيب: 5، 187، 623؛ و همان.

[477]. المحاسن: 1، 141، 188 و همان: ص 223.

[478]. مستدرك الوسائل، ج 10، ص 48.

[479]. الحج و العمرة في الكتاب و السنة، ص 225.

[480]. همان.

[481]. الكافي: 4، 467، 2؛ التهذيب: 5، 187، 623.

[482]. الحج والعمرة في الکتاب والسنة، ص 222 و 225.

[483]. الکافي: 4، 477، 3؛ همان، ص 226.

[484]. مجله ميقات، ش 21، ص 18، مقاله اسرار و معارف حج، دکتر سيد محمدباقر حجتي.

[485]. اشاره به دوران جاهليت عرب است که قبايل قريش و کنانه و جديله و تابعان آن‌ها، خود را به عنوان «حُمس» مي‌خواندند (يعني استوار در آيين) آنان خود را از ساير قبايل ممتاز مي‌دانستند، و براي ابراز برتري بر ساير قبايل از وقوف در عرفات خودداري مي‌کردند و شب را در مشعر مي‌ماندند.

[486]. همان، ص 17.

[487]. الاخلاق، ص 125.

[488]. حج نماز بزرگ، ص 52.

[489]. حج مقبول، ص 144.

[490]. مجله ميقات، ش 21، ص 16.

[491]. تحفة الحرمين، ص 49.

[492]. صهباي حج، ص 435 ـ 436.

[493]. مصباح يزدي، محمدتقي، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، تهران، سازمان تبليغات اسلامي، 1379، ص 454 با تلخيص.

[494]. ر. ک: حامد مقدم، احمد، سنت‌هاي اجتماعي در قرآن‌کريم، مشهد، آستان قدس رضوي، 1369، ص 103.

[495]. داستان اصحاب فيل را نک: کتب تفسير مثل الميزان، نمونه، مجمع‌البيان و... ذيل سوره فيل.

[496]. پيامبر اسلام9 در عام الفيل يعني همان سالي که ماجراي اصحاب فيل اتفاق افتاد به دنيا آمدند. ]53 سال قبل از هجرت[ (سبحاني، جعفر، فروغ‌ابديت، قم، دفتر تبليغات، ج 1، ص 151.

[497]. «ارهاص» به معناي معجزاتي است که قبل از قيام پيامبر واقع مي‌شود و زمينه‌ساز دعوت او است. اين واژه در اصل به معناي «پايه‌گذاري» و اولين رديف سنگ و آجري است که در زير ديوار مي‌نهند و به معناي «آماده شدن» و «ايستادن» نيز آمده است. مکارم شيرازي، ناصر و ديگران، تفسير نمونه، تهران، دارالکتب الاسلاميه، چاپ سيزدهم، 1373، ج‌27، ص‌341 و 342.

[498]. همان.

[499]. ر. ک: ابن اثير، الکامل في التاريخ، بيروت، دار صادر، 1385 هـ. ق، ج 4، صص 350 ـ 358.

[500]. ابن اثير، همان، ص 358.

[501]. ابن واضح، تاريخ يعقوبي، نجف، المطبعة الحيدريه، 1384 هـ. ق، ج 3، ص 8. به نقل از سيره پيشوايان، مهدي پيشوايي، قم، مؤسسه امام صادق7، 1375، ص 257.

[502]. نک: مصباح يزدي، محمدتقي، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، ص 456.

[503]. فخررازي، تفسير کبير، ج 32، ص 102.

[504]. ر. ک: الاعراب المفصل للکتاب الله المرتل، بهجت عبدالواحد صالح، ج 9، ص 293 و ج 1، ص 149.

[505]. ر. ک: تفسير نمونه، ج 22، ص 91.

[506]. ملك/ 2 و هود/ 7.

[507]. طلاق/ 12.

[508]. ذاريات/ 56.

[509]. هود/ 119 ـ 118.

[510]. انشقاق/ 6.

[511]. چنان‌چه از امام صادق7 حكايت شده: «والله اله كل شي، الرحمان بجميع خلقه الرحيم بالمؤمنين خاصة» تفسير عياشي، ج 1، ص 20، ح 19 و معاني الاخبار، ص 3، ح 2.

[512]. هدايت الهي بدون كسب علم و آگاهي و بدون اراده مخلوق را «اراده‌ي تكويني» مي‌نامند؛ مثلاً اين‌كه زنبور عسل به سراغ شهد كدام گل‌هاي برود و چگونه آن را دريافت كند اين را به صورت تكويني خداوند در وجود او نهاده است. كه گاهي به آن غريزه نيز مي‌گويند.

هدايت الهي همراه با آگاهي و اراده و اختيار مخلوق را «اراده‌ي تشريعي» مي‌نامند. مثل انسان كه كارهايش از روي آگاهي و اختيار صورت مي‌گيرد و آگاهي او از طريق پيامبران و ائمه: مي‌باشد.

[513]. نمونه، ج 6، ص 393.

[514]. «انّ الله تعالي خلق مأة رحمة، ‌فرحمة بين خلقه يتراحمون بها، وادّخر لأوليائه تسعة وتسعين» مجمع الزوائد هيثمي، ج10، ص 214؛ المعجم الكبير طبراني، ج 19، ص 417.

[515]. «از بررسي آيات و روايات استفاده مي‌شود افرادي كه از نظر فكري، بدني يا اقتصادي آن‌چنان ضعيف باشند كه قادر به شناسايي حق از باطل نشوند، و يا اين‌كه با تشخيص عقيده صحيح بر اثر ناتواني يا محدوديت‌هايي كه محيط بر آن‌ها تحميل كرده قادر به انجام وظايف خود به طور كامل نباشند و نتوانند ]از آن محيط فاسد[ مهاجرت كنند آن‌ها را مستضعف مي‌گويند.» (تفسير نمونه، ج4، ص 87)

[516] ر. ك: ‌نساء / 98 و 99 و همچنين بقره/ 62.

[517].              ترحم بر پلنگ تيز دندان            جفا باشد به حال گوسفندان

[518]. تفسير نمونه، ج 4، ص 378.

[519]. دينار عبارت است از يك مثقال شرعي طلاي مسكوك و مثقال شرعي معادل 18 نخود يعني 4: 3 مثقال معمولي است.

[520]. نک: تحرير الوسيله، امام خميني، مبحث حدود، حد سرقت.

[521]. همان.

[522]. همان.

[523]. و مردِ دزد و زنِ دزد، به كيفر آن‌چه بدست آورده‏اند [و] بخاطر مجازات [پيشگيرانه‏] الهي، دست‏هايشان را قطع كنيد؛ و خدا شكست‏ناپذيري فرزانه است. مائده/ 38.

[524]. تفسير نمونه، همان.

[525]. تحرير الوسيله، ج 2، ص 488.

[526]. الميزان، ذيل آيات 100 ـ 103 سوره‌ نساء.

[527]. الفقه علي مذاهب الخمسه، محمد جواد مغنيه، سال نشر 1377 هـ . ش، چاپ اسوه، چاپ چهارم، ناشر موسسه الصادق.

[528]. من لا يحضره الفقيه؛ شيخ صدوق، تحقيق علي اكبر غفاري، ج1، ص 434، 4 جلدي، نشر جامعة المدرسين، سال طبع 1404 هـ . ق، چاپ دوم 1404 هـ . ق.

[529]. الدر المنثور، ذيل آيه 100 سوره‌ي نساء.

[530]. ترمذي حديث را صحيح دانسته است.

[531]. الدر المنثور (و بهاشمه القران الكريم مع تفسير ابن عباس)، تاليف جلال الدين سيوطي (991 هـ. ق)، ج 2، ص 209، چاپ اول 1366، چاپ الفتح ـ الجده، 6 جلدي، نشر دار المعرفه.

[532]. (لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ) (بقره/ 256)

[533]. رجوع كنيد به رساله توضيح المسائل فقهاء قسمت تقليد

[534]. مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ النُعْمَانِيُّ فِي كِتَابِ الْغَيْبَةِ، عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ7 أَنَّهُ قَالَ مَنْ دَخَلَ فِي هَذَا الدِّينِ بِالرِّجَالِ أَخْرَجَهُ مِنْهُ الرِّجَالُ وَمَنْ دَخَلَ فِيهِ بِالْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ زَالَتِ الْجِبَالُ قَبْلَ أَنْ يَزُولَ. (وسائل الشيعه، ج 17، ص 307)

[535]. وَأَرْوِي عَنِ الْعَالِمِ; أَنَّهُ قَالَ لَوْ وَجَدْتُ شَابّاً مِنْ شُبَّانِ الشِّيعَةِ لَا يَتَفَقَّهُ لَضَرَبْتُهُ ضَرْبَةً بِالسَّيْفِ وَرَوَي غَيْرِي عِشْرُونَ سَوْطاً وَأَنَّهُ قَالَ تَفَقَّهُوا وَإِلَّا أَنْتُمْ أَعْرَابٌ جُهَّالٌ. (بحار الانوار، ج 75، ص346).

[536]. لسان العرب، ج 3، ص 173.

[537]. مائده/ 21.

[538]. نک: تحرير الوسيله، امام خميني;، ج 2، ص 366.

[539]. نك: تحرير الوسيله، امام خميني، ج2، ص‌445. و الفقه علي المذاهب الاربعه، ج 5، ص‌423 به بعد.

[540]. فقه الحدود و التعزيرات، ص 859.

[541]. تفسير نمونه، ج 11، ص 427. و کتب فقهي مثل جواهر الکلام، نجفي، ج 6، مبحث ارتداد.

[542]. بقره / 256.

[543]. نک: مجمع البيان، الميزان، نمونه، ذيل آيه 256، بقره (برخي از اين تفسيرها در ادامه خواهد آمد).

[544]. (قُلْ هذِهِ سَبيلي‏ أَدْعُوا إِلَي اللَّهِ عَلي‏ بَصيرَةٍ أَنَا وَمَنِ اتَّبَعَني‏ وَسُبْحانَ اللَّهِ وَما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ)، يوسف/ 108.

[545]. (وَإِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّي يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُونَ)، توبه/ 6.

[546]. و براي كساني كه شبهه ذهني دارند واجب است كه در مقام تحقيق برآمده و به صورت كامل تحقيق نمايند تا به جواب خود برسند و اسلام و مباني آن هيچ سؤالي را بي پاسخ نگذارده است.

[547]. پس يادآوري کن که تو فقط يادآوري کننده‌اي (تو) بدانان هيچ سيطره‌اي نداري. غاشيه/ 21.

[548]. کتاب مقدس، عهد قديم: سفر تثنيه، فصل 13، (مشتمل بر 18 بند) ترجمه فارسي وليم گلن، دارالسلطنه لندن، 1856 ميلادي و 1272 هجري، ص 357- 358 الكتاب المقدس، دار المشرق، بيروت، سفر تثنية الاشتراع، الفصل 13، صص 379- 380.

[549]. عهد جديد: نامه به عبرانيان، بند 10، جمله 26 ـ 32.

[550]. تذکر: الف. آن‌چه ذكر شد از منابع موجود عهد قديم و جديد است و نمي‏تواند بيانگر حكم ارتداد از ديدگاه شريعت حضرت موسي7 و عيسي7 باشد. يعني معلوم نيست شرايط ثبوت ارتداد و نوع و چگونگي قتل مرتد، دقيقاً آن باشد كه در اين متون آمده است.

ب. تفكر حاكم بر جهان مسيحيت امروز، هرگونه دخالتي را در قانون‌گذاري اجتماعي، از دين سلب كرده است، لذا قوانين جزايي امروز كشورهاي مسيحي نمي‏تواند بيانگر دين مسيح حتي نزد ارباب كليسا باشد.

ج. فلسفه‏اي كه براي حكم مرتد از عهد قديم ذكر شد، و نيز آن‌چه به عنوان عظمت گناه مرتد از عهد جديد بيان شد هر دو به شكل كامل‌تري در فلسفه حكم مرتد از ديدگاه اسلام تبيين شد كه مي‏توانيد آن را مقايسه كنيد.

نتيجه آن‌كه حكم مرتد في الجمله در همه‌ اديان و مذاهب قتل است و فقط در شروط آن اختلاف ‌اندكي وجود دارد. (انجيل عيسي مسيح، ترجمه تفسيري عهد جديد، سازمان ترجمه تفسيري كتاب‏ مقدس، تهران، 1357، ص 305 ـ 306)

[551]. تفسير نمونه، ج‏2، ص: 651.

[552]. مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏2، ص: 631.

[553]. (أحدها) أنه في أهل الكتاب خاصة الذين يؤخذ منهم الجزية عن الحسن وقتادة والضحاك.

[554]. (وثانيها) أنه في جميع الكفار ثم نسخ كما تقدم ذكره عن السدي وغيره.

[555]. (وثالثها) أن المراد لا تقولوا لمن دخل في الدين بعد الحرب أنه دخل مكرها لأنه إذا رضي بعد الحرب وصح إسلامه فليس بمكره عن الزجاج.

[556]. (ورابعها) أنها نزلت في قوم خاص من الأنصار كما ذكرناه في النزول عن ابن عباس وغيره.

[557]. (و خامسها) أن المراد ليس في الدين إكراه من الله ولكن العبد مخير فيه لأن ما هو دين في الحقيقة هو من أفعال القلوب إذا فعل لوجه وجوبه فأما ما يكره عليه من إظهار الشهادتين فليس بدين حقيقة كما أن من أكره علي كلمة الكفر لم يكن كافرا والمراد الدين المعروف وهو الإسلام ودين الله الذي ارتضاه (قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ) قد ظهر الإيمان من الكفر والحق من الباطل بكثرة الحجج والآيات الدالة عقلا وسمعا والمعجزات التي ظهرت علي يد النبي.

[558]. تفسير نمونه، ج‏2، ص: 279.

[559]. تفسير الميزان، ج‏2، ص: 524.

[560]. نك: نور الثقلين، تبيان، مجمع البيان، تفسير كبير، درّ المنثور و صافي، ج 3، ص 448.

[561]. الميزان، ج 15، ص 164.

[562]. نمونه، ج 14، ص 550 (ايشان تفسير دوم را ترجيح مي‏دهند. )

[563]. در برخي احاديث به اين مطلب تصريح شده است. (نك: صافي، ج 3، ص 448 و وسائل الشيعه، ج 16، كتاب اطعمه و اشربه، ابواب آداب المائده، باب 24، ح 1)

[564]. هرچند كه ظاهر آيه اطلاق دارد و شامل غذاخوردن در صورت رضايت و عدم رضايت صاحب‏خانه مي‏شود اما بعيد نيست كه آيه از چنين مورد نادري منصرف باشد.

[565]. اين مطلب در برخي احاديث نيز آمده است. (نمونه، ج 14، ص 558)

[566]. نمونه، همان، ص 552.

[567]. السلام علينا من قبل ربنا ـ السلام علينا وعلي عباد اللَّه الصالحين.نك، نورالثقلين، ج3، ص 627 و نمونه، ج 13، ص 553.

[568]. ر. ك: به ميزان الحكمة، محمدي ري شهري، ج 5، حرف صاد، باب 2287 شرايط قبول الصلوة.

[569]. ر. ك: پرتوي از اسرار نماز، محسن قرائتي، بخش يك، شرايط صحت عبادت.

[570]. ر. ك: سر الصلوة، امام خميني;، فصل چهارم، حضور قلب و مراتب آن.

[571]. ر. ك: رساله توضيح المسائل، امام خميني، مساله‌ي 1295.

[572]. نمل/ 19.

[573]. (قَاتِلُوا الَّذِينَ لاَيُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَلاَيُحَرِّمُونَ مَاحَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ حَتَّي‏ يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ)، توبه/ 29.

[574]. (لاَ تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ وَأَيَّدَهُم بِروحٍ مِنْهُ وَيُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ أُولئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلاَ إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)، مجادله/ 22.

[575]. (يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا بِطَانَةً مِن دُونِكُمْ لاَ يَأْلُونَكُمْ خَبَالاً وَدُّوا مَا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضَاءُ مِن أَفْوَاهِهِمْ وَمَا تُخْفِيْ صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الآيَاتِ إِن كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ)، آل عمران/ 118.

[576]. (يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَي‏ أَوْلِيَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِنكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ)، مائده/ 51.

[577]. (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَتَتَّخِذُوا آبَاءَكُمْ وَإِخْوَانَكُمْ أَوْلِيَاءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَي الْإِيمَانِ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِنكُمْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ)، توبه/ 23.

[578]. (إِنَّمَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ قَاتَلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَأَخْرَجُوكُم مِن دِيَارِكُمْ وَظَاهَرُوا عَلَي‏ إِخْرَاجِكُمْ أَن تَوَلَّوْهُمْ وَمَن يَتَوَلَّهُمْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ)، ممتحنه/ 9.

[579]. (الْيَوْمَ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّبَاتُ وَطَعَامُ الَّذِينَ أُوْتُوا الْكِتَابَ حِلٌّ لَكُمْ وَطَعَامُكُمْ حِلٌّ لَهُمْ وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ الْمُؤْمِنَاتِ وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ الَّذِينَ أُوْتُوا الْكِتَابَ مِن قَبْلِكُمْ إِذَا آتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسَافِحِينَ وَلاَ مُتَّخِذِي أَخْدَانٍ وَمَن يَكْفُرْ بِالْإِيمَانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَهُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ)، مائده/ 5.

[580]. (إِلَّا الَّذِينَ يَصِلُونَ إِلَي‏ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ مِيثَاقٌ أَوْ جَاءُوكُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ أَن يُقَاتِلُوكُمْ أَوْ يُقَاتِلُوا قَوْمَهُمْ وَلَوْ شَاءَ اللّهُ لَسَلَّطَهمْ عَلَيْكُمْ فَلَقَاتَلُوكُمْ فَإِنِ اعْتَزَلُوكُمْ فَلَمْ يُقَاتِلُوكُمْ وَأَلْقَوْا إِلَيْكُمُ السَّلَمَ فَمَا جَعَلَ اللّهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبِيلاً)، نساء/ 90.

[581]. (لَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُم مِن دِيَارِكُمْ أَن تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ)، ممتحنه/ 8.

[582]. تفسير نمونه، ج 24، ص 34.

[583]. همان، ص 32.

[584]. ترجمه تفسير الميزان، ج 19، ص 400.

[585]. تفسير نور، ج 2، ص 408.

[586]. ترجمه تفسير الميزان، ج 16، ص 205.

[587]. در تفاسير اهل بيت: نيز به اين حقيقت اشاره شده از جمله در منابع معروف حديث شيعه و همچنين اهل سنت آمده است كه پيامبر اكرم: زره خود را در مدينه به عنوان گروگان نزد شخص غير مسلماني گذاشت و مبلغي به عنوان وام از او گرفت‏ (تفسير نمونه، ج ‏2، ص 393).

همچنين در روايات آمده كه وقتي به حضرت علي7 خبر دادند دشمنان به مرزهاي حكومت شما حمله كرده و از پاي يك زن يهودي خلخالي را در آورده‌اند فرمود: اگر مردي از شنيدن اين خبر دق كند و بميرد من او را ملامت نمي‌كنم. (بحارالأنوار، ج 34، ص 138)

[588]. بحارالانوار، ج 41، ص 56، ح 6، و ج 101، ص 299، ح5، تاريخ دمشق، ج 42، ص 487، کشف الغمة، ج 1، ص 146، المناقب لابن شهر آشوب، ج 2، ص 105.

[589]. ر. ک: مائده/ 5 و تفسير نمونه، ج 4، ص 281.

[590]. ملك/ 2 و هود/ 7.

[591]. طلاق/ 12.

[592] ذاريات/ 56.

[593]. هود/ 119 ـ 118.

[594]. انشقاق/ 6.

[595]. چنان‌چه از امام صادق7 حكايت شده: «والله اله كل شي، الرحمان بجميع خلقه الرحيم بالمؤمنين خاصة» تفسير عياشي، ج 1، ص 20، ح 19 و معاني الاخبار، ص 3، ح 2.

[596]. هدايت الهي بدون كسب علم و آگاهي و بدون اراده مخلوق را «اراده‌ي تكويني» مي‌نامند؛ مثلاً اين‌كه زنبور عسل به سراغ شهد كدام گل‌هاي برود و چگونه آن را دريافت كند اين را به صورت تكويني خداوند در وجود او نهاده است. كه گاهي به آن غريزه نيز مي‌گويند.

هدايت الهي همراه با آگاهي و اراده و اختيار مخلوق را «اراده‌ تشريعي» مي‌نامند. مثل انسان كه كارهايش از روي آگاهي و اختيار صورت مي‌گيرد و آگاهي او از طريق پيامبران و ائمه: مي‌باشد.

[597]. نمونه، ج 6، ص 393.

[598]. «انّ الله تعالي خلق مأة رحمة، ‌فرحمة بين خلقه يتراحمون بها، وادّخر لأوليائه تسعة وتسعين» مجمع الزوائد هيثمي، ج 10، ص 214؛ المعجم الكبير طبراني، ج 19، ص 417.

[599]. «از بررسي آيات و روايات استفاده مي‌شود افرادي كه از نظر فكري، بدني يا اقتصادي آن‌چنان ضعيف باشند كه قادر به شناسايي حق از باطل نشوند، و يا اين‌كه با تشخيص عقيده‌ي صحيح بر اثر ناتواني يا محدوديت‌هايي كه محيط بر آن‌ها تحميل كرده قادر به انجام وظايف خود به طور كامل نباشند و نتوانند ]از آن محيط فاسد[ مهاجرت كنند آن‌ها را مستضعف مي‌گويند. » (تفسير نمونه، ج 4، ص 87)

[600] ر. ك: ‌نسا/ 98 و 99 و همچنين بقره/ 62.

[601]. هود/ 91.

[602]. اين قاعده شبيه همان قاعده «تنقيح مناط» فقهاء مي‌باشد.

[603]. البته براي اين قاعده و استفاده از آن ضوابطي وجود دارد که براي اطلاع بيشتر مي‌توانيد به کتاب التفسير الاثري الجامع، ج 1، آيت الله معرفت، مبحث بطن و نيز درسنامه روش‌ها و گرايش‌هاي تفسير قرآن، دکتر محمدعلي رضايي اصفهاني، مبحث روش تفسير اشاري مراجعه نماييد.

[604]. ر. ک: درسنامه‌ي روش‌ها و گرايش‌هاي تفسيري، دکتر محمدعلي رضايي‌اصفهاني، ص 33.

[605]. هود/ 92.

[606]. جالب اينکه آن‌ها از قبيله‌ي شعيب به عنوان «رهط» ياد کردند، که در لغت عرب، به جمعيت کم از سه تا هفت يا ده و يا حداکثر به گفته‌ي بعضي به چهل نفر اطلاق مي‌شود، اشاره به اينکه گروه قبيله‌ي تو نيز در نظر ما قدرتي ندارند، بلکه ملاحظات ديگر است که ما را از اين کار باز مي‌دارد و اين درست مانند آن است که ما به ديگري مي‌گوييم اگر ملاحظه‌ي اين چهار نفر قوم و فاميل تو نبود حق تو را در دستت مي‌گذاشتيم، در حالي که واقعاً فاميل و قبيله‌ي او چهار نفر نيست بلکه منظور بيان اين نکته است که آن‌ها از نظر قدرت اهميتي ندارند. (تفسير نمونه، ج 9، ص 214)

[607]. شما مي‌توانيد براي اطلاع بيشتر از اين آيات به تفسير الميزان في تفسير القرآن، ج 10، ص 374 و تفسير نمونه، ج 9، ص 213 مراجعه نماييد.

[608]. نك: صحاح و قاموس.

[609]. قاموس قرآن، سيد علي‌اكبر قرشي، ج 7، ص 145.

[610]. طه/ 50. همچنين آياتي نظير: اعلي/1ـ3، بلد/ 8 ـ 10، شمس/ 7 و 8 و... به اين هدايت اشاره فرموده است.

[611]. فاطر/ 24.

[612]. حديد/ 25. همچنين آياتي نظير: نساء/ 59، انبياء/ 7 و... به اين هدايت اشاره فرموده است.

[613]. ر. ک: ‌الميزان، ج 7، ص 346 و 347.

[614]. رعد/ 27.

[615]. عنکبوت/ 69.

[616]. محمد/ 17. همچنين آياتي نظير: کهف/13 و 14، جمعه/ 5، ابراهيم/ 27 و... به اين نوع هدايت اشاره فرموده است.

[617]. مجمع البيان، ج 5، ص 113.

[618]. برگرفته از نمونه، ج 8، ص 105.

[619]. همان.

[620]. الميزان، ج 9، ص 362.

[621]. بخاري، ج‏6، ص 194 و تفاسير قرآن از جمله نمونه، ج‏24، ص 2ـ271.

[622]. تفسير قرطبي، نمونه ذيل آيه و ديگران.

[623]. تفسير في ظلال، ج‏8، ص 163.

[624]. «فرض علي» به معناي وجوب و «فرض له» به معناي عدم ممنوعيت (= جواز) است. (مفردات راغب اصفهاني).

[625]. نمونه، ج‏24، ص 274.

[626]. نك: مائده/ 89.

[627]. نمونه، همان.

[628]. الميزان، ج‏19، ص 392.

[629]. صحيح بخاري، ج‏6، ص 195 و درّ المنثور، ج‏6، ص 243.

[630]. سفينة البحار، ج 2، ص 469 (ماده كتم)

[631]. ماده «صغت» به معناي متمايل شدن به چيزي است مثل تمايل به گناه يا انحراف از حق (نمونه، ج‏24، ص 276)

[632]. صحيح بخاري، ج‏6، ص 195.

[633]. نك: درّ المنثور، ج‏6، ص 243.

[634]. مجمع‌البيان، ج‏10، ص 316 و نمونه ج‏24، ص281 و برهان، ج‏4، ص353 و احقاق‏الحق، ج‏3، ص 311 كه از ثعلبي و گنجي در كفاية الطالب وابوحيان‌اندلسي و سبط ابن جوزي از اهل‌سنت حكايت مي‏كند.

[635]. واژه «سائحات» به معناي روزه‌دار يا به معناي گردشگر است. ولي روزه بر دو گونه است: روزه حقيقي كه نخوردن آب و غذا است و روزه حكمي كه نگهداري اعضاء بدن از گناه است. (نك: مفردات راغب اصفهاني و نمونه ج‏24، ص 280 ـ 279)

[636]. نك: نمونه، ج 12، ص 126 و 232.

[637]. در سوره‌ تغابن آيه‌ 3 به همين مضمون وجود دارد.

[638]. ر.ک: تفسيرنمونه، مکارم‌شيرازي، دارالکتب‌الاسلاميه، تهران، ‌ج16، ص159 و ج24، ص 186 و ر.ک:تفسيرالميزان، علامه‌طباطبايي، انتشارات بنياد علمي و فکري علامه، ذيل آيه‌64 سوره غافر.

[639]. سجده/ 9 و قريب به همين مضمون در سوره حجر، 29 و ص، 72.

[640]. كهف/ 37.

[641]. قيامت/ 38.

[642]. اعلي/ 2.

[643]. انفطار/ 7 ـ 8.

[644]. حشر/ 24.

[645]. آل‌عمران/ 6.

[646]. حج/ 5.

[647]. ر. ك: مفردات راغب اصفهاني و التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج 5، ص 280 ـ 281.

[648]. هرچند كه ماده بري و برء معاني آن نزديك است و برخي لغويين هم معناي جامع آن‌ها را «دوري از نقص و عيب» دانسته‏اند. امّا الباري‏ء را لغويين در ماده برء آورده‏اند نه ماده بري. (التحقيق، ج 1، ص 240)

[649]. حشر/ 24.

[650]. حسن مصطفوي، التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج 1، ص 241 (ماده برء).

[651]. برخي از لغويين تصريح مي‏كنند كه تسويه در مفهوم برأ و بري هر دو هست. (همان، ص 240)

[652]. مجمع البيان، ج 5، زير آيات فوق.

[653]. الميزان، ج 20، ص 337.

[654]. تفسير نمونه، ج 26، ص 221 - 222 با تلخيص.

[655]. پيام قرآن، ج 2، ص 79.

[656]. در معناي لغوي باري گذشت كه اين لغت را لغويين در ريشه برء آورده‏اند نه ريشه بري، و لذا كلام ايشان در اين‌جا عجيب است.

[657]. تفسير نمونه، ج 23، ص 555.

[658]. التمهيد في علوم القرآن، ج 6، ص 88.

[659]. ر. ك: طب در قرآن، ص 87 ـ 88 و رويان‏شناسي پزشكي لانگمن، ص 57.

[660]. اولين دانشگاه و آخرين پيامبر، ج 1، ص 268.

[661]. بي آزار شيرازي، گذشته و آينده جهان، ص 61 - 62.

[662]. جامع المقدمات، ج2، کتاب هدايه، فصل دوم، ص 65 و کتاب صمديه، حديقه اول، ص 437، موسسه انتشارات هجرت، قم، پاييز73 والبهجة المرضيه علي الفية ابن مالک للسيوطي، ج1، ص 11 ـ 16، موسسه اسماعيليان، قم، چاپ پنجم، بي‌تا.

[663]. ر. ک: استاد محمدهادي معرفت، علوم قرآني، فصل سوم.

[664]. ر. ک: همان، ص 184 به بعد.

[665]. ر. ک: همان، ص 184 تا 189.

[666]. ذاريات/ 47.

[667]. استاد حسن‌زاده آملي، قرآن هرگز تحريف نشده، ترجمه عبدالعلي محمدي شاهرودي، ص 77.

[668]. پيام قرآن، ج 1، ص 194 ـ 195، استاد مكارم شيرازي و همكاران، با تلخيص.

[669]. در قرآن واژه «عقل» نيست اما 47 بار از کارکردهاي عقل «يعقلون، تعقلون و... » ياد شده است. نک: بقره، 44، 73، 76، 242 و... .

[670]. نك: بقره، 179، 197، 269 و... .

[671]. ر. ك: تبيين براهين اثبات خدا، ص 236 و 237، استاد جوادي آملي.

[672]. نحل/ 125.

[673]. الميزان، ج 12، ص 374 ـ 371 (با تلخيص)

[674]. پيام قرآن، ج3، ص 17، استاد مکارم شيرازي و همکاران (البته برخي اين براهين را به ده تا رسانده‌اند ر. ک: منشور جاويد، ج 2، ص 111 ـ 113، استاد سبحاني)

[675]. همان، ج 3، ص 46، 47، 60، 61، 72 و 73، 95 و 96.

[676]. همان، ج 3، ص 17.

[677]. مجمع البيان، فضل بن حسن طبرسي، ج 1، ذيل آيه.

[678]. تفسير نمونه، مکارم شيرازي، ج 1، ص 30.

[679]. مفردات راغب اصفهاني، ذيل ماده علم.

[680]. تفسير نمونه، مکارم شيرازي، ج 14، ص 209.

[681]. الثقات ابن حبان 2: 222 ـ الكامل ابن عدي 4: 347 ـ اختيار معرفه الرجلل 1: 189 و...

[682]. كنيه‌ي عبدالكريم و ابوعمرو را نيز براي او گفته‌اند. (ر. ك: المعجم الكبير طبراني 1: 337 رقم 1008 و الطبقات الكبري 3: 232).

[683]. المستدرك حاكم 3: 282 و صحيح ابن حبان 15: 562 و...

[684]. صحيح ابن حبان 15: 562.

[685]. طبقات خليفة بن خياط (متوفاي240 هـ . ق): 50 ـ تاريخ مدينة دمشق 10: 429 رقم 974.

[686]. الفقه السنة، الشيخ سيد سابق (از دانشمندان مصر) 2: 145 رقم 6.

[687]. الطبقات الکبري3: 232 و7: 385؛ مسندبلال، الحسن بن محمدالصباح:10؛ منتهي الطلب1:130 و...

[688]. الفقيه 1: 283 ح 872 ـ اختيار معرفة‌الرجال 1: 192 رقم80 ـ وسائل‌الشيعة 5: 417، ح 6972 ـ بحار 22: 141 ح 127 و...

[689]. أواقي جمع أوقية كه معادل 40 درهم مي‌باشد. (لسان العرب 5: 404)؛ يعني حدوداً معادل 200 درهم او را خريداري و آزاد نموده است.

[690]. ر. ك: المعجم الكبير طبراني 1: 337 رقم 1008 ـ المستدرك حاكم 3: 282 ـ صحيح ابن حبان 15: 561 ـ إكمال الكمال، ابن ماكولا (م 475 هـ. ق) 4: 11 ـ تاريخ مدينة دمشق 10: 429 رقم 974 ـ أسد الغابة 1: 206 و...

[691]. الأربعين: 258.

[692]. خاتمة المستدرک 3: 289 ـ سماء المقال في علم الرجال 1: 99 ـ معجم رجال الحديث 4: 272.

[693]. المستدرک حاکم 3: 282.

[694]. خاتمه المستدرک 3: 289 ـ سماء المقال في علم الرجال 1: 99 ـ معجم رجال الحديث 4: 272، (متن حديث در صفحه قبل آورده شده است)

[695]. متن حديث بدين صورت مي‌باشد: قال علي بن الحسين7: هؤلاء خيار من أصحاب رسول الله9 عذبهم أهل مکة ليفتنوهم عن دينهم، منهم بلال وصهيب وخباب وعمار بن ياسر وأبواه فأما بلال اشتراه أبوبکر بن أبي قحافة بعبدين له أسودين ورجع إلي النبي9 فکان تعظيمه لعلي بن أبي‌طالب7 أضعاف تعظيمه لابي بکر، فقال المفسدون: يا بلال کفرت النعمة، ونقضت ترتيب الفضل، أبوبکر مولاک الذي اشتراک وأعتقک وأنقذک من العذاب، وردعليک نفسک وکسبک، وعلي بن أبي‌طالب لم يفعل بک شيئا من هذا، وأنت توقر أباالحسن عليا بما لا توقر أبابکر، إن هذا کفر النعمة وجهل بالترتيب، فقال بلال: أفيلز مني أن اوقر أبابکر فوق توقيري لرسول الله9؟ معاذ الله... (ر. ک: تفسير المنسوب لإمام حسن العسکري7 3: 62 ح 365 و بحار 22: 338).

[696]. الفقيه 1: 194.

[697]. سال 20 هجري هم ذكر شده است (ر. ك: المستدرك حاكم 3: 282 و الآحاد و المثاني، ابن ابي‌عاصم (م 287 هـ ) 1: 202)

[698]. سنين ديگري نيز براي او ذكر نموده‌اند. (ر. ك: همان مآخذ)

[699]. تهذيب الكمال مزي 4: 290 ـ الاصابه ابن حجر 1: 455 رقم 736 ـ الأعلام زركلي 1: 73.

[700]. توحيد/ 1.

[701]. شوري/ 11.

[702]. محمد/ 19.

[703]. نك: كتاب‌هاي اصول مثل: اصول الفقه مظفر، ج 2، ص 137 و كفاية الاصول و حلقات شهيد صدر.

[704]. مائده/ 1.

[705]. مائده/ 3.

[706]. فتح/ 10.

[707]. شوري/ 11.

[708]. نك: التمهيد في علوم القرآن، آيت الله محمدهادي معرفت، ج 3، ص 14.

[709]. تفسير نور الثقلين، ج 5، ص 198.

[710]. انعام/ 92، انبياء/ 50، ص / 29.

[711]. طه/ 4 و 5.

[712]. اسراء/ 82.

[713]. اعراف/ 203.

[714]. تکوير/ 27، قلم/ 52، انبياء/ 50، زخرف/ 44 و... .

[715]. طه/ 3، حاقه/ 48، مدثر/ 54، عبس/ 11.

[716]. هود/ 120، مدثر/ 31، طه/ 3 و... .

[717]. آل عمران/ 138.

[718]. ابراهيم/ 52.

[719]. مدثر/ 31.

[720]. الرحمن/ 1 و 2.

[721]. توبه/ 6.

[722]. زمر/ 28، بقره/ 178.

[723]. طه/ 113، بقره/ 221، قصص/ 743، زمر/ 27.

[724]. ص/ 29.

[725]. يس/ 1 و 2، جمعه/ 2.

[726]. رعد/ 28.

[727]. فرقان/ 32، نحل/ 102.

[728]. وسايل الشيعه، ج6، ابواب قراءت قرآن ولو في غير الصلاة، ص 165ـ260، بحارالانوار،
ج 89 کتاب القرآن.

[729]. قرآن در آيينه‌انديشه‌ها، دومين کنفرانس‌انديشه اسلامي، بهمن 63.

[730]. بحارالانوار، ج 23، ص 108، باب فضائل اهل‌البيت، ح 11.

[731]. قرآن کتاب زندگي، ص 71.

[732]. لسان العرب، ج 13، ص 26 و مفردات راغب، ص 92 و البهجة المرضيه، ج 2، ص 114.

[733]. البته برخي «آمين» را از اسماء خداوند مي‌دانند. و بعضي نيز «آمين» را «چنين كن يا چنين مي‌باشد» معنا كرده‌اند كه هر دو به معناي اول بر مي‌گردد. (لسان العرب، ج 13، ص 26).

[734]. در اصطلاح زبان عربي به اين‌گونه كلمات «اسم فعل» مي‌گويند، يعني كلمه‌اي كه از نظر ساختاري اسم است اما به معناي فعل مي‌آيد. يعني داراي فعل و فاعل است.

[735]. الكافي، ج 8، ص 175، وسائل الشيعه، ج 5، ص 464.

[736]. وسائل الشيعه، ج 7، ص 206، ح 42.

[737]. الكافي، ج 2، ص 507.

[738]. وسائل الشيعه، ج 5، ص 464، ح 1.

[739]. (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تُحِلُّوا شَعَائِرَ اللّهِ وَلاَالشَّهْرَ الْحَرَامَ وَلاَالْهَدْىَ وَلاَالْقَلاَئِدَ وَلاَآمِّينَ الْبَيْتَ  الْحَرَامَ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِن رَبِّهِمْ وَرِضْوَاناً وَإِذَا حَلَلْتُمْ فَاصْطَادُوا وَلايَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَن صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ أَن تَعْتَدُوا وَتَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى‏ وَلاَتَعَاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَاتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ). (مائده / 2).

[740]. اعراف/ 143.

[741]. همان.

[742]. توحيد صدوق، باب 43، ح 1 و 2، ص 308. همچنين ر. ك: رواياتي در همين موضوع در بحارالانوار، ج 4، باب رؤية.

[743]. همان.

[744]. مجموعه آثار، شهيد مطهري، ج 3، ص 102.

[745]. فاطر/ 15.

[746]. نور / 30 و 31.

[747]. احزاب / 33.

[748]. نور / 31.

[749]. غررالحکم، حرف صاد، حديث 10.

[750]. لباس روحانيت، ص 20 ـ 17.

[751]. همان، ص 29.

[752]. همان، برگرفته از كتاب تاريخ پوشاك ايرانيان، ص 90.

[753]. همان، ص 30.

[754]. كنز العمال، ح 41148 ـ 41142.

[755]. وسائل الشيعه، (4، 64)

[756]. بحار الانوار 48، 13، 1.

[757]. فروع کافي 6، 461.

[758]. الاصابة: 4، 23، 4584، شرح الأخبار: 1، 321، 288.

[759]. اسد الغابة، 3، 170، 2806، الرياض النفرة 3، 194، کنزالعمال 15، 483، 41911.

[760]. نظم دررالسمطين،112، خلاصه‌ عبقات‌الانوار، 9،235 و 9،237، برگرفته از دانشنامه اميرالمومنين.

[761]. وسائل الشيعه، ج 5، ص 56.

[762]. مستدرک الوسائل، ج 3، ص 276؛ وسائل الشيعه، ج 5، ص 55.

[763]. جواهر الکلام، ج 13، ص 305.

[764]. لباس روحانيت، نوشته آقاي محمد عالم زاده نوري، ص 65 ـ 64.

[765]. ر.ک: کلم‌ الطيب، سيد عبد الحسين طيب، ص 76 و 77، مباني خداشناسي، محمدي ري‌شهري، ص 22 تا 26.

[766]. اعراف/ 143. همچنين ر. ك: انعام/ 103، نساء/ 153، فرقان/ 24.

[767]. ر. ک: الميزان، علامه طباطبايي، ج 9، ص 237 و 238.

[768]. ر. ک: معارف قرآن، مصباح يزدي، ص 93 و 94 و آموزش عقائد، ج 1، ص 78 و 79،
غرويان و ديگران.

[769]. توحيد صدوق، باب 43، حديث 1 و ص 308. همچنين ر. ک: به رواياتي در همين موضوع، بحارالانوار، ج 4، باب رؤية.

[770]. همان.

[771]. مجموعه آثار، شهيد مطهري، ج 3، ص 102.

[772]. حجر / 9.

[773]. فصلت / 41 و 42.

[774]. رعد / 31.

[775]. نک: صيانة القرآن من التحريف، آيت الله معرفت (ترجمه به فارسي: تحريف ناپذيري قرآن) و سلامة القرآن من التحريف، دکتر نجارزادگان و البيان، آيت الله خويي.

[776]. غررالحکم، ص 68، ش 924.

[777]. غررالحکم، ص 71، ش 1024.

[778]. تحرير الوسيلة، الامام الخميني، دارالکتب العلمية اسماعيليان، قم، ج 2، ص 476.

سایت های مرتبط

ارتباط با ما

ایمیل: info@rezaeesfahani.com

Rezaee.quran@gmail.com

تلفن تماس:

1ـ  02537110251 از ساعت 8 الی 14

2. تلفن تماس و دورنگار: 02537734094 از ساعت 17 الی 20

آدرس:

1ـ قم، میدان جهاد، مجتمع آموزش عالی امام خمینی (ره)، ساختمان نبیین، دفتر مدرسه عالی قرآن و حدیث، از ساعت 8 الی 14

2. قم، میدان رسالت، بلوار سمیه، خیابان شهید رجایی، کوچه 4، پلاک 77، از ساعت 17 الی 20