پرسش‌هاي قرآني جوانان (2)

مباحث اعتقادي

 

 

 

 

 

 

 

جمعي از پژوهشگران قرآني زير نظر

دکتر محمد علي رضايي اصفهاني


پرسش‌ها:

 

درآمد

فصل اول: مبدأشناسي

شک در مورد خدا، نقطه‌ آغاز يا توقف؟

آيا خداوند بزرگ روح است يا جسم، او را چگونه پيش خودمان مجسّم کنيم؟

تفاوت درجات ايمان چگونه و چرا؟

فصل دوم: جهان‌شناسي

آفرينش جهان و زمين چگونه بوده است؟

غير از دنيا چه جهان‌هاي ديگري وجود دارد؟

مقصود از عالم ذر چيست؟

با توجه به عالم ذر، آيا انجام تکليف و بندگي ما لازم است؟

فصل سوم: انسان‌شناسي

آفرينش آدم و حوّا چگونه و از چه چيزي بوده است؟

هدف آفرينش انسان چيست؟

اختلاف طبقاتي انسان‌ها چرا؟

تفاوت بين بندگان چرا؟

بلاها، لطف يا کيفر الهي؟

آيا اعمال پدر و مادر در نسل‌هاي بعد اثر دارد و اين تأثير با عدالت سازگار است؟

فصل چهارم: راهنما و راهبردشناسي

پيامبران الهي چند نفر بودند؟

اهداف و ويژگي‌هاي داستان‌هاي قرآن

چرا سرگذشت همه‌ انبياء در قرآن نيامده است؟

چرا بيشتر، سرگذشت پيامبران خاورميانه در قرآن آمده است؟

چرا پيامبر اسلام9آخرين پيامبر شد؟

معناي حروف مقطعه قرآن به ويژه کهيعص چيست؟

فصل پنجم: قانون‌شناسي

اسرار و حکمت احکام و عبادات چيست؟

تساوي و تفاوت زن و مرد در چيست؟

چرا ديه‌ زن نصف ديه‌ مرد است؟

چرا گواهي دو زن برابر گواهي يک مرد است؟

فصل ششم: رشديابي (عشق و جواني)

راه‌کارهاي افزايش تقوا و کنترل و مديريت شهوات

چه کنيم تا به گناه آلوده نشويم؟

چه کنيم تا دعايمان مستجاب شود؟

چه کنيم تا نمازمان را سبک نشماريم و بنده‌ خداوند بشويم؟

عشق چيست و راه‌کار آن کدام است؟

ويژگي‌هاي همسر خوب چيست؟

فصل هفتم: قرآن راهبرد بشريت

الف: قرآن در آيينه تاريخ

نظم و ترتيب آيات قرآن از چه زماني انجام شده است؟

نام‌گذاري سوره‌ها به چه صورت بوده است؟

قرآن قديم است يا حادث؟

آيا قرآن تحريف (کم يا زياد) شده است؟

آيا وجود اختلاف قرائت‌ها به معناي تحريف قرآن است؟

آيا قرآن براي همه جهان‌هاست يا براي مردم کره زمين؟

 چرا انجيل و تورات تحريف شد، ولي قرآن سالم ماند؟

ب: ترجمه‌هاي قرآن

درباره ترجمه و انواع و امکان آن توضيح دهيد.

1. ضرورت ترجمه

2. مباني و ترجمه قرآن

روش‌هاي ترجمه قرآن

کدام يک از ترجمه‌هاي قرآن کامل‌تر و دقيق‌تر است؟

فصل هشتم: خداشناسي

چرا خدا در مورد خود به جاي «من» از «ما» استفاده مي‌کند ؟

منظور از آيه (اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ) چيست؟

منظور از ساقي بودن خدا چيست؟

منظور از صفت «لطيف»، براي خدا چيست؟

چرا خداوند انسان‌ها را به فسق و فجور هدايت مي‌کند؟

علم خدا به آينده چگونه است؟

فصل نهم: انسان‌شناسي

چرا انسان امانت الهي را که آسمان و زمين قبول نکردند، پذيرفت؟

در قرآن آمده است، رزق و روزي به دست خداست اختيار انسان چگونه توجيه مي‌شود؟

فصل دهم: جهان‌شناسي

آيا پيش از خلقت آسمان‌ها و زمين و انسان‌ها، آفرينشي بوده است؟

خداوند چند جهان آفريده است؟

چرا حوادث طبيعي مثل زلزله و سيل اتفاق مي‌افتد؟

منظور از ملکوت آسمان‌ها و زمين چيست؟

فصل يازدهم: راهنماشناسي

با توجه به اين که در قرآن تنها نام 26 پيامبر آمده است، چگونه مي‌توان وجود صد و بيست و چهار هزار پيغمبر را ثابت کرد؟

آيا پيامبران از باطن موجودات آگاهي داشتند؟

آيا پيامبر از آينده و غيب خبر ندارد؟

چرا در قرآن از حضرت موسي7بيشتر از انبياي ديگر سخن گفته شده است؟

مقصود از گناه پيامبر در سوره فتح چيست؟

چرا نام حضرت علي7در قرآن ذکر نشده است؟

 چرا نمي‌توان بعد از وفات پيغمبر با همسران او ازدواج کرد؟

آيا حضرت خضر7زنده است؟

در قصه حضرت خضر7و موسي7در سوره کهف ضميرها گاهي جمع است و گاهي مفرد. علتش چيست؟

 چرا حضرت خضر7شخصي را که هنوز گناهش اثبات نشده، کشت؟

در طوفان نوح آمده که آب از تنور فوران مي‌کند يعني چه؟

آيا شيطان مي‌تواند بر پيامبر نفوذ کند؟

فصل دوازدهم: رستاخيز شناسي

منظور از دو بهشت (جنتان) در قرآن چيست؟

پيرامون شفاعت و اشکالاتي که بدان شده را توضيح دهيد؟

منظور از جنبده‌اي که در آخرالزمان ظاهر مي‌شود، کيست؟

آيا مرگ بدست خداست؟

آية (يا أَيتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ) شامل حال چه کساني مي‌شود؟

کاربردهاي واژه نفس در قرآن

وضعيت کوه‌ها در قيامت چگونه خواهد بود؟

حوادث قبل از رستاخيز

قيامت چه نام‌ها و مراحلي دارد؟

نامه اعمال انسان‌ها در قيامت چگونه است؟

انواع نامه عمل

فلسفه نامه عمل

منظور از نفخ صور چيست؟

عالم برزخ

آيا بهشت و جهنم بعد از فروپاشي زمين و آسمان ايجاد مي‌شوند؟

منظور از مردان اعراف چه گروهي است؟

منظور از آية «هيچ کس از بشر باقي نماند؛ جز آنکه وارد دوزخ مي‌شود»، چيست؟

دنيا و آخرت چه ارتباطي با هم دارند؟

نعمت‌هاي مادي و معنوي بهشت چيست؟

فصل سيزدهم: رهزنان بشريت

منظور خداوند از «تعقيب شيطان‌ها با شهاب‌ها» چيست؟

اگر شيطان‌ها توسط شهاب‌هاي آسماني رد مي‌شوند، پس چه طور انسان را فريب مي‌دهند؟

فصل چهاردهم: گوناگون

هنگامي‌که پدرومادر از فرزند رو برمي‌گردانند، تکليف فرزند چيست؟

فلسفه ممنوعيت تماس با زنان درعادت ماهيانه چيست؟

آيا تکرار واژه تقوا در آيه 93 سوره مائده به چه معناست؟

منظور از لهو و لعب چيست؟

چرا خداوند در قرآن کريم به شب اول ذي‌الحجه قسم ياد مي‌کند؟

منظور از فاجر و کافر در قرآن کيست؟

واژه رمضان چندبار در قرآن آمده است؟

ديدگاه قرآن و احاديث دربارة شعر و شاعري چيست؟

سه تفاوت اساسي پيامبر و شاعران آن زمان:

صُمٌّ بُكْمٌ عُمْي به چه معناست؟

از آيه (كُلُوا وَاشْرَبُوا) چه قاعده‌اي استفاده مي‌شود؟

فهرست منابع

 


بدرآمد

قرآن‌کريم نوري است که بر انديشه‌ بشر تابيد و راه انسان‌ها را روشن ساخت، اين کتاب منبع عظيم معرفتي و سفره‌اي الهي است[1] که مي‌تواند نسل‌هاي بشر را از زلال معرفت خويش سيراب سازد.

اين کتاب به مقام دانش و دانشمندان ارج مي‌نهد و عالمان و جاهلان را مساوي نمي‌داند[2]، بلکه با اشارات متعدد به مباحث کيهان‌شناسي، زيست‌شناسي، رويان‌شناسي و روح و روان انسان بلکه با اشاره به مسائل فرا روانشناسي، حسّ کنجکاوي و پرسش‌گري انسان را تحريک مي‌کند و زمينه رشد علوم را فراهم مي‌سازد[3].

پرسش کليد دانش است[4]، و ذهن پرسش‌گر ارجمند است، و وظيفه دانشمندان استخراج پاسخ از منابعِ قرآن، حديث، عقل و علوم تجربي و ارايه آن به تشنگان حقيقت است. از اين‌رو چندين سال است که جمعي از پژوهشگران حوزه و دانشگاه گرد هم آمده و با تأسيس «واحد پاسخ به پرسش‌هاي نور» و ارسال پرسش نامه به مناطق مختلف، به گردآوري پرسش‌ها و ارايه پاسخ پرداخته‌اند و اينک بخشي از اين پرسش و پاسخ‌ها را در اين مجموعه گردآوري و ارايه مي‌کنند.

 بنده که چند سال با اين عزيزان همراهي داشته‌ام، شاهد تلاش علمي همراه با تعهد آن‌ها بوده‌ام، که در حد توان کوشيده‌اند پاسخ‌هاي مناسب و متين ارايه کنند و به طور نسبي موفق بوده‌اند.

 اميدوارم خداي متعال اين خدمت علمي و قرآني را از همه ما بپذيرد و در پرتو قرآن و اهل بيت:پاداش نيک عطا فرمايد!

 در ضمن از خوانندگان محترم درخواست داريم که ما را از راهنمايي خويش محروم نفرمايند و از جوانان عزيز مي‌خواهيم که اگر پرسش‌هايي دارند، به آدرس ما ارسال فرمايند[5].

والحمد للَّه رب العالمين

محمدعلي رضائي اصفهاني

قم - ۱۳۸۳/۱۱/۲


فصل اول: مبدأ شناسي



 

شک در مورد خدا، نقطه‌ آغاز يا توقف؟

آيا اگر انسان در مورد خدا شک کرد و فکر کرد، مرتکب گناه مي‌شود يا خير؟ لطفاً کمي در مورد اين تفکر و شک توضيح دهيد؟

پاسخ

مقدمه

انسان براي جستجوي حقيقت داراي حالتي به نام «حس کنجکاوي» مي‌باشد. اين حس يک «محرک دروني» است که با هر چيزي تماس پيدا کند نظرش جلب مي‌شود و مي‌خواهد آن را بفهمد و درک کند. همين جاست که مسأله «شک» مطرح مي‌شود يعني در برابر انسان يک سلسله مجهولات قرار مي‌گيرد که نمي‌تواند به آن‌ها علم پيدا کند اين را شک مي‌گويند.

منشأ شک

ما دو نوع نياز داريم:

1. نياز عقلي:که به خاطر قرارگرفتن عقل در برابر مجهولات است و حس حقيقت‌جويي او را به دنبال حل مجهولات مي‌کشاند و شک عقلي نمايانگر اين نياز است.

2. نياز قلبي:بشر در برخي موارد با وجود دليل‌هاي فراوان عقلي، قلباً مطلب را نمي‌پذيرد و گاهي ترديد مي‌کند. احساس نياز قلبي انسان در برخي پديده‌ها با ويژگي‌هاي خاصي نمايان‌گر مي‌شود؛ مانند اين‌که با صدها دليل ثابت شده است که شخص مرده، قدرت هيچ کاري را ندارد و نبايد از او ترسيد، ولي هنوز در انسان ترس وجود دارد و باور عقلي به قلب او راه نيافته است؛ در حقيقت «عقل» او مطمئن است ولي «قلب» او هنوز مطمئن نشده است.

 در رابطه با قسم اول يعني نياز عقلي، که شايد منظور شما از سوال فوق اين قسم باشد؛ عرض مي‌کنيم که «شک»، هم خوب استو هم خوب نيست.

ـ شک، خوب است چون انسان وقتي متولد مي‌شود با يقين و ايمان متولد نمي‌شود و زماني که بالغ مي‌شود با يقين و علم بالغ نمي‌شود. يقين چيزي است که بايد براي انسان پيدا شود اما تا انسان شک نکند به سوي يقين رانده نمي‌شود. شک براي بشر خوب است اما نه اين که هدف خوب و منزل خوبي باشد. بلکه دالان و محل عبور خوبي براي رسيدن به علم و يقين است. تا انسان از اين دالان عبور نکند به آن سرمنزل بسيار عالي، که يقين نام دارد نمي‌رسد.

 مثال: ممکن است به ظاهر، درد دندان بد باشد اما در عين حال خوب است؛ زيرا وقتي دندان درد گرفت، انسان به دندان‌پزشک متخصص رجوع مي‌کند و به علت وجود درد پي مي‌برد و از فساد آن دندان و دندان‌هاي مجاور نيز جلوگيري مي‌کند. حالا اگر درد نبود ما از فساد و خرابي پنهاني دندان بي‌خبر مي‌مانديم، و بقيه دندان‌ها هم خراب مي‌شدند. شک نيز چنين موقعيتي در مورد باورهاي انسان دارد.

 قرآن‌کريم وقتي دعوت مي‌کند به اين‌ که، رشته تقليد از گذشتگان را از گردن باز کنيد؛ يعني در آنچه که از پدران، مادران و محيط خودتان فراگرفته‌ايد و به آن باور داريد ترديد کنيد. قرآن که مي‌گويد: «در اين باورها ترديد کنيد» منظورش اين نيست که ترديد خوب است. بلکه ترديد کنيد تا بتوانيد تحقيق کنيد و به يقين برسيد. زيرا انسان تا زماني‌که در دانسته‌هاي خود شک نکند از راهي که مي‌رود بر نمي‌گردد، و به دانسته‌هاي خود «دلخوش» مي‌باشد هما‌ن‌طور که اگر درد دندان نباشد انسان به دندان فاسد خود دلخوش مي‌باشد.

و از اين‌رو قرآن از زبان مردم مي‌گويد: ما نياكانمان را بر آيينى يافتيم، و مسلماً، ما به دنبال آنان پيرويم. (زخرف/ 23)

و در جاي ديگر مي‌فرمايد: و آيا اگر (بر فرض) نياكان آنان، درباره‏ى چيزى خردورزى نمى‏كردند، و راه‏نمايى نمى‏شدند، (باز هم از آنان پيروى مى‏كردند)؟!. (بقره/ 170)

ـ اما شک بد است چون علامت‌ نبودن علم و آگاهي است و نشان مي‌دهد که انسان به هدف اصلي که يقين است نرسيده است و در راه سرگردان مانده است. با اين حال بايد تلاش کند و خود را به يقين و سرمنزل مقصود برساند.

در رابطه با قسم دوم يعني «نياز قلبي» بايد گفت: بعضي از انسان‌ها در مورد وجود خدا و وحدانيت باري‌تعالي و اعتقاد به عالم غيب سوالاتي دارند که موجب شک آن‌ها شده که هرچه زودتر بايد به افراد آگاه و متخصص در اين باره رجوع کنند وخود را از درد اين «شک ابتدايي» نجات دهند و از فاسد شدن بقيه باورها و عقايد جلوگيري کنند و عقل خود را از دلايل عقلي سيراب کنند و بعد نوبت به «عمل» مي‌رسد که اگر انسان اعمال و رفتار خود را مطابق عقايد و باورهاي خود مديريت کند و به دانسته‌هاي خود عمل کند، نور تقوا همه وجود او را فرا مي‌گيرد و اگر شکي هم وجود داشته باشد در پرتو تقوا بر‌طرف مي‌شود. چنان‌که قرآن کريم مي‌فرمايد: «تقوا پيشه کنيد تا خداوند به شما علم عطا کند[6]» و اگر تقوا نباشد و نافرماني شود کار آنها به شک در مورد خداوند و شرک و کفر مي‌انجامد.

چنان که قرآن مي‌فرمايد: «سپس فرجام كسانى كه [كارهاى‏] بد انجام دادند، بدتر شد، (چرا) كه آيات خدا را دروغ انگاشتند و آنها را ريشخند مى‏كردند.»[7]

خلاصه آن که بايد ببينيم که شخص در قبال شک به وجود آمده چه مي‌کند؟ اگر شک را چراغ قرمز قرار دهد براي توقف و درجا زدن، اين شک تخريب کننده عقايد و بد است، و اگر شک را چراغ سبزي قرار دهد براي عبور و بالا بردن سطح آگاهي، نه تنها گناه نيست، بلکه سبب کمال انسان نيز مي‌باشد.

در پايان راه‌کارهايي را در اين‌باره پيشنهاد مي‌کنيم:

1. اگر شک پيدا شد سعي کنيم در اسرع‌ وقت با سوال‌کردن از متخصصين فن، آن را رفع کنيم. زيرا باقي ماندن شک در ذهنِ انسان، موجب نابودي ايمان و به وجود آمدن شک‌هاي ديگر است.

2. با تفکر در خلقت آسمان و زمين و نظم آن‌ها و تفکر در مورد انسان، سعي کنيم اعتقادات خود را در مورد خداوند استحکام بخشيم و با تذکر و يادآوري نتايج تفکرات؛ خود را به درجه يقين، روز به روز نزديک کنيم. در روايات اهل‌بيت و به ويژه در قرآن کريم، به طور متعدد، به تفکر در آمد و رفتِ شب و روز و دقايق و لطايفي که در شب و روز است توصيه شده است[8].

3. انجام عبادت همراه با دقت و با خلوص نيت، موجب مي‌شود باورهاي ما تقويت شود و به درجه يقين برسيم. قرآن کريم مي‌فرمايد: (وَاعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّي يأْتِيکَ الْيقِينُ)[9].

4. در پايان بايد عرض کنيم همان‌طور که وسوسه‌هاي شيطاني و نافرماني خدا و تعلقات مادي و بي‌تقوايي و... باعث ايجاد زنگار بر قلب و قساوت قلب مي‌شود؛ رعايت تقوا،  ذکر خدا،  قرائت و تدبر در قرآن، شرکت در مجالس اهل‌بيت:، مجالست با علما و همنشيني با دوستان عاقل و باتقواو... باعث جلاي قلب و در نتيجه برطرف شدن شک و رسيدن به يقين مي‌شود[10].


معرفي کتاب:

1. چهل حديث حضرت امام خميني؛

2. ده گفتار شهيد مطهري؛

3. مجموعه مقالات شهيد مطهري;؛

4. اخلاق در قرآن آيت الله مصباح يزدي.

علاوه بر کتاب‌هاي فوق براي جستار بيشتر مراجعه فرماييد به:

1. قلب سليم شهيد دستغيب;‌؛

2. مباني شناخت استاد محمدي ري‌شهري.

 


 

 آيا خداوند بزرگ روح است يا جسم، او را چگونه پيش خودمان مجسّم کنيم؟

پاسخ

 اين پرسش به دو بخش تقسيم مي‌شود:

1. خداوند جسم است يا روح؟؛ 2. چگونه خداوند را تصور کنيم؟

در پرسش اول بحث ما در مورد موجودي است که خالق هستي مي‌باشد و بدون هرگونه عيب و نقص است و به طور کلي هيچ‌يک از نشانه‌هاي مخلوقات را ندارد و از طرفي تمام کمالات و ارزش‌هاي والا را دارا مي‌باشد.

نشانه‌هاي مخلوق بودن عبارتند از:

1. وابستگي به شرايط

يکي از نشانه‌هاي مخلوق اين است که در به وجود آمدن و همچنين در ادامه حياتش، نيازمند شرايط و ويژگي‌هاي خاصي است. با دقت در تک تک پديده‌هاي عالم ماده، اين نکته مهم قابل مشاهده است. يک گل را در نظر بگيريم که براي به وجود آمدن، نيازمند شرايط خاص خود (کاشتن دانه يا قلمه‌زدن) مي‌باشد، همچنان که در ادامه زندگي نيز نيازهاي جديد دارد. شبيه همين مطلب را در انسان‌ها و حيوانات نيز مي‌بينيم. اما خالق و پروردگار عالَم، خالق و به وجود آورنده شرايط است و خود هيچ قيد و شرطي ندارد چون غني و بي‌نياز محض است.

2. تغيير و دگرگوني

بي‌شک موجودي که در شرايط مختلف، تغيير و دگرگوني مي‌يابد و حالات و کيفيات جديدي را کسب مي‌نمايد، در به دست آوردن و تحصيل اين حالات گوناگون و جديد، احتياج به علتي غير از خود دارد، چرا که خود به خود اين تغيير و دگرگوني هرگز در او حاصل نمي‌شود.

3. محدوديت

موجودي که از نظر زماني، مکاني يا غير آن محدود باشد به اين معنا که در تمام حالات از حدود و مرزبندي‌هاي خاص تبعيت مي‌کند، مثلاً اگر موجودي مادي است، از حدود زمان و مکان برخوردار مي‌باشد پس در مکاني هست و در مکان ديگر نيست و در يک زمان هست و در زمان ديگر نيست؛ و اگر موجودي مجرد (مثل روح) باشد هم‌چنان از حيث وجودي محدود مي‌باشد به اين معنا که وجودش در پرتو وجود علت موجود است و به اصطلاح، وجودش «عين ربط و تعلق» است.

با يک مثال مطلب روشن مي‌شود: لامپي که در اختيار ماست و روشن است تا زماني نور مي‌دهد که از طرف منبع، به آن برق داده شود، اما به محض اين‌که برق قطع شود، نور هم از بين مي‌رود پس اين نور يک «وابستگي وجودي» به برق دارد که «محدوديت» آن محسوب مي‌شود.

حال موجوديت همه موجودات جهان اين‌چنين است و در سوره فاطر در اين مورد مي‌خوانيم: (يا أَيهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَي‌ اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِي الْحَمِيدُ[11])با اين حساب خداي جهان نه «جسم» است و نه «روح» چون دانستيم که اگر جسم يا روح باشد (به معنايي که ما درک مي‌کنيم) ديگر مقام خالقيت را ندارد و مخلوقي از مخلوقات است. پس خدا موجودي از موجودات است که هيچ قيد، شرط و نقصي ندارد و محدود به آن‌ها نيست و تمام کمالات را در سطح بالا دارا مي‌باشد.

اما در جواب اين که: چگونه خدا را تصور کنيم؟

بايد عرض کنيم که علم ما بر دو قسم مي‌باشد:

1. گاهي انسان به موجودي علم پيدا مي‌کند که داراي حدود و قيود مي‌باشد، که در اين صورت به وسيله حواس خود، تصويري از آن مي‌گيرد و در ذهن خود مجسم مي‌کند. مثل تصويري که از يک انسان مي‌گيريم. اگر دقت کنيم مي‌يابيم که داشتن تصوير ذهني از يک شي‌ء، زماني ممکن است که آن شيء داراي «حدود و قيودي» باشد تا بتوان از آن تصويري در ذهن بياوريم.

2. گاهي انسان مي‌خواهد به موجودي علم پيدا کند که از همه جهت مطلق است و هيچ حد و مرزي در وجود و کمالات ندارد، همچنانکه قابل درک حواس نيست تا بتوان آن را به صورتي در ذهن حاضر نمود و لذا هر چه در ذهن بياوريم ساختگي است و حکايت از واقعيت ندارد؛ و قرآن کريم مي‌فرمايد: (لَيسَ کَمِثْلِهِ شَي‌ءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ)[12]؛ «هيچ چيزى مثل او نيست و او شنوا [و ]بينا (ى حقيقى) است» و در آيه ديگر مي‌فرمايد: (لَاتُدْرِکُهُ الأَبْصَارُ وَهُوَ يدْرِکُ الأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِي)[13]؛ «ديدگان او را درنمى‏يابند؛ و [لى‏] او ديدگان را درمى‏يابد؛ و او لطيف [و] آگاه است».

در اين آيه کريمه عدم امکان مشاهده خداوند با چشم ظاهر مورد توجه قرار داده شده است و حتي در برخي از احاديث که ذيل اين آيه کريمه است مي‌فرمايند: «شما شهرهايي را که داخل نشده‌اي و نديده‌اي را به وسيله قوه واهمه مي‌تواني تصور کني در حالي که با چشم نديده‌اي اما خداوند متعال را با خطورات قلبي و قوه واهمه نمي‌توان درک کرد و تصور نمود.»[14]

و بالاتر اين‌که در حديثي آمده است: «حقيقت شناخت خداوند و توحيد اين است که هيچ تصوري از او در قوه‌ واهمه نداشته باشي.»[15]

در حديث ديگري حکايت شده: «هرچه را شما در دقيق‌ترين توهمات خود آن را مشخص کنيد که او خداست، او خدا نيست، او مخلوق، ساخته و پرداخته ذهن شما است. شايد مورچه‌هاي ريز تصورشان اين باشد که خداوند مانند خود آن‌ها دو شاخک (ولي بزرگ‌تر) دارد.»[16]

از امام علي7در مورد خداوند متعال نقل شده: «الذي لايدرکه بُعدُ الهمم ولايناله غوصُ الفطن»[17]؛ «همت‌ها هر اندازه دورپروازي کنند او را نمي‌يابند و زيرکي‌ها هر اندازه در ژرفاي درياي انديشه فرو روند به او نائل نمي‌گردند».

نکته قابل توجه اين که: اين‌گونه نيست که انسان نتواند هيچ‌گونه معرفتي به خداوند داشته باشد زيرا انسان با ترکيب يک سلسله از مفاهيم کلي و انتزاعي مي‌تواند شناختي را در مورد او پيدا کند چنان‌که شخصي که هرگز شهر بزرگي مثل نيويورک را نديده و مي‌خواهيم آن شهر را براي او توصيف کنيم، مي‌گوييم نيويورک آبادي است لکن نه از اين آبادي‌ها، کوچه دارد نه از اين کوچه‌ها، خانه دارد نه از اين خانه‌ها.

در مورد خداوند مي‌گوييم: خداوند موجود است، علم دارد، قدرت دارد، حيات دارد ولي نه از اين علم‌ها و نه مثل اين قدرت‌ها و نه مانند اين حيات‌ها و زندگاني‌ها.

نتيجه:تصور خداوند به معناي اين که آن ذات متعالي را بتوانيم در ذهن خود به تصوير بکشيم يا با قوه واهمه آن را تصور کنيم اشتباه است اما معرفت پيدا کردن به خدا از راه شناخت اجمالي صفات او ممکن است از اين رو در قرآن‌کريم و روايات و ادعيه‌اي[18] که از اهل‌بيت روايت شده خداوند را با صفاتش به ما معرفي کرده‌اند تا نسبت به او از طريق شناخت صفاتش معرفت پيدا کنيم.

معرفي کتاب

1. اصول فلسفه و روش رئاليسم، علامه طباطبايي

2. اصول اعتقادات، استاد محسن قرائتي

3. مباني خداشناسي، استاد محمدي ري‌شهري

4. التوحيد، شيخ صدوق

5. الالهيات في مدرسةاهل‌البيت:، استاد علي رباني‌گلپايگاني

6. توحيد (سلسله جهانبيني)، استاد مطهري

 

 


پرسش

از منظر قرآن وحديث چگونه مؤمنين در ايمانشان با هم تفاوت دارند؟

پاسخ

در حقيقت اين پرسش دو بخش دارد که هر بخش را به طور جداگانه پاسخ مي‌دهيم:

بخش اول: درجات ايمان از منظر آيات قرآن چيست؟

طبق آيات قرآن‌کريم ايمان افراد داراي درجات مختلفي مي‌باشد و داراي شدت و ضعف است که در آيه 63 سوره مبارکه آل‌عمران به طور واضح به اين مطلب اشاره شده است.

درجات ايمان بر طبق آيات قرآن عبارتند از:

1. اولين مرتبه ايمان همان «ايمان ضعيف» است چنان که در آيه 106 سوره يوسف به آن اشاره شده است. از اين آيه نتيجه مي‌گيريم که: «ايمان تنها اين نيست که انسان اعتقاد به وجود خدا داشته باشد بلکه يک موحد خالص کسي است که غير از خدا معبودي به هيچ صورت در دل و جان او نباشد و فقط بنده خدا باشد[19]. پس اولين درجه ايمان، ايمان مخلوط به شرک است[20] که از آن مرتبه ايمان با عنوان «اسلام» نيز تعبير مي‌شود[21] يعني همين که انسان تنها شهادتين را بر زبان جاري کند.

2. اما دومين مرتبه ايمان که اواسط درجه ايمان است، باورهاي به دور از ترديد و دودلي است. همان طور که خداوند در آيه 15 سوره حجرات به آن اشاره فرموده است و نشانه‌هايي را هم براي اين مؤمنين ذکر مي‌کند. «آري نخستين نشانه ايمان عدم ترديد و دودلي در مسير اسلام است و نشانه دوم، جهاد با اموال و بخشش آن است و نشانه سوم جهاد با انفس يعني جان‌نثاري است».

به اين ترتيب اسلام به سراغ روشن‌ترين نشانه‌هاي ايمان رفته است: ايستادگي و ثبات قدم و عدم شک و ترديد از يک سو و ايثار مال و جان از سوي ديگر؛ زيرا چگونه ممکن است ايمان در قلب راسخ نباشد در حالي‌که انسان از دادن مال و جان در راه محبوب مضايقه نکند[22]. پس جمله (إِنَّمَا المُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ)مؤمن بودن را منحصر در کساني مي‌داند که به خدا و رسول او ايمان دارند. سپس مي‌فرمايد: (ثُمَّ لَمْ يرْتَابُوا)يعني پس از اين که ايمان به خدا و رسولش آوردند ديگر در حقانيت آن‌چه ايمان آورده‌اند شک و ترديد نکنند و در آخر مي‌فرمايد: (وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ)مؤمنين واقعي کوشش مي‌کنند تا تکاليف مالي و بدني اسلامي خود را انجام دهند[23].

3. آخرين درجه ايمان باورهاي بدون ترديد و شک است که به همراه کشف و شهود (يعني ديدن به وسيله چشم‌دل) و محبت کامل به حضرت آفريدگار مي‌باشد و شاهد اين مطلب آيه 54 سوره مائده مي‌باشد که صفات اين افراد را چنين شرح مي‌دهد: «اول اين که آنها به خدا عشق مي‌ورزند و جز به خشنودي او نمي‌انديشند. هم خدا آن‌ها را دوست دارد، هم آن‌ها خدا را دوست دارند و در برابر مؤمنان خاضع و مهربان و در برابر دشمنان و ستمکاران سرسخت و با قدرتند؛ و چهارم اين که جهاد در راه خدا به طور مستمر از برنامه‌هاي آن‌هاست و آخر اين که در راه فرمان خدا و دفاع از حق از ملامت و سرزنش هيچ ملامت‌کننده‌اي نمي‌هراسند[24]» از اين مرتبه ايمان به درجه يقين نيز تعبير مي‌شود[25].

بخش دوم پرسش: درجات ايمان با توجه به روايات اهل بيت:

در روايتي از امام رضا7نقل شده است: «الايمان فوق الاسلام بدرجة و التقوي فوق الايمان بدرجة واليقين فوق التقوي بدرجة وما قُسِّم في الناس شئي اقل من اليقين.»[26]؛ «ايمان يک درجه بالاتر از اسلام است، و تقوا يک درجه بالاتر از ايمان است و يقين يک درجه بالاتر از ايمان است و چيزي کمتر از يقين بين مردم تقسيم نشده است». براي اين‌که معناي اين روايت به خوبي معلوم شود روايات ديگر که اسلام و ايمان را معنا کرده‌اند در اينجا مي‌آوريم:

اسلام:از پيامبر‌9‌ نقل‌شده: «الايمان‌ اقرارٌ وعملٌ والاسلام اقرار بلاعمل.»[27]

يعني ايمان بيان شهادتين و عمل در راستاي آن است ولي اسلام بيان شهادتين ولي بدون عمل مي‌باشد. در حقيقت اسلام يک امر ظاهري و حد و مرز قانوني يک مسلمان را بيان مي‌کند [که جان و مال و... محفوظ باشد...] ولي ايمان مساله‌اي مهم‌تر و مربوطِ به باور قلبي مي‌باشد.

ايمان:و در روايتي ديگر پيامبر اکرم9در مورد ايمان توضيح بيشتر مي‌دهند: الايمان معرفة بالقلب و قول باللسان و عمل بالأرکان[28]. يعني ايمان باور و معرفت قلبي مي‌باشد و مؤمن همين باور را بايد بر زبان جاري کند و با اعضا و جوارح خود در راستاي ايمان و اعتقادات خود عمل کند. در حقيقت آياتي که در قسمت اول سوال مطرح شد مواردي را که انسان با ايمان بايد به آن ايمان داشته باشد (خدا و رسول و...) و مواردي که بايد به آن عمل کند (جهاد با مال و جان) را بيان کرده بود[29].

تقوي:هرچه انسان بيشتر بر انجام تکاليف خود (انجام واجبات و انجام ندادن حرام‌ها) دقت کند و به هنگام گناه خودنگهداري کند ايمان او افزايش مي‌يابد و به مقام تقوا مي‌رسد.

يقين:بعد از تقوا نوبت به يقين مي‌رسد. در روايتي از حضرت علي7مي‌خوانيم[30]: يقين بر چهار رکن پا برجاست: 1. توکل (اعتماد بر خدا)؛ 2. تفويض (واگذاري امور به خدا)؛ 3. تسليم فرمان‌هاي الهي شدن؛ 4. رضا (بعد از صبر بر مشکلات، خشنودي نسبت به قضا و قدر الهي)

نتيجه:مقام اول انسان در دين از «اسلام» شروع مي‌شود و بعد به ايمان مي‌رسد و بعد به تقوا و بعد به يقين مي‌رسد و در هر مرحله انسان وظايف و تکليف‌هايي دارد. هر چه انسان به وظايفش [که در آيات و روايات آمده بود] بيشتر و بهتر عمل کند از درجات بيشتري از ايمان برخوردار مي‌شود و اين شدت و ضعف و کم و زياد بودن ايمان در اصحاب پيامبر هم وجود داشته است از اين‌رو در روايتي از پيامبر9نقل شده: «سلمان» در درجه «دهم» ايمان، «ابوذر» در درجه «نهم» ايمان و «مقداد» در درجه «هشتم» ايمان بود[31].

منابع جهت مطالعه بيشتر:

1. تفسير نمونه؛ ذيل آيات فوق.

2. تفسير الميزان؛ ذيل آيات فوق.


فصل دوم: جهان‌شناسی

 

 


 

 

آفرينش جهان و زمين چگونه بوده است؟

پاسخ

چگونگي پيدايش جهان از انديشه‌هايي بوده که هميشه فکر بشر را به خود مشغول کرده است.

قرآن‌کريم در آيات متعددي به تفکر در خلقت آسمان و زمين دعوت مي‌کند و گاه در مورد پيدايش آسمان و زمين اشاراتي دارد.

دانشمندان کيهان‌شناس نيز در اين مورد نظرياتي ابراز کرده‌اند و بعضي صاحب‌نظران خواسته‌اند با انطباق آيات قرآن با برخي از اين نظريات علمي، «اعجاز علمي قرآن» را اثبات کنند که اين مطالب قابل نقد و بررسي مي‌باشد.

مفسران و صاحب‌نظران در اين مورد به اين آيات توجه کرده‌اند:

1. «سپس به آفرينش آسمان پرداخت، در حالى كه آن دود بود؛ و به آن (آسمان) و به زمين گفت: «خواه يا ناخواه بياييد.» گفتند: اطاعت‏كنان آمديم».[32]

2. «آيا كسانى كه كفر ورزيدند اطلاع نيافتند كه آسمان‏ها و زمين پيوسته بودند و آن دو را گشوديم و هر چيز زنده‏اى را از آب قرار داديم؟! پس آيا ايمان نمى‏آورند؟!».[33]

در مورد پيدايش جهان چند نظريه در بين کيهان‌شناسان جديد وجود دارد که يکي از اين ديدگاه‌ها که از سوي اکثر اخترشناسان به عنوان بهترين نظريه موجود تلقي مي‌شود نظريه «مهبانگ» (انفجار بزرگ) است که به دانشمند روسي «ژرژگاموف» نسبت داده شده است. خلاصه اين ديدگاه آن است که حدود 20 بيليون سال پيش تمام ماده و انرژي موجود در جهان در نقطه‌اي بسيار کوچک و فشرده متمرکز بوده است. اين نقطه کوچک و بي‌نهايت چگال و مرکب از ماده و  انرژي منفجر شد و به فاصله چند ثانيه پس از انفجار اين آتشگوي، ماده انرژي با سرعتي نزديک به سرعت نور در همه سو منتشر شد، پس از مدت کمي (احتمالاً چند ثانيه تا چند سال)، ماده و انرژي از هم تفکيک شدند و تمام اجزاء گوناگون جهان امروز، از دل اين انفجار نخستين بيرون ريخته‌اند[34].

در تفسير نمونه ذيل آيه اول، (فصلت/ 11) اين طور آمده است:

جمله «هي دخان» : «سپس به آفرينش آسمان پرداخت، در حالى كه آن دود بود» نشان مي‌دهد که آغاز آفرينش آسمان‌ها از توده گازهاي گسترده و عظيمي بوده است و اين با آخرين تحقيقات علمي در مورد آغاز آفرينش کاملاً هماهنگ است. هم اکنون نيز بسياري از ستارگان آسمان به صورت توده فشرده‌اي از گازها و دخان هستند.

همچنين تفسير نمونه در ذيل آيه دوم (انبياء/30) سه تفسير در مورد «رتق» و «فتق» (پيوستگي و جدايي) آورده است که ما يکي از آن‌ها را نقل مي‌کنيم:

به هم پيوستگي آسمان و زمين اشاره به آغاز خلقت است، که طبق نظرات دانشمندان، مجموعه اين جهان به صورت توده واحد عظيمي از بخار سوزان بود که بر اثر انفجارات دروني و حرکت، تدريجاً تجزيه شد و کواکب و ستاره‌ها از جمله منظومه شمسي و کره زمين به وجود آمد و باز هم جهان در حال گسترش است[35].

3. «و او كسى است كه آسمان‏ها و زمين را در شش روز [و دوره‏] آفريد؛ و تخت (جهان‏دارى و تدبير هستى) او بر آب بود.»[36] کلمه «ماء» معناي معمولي آن «آب» است اما گاهي به هر شي‌ء مايع «ماء» گفته مي‌شود، مانند فلزات مذاب و امثال آن.

از آنچه در تفسير کلمه «ماء» آمد چنين استفاده مي‌شود که در آغاز آفرينش، جهان‌هستي به صورت مواد مذابي بود (يا گازهاي فوق‌العاده فشرده که شکل مواد مذاب و مايع را داشت) سپس در اين توده‌ي آبگونه حرکات شديد و انفجارات عظيمي رخ داد و قسمت‌هايي از سطح آن پي در پي به خارج پرتاب شد. اين اتصال و به هم‌پيوستگي به جدايي گراييد و کواکب و سيارات و منظومه‌ها يکي بعد از ديگري تشکيل يافتند[37].

4. (وَالأَرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحَاهَا)[38]زمين را بعد از آن گسترش داد.

«دحا» از ماده دَحو (بر وزن محو) به معناي گستردن است. بعضي نيز آن را به معناي تکان‌دادن چيزي از محل اصليش تفسير کرده‌اند و چون اين دو معنا لازم و ملزوم يکديگرند به يک ريشه باز مي‌گردد.

به هرحال منظور از «دحو الارض» اين است که در آغاز، تمام سطح زمين را آب‌هاي حاصل از باران‌هاي سيلابي نخستين فراگرفته بود اين آب‌ها به تدريج در گودال‌هاي زمين جاي گرفتند و خشکي‌ها از زير آب سر برآوردند و روز به روز گسترده‌تر شدند تا به وضع فعلي درآمد (و اين مسأله بعد از آفرينش زمين و آسمان روي داد[39]).

5. (وَهُوَ الَّذِي مَدَّ الأَرْضَ)[40]«و او كسى است كه زمين را گسترانيد».

و در ذيل اين آيه آمده است: شايد «مد الارض» اشاره به همان مطلبي باشد که دانشمندان زمين‌شناسي مي‌گويند که تمام زمين در آغاز زير آب پوشيده بود سپس آب‌ها در گودال‌ها قرار گرفت و خشکي‌ها به تدريج از آب سر برآوردند و روز به روز گسترده شدند تا به صورت کنوني درآمدند.

6. (وَالأَرْضَ مَدَدْنَاهَا)[41]«و زمين را گسترانديم».

«مدد» در اصل به معناي گسترده ساختن و بسط دادن است و به احتمال قوي در اينجا اشاره به سر برآوردن خشکي‌هاي زمين از زير آب است. زيرا مي‌دانيم در آغاز، سطح کره زمين بر اثر باران‌هاي سيلابي زير آب پنهان بود و ساليان درازي بر اين منوال گذشت، باران‌هاي سيلابي فرو نشستند، آب‌ها در گودال‌هاي زمين جاي گرفتند و خشکي‌ها به مرور زمان از زير آب نمايان‌گشتند اين همان‌ چيزي است که در روايات‌اسلامي به عنوان «دحو‌الارض» معروف شده است[42].

بررسي و نتيجه‌گيري:

معلوم است که هرکدام از اين آيات ممکن است به مرحله‌اي از تحولات و شکل‌گيريآغاز خلقت جهان اشاره داشته باشد. ظاهر آيات قرآن در مورد آغاز خلقت که از «دخان» شروع شده است، با نظريه مشهور خلقت جهان يعني نظريه مهبانگ تا حدود زيادي هم‌خواني دارد و در نقاطي با هم مشترک است. يعني از ظاهر قرآن و علم بر مي‌آيد که جهان در ابتدا از گازهاي داغ تشکيل شده است. اما آيات قرآن در مورد عناصر ديگر نظريه مهبانگ (مثل انفجار اوليه) مطلب صريحي ندارد. با توجه به «تعدد نظريه‌ها در مورد آغاز خلقت» و «عدم اثبات قطعي آن‌ها» در حال حاضر نمي‌توان هيچ‌کدام را به صورت قطعي به قرآن نسبت داد بلي اگر بگوئيم احتمال دارد که مقصود از دخان همان مراحل گاز بودن جهان باشد و... اشکالي ندارد.

اگر روزي نظريه مهبانگ به صورت قطعي اثبات شود اين مطلب «اعجاز علمي قرآن» را اثبات مي‌کند چرا که نوعي رازگويي علمي قرآن‌کريم است. اما اين مطلب به صورت کنوني آن، بيش از يک هماهنگي شگفت‌انگيز ظاهر قرآن و علم نيست[43].

 اما در مورد آيات ديگر (آيات دوم تا ششم) قرآن صريحاً به پوشيده بودن سطح زمين از آب اشاره نکرده است و همانطور که گذشت مفسران با کلمه‌ احتمال نظرات دانشمندان را با آيات قرآن تطبيق داده‌اند نه به صورت قطعي و حتمي.

 معرفي کتاب:

1. تفسير نمونه ذيل آيات ذکر شده و همچنين ذيل آيات 9 الي 12 سوره فصلت و ذيل آيه 54 سوره اعراف.

2. کتاب پژوهشي در اعجاز علمي قرآن، دکتر محمد علي رضايي اصفهاني، ج 1.

3. کتاب قرآن و طبيعت، گذشته‌ و آينده جهان، دکتر عبدالکريم بي‌آزار شيرازي.

 

 


 

غير از دنيا چه جهان‌هاي ديگري وجود دارد؟

پاسخ

از زاويه‌هاي مختلف جهان‌هاي متفاوتي تصور مي‌شود[44] و ما با توجه به آيات قرآن‌کريم و روايات اهل‌بيت:سه تقسيم‌بندي ارايه مي‌کنيم که قلمرو هر کدام از هم‌ديگر جداست:

اول: عالم ذر عالم دنيا عالم برزخ عالم آخرت

1. عالم ذر

جهاني که پيش از دنيا بوده و خدا از بندگان خود بر توحيد اعتراف گرفت. در پاسخ پرسش بعدي مطالب بيشتري در اين مورد بيان مي‌شود.

2. عالم دنيا

عالمي است که بعد از عالم ذر قرار دارد و محلي براي آزمايش انسان است؛ به طوري که موفقيت در اين آزمايش‌ها توشه‌اي براي آخرت او به حساب مي‌آيد. به عبارت ديگر «دنيا مزرعه آخرت است» و محلي براي کاشتن و مراقبت کردن است تا در آخرت محصول آن برداشت شود.

3. عالم قيامت

قيامت، يوم الحسرة، يوم الدين، يوم الحساب، ساعةو... اسامي[45] متعددي هستند که خداوند در قرآن از آن نام برده و منظور همه اين اسامي، همان عالم قيامت مي‌باشد.

در قرآن آمده، «در آستانه آن روز خورشيد تاريک» مي‌شود، ستارگان رو به خاموشي مي‌روند کوه‌ها همچون پنبه زده مي‌شوند[46] و «... سپس در صور اسرافيل دميده مي‌شود و همگي مي‌ميرند و با دميدن دوباره حضرت اسرافيل، همگي زنده مي‌شوند و در صحنه قيامت حاضر مي‌شوند. آري در اين روز است که هرکس مي‌داند چه چيزي براي خود آماده کرده است»[47]؛ و «در اين روز است که انسان تک‌تک اعمال خود را مشاهده مي‌کند و مي‌بيند که هيچ عمل کوچک و بزرگي از قلم نيفتاده و همگي در پرونده اعمال او ثبت شده است»[48].

4. عالم برزخ

توضيح: واژه برزخ به معناي چيزي است که ما بين دو چيز ديگر واقع مي‌شود. (حايل بين دو شئ) از اين‌رو به عالمي که بين عالم دنيا و قيامت واقع شده است عالم برزخ مي‌گويند.

عالم برزخ از ديدگاه قرآن

برخي از آياتي که به وجود عالم برزخ اشاره دارند عبارتند از:

1. «و به كسانى كه در راه خدا كشته مى‏شوند، مردگان نگوييد، بلكه [آنان ]زندگان‏اند، وليكن (شما با درك حسى) متوّجه نمى‏شويد.»[49]

2. «(اي پيامبر) هرگز مپندار کساني که در راه خدا کشته شدند، مردگانند، بلکه [آنان] زنده‌اند، [و] در پيشگاه پروردگارشان روزي داده مي‌شوند!»[50]

3. «باشد که من در آنچه ترک کرده‌ام، [کار] شايسته‌اي انجام دهم.» (در پاسخ او گفته مي‌شود:) هرگز چنين نيست! اين سخني است که او (فقط) گوينده آن است؛ و فراروي آنان برزخي است تا روزي که برانگيخته مي‌شوند.[51]

4. «عذاب آن‌ها (= آل فرعون) آتش است که هر صبح و شام بر آن عرضه مي‌شوند: و روزي که قيامت بر پا شود (مي‌فرمايند) »آل فرعون را در سخت‌ترين عذاب‌ها وارد کنيد.[52]

عالم برزخ از ديدگاه روايات

از نظر روايات در کتب معروف شيعه و اهل تسنن روايات فراواني است که با تعبيرات مختلف از جهان برزخ و خلاصه جهاني که ميان اين عالم و عالم آخرت قرار دارد، سخن مي‌گويد:

1. در حديث معروفي مي‌خوانيم که علي7هنگام مراجعت از جنگ صفين وقتي که نزديک کوفه کنار قبرستاني که بيرون از دروازه قرار داشت رسيد، رو به سوي قبرها کرد و فرمود:[53]

«اي ساکنان خانه‌هاي وحشتناک و مکان‌هاي خالي و قبرهاي تاريک! اي خاک نشينان! اي غريبان! اي تنهايان! اي وحشت‌زدگان! شما در اين راه بر ما پيشي گرفتيد و ما نيز به شما ملحق خواهيم شد، اگر از اخبار دنيا بپرسيد به شما مي‌گويم خانه‌هايتان را ديگران ساکن شدند. همسرانتان به نکاح ديگران درآمدند، و اموالتان تقسيم شد. اين‌ها خبرهايي است که نزد ما است نزد شما چه خبر!؟» سپس رو به يارانش کرد و فرمود: «اگر به آن‌ها اجازه سخن‌گفتن داده شود حتماً به شما خبر مي‌دهند که بهترين زاد و توشه براي اين سفر پرهيزگاري است».

دوم: عالم انسان‌ها، عالم جن‌ها و عالم فرشتگان

1. عالم انسان‌ها

وجود انسان[54] مجموعه‌اي است از «روح»، «جسم» و داراي دو بعد: «مادي و معنوي» مي‌باشد که اگر اين انسان تحت تربيت رهبران الهي قرار گيرد در سير صعودي از فرشتگان برتر مي‌گردد؛ و از ملک پران شود و آنچه در وهم نايد آن شود و اگر شاگردي رهبران الهي را نپذيرد و چون گياهي خود رو رشد کند و شهوات خود را آزاد بگذارد و در ميان هوس‌ها غوطه‌ور شود، در سير نزولي از حيوانات هم پست‌تر مي‌شود و با اختيار و اراده خود يکي از اين دو راه را انتخاب مي‌کند[55]. به هر حال جهان انسان‌ها با وجود زندگي فردي و اجتماعي و خانوادگي يکي از جهان‌هاي پيچيده هستي است.

2. عالم جن‌ها

«جن» به معناي موجودي است که از حس انسان پوشيده است. بعضي از دانشمندان از آن‌ها تعبير به نوعي از «ارواح عاقله» مي‌کنند که مجرد از ماده مي‌باشد (البته تجرد کامل ندارد زيرا چيزي که از ماده آفريده شده، مادي است ولي نيمه تجردي دارد چرا که با حواس ما درک نمي‌شود و به تعبير ديگر يک نوع جسم لطيف است)[56] براي جن ويژگي‌هايي در قرآن‌کريم[57] ذکر شده که برخي از آن‌ها را مي‌آوريم:

1. موجودي است که از شعله آتش آفريده شده است. (الرحمن / 15)

2. داراي علم و ادراک و تشخيص حق از باطل مي‌باشد. (آيات مختلف سوره جن)

3. داراي تکليف و مسئوليت است. (آيات سوره جن و الرحمن)

4. گروهي از آن‌ها مومن، صالح، گروهي سرکش و کافرند. (جن/ 11)

5. داراي حشر، نشر و معادند. (جن/ 15)

6. برخي از آن‌ها داراي قدرت زيادي هستند. (نمل / 39)

7. آن‌ها قدرت انجام برخي کارهاي مورد نياز انسان‌ها را دارند. (سباء/12 13)

8. خلقت آن‌ها روي زمين قبل از خلقت انسان‌ها بوده است. (حجر/ 27)

يادآوري:از آيات قرآن به دست مي‌آيد برخلاف آنچه بين مردم مشهور است که جنيان را «از ما بهتران» مي‌نامند، انسان نوعي است بهتر از جن، به دليل اينکه تمام پيامبران الهي از انسان‌ها برگزيده شدند و آن‌ها به پيامبر اسلام که از نوع بشر بود ايمان آوردند؛ و از طرفي سجده شيطان[58] بر آدم واجب شد، در حالي‌که شيطان از جن بود و اين دليل فضيلت نوع انسان بر جن مي‌باشد[59].

3. عالم فرشتگان

 آيات فراواني از قرآن‌کريم درباره صفات، ويژگي‌ها، وظايف و مأموريت‌هاي ملائکه سخن مي‌گويد و حتي قرآن، ايمان به ملائکه را در رديف ايمان به خدا و انبياء و کتب آسماني قرار داده است. (بقره/ 285) و اين دليل بر اهميت اين موضوع است.  اينک برخي از ويژگي‌هاي ملائکه که در قرآن آمده را بر مي‌شماريم[60]:

1. فرشتگان موجودات عاقل و باشعورند و بندگان گرامي خدا هستند. (انبياء/ 26)

2. آن‌ها سر بر فرمان خدا دارند و معصيت نمي‌کنند. (انبياء / 27)

3. آن‌ها وظايف مهم و متنوعي از سوي خدا بر عهده دارند از جمله:

گروهي حاملان عرشند. (حاقه / 17)

برخي مدبرات امرند. (نازعات / 5)

گروهي فرشتگان قبض ارواحند. (اعراف / 37)

بعضي مراقبان اعمال بشرند. (انفطار / 10ـ13)

عده‌اي حافظان انسان از خطرات و حوادث مي‌باشند. (انعام / 61)

گروهي مأمور عذاب و مجازات اقوام سرکشند. (هود/ 77)

گروهي امدادگران الهي نسبت به مؤمنان مي‌باشند. (احزاب/9) و بالاخره گروهي مبلغان وحي و آورندگان کتب آسماني براي انبياء مي‌باشند. (نحل/2)

4. آن‌ها داراي مقامات مختلف و مراتب متفاوت و هميشه در حال تسبيح و تقديس خداوند هستند. (صافات / 164 166 و شوري / 5)

5. با اين حال انسان براساس استعداد تکاملي که دارد از آن‌ها برتر است تا آنجا که همه فرشتگان به خاطر آفرينش آدم به سجده افتادند و آدم معلم آن‌ها گشت. (بقره / 30 34)


: با اين ويژگي‌هايي که براي فرشتگان ذکر شد آن‌ها موجوداتي مجرد يا مادي‌اند؟

با اين اوصاف، نمي‌توانند از اين ماده‌ي کثيف عنصري باشند ولي مانعي ندارد که از اجسام لطيفي آفريده شده باشند، اجسامي مافوق اين ماده معمولي که ما با آن‌ها آشنا هستيم.

اثبات «تجرد مطلق» براي فرشتگان حتي از زمان و مکان و اجزاء، کار آساني نيست، و تحقيق در اين موضوع نيز فايده زيادي در بر ندارد. مهم آن است که ما فرشتگان را به اوصافي که قرآن و روايات مسلّم اسلامي توصيف کرده بشناسيم و آن‌ها را صنف عظيمي از موجودات والا و برجسته خداوند بدانيم بي‌آنکه مقامي جز مقام بندگي و عبوديت براي آن‌ها قايل باشيم يا آن‌ها را شريک خداوند در خلقت يا عبادت بدانيم که اين شرک و کفر محض است[61].

سوم: عالم امر عالم خلق

 برخي نيز با توجه به آيات قرآن از يک زاويه، عوالم را به بخش «عالم خلق» و «عالم امر» تقسيم مي‌کنند[62] که با تعبيرات عالم ماده و عالم ماوراء ماده يا با تعبير عالم مُلک و ملکوت از آن ياد مي‌کنند.  در برخي آيات به عالم ملکوت اشاره شده[63] و آمده که ملکوت به حضرت ابراهيم7نشان داده شد. البته ملکوت معمولاً به معناي حکومت، مالکيت الهي و جهان فرمانروايي است. در مقابل عالم مُلک، که عالَم ماديات و فرمانبران است عالمي که از عالم ملکوت بر آن‌ها فرمان صادر مي‌شود[64].

 خلاصه

دانشمندان علوم مختلف از ديدگاه خاص خود عوالمي را تصور مي‌کنند و ما با توجه به آيات قرآن کريم و روايات اهل‌بيت در اين باره سه تقسيم‌بندي انجام داديم:

اول:عالم ذر، عالم دنيا، عالم برزخ، عالم آخرت.

دوم:عالم انسان‌ها، عالم جن‌ها، عالم فرشتگان.

سوم:عالم امر، عالم خلق.

منابع جهت مطالعه بيشتر

1. تفسير نمونه ذيل آيات فوق.

2. تفسير الميزان ذيل آيات فوق.

 

 

 


 

مقصود از عالم ذر چيست؟

پاسخ

آياتي از قرآن‌کريم به پيماني که خداوند از انسان‌ها گرفته، اشاره کرده است اما مهم‌ترين اين آيات که مفسران نيز به تبيين و توضيح اين پيمان پرداخته‌اند آيات 172 و 174 سوره اعراف مي‌باشد.

مهم‌ترين پرسشي که در اينجا مطرح است اين است که اين «ظهور» و «بروز» کي واقع شده؟ و به چه‌صورت انجام گرفته است؟ وخلاصه منظور از «عالم ذر» چيست؟

در پاسخ به اين سؤال و شرح عالم ذر و تفسير آيه فوق حداقل شش قول وجود دارد که هر کدام را جمعي يا بعضي از دانشمندان اسلامي پذيرفته‌اند:

1. نظر محدثين و اهل ظاهر، که گفته‌اند: همان گونه که در بعضي از احاديث آمده است فرزندان آدم تا پايان دنيا به صورت ذرات کوچکي از پشت آدم خارج شدند و فضا را پر کردند و در حالي‌که داراي عقل و شعور و قادر بر تکلم و سخن گفتن بودند، خداوند آن‌ها را مخاطب قرار داد و از آن‌ها سؤال کرد: آيا من پروردگار شما نيستم؟ (اَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ)و همگي در پاسخ گفتند: آري (بَلي!) و به اين ترتيب پيمان نخستين بر توحيد گرفته شد و خود انسان‌ها شاهد خويشتن بودند.

2. منظور از عالم ذر و تفسير آيه فوق اين است که ذرات نخستين وجود انسان يعني نطفه، از پشت پدران به رحم مادران انتقال يافت و به تدريج در عالم جنين به صورت انسان کاملي درآمد و در همان حال خداوند قوا و استعدادهايي به او داد که بتواند حقيقت توحيد و آيين حق را درک کند، و اين فطرت توحيدي را در وجود او عجين ساخت.

 اين تفسير را گروهي از مفسران مانند صاحب «المنار» و «في ظلال القرآن» انتخاب کرده‌اند و از بسياري از مفسران ديگر نقل کرده‌اند.

3. منظور از «عالم ذر» همان «عالم ارواح» است يعني در آغاز، خداوند ارواح انسان‌ها را قبل از اجسادشان آفريد و مخاطب ساخت و از آن‌ها بر توحيد خويش اقرار گرفت. اين تفسير را از بعضي از روايات استفاده کرده‌اند.

4. اين پرسش و پاسخ در ميان گروهي از انسان‌ها و خداوند به وسيله پيامبران به زبان قال واقع شده زيرا گروهي از انسان‌ها بعد از تولد و کمال عقل، دلايل توحيد و يکتاپرستي را به وسيله انبيا شنيدند و به آن پاسخ مثبت دادند و «بَلي» گفتند.

اين تفسير را مرحوم «سيد مرتضي» به عنوان احتمال ديگري در توضيح آيه فوق ذکر کرده است، «ابوالفتوح رازي» نيز اين تفسير را به عنوان يک احتمال در تفسير خود آورده است.

5. اين سؤال و جواب با همه‌ي انسان‌ها با زبان حال صورت گرفته، آن هم بعد از بلوغ و کمال عقل؛ زيرا هر انساني بعد از رسيدن به کمال عقل و ملاحظه‌ي آيات صنع پروردگار در آفاق و انفس، به يکتايي او با زبان حال اعتراف مي‌کند. گويي خداوند با ارايه اين آيات، از آن‌ها سؤال مي‌کند: «اَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ»؟ (آيا من پروردگار شما نيستم؟) و آن‌ها با زبان حال مي‌گويند: «بَلي» و گفتگو با زبان قال شواهد و نظاير فراوان دارد. اين تفسير را مرحوم «شيخ طوسي» در «تبيان» از «بلخي و رُقاني» نقل مي‌کند.

6. مرحوم علامه طباطبايي;‌ در «الميزان» مي‌فرمايد: آن چه از آيات مختلف قرآن استفاده مي‌شود، اين است که وجود اشياء اين عالم داراي دو جنبه يا دو صورت است: صورتي به سوي دنيا دارد و حکمش اين است که تدريجاً از «قوّه» به «فعل» و از «عدم» به سوي «وجود» مي‌آيد، در آغاز ناقص است سپس کامل مي‌شود و سرانجام فاني شده به سوي پروردگار باز مي‌گردد؛ و صورتي به سوي خدا دارد و اشياء جهان از نظر اين بُعد الهي اموري هستند غير تدريجي و فعليت محض، بي‌آن‌که داراي قوه يا نقصي باشند و منتظر فعليت.

و به تعبير ديگر:موجودات داراي دو نوع وجودند، يک وجود جمعي در نزد خدا که در قرآن به عنوان ملکوت از آن ياد شده، و يک وجود پراکنده که با گذشت زمان تدريجاً ظاهر مي‌شوند.

به اين ترتيب عالم انسانيت دنيوي، مسبوق به عالم انسانيت ديگري است که در آنجا هيچ موجودي محجوب از پروردگار نيست، و آن موجودات با شهود باطني خدا را مشاهده کرده و به وحدانيت او اعتراف مي‌کنند. اين بود مجموعه نظرهايي که ذيل آيه مورد بحث مطرح است که البته برخي از آن‌ها با هم منافاتي ندارد و قابل جمع هستند و ممکن است به برخي از آن‌ها نيز اشکالاتي وارد باشد.

ولي اعتقاد بيشتر محققان از جمله آيت الله مکارم شيرازي بر اين است که اين سوال و جواب به زبان حال بوده، نه به زبان قال. از اين رو تفسير پنجم نسبت به بقيه قوت بيشتري دارد[65].

منابع جهت مطالعه بيشتر

1. تفسير موضوعي پيام قرآن، جلد سوم.

2. تفاسير نمونه، الميزان و... ذيل آيات 172 ـ 174 سوره اعراف.


 

با توجه به عالم ذر، آيا انجام تکليف و بندگي ما لازم است؟

آيا اين تفکر صحيح است که بگوييم چون در عالم ذر خداوند در مورد انسان‌ها به نتيجه رسيده و دنيا را فقط به اين دليل آفريده که ما بفهميم، (مانند معلم، دانش‌آموز و امتحانات آخر ترم) پس آيا اين درست است که بگوييم ما اين‌ها را قبول داريم پس ديگر نيازي به اين بندگي‌ها در دنيا نيست؟

 پاسخ

 براي پاسخ به اين پرسش، اول بايد ديد «هدف خلقت انسان» چه بوده و اين‌که اصلاً چرا خدا انسان‌ها را خلق کرد؟و بعد با توجه به «هدف خلقت»، ببينيم آيا اعتقاد به عالم ذر کافي است يا خير؟

 نگاهي گذرا به هدف خلقت در قرآن

 برخي آيات، هدف آفرينش را «آزمايش و امتحان[66]» انسان‌ها معرفي کرده‌اند. بعضي آيات، هدف آفرينش را پيدا کردن «علم و آگاهي[67]  از قدرت خدا مي‌دانندو آياتي نيز هدف آفرينش را «عبوديت وبندگي»[68]» معرفي کرده‌اند. برخي آيات، هدف آفرينش را رسيدن به «رحمت‌ الهي[69]» عنوان کرده‌اند.

 با دقت در هدف‌هايي که قرآن و روايات براي آفرينش بيان کرده‌اند درمي‌يابيم که شايد به ظاهر، اين هدف‌ها با هم مختلف باشند ولي در واقع هر کدام مقدمه‌اي براي ديگري است، يعني «علم و دانش» و «امتحان و آزمايش» هدف‌هايي هستند که در مسير «عبوديت» قرار مي‌گيرند و «رحمت واسعه» خداوند نتيجه اين عبوديت است که به «قرب الهي» منتهي مي‌شود.

 حال با توجه به اين مقدمه، به پاسخ مي‌پردازيم:

 پيمان ما با خداوند در عالم ذر

طبق آيه 172 سوره اعراف به اين صورت است که ما در عالم ذر به پرسش خداوند که فرمود: (اَلَسْتُ بِرَبُکُمْ)(آيا من پروردگار شما نيستم) پاسخ داديم «بَلي». يعني قبول داريم که تو پروردگار و آفريننده ما هستي (سرچشمه هستي تويي).

اما سخن در اينجاست که فقط «گفتن» و جواب مثبت دادن، «ملاک» نيست، بلکه خداوند به انسان فرصتي داده و او را در ميدان انواع آزمايشات و امتحانات قرار داده تا معلوم شود که او در پايبندي به توحيد و جوابي که در عالم ذر به خداوند داده است چقدر استقامت دارد. اين «معلوم شدن»، براي ما انسان‌هاست و اما براي خدا به اين معنا نيست که خداوند نمي‌داند، بلکه خداوند در مورد انسان‌ها و همه موجودات همه چيز را مي‌داند و اين موضوع به بحث علم در مرحله ذات و يا همان علم ذاتي خداوند مربوط مي‌شود و چون خداوند عالِم به کل مخلوقات و احوال مخلوقات از اَزل تا اَبد است، مي‌توان پذيرفت که خداوند مي‌داند چه تعداد از انسان‌ها بهشتي و چه تعداد جهنمي هستند.

به علاوه و مهم‌تر از همه اين که اگر خداوند براساس علم خودش بهشتيان را به بهشت و جهنميان را به جهنم ببرد و اصلاً در اين دنيا نياورد و فرصت انجام عمل خوب و يا بد را به آن‌ها ندهد، خلاف حکمت خود و هدف خلقت انسان عمل کرده است و ممکن است جهنميان به خداوند شکوه کنند که «چرا به ما فرصت انجام عمل ندادي؟ چه بسا عمل خوب انجام مي‌داديم و بهشتي مي‌شديم؟» که اين شکوه و خواسته آنان هم حق است.

 اما بعد از مقدمات فوق جواب اصلي پرسش را اين طور بيان مي‌کنيم که درست است که در نزد علم ذاتي پروردگار، مقصد انسان‌ها و بلکه تمام موجودات مشخص شده است اما اين يک بُعد قضيه است و بُعد ديگر آن اعمال و رفتار ما انسان‌هاست که مي‌تواند بهشت و يا دوزخ را براي ما رقم بزند. اين دو بُعد، در به مقصد رسيدن انسان همراه هم هستند.

و همان‌طور که از آيه استفاده مي‌شود، اين دنيا همان جايي است که خداوند به ما فرصت عمل و بندگي داده تا ما انسان‌ها به پرسش خداوند در عالم ذر البته در «غالب عمل» که بسيار مهم‌تر و فراتر از «گفتن» و اعتقاد پيدا کردن است، جواب مثبت دهيم و لباس «عمل» به قامت «قول» خود بپوشانيم.

 به عبارت ديگر اين «عمل و بندگي» در کنار «اعتقاد صحيح» است که انسان را بهشتي و يا جهنمي مي‌کند و اين دنيا محل عمل است تا اين که هر انساني با عمل خود به سرمنزل مقصود برسد و نهايتاً به کمال قُرب الهي رهنمون گردد.

 اگر فقط صِرفِ اعتقاد پيدا کردن و آن هم در عالم ذر باشد که انسان در آنجا هيچ راه کمال نپيموده و تلاشي براي رسيدن به خدا نکرده است و انتظار اين که به بهشت برود، خيالي بيش نيست. چنين شخصي به مانند کسي است که به واجب بودن نماز اعتقاد دارد و مي‌داند که در سايه نماز بقيه‌ي اعمال و واجبات هم مقبول درگاه خداوند واقع مي‌شود، اما اين شخص نماز نمي‌خواند و از به‌جا آوردن آن روي‌گردان است. چنين شخصي هيچ‌گاه نبايد آرزوي بهشت را بکند. چرا که بهشت را به «بهاء» دهند نه به «بهانه»! و بهاء همان عمل صالح و نيکوست.

منابع جهت مطالعه بيشتر

همان منابع ذيل پرسش قبل.


فصل سوم: انسان‌شناسی

 


 

آفرينش آدم و حوّا چگونه و از چه چيزي بوده است؟

پاسخ

بر اساس آيات متعدد قرآن کريم، آدم و حوا، که والدين ما محسوب مي‌شوند از خاک و آب و يا به عبارت بهتر از گِل خلق شدند.

در برخي آيات مي‌خوانيم: (فَإِنَّا خَلَقْنَاکُم مِن تُرَابٍ)[70]

در برخي ديگر آمده: (وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَراً)[71]

و در برخي ديگر (هُوَالَّذِي خَلَقَکُم مِن طِينٍ)[72]

آفرينش حضرت آدم و حوا از آب و خاک و يا همان گِل صورت گرفته است و اگر مي‌بينيم که در قرآن اين معنا در مورد همه انسان‌ها به کار رفته، ممکن است به خاطر موارد زير باشد:

الف:ممکن است منظور از آب چنين باشد:

1. نطفه که به صورت مايع، موجود است؛

2. همان آبي که با خاک مخلوط مي‌شود؛

3. يا به خاطر اين که بيشتر حجم بدن ما از آب تشکيل مي‌شود، گفته‌اند که از آب خلق شده‌ايم[73].

در ذيل آيه 45 از سوره نور آمده است اولين موجودي که خلق شد، آب بود و ساير موجودات از آب آفريده شدند[74].

ب:ممکن است منظور از خاک چنين باشد:

1. در آيات به منشأ دور آفرينش اشاره شده نه منشأ نزديک آن، يعني مبدأ تمام غذاهايي که مي‌خوريم از زمين است و زمين نيز خاک است. آنچه مي‌خوريم تبديل به نطفه مي‌شود و در خلقت به کار مي‌رود.

2. يا اين که آدم7از خاک آفريده شد و ما فرزندان اوييم پس منشأ ما نيز خاک است[75] و جالب اين است که صاحب‌نظران گفته‌اند: تمام عناصر موجود در بدن انسان (آهن، کلسيم و...) در خاک نيز موجود است.

  معرفي کتاب

براي مطالعه کتب زير معرفي مي‌شود:

1. جلد اول معارف قرآن، آيت الله مصباح يزدي، فصل انسان‌شناسي؛

2. پژوهشي در اعجاز علمي قرآن، دکتر محمدعلي رضايي اصفهاني؛

3. تفاسير قرآن مانند تفسير نمونه، ذيل آيات اشاره شده به خلقت آدم.

 

 

 


 

هدف آفرينش انسان چيست؟

پاسخ

پاسخ اين پرسش از سه ديدگاه «آيات»، «روايات» و «عقل» قابل بررسي است:

الف: آيات

قرآن با تعابير گوناگون «هدف از خلقت» را چنين بيان مي‌کند:

1. بعضي از آيات، هدف آفرينش جهان هستي را «آزمايش و امتحان» انسان‌ها معرفي مي‌کند[76] مانند:  (الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَياةَ لِيبْلُوَکُمْأَيکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً)[77]؛ «(همان) كسى كه مرگ و زندگى را آفريد تا شما را بيازمايد كه كدامتان نيكوكارتر است».

2. برخي آيات هدف آفرينش جهان‌هستي را پيدا کردن «علم و آگاهي» از قدرت خدا مي‌داند و به عبارت ديگر، «معرفت و شناخت» به اين که خداوند بر هر چيزي تواناست و علم و آگاهي او به همه چيز احاطه دارد مانند:

(اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَمِنَ الأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يتَنَزَّلُ الأَمْرُ بَينَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَي کُلِّ شَي‌ءٍ قَدِيرٌ وَأَنَّ اللَّهَ قَدْأَحَاطَ به کلِّ شَي‌ءٍ عِلْمَاً)[78]؛ «خدا كسى است كه هفت آسمان را آفريد و از زمين (نيز) همانند آنها را. فرمان (او) در ميان آنها فرود مى‏آيد، تا اين‏كه بدانيد كه خدا بر هر چيزى تواناست و اين‏كه به يقين، علم خدا به هر چيزى احاطه دارد».

3. بعضي ديگر از آيات، «رحمت الهي» را هدف آفرينش معرفي مي‌کند، مانند:

(وَلَوْ شَاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلاَ يزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ إِلَّا مَن رَحِمَ رَبُّکَ وَلِذلِکَ خَلَقَهُمْ)[79]؛ «و اگر (بر فرض) پروردگارت مى‏خواست، حتماً [همه‏ى‏] مردم را يك اُمّت قرار مى‏داد؛ و[لى‏] پيوسته اختلاف كنندگان‏اند؛ مگر كسى كه پروردگارت (بر او) رحم كند؛ و براى همين آنان را آفريد».

4. برخي آيات هدف آفرينشِ جن و انسان را «عبادت» معرفي مي‌کند مانند: (وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإِنسَ إِلَّا لِيعْبُدُونِ[80])؛ «و جن و انسان را جز براى پرستش [خود] نيافريدم».

ب: احاديث

در حديثي از امام صادق7مي‌خوانيم که امام حسين7در برابر اصحابش چنين فرمود: خداوند بزرگ بندگان را نيافريده مگر به خاطر اينکه او را بشناسند، هنگامي که او را بشناسند [بندگي او و] عبادتش کنند و هنگامي که [عبادت و] بندگي او کردند از بندگي غير او بي‌نياز مي‌شوند.

 روايات ديگري نيز از ائمه معصومين:نقل شده که در آن‌ها هدف خلقت را بيان مي‌کنند[81].

 خلاصه و نتيجه‌گيري

 با توجه و دقت در هدف‌هايي که قرآن و روايات براي آفرينش بيان نموده‌اند، در مي‌يابيم که شايد به ظاهر، اين هدف‌ها با هم مختلف هستند ولي در واقع، هر کدام مقدمه‌اي براي ديگري است. هدف همان عبوديت و بندگي است و «علم ودانش» و «امتحان و آزمايش» هدف‌هايي هستند که در مسير «عبوديت» قرار مي‌گيرند و «رحمت واسعه خدا» نتيجه اين عبوديت است. بنابراين «عبوديت» اوج تکامل يک انسان و «قرب» او به خداست يعني هدف خلقت تکامل انسان و نزديک شدن به خداست.

 ج: هدف آفرينش از ديدگاه عقل

 بدون شک هر فرد عاقل و حکيمي که کاري انجام مي‌دهد هدفي براي آن در نظر دارد، و از آنجا که خداوند از همه، عالم‌تر و حکيم‌تر است پس بايد هدفي از خلقت جهان و انسان داشته باشد، و از طرف ديگر، هنگامي که انسان به جزء جزء اعضاء خود مي‌نگرد براي هريک هدف و فلسفه‌اي مي‌يابد، نه تنها براي اعضائي همچون قلب، مغز، عروق و اعصاب، بلکه اعضائي همانند ناخن‌ها، مژه‌ها، خطوط سرانگشتان، گودي کف دست‌ها و پاها هر کدام حکمتي دارد که امروز همگي شناخته شده است.

چقدر ساده‌انديشي است که ما براي آفرينش هر کدام از اين اعضاء هدف قايل باشيم، ولي آفرينش مجموع آن يعني وجود انسان را بي‌هدف بدانيم،که چنين حقايقي به يک انسان خداپرست و مؤمن اطمينان مي‌دهد که آفرينش او، هدفي بس عظيم داشته که بايد بکوشد و با نيروي عقل و علم آن را بيابد.

به هرحال ايمان به حکمت خداوند از يک‌سو، و توجه به فلسفه‌هاي اجزاي وجود انسان از سوي ديگر، ما را مطمئن مي‌سازد که در آفرينش انسان هدفي بزرگ وجود دارد. حال اين هدف بزرگ چيست؟

 با چند مقدمه اين هدف مشخص مي‌شود:

1. ما هميشه در کارهاي خود هدفي داريم که اين هدف معمولاً دفع کمبودها و نيازهاي ما است حتي اگر به ديگري خدمت مي‌کنيم يا دست گرفتاري را مي‌گيريم، ... آن‌ها نيز نوعي کمبود معنوي ما را برطرف مي‌سازد و نيازهاي مقدسي از ما را برآورده مي‌کند؛ و چون در مورد صفات و افعال خدا، غالباً گرفتار مقايسه با خويش مي‌شويم، گاه ممکن است اين تصور به وجود آيد که خداوند چه کمبودي داشت که با خلقت ما بر طرف مي‌شد؛ و اگر در آيات قرآن مي‌خوانيم هدف آفرينش انسان عبادت است، مي‌گوئيم: «او چه نيازي به عبادت ما دارد؟» ما چون محدود هستيم و نيازمند، همه افعال، رفتار و گفتارمان براي کمبود نيازهاي خودمان مي‌باشد، ولي خداوند نامحدود، غنّي و بي‌نياز است، پس هدف افعال او در غير وجود او بايد باشد. او چشمه‌اي فياض و مبدأي نعمت‌آفرين است که موجودات را در زير چتر حمايت خود مي‌گيرد و آن‌ها را پرورش داده، از نقص به کمال مي‌برد و اين است هدف واقعي عبوديت و بندگي ما؛ و اين است فلسفه عبادات و نيايش‌هاي ما که همگي کلاس‌هاي تربيت براي تکامل ماست.

من نکردم خلق تا سودي کنم‌                بلکه تا بر بندگان جودي کنم

 به اين ترتيب نتيجه مي‌گيريم که هدف آفرينش ما «پيشرفت و تکامل هستي» ما مي‌باشد. اساساً اصل آفرينش يک گام تکاملي عظيم است، يعني چيزي را از عدم، به وجود آوردن و از نيست، هست کردن و از صفر به مرحله عدد رساندن است.

2. اگر هدف خلقت، تکامل انسان‌هاست چرا خداوند از آغاز، بندگان را کامل و تکامل يافته نيافريد تا همگي در قرب او جاي گيرند؟

در جواب بايد گفت: تکامل انساني چيزي نيست که به اجبار آفريده شود، بلکه راه، طولاني و پر پيچ و خم است که انسان‌ها بايد با پاي خود آن را طي کنند و با اراده و تصميم و افعال اختياري خويش طرح آن را بريزند.

اگر دست او را بگيرند و به اجبار ببرند، نه افتخار است و نه تکامل؛ و اگر خدا اين کار را مي‌کرد با مختار آفريدن انسان منافات داشت.

مثلاً اگر از کسي به اجبار و با زور سرنيزه، مبلغ زيادي براي ساختن يک مسجد بگيرند اين عمل، هيچ اثر اخلاقي و تکامل روحي براي او ندارد.

با همه اين توضيحات پاسخ اين پرسش هم داده مي‌شود که: اگر خداوند بندگان را براي عبوديت آفريده است، پس چرا گروهي، راه کفر را پيش مي‌گيرند، بعضي گناهکار و بعضي مؤمن مي‌شوند؟

پاسخ:کساني که اين سؤال را مي‌کنند در حقيقت اراده «تکويني» و «تشريعي» خداوند را با هم اشتباه کرده‌اند، زيرا هدف، عبادت اجباري نبوده بلکه عبادت و بندگي توأم با اراده و اختيار است.

 خداوند اراده کرده است که انسان را «براي عبادت» خلق کند. (اراده تکويني) ولي از طرفي او را با اختيار آفريده است و قرآن و انبياء را فرستاده تا او را راهنمايي کنند. (اراده تشريعي)و اين خود انسان است که با اختيار راه خوب را انتخاب مي‌کند يا راه بد را.

 به اين ترتيب خداوند اين انسان را براي اطاعت و بندگي آماده ساخته و هرگونه وسيله را اعم از عقل، و عواطف و قواي مختلف را از درون و پيامبران و کتب آسماني و برنامه‌هاي تشريعي را از برون براي او فراهم نموده است. البته اين امکانات براي مؤمن و کافر يکسان است ولي مؤمن از امکانات خود بهره‌برداري نموده و کافر ننموده است.

 مثال: هنگامي که گفته مي‌شود: «من اين مسجد را براي نماز خواندن مردم درست کرده‌ام.» مفهومش اين است که آن را آماده براي اين کار ساخته‌ام نه اين که مردم را به اجبار به نماز وادارم! اما پاسخ اين که خداوند ما را براي عبادت آفريد، منظور از اين عبادت چيست؟

منظور از اين عبادت و عبوديت خدا، نماز و روزه و رکوع و سجودِ تنها نيست، بلکه عبوديت اظهار آخرين درجه خضوع در برابر معبود است. عبوديت نهايت تسليم در برابر ذات پاک اوست،عبوديت اطاعت بي‌قيد و شرط و فرمان‌برداري در تمام زمينه‌هاستو بالاخره عبوديت کامل آن است که انسان جز به معبود واقعي يعني کمال مطلق نينديشد، و جز در راه او گام برندارد و هر چه غير اوست فراموش کند حتي خويشتن را و خواسته‌هاي او را برخواسته‌هاي خويش مقدم سازد و اين است هدف نهايي آفرينش بشر، که خدا براي رسيدن به آن ميدان «آزمايشي» فراهم ساخته و «علم و آگاهي» به انسان داده و نتيجه نهائيش نيز غرق شدن در اقيانوس «رحمت» اوست.

پس خداوند احتياج به عبادت ما ندارد بلکه انسان‌ها به عبادت او نياز دارند تا به ساحل تکامل و به دامن رحمت الهي برسند.

منابع جهت مطالعه بيشتر

1. تفسير نمونه، ذيل آيات فوق

2. هدف زندگي، شهيد مطهري

3. انسان کامل، شهيد مطهري

 

 

 


 

اختلاف طبقاتي انسان‌ها چرا؟

چرا بعضي از مردم محروم و نيازمندند؟ و به عبارت ديگر چرا خداوند انسان‌ها را آفريده که بعضي فقير زندگي کنند؟

پاسخ

براي پاسخ نظر شما را به آيات شريفه زير جلب مي‌کني:

 خداوند در قرآن کريم مي‌فرمايد: (وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَي‌ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالَّثمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ)[82]؛ «و قطعاً [همه‏ى‏] شما را به چيزى از ترس و گرسنگى و كاهشى در ثروت‏ها و جان‏ها و محصولات آزمايش مى‏كنيم؛ و به شكيبايان مژده بده».

و در جاي ديگر قرآن آمده است: (إِنَّ رَبَّکَ يبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يشَاءُ وَيقْدِرُ إِنَّهُ کَانَ بِعِبَادِهِ خَبِيراً بَصِيراً)[83]؛ «در حقيقت، پروردگارت روزى را براى هر كس كه بخواهد (و شايسته بداند) گسترده مى‏سازد و تنگ مى‏گرداند؛ [چرا] كه او نسبت به بندگانش، آگاه [و] بيناست».

در سوره نحل مي‌فرمايد: (وَاللَّهُ فَضَّلَ بَعْضَکُمْ عَلَي بَعْضٍ فِي الرِّزْقِ...)[84]؛ «و خدا برخى از شما را در روزى، بر برخى [ديگر] برترى داد».

از اين آيات کريمه به دست مي‌آيد که:

1. رزق و روزي انسان‌ها به اراده خداست و به هر که بخواهد و شايسته بداند، مي‌دهد.

2. فقر و فقير بودن يا ثروتمند بودن يکي از وسايل آزمايش و امتحان خداوند مي‌باشد. که بندگانش را به وسيله آن آزمايش مي‌کند. به اين ترتيب که شخص فقير را با فقرش آزمايش مي‌کند که آيا شکرگزار هست يا خير؟ و آيا براي بر طرف کردن فقرش از راه صحيح و شرعي تلاش مي‌کند يا از راه‌هاي حرام و غيرشرعي براي رفع فقرش تلاش مي‌کند؟ و ديگر انسان‌ها را هم در ارتباط با فقير [که چه نوع رفتاري با او دارند] امتحان مي‌کند.

3. نکته ديگر اين که بدون شک اختلافي که در ميان انسان‌ها از نظر بهره‌هاي مادي و درآمدها وجود دارد، بخش مهمش مربوط به تفاوت استعدادهاي آن‌هاست. اين تفاوت استعدادهاي جسماني و روحاني که سرچشمه‌ي تفاوت در کميت و کيفيت فعاليت‌هاي اقتصادي مي‌شود، بهره‌ي بعضي را بيشتر و درآمد بعضي را کمتر مي‌کند.

4. همان طور که يک درخت اجزائش از نظر استحکام و سستي با هم فرق دارند، کارآمدي اعضاي يک جامعه هم بايد فرق داشته باشد، اگر همه انسان‌هاي جامعه هم‌شکل و هم‌ذوق و هم‌ فکر و هم‌سان از هر نظر باشند، آن نظام حفظ نمي‌شود بنابراين وجود تفاوت در استعدادها و آنچه لازمه‌ي اين تفاوت است، براي حفظ نظام جامعه و حتي براي پرورش استعدادهاي مختلف لازم و ضروري مي‌باشد.

5. وسعت و تنگي رزق در افراد انسان (به جز موارد استثنايي يعني از کار افتادگان و معلولين) بستگي به ميزان تلاش و کوشش آن‌ها دارد و اين که مي‌فرمايد: «خدا روزي را براي هر کس بخواهد تنگ و يا وسيع مي‌دارد»، اين «خواستنِ» خداوند، هماهنگ با حکمت اوست، و حکمتش ايجاب مي‌کند که هر کس تلاشش بيشتر باشد، سهمش فزون‌تر و هر کس تلاشش کم‌تر باشد محروم‌تر گردد. به همين دليل قرآن، بهره‌ي انسان را متناسب با سعي او مي‌شمارد و صريحاً مي‌گويد: (وَأَن لَّيسَ لِلاِْنسَانِ إِلَّا مَا سَعَي)[85]؛«و اين‏كه براى انسان جز كوشش او نيست».

 از اين‌رو خداوند مي‌فرمايد: «روزي» را به هرکس که بخواهد و شايسته بداند مي‌دهد، لذا خود انسان بايد تلاش کند تا در حلقه‌ي شايستگان قرار گيرد که در برخي آيات، بعد از سعي و تلاش بعضي، از راه‌کارهاي شايسته ‌شدن براي کسب رزق وسيع و علت گرفتاري را چنين معرفي مي‌کند، به عنوان مثال:

نقش ايمان و تقوا:«و اگر (بر فرض) اهل آبادى‏ها ايمان مى‏آوردند و خودنگه‏دارى مى‏كردند، حتماً بركاتى از آسمان و زمين بر آنان مى‏گشوديم؛ وليكن (آنان حق را) تكذيب كردند؛ پس به خاطر آنچه همواره كسب مى‏كردند، گرفتارشان كرديم».[86]

نقش تقوا:«... و هر کس تقواي الهي پيشه کند، خداوند راه نجاتي براي او فراهم مي‌کند؛ و او را از راهي که گمان ندارد» روزي مي‌دهد و هر کس بر خدا توکل کند، کفايت امرش را مي‌کند...[87]

نقش انفاق:«اگر به خدا «قرض الحسنه‏اى» وام دهيد، آن را براى شما مى‏افزايد و شما را مى‏آمرزد ...».[88]

6. البته بايد توجه داشته باشيم که اسلام، خواهان اختلاف طبقاتي نيست. اختلاف طبقاتي يعني طبقه‌ي استثمار‌کننده و طبقه‌ استثمار شونده که اين خود يکي از عوامل فقيرشدن گروهي و ثروتمند شدن گروه ديگر مي‌شود و آنچه موافق و هماهنگ نظام آفرينش است تفاوت استعدادها، تلاش‌ها و کوشش‌ها است نه اختلاف طبقاتي.

 معرفي کتاب

1. تفسيرالميزان، تفسير آياتي که در پاسخ آمد؛

2. تفسير نمونه، تفسير آياتي که در پاسخ آمد؛

3. کتاب عدل الهي، شهيد مطهري، بخش مربوط به تبعيض‌ها و تفاوت‌ها و شرور؛

4. درس‌هايي از اصول عقائد اسلامي، ج ‌1؛

5. شناخت خدا، محمدي ري‌شهري، بخش تأثير عبادات و بلا در رشد و تکامل انسان.


 

تفاوت بين بندگان چرا؟ چرا خداوند متعال بين بندگان خود تفاوت قائل شده است به اين صورت که چرا بعضي انسان‌ها در خانواده‌هايي که از نظر اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي در سطح بالا هستند متولد مي‌شوند و بعضي بالعکس در خانواده‌هايي که از نظر اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي در سطح پايين هستند متولد مي‌شوند؟

پاسخ

با توجه به اين‌که پاسخ اين پرسش داراي ابعاد متعدد است و از زاويه‌هاي مختلف قابل بررسي مي‌باشد، از اين‌رو لازم است به نکات زير توجه کنيم:

1. آيات نوراني قرآن از سنت‌هايي خبرمي دهد که بر نظام خلقت به اذن خداوند حاکم هستند و آن سنّت‌ها تغييرپذير نيستند که در سوره فاطر مي‌خوانيم: (فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلاً وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلاً)[89]؛ «يعني هرگز در سنت خدا تبديلي نمي‌يابي و هرگز در سنت خدا تغييري نمي‌يابي».

يکي از سنت‌هاي الهي، قانون و نظام «علت و معلول» است که طبق اين نظام هر موجودي براساس علل خود در زمان و مکان مناسب به وجود مي‌آيد و موقعيت ويژه خود را دارد؛ مثل اين‌که آتش، گرما و سوزندگي دارد و هيچ‌گاه نبايد از آتش انتظار سردي داشته باشيم و هم‌چنين بقيه موجودات جهان بر چنين اساسي بنيان نهاده شده است و تغيير نمي‌پذيرد؛ پس اگر فرزندي از نظر اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي در سطح پايين قرار داشت به خاطر اسباب و عللي بوده که اين معلول را در پي‌داشته است که بايد آن علت‌ها را جستجو کرد و شناخت؛ و اين چنين نيست که مستقيماً خداوند انساني را بدون علت و سبب، فقير بيافريند.

از امام صادق7حکايت شده: «ابي اللَّه ان يجري الامور إلا باسبابها فجعل لکل شي‌ء سبباً[90]»؛ «خداوند جاري نمي‌کند امور را مگر به واسطه اسباب و علل آن، پس براي هر چيزي سبب و علتي قرار داد».

2. آنچه در آفرينش وجود دارد «تفاوت» است نه «تبعيض». تبعيض آن است که در شرايط «مساوي» و استحقاق‌هاي هم‌سان، بين چيزها فرق گذاشته شود، ولي «تفاوت» آن است که در شرايط «مساوي» فرق گذاشته شود.

به عنوان مثال اگر دو ظرف را که هر کدام ظرفيت ده ليتر آب دارند: در يکي ده ليتر آب و در ديگري 5 ليتر آب بريزيم، در اينجا «تبعيض» صورت گرفته است و از ناحيه کسي است که آب مي‌دهد؛ اما اگر دو ظرف داشته باشيم که يکي به ظرفيت 10 ليتر و ديگري به ظرفيت 5 ليتر و هر دو را پر از آب کنيم باز هم اختلاف است، اما منشأ اختلاف تفاوتي است که خود آن دو ظرف از نظر گنجايش و استعداد دارند نه از ناحيه دهنده، به همين ترتيب انسان‌ها نيز طبق نظام جهان و نظام علت و معلول استعدادهايي مختلف دارند که بر طبق آن با آن‌ها رفتار مي‌شود.

3. تفاوت‌هايي که در عالم است بر خلاف عدالت خداوند متعال نيست چون عدالت به معناي پايمال نکردن حق افراد است و ظلم، پايمال کردن حقوق آن‌هاست. پس «عدل و ظلم» در جايي مطرح است که «حقي» در کار باشد. حالا بايد ببينيم آيا کسي قبل از خلقتش از خدا طلبي داشته و آيا افراد از قبل حقي داشته‌اند تا پايمال شود و ظلمي صورت گرفته باشد؟ مگر ما از قبل چيزي داشته‌ايم تا گرفته يا پايمال شده باشد!؟

4. بحث مهم ديگر اين است که تکاليف الهي و ثواب و عقاب بر اساس شرايطي است که انسان‌ها دارند به عنوان مثال: تکليفي که فرد ثروتمند دارد انسان فقير ندارد و مسئوليتي که يک انسان فرهنگي دارد شخص عامي و بي‌سواد ندارد. هم‌چنين است بقيه تفاوت‌هايي که بين مردم مشاهده مي‌شود.

خداوند متعال مي‌فرمايد: (لاَيکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وسع‌ها)[91]؛ «هيچ كس، جز به اندازه‏ى توانايى‏اش، تكليف نمى‏شود». در آيه ديگر مي‌فرمايد: (لاَيکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا مَا آتَاهَا)[92]؛ «خدا هيچ كس را، جز به آنچه به او داده، تكليف نمى‏كند». پس چنين نيست که شرايط افراد، متفاوت باشد ولي تکليف و ثواب و عقاب آن‌ها يکسان باشد که به عدالت خدا اشکال وارد شود.

5. نکته قابل توجه ديگر اين است که مثلث شخصيت انسان از سه ضلع «محيط»، «وراثت» و «اراده» تشکيل مي‌شود و نقش اراده در شکل‌گيري شخصيت انسان به مراتب از وراثت و محيط بيشتر است يعني شخص با اراده خود مي‌تواند وراثت و محيط را به نفع خود و در راستاي وضع بهتر تغيير دهد و اگر اين کار زحمت و تلاش فراواني را مي‌طلبد اجر آن قطعاً نزد پروردگار محفوظ مي‌باشد.

6. ناگواري‌ها و مشکلات انسان و تفاوت‌ها، حکمت‌هايي را در پي دارد که ما در اينجا به سه حکمت از آن‌ها اشاره مي‌کنيم:

 الف: آزمايش و معلوم شدن انسان‌هاي خوب از بد: (وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَي‌ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالَّثمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ)[93]؛ «و قطعاً [همه‏] شما را به چيزى از ترس و گرسنگى و كاهشى در ثروت‏ها و جان‏ها و محصولات آزمايش مى‏كنيم؛ و به شكيبايان مژده بده».

ب:ناگواري‌ها و مشکلات باعث رشد و شکوفايي استعدادهاي دروني و موجب تکامل جسم و جان مي‌شود، افرادي که کوچک‌ترين سختي در زندگي تحمل نکرده‌اند از نظر جسمي و روحي نسبت به ديگران ضعيف هستند و کساني که در شرايط دشوار، زندگي ساده و پر مشقتي دارند معمولاً نيرومند هستند. اين قانون نه تنها براي انسان‌ها و حيوانات جاري است بلکه در مورد گياهان نيز چنين است.

امام علي7در پاسخ کساني که خيال مي‌کنند در شرايط سخت زندگي کردن و تغذيه ساده، موجب ضعف و ناتواني مي‌گردد، مي‌فرمايد: «توجه داشته باشيد که درخت صحرايي چوبش محکم‌تر و بادوام‌تر است و گياهاني که در زمين‌هاي نم‌ناک مي‌رويند نازک پوست، و کم دوام‌ترند؛ و گياهاني که در دامنه کوه رشد مي‌کنند و تنها از آب باران تغذيه مي‌شوند آتش آن‌ها سوزان‌تر است و ديرتر خاموش مي‌شوند.»[94]

 از امام حسن عسگري7حکايت شده: «هيچ بلايي نيست مگر اين که خداوند در آن خيري نهاده که آنرا فرا مي‌گيرد.»[95]

 پس با اين نگاه جديد پاره‌اي از مشکلات نه تنها «نقمت» نيستند بلکه «نعمت» مي‌باشند.

ج:نظام عالم، نظام اَحسن است و لازمه نظام اَحسن وجود استعدادها و علاقه‌هاي گوناگون و توانايي‌هاي متفاوت با کاربري‌هاي مختلف مي‌باشد [به عنوان مثال در نظام احسن نمي‌شود همه پزشک يا همه مهندس يا همه صنعت‌گر يا کارگر باشند، بلکه بايد از همه اين طبقات موجود باشند[.

يادآوري

نکات فوق هر کدام پنجره‌اي براي نظاره به اين پرسش و پرسش‌هاي مانند آن مي‌باشد.

 معرفي کتاب

 براي جستار بيشتر رجوع فرماييد به:

1. عدل الهي، استاد شهيد مرتضي مطهري

2. اصول عقايد، استاد محسن قرائتي

3. عدل در جهان‌بيني توحيدي، استاد محمدي ري‌شهري

4. آموزش عقايد، آيت اللَّه مصباح يزدي

5. توحيد، استاد شهيد مرتضي مطهري


 

بلاها، لطف يا کيفر الهي؟

هميشه شنيده‌ايم که خداوند متعال به کساني که دوستشان دارد بلا مي‌دهد تا او را بيشتر صدا کنند. اما از طرف ديگر مي‌گويند: خداوند سزاي اعمال بد انسان‌ها را در همين دنيا به آن‌ها مي‌دهد، حالا ما از کجا بفهميم که اين بلاها لطف خدا است يا اينکه سزاي اعمال ماست؟

پاسخ

همان‌طور که از پرسش معلوم است ما در اين زمينه با چند دسته از آيات و روايات روبرو هستيم. از اين رو بعد از مروري مختصر بر بخشي از اين آيات و روايات به پاسخ مي‌پردازيم:

دسته اول

آيات و رواياتي است که بلا و گرفتاري‌هاي انسان‌ها را نتيجه اعمال بد آن‌ها نمي‌شمارد بلکه:

ـ گاهي بلا و گرفتاري به خاطر امتحان و آزمايش بندگان است.

چنان چه قرآن‌کريم مي‌فرمايد: «و قطعاً [همه‏ى‏] شما را به چيزى از ترس و گرسنگى و كاهشى در ثروت‏ها و جان‏ها و محصولات آزمايش مى‏كنيم؛ و به شكيبايان مژده بده».[96]

ـ و گاهي بلا، گرفتاري و مستجاب نشدن دعا به خاطر بيشتر شدن ارتباط و مناجات با خداست که اين لطف خدا به شمار مي‌آيد.

به عنوان مثال از امام صادق7حکايت شده: «گاهي بنده‌اي که دوست خدا باشد، براي مشکل خود دعا مي‌کند، آنگاه به مَلَک مخصوص آن امر مي‌شود حاجت بنده مرا بر آورده کن ولي عجله نکن، چراکه من دوست دارم صداي بنده خود را بشنوم؛ و گاهي هم بنده‌اي دعا مي‌کند و به ملک مخصوص گفته مي‌شود حاجت او را برآورده کن و عجله هم بکن، چرا که من دوست ندارم صداي او را بشنوم!»

آنگاه حضرت فرمودند: در حالي که مردم مي‌گويند: به اين شخص به خاطر ارزشي که داشت عطا شد و به آن ديگري به خاطر بي‌ارزشي او عطا نشد![97] [يعني حکمت آن را نمي‌دانند و قضاوت مي‌کنند[.

دسته‌ دوم

آيات و رواياتي که گرفتاري‌ها و مشکلات انسان را به خاطر اعمال خود آن‌ها بر مي‌شمارد. مانند:

1. «و هر كس از ياد من روى گرداند، پس حتماً زندگى (سخت و) تنگى براى اوست؛ و او را روز رستاخيز نابينا گرد مى‏آوريم.»[98]

2. «به خاطر دستاورد مردم، تباهى در خشكى و دريا آشكارشد؛ تا (سزاى) بعضى از آنچه انجام داده‏اند را به آنان بچشاند؛ باشد كه آنان بازگردند.»[99]

3. در روايتي از امام صادق‌7حکايت شده:

«گاهي فردي گناهي انجام مي‌دهد و روزي و نعمتي از او دفع و دور مي‌شود و در اين هنگام امام7اين آيات را[100] تلاوت کردند»: هنگامي که سوگند ياد کردند که ميوه‌هاي باغ را صبحگاهان (دور از چشم مستمندان) بچينند و هيچ از آن استثنا نکنند اما (شب هنگام) عذابي فراگير به باغ آن‌ها فرود آمد در حالي که همه در خواب بودند، و آن باغ سرسبز همچون شب سياه و ظلماني شد.[101]

دسته‌ سوم

بعد از مرور اين دو دسته از آيات و روايات شايد انسان با عقل و وجدان خود بيابد که علت گرفتاري و بلاي او چيست!؟ ولي با اين حال اگر حيران ماند و نتوانست تشخيص دهد که علت اين گرفتاري‌ها و يا نعمت‌ها چيست دستور داريم که در حالت «خوف» و «رجا» باشيم تا مسير کمال را بهتر طي کنيم. از طرفي اگر «ترس» از ناپسند بودن عمل و يا در مورد افرادي در حد کمال نبودن عمل و اين‌که بلاها نتيجه گناهان، باشد پس لازم است که توبه کنيم، از طرفي اميد و رجاء به لطف و رحمت خداوند رحمن و رحيم داشته باشيم که شايد اين بلاها براي امتحان و ترفيع درجه ما باشد.

چنانچه قرآن کريم مي‌فرمايد:

«پروردگارتان را فروتنانه (و آشكارا) و پنهانى، بخوانيد؛ كه او متجاوزان را دوست نمى‏دارد. و در زمين پس از اصلاح آن فساد نكنيد و او را با ترس و اميد بخوانيد؛ كه رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است.»[102]

و در ويژگي‌هاي شب زنده‌داران که از بندگان خاص محسوب مي‌شوند مي‌فرمايد: «درحالى كه پروردگارشان را به خاطر ترس و اميد مى‏خوانند».[103]

و امام صادق‌7«بيم» و «اميد» را به منزله دو بال براي حرکت بنده به سوي رضوان خداوند مي‌داند و مي‌فرمايد:

«خوف و ترس به هيجان‌آورنده‌ قلب، اميد و رجاء، يار و ياور نفس و روح است؛ و کسي که خدا را بشناسد، از [عقاب] او مي‌ترسد و به سوي [فضل و لطف و رحمت] او اميدوار خواهد بود، و اين دو [بيم و اميد] دو بال ايمان هستند که بنده با آن‌ها پرواز مي‌کند تا برسد به درجه رضوان خداوند متعال؛ و [خوف و رجاء] دو چشم بيناي عقل بنده هستند که توسط آن از وعده و وعيدهاي خداي متعال با خبر مي‌شود... و اگر فردي با خوف و رجاء [همراه هم] خدا را عبادت کند نه تنها گمراه نمي‌شود بلکه به آرزوهاي [مادي و معنوي] خود نيز مي‌رسد.[104] و در روايتي از امام علي‌7نقل شده که به امام حسن‌7مي‌فرمايد:

«اي فرزند دلبندم از خدا بترس چنان ترسي که [گويا] مي‌بيني به اندازه‌ تمام اهل زمين اعمال شايسته انجام داده‌اي ولي خداوند از تو نپذيرفته است؛ و از طرفي به [لطف] خدا اميدوار باش چنان اميدي که اگر [به اندازه‌] تمام اهل زمين اعمال ناخوشايند کرده باشي او تو را خواهد بخشيد.»[105]

در پايان اين بحث بايد عرض کنيم: «اميد و رجاء» عامل بازدارنده از تبديل شدن «خوف» به «يأس و نااميدي» از رحمت خداست [که خود از گناهان کبيره است] و «خوف» عامل بازدارنده از تبديل شدن «اميد» به «بي‌تفاوتي» و فرار از خواسته‌هاي الهي مي‌باشد؛ و در برخي افراد نيز خوف مانع از «غرور» آن‌ها نسبت به اعمالشان مي‌شود.  لذا با اين نگرش، جنبه‌هاي تربيتي «خوف و رجاء» بيشتر خود نمايي مي‌کندکه انسان اميدوار از رحمت خدا مأيوس نمي‌شود.چرا که انسان با حالت خوف با «استغفار» و انجام «اعمال صالح» و «جبران کاستي‌ها» به رحمت خداوند متعال اميدوار مي‌شود.

يادآوري

1. بسياري از پديده‌ها را که ما فکر مي‌کنيم بلا، شر و نقمت هستند در منابع ديني آمده که آن‌ها نه تنها «شر و نقمت» نيستند بلکه «خير و نعمت» مي‌باشند.

 چنان چه قرآن کريم مي‌فرمايد: «... و چه بسا از چيزى ناخشنوديد، و آن براى شما خوب است؛ و چه بسا چيزى را دوست مى‏داريد و آن براى شما بد است. و خدا مى‏داند و شما نمى‏دانيد».[106]

2. بسياري از گرفتاري‌ها و ناکامي‌ها به خاطر سستي، تنبلي و بي‌احتياطي و... خود افراد است و مشمول قوانين فوق نمي‌شود. (که در متن پرسش نيز آمده بود)

3. در آيات و روايات براي بلاها وگرفتاري‌هاي انسان علت‌ها و حکمت‌هاي فراواني ذکر شده است که براي اطلاعات بيشتر به منابع آن رجوع فرماييد[107].

معرفي کتاب جهت مطالعه بيشتر

 تفسيرهاي قرآن مثل نمونه و الميزان، تفسير آيات مربوط به بحث.  

 

آيا اعمال پدر و مادر در نسل‌هاي بعد اثر دارد و اين تأثير با عدالت سازگار است؟

چرا اگر گذشتگان ما، کار خوب يا بد انجام داده باشند، نتايج آن کارها در اين دنيا به ذرّيه آن‌ها مي‌رسد؟ آيا اين مطلب با عدالت خداوند در تناقض نيست؟ در صورت عمل بد آن‌ها وظيفه‌ ذريه‌ آن‌ها چيست تا در امان باشند؟

پاسخ

الف: تأثير اعمال پدر و مادر در نسل آينده

در پاسخ، نظر شما را به نکات زير جلب مي‌کنيم:

1. اصل اثرگذاري اعمال پدران بر فرزندان در دو بخش «جسمي» و «روحي» از جمله خبرهايي است که قرآن و روايات ما را به آن رهنمون شده‌اند[108]؛ دانشمندان علوم‌تجربي نيز در برخي جهات به همين ‌نتيجه رسيده‌اند.

2. لازم است بدانيم که «آثار اخروي» اعمال انسان‌ها به هيچ وجه به شخص ديگر نمي‌رسد اما آثار دنيوي اعمال در صورت مشيت الهي و خواست خداوند با عنوان «نعمت بخشي» و يا «عذاب» و يا «امتحان» به شخص ديگر مي‌رسد. همان‌گونه که علامه‌ طباطبايي;در ذيل آيه‌ 9 از سوره‌ نساء فرموده‌اند.[109]

3. دقت در اين مطلب لازم مي‌نمايد که تأثيرگذاري، ريشه در اختيار انسان‌ها دارد و لذا انسان‌هاي خوب و پرهيزکار آثار خوبي را در فرزندان و ذريه‌ خود بر جاي مي‌گذارند و انسان‌هاي بدکردار و بي‌مبالات بر اثر سوء اختيار تأثيرات ناگواري را در نسل خود بر جاي مي‌گذارند، با اين حال ما با دو دسته از تأثيرات روبه‌رو خواهيم بود. 1. تأثيرات خوب 2. تأثيرات بد.

يعني همان طور که به افراد «تاثيرات بد» منتقل شده، «تاثيرات خوب» را نيز به ارث برده‌اند، و سرّ اين نقل و انتقال‌ها نيز در نظام «عِلّي و معلولي» هست که حاکم بر پديده‌هاي اين جهان است[110].

4. ولي آن چه مهم است اين است که اين تأثيرات منفي و بد، جزيي و سطحي مي‌باشد و آن قدر بزرگ نيست که غيرقابل تغيير باشند.

به عبارت ديگر مثلث شخصيت انسان از سه ضلع «اراده»، «محيط» و «وراثت» تشکيل شده است، که «اراده» نقش مهم و اصلي را بازي مي‌کند و مي‌تواند آثار محيط و وراثت را از بين ببرد و وضعيت را به نفع انسان رقم بزند. چنان چه همسر فرعون با اراده قوي توانست در محيط فاسد بر مشکلات فائق آيد و رستگار شود.

از اين‌رو با توجه به مطالب فوق مي‌بينيم: اثراتي که از گذشتگان به ما رسيده «تنها» سبب، براي «شقاوت» و «سعادت» انسان نمي‌باشد، بلکه اين آثار در وجود انسان فقط «زمينه‌اي» است براي شقاوت و سعادت که تغيير و درمان آن ممکن مي‌باشد و زحمت‌هايي که براي تغيير يا درمان اين آثار منفي موروثي متوجه انسان مي‌شود، خداوند بدون مزد و پاداش نمي‌گذارد.

لذا انساني که از گذشتگانش صفت بُخل به او رسيده، وقتي با خود مبارزه مي‌کند و انفاق مي‌کند اجر و منزلت و پاداش او نزد خدا، از ديگران بيشتر است و همين طور در مورد آثار ديگر و به همين ترتيب انساني که از پدر و مادر فاسد و گناهکار به دنيا آمده و در محيط فاسد زندگي کرده و مرتکب گناه شده، روز قيامت عذاب او کمتر است از شخصي که از پدر و مادر صالح و در محيط سالم بدنيا آمده ولي مرتکب گناه شده است، ولي به هر حال عذاب دارد، چون خداوند به او اراده داده بود و مي‌توانست بر آثار «وراثت» و «محيط فاسد» خود غلبه کند. از آن چه گذشت معلوم شد: شخصي که در خانواده‌ فاسد به دنيا آمده با شخصي که در خانواده صالح به دنيا آمده هر دو در پيشگاه خدا مسئولند و مؤاخذه مي‌شوند ولي اين مؤاخذه به طور يکسان نمي‌باشد تا عدالت خدا زير سوال برود. بلکه هرکدام نسبت به امکانات و موهبت‌هايي که خدا به آن‌ها داده (مثل پدر و مادر صالح و...) مسئول مي‌باشند و بايد پاسخگو باشند و اين است «عدل الهي».

ب: چگونه مي‌توان از اين آثار در امان ماند؟

اول: مرحله شناسايي آثار

انسان بايد طي يک خودشناسي دقيق به اين آثار، معرفت پيدا کند.

دوم: مرحله واکنش و جلوگيري

بعد از شناخت اين آثار شخص در دو موقعيت قرار مي‌گيرد.

الف:اگر در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته و آن آثار به او منتقل شده است، مي‌تواند آثار خوب (مثل محبت به اهل‌بيت:) را در خود تقويت کند و آثار بد را به مرور زمان کم‌رنگ کند و درصدد از بين بردن آن برآيد، که در اين راه شايسته است ضمن توسل به ائمه اطهار:و درخواست کمک از آن بزرگواران، از نظرات اولياء خدا و اساتيد اخلاق نيز استفاده کند.

ب:اگر اثري هنوز به شخص نرسيده ولي با توجه به شناخت از گذشتگان و معرفت به خود احتمال وقوع آن آثار مي‌رود، مي‌توان براي جلوگيري يا رفع آن از صدقه، دعا، توسل به اهل‌بيت:و غيره بهره جست. در اين مورد مي‌توان به کتب معتبر ادعيه مراجعه نمود.

معرفي کتاب

براي مطالعه بيشتر در اين موضوع مراجعه فرماييد به:

1. عدل الهي، استاد شهيد مطهري

2. عدل در جهان‌بيني توحيدي، استاد محمدي ري‌شهري

3. اصول عقايد، استاد محسن قرائتي


فصل چهارم: راهنما و راهبردشناسی


 

پيامبران الهي چه تعدادي بودند؟ و نام چند نفر آن‌ها در قرآن آمده است؟

پاسخ

بسياري از مفسران به تناسب آيات 164 سوره نساء و 78 سوره غافر درباره تعداد پيامبران بحثي را مطرح کرده‌اند و روايات مختلفي در اين مورد نقل شده است. روايت مشهور در اين زمينه تعداد پيامبران را 124 معرفي مي‌کند[111] و در روايت ديگري تعداد پيامبران را 124 هزار معرفي مي‌کند و در ادامه رسولان آن‌ها را 313 نفر نام مي‌برد[112] و در حديث ديگري بعد از اينکه آن‌ها را 124هزار‌نفر مي‌شمارد 5‌ نفر آن‌ها را اولوالعزم معرفي مي‌کند[113].

صاحب تفسير نمونه مي‌نويسند: از مطالب فوق بر مي‌آيد که اين روايت خبر واحد نيست چنان که تفسير «روح‌البيان» نقل کرده است، بلکه اخبار متعدد و مستفيض اين مطلب را تأييد مي‌کند که پيامبران الهي 124‌هزار نفر بودند[114].

عدد پيامبران در قرآن

پيامبراني که نام آن‌ها به طور صريح در قرآن آمده 26 نفر است که عبارتند از: آدم، نوح، اِدريس، صالح، هود، ابراهيم، اِسماعيل، اِسحاق، يوسف، لوط، يعقوب، موسي، هارون، شعيب، زکريا، يحيي، عيسي، داود، سُليمان، اِلياس، اَليسَع، ذُوالکِفل، اَيوب، يونس، عُزَير و محمد:.

ولي پيامبران ديگري نيز هستند که در قرآن اشاراتي به آن‌ها شده ولي نام آن‌ها به طور صريح نيامده، مانند: «اِشمُوئيل» که در آيه 248 سوره بقره با تعبير (وَقَالَ لَهُمْ نَبِيهُمْ)به او اشاره شده است و «يوشع» که در آيه 60 سوره کهف با تعبير (وَإِذْ قَالَ مُوسَي لِفَتَاهُ)به او اشاره شده است. (بنابر آن که يوشع پيامبر باشد) و «ارميا» که آيه 259 سوره بقره با تعبير (أَوْ کَالَّذِي مَرَّ عَلَي قَرْيةٍ)و «خضر» که در آيه 65 سوره کهف با تعبير (فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا)و هم‌چنين «اَسباط بني‌اِسرائيل» که بزرگان قبايل بودند و در آيه 163 سوره نساء تصريح شده که بر آن‌ها وحي الهي نازل مي‌شده است و اگر در ميان برادران يوسف نيز پيامبراني وجود داشته، در سوره يوسف به آن‌ها اشاره شده است[115].

 

 


 

اهداف و ويژگي‌هاي داستان‌هاي قرآن چيست و چرا خداوند سرگذشت همه پيامبران را در قرآن بيان نکرده است؟

پاسخ

برخي از اهداف داستان پيامبران عبارتند از:

1. پند و اندرز و عبرت‌گيري

«در بازگويي زندگي اقوام گذشته، مايه‌هاي عبرت براي خردمندان است.» (يوسف/ 111)

2. تفکر و درس‌آموزي

«سرگذشت‌ها را بازگوکن تا آنان تفکر(و درس‌آموزي کنند)» (اعراف/176)

3. تقويت ارادهو تقويت قلب پيامبر9

«ما سرگذشت پيامبران را براي تقويت قلب و روح تو بازگو مي‌کنيم.» (هود/120)

4. اميد دادن به مؤمنين براي مبارزه با مستکبران

«ما تلاوت مي‌کنيم بر تو بعضي از خبرهاي حقيقي موسي و فرعون را، براي مردمي که ايمان آورده‌اند (تا به آينده اميدوار شوند)» (قصص / 3)

5. اصلاح کردن تحريف‌ها در داستان انبياء (مائده / 45)

ويژگي‌هاي داستان‌هاي انبياء

1. واقعي بودن داستان‌ها. (آل عمران/ 62) (إِنَّ هذَالَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ).

2. گزيده گويي در داستان‌ها. (قصص/ 3)

چرا سرگذشت همه‌ انبياء در قرآن نيامده است؟

با توجه به اهداف و ويژگي‌هاي فوق:

1. قرآن کتاب تاريخي يا کتاب نقل داستان پيامبران نيست که انتظار برود سرگذشت همه پيامبران در آن بيايد.

2. اگر خداوند متعال مي‌خواست داستان همه پيامبران را بياورد حجم آن قرآن بسيار زياد (چندين جلد) مي‌شد.

3. کار خداوند سبحان داستان‌سرايي و قصه‌گويي نيست بلکه اين مقدار هم که نقل شده براي اهداف تربيتي مشخص نقل شده است.

4. چون هدف پيامبران يکسان بوده لذا بيان همين مقدار از سرگذشت پيامبران براي تربيت و هدايت انسان‌ها کافي است.

چرا بيشتر، سرگذشت پيامبران خاورميانه در قرآن آمده است؟

علاوه بر مطالبي که در پاسخ چند پرسش قبل گذشت اضافه مي‌کنيم که در اين مورد چند نکته وجود دارد:

1. رعايت مخاطب اوليه

وقتي شخصي مي‌خواهد مردم را هدايت و تربيت کند بديهي است که تا آنجايي که ممکن است بايد مطالبي را بيان کند که مردم تا حدودي آشنايي قبلي نسبت به آن مطالب داشته باشند.

به عنوان مثال: اگر معلمي بخواهد به قصد هدايت و تربيت افراد، داستان‌هايي را از کشورها يا قاره‌هاي دور مانند يونان بيان کند، براي اين که به نتيجه تربيتي و هدايتي خود برسد، لازم است اول يونان و مردم آن و قهرمان‌هاي داستان را معرفي کند سپس به بيان داستان بپردازد آن‌گاه منتظر نتيجه مطلوب باشد که در اين صورت، دسترسي به نتيجه‌ تربيتي، طولاني مي‌شود و خيلي از هدف دور مي‌شويم.

اين مثال را اگر بر آيات قرآن تطبيق کنيم، مي‌بينيم خداوند متعال داستان‌هاي اقوامي مانند عاد، ثمود و يا پيامبراني مثل موسي و عيسي و ابراهيم و دشمنان آن‌ها مانند فرعون و نمرود را بيان مي‌کند که اين‌ها در جزيره العرب و اطرافش مي‌زيسته‌اند و مردم با اين اقوام و شخصيت‌ها تا حدودي آشنايي داشتند. از اين رو مي‌بينيم قرآن کريم مخاطب اوليه خود را در نظر داشته و مخاطبين هم سريع با اين داستان‌ها ارتباط برقرار کرده و طي مدت زمان کوتاهي از عرب جاهلي، «تمدن عظيم اسلامي» مي‌سازد. که البته نقش داستان و روش داستان سرايي قرآن در ايجاد اين تمدن عظيم قابل چشم‌پوشي نيست.

2. قابليت دسترسي

قرآن کريم اولويت نخستش، ايمان مخاطبان اوليه بود تا پايه‌هاي دين را تحکيم بخشد و سپس به ساير نقاط جهان ابلاغ شود، به همين خاطر لازم بود نکاتي را رعايت کند تا مورد انکار مردم واقع نشود. يکي از نکاتي که رعايت کرده، همين نوع گزينش در بيان داستان پيامبران بوده است:

به اين ترتيب که قرآن کريم از اقوام و سرزمين‌هايي سخن گفته که قابل دسترسي مردم باشد و علاوه بر آن که داستان‌هاي آن‌ها را تا حدودي شنيده بودند مي‌توانستند براي اطمينان بيشتر به اين سرزمين‌ها سفر کنند و آن مناطق را از نزديک ببينند [با توجه به اين که سفرهاي تجارتي هم در جزيره العرب فراوان بود[

در اين حال‌که امکان دسترسي به اين مکان‌ها وجود داشت و با چنين شخصيت‌هايي هم کم و بيش آشنا بودند، مشرکين چنين انکار مي‌کردند و چنان تهمت‌هايي به پيامبر مي‌زدند!

اما اگر از انبيايي که از قاره‌هاي ديگر[116] بودند داستان‌هايي نقل مي‌شد، که نه اسم آن‌ها را شنيده بودند و نه امکان سفر و دسترسي به آن‌ها بود، انکار آن‌ها بيشتر مي‌شد و آيا در جوسازي‌ها موفق نمي‌شدند؟ و سير رشد تمدن‌ساز اسلام را کُند نمي‌کردند!؟ لذا قرآن کريم در اين راستا مي‌فرمايد:

«و به يقين، بيش از تو فرستادگانى را فرستاديم؛ برخى از آنان كسانى هستند كه (سرگذشت آنان را) بر تو حكايت كرديم و برخى از آنان كسانى هستند كه (سرگذشتشان را) بر تو حكايت نكرديم[117]» و از اميرالمومنين علي7حکايت شده:

«خداوند پيامبري سياه‌پوست مبعوث کرد، هر چند سرگذشت او را در قرآن بيان نکرده است.»[118]

معرفي کتاب جهت مطالعه بيشتر

1. تفسيرهاي موضوعي مثل «پيام قرآن» از آيت الله مکارم شيرازي و منشور جاويد از آيت الله سبحاني

2. کتاب «القصص القرآني»، سيد محمدباقر حکيم

3. کتاب «علوم القرآن»، سيد محمدباقر حکيم


 

چرا پيامبر اسلام9آخرين پيامبر شد؟

ما به اين مطلب عقيده داريم که خداوند آگاه به همه‌ امور است از ابتدا تا انتهاي تولد، اما سؤال اين است که چرا خداوند متعال بعد از 124000 پيامبر، حضرت رسول اکرم‌9را خاتم پيامبران قرار داد و قرآن را اولين و آخرين برنامه زندگي انسان‌ها قرار داده است. مگر خداوند همان اول نمي‌توانست حضرت رسول اکرم9را بيافريند و قرآن را نيز کتاب آسماني او قرار دهد؟

پاسخ

براي پاسخ توجه به دو مطلب لازم است:

مطلب اول:اين که آيا انسان‌ها از روز اول خلقت تا امروز از نظر قواي عقلي، فکري و علمي در يک حد و اندازه بوده‌اند يا اينکه با هم فرق داشته‌اند؟

در جواب بايد گفت: انسان‌ها هرچند تقريباً استعداد عقلي و فطري يکساني دارند ولي از نظر استعداد به فعليت رسيده و شکوفا شده يک اندازه نبوده‌اند؛ چنان که تاريخ انسان‌هاي اوليه تاکنون، به اين مطلب شهادت مي‌دهد. انسان‌هاي اوليه نيازهاي محدود و افق‌هاي فکري محدود داشته‌اند و به مرور زمان به عقل و فکر و علم آن‌ها و نيازهاي آن‌ها اضافه شده است دقيقاً مَثَل انسان‌ها در اَدوار مختلف زمان مَثَل افراد در حال تحصيل مي‌باشد که برخي در کلاس اول دبستان و برخي در کلاس‌هاي دوم يا سوم دبستان و برخي نيز در دبيرستان و بالاتر در حال تحصيل هستند.

مطلب دوم:اينکه رابطه اديان مختلف با دين قبل از خود چگونه بوده است؟ آيا همه‌ي معارف آن تکرار مطالب قبل بوده يا ديني کاملاً جديد و متفاوت با دين قبل بوده يا اين که مسأله چيز ديگري است؟

آن چه از آيات قرآن و مقايسه اسلام با اديان قبل به دست مي‌آيد اين است که همه اديان در اصولي مثل توحيد و نبوت و معاد و برخي کليات احکام با هم مشترکند، چنان چه قرآن دين اسلام را تأييد و تصديق کننده اديان قبل مي‌داند نه امري متفاوت با آن. (مُصَدِّقاً لِمَا بَينَ يدَيهِ)اما اديان الهي هرچه جديد شده، از دين قبل کامل‌تر بوده و به بُعد معرفتي انسان‌ها عمق بيشتر داده و به عبارت ديگر متناسب با زمان خود بوده است. تا آنجا که دين مقدس اسلام ظهور کرد و احکام ناب و معارفي عميق در بالاترين حد ممکن به انسان‌ها عرضه نمود. حتي در خود دين اسلام نيز اين تفاوت مراتب معارف ديده مي‌شود و بر اساس احاديث برخي مطالب عرضه شده براي افراد فکور و ژرف‌انديش آخرالزمان آورده شده است. مثل سوره توحيد (قُلْ هُوَ اللَّهُ اَحد)و آيات اول سوره‌ حديد[119].

با توجه به دو مقدمه قبل، پاسخ روشن مي‌شود که اگر خداوند دين اسلام را در همان اول خلقت، دين همگان قرار مي‌داد، مثل اين بود که معارف و مطالب دانشگاهي را، براي افراد ابتدايي و راهنمايي قرار داده بود که اين بر خلاف مصلحت و حکمت الهي مي‌باشد. بلکه بايد به مرور زمان هر چه انسان استعدادهايش به فعليت مي‌رسيد و عاقل‌تر و عميق‌تر مي‌شد دين آن زمان هم کامل‌تر و عميق‌تر مي‌شد و از جهتي هم نيازهاي جديد آن عصر را پاسخ‌گوي باشد.

تا اين که دين مقدس اسلام در بُعد معرفتي عميق‌ترين معارف را عرضه داشت و چنان ظرفيت وسيعي دارد که متناسب با مقتضيات زمان پويا مي‌باشد و اصول و قواعدي را ارايه کرد که با پيشرفت زمان و علم و نيازهاي جديد قابل انطباق مي‌باشد و مشکلات آن زمان را حل مي‌کند مثل اصل اجتهاد و ولايت و امامت و...

معرفي کتاب

براي جستار بيشتر در اين زمينه مراجعه فرماييد به:

1. خاتميت، شهيد مطهري

2. وحي و نبوت، شهيد مطهري

3. اسلام و مقتضيات، زمان شهيد مطهري


 

معناي حروف مقطعه قرآن به ويژه کهيعص چيست؟

در ترجمه‌اي از قرآن سوره‌ مريم «کهيعص» را اين‌گونه معناکرده است: اين حروف اسراري است ميان خدا و پيامبرش. بعد من متوجه شدم که هر کدام از حرف‌هاي اين کلمه يک معناي خاصي را مي‌دهند: ک:کربلا؛ هـ :هلاکت؛ ي:يزيد؛ ع: عاشورا و ص: صبر زينب و در مورد زکريا هم مطالبي را ذکر کرده بود. آيا اين موضوع داراي سند است، اصلاً چه کسي راز تک‌تک اين حروف را پيدا کرده، چون در ترجمه قرآن نوشته بود: سرّي است ميان خدا و رسول خدا9.

پاسخ

اين پرسش را در دو محور مورد بررسي قرار مي‌دهيم:

الف. حروف مقطعه در قرآن

حروف مقطعه قرآن جزء کلمات اسرارآميز قرآن مي‌باشد و مفسران براي آن تفسيرهاي متعددي ذکر کرده‌اند که جمعاً 13 قول مي‌شود که در اينجا مي‌آوريم:

1. اين کتاب آسماني با اين همه عظمت که جهان عرب و غيرعرب را متحير کرده و همه از آوردن مثل آن عاجز مي‌باشند، از همين حروف الفبا و کلمات معمولي ترکيب يافته است که در دسترس همگان مي‌باشد.

2. نسبت دقيق رياضي، بين حروف مقطعه هر سوره، با حروف همان سوره برقرار است[120].

3. ممکن است اهداف حروف مقطعه براي جلب توجه شنوندگان، و دعوت آن‌ها به سکوت و استماع بوده باشد، زيرا اين حروف حس کنجکاوي را تحريک کرده و به دنبال آن توجه شنونده جلب مي‌گردد.

4. در 24 مورد از آغاز سوره‌هايي که با اين حروف شروع شده، بلافاصله سخن از قرآن و عظمت آن به ميان آمده است، پس ارتباطي ميان حروف مقطعه و عظمت قرآن موجود است.

5. اين حروف علايم اختصاري و اشاراتي است به نام‌هاي خداوند تبارک و تعالي مثل الف اشاره به اللَّه، لام اشاره به لطيف، ميم اشاره به مجيد.[121]

6. اين حروف نام‌هايي است براي سوره‌هايي که اين حروف در ابتداي آن‌ها آمده است.

7. اين حروف نوعي سوگند و قسم‌هاي الهي مي‌باشد بر اين که قرآن کلام خداست.[122]

8. اين حروف از اسرار بين خداوند و پيامبر مي‌باشد و مطابق بعضي روايات رموزي است که کسي جز خداوند نمي‌داند.[123]

9. اين حروف از متشابهات قرآن است که فقط خداوند تأويل آن
را مي‌داند.[124]

10. اين حروف نام‌هاي قرآن هستند يعني مجموعاً اسماء قرآن مي‌باشند.

11. نام‌هاي خداوند است که به صورت مقطعه آمده که اگر تأليف آن را مي‌دانستند پي به اسم اعظم مي‌بردند.[125]

12. اين اسماء، اشاره به نعمت‌ها و بلاهاي پروردگار است، اشاره‌اي است به مدت عمر اقوام.[126]

13. اين اسماء، اشاره‌اي است به بقاء اين امت و تعيين مدت آن براساس حروف أبجد و اعداد و ارقام.[127]

تذکر:البته برخي از اين اقوال در همديگر قابل ادغام هستند.

ب: حروف مقطعه ابتداي سوره مريم

در تفسير نمونه درباره حروف مقطعه (کهيعص) اين گونه بحث شده است:

 در مورد حروف مقطعه اين سوره دو دسته از روايات در منابع اسلامي ديده مي‌شود:

الف.رواياتي که هر کدام از اين حروف را اشاره به يکي از اسماء خداوند مي‌داند (کافي، هادي، ولي، عالم، صادق الوعد) و در دعايي از حضرت علي‌7وارد شده: «يا کهيعص»

ب.رواياتي که اين حروف مقطعه را به داستان قيام امام حسين‌7در کربلا تفسير کرده است که در سوال اشاره شده است. مي‌توانيد اصل قضيه را به طور مفصّل در تفسير برهان و بحارالانوار دنبال نمائيد[128].


فصل پنجم: قانون‌شناسی


 

مقصود از فلسفه و اسرار احکام و عبادات چيست و آيا ما مي‌توانيم از همه آن‌ها آگاه شويم؟

 پاسخ

 در مورد پرسش‌هايي که از فلسفه و علت برخي احکام مانند (حرمت غذاهاي حرام، وضو، غسل، نماز و تعداد رکعت‌هاي آن و...) مي‌شود خوب است ابتدا با انواع فلسفه احکام آشنا شويم بعد به جواب مورد نظر برسيم.

 فلسفه و حکمت احکام الهي چند حالت دارد:

1. احکام و مسايلي که عقل، فلسفه و حکمت آن‌ها را درک مي‌کند که خود دو نوع است:

الف.احکامي که علت و فلسفه آن‌ها آن قدر واضح است که هر انساني با کمي دقت آن را مي‌فهمد، مثل بدي ظلم و ستم، دزدي و دروغ گفتن، و خوب بودن راستي و عدالت.

ب. احکامي که برخي از حکمت‌ها و فلسفه‌ آن‌ها با پيشرفت علم بشر مشخص شده يا در آينده مشخص مي‌شود و در زمان پيامبر مردم نمي‌توانستند حکمت آن احکام را بفهمند؛ مثل حرام بودن خوردن گوشت خوک يا مردار.

توضيح:اين که در گوشت خوک دو نوع انگل خطرناک به نام «کرم ترشين» و «کرم کدو» وجود دارد که با پيشرفت علم، بشر امروز به اين مطلب پي‌برده است[129].

2. فلسفه‌ بعضي از احکام توسط عقل و دانش بشري فهميده نمي‌شود که خود دو گونه است:

الف:حکمت بعضي از احکام در کتاب‌هاي ديني ما وجود دارد البته نه به صورت کامل بلکه به اندازه‌ فهم ما انسان‌ها، که با عنوان «اسرار عبادات» يا «فلسفه احکام» مواردي را ذکر نموده‌اند. البته پشت پرده اين الفاظ و اعمال و حرکات عبادي، حقايقي است که از رسول خدا9نقل شده است که ما انبياء موظفيم با مردم به اندازه عقلشان سخن بگوييم[130].

اگر بخواهيم از اسرار عبادات باخبر شويم دو راه دارد: يکي از راه درس و بحث و تحصيل و در خدمت استاد بودن و راه ديگر تهذيب نفس است که تطهير درون و مبارزه با نفس مي‌باشد. البته هر دو راه هم مي‌توان پيمود. در اين صورت است که لطف الهي مثل نسيم مي‌وزد، پرده کنار مي‌رود، انسان پشت پرده‌ عالم طبيعت را مي‌بيند، از اسرار عبادات با خبر مي‌شود و آرام مي‌گيرد[131].

ب:بعضي از اسرار و فلسفه‌ احکام با دانش و عقل بشري فهميده نمي‌شود و در کتاب‌هاي ديني نيز حکمت و فلسفه‌ آن احکام ذکر نشده است و مؤمنين از روي تعبد و ايماني که به خداوند متعال و ائمه اطهار:دارند به آن احکام عمل مي‌کنند چون مي‌دانند رشد و کمال انسان در گرو اطاعت و عمل به دستورات خداوند است و چون او را حکيم مي‌دانند، يقين دارند که حکيم فقط از روي حکمت و مصلحت عمل مي‌کند پس تمام دستورات او هم حکيمانه است ولو علت آن‌ها را هم ندانند؛ و هر چه فرموده «حرام» يا «مکروه» است مي‌دانيم يک ضرري (مفسده) براي ما داشته و هر چه «واجب» يا «مستحب» است يک نفع و مصلحتي داشته است.

مثال:کسي که مريض شده است و به پزشک مراجعه مي‌کند پزشک بعد از معاينه و تشخيص بيماري، نسخه‌اي براي او تجويز مي‌کند و به او تأکيد مي‌کند اين داروها را هر 6 ساعت يا 8 ساعت يک بار مصرف کند و از خوردن برخي غذاها نيز پرهيز کند. شخص مريض چون به آن پزشک اعتماد دارد و او را متخصص و صاحب علم و دانش مي‌داند، براي سلامتي و تندرستي خود تمام دستورات او را اطاعت مي‌کند، خواه علت دستورات و خاصيت داروها را بداند يا نداند!

احکام و دستورات ديني نيز نسخه‌هايي هستند که پيامبر اکرم9و پيشوايان ديني از طرف خداوند براي بشر آورده‌اند تا «سعادت و خوشبختي» انسان را در «دنيا و آخرت» تأمين کنند و اگر عقل از فهم و درک علت يک حکم عاجز بود، چون انسان مؤمن مي‌داند احکام الهي «بر اساس مصلحتِ» او از طرف «خداوند حکيم» صادر شده بي‌چون و چرا آن را مي‌پذيرد و عمل مي‌کند.

البته اين نوع عبادات که از روي «تعبد» و با ندانستن حکمت و فلسفه‌ي عبادات انجام مي‌شود، نوعي امتحان و آزمايش براي شناخت مؤمنين «واقعي» از «غيرواقعي» مي‌باشد، چون مقدار اعتماد و باور انسان به خداوند را نشان مي‌دهد.

معرفي کتاب

براي اطلاعات بيشتر در مورد فلسفه‌ احکام مي‌توانيد کتاب‌هاي زير را مطالعه فرماييد:

1. مقدمه آموزش احکام، حجت‌الاسلام فلاح‌زاده

2. اسرار عبادات، آيت‌الله جوادي آملي

3. فلسفه احکام، آيت الله احمد اهتمام

4. اولين دانشگاه و آخرين پيامبر، دکتر پاک‌نژاد؛

 

 تساوي و تفاوت زن و مرد در چيست؟

 پاسخ

 تفاوت بين زن و مرد دو گونه است:

 الف: تفاوت در ارزش، مقام و منزلت معنوي زن و مرد

 همان‌طور که از آيات قرآن به دست مي‌آيد نه تنها دين اسلام در اين زمينه بين زنان و مردان تفاوتي قايل نيست، بلکه زن و مرد را در ارزش‌ها، و مقام و منزلت معنوي و انساني، مساوي مي‌داند. که نمونه‌هايي از آن آيات را ذکر مي‌کنيم:

1. تساوي ارزش و مقام زن و مرد، از لحاظ خلقت

قرآن کريم در آيات متعدد زن و مرد را از يک طينت دانسته و اعلام مي‌دارد که زن و مرد از «نفس واحدة» خلق شده‌اند. از جمله:

(يا أَيهَا‌النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذِي خَلَقَکُم مِن نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زوج‌ها وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالاً کَثِيراً‌ وَنِسَاءً)[132]؛« اى مردم! [خودتان را] از [عذاب‏] پروردگارتان حفظ كنيد، (همان) كسى كه شما را از يك شخص آفريد و از او همسرش را آفريد و از آن دو، مردان و زنان فراوانى منتشر ساخت».

2. تساوي ارزش و مقام زن و مرد در داشتن صفات برجسته و ارزش‌هاي والاي انساني و مقام معنوي

 در سوره احزاب آيه 35 مي‌خوانيم:

«در حقيقت، مردان مسلمان و زنان مسلمان، و مردان با ايمان و زنان با ايمان، و مردان فرمانبردار [فروتن‏] و زنان فرمانبردار [فروتن‏]، و مردان راست‏گو و زنان راست‏گو، و مردان شكيبا و زنان شكيبا، و مردان فروتن و زنان فروتن، و مردان صدقه دهنده و زنان صدقه دهنده، و مردان روزه‏دار و زنان روزه‏دار، و مردانى كه دامانشان را (در امور جنسى) حفظ مى‏كنند و زنانى كه (دامان خويش را) حفظ مى‏كنند، و مردانى كه خدا را فراوان ياد مى‏كنند و زنانى كه (خدا را فراوان) ياد مى‏كنند، خدا براى آنان آمرزش و پاداش بزرگى آماده كرده است.»[133]

در تفسير آيه چنين آمده است: «گاه بعضي چنين تصور مي‌کنند که اسلام کفه‌ سنگين شخصيت را براي مردان قرار داده و زنان در برنامه اسلام چندان جايي ندارند، شايد منشأ اشتباه آن‌ها پاره‌اي از تفاوت‌هاي حقوقي است که هر کدام دليل و فلسفه‌ خاصي دارد. ولي بدون شک با قطع نظر از اين‌گونه تفاوت‌ها که با موقعيت اجتماعي و شرايط طبيعي آن‌ها ارتباط دارد، هيچ گونه فرقي از جنبه‌هاي انساني و مقامات معنوي ميان زن و مرد در برنامه‌هاي اسلام وجود ندارد. آيه فوق دليل روشني بر اين واقعيت است، زيرا به هنگام بيان ويژگي‌هاي مؤمنان و اساسي‌ترين مسايل اعتقادي و اخلاقي و عملي، زن و مرد را در کنار يکديگر هم‌چون دو کفه‌ يک ترازو قرار مي‌دهد و براي هر دو ارزشي يکسان بدون کمترين تفاوت قايل مي‌شود...[134]

3. تساوي زن و مرد از لحاظ ثواب و عقاب اعمال:

قرآن در احکام و کيفرها و ثواب اعمال، زن و مرد را يکسان مورد خطاب قرار مي‌دهد؛ و قبح گناه و اعمال حرام و ممنوع، و کيفر آن، و همچنين ثواب اعمال، در مورد زن و مرد مساوي است؛ از جمله:

«و مردِ دزد و زنِ دزد، به كيفر آنچه به دست آورده‏اند [و] به خاطر مجازات [پيش‏گيرانه‏ى‏] الهى، دست‏هايشان را قطع كنيد؛ و خدا شكست‏ناپذيرى فرزانه است.»[135] «خدا به مردان منافق و زنان منافق و كافران، آتش جهنّم را وعده داده است، در حالى كه در آن ماندگارند. آن (آتش) براى آنان كافى است و خدا آنان را از رحمت خود دور ساخته؛ و برايشان عذابى پايدار است.»[136] «و هر كس از مرد يا زن، (چيزى) از (اعمال) شايسته انجام دهد، در حالى كه او مؤمن باشد، پس آنان داخل بهشت مى‏شوند؛ و كم‏ترين ستمى به آنها نخواهد شد.»[137]

«هر كس، از مرد يا زن، [ كار] شايسته‏اى انجام دهد، در حالى كه او مؤمن است، پس قطعاً، او را به زندگانى پاكيزه‏اى زنده مى‏داريم؛ و قطعاً، مزدشان را طبق بهترين چيزى كه همواره انجام مى‏دادند، به آنان پاداش خواهيم داد.»[138]

«و هر كس از مرد يا زن، (كار) شايسته‏اى انجام دهد، در حالى كه او مؤمن است، پس آنان داخل بهشت مى‏شوند، در حالى كه در آن‏جا بى‏شمار روزى داده مى‏شوند.»[139]

4. تساوي زن و مرد در تحمل تکليف و مسئوليت

قرآن‌کريم با مطرح کردن زندگي آدم و حوا و رانده شدن آن‌ها از بهشت هيچ کدام را مسئول اصلي معرفي نمي‌کند و در بيشتر مواقع هر دو را مسئول مي‌داند و حتي گاهي به صراحت مي‌گويد: شيطان آدم را وسوسه کرد. قرآن با اين بيان بر روي اعتقاداتي هم‌چون اين که «زن را عنصر گناه و شيطان کوچک مطرح مي‌کند» خط بطلان مي‌کشد.

(فَقُلْنَا ياآدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّلَکَ وَلِزَوْجِکَ فَلاَيخْرِجَنَّکُمَا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقَي)[140]؛ «و گفتيم: «اى آدم! در حقيقت اين (ابليس) دشمن تو و همسر توست؛ پس شما را از باغ بيرون نكند؛ كه به زحمت خواهى افتاد»!

«(فَدَلاَّهُمَا به غرورٍ...)به اين ترتيب آن‌ها را با فريب از مقامشان فرود آورد.»[141]

«(فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيطَانُ...)پس شيطان آن دو را وسوسه کرد.»[142]

5. تساوي زن و مرد از لحاظ تعليم و تعلّم

از آيات قرآن‌کريم به دست مي‌آيد که همه‌ مسلمانان اعم از زن و مرد بايد در کسب علم و دانش اهتمام ورزند، براي نمونه به طور مکرر قرآن متذکر مي‌شود که قرآن را بخوانيد، تلاوت کنيد و پيرامون آيات آن بينديشيد. تفکر و تدبر در آيات خداوند و در طبيعت و عبرت از آن نيز بارها در قرآن توصيه شده است و قرآن در اين زمينه ميان زن و مرد تفاوتي قايل نيست و هرگز کسب علم و دانش را به يک جنس خاص محدود نمي‌کند.

و از حضرت رسول اکرم‌9نقل شده است: «طلب العلم فريضة علي کل مسلم ومسلمة»[143]؛ «فراگيري دانش بر هر مرد و زن مسلمان واجب است».

6. مساوات زن و مرد در پيشگاه خدا

خداوند در قرآن مي‌فرمايد: (إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ)[144]؛ «در حقيقت، ارجمندترين شما نزد خدا خودنگه‏دارترين شماست».

اين‌ها نمونه‌هايي از تساوي ارزشي و مقام و منزلت معنوي زن و مرد بود که در اينجا به همين مقدار بسنده مي‌کنيم.

ب: تفاوت‌هاي طبيعي بين زن و مرد

با وجود مطالبي که در مورد تساوي زن و مرد گذشت، نمي‌توان تفاوت‌هاي موجود ميان زن و مرد را منکر شد، تفاوت‌هايي که زن و مرد را از يکديگر متمايز مي‌سازد و همين تفاوت‌هاست که باعث تفاوت در حقوق و وظايف زن و مرد مي‌شود.

در اينجا برخي از تفاوت‌هاي طبيعي زن و مرد را بر مي‌شماريم:

1. تفاوت‌هاي زيستي (جسمي)

 الف. تفاوت‌هاي اساسي تعيين جنسيت

 ب. تفاوت‌هاي ثانوي در اندام

1. تفاوت‌هاي جسمي

براي مثال به طور متوسط مردان درشت اندام‌تر، بلند قدتر، خشن‌تر و داراي صداي متفاوت با زنان مي‌باشند. رشد عضلاني مرد و نيروي بدني او از زن بيشتر است. مقاومت زن در مقابل بسياري از بيماري‌ها از مقاومت مرد بيشتر است و...[145]. از آنجايي که بين نقش روح و روان‌ و بدن تناسب و ارتباط متقابل برقرار است، تفاوت جسماني بدون تفاوت رواني [و روحي] ممکن نيست، و اين براي بقاء و کمال جامعه و نسل بشري ضروري است.

2. تفاوت‌هاي رواني

احساسات و عواطف زن، از مرد جوشان‌تر است. زن از مرد زودتر به هيجان مي‌آيد و سريع‌تر تحت تأثير احساسات و عواطف خويش قرار مي‌گيرد. زن طبعاً به زينت و زيور و جمال و آرايش علاقه دارد. احساسات زن بي‌ثبات‌تر از مرد است. زن از مرد محتاط‌تر و مذهبي‌تر است [و مردها معمولاً جسورتر و شجاع‌تر مي‌باشند]. احساسات زن مادرانه است و علاقه‌ زن به خانواده بيشتر است و...[146].

3. تفاوت‌هاي اجتماعي

اين تفاوت‌ها محصول جامعه انساني و رفتارها و مناسبات ميان آدميان است:

با توجه به تفاوت‌هايي که در توانايي‌ها و نقش اجتماعي زن و مرد وجود دارد عقل سليم اقتضا مي‌کند که براي انجام نقش‌ها بين زن و مرد تفاوت قايل شويم به اين ترتيب که:

نقش‌ها و کارهايي که زن و مرد هر دو امکان اجرا دارند؛

نقش‌هايي که با ساختار جسمي و روحي زن متناسب است؛

نقش‌هايي که با ساختار روحي و جسمي مرد متناسب است.

منابع جهت مطالعه بيشتر

1. نظام حقوق زن، شهيد مطهري

2. زن در آينه جلال و جمال، آيت اللَّه جوادي آملي

3. تفسير نمونه، ذيل آيات مربوط


 

چرا ديه‌ زن نصف ديه‌ مرد است؟

پاسخ

همان‌طور که در پاسخ قبلي بيان شد، تفاوت‌هاي طبيعي و فطري (جسمي و روحي)، وظايف و تکاليف خاصي را بر عهده‌ي انسان‌ها (زن و مرد) مي‌گذارد و به علت همين تفاوت‌ها است که براي زنان و مردان احکام و تکاليف ديني خاصي معين شده است: از جمله اين احکام خاص، حکم ديه مي‌باشد:

ديه، در اسلام بر معيار ارزش معنوي انسان مقتول نيست... چنان که تفاوت ديه‌ زن و مرد، نه بر منزلت مرد مي‌افزايد و نه ازمقام زن مي‌کاهد، همان‌طور که تساوي ديه‌ عالم و جاهل نه از ارج و منزلت عالِم مي‌کاهد و نه بر مقام جاهل مي‌افزايد. زيرا برخي از تفاوت‌هاي مادي و مالي هيچ‌گونه ارتباطي به مقام‌هاي معنوي ندارد و هيچ تلازم عقلي و نقلي بين ديه و کمال معنوي (و علمي) وجود ندارد. تا هر اندازه ديه بيشتر شود قداست روح مقتول و تقرب وي نزد خدا افزون‌تر باشد[147].

در آيه‌ 178 سوره‌ بقره چنين آمده است:

«اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، (حكمِ) قصاص در باره‏ى كشتگان بر شما مقرر شده است: آزاد عوض آزاد، و بنده عوض بنده، و زن عوض زن ...»[148]

در اين آيات چنين آمده که نبايد «مرد» به خاطر قتل «زن»، مورد قصاص قرار گيرد. ممکن است بعضي ايراد بگيرند مگر خون مرد رنگين‌تر از خون زن است. چرا مرد جنايتکار به خاطر کشتن زن و ريختن خون او قصاص نشود!؟

در پاسخ بايد گفت:مفهوم آيه اين نيست که مرد نبايد در برابر زن قصاص شود، بلکه همان‌طور که در فقه اسلام به طور مشروح بيان شده، اولياي زن مقتول مي‌توانند با پرداخت نصف مبلغ ديه مرد قاتل را قصاص کنند.

لازم به توضيح است که پرداخت مبلغ مزبور براي اجراي قصاص، نه به خاطر اين است که زن ارزش کم‌تر دارد و يا خون او کمرنگ‌تر است بلکه پرداخت نصف ديه تنها به خاطر جبران خسارتي است که از قصاص کردن مرد، متوجه خانواده‌ او مي‌شود. (دقت کنيد)

تذکر مهم:احکام اسلامي به صورت اجزاي يک سيستم و شبکه، به همديگر مرتبط هستند و گاهي با توجه به همديگر حکم جديد وضع مي‌شود، لذا در موقع قضاوت و داوري و اشکال گرفتن به يک حکم بايد به احکام ديگر هم بي‌توجه نبود.

به عنوان مثال:يکي از احکام و تکاليفي که به عهده‌ مرد مي‌باشد اين است که نفقه (= مخارج زن و فرزندان) براي مرد واجب است، يعني از اين حکم معلوم مي‌شود که در اسلام مرد رکن اقتصادي خانواده است؛ لذا اگر گفته مي‌شود که ديه‌ي مرد دو برابر ديه‌ زن است يکي از حکمت‌هايش اين است که بخشي ازخسارت اقتصادي که به خانواده وارد شده را جبران کند و به نحوي بار غم عاطفي و اقتصادي که بر فرزندان و زن مقتول وارد شده، اين بار غم کاهش پيدا کند و باعث بهبود و بهداشت رواني خانواده شود، و هنگامي که نبودن اين حکم را در نظر بگيريم مي‌بينيم باعث ايجاد فقر اقتصادي و فرهنگي و عاطفي در خانواده و اجتماع مي‌شود و بار مشکلات بر دوش مادر خانواده سنگيني کرده و مشکلات جديد به بار مي‌آورد.

 اگر کسي اشکال بگيرد که در برخي خانواده‌ها، زن نان‌آور خانواده است! در پاسخ مي‌گوييم: اولاًدر مورد وضع احکام و قوانين، قانون به صورت کلي وضع مي‌شود و ناظر به موارد جزئي و استثنايي نيست، و بر محور افراد دور نمي‌زند.

ثانياً:همان‌طور که گفتيم اسلام مسئوليت اقتصادي خانواده را به مرد داده و بار اين مشکل را به عهده‌ي مرد نهاده و بر او واجب کرده، لذا در قوانين اسلام مرد را به عنوان رکن اقتصادي و نان‌آور مي‌شناسد نه زن را.

 منابع جهت مطالعه بيشتر

1. زن در آيينه جلال و جمال، آيت اللَّه جوادي آملي

2. تفسير نمونه، ذيل آيات مربوطه


 

چرا گواهي دو زن برابر گواهي يک مرد است؟

پاسخ

 قرآن به طور صريح و آشکار دليل و فلسفه‌ دو شاهد زن را در آيه‌ 282 بقره بيان مي‌کند و مي‌فرمايد:

(... وَاسْتَشْهِدُوا شَاهِدَينِ مِن رِجَالِکُمْ فَإِن لَمْ يکُونَا رَجُلَينِ فَرَجُلٌ وَامْرَأَتَانِ مِمَّن تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَدَاءِ أَن تَضِلَّ إِحْدَاهُمَا فَتُذَکِّرَ إِحْدَاهُمَا الْأُخْرَي...)؛ «و دو شاهد از ميان مردان (مسلمان)تان به گواهى بطلبيد؛ و اگر دو مرد نبودند، پس يك مَرد و دو زن، از شاهدانى كه مورد رضايت شما هستند، [به گواهى بگيريد] تا [اگر ]يكى از آن دو [زن ]فراموش كرد، پس يكى از آن دو، ديگرى را ياد آورى كند...» در برخي تفاسير در جواب ـ اينکه چرا شهادت دو زن معادل يک مرد شمرده شده است؟ ـ آمده: اين بدان علت است که زن موجودي است عاطفي و احياناً ممکن است تحت تأثير قرار گيرد، لذا يک نفر ديگر به او ضميمه شده تا از تحت تأثير قرار گرفتن او جلوگيري کند. (أَن تَضِلَّ إِحْدَاهُمَا فَتُذَكِّرَ إِحْدَاهُمَا الْأُخْرَى)[149]در تفسير نور نيز چنين آمده: «دو زن به جاي يک مرد، يا به خاطر روحيه‌ ظريف و عاطفي آن‌هاست و يا به خاطر آن است که معمولاً زنان در مسائل مالي و اقتصادي حضور فعالي ندارند، لذا به علت ارتباط کم، اطمينان کمتر [و احتمال خطا هم بيشتر] است.»[150]

 از کلام مفسران به دست مي‌آيد که:

با توجه به ساختار وجودي زنان که داراي عاطفه، احساسات لطيف و مهرباني خاص مي‌باشند. [که اين ويژگي‌ها لازمه‌ يک مربي نمونه و مدير داخلي خانواده مي‌باشد]‌ و از طرفي چون کمتر از مردان در اجتماع و تنگناهاي جامعه حضور دارند از اين‌رو زمينه اين که تحت تأثير عواطف و احساسات قرار گيرند در وجود آن‌ها بيشتر است به همين خاطر اگر شاهدان زن دو نفر باشند لغزش آن‌ها نيز کمتر مي‌شود.

يادآوري:اين حکم فقهي نه تنها عيبي بر زنان به شمار نمي‌آيد بلکه به نظر مي‌رسد که خداوند متعال با توجه به موقعيت و روحيات حساس زنان اين حکم را وضع کرده تا بار مشکلات لغزش در شهادت را از دوش او بردارد تا بهداشت رواني و امنيت خاطر او در خانواده و جامعه بيشتر تأمين شود. چرا که بار سنگين لغزش و پشيماني بعد از شهادت غيرواقعي از دوش او برداشته مي‌شود و بديهي است که زنان هرچه کمتر در چنين صحنه‌هايي [= درگيري‌ها و مشاجرات و...] مداخله و حضور پيدا کنند از تعادل رواني بيشتري برخوردارند و در سايه تعادل رواني و آرامش خاطر است که يک زن مي‌تواند به مديريت خانواده به ويژه تربيت فرزندان برتر [= مسئوليت بسيار مهم و اصلي] بپردازد.

تذکر:«اسلام» يک «دين کامل» و جهاني است و بايد از همه‌ي جوانب به آن نگاه کرد و نظر داد، نه فقط يک مورد و از يک زاويه، مثلاً همين شهادت که در کتاب‌ها از جنبه‌هاي مختلف بررسي شده که يکي از آن‌ها از جنبه‌ فقهي مي‌باشد؛ در کتاب‌هاي فقهي آمده که حقوق بر دو قسم است: «حقوق الهي» و «حقوق افراد» و با تقسيماتي که اين حقوق دارند براي اثبات بعضي از آن‌ها فقط بايد شاهدان مرد باشند؛ و بعضي از آن‌ها شاهد «مرد و زن» با هم لازم است ضميمه شوند؛ و بعضي از آن‌ها شهادت و شاهد بودن زن فقط پذيرفته است مثل ولادت و...[151]. پس ما بايد در احکام و قوانين ديني «مجموع» را در نظر بگيريم؛ و  معلوم است که در موارد مذکور شهادت زن يا مرد دليل بر برتري هيچ کدام نيست.

جهت مطالعه بيشتر

تفسير نمونه ذيل آيه مطرح شده.


فصل ششم: عشق و رشدیابی


 

براي کنترل شهوت و زيادکردن تقوي چه راه‌کارهايي در قرآن و احاديث وجود دارد؟

پاسخ

پاسخ اين پرسش را در دو بخش «شهوت» و «تقوا» ارايه مي‌کنيم:

اول: واژه‌ «شهوت» در موارد مختلفي مانند: شهوت مال، شهوت پست و مقام، شهوت کار و شهوت جنسي... کاربرد داردولي به نظر مي‌رسد اين پرسش در مورد «غريزه جنسي» مي‌باشد. از اين رو در پاسخ بايد گفت: تمايل و غريزه‌ جنسي را مانند غرايز و تمايلات ديگر، خداوند در وجود انسان به امانت گذاشته و ما در قبال آن سه راه داريم:

1. سرکوب کردن يا از بين بردن غريزه جنسي،

2. رها کردن افسار شهوت و غريزه‌ جنسي،

3. آن را تحت برنامه دين درآوريم.

راه اول:يعني راه سرکوب که باعث نقص جسماني مي‌شود و به دنبال آن بسياري از استعدادهاي دروني انسان را نابود مي‌کند و اجازه‌ي شکوفايي و رشد نمي‌دهد و دين اسلام با اين راه مخالف است.

راه دوم:رهاکردن افسار شهوت که اين هم موجب هلاکت انسان و بروز بيماري‌هاي روحي و جسمي مي‌شود که امروزه در بسياري از کشورهاي غربي شاهد آن مي‌باشيم و اسلام با اين راه هم مخالف است.

راه سوم:اين‌که نه اين غريزه و نعمت الهي را سرکوب کنيم و نه اين‌که آن را يله و رها کنيم، بلکه طبق دستورات شرع شهوت خود را مديريت کنيم.

اينک برخي از اين دستورات را بر مي‌شماريم:

1. ازدواج

يکي از بهترين راه‌کارهايي که در قرآن و روايات، به آن سفارش شده «ازدواج» مي‌باشد و حتي در قرآن دستور بسيج همگاني براي فراهم‌کردن اسباب ازدواج جوانان آمده است. در سوره نور آيه‌ 32 به مؤمنان دستور مي‌دهد: (وَأَنکِحُوا الأَيامَي مِنکُمْ)مردان و زنان بي‌همسر خود را همسر دهيد.

و در آيه‌ بعدي مي‌فرمايد: «آنهايي که توانايي مالي ندارند پاکدامني پيشه کنند تا خداوند از فضل و کرم خود آن‌ها را بي‌نياز کند».

2. کنترل چشم

پرهيز از چشم‌چراني و حاضرنشدن در مجالس و محل‌هايي که نامحرمان حضور بيشتري دارند و تماشا نکردن فيلم‌ها و عکس‌هاي مبتذل.

از اين‌رو در آيه‌ 30 و 31 سوره‌ نور مي‌فرمايد: «(اى پيامبر!) به مردان مؤمن بگو ديدگانشان را (از نگاه حرام) فرو كاهند و دامانشان را (در امور جنسى) حفظ كنند؛ كه اين براى آنان [پاك كننده‏تر و] رشدآورتر
است؛ [چرا] كه خدا به آنچه با زيركى انجام مى‏دهند آگاه است. و به زنان مؤمن بگو ديدگانشان را (از نگاه حرام) فروكاهند و دامان (عفت)شان را حفظ كنند...».

3. دوري از ناپاکان

برخي از افراد نا اهل و منحرف در لباس دوست ظاهر مي‌شوند و انسان را از مسير صحيح خارج مي‌کنند. از اين رو قرآن خطر همنشيني با اين افراد را چنين گوشزد مي‌کند:

«خدا مى‏خواهد توبه‏ى شما را بپذيرد؛ و [ لى‏] كسانى كه پيرو شهوات‏اند، مى‏خواهند كه [شما] با انحرافى بزرگ منحرف شويد.»[152]

4. روزه

گرفتن روزه در افزايش تقوا و فرو نشاندن آتش شهوت بسيار مؤثر است و اصولاً قرآن هدف روزه گرفتن را تقوا معرفي مي‌کند.[153]

5. دوري از تخيلات شيطاني

آري، تخيلات شيطاني همچون «طوفاني» بر «تلاطم امواج شهوت» مي‌افزايد. لذا توصيه مي‌شود:

الف:لحظات قبل از خواب، با قرائت قرآن يا دعا يا مطالعه کتاب سودمندي در بستر سپري شود.

ب:تا خسته نشده‌ايم به رختخواب نرويم. قبل از خواب يا با کار يا ورزش يا مطالعه و... خود را آماده‌ خواب کنيم.

ج:نماندن در محلي که تنها هستيم و کسي حضور ندارد و هر مورد ديگري را که باعث حرکت «پرنده خيال» ما مي‌شود بايد مواظب باشيم.

از اين رو قرآن در مورد دوري از خيالات شيطاني مي‌فرمايد:

«اي کساني که ايمان آورده‌ايد! از گامهاي شيطان پيروي نکنيد! هر کس پيرو شيطان شود (گمراهش مي‌سازد، زيرا) او به فحشا و منکر فرمان مي‌دهد!»[154] برخي صاحب‌نظران نيز براي کنترل شهوات موارد ذيل را توصيه مي‌کنند[155]:

الف:ورزش و عضويت در تيم‌هاي ورزشي

ب:مطالعه‌ کتب مفيد (به ويژه زندگي علما و اولياي خدا)

ج:پرهيز از غذاهاي محرّک.

د:نپوشيدن لباس‌هاي تنگ و چسبان در کنترل شهوت مؤثر مي‌باشد.

دوم: راهکارهاي افزايش تقوا

«تقوا» يعني خود نگهداري و خويشتن‌داري[156] و در قرآن‌کريم آمده است: «در حقيقت، ارجمندترين شما نزد خدا خودنگه‏دارترين شماست»[157]؛ «و توشه بر گيريد، و در حقيقت، بهترين توشه، خود نگه‏دارى است...».[158]

بله، در اهميت تقوا همين آيات کافي است که خدا مي‌فرمايد گرامي‌ترين و بزرگوارترين بنده نزد من آن بنده‌اي استکه وقتي در موقعيت گناه و... قرار مي‌گيرد خود نگهداري کند و مرتکب گناه نشود.

حال براي دستيابي به راه‌کارهاي افزايش تقوا باز به سراغ اين سفره‌ الهي مي‌رويم و از غذاهاي معنوي آن نوش جان مي‌کنيم:

1. عبادت

قرآن مي‌فرمايد: «اى مردم! پروردگارتان را پرستش كنيد، كسى كه شما و كسانى را كه پيش از شما بودند آفريد، تا شايد شما خود نگه‏دار باشيد.»[159] از اين آيه فهميده مي‌شود که عباداتي مانند روزه، نماز، تلاوت قرآن و... عباداتي مانند کمک به بينوايان، يتيم‌نوازي و خدمت به خلق و... همه اينها به افزايش تقوا کمک مي‌کند.

2. مطالعه احوال اقوام گذشته و عبرت گرفتن از آن‌ها

ما به آن‌ها [که روز شنبه نافرماني و گناه کردند] گفتيم: به صورت بوزينه‌هايي طرد شده در آييد ما اين کيفر را درس عبرتي براي مردم آن زمان و نسل‌هاي بعد از آنان و پند و اندرزي براي پرهيزکاران قرار داديم[160].

3. روزه

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! روزه بر شما مقرر شد، همان گونه كه بر كسانى كه پيش از شما بودند مقرر شده بود؛ تا شايد شما خود نگه‏دار باشيد.[161] در آيه 21 سوره بقره عبادت را براي افزايش تقوا معرفي کرد و در اين آيه به طور خاص «روزه» را معرفي مي‌کند با اين‌که روزه يکي از عبادات است معلوم مي‌شود که نقش روزه در افزايش تقوا بسيار مهم است.

4. پرهيز از راه‌هاي انحرافي

5. سير در مسير الهي

اين راه مستقيم من است از آن پيروي کنيد! و از راه‌هاي پراکنده (و انحرافي) پيروي نکنيد، که شما را از طريق حق، دور مي‌سازد! اين چيزي است که خداوند شما را به آن سفارش مي‌کند، تا پرهيزگار شويد.[162]

6. يادآوري نعمت‌هاي الهي و انجام وظايف[163].

7. توجه و تفکر در آيات معاد و آگاهي به عالم برزخ، قيامت و چگونگي حسابرسي انسان‌ها

آياتي مانند: «و [خودتان را] از (عذابِ) روزى حفظ كنيد كه هيچ كس به جاى شخص (ديگرى) به چيزى (از عذاب) كيفر نمى‏شود و از او هيچ شفاعتى پذيرفته نمى‏شود و هيچ عوضى از او گرفته نمى‏شود؛ و آنان يارى نمى‏شوند.»[164]

8. باور و يقين قلبي به موارد زير نيز باعث ايجاد انگيزه در رعايت
تقوا مي‌شود

اين که انسان بداند:

الف:خدا با خود نگه‏داران است. بقره / 194

ب:خدا پرهيزکاران را دوست دارد. آل عمران/ 76

ج:پرهيزکاران از نعمت‌هاي الهي بهشتي برخوردارند. حجر/ 45

د:تقوا عامل فلاح و رستگاري و سعادت است. بقره/ 189

هـ :تقوا عامل وسعت و زياد شدن رزق مي‌باشد.

«و اگر (بر فرض) اهل آبادى‏ها ايمان مى‏آوردند و خودنگه‏دارى مى‏كردند، حتماً بركاتى از آسمان و زمين بر آنان مى‏گشوديم؛ وليكن (آنان حق را) تكذيب كردند؛ پس به خاطر آنچه همواره كسب مى‏كردند، گرفتارشان كرديم»[165].

«و هركس خودش را از [عذاب] خدا حفظ كند، برايش محل خارج شدن (از مشكلات) قرار مى‏دهد؛ و او را از جايى كه نمى‏پندارد، روزى مى‏دهد...[166]» «... و هر کس تقواي الهي پيشه کند خداوند کار را بر او آسان مي‌سازد.»[167]

در پايان توصيه مي‌شود ملاقات و ديدار علماي رباني و اولياي خدا و مطالعه احوالات و زندگي‌نامه‌ي بزرگان بسيار مؤثر و راه‌گشا مي‌باشد.

معرفي کتاب

براي مطالعه‌ بيشتر در اين باره به کتاب‌هاي زير رجوع فرماييد:

1. تفسير نمونه، مباحث مربوط به آيات فوق.

2. گناهان کبيره، آيت الله شهيد دستغيب1.

3. کنترل غرايز جنسي، آيت اللَّه مکارم شيرازي.

4. جوانان در طوفان غرايز، همت سهراب‌پور.

5. آنچه يک جوان بايد بداند [ويژه پسران]، رضا فرهاديان.

6. چشم چراني، به قلم دوشيزگان.


 

چه کنيم تا به گناه آلوده نشويم؟

پاسخ

مقدمه

اين که انسان درصدد تهذيب نفس و کسب کمالات انساني باشد و براي موفقيت در اين‌ راه درخواست کمک کند، جاي تبريک دارد! چراکه در اصطلاح اين مرحله را مرحله‌ طلب مي‌نامند و تا اين «خواست» و «طلب» وجود نداشته باشد در کسب فضايل انساني توفيقي حاصل نمي‌شود.

اينک پاسخ

آن چه از آيات و روايات[168] بر مي‌آيد اين است که سرمنشأ گناهان «غفلت» مي‌باشد. از اين‌رو برخي بزرگان[169] اولين منزل و اولين گام در تهذيب نفس را «يقظه» يعنيبيداري از خواب غفلتمي‌دانند و دومين گام و منزل، تفکر مي‌باشد.

آري بعد از بيداري نوبت به تفکر مي‌رسد. نياز است به وسيله تفکر زنگار غفلت را از آيينه دل زدود تا حقايق در آن تجلي کند.

هشدارهاي قرآن با عبارت‌هاي (أَفَلاَ تَعْقِلُونَ)[170]آيا انديشه نمي‌کنيد و (أَفَلا تَذَكَّرُونَ)[171]آيا متذکر نمي‌شويد و (أَفَلاَ تَتَفَكَّرُونَ)آيا تفکر نمي‌کنيد و مانند آن؛ فريادهايي است که قرآن مي‌زند تا از خواب سنگين غفلت بيدار شويم و آماده‌ حرکت به سوي مقصد شويم. ممکن است سوال شود تفکر در مورد چي!؟ تفکر در مورد اين که چي بنا بود بشويم و چي شديم.

مگر نه اين‌که انسان خليفة‌اللهاست و استعدادهاي زيادي دارد که بايد به شکوفايي برساند و انسان اشرف مخلوقات است (أَرَضِيتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيا[172])آيا به همين لذت زودگذر دنيا راضي شدي!؟!

تفکر در مورد اين‌که خداوند شاهد اعمال و رفتار ماست.

مگر نه اين که اگر بچه‌ کوچکي در اطاق باشد، «دست از پا خطا نمي‌کنيم» چه طور از بچه حيا مي‌کنيم ولي از خدا خير!

تفکر در مورد اين‌که گناه با جسم و روح ما چه مي‌کند!

تفکر در مورد اين‌که گناه با دنيا و آخرت ما چه مي‌کند!

مگر خداوند نفرمود که عاقبت گناه‌کاران جهنم و عذاب آلود است![173]

و هرکه گناه بکند در اين دنيا زندگي او سخت مي‌شود![174]

مگر اهل‌بيت به ما گوشزد نکردند که:

گناه رزق و روزي را دفع مي‌کند[175].

گناه بلا را نازل مي‌کند[176].

گناه نعمت‌ها را تغيير مي‌دهد و مي‌گيرد[177].

گناه مانع استجابت دعا مي‌شود[178].

و بالاخره اين که استمرار گناه باعث تکذيب خداوند مي‌شود[179].

و از طرفي تفکر در عظمت خداوند!

تفکر در نعمت‌هايي که خداوند به ما داده!

تفکر در اعمال و رفتار ما در قبال آن همه لطف خدا! و...

به نظر مي‌رسد تفکر در اين امور انسان را از خواب غفلت بيدار مي‌کند، تا نوبت گام بعدي شود.

منزل سوم: منزل اراده و عزم راسخ است.

آري بعد از بيداري جديدِ حاصل از تفکر، انسان از گذشته‌ خود پشيمان مي‌شود و رو به توبه و انابه مي‌آورد. اينجاست که به اراده محکم، بر ترک گناه و جبران گذشته نياز دارد.

به طور طبيعي اين انقلاب دروني و اراده محکم، نياز به محرک دارد.

محرک دروني تفکر بود و محرک بيروني نيز مي‌تواند آيات قرآن و روايات اهل بيت باشد.

چرا که از آيات قرآن بر مي‌آيد که: تدبر در قرآن قفل دل را باز مي‌کند[180] و روايات اهلبيت هم باعث حيات دل مي‌شوند[181] و شرکت در مجالس اهلبيت و شنيدن موعظه محرک خوبي براي ادامه راه مي‌باشد.

چراکه گفته شده در اين راه براي دل‌هاي آماده موعظه، معجزه مي‌کند.

تذکرات

اينک نظر شما را به نکات ديگري در اين باره به اختصار جلب مي‌کنيم:

1. بديهي است که به موازات مراحل قبلي، مواظبت بر انجام واجبات به ويژه نمازهاي واجب ضروري مي‌باشد.

چراکه «إِنَّ الصَّلاَةَ تَنْهَي عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ»[182]

2. درخواست از خدا و اميد به رحمت خداوند چرا که يأس از رحمت او، خود از گناهان کبيره مي‌باشد.

3. توسل به اهلبيت و درخواست کمک و ياري از آن بزرگواران براي موفقيت در اين راه. (چراکه آن‌ها واسطه‌ فيض و رحمت الهي بر بندگان هستند).

4. ارتباط با علما و شرکت در مجالس آن‌ها.

5. مطالعه زندگي نامه علما و اولياي خدا.

6. پرهيز از پرخوري و پرخوابي.

7. لحظات خلوت خود را با مطالعه کتاب، کار و فعاليت ورزشي غني‌سازي کنيم.

معرفي کتاب

براي مطالعه‌ بيشتر در اين زمينه رجوع فرماييد به:

1. اخلاق در قرآن آيت الله مکارم شيرازي.

2. قلب سليم، شهيد دستغيب.

3. تهذيب نفس، آيت الله اميني.

4. گناهان کبيره، شهيد دستغيب.

5. گناه‌شناسي، محمد محمدي اشتهاردي.


 

چه کنيم تا دعايمان مستجاب شود؟

پاسخ

در اهميت پرسش فوق همين کافي است که خداوند در قرآن به پيامبر مي‌فرمايد: بگو: پروردگارم، براي شما ارجي قايل نيست اگر دعاي شما نباشد ... .[183]

آري؛ محبوب‌ترين اعمال نزد خدا دعاکردن است[184] خداوندي‌ که ابراهيم، خليل خود را از آن جهت به خوبي ياد مي‌کند و مي‌ستايد که «بسيار دعاکننده» بود[185] و او دعا را شفاي هر دردي قرار داد، و در پرتو دعا بلاهاي زيادي را از ما دور مي‌کند[186]. با توجه به آيات قرآن و روايات اهل‌بيت:براي استجابت دعا مي‌طلبد که: دو نوع فعاليت داشته باشيم:

اول:اين که کوشش کنيم تا دعاي ما به اجابت نزديک شود. يعني ببينيم چه چيزهايي زمينه استجابت دعا را فراهم مي‌کند.

دوم:اين که از اعمالي که مانع استجابت دعا مي‌شود پرهيز کنيم.

با توجه به محدوديت مجال؛ برخي از اين راه‌کارها را ذکر مي‌کنيم:

الف: اما آنچه ما را به استجابت نزديک مي‌کند

1. ايمان به خدا و اين‌که باور داشته باشيم که همه امور به دست اوست و تا او نخواهد هيچ خير و شري از ما دور يا به ما نمي‌رسد؛ از اين روي خداوند مي‌فرمايد: (ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَکُمْ)[187]؛ مفسرين مي‌گويند از آيه استفاده مي‌شود که خداوند مي‌فرمايد: «مرا» بخوانيد [و اميد به ديگران نداشته باشيد] تا دعايتان مستجاب شود.

و در روايت آمده: که هرگاه يکي از شما اراده کرد که از خداوند چيزي بخواهد و خواست تا دعايش مستجاب شود، بايد از همه‌ مردم «نااميد» شود و فقط به او «اميدوار» باشد، پس هرگاه اين حالت را خداوند در قلب او ديد هرچه او بخواهد خداوند به او عطا مي‌کند[188]. پس چنين نباشد که ما خداوند را بخوانيم در حالي‌که چشم به دست ديگران بدوزيم و به غير او اميدوار باشيم.

2. حُسن ظن و اعتماد به خداوند

در همين رابطه از پيامبر9نقل شده:

باب دعا به روي هيچ کس باز نمي‌شود مگر اين که خداوند باب استجابت را هم باز خواهد کرد، پس هرگاه توفيق دعا پيدا کرديد کوشش کنيد و خسته نشويد چرا که تا زماني که شما از دعا کردن خسته نشويد خداوند از عطا کردن خسته نمي‌شود[189]. پس هرگاه دعا کرديم «حسن ظن و اعتماد» داشته باشيم که خداوند مستجاب مي‌کند و اميدوارانه دعا کنيم.

3. حضور قلب

موقع دعا حضور قلب داشته باشيم و با تمام وجود از او درخواست کنيم چرا که حکايت شده: دعايي که با بي‌توجهي و بدون حضور قلب باشد خداوند مستجاب نمي‌کند[190].

4. توسل به اهل بيت‌:

راهي که همه اولياء خدا و خوبان عالم از آن استفاده مي‌کنند و حتي اهل‌بيت، هم مثل امام صادق7بهترين چيزي که در دعا بر آن اصرار داشتند، درخواست از خدا به حق «خمسه‌ طيبه» بوده است[191]. به ويژه توسل به امام زمان‌(عج) بسيار مهم است چرا که در دعاي ندبه مي‌خوانيم: «أين باب‌اللَّه الذي منه يؤْتي، أين وجه‌اللَّه الذي اليه يتوجه الاولياء»؛ «کجاست آن درگاه خدايي که از آنجا به سوي خدا روند؟ کجاست آن آئينه خدايي که به سويش توجه کنند اولياء؟»

5. تکرار و پافشاري در دعا

از امام باقر7نقل شده: هيچ بنده‌اي در حاجت خود اسرار و پافشاري نمي‌کند مگر اين که خداوند دعاي او را مستجاب مي‌کند[192].

6. صلوات

يکي ديگر از امور مؤثر صلوات بر پيامبر و اهل‌بيت:او، قبل، وسط، و بعد از دعاهاست چرا که فرمودند: خداوند کريم‌تر است از آن که قبل و بعد دعا را مستجاب کند ولي خود آن را مستجاب نکند[193].

7. دل شکستگي و منقلب شدن و گريه در موقع دعا

از امام صادق‌7حکايت شده: هرگاه، اشک چشمت جاري شد و بدنت لرزيد پس آگاه باش که در آن موقع حاجتت برآورده شده است[194].

8. توجه به زمان استجابت دعا

دعا در زمان‌هايي که وعده داده شده به اجابت نزديک‌تر است مانند:


الف. موقع اذان ظهر

ب. بعد از هر نماز

ج. قبل از غروب

د. سحرگاه

هـ . شب جمعه

و. موقع نزول باران

ز. در نماز وتر (نافله شب)

ح. به هنگام قرائت قرآن

ت. وقت اذان

ي: موقع ريخته شدن خون شهيد

ک: شب قدر و شب‌هاي مانند آن مثل شب عيد فطر و قربان و روز عرفه.


9. توجه به مکان‌هاي استجابت دعا

دعا کردن در مکان‌هاي شريف به اجابت نزديک‌تر است. مثل دعا در مسجد يا حرم‌هاي اهل بيت:مخصوصاً زير بقعه سيد الشهداء7.

10. صدقه

صدقه دادن قبل از دعا نيز در فراهم شدن مقدماتِ استجابت مؤثر است؛ چنانچه از امام‌ صادق‌7حکايت شده: پدرم هرگاه حاجتي داشت موقع زوال خورشيد (ظهر)، اول صدقه مي‌داد، بعد عطر استعمال مي‌کرد و به مسجد مي‌رفت و حاجت خود را طلب مي‌کرد.

11. بلند کردن دست‌ها به هنگام دعا

چنان‌چه سنت رسول خدا9هم بوده است و حکايت شده خداوند متعال به حضرت موسي چنين سفارش مي‌کند: اي موسي ذليلانه دست‌هايت را به سوي من بلند کن، همان‌طور که بنده‌ها در برابر مولاي خود انجام مي‌دهند که هر کس چنين کرد حتماً مورد رحم من قرار مي‌گيرد[195].

12. حضور در جمع مؤمنين و دعا کردن

از امام صادق‌7نقل شده: هيچ جماعت چهل نفري نيستند که دعا کنند مگر اين که خداوند دعايشان را مستجاب مي‌کند و...[196]. و خود ايشان هم به هنگام مشکلات زن و فرزندان را جمع مي‌کرد و دعا مي‌کرد و آن‌ها آمين مي‌گفتند[197].

13. به صورت جمع دعا کردن و نه فقط براي خود دعا کردن ]بلکه به فکر ديگران هم باشيم[.

از پيامبر اکرم‌9حکايت شده: «اذا دَعَا أَحَدَکم فَليعمّ فإِنّه أوجب للدعاء[198]» هر گاه شخصي از شما دعا کرد پس به صورت جمع دعا کند، چرا که براي همه خواستن دعا را به استجابت نزديک‌تر مي‌کند.

14. دعا براي ديگران

در اين زمينه روايات و تأکيدات فراواني رسيده است چنان چه حضرت زهرا3نيز شب تا به صبح را به عبادت و در حال دعاي به ديگران مي‌گذراند و مي‌فرمود: «الجار ثم الدار[199]» «اول همسايه بعد خودمان.» و در روايات فراواني نقل شده که دعاي به ديگران از جمله دعاهايي است که خداوند وعده استجابت آن را داده[200] و چندين برابر آن دعا را در حق خود دعا کننده مستجاب مي‌کند[201].

15. دعاي پدر و مادر

يکي از دعاهايي که به استجابت نزديک است دعاي والدين به فرزندان مي‌باشد[202]. ان شاء‌الله با نيکي به پدر و مادر و درخواست خاضعانه از آن‌ها خود را از دعاي آن‌ها بهره‌مند کنيم.

16. استغفار و اقرار به گناه

يکي از مسائلي که در استجابت دعا مؤثر است طلب بخشش از خداوند و اقرار به گناهان مي‌باشد[203].

17. ستايش خداوند

در روايات و دعاهايي[204] که از اهل‌بيت‌:رسيده اين مطلب را به طور عملي به ما آموزش مي‌دهند که قبل از دعا و طلب حاجت، شکر نعمت‌هاي الهي را به جا آوريم و به خاطر نعمت‌هايي که خداوند به ما داده از او تشکر کنيم و خداوند را با اسماء و صفاتش ستايش کنيم و بعد طلب حاجت کنيم.

و در روايتي از امام صادق‌7به اين ترتيب سفارش شده است:

«اول مدح خداوند متعال، سپس اقرار به گناهان [و طلب بخشش]، و آن‌گاه خواستن حاجت.»[205]

18. خواندن اسماء خداوند با آن معاني بلند و دلنشين قبل از دعا

چنان‌چه از امام صادق7حکايت شده: هر کس ده مرتبه «يا اللَّه» و «يا رب» بگويد به او لبيک گفته مي‌شود و از حاجت او مي‌پرسند[206]-[207]

و هم‌چنين: هر کس هفت مرتبه بگويد: «يا ارحم الراحمين» خداوند به او مي‌گويد: آري من «ارحم الراحمين» هستم حاجت خود را درخواست کن[208].

19. بندگي و اطاعت خدا

هرچه خدا را بيشتر بندگي کنيم، خدا هم بيشتر به ما لطف مي‌کند. «من کان للَّهِ کان اللَّه له»؛ «هر که براي خدا بود خدا هم براي اوست.» لذا پيامبر اکرم‌9بيان شيرين و پر معنايي در همين رابطه به ابوذر دارند: ابوذر! وقتي انسان مطيع و بنده باشد، به اندازه نمکي که به غذا مي‌زنند، دعا کافي است تا به مرادت برسي[209] و هم‌چنين از امام صادق‌7حکايت شده: «هر کس مستجاب شدن دعايش خوشحالش مي‌کند پس کسب و کارش را حلال کند.[210]»

ب: موانع استجاب دعا:

1. گناه مهم‌ترين مانع استجابت دعا

چنان ‌چه از امام باقر7روايت شده: «گاهي بنده‌اي به درجه‌اي مي‌رسد که بناست دعايش به زودي يا آينده‌ نزديک مستجاب شود ولي گناهي از او سر مي‌زند، آن‌گاه خداوند به ملائکه خطاب مي‌کند: حاجت او را برآورده نکنيد چرا که او متعرض سخط من شد و مستحق محروميت.[211]

امام سجاد7برخي گناهاني که مانع استجابت دعاست را چنين بر مي‌شمارند[212]: 1. نيت بد داشتن؛ 2. بد طينتي؛ 3.نفاق؛ 4. عقب انداختن نمازهاي واجب تا بعد از وقت.

2. شک داشتن به ولايت اهل بيت:، مانع استجابت دعا[213]

3. ظلمِ به ديگران

حکايت شده: خداوند به حضرت عيسي فرمود: به مردم بگو دعاي کسي که به ديگران ظلم کرده را مستجاب نخواهم کرد[214].

يادآوري‌ها:

در پايان براي تکميل بحث توجه به چند نکته لازم است:

1. دعايي که با حکمت خدا يا مصلحت ما منافات دارد مستجاب نمي‌شود:

از خداوند حکيم در حديث زيباي قدسي حکايت شده: اي بندگان من در آن چه به شما امر کرده‌ام عبادت و بندگي مرا انجام دهيد و مصالح خود را به من ياد ندهيد، چرا که من عالم‌ترين به مصالح شما هستم و نسبت به مصالح شما بخل نمي‌ورزم[215].

2. آن چه از روايات به دست مي‌آيد اين است که ممکن است دعا کننده به همان حاجت مورد نظر خود نرسد ولي به هر حال دعاي او اثرات ديگري خواهد داشت.

 از اين‌رو از رسول‌خدا9حکايت شده: هيچ دعايي نمي‌شود (در صورتي‌‌که گناه و قطع‌رحم درخواست نکند) مگر اين که خدا يا همان درخواست را در دنيا به او مي‌دهد يا در آخرت براي او مستجاب مي‌کند يا گناهان او را به اندازه‌ همان دعا مي‌آمرزد[216] و از حضرت اميرالمؤمنين علي7روايت شده: چه بسا چيزي را از خدا درخواست مي‌کني ولي همان را به تو نمي‌دهد بلکه بهتر از آن را به تو مي‌دهد[217].

يا در حديثي از پيامبر اکرم9مي‌خوانيم: وقتي شما دعا مي‌کنيد يا همان زمان به شما مي‌دهند يا موکول به آينده مي‌کنند و يا به ازاي دعايتان بلا و مشکلي را از شما دور مي‌کنند[218].

3. از امام صادق7حکايت شده: گاهي بنده‌اي که دوست خدا باشد براي مشکل خود دعا مي‌کند پس به مَلَک مخصوص آن امر مي‌شود حاجت بنده‌ من را برآورده کن ولي عجله نکن چراکه من دوست دارم صدا و صوت بنده‌ خود را بشنوم؛ و گاهي هم بنده‌اي که دشمن خداست دعا مي‌کند و به ملک مخصوص گفته مي‌شود حاجت او را برآورده کن و عجله هم بکن چرا که من کراهت دارم صداي او را بشنوم.»

آن گاه حضرت فرمودند: در حالي‌که مردم مي‌گويند: به اين دشمن خدا به خاطر ارزشي که داشت عطا شد و به آن ديگري به خاطر بي‌ارزشي او عطا نشد[219]. يعني حکمت آن را نمي‌دانند و قضاوت بيجا مي‌کنند.

4. انسان بايد در راستاي همان دعايي که کرده تلاش و کوشش کند وگرنه دعاي اومستجاب نخواهد شد.

چنان چه از حضرت اميرالمؤمنين‌7حکايت شده: «الداعي بلا عمل کالقوس بلاوتر»[220]؛ «دعا کننده‌اي که بدون عمل است مثل کمان بدون چلّه [= زه] مي‌باشد.» هم‌چنين در روايات آمده: شخصي که در خانه نشسته و از خدا درخواست رزق مي‌کند خدا دعاي او را مستجاب نمي‌کند[221].

5. انسان سعي کند چه در موقعي که مشکل و ناراحتي دارد و چه موقعي که مشکل ندارد، هميشه در درگاه خدا نداي نياز سر دهد و دعا کند تا دعايش در موقع گرفتاري زودتر مستجاب شود.

از امام صادق‌7حکايت شده: ان الدعاء في الرخاء يستخرج الحوائج في البلاء[222]. دعا کردن در موقع راحتي و خوشي باعث مي‌شود در موقع گرفتاري حاجت‌ها زودتر برآورده شود.

معرفي کتاب

براي آگاهي بيشتر رجوع فرماييد به:

1. کتاب ميزان الحکمة، از آيت الله ري شهري ـ بحث دعا

2. کتاب دعا، شهيد دستغيب‌;.


 

چه کنيم تا نمازمان را سبک نشماريم و بنده‌ خداوند بشويم؟

پاسخ

هر شخص عملي را که مي‌خواهد انجام دهد، اگر نسبت به آن عمل معرفت و شناخت کافي داشته باشد سعي مي‌کند تا جايي که ممکن است و توان دارد، آن عمل را خوب و به نحو احسن انجام دهد.

از اين رو اگر بخواهيم نمازمان را سبک نشماريم بايد معرفت و شناخت کامل به مسائل زير پيدا کنيم:

1. حکمت و فلسفه‌ نماز (چرا بايد نماز بخوانيم؟)

2. در نماز مقابل چه کسي مي‌ايستيم؟

3. اهميت و ويژگي‌هاي نماز

4. آثار نماز

5. آثار سبک شمردن نماز

6. برخورد ائمه‌:با «نماز» و «اوقات نماز»، چون آن‌ها الگوي ما هستند. اينک به توضيح مختصري درباره هريک از موارد بالا مي‌پردازيم که در آيات و روايات آمده است.

الف) حکمت و فلسفه‌ نماز

در مورد عبادات که نماز هم يکي از آن‌ها مي‌باشد اگر حکمت و فلسفه‌اي هم براي آن‌ها ذکر نشده باشد، چون خدا دستور به انجام آن داده انجام مي‌دهيم چرا که «تسليم» امر خداوند بزرگ‌ترين فلسفه است.

اما در مورد نماز در بعضي از آيات و روايات به فلسفه‌ آن اشاره شده است از جمله:

(أَقِمِ الصَّلاَةَ لِذِکْرِي[223])نماز را براي ياد من به پا دار. و در حديثي از حضرت فاطمه زهرا8نقل شده است که خداوند نماز را به منظور دور کردن ا ز «کبر» و اجب نمود[224].

ب) اهميت و ويژگي‌هاي نماز

در ميان همه‌ عبادات، نماز از اهميت و ويژگي خاصي برخوردار است که به بعضي از آن‌ها اشاره مي‌کنيم:

1. نخستين واجب الهي

از پيامبر اکرم‌9حکايت شده: نخستين چيز از دين که خدا بر مردم واجب کرد و آخرين چيزي که باقي مي‌ماند «نماز» است[225].

2. نخستين مورد بازخواست در قيامت

پيامبر9: نخستين عمل انسان که در روز قيامت محاسبه مي‌شود نماز است، پس اگر نيکو بود رستگار و کامياب مي‌گردد، و اگر باطل بود محروم و زيان‌کار مي‌شود[226].

3. بهترين سفارش و دستور دين

امام صادق‌7: محبوب‌ترين کارها نزد خدا نماز است و آن آخرين سفارش همه‌ پيامبران است[227].

4. ستون دين و قوام اسلام

حضرت علي‌7: سفارش مي‌کنم شمارا به نماز که ستون دين و قوام اسلام است پس از نماز غافل نشويد.[228]

5. نگهبان الهي

امام صادق‌7: همانا نماز نگهبان الهي در زمين است[229].

ج) آثار نماز

1. نماز بازدارنده از کار زشت و ناپسند

(وَأَقِمِ الصَّلاَةَ إِنَّ الصَّلاَةَ تَنْهَي عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ[230])«و نماز را برپا دار؛ [چرا ]كه نماز از [كارهاى ]زشت و ناپسند باز مى‏دارد».

2. ياد و ذکر خدا مايه‌ي آرامش دل‌ها

نماز ياد خدا است «أَقِمِ الصَّلاَةَ لِذِکْرِي» و با ياد خدا دل‌ها آرامش پيدا مي‌کند «أَلاَ به ذکرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ».[231]

3. کمک گرفتن از نماز (در مشکلات و غم‌ها)

از امام صادق‌7حکايت شده: چه چيز مانع مي‌شود هرگاه بريکي از شما اندوهي از اندوه‌هاي دنيا رسيد، وضو بگيرد سپس به مسجد رود و دو رکعت نماز بخواند و خدا را در آن بخواند؟ آيا نشنيده‌اي که خداوند مي‌گويد: «و به وسيله‏ى شكيبايى و نماز يارى بجوييد» «واسْتَعِينُوا بِالصَبْرِ وَالصَّلاَةِ».[232]

4. نماز وسيله‌ راندن شيطان

از پيامبر اکرم9حکايت شده: نماز چهره‌ي شيطان را سياه مي‌کند[233].

از حضرت علي7حکايت شده: نماز پناه‌گاه رحمان و وسيله‌ راندن شيطان است[234].

5. فرود آمدن رحمت

«از امام علي7حکايت شده: نماز رحمت را فرود مي‌آورد[235].

6. پاکي جان و زدودن گناه

از پيامبر9حکايت شده: همانا مسلمانان هنگامي که وضو مي‌گيرند و نماز پنجگانه را مي‌خوانند گناهشان مي‌ريزد مثل اين که برگ از شاخه‌ درخت مي‌ريزد[236].

7. نماز وسيله‌ نزديک شدن به خدا

پيامبر9: همانا نماز وسيله‌ نزديک‌ شدن شخص با ايمان (به‌ خدا) مي‌باشد[237].

8. ورود به بهشت

از پيامبر9نقل شده: کليد بهشت نماز است[238].

د) آثار کوچک شمردن نماز

1. شفاعت پيامبر و ائمه:به او نخواهد رسيد.

2. در حديثي که از پيامبر9نقل شده آمده است که به حضرت فاطمه‌3فرمودند: «هرکس از مردان و زنان نمازش را سبک بشمارد خداوند او را به پانزده بلا مبتلا مي‌سازد شش مورد در دنيا، سه مورد در وقت مرگ، و سه مورد آن‌ها در قبر و سه مورد در قيامت زماني که از قبر خارج شود.» (ما به ذکر شش مورد اول اکتفا مي‌کنيم)

امّا آن شش بلايي که در دنيا دامنگيرش مي‌شود:

1. خداوند برکت را از عمرش مي‌برد؛ 2. خداوند برکت را از رزقش مي‌برد؛ 3. دعايش به آسمان نمي‌رود (مستجاب نمي‌شود)؛ 4. هر عملي که انجام مي‌دهد پاداش داده نمي‌شود؛ 5. خداوند متعال سيماي صالحين را از چهره‌اش محو مي‌کند؛ 6. بهره‌اي از صالحين براي او نيست[239].

هـ) الگو گرفتن از ائمه:

برخورد ائمه:با نماز و اوقات نماز به عنوان الگو و اسوه، براي پيروان آن معصومين آموزنده و الهام‌بخش است که به نمونه‌هايي از آن اشاره مي‌کنيم:

1. صداي اذان براي رسول خدا چنان جاذبه داشت و نشاط مي‌آورد که هنگام اذان به بلال مي‌فرمود: «اَرِحنَا يا بَلال» اي بلال ما را از غم، اندوه و تلخي رهايي بخش. آن حضرت مي‌فرمود: کسي که صداي اذان را بشنود و بي‌تفاوت بماند جفا کرده است.

2. هنگام نماز رنگ چهره حضرت علي‌7تغيير مي‌کرد و مي‌لرزيد و مي‌فرمود: وقت نماز رسيده، وقت امانتي که خدا بر آسمان‌ها، زمين و کوه‌ها عرضه کرد اما آن‌ها از قبول آن دوري کرده و ترسيدند.

3. هرگاه وقت نماز فرا مي‌رسيد، گويا رسول خدا9کسي را نمي‌شناخت و حال معنوي خاصي پيدا مي‌کرد و مي‌فرمود: گرسنه از غذا سير و تشنه از آب سيراب مي‌شود، ولي من از نماز سير نمي‌شوم[240].

4. از امام‌صادق‌7نقل شده: پيروان ما را در وقت‌هاي نماز بيازماييد که مواظبت بر نمازشان چگونه است[241].

اگر کسي معرفت و شناخت کامل به وسيله اين موارد نسبت به نماز پيدا کرد، ديگر نماز را سبک نمي‌شمارد و حتي آداب ظاهري نماز (مثل مسواک زدن، استفاده از بوي خوش، رعايت اول وقت، آرامش تن و...) و آداب باطني نماز (حضور قلب، خشوع، خضوع و...) را رعايت مي‌کند.

آن وقت اين نماز سازنده‌ او مي‌شود و او را به کمال مي‌رساند انشااللَّه!

حال اگر اين سؤال در ذهن شخصي بيايد که اگر بعد از معرفت و شناخت اين موارد، باز نماز را سبک شمرديم دليل چيست؟

پاسخ اين است که بايد سراغ موانع ديگر برود (مثل اينکه معرفت او کامل نيست يا اين که در هنگام مواجه شدن با کار حرام و گناه چگونه برخورد مي‌کند و...) خداوندا! ما را از نمازگزاران واقعي قرار ده!

معرفي کتاب

براي مطالعه بيشتر در اين موضوع مراجعه فرماييد به:

1. سيماي نماز در قرآن و حديث، محمد محمدي ري‌شهري، ترجمه‌ و تلخيص‌ عبدالهادي ‌مسعودي

2. تفسير نماز از ديدگاه معصومين، محمدي

3. نماز از ديدگاه قرآن و عترت، محمد محمدي اشتهاردي

4. پرتوي از اسرار نماز، محسن قرائتي

5. جامع آيات و احاديث موضوعي نماز، ج 1 عباس عزيزي

6. ميزان الحکمه، محمد محمدي ري‌شهري

7. تفسير نمونه (ذيل آيات نماز)، آيت الله مکارم شيرازي

 

عشق چيست و راه‌کار آن کدام است؟

پاسخ

معناي عشق

در لغت:«عشق» را محبت شديد و علاقه‌ افراطي و دل بستگي زياد نسبت به يک شئ و يا يک شخص معرفي کرده‌اند.

محقق بزرگ طوسي در شرح اشارات بوعلي مي‌نويسد: وَالحُبّ اِذَا اَفرَطَ سُمَّي عِشقاً(محبتي که از اندازه زيادتر شود و از حد خود بگذرد عشق مي‌نامند).

آيت الله جوادي آملي نيز در کتاب حماسه و عرفان به همين معنا اشاره دارند. ريشه اين واژه از «عشقه» گرفته شده است، و آن نام گياهي است که بر تنه‌ درخت مي‌پيچد، آب آن را مي‌خورد رنگ آن را زرد مي‌کند و بالاخره آن را خشک مي‌کند و خود با طراوات مي‌ماند[242].

اما در اصطلاح:عشق را از کيفيات نفساني قلمداد مي‌کنند که به سبب سيطره شديد تفکر در زيبايي و نيکويي محبوب و کثرت مشاهده‌ شئون اطوار و آثار حسن معشوق در نفس و جان آدمي تحقق مي‌يابد[243].

از نظر بوعلي عشق حقيقي در تمام موجودات ساري و جاري است عشق حقيقي همان ابتهاج، سرور، نشاط ناشي از تصور ذات معشوق مي‌باشد[244].

عشق در قرآن و روايات

واژه عشق در قرآن نيامده اما مفهوم آن که محبت شديد و دل باختن به محبوب مي‌باشد وجود دارد در سوره‌ بقره آيه 165 آمده است: «الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبَّاً لِلَّهِ» و[لى‏] كسانى كه ايمان آورده‏اند خدا را بيش‏تر دوست دارند. عده‌اي از مترجمان و مفسران «أَشَدُّ حُبَّاً» را به عشق ترجمه کرده‌اند.

در سوره‌ يوسف نيز آمده:

(وقتي جريان محبت و علاقه شديد زليخا به يوسف در شهر منعکس شد) گروهي از زنان شهر گفتند: همسر عزيز، جوانش (غلامش) را به سوي خود دعوت مي‌کند عشق اين جوان در اعماق قلبش نفوذ کرده است.

در روايات واژه‌ عشق و مفهوم آن مستقيماً به کار رفته است به عنوان نمونه از پيامبر اکرم9حکايت شده:

افضل الناس من عشق العبادة فعانقها واحبها بقلبه وباشرها بجسده وتفرغ لها[245]؛ بهترين مردم کسي است که به عبادت عشق بورزد و با عبادت هم آغوش گردد و از قلب، دوستش بدارد و آن را با بدن انجام دهد و خود را در اختيار آن بگذارد.

سخن ديگر از امير بيان و مولاي متقيان است که در خطبه 108 نهج‌البلاغه مي‌فرمايد: من عشق شيئاً غشي بصره وأمرض قلبه و...؛ «هرکه عاشق چيزي شود چشمش را کور ساخته و دلش را بيمار گرداند (به طوري که عيب آن را ننگريسته، زشتي‌اش را نيکو بيند).

اين محبت شديد در ادعيه و مناجات اهل بيت:نيز به کار
رفته است[246].

عشق در کلام بزرگان

يکي از موهبت‌هاي بزرگ و ارزشمند الهي به انسان خاکي، کيمياي ناشناخته‌ي عشق مي‌باشد؛ حالتي که منشأ تمام کمالات والاي نفساني و يکي از مهم‌ترين عوامل حرکت، آگاهي و رشد در انسان مي‌باشد و جايگاه بالاي قلب، مکان و ظرف آن مي‌باشد.

 حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است‌

کسي اين آستان بوسد که سر در آستين دارد[247]

بعضي فرموده‌اند: عشق ستاره‌اي برافروخته از تجلي حسن معشوق ازلي است که آدمي و پري، طنين هستي اويند و آن‌ قدر اين عشق مقدس است که دست فرشته به آن نرسد. عشق معجوني است که همه‌ جهان زنده به اوست و جنبش افلاک به برکت اوست.

مولانا عشق را وصف ايزد و از اوصاف خداوند بي‌نياز مي‌داند.

 عشق از اوصاف خداي بي‌نياز                   عاشقي بر غير او باشد مجاز[248]

عشق رهاشدن از پليدي‌ها و‌عيب‌هاست و سوختن در برق عشق نوازشگر دل و روح آدمي است.

هر که را جامه زعشقي چاک شد    او ز حرص و جمله عيبي پاک شد[249]

نکته پاياني مقدمه اينکه جناب عارف حکيم صدرالمتألهين مي‌گويد: «عشق» عين «وجود» است و وجود عين عشق است، هردو عين حسن و جمال است و مراتب و درجات عشق به اندازه‌ مراتب وجود است و اين دو با هم ملازم هستند، و بين تمام موجودات عالم جريان دارد[250].

انواع عشق

براي عشق تقسيم‌بندي‌هاي متعددي نقل شده اما معروف‌ترين آن‌ها اين گونه است:

1. عشق حقيقي:که همان محبت الهي، عشق به لقاء محبوب حقيقي، که ذات احديت مي‌باشد.

2. عشق مجازي:عشق‌هاي غيرحقيقي، زودگذر و ظاهري که بين موجودات است که منحصر به انسان هم نيست بلکه ممکن است يک طرف انسان و طرف ديگر موجودات ديگر باشد. عشق‌هاي وهمي و خيالي در محدوده‌ عشق‌هاي مجازي مي‌باشد.

راه حل‌ها

با اين مقدماتي که بيان شد و تقسيماتي که درباره‌ عشق مطرح گرديد حال ببينيم اگر جواني به دلايلي دچار عشق‌هاي مجازي شد و در وجود خود احساس گناه کرد براي معتدل‌کردن اين عشق چه بايد بکند.

آن چه مهم است کنترل عقلايي و ديني اين احساسات مي‌باشد تا فرد دچار گرفتاري‌ها و دردهاي جسمي و روحي نگردد و اين علاقه و دوست داشتن در مسير معين به اندازه‌ مشخص جهت دهي شود. وگرنه موجب بر هم خوردن برنامه‌ سعادت او مي‌گردد. آري؛ حکما گفته‌اند: «شدت و ضعف محبت» متناسب است با «ميزان درک کمال محبوب»

توضيح مطلب:هرچه «معرفت و آگاهي» انسان نسبت به خوبي‌ها و کمالات محبوب بيشتر شود «محبت» به او نيز بيشتر مي‌شود.

مثال: شما شخصي را به عنوان دوست انتخاب مي‌کنيد در هر ملاقات و ارتباط جديد هر چه از خوبي‌هاي او باخبر مي‌شويد محبت شما به او بيشتر مي‌شود. مثلاً در ملاقات اولي به خاطر ورزشکار بودن به او علاقه‌مند شديد ولي بعد متوجه مي‌شويد دانش‌آموز موفقي هم هست و در کنار درس و موفقيت در ورزش، حافظ قرآن نيز هست هرچه از کمالات و خوبي‌هاي او بيشتر آگاه مي‌شويد علاقه‌ شما به او بيشتر مي‌شود[251]. با توجه به مطالبي که گذشت ما مي‌بينيم گاهي برخي افراد به هم‌ديگر علاقه‌مند مي‌شوند در حالي که هيچ شناختي نسبت به هم ندارند و بعد هم که ملاقات‌ها بيشتر مي‌شود کمال و خوبي خاصي در محبوب خود نمي‌بيند ولي علاقه‌ او بيشتر مي‌شود و اين محبت آنقدر شديد مي‌شود که گاهي به مرحله عشق مي‌رسد.

اين واقعيت چطور با آن قاعده‌ بالا سازگار است!؟

قاعده‌ بالا مي‌گويد: «هرچه کمالات بيشتر باشد علاقه بيشتر مي‌شود.» ولي اين جا مي‌بينيم کمالي وجود ندارد ولي علاقه و عشق آمده. به نظر مي‌رسد پاسخ اين باشد که برخي افراد به ويژه بعضي جوانان بعد از ملاقات اولي و علاقه‌ ابتدايي که به محبوب خود پيدا مي‌کند از محبوب خود يک شخصيت ايده‌آل و با کمالي، در ذهن خود مي‌سازد و به آن شخصيت که در ذهن و خيال خود دارد علاقه‌مند مي‌شود و هر روز کمالاتي را براي او فرض مي‌کند و خوبي‌ها و حسن‌هايي را براي او توهم مي‌کند، و براساس آن شخصيت و محبوب خيالي و مفروض که براي خود ساخته، محبت او بيشتر مي‌شود و عشق و علاقه و دفاع از او نيز لحظه به لحظه افزايش مي‌يابد.

در حالي که خود او مي‌داند و همه اطرافيان هم مي‌دانند که: آن محبوب اين کمالات را که ندارد هيچ، ارزش اين همه دفاع و وقت صرف او کردن را هم ندارد. ولي او کمالات و ارزش‌هايي را براي او تصور کرده و دارد با آن عشق بازي مي‌کند تا حدي که معايب او اصلاً ديده نمي‌شود و گاهي «معايب» را نيز «محاسن» مي‌شمارد[252].

راه حل اول

براي خروج از اين بن بست و رهايي از بند عشق‌هاي مجازي اين چنيني، انسان بايد قدري «تفکر» کند و شخصيت محبوب خود را از زير ذره‌بين «عقل» بگذراند و ببيند آيا واقعاً او، اين همه کمال را دارد و اصلاً عيبي ندارد که من اين مقدار براي او ارزش قائل شده‌ام!؟

به عبارت ديگر چنين افرادي اگر به «واقعيت‌گرايي» نزديک شوند و از «خيال بافي و توهم» فاصله بگيرند بخش عمده‌اي از مشکلشان حل مي‌شود؛ و محبت آنها به افراد، اعتدال پيدا مي‌کند و بسياري از مشکلات که بر سر عشق مجازي هست. براي او حل مي‌شود.

راه حل دوم

نيازهاي «عاطفي» و «جنسي» دو عاملي هستند که انسان را به سوي دوست داشتن و عشق ورزيدن به ديگران سوق مي‌دهد و اين يک امر طبيعي است.

با توجه به اين مقدمه بايد ببينيم:

اين عشقي که ايجاد شده آيا ريشه‌ عاطفي دارد يا ريشه‌ جنسي، اگر علاقه‌ جنسي است آيا معشوق از جنس مخالف است يا هم‌جنس که هر کدام از اين موارد پاسخ خاص خود را مي‌طلبد[253] که به طور اجمال اشاره مي‌کنيم.

مگر ريشه‌ اين عشق و علاقه ـ که انسان را دچار اين مشکل کرده ـ مسائل «عاطفي» است شخص بايد اين خلأ را از درون خانواده پرکند. با علاقه به پدر و مادر و برادر و خواهر اين خلأ عاطفي را از بين ببرد تا نياز به جايگزيني افراد ديگر نباشد تا انساني در دام عشق‌هاي مهلک مجازي بيفتد[254].

اگر اين علاقه «جنسي» است و معشوق هم از جنس موافق است انسان بايد در مورد عاقبت اخروي و دنيوي اين نوع عشق و علاقه خوب فکر و مطالعه کند. چنان چه حضرت علي7مي‌فرمايد: «هر وقت خواستيد کاري انجام دهيد، اول در مورد عاقبت آن کار، تفکر عميق بکنيد.»[255]

از اين رو عاقبت اخروي اين کار، که عاقبتي عذاب آلود است و عاقبت دنيوي آن هم که جداي از آبروريزي و لگدمال شدن شخصيت انسان، فرد را دچار بيماري‌هاي جسمي و روحي خطرناک مي‌کند و استعدادهاي انسان را ضايع مي‌کند و از شکوفا‌شدن آن جلوگيري مي‌کند و اگر اين علاقه‌ عاطفي يا جنسي، به جنس مخالف است که راه حل‌هاي خود را مي‌طلبد از جمله:

1.انسان مسأله را با خانواده خود در ميان گذارد و رسماً از معشوق خود براي ازدواج خواستگاري نمايد و از اين کار هراسي در دل نداشته باشد. البته بايد با توکل بر خدا و همراه با شناخت و مشورت با ديگران و بدون عجله و با انجام تحقيقات کامل اين امر صورت گيرد. اما اگر جواب آن‌ها منفي بود يا شرايط ازدواج وجود نداشت چه بايد کرد؟

2. بعد از صبر و بردباري، تصميم بگيرد به طور قاطعانه و با اراده‌ي محکم و توکل بر خدا او را به فراموشي بسپارد، مهم‌ترين عامل در اين مرحله اينست که مطمئن باشد در آينده‌ نزديک او را فراموش خواهد کرد و انشاء اللَّه مورد بهتري براي او پيدا خواهد شد.

3. ايجاد پيوند و رابطه‌ قلبي عميق با خالق زيبايي‌ها و کمالات يعني خداوند متعال، با اين عقيده، که هر چه زيبايي و کمال در عالم هست از اوست[256]؛ و  عشق به او، پايدار است و بقيه‌ عشق‌ها فاني و زودگذر است.

4. با برنامه‌ريزي دقيق و منظم، وقت خود را با مطالعه، ورزش، کار و تلاش اقتصادي، رفاقت و مجالست با دوستان مذهبي و با شرکت در مجالس اهل‌بيت:، اوقات خود را به نحو احسن غني‌سازي کند، و سعي شود از بيکاري و پرداختن به امور بيهوده و خلوت‌گزيني و گوشه‌گيري پرهيز شود. تا خود به خود ذهن انسان از اين محبت‌ها خالي گردد.

5. دوران جواني پر از شور، هيجان و احساس است اين نوع مسايل طبيعي است و با اندک بهانه‌اي به وجود مي‌آيد و با اندک بهانه و تلاشي فراموش مي‌شود. به عنوان مثال: همين قدر که انسان متوجه شود محبوب او با شخص ديگري ارتباط دارد، از او دلگير مي‌شود و کم‌کم به قطع رابطه مي‌انجامد.

6. در نظر خود بين دو عشق مجازي و حقيقي که مربوط به خدا و اولياء خداست مقايسه‌اي بنمايد به اينکه عاشقان حقيقي در وجود خود عزت نفس، حقير شدن مشکلات، تأثير نداشتن تعريف و مدح ديگران، احساس امنيت و آرامش و ثبات قدم داشتن و محبوب شدن پيش ديگران را دارند. به خلاف عشق‌هاي غيرحقيقي که خفت، خواري و حقيرشدن را به دنبال دارد.

يادآوري

لازم به ذکر است که جوانان در اين مرحله احتياج به مشاوره‌ حضوري با متخصصان اين امر را دارند.


 

ويژگي‌هاي همسر خوب چيست؟

پاسخ

ازدواج بنيان‌گذار کانون پر مهر خانواده است و آن قدر مهم و با ارزش است که حتي در جوامع غيراسلامي و غيرديني هم اهتمام ويژه‌اي نسبت به آن دارند. در قرآن کريم از آن به عنوان آيه و نشانه‌ خدا که باعث آرامش و سکونت انسان مي‌گردد[257] ياد شده است و اين نياز طبيعي همه‌ انسان‌ها مي‌باشد.

ازدواج يک امر فطري، خدادادي و طبيعي است که سلامت «جسم و روح» انسان را تأمين مي‌کند و نقش فراواني در پرورش استعدادهاي روحي و فکري و جسمي انسان برعهده دارد و باعث تکامل انسان مي‌گردد. شهيد مطهري در اين راستا مي‌گويد: انسان بدون ازدواج به مرحله تکامل نمي‌رسد اگر چه مراحل علمي و معنوي بالايي را گذرانده باشد[258]. هر شخصي که بخواهد ازدواج موفقي داشته باشد بايد ويژگي‌هاي همسر مناسب را بداند و طبق آن «ويژگي‌ها» همسر خود را «انتخاب» کند.

ويژگي‌هاي همسر مناسب

با توجه به روايات و سخن بزرگان ويژگي‌هاي مختلفي براي همسر شايسته بيان شده که براي رعايت اختصار برخي از آن‌ها را بر مي‌شماريم:

براي انتخاب همسر شايسته «چهار ويژگي اساسي» و «چهار شرط کمال» است.

الف: ويژگي‌هاي اساسي همسر

اول: دين‌داري و تعهد:

در روايت مي‌خوانيم: «عليک به ذوات الدين[259]» با انسان متدين ازدواج کنيد اعتقاد به خدا و دين باوري نگاه انسان را به هستي و خوشبختي تغيير مي‌دهد. ارزش‌هاي واقعي را مي‌فهماند. در «فراواني نعمت» روحيه‌ي «شکر و انفاق» به ديگران، در «سختي و مشکلات» زندگي، به جاي کج خُلقي و بدبيني، «اميد و تلاش» را سرلوحه زندگي قرار مي‌دهد.

«دين»، انسان را مسئوليت‌پذير مي‌کند، و استقلال شخصيت و روي پاي خود ايستادن را به انسان هديه مي‌دهد، همان چيزي که افراد از همسرشان انتظار دارند و رهايي از تنبلي، و انجام ندادن کارهاي لغو، و دوري از گناه که بنيان خانواده را سست مي‌کند از ديگر نتايج ايمان مي‌باشد. خلاصه در «سايه‌ي دين» است که انسان «طعم خوشبختي» را مي‌چشد.

دوم: اخلاق نيک

از امام باقر7حکايت شده که مي‌فرمايد: «اذ جاءکم من ترضون خُلقه ودينه فزوجوها[260]» اگر کسي که براي خواستگاري شما آمد از اخلاق و دين‌داري او راضي هستيد، پس با او ازدواج کنيد.

سوم: شرافت خانوادگي و اصالت داشتن

نه به اين معنا که شهرت، ثروت يا موقعيت اجتماعي بالا داشته باشند، بلکه با نجابت و بزرگوار باشند و به کارهاي باطل و حرام شهرت نداشته باشند.

چهارم: عاقل باشد و احمق و نادان نباشد

البته فرق است بين «عاقل» و «عالم و باسواد»، زيرا چه بسيار افرادي که سواد بالايي ندارند اما تدبير و عقل معاش و عقل معاد خوبي دارند.

ب: شرايط کمال همسر

اول: سلامت جسمي و روحي

اگر هم بيماري خاصي وجود داشت از کم و کيف و چگونگي آن قبل از عقد با خبر شود و با اطلاع کافي ازدواج کند[261].

دوم: زيبايي

از نظر ظاهري يک حداقل زيبايي را داشته باشد. البته کمال زيبايي يک «امتياز» است و «شرطي» که مانع ازدواج باشد نيست. برخي افراد به هنگام انتخاب همسر فقط «زيبايي‌هاي معنوي» همسر خود را مد نظر دارند و نسبت به «زيبايي‌هاي ظاهري» بي‌توجهي مي‌کنند و مهم نمي‌دانند.

و از طرفي برخي افراد نيز به خاطر انتخاب «همسر زيبا» بقيه‌ ويژگي‌هاي همسر مناسب را «فداي زيبايي ظاهري» مي‌کنند و به صِرفِ داشتن زيبايي ظاهر کفايت مي‌کنند. اين دو گروه «افراط» و «تفريط» مي‌کنند و بديهي است که در طول زندگي به مشکل بر مي‌خورند از اين‌رو پيشنهاد مي‌شود در اين زمينه «اعتدال و ميانه‌روي» رعايت شود.

سوم: علم

«آگاهي»، درک انسان را نسبت به زندگي بالا مي‌برد البته در حد معمول و اصرار بر مدارج بالا براي تشکيل زندگي نياز نيست.

چهارم: هم‌شأني

هم‌کُف بودن و هم‌ساني در مسائل مختلف مثل ايمان، توانايي‌هاي فکري و فرهنگي، در مسائل جسمي و جنسي در زيبايي در امور مالي، اقتصادي، سياسي و... تناسب داشته باشند.

يادآوري

درباره مسأله‌ مهم ازدواج، انسان احتياج دارد به مطالعه کتبي که در اين زمينه وجود دارد و بعد مشاوره حضوري يا غيرحضوري با کارشناسان و روانشناسان متخصص و متعهد در اين موضوع.

اگر اين پاسخ کلي بود، يا سوالات جديدي براي شما بوجود آمد، با مطرح‌کردن پرسش‌هاي خود به صورت «جزيي‌تر و دقيق‌تر» ما را در پاسخ‌دهي بهتر ياري فرماييد.

معرفي چند کتاب پيرامون ازدواج در اسلام

1. جوانان و انتخاب همسر، آيت الله حسين مظاهري

2. ازدواج مکتب انسان‌سازي، شهيد دکتر پاک نژاد

3. انتخاب همسر، آيت الله ابراهيم اميني

4. اسلام و ازدواج، آيت الله مشکيني


فصل هفتم: قرآن راهبرد بشریت

 


الف: قرآن در آيينه تاريخ

پرسش

نظم و ترتيب آيات قرآن از چه زماني انجام شده و نام‌گذاري سوره‌ها به چه صورت بوده است؟

پاسخ

براي روشن شدن پاسخ لازم است سه بحث را از هم جدا بکنيم؛

1. چينش کلمات:اين چينش بر اساس وحي الهي است و اعجاز قرآن متوقف بر آن است، يعني وقتي قرآن مي‌فرمايد (بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ)، چينش رحمان و رحيم پشت سر الله (اوّل رحمان بعد رحيم) به دستور خدا بود و پيامبر اسلام9بر آن اساس براي مردم خواند و اين قابل تغيير نبود.

اگر بگوييم پيامبر واژه‌ها را جا‌به‌جا کرد اعجاز قرآن زير سئوال مي‌رود و اگر بگوييم مردم جا به جا کردند موجب تحريف مي‌شود.

2. چينش آيات:چه شد که مثلاً اوّل (بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ)گفتند بعد (اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ)و... چينش آيات در هر سوره به دلخواه مردم يا پيامبر بود يا به امر خداوند؟ بر اساس رواياتي که نقل شده، اين چينش هم به دستور پيامبر اکرم9و بر اساس وحي الهي بود.

براي مثال، آيات سوره بقره در زمان‌هاي مختلف نازل شده و گاه
پيامبر به امر خداوند به کاتبان وحي دستور مي‌داد آيه‌اي را که تازه نازل شده بود، در سوره‌اي ديگر يا بين آياتي ديگر قرار دهند. مثلاً به نقل برخي، آيه 281 سوره بقره (وَاتَّقُوْا يوْمَاً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَي اللّهِ[262])که بر پيامبر9نازل شد آخرين سوره نازل شده بر پيامبر در سوره بقره نيست.

در روايات هم داريم که هر سوره با (بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ)شروع مي‌شد و چون (بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ)بعدي نازل مي‌شد، معلوم مي‌شد ابتداي سوره بعدي است. اين روايات هم گوياي بحث ترتيب آيات است اين که اين آيه در اين سوره باشد يا سوره بعدي.

بنابراين جايگاه آيات بر اساس وحي الهي و دستور پيامبر9مشخص مي‌شد و کاتبان وحي به دستور ايشان آيات را چينش مي‌کردند، حافظان وحي هم حفظ مي‌کردند و به صورت متواتر و نسل در نسل به ما رسيد.

برخي از اين آيات عبارت است از: آيه تطهير، اکمال و... جاي اين آيات به دستور پيامبر بر اساس حکمت‌هاي ويژه تعيين شده است.

هرچند در اين جا اختلاف نظري هست. به هر حال به عقيده ما و بسياري از مفسرين اعجاز قرآن متوقف بر چينش آيات است و اگر جا به جا شود، نظم سوره به هم مي‌ريزد و نوعي تحريف معنوي و ترتيبي در قرآن ايجاد مي‌شود.

2. ترتيب سوره‌ها:در بحث جمع‌آوري قرآن دو ديدگاه در مورد ترتيب سوره‌ها مطرح مي‌شود1. جايگاه سوره‌هاي قرآن در زمان پيامبر9مشخص بود[263] و چينش قرآن فعلي که از سوره حمد شروع و به سوره ناس ختم مي‌شود به دستور پيامبر اکرم9است. 2) برخي از محققان[264] و قرآن‌پژوهان بر اين باورند که ترتيب سوره‌ها و نام‌گذاري سوره‌ها در زمان پيامبر9تحقق پيدا کرده است.

3. چينش سوره‌ها چون ضربه‌اي به جايي نمي‌زد، در زمان پيامبر9مشخص نشد و چينش فعلي سوره‌ها در زمان جمع‌آوري قرآن بعد از آن حضرت صورت گرفت، يعني در زمان ابابکر و يک بار هم در زمان عثمان که توحيد مصاحف صورت گرفت.[265]

نام‌گذاري سوره‌ها

سوره‌ها ظاهراً در زمان پيامبراکرم9نام‌گذاري شدند. هرچند سوره‌هاي قرآن امروزه به اين نام‌ها مثل بقره، مائده و... مشهور شده‌اند، در اوايل به اين صورت بود که مي‌گفتند سوره‌اي که در آن داستان گاو بني‌اسرائيل آمده است و... بعد کم کم گفتند سوره بقره، سوره آل‌عمران و... در حقيقت مشهور شدن سوره‌ها عموماً بر اساس محتواي آن‌ها بود.

برخي[266] خواستند بگويند نام‌گذاري سوره‌ها توقيفي و غيرقابل تغيير است، ولي قبول آن مقداري مشکل است.


 

قرآن قديم است يا حادث؟

پاسخ

1. ريشه تاريخي بحث

اين پرسش در زمان حکومت بني‌عباس مطرح شد و بيشتر هم جنبه سياسي داشت. بني‌عباس گاهي برخي از سوالات پيچيده کلامي، فلسفي يا علمي را مطرح و دانشمندان را به نوعي سرگرم مي‌کردند.

گاهي بر سر پاسخ اين نوع سؤالات آن قدر اختلافات بالا مي‌گرفت که به جنگ و درگيري مي‌کشيد. در مورد همين مسأله قديم و حادث بودن قرآن درگيري‌هاي خونيني در تاريخ به وقوع پيوسته است، با اين که پاسخ مسأله هم چندان پيچيده نبود؛ اما دستگاه سياسي ترجيح مي‌داد طرفين را چنان تحريک بکند که مسأله از حالت علمي و محدوده محافل علمي خارج و به يک معضل اجتماعي سياسي و فکري تبديل شود تا از آن بهره برداري کند.

اين مسأله که بيشتر يک ريشه تاريخي و سياسي هزار ساله دارد، امروزه به عنوان يک مسأله تاريخي در مباحث قرآن مطرح مي‌شود و کتاب‌هاي علوم قرآن آن را مطرح نمي‌کنند.

2. جنبه کلامي

مرحوم خواجه[267] وقتي که مبحث تکلم و متکلم بودن خدا را در شرح تجريد مطرح مي‌کند، اشاره مي‌نمايد که اشاعره کلام خدا را نفسي و قديم و معتزله و شيعه، حادث مي‌دانستند.

خواجه مي‌گويد: کلام خدا از نوع ايجاد صوت در فضا است، مثل اين که از دل درخت صدا بلند شد که (إِنِّي أَنَا اللَّهُ)به اين ترتيب خدا با موسي7سخن گفت و بنابراين خدا در فضا مي‌تواند صوت ايجاد بکند و از آن طريق سخن بگويد.

در مورد قرآن هم جبرئيل به شکل شخصي به نام «دحيه کلبي[268]» خدمت پيامبر مي‌آمد و مطالب را مي‌فرمود و گاهي هم خداوند از طريق القائات قلبي سخنش را القاء مي‌کرد. روشن است که اين کلام به صورت طبيعي حادث است، يعني قبلاً نبود و بعداً ايجاد شد.

سخن اشاعره که مي‌گويند کلام نفسي است، يعني در وجود خداوند غير از علم و اراده چيزي باشد. مرحوم خواجه[269] مي‌فرمايد: اصلاً تصور اين مطلب موجب تصديقش است و محال است که ما چيزي داشته باشيم که نه علم و نه ارده بلکه شيء ثالثي باشد که آن کلام باشد و قديم هم باشد.

3. جنبه روايي و قرآني

قديم‌بودن، يعني ازلي و هميشگي بودن اين‌که چيزي زماني بود که نبود. مثل ذات خداوند که قديم و هميشگي است.

حادث يا محدث به چيزي مي‌گويند که قبلاً نبود و بعداً به وجود آمد.

سوال اين است: آيا قرآن کريم مثل ذات خدا هميشه بوده است؟ چون کلام خداست و کلام خدا هم هميشگي است، يا قرآن مثل کلام بشر است و اين کلام ايجاد شده قبلاً نبود بعد به وجود آمد؟ علامه مجلسي;اين مطلب را به صورت مفصل مطرح و روايات متعددي را نقل مي‌کند که نشان مي‌دهد اين مسأله در زمان امام باقر و صادق8مطرح بود و مردم بارها از ائمه:سوال مي‌کردند.[270]

علامه مجلسي;بعد از نقل اين روايات به جمع‌بندي آن مي‌پردازد.

شخصي به نام عبدالملک بن اعين ضمن نامه‌اي به امام صادق7مي‌نويسد: جانم فداي شما باد، مردم در مورد قرآن اختلاف دارند، بعضي‌ها فکر مي‌کنند قرآن غير مخلوق است و به گمان بعضي ديگر قرآن مخلوق است. حضرت در پاسخ نوشت: «القرآن کلام الله محدث غيرمخلوق وغير أزلي مع‌ الله‌تعالي ذکره؛[271] قرآن کلام خداست، محدث است و مخلوق نمي‌باشد و غير ازلي است و با خداوند تبارک و تعالي بود.»

طبق اين حديث قرآن کلام خدا، و محدث است.

توضيح عبارت غير مخلوق:در نگاه اول به نظر مي‌رسد غير مخلوق با محدث ناسازگار است؛ و بعد که مي‌فرمايد غير ازلي (هميشگي نيست) با محدث سازگار است.

مرحوم صدوق;مي‌گويد: منظور از غير مخلوق، غير مکذوب است. وي شواهدي هم مي‌آورد که مخلوق در کلام عرب گاهي به معناي دروغ به کار مي‌رفته. مرحوم صدوق از آيات و روايات هم اشارت و شواهدي مي‌آورد. نشان مي‌دهند قرآن حادث و غير ازلي است.

روايات ديگري هم در اين باب هست.

وقتي علامه مجلسي;اين روايات را نقل مي‌کند، مي‌گويد:[272] اجماع اهل اسلام بر اين است که قرآن حقيقتاً کلام خداست؛ نه مجازاً. علامه چند دليل براي حادث بودن قرآن مي‌آورد مي‌گويد:

1. مي‌بينيم که قرآن مفصل و مجمل دارد و بعد بخشي از آن بخشي ديگر را تفسير مي‌کند. ناسخ و منسوخ دارد و اين‌ها فقط در مورد يک چيز حادث مي‌تواند باشد.

برخي از کلماتي که قرآن نقل کرده از افرادي مثل فرعون است؛ (أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَي[273])که حادث‌اند؛ چون اين‌طور نبود که اول اين‌ها به وجود آمده باشد، بنابراين ما وقتي مي‌توانيم بگوييم قرآن قديم است که اين کلمات هم قديم باشد، در حالي که کسي چنين چيزي نگفته است.

با توجه به روايات و ادله‌اي که هست مي‌توانيم بگوييم: قرآن حادث است و ازلي نيست، چون کلام خداست و کلام خدا وقتي ايجاد شود، به ما مي‌رسد به طريق صوت يا القا به قلب پيامبر از طريق وحي اين چيزي است که به وجود مي‌آيد و به دست ما مي‌رسد پس حادث است.

رواياتي هم داريم قديم بودن همه چيز را نفي مي‌کند، مانند: «کان الله ولم يکن معه شئ»،[274] «کان الله ولم يکن شئ غيره[275]» «ليس الخالق الا الله وما سواه مخلوق»[276]

بنابراين مي‌توان گفت: چيزي که مخلوق باشد حتي قرآن، حادث است.


 

آيا قرآن تحريف (کم يا زياد) شده است؟

پاسخ

قرآن که 6236 آيه دارد، به همين صورتي که امروز در دست ماست، از طرف خداوند نازل شده است، يعني نه آيه‌اي به آن افزوده شده و نه کاسته شده است. اين مطلب مورد تأکيد علماي بزرگ اسلام (شيعه و سني) است و کتاب‌هاي متعددي هم در اين زمينه نوشته شده است.

دلايل تحريف ناپذيري قرآن

1. تواتر قرآن:وقتي قرآن به پيامبر9نازل شد، پيامبر نيز براي مردم قرائت کرد. مردم آن را گرفتند و حافظان قرآن آن را حفظ کردند و نسل بعد از نسل به همان صورت اوليه به دست ما رساندند. بنابراين قرآن در هر نسلي توسط تعداد زيادي از قاريان، حافظان و مسلمانان خوانده و نقل شده است. مسلمانان به شدت به قرآن حساس بودند تا مبادا کلمه‌اي به آن افزوده يا از آن کم شود. امروزه در برخي از کشورها، مثل سودان بيش از يک ميليون حافظ قرآن هست. اين رويکرد در طول تاريخ هميشه بوده است و به آن در اصطلاح تواتر مي‌گويند؛ دليلي که يقين‌آور است و قرآن با آن اثبات مي‌شود.

2. آيات قرآن:خداوند در سوره حجر با چند تأکيد فرمود: (إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ[277])ما خود ذکر ـ قرآن ـ را نازل کرديم و خودمان هم قطعاً آن را محافظت مي‌کنيم. برخي از علما با اين آيه استدلال مي‌کنند که قرآن تحريف پذير نيست، چون چيزي که خدا محافظ آن باشد تحريف‌ناپذير است.

نکته:همان‌گونه که گفتيم عمده دليل تحريف نشدن قرآن، بحث تواتر است.

برخي اشکال کرده‌اند که در اينجا مسأله دور در «استدلال به آيات قرآن براي تحريف قرآن» پيش مي‌آيد. برخي از علما هم تلاش کرده‌اند اين دور را به گونه‌اي حل بکنند، لذا دليل تواتر مي‌تواند به عنوان شاهد قابل قبول باشد.

3. اهتمام پيامبر9و مسلمان به قرآن:پيامبر حتي نسبت به نوشتن قرآن بسيار حساس بود. هرگاه آيه‌اي نازل مي‌شد کاتبان وحي را فرا مي‌خواند تا قرآن را بنويسند، حتي با برخي کاتبان که در نوشتن وحي سهل‌انگاري‌هايي داشتند، مثل عبدالله بن اُبي سهل، برخورد مي‌کرد. حساسيت پيامبر و بعد از ايشان مسلمان‌ها به نوشتن و حفظ قرآن از ضمانت‌هاي تحريف نشدن قرآن بود.

معرفي چند کتاب در زمينه عدم تحريف

1. البيان: آيت‌الله خويي;بحث تحريف‌ناپذيري قرآن را به صورت مفصل با ادله مطرح کرده است.

2. صيانة القرآن عن التحريف: آيت الله معرفت. اين کتاب به زبان عربي است و به فارسي هم ترجمه شده است.

3. سلامة القرآن عن التحريف: دکتر نجار زادگان

4. نزاهت قرآن از تحريف: حضرت آيةالله جوادي آملي

در اين کتاب‌ها تاريخچه بحث و دلايل علماي بزرگ از نگاه علماي بزرگ شيعه و اهل سنت به تفصيل مطرح شده است. مي‌توان گفت: اتفاق علماي شيعه و اهل سنت بر تحريف نشدن قرآن است.


 

آيا وجود اختلاف قرائت‌ها به معناي تحريف قرآن است؟

پاسخ

براي رسيدن به پاسخ بايد به چند نکته توجه داشته باشيم.

قرائت چيست؟ و با قرآن چه تفاوتي دارد؟ در مورد قرآن سه چيز داريم:

1. قرآن:همان است که از طريق وحي به پيامبر رسيد و حضرت تلاوت کرد؛ و به صورت متواتر به دست ما رسيد.

2. مکتوب قرآن:نوشته قرآن که از روي آن مي‌خوانيم. نوشته و خط قرآن در طول تاريخ تغييراتي داشته است، مثلاً خط کوفي بود، نسخ شده و... اين‌ها تغييراتي است که در خط به وجود آمد. اختلافاتي هم که امروزه در برخي از کلمات و نوشته‌ها هست، سير طبيعي خود را دارد، منتها اين مسأله ملاک قرآنيت چيزي نمي‌شود؛ هر چند چيزي که ميان مردم به عنوان قرآن مشهور است، همين مکتوب فعلي است اين مکتوب حاکي قرآن است و قرآن، اصل آن چيزي است که پيامبر تلفظ کرد و به صورت متواتر به ما رسيده است.

3. قرائات قرآن:يعني نحوه‌هاي تلفظ و گويش. نحوه‌هاي بيان و گويش قرآن که گاه در اثر اختلاف لهجه‌ها به وجود آمده، بعضاً به خاطر بعضي گرايشات خاص قاريان قرآن يا روايت‌هاي مختلفي بود که از صحابه نقل شده بود. ابن مجاهد قرائاتي را که در مورد قرآن به وجود آمده بود، در هفت قرائت مشهور جمع‌آوري کرد که بعداً 10 و 14 قرائت مشهور شد. اين قرائات که معمولاً غير از گويش معمولي قرائات متواتر مسلمانان است، اشکالاتي دارد، از جمله:

1. سند قرائات مشکل دارد. آيت الله خويي[278] در البيان و ديگران با بررسي نشان داده‌اند که سند اين‌ها معمولاً مشکل دارد؛ مگر برخي از موارد.

2. بر فرض صحت اسناد، خبر واحد هستند. ما مي‌دانيم که خبر واحد، خبر ظني است و قرآن به وسيله ظن اثبات نمي‌شود؛ بلکه به وسيله يقين (تواتر) اثبات مي‌شود.

قرائتي هم که امروزه در جهان اسلام عموميت دارد (حفص از عاصم) خبر واحد است، هرچند به اميرالمؤمنين7و عثمان مي‌رسد و شيعيان و اهل‌سنت قبول دارند، البته در برخي کشورهاي شمال افريقا و... قرآن را علاوه بر قرائت فوق به قرائت‌هاي ديگر مي‌خوانند.

قرائت حفص از عاصم متواتر نيست و سندش هم حداکثر ظن‌آور است و آنچه موجب شد اين قرائت پذيرفته شود، توافق بيشتر اين قرائت با قرائت متواتر مسلمانان است، بنابراين قرائات هيچ اعتباري ندارند. به عبارت ديگر قرآن بودن به وسيله شقّ اول (الفاظي که از پيامبر به صورت متواتر نقل شده است) ثابت مي‌شود؛ نه به وسيله قرائات قرآن، لذا مفسران قديم به قرائات توجه مي‌کردند، چون در جامعه خيلي رواج داشت. گاهي اوقات هم استدلال‌هاي متفاوتي بر قرائات مي‌شد. مثلاً در مجمع البيان بحث قرائات را مي‌آورد و بعد به توجيه و دلائل آن را مي‌پردازد، ولي مفسران اخير چون قرائات را حجت نمي‌دانند، در تفسير به بحث قرائات توجه نمي‌کنند. مثلاً در کل 27 جلد تفسير نمونه يکي دو مورد بيشتر به اختلاف قرائات توجه نشده است.

نکته:با توجه به آنچه گفتيم، ترويج اين قرائات توسط برخي قاريان درست نيست و بايد توجه بکنند که اين قرائات متواتر نيست و قرآن با آن ثابت نمي‌شود و ترجمه و تفسير‌ قرآن هم بر اساس قرائات مذکور درست نيست.

رابطه اختلافات قرائات با تحريف قرآن با توجه به اين که اين قرائات غير از قرآن است، اختلاف در قرائات به معناي اختلاف در قرآن نيست، چون قرائات غير از قرآن است. اختلافات قرائات تنها يک بحث علمي است و در مباحث علوم قرآن هم بيشتر به عنوان تاريخ علم مطرح است.

اختلاف قرائات گاهي اوقات با اختلاف در معنا منتهي مي‌شود، مثلاً بر اساس خبر متواتر و يقين آور در سوره حمد (مالِكِ يوْمِ الدِّينِ)مي‌گوييم، ولي برخي به جاي مالک (صاحب اختيار) ملک (پادشاه) قرائت کرده‌اند.


 

آيا قرآن براي همه جهان‌هاست يا براي مردم کره زمين؟

توضيح پرسش

خداوند در آيات آخر سوره تکوير مي‌فرمايد: (إِنْ هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِلْعَالَمِينَ[279])مقصود از ذکر قرآن است و خداوند آن را براي عالمين فرستاد. آيا مقصود همان عالميني است که در سورة حمد (اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ)آمده است؛ يعني قرآن براي همه جهان‌هاست يا فقط براي مردم زمين؟

پاسخ

خداوند در سوره تکوير مي‌فرمايد:

 (إِنْ هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِلْعَالَمِينَ[280] «آن (قرآن) جز يادآوري براي
جهانيان نيست.»

يکي از نام‌ها و صفات قرآن، ذکر است، چون مسائل هدايتي، فطري و خداجويي موجود در نهاد انسان‌ها، داستان‌هاي پيامبران پيشين و... را يادآوري مي‌کند و اين يادآور و مُذکر بودن براي همه جهانيان (للعالمين) است.

براساس نظر مشهور مفسران و روايات امام صادق7[281]مقصود از عالمين در (اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ)جهانيان است. از اميرمومنان7نقل‌شده[282] است: مالک الجماعات من کل مخلوق؛ خداوند صاحب جماعت‌ها از هر نوع مخلوقي است.» اين روايت عالمين را توسعه مي‌دهد و ممکن است شامل عالم‌هاي غيرانساني هم شود؛ مثل عالم فرشتگان و جن‌ها. به هر حال مسلم است که قرآن يادآوري براي انسان‌ها، جنيان و ديگران است، ولي ظاهر آيه (رَبِّ الْعالَمِينَ)و (إِنْ هُوَ إِلَّا ذِکْرَي لِلْعَالَمِينَ)انسان‌هايي است که در اين جهان زندگي مي‌کنند.


 

انجيل و تورات و قرآن کتاب‌هاي آسماني‌اند، چرا انجيل و تورات تحريف شد، ولي قرآن سالم ماند؟

پاسخ

تفاوت اساسي قرآن کريم با تورات و انجيل در جاودانه بودن قرآن است. قرآن کريم معجزه جاودان پيامبر اسلام9است و رسول اکرم9هم خاتم‌الانبياء است.

بنابراين برنامه‌اي که به او داده شد، برنامه‌اي جاويدان براي همه دوره‌ها است و بعد از او هم پيامبري نخواهد آمد تا برنامه جديدي بياورد يا برنامه او را اصلاح بکند. نزول قرآن آخرين فرصت براي بشر بود و براي همين بايد، اولاً:برنامه کامل‌ترين باشد. ثانياً:دايمي باشد تا بتواند بشر را تا روز قيامت راهنمايي بکند، اما پيامبراني که قبلاً مي‌آمدند، اولاً: خاتم‌الانبيا نبودند، يعني بعد از آن‌ها باز هم فرصت‌هايي بود، لذا بعد از موسي، عيسي و بعد از او پيامبر اسلام آمد.

بنابراين اگر مطلبي در آن زمان‌ها به خاطر ظرف زمان و مکان و ظرفيت مردم ناقص مي‌ماند فرصت بود تا آن مطالب در کلاس‌هاي بعدي بشريت که معلمان بعدي (پيامبران الهي) تشکيل مي‌دادند، تکميل شود.

از سوي ديگر بنا نبود تورات و انجيل به عنوان نشانه و معجزه جاويدان حضرت موسي و عيسي باقي بمانند. معجزه حضرت عيسي7اين بود که کور را شفا مي‌داد يا مرده را زنده مي‌کرد و معجزه حضرت موسي7اين بود که عصايش را مي‌انداخت و تبديل به اژدها مي‌شد و... اين معجزات متناسب با زمان بود. مثلاً در زمان حضرت عيسي7علوم پزشکي و در زمان حضرت موسي7سحر و جادو رشد کرده بود، چون تورات و انجيل معجزات جاويد نبودند، مانعي نداشت که تحريف بشوند و لازم نبود که خدا جلوي تحريف آن‌ها را بگيرد، اما چون قرآن برنامه دايمي و پيامبر9خاتم‌الانبياء و قرآن جاويد تا روز قيامت است و بايد با آن تحدي بشود و معجزه جاويدان است، لذا بايد کاملاً از خطا و تحريف مصون بماند. براي همين خدا فرمود: «(إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ[283]... حتما ما او را [از هرگونه تحريفي] محافظت مي‌کنيم.»

نکته:ما تورات و انجيل اصلي را با قرآن مقايسه مي‌کنيم، ولي تورات و انجيل فعلي در حقيقت سيره و زندگي‌نامه حضرت عيسي7است و تنها يک جمله در انجيل متي در مورد حضرت يحيي دارد که برخي مي‌گويند اين جمله وحي مستقيم است.

در مورد تورات هم همين مشکل هست و به گفته ‌ايان باربور[284] که خودش هم کشيش بود، برخي از قسمت‌هاي تورات هشتصد سال پس از موسي نوشته شده است. در بخش‌هايي از تورات داستان وفات حضرت موسي7و به خاک سپاري او آمده است.

پس تورات و انجيل اصلي کلام خداست و برخي شواهد بر نزول آن از طرف خدا نيز هست، مانند: تعبير «نزول» در مورد تورات و انجيل يا (کَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يرِثُهَا عِبَادِي الصَّالِحُونَ[285])و اين جمله‌اي که الان در قرآن هست (أَنَّ الْأَرْضَ يرِثُهَا عِبَادِي الصَّالِحُونَ)با زبور داود مطابقت مي‌کند. نمي‌توان گفت تورات و انجيل اصلي نقل به معنا بود.

حداقل شواهد چنداني بر اين مطلب نداريم، به هرحال کتاب آسماني بودند که به پيامبري وحي مي‌شدند؛ و دليلي نداريم که آن پيامبران در کتاب‌ها تغييري داده باشد، مگر اين‌که اين مطلب با دليل مستندي ثابت بشود البته بعيد است بتوانيم راجع به اين مسأله قضاوت قطعي بکنيم، چون اصل تورات و انجيل در دست ما نيست، و از آن طرف شواهدي داريم که تورات و انجيل وحي و نوشته شده است.


ب: ترجمه‌هاي قرآن

 

درباره ترجمه و انواع و امکان آن توضيح دهيد.

پاسخ

1. ضرورت ترجمه

ترجمه قرآن از بحث‌هاي مهمي است که کار کمي در مباني نظري آن شده است. هر چند همواره ترجمه‌هاي فارسي ارزشمندي وجود داشته است. اين ترجمه‌ها گاه نواقصي داشته‌اند و دارند چون ترجمه‌هاي موجود، معمولاً فردي‌اند کار فردي هم قاعدتاً خالي از اشکال نمي‌تواند باشد، لذا بايد به طرف ترجمه جمعي قرآن برويم و گروهي از متخصصان مختلف ترجمه جمعي ارايه بکنند. ترجمه قرآن بر اساس نقل‌هاي تاريخي از زمان سلمان فارسي;شروع شد.[286]. روزي سلمان خدمت پيامبر اکرم9رسيد و عرض کرد: گروهي از اهل فارس از من خواسته‌اند سوره حمد را به زبان فارسي ترجمه بکنم و حضرت به او اجازه داد و او (بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ)را به «به نام يزدان بخشاينده» ترجمه کرد.

اين رويکرد ادامه يافت تا اين که در قرن دوّم و سوّم به ويژه از قرن چهارم به بعد ترجمه‌هاي ارزشمندي نوشته شد و قرن چهارم، پنجم و ششم دوره شکوفايي ترجمه قرآن به زبان فارسي است. اما بعد از آن ترجمه تا قرن چهاردهم و اوايل قرن پانزدهم دوره رکود را تجربه کرد و تنها بعد از انقلاب اسلامي بود که ده‌ها ترجمه خوب و ارزشمند از قرآن منتشر گرديد.

قرآن کريم به حدود صد و بيست زبان ترجمه شده است، در حالي که کتاب مقدس تورات و انجيل در حدود دو هزار ترجمه دارد.

2. مباني و ترجمه قرآن

ترجمه قرآن مباني خاصي دارد و بايد مباني ادبي، روش‌‌شناختي و زبان‌شناختي، مباني کلامي، قرآني حتي فقهي را در بحث ترجمه رعايت کرد.

و هم‌چنين مترجم قرآن غير از شرايط عام لازم براي ترجمه مثل تسلط بر زبان مبدأ و مقصد و... بايد شرايط ويژه‌اي داشته باشد. مترجم قرآن بايد شرايط مفسر قرآن را هم داشته باشد و از تفسير به رأي بپرهيزد.

همان طور که لازم است از ترجمه به رأي پرهيز بکند. برخي طهارت روحي، آداب و اخلاق را هم جز شرايط دانسته‌اند که به نظر مي‌رسد شرط کمال باشند. بنابراين لازم است مترجم دانش‌هايي داشته باشد که در ترجمه‌اش مؤثر است مثل فقه، علوم تجربي، ادبيات، تفسير و... .

روش‌هاي ترجمه قرآن

سه روش در ترجمه قرآن هست.

1. ترجمه تحت‌اللفظي:در اين روش قرآن کلمه به کلمه ترجمه مي‌شود. به اين روش، حرفي و هم‌گون نيز گفته مي‌شود. در اين ترجمه هر لغتي را ذيل خودش و متناسب با آن، ترجمه مي‌کنند و لازم نيست ساختار، جمله به جمله رعايت بشود، مثلاً با اين‌که فعل در زبان‌ فارسي در آخر جمله مي‌آيد بر عکس عربي، در ترجمه تحت‌اللفظي فعل مثل زبان عربي در اول مي‌آيد و کاملاً مطابق متن مي‌شود. اين نوع ترجمه بيشتر براي آموزش مناسب است، مثل ترجمه آقاي آيتي.

2. ترجمه تفسيري:برخي از ترجمه‌ها مباحث تفسيري را هم در ترجمه داخل مي‌کنند و مي‌خواهند پيام آيه را برسانند، مثل ترجمه مرحوم الهي قمشه‌اي و فيض الاسلام، لذا بسياري از مطالب تفسيري را هم داخل ترجمه مي‌آورند.

3. ترجمه جمله به جمله:به اين ترجمه، محتوا به محتوا يا ترجمه امين هم گفته مي‌شود. در اين روش جمله به جمله يا هسته به هسته ترجمه مي‌شود و مترجم هر جمله عربي را به يک جمله فارسي با حفظ ساختار زبان فارسي ترجمه مي‌کند و موجب مي‌شود مخاطب مطلب را زودتر بفهمد.

اين ترجمه حد وسط است بين ترجمه کلمه به کلمه و ترجمه آزاد و تفسيري است، مثل ترجمه آيت الله مکارم شيرازي.


 

کدام يک از ترجمه‌هاي قرآن کامل‌تر و دقيق‌تر است؟

پاسخ

معرفي ترجمه گروهي

ترجمه‌هاي موجود معمولاً به صورت فردي انجام گرفته‌اند. اخيراً به اين نتيجه رسيديم که ترجمه قرآن يک کار گروهي است، لذا حدود ده هزار ساعت وقت گذاشتيم و حدود 600 جلسه بحث کرديم، يعني هر صفحه قرآن تقريباً در يک جلسه بررسي شد، به اين صورت که يکي از اساتيد مباحث ادبي را نگاه مي‌کرد، يکي مباحث واژه‌شناسي را ريشه‌يابي مي‌کرد، ديگري مباحث تفسيري و علوم قرآن را مي‌ديد، نفر بعدي مسئول يکسان‌سازي عبارت در کل ترجمه بود و سرانجام يکي از دوستان هم ترجمه‌هاي ديگر را که در زبان فارسي انجام شده‌بود، نگاه مي‌کرد و واژه را بر مي‌گزيديم. در نهايت پس از بحث، آن چيزي را که اکثر اعضاي جلسه به آن مي‌رسيد، به عنوان ترجمة قرآن مي‌آورديم. آيت‌الله معرفت هم ناظر ترجمه بود و تقريظي بر آن نوشت.

ويژگي‌هاي مهم اين ترجمه: روش ترجمه هسته به هسته و جمله به جمله است و توضيحات يا اضافات تفسيري داخل پرانتز يا کروشه قرار دارد و هدف ترجمه ارايه برگرداندن دقيق و رسا از قرآن بود.

مخاطب اين ترجمه نسل جوان يا حداقل سطح سواد ديپلم، است. ترجمه مذکور براي فرهيختگان و جلسات آموزش قرآن مي‌تواند کارساز باشد. اين ترجمه، نخستين ترجمه جمعي در طول تاريخ‌اسلام است که به صورت تخصصي کار شده است. در اين ترجمه به همگون‌سازي عبارات قرآن خيلي توجه شده و عبارت مشابه در طول قرآن، مشابه معنا شده است. ما کوشيده‌ايم همه حروف، اضافات و کلمات برگردان شود؛ مگر 51 واژه (حرف) که ترجمه‌اش ممکن نشد و آن‌ها را در پايان ترجمه آورده‌ايم، مثلاً واژه «هو» (قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ)قابل ترجمه به فارسي نيست وگرنه لطافت عبارت از بين مي‌رود. در اين ترجمه به مباني تفسيري توجه و از تفسيرهاي معتبر استفاده شده است، به عبارت ديگر در پايان ترجمه مباني تفسيري مباني کلامي، مباني ادبي، مباني واژگاني که در ترجمه رعايت شده، بيان گرديده است. در ترجمه از نثر معيار فارسي استفاده کرده‌ايم.

نکته ديگر اينکه اين ترجمه مبتني بر تفسير قرآن مهر است که چاپ شده است. اين ترجمه را انتشارات مؤسسه فرهنگي دارالذکر با همکاري دارالعلم چاپ کرده است و مترجمان: آقايان رضايي‌اصفهاني، حسين شيرافکن، غلامعلي‌ همايي، محسن اسماعيليو محمد اميني مي‌باشند.


فصل هشتم:خداشناسی


 

چرا خدا در مورد خود به جاي «من» از «ما» استفاده مي‌کند، مثلاً مي‌فرمايد ما زمين را آفريديم؟

پاسخ

در آية 16 سوره انبياء مي‌خوانيم:

«(وَمَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَينَهُمَا لاَعِبِينَ[287] و آسمان و زمين و آنچه را در ميان آن دو است به بازيچه نيافريديم.»

«(إِنَّا انزَلْنَاهُ فِي لَيلَةِ الْقَدْرِ[288] در حقيقت، ما آن (قرآن) را در شب قدر (= اندازه زدن) فرو فرستاديم.»

چنين کاربردي دو نکته مي‌تواند داشته باشد:

1. براي احترام و بيان عظمت:مثلاً بزرگان مي‌گويند «ما اين کار را کرديم.» گاهي هم ديگران در مورد بزرگان تعبير جمع به کار مي‌برند.

2. استفاده از عوامل واسطه:براي مثال وقتي خدا مي‌خواهد قرآن را نازل بکند، از فرشتگان الهي استفاده مي‌کند، لذا مي‌فرمايد ما قرآن را نازل کرديم، يعني من و فرشتگان.

در مورد آفرينش هم درست است که خلق کار خداست؛ اما گاهي ممکن است خدا در آفرينش برخي موجودات افراد يا وسائلي را به کار گرفته باشد، لذا مي‌تواند تعبير «ما» به کار ببرد.


 

منظور از آيه (اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ)چيست؟

پاسخ

خداوند مي‌فرمايد:

«(اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّي يوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ زَيتُونَةٍ لاَّ شَرْقِيةٍ وَلاَ غَرْبِيةٍ...[289] خدا نورِ آسمان‏ها و زمين است؛ مثال نور او همانند چراغدانى است كه در آن چراغى باشد، كه [آن‏] چراغ در بلورى است ـ [آن‏] بلور چنان‏كه گويى سياره‏اى درخشان است ـ (و اين چراغ با روغنى) از درخت خجسته‏ى زيتونى، كه نه شرقى و نه غربى است، افروخته مى‏شود؛ نزديك است روغنش روشنى بخشد، و گر چه هيچ آتشى بدان نرسيده باشد. (اين) نورى است بر فراز نور، خدا هر كس را بخواهد (و شايسته بداند) به نور خود راه‏نمايى مى‏كند؛ و خدا براى مردم مَثل‏ها مى‏زند و خدا به هر چيزى داناست.»

در اين آيات براي بيان مقصود، از ادبيات کنايي استفاده شده است. بايد نور، خداوند و نسبت اين دو را بشناسيم تا معناي آيات روشن بشود.

نور مادي خودش روشن و براي اشياي ديگر ظاهر کننده است، ولي خدا جسم نيست. بنابراين نمي‌توانيم بگوييم او از جنس نور است. پس (اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ)کنايه از زيبايي است، چون نور زيبا و سرچشمه زيباييهاست. خدا هم همين گونه است. بالاترين سرعت حرکت از آن نور است. نور وسيله مشاهده موجودات، پرورش دهنده گياهان، عامل پيدايش رنگ، منشأ انرژي‌هاي موجود در زمين، نابودکننده ميکروب‌ها، هدايت‌گر مسافران و گم‌شدگان و... است. خدا هم از اين جهات به نور تشبيه شده است که وجود موجودات نيکو در پرتو او معنا پيدا مي‌کنند، سرچشمه همه زيبايي‌هاست و... .[290]

تشبيه به نور در قرآن و روايات

موارد متعددي در قرآن به نور تشبيه شده است، مانند: ايمان به خدا (بقره/ 257) قرآن (مائده/ 15) هدايت الهي (انعام/ 122) پيامبر (انعام/ 122) در احاديث هم برخي چيزها مثل وجود امام معصوم:(زيارت جامعه کبيره) و علم (ميزان الحکمة) به نور تشبيه شده است.

مقصود از نور بودن خدا اين است که او خداوند هدايت‌گر، روشن‌گر و زينت‌بخش است. به عبارت ديگر خدا نور است و هر موجودي را به اندازه‌اي که با او ارتباط دارد، از نورانيت خود برخوردار مي‌کند. از اين رو ايمان، قرآن، اسلام، پيامبران، ائمه و علم نور هستند، چون سبب آشنايي مردم با نور حقيقي (خدا) مي‌شوند و خود نورهاي واسطه‌اند، مثل ماه که نورش را از خورشيد مي‌گيرد و به ما منعکس مي‌کند. در حقيقت نور به همه چيز جان تازه و حرکت مي‌دهد، انسان‌ها را به سر منزل مقصود هدايت مي‌کند و موانع را از سر راه بر مي‌دارد. البته هيچ چيزي مانند نور خدا نيست، چون او نور حقيقي است.

مقصود از نور بودن خدا طبق روايتي از امام رضا7[291]هدايت‌گري او براي اهل آسمان‌ها و زمين است که البته هدايت‌گري هم از خواص نور است.

توضيح جمله(مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ)

مشکات محفظه‌اي است که چراغ را در برابر باد حفظ مي‌کند و در قديم غالباً در ديوار ايجاد مي‌شد تا نور چراغ را متمرکز و منعکس بکند. زجاجه هم به معناي سنگ شفاف است و چون شيشه از سنگ ساخته مي‌شود و شفاف است، به آن زجاجه گفته مي‌شود و مقصود از آن حبابي است که روي چراغ مي‌گذارند تا شعله را محافظت و گردش هوا را تنظيم بکند و بر نور چراغ بيفزايد.

در اين آيه خداوند نور خود را به چراغي تشبيه مي‌کند که در چراغداني قرار گرفته و روي او حبابي هست. نکته مهم اين که خداوند زيبايي نورش را به چراغ مذکور تشبيه مي‌کند؛ نه اين که خداوند جسم باشد.

منظور از درخت زيتون و لاشرقيه و لاغربيه: خداوند در اين آيه فرمود: (کَوْکَبٌ دُرِّي)، اين نور گويا ستاره‌اي درخشان است (يوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُبَارَکَةٍ زَيتُونَةٍ لاَّشَرْقِيةٍ وَلاَغَرْبِيةٍ)، اين چراغ با روغني از درخت خجسته زيتون که نه شرقي و نه غربي است، افروخته مي‌شود. درخت زيتون درختي پر برکت است که روغن آن از بهترين روغن‌ها براي برافروخته‌شدن و نوردادن است. به ويژه اگر درخت در وسط باغ باشد و نور به همه جاي آن بتابد، چون درخت‌ها معمولاً در طرف شرق يا غرب باغ و کنار ديوارها رشد و شادابي لازم را ندارند ميوه‌هاي برخي قسمت‌هاي آن نارس مي‌مانند و روغنش ناصاف مي‌شود. خدا مي‌فرمايد نور و روغن اين چراغدان کاملاً صاف، درخشان و زيباست. اين تشبيه مي‌رساند که نور الهي کاملاً شفاف و زلال است.

چند نکته

1. برخي مفسران معتقدند[292] نور خدا به صورت شعله‌هاي ايمان در چراغ قلب مؤمن آشکار مي‌شود. حباب قلبِ او ايمان را در درون خود تنظيم مي‌کند. مشکوه سينه‌اش (مجموعه شخصيت مومن) ايمان را از گزند حوادث حفظ مي‌کند و درخت مبارک وحي الهي که عصاره آن قرآن است، ايمان وي را شعله‌ور و پُربار و وجودش را روشن مي‌سازد و هنگامي که با دلايل عقلي همراه مي‌شود، (نُّورٌ عَلَي نُورٍ)مي‌شود. اين نور الهي وقتي در قلب انسان روشن مي‌شود که قلب با خودسازي آماده پذيرش باشد و نور وحي از آلودگي گرايش‌هاي انحرافي شرقي و غربي بر کنار باشد.

2. در احاديث[293] اهل‌البيت:مصاديق اين نور بيان شده است. بر اين اساس مقصود از مشکوة(چراغدان) نور علم پيامبر9و مقصود از زجاج (حباب) سينه اميرمومنان علي7است و وقتي چراغدان، نور علم رسول و حباب، سينه علي7و... باشد، نُّورٌ عَلَي نُورٍمي‌شود.

در روايت مقصود امام معصوم:است که با نور علم تاييد مي‌شود و درخت مبارک، ابراهيم خليل7است که ريشه مي‌باشد. (لاَّشَرْقِيةٍ وَلاَ غَرْبِيةٍ)هم نفي گرايش‌هاي يهودي و مسيحيت است.

احاديث فوق معمولاً مصاديق کامل آيه را بيان مي‌کنند و اين بدان معنا نيست که آيه منحصر در اين موارد است. به عبارت ديگر، نور پيامبرو اهل‌البيت:به عنوان مصاديق نور خدا وعاع و عاع نور الهي‌اند و آن را منعکس مي‌کنند.

برخي هم مشکات[294] را به نور حضرت‌زهرا3و مصباح[295] را به امام حسين7تشبيه کرده‌اند «إن الحسين مصباح‌الهدي وسفينة النجاة» و گفته‌اند «المشکوة فيها مصباح» يعني مصباح (امام‌ حسين) از مشکوة(حضرت فاطمه3به وجود آمد و منظور از (نُّورٌ عَلَي نُورٍ[296])هم ائمه معصوم:بعد از امام حسين7است. در اين روايت هم مصاديقي از اين نور و مصباح و مشکات بيان شده است. اين آيه مي‌تواند گوياي مصاديق و معناي خاصي از ولايت، نور علم و... باشد.

پيام‌هاي آيه

1. جهان از نور خدا روشن است.

2. نور الهي چند لايه دارد و اگر انسان بخواهد به حقيقت نور الهي برسد، بايد از لايه‌هاي مختلفي بگذرد.

3. به دنبال نور الهي باشيد که هدايت با آن به دست مي‌آيد. «(يهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يشَاءُ)؛ خدا هر كس را بخواهد (و شايسته بداند) به نور خود راه‏نمايى مى‏كند.» سخن آخر اين که خدا با اين مثال «اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» مي‌خواهد ما را به درک حقايق الهي نزديک سازد.


 

منظور از ساقي بودن خدا در آيه (وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ[297])چيست؟

پاسخ

قرآن‌کريم در سوره مبارکه انسان جرياني را مطرح مي‌کند که طبق شأن نزول‌ها و روايات متعدد، مربوط به نذر اميرمومنان علي7، فاطمه3، امام حسن و امام حسين8است. زماني که امام حسن و حسين کودک بودند و بيمار شدند، اهل‌بيت نذر کردند اگر خوب شوند، روزه بگيرند. آنان بعد از رفع بيماري به نذر خود وفا کردند و روزه گرفتند. موقع افطار افرادي (مسکين، يتيم و اسير) به خانه آن‌ها مراجعه کردند و اهل بيت غذاي خود را به آن‌ها دادند. آيات سوره انسان (از آيه 7 به بعد) به اين مناسبت نازل شد. (يوفُونَ بِالنَّذْرِ وَيخَافُونَ يوْماً کَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً وَيطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَي حُبِّهِ مِسْکِيناً وَيتِيماً وَأَسِيراً)که اين ماجرا مشهور است.[298]» در ادامه اين آيات خداوند توضيح مي‌دهد که اهل بيت در مقابل اين کار چيزي جز رضايت الهي از خدا نمي‌خواستند. خدا هم آن‌ها را از شرور روز رستاخيز حفظ مي‌کند و در قيامت روي خندان و دل شاد به آن‌ها مي‌بخشد. جز ايشان را بهشت معرفي مي‌کند و در ادامه آيات چنين توضيح مي‌دهد:

«در آن بهشت بر تخت‌ها تکيه مي‌زنند و در آنجا از گرماي سوزان و سرماي شديد خبري نيست. سايه‌هاي درختانش به آنان نزديک و ميوه‌هايش فروتن است. ظرف‌هايي از نقره و آب‌خوري‌هاي بلورين بر گردشان چرخانده مي‌شود؛ بلورهاي نقره‌اي که اندازة آن‌ها را دقيقاً معين کرده‌اند. در آنجا از جايي سيراب مي‌شوند که نوشيدني‌اش با زنجبيل آميخته شده است؛ همان چشمه‌ساري که سلسبيل ناميده مي‌شود. نوجواناني ماندگار بر گردشان مي‌چرخند. هنگامي که آنان را مي‌بيني، مي‌پنداري مرواريدي پراکنده‌اند. وقتي بهشت را ببيني، نعمت فراوان و فرمانروايي بزرگي را بر فرازشان مي‌بيني. بر فرازشان لباس‌هاي سبز حرير نازک و ضخيم هست و با دست بندهايي از نقره آراسته مي‌شوند» (وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً)، «و پروردگارشان نوشيدني پاک و پاک کننده به آنان مي‌نوشاند».[299]

منظور از شراباً طهوراً

در اين آيه خداوند به عنوان ساقي که شراب طهور به اين افراد مي‌نوشاند، مطرح مي‌شود. آيات شامل خانواده اميرمومنان7و افرادي است که بتوانند مثل ايشان عمل بکنند. در اين آيات به اعطاي نعمت بزرگ الهي و لطف خاص خدا به افراد و نيکان اشاره مي‌شود؛ اين که خدا ساقي است و به آنان شراب طهور مي‌چشاند. مقصود از اين شراب، نوشيدني پاک و پاک کننده است، لذا فرمود شراباً طهوراً. واژه طهور به معناي پاک و نيز پاک‌کننده است؛ شرابي که روح و جسم را از آلودگي پاک مي‌کند، نورانيت مي‌دهد و به نشاط مي‌آورد. امام‌ صادق7فرمود: شراب طهور موجب مي‌شود نيکان بهشت از هر چيزي که غير از خداست، پاک شوند.[300]

پيامبر اکرم9هم فرمود: اين شراب موجب مي‌شود حسد از دل‌هاي نيکان پاک بشود.[301]

توضيح اين که اصول حاکم بر زندگي مادي با اصول حاکم بر آخرت متفاوت است، لذا نعمت‌هايي که در اين آيات آمده، اشاراتي پرمعنا به مواهب بهشتي است وگرنه حقايق نعمت‌هاي بهشتي بالاتر از چيزهايي است که ما شنيده يا ديده‌ايم. وقتي قرآن‌کريم از چيزهايي مثل حرير، ظرف‌هاي بلورين و نقره‌اي، شراب و امثال آن صحبت مي‌کند، در واقع به مشابه‌هاي آن‌ها در دنيا اشاره مي‌کند. به عبارت ديگر نعمت‌هاي بهشتي همانندي در دنيا ندارند؛ بلکه حقايقي برترند، ولي خدا با نام‌هايي که براي ما شناخته شده است، از آن‌ها ياد مي‌کند. مثلاً شراب طهوري که خدا از آن ياد مي‌کند، اصلاً در دنيا نيست، آن چه ما مي‌بينيم شراب مست‌کننده، مضر و تلخ است. خدا از شرابي سخن مي‌گويد که با زنجبيل که ماده معطر و مورد علاقه مردم مي‌باشد، ممزوج شده است. خداوند در حقيقت تصويري از نعمت‌هاي برتر بهشتي براي ما ارايه مي‌دهد. اين‌گونه آيات دستمايه شعراي بزرگ فارسي‌زبان و گاهي عرب‌زبان شده است، مثلاً حافظ وقتي از مي، شراب و جام سخن مي‌گويد، به نعمت‌هاي بهشتي و الهي اشاره دارد. همين‌طور منظور از (وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً)و ساقي بودن خدا براي اهل‌بيت:همان معناي الهي و بهشتي است که به عنوان پاداش اعمال داده مي‌شود.


 

منظور از صفت «لطيف»، که در قرآن چند بار تکرار شده، چيست؟

پاسخ

واژة لطيف هفت بار[302] در قرآن‌کريم به کار رفته و معمولاً با صفات ديگر مثل حيکم، خبير و... همراه است. لطيف از مادة لطف است. لطف در اجسام به معناي سبکي در مورد حرکات و کارها به معناي کوچک و زودگذر است. گاهي هم در موارد زير به کار مي‌رود:

1. دقيق 2. رسيدگي پنهاني به امور 3. خالق أشياء ظريف و ناپيدا 4. اهل مدارا و رفاقت 5. پاداش دهنده اهل وفا و بخشنده اهل جفا 6. کم شمارنده عطاي خود 7. موجودات و کارهاي بسيار دقيق و باريک غيرقابل درک با حس 8. خالق چيز ناپيدا.

در مورد خداوند، منظور اين است که ذات پاک خدا با احساس کسي درک نمي‌شود، يعني غيرمحسوس است يا به اين معناست که خدا آفريننده چيزهاي ريز و ناپيداست و کارهايي دارد که از گستره قدرت ما بيرون است. در برخي از احاديث أهل‌بيت:[303]هم به اين مطلب اشاره شده است.

چند نکته

1. تکرار صفات خدا مثل رحمن و رحيم گوياي نوعي تاکيد در مورد آن‌هاست، البته تاکيد قرآن بر بعضي صفات بيشتر از صفات ديگر است.

2. برخي از تعداد کاربرد کلمات در قرآن، نظمي رياضي را جست‌وجو مي‌کنند. البته برخي از موارد اين تکرارها واقعاً شگفت‌انگيز است، مثل دنيا و آخرت که در قرآن يک توازن از لحاظ تعداد دارند. در اين روش از شمارگان واژه‌ها برداشت‌هاي تفسيري مي‌شود. در اين باره دو ديدگاه وجود دارد؛ برخي[304] معتقدند چينش و شمارش سوره‌ها مربوط به زمان پيامبر اکرم9است، به نظر برخي ديگر[305] اين چينش منسوب به زمان عثمان است. بنابراين نمي‌توان به اين روش تکيه کرد. مثلاً از اينکه شماره سوره آل‌عمران 3 و سوره بقره 2 است، نمي‌توان معناي خاصي لحاظ کرد، چون اصل مسأله اثبات نشده است. در شمارگان آيات هم دو مطلب هست.

الف:چينش کلمات و حروف آيات قرآن به صورت فعلي که اعجاز قرآن هم متوقف بر آن است و حتماً به دستور وحي بود. طبق روايات هم پيامبر اکرم9جاي آيات را مشخص مي‌کرد.

ب:شماره آيه‌ها که مثلاً «الم» شماره اول و (ذلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيبَ فِيهِ)شماره دوم است. روي اين مطلب نمي‌شود تأکيد زيادي کرد و شمارة آيات را داراي رموز خاصي دانست. به عبارت ديگر، تفسير براساس حروف أبجد و حروف نوراني و ظلماني، براساس شمارگان خاص آيات و سوره‌ها نزد مشهورد مفسران جايگاه ندارد. مرحوم علامه طباطبايي هم در مقدمة الميزان ضمن اشاره به اينکه برخي آَيات را بر حساب جُمل و حروف نوراني و ظلماني و... حمل کرده‌اند، اين روش را رد مي‌کنند.

اين نوع برخورد با قرآن سزاوار کلام الهي نيست، چون هدف از نزول کلام خدا اين است که ما آن را بفهميم اما سخن رمزگونه و پيچيده‌اي که کسي متوجه آن نمي‌شود و براي تفسير نيازمند علوم خاص و غريبه است، با اين هدف تعارض دارد. مشهور مفسران شيعه و اهل سنت هم چنين روشي را طي نکرده‌اند و به آن بها نداده‌اند، البته اين سخن به معناي نفي مطلق
آن نيست و احياناً برخي افراد به اين مباحث علاقه نشان داده و به نکاتي
هم رسيده‌اند.


 

چرا خداوند انسان‌ها را به فسق و فجور هدايت مي‌کند؟

توضيح پرسش

خداوند در آيه شانزده سوره اسري مي‌فرمايند: «و هرگاه بخواهيم كه (مردم) آبادى‏اى را هلاك كنيم، به سردمداران ثروتمندش فرمان مى‏دهيم و [ لى‏] در آن‏جا نافرمانى مى‏كنند، پس آن گفتار (= وعده‏ى عذاب) بر آن (مردم) تحقق يابد، و آن (شهر) را كاملاً درهم مى‏كوبيم.»چرا خداوند انسان‌ها را به فسق و فجور هدايت مي‌کند؟

پاسخ

در آيه مذکور مي‌خوانيم: «(وَإِذَا أَرَدْنَا أَن نُّهْلِکَ قَرْيةً أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا فَفَسَقُوا فِيهَا فَحَقَّ عَلَيهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِيراً[306] هرگاه بخواهيم [مردم] شهري را هلاک کنيم، به سردمداران ثروتمندانش فرمان مي‌دهيم در آن جا نافرماني کنند، پس آن گفتار [يا وعده عذاب الهي] بر آن مردم تحقق پيدا مي‌کندو آن شهر را کاملاً درهم مي‌کوبيم.»

خدا قبل از اتمام حجت و بيان دستوراتش به مردم، کسي را مجازات نمي‌کند. خداوند براي مجازات ملت‌ها چهار مرحله را تعيين مي‌کند:

1. خدا دستور مي‌دهد و دستوراتش را روشن مي‌کند.

2. مردم فاسق نافرماني مي‌کنند. (فَفَسَقُوا فِيهَا).

3. مردم مستحق مجازات مي‌شوند. مستحق مجازات شدن براي اين است که دستورات الهي به آن‌ها ابلاغ شد و آنان بعد از اتمام حجت، با دستورات الهي مخالفت کردند.

4. دچار هلاکت مي‌شوند (فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِيراً)؛ بنابراين آيه مي‌فرمايد: ابتدا سردمداران و ثرومندان خوشگذران گناه مي‌کنند. بعد شايسته مجازات مي‌شوند. مي‌دانيم که اراده الهي تابع حکمت است و کسي را بدون دليل مجازات نمي‌کند، آري گناه‌کاري، استحقاق عذاب و اتمام حجت، زمينه‌ساز عذاب مي‌شود.

خدا مي‌فرمايد: هرگاه بخواهيم مردمي را هلاک بکنيم، به ثروتمندانش، افراد خوشگذران و سردمداران فرمان مي‌دهيم. در اين جا (فَفَسَقُوا فِيهَا)بايد اين طور معنا بشود که آن‌ها در آنجا نافرماني مي‌کنند.

برخي هم خواستند همين‌گونه ترجمه کنند و فکر مي‌کنيم اين چنين هم باشد. منتها نکته مهم در آيه اين است که اين‌طور نيست که خداوند کسي را وادار به فسق و فجور بکند. در آيه هم نمي‌فرمايد که ما آن‌ها را وادار مي‌کنيم فسق و فجور بکنند؛ بلکه خداوند ارايه طريق مي‌کند و اين‌ها به خاطر مخالفت ارادي خودشان، گناه‌کار و مستحق مجازات مي‌شوند. اگر خدا مي‌فرمايد: «اَرَدنَا، ما اراده کرديم» به خاطر اين است که اراده خودش تابع حکمت و مصلحت است و خدا کاري را بدون دليل انجام نمي‌دهد. وقتي مردم نافرماني و فساد بکنند، نافرماني در جامعه زياد مي‌شود و اين زمينه‌ساز عذاب مي‌شود و اين در حقيقت پيامد کارشان است. منظور از اراده خدا در اين جا، اين است که اراده تکويني خدا بر اين قرار مي‌گيرد که افرادي فاسق و فاجر مجازات بشوند، البته ممکن است اين امر گاهي هم تشريعي باشد و خدا دستور بدهد اقوامي را که نافرماني، فسق و فجور را از حد گذرانده‌اند، عذاب بکنند و اين دو منافاتي با هم ندارند.

نکته

1. اراده‌اي که در اين آيه هست، به اين معنا نيست که خدا بخواهد اين‌ها گناه بکنند و بعد مجازات بشوند. اصل اول در زندگي بشر، بر اساس آيات قرآن، اين است که خداوند مي‌خواهد مردم هدايت بشوند در اين ميان برخي مخالفت مي‌کنند و خداوند اراده مي‌کند که هرکسي در مقابل دستورات او قرار گرفت، مجازات بشود. اين در حقيقت بيان يک سنت و قانون الهي است.

2. «مُترف» به معناي ثروتمند خوش‌گذران است. اين افراد معمولاً در جوامع ناسالم، سردمدار اجتماع و ريشه اصلي فسادها هستند، چون اگر ثروتمند ثروتش را در راه سعادت خود و جامعه به کار ببرد، وسيله‌اي براي آبادي آخرت مي‌شود. اما افرادي که قرآن از آن‌ها ياد مي‌کند، ثروتمندان بي درد و سردمداراني‌اند که خود ريشه فساد در جامعه‌اند، لذا در صف اول مقابله با پيامبران و رهبران الهي قرار مي‌گيرند. بقيه مردم هم که گمراه مي‌شوند، پشت سر اين‌ها قرار مي‌گيرند، لذا قرآن هشدار مي‌دهد که مردم شهرها مواظب حکومت و سردمداران خود باشند، مواظب ثروتمندان خوشگذران باشند؛ تا مبادا جامعه را به فساد و هلاکت بکشند. تذکر اين نکته ضروري است که بايد مسأله مبارزه با فساد را در جامعه خيلي جدي بگيريم. در سال‌هاي اخير هم رهبر معظم انقلاب روي اين مسأله خيلي اصرار دارند.

نکته مهم قرآني آن هم همين است که اگر يک جامعه‌اي آلوده به فساد (اقتصادي، اجتماعي، اخلاقي و ...) شود (که البته خيلي از آن‌ها هم در فساد اقتصادي ريشه دارند)، و مبارزه با آن جدي گرفته نشود، ممکن است کل جامعه نابود شود، چون جامعه مثل يک کشتي است. اگر عده‌اي آن را سوراخ بکنند و آب داخل کشتي رود، همه مسافران کشتي غرق مي‌شوند.

3. با توجه به اين‌که آيه، مترفين رامورد خطاب قرار مي‌دهد، به اين مطلب اشاره شده است که فساد اقتصادي ريشه همه فسادها هست؛ البته شايد نتوان اشاره صريحي از آيه استفاده کرد. تجربه، وجود چنين رابطه‌اي را نشان مي‌دهد.

اضافه مي‌کنيم که «مُترَفِيهَا» در اين جا يک وصف است و وصف مشعر به علّيت است، بنابراين مي‌توان از خود آيه هم چنان اشعاري به دست آورد، ولي باز تصريحي نيست و بايد به آيات و روايات ديگر هم مراجعه کرد.


 

علم خدا به آينده، از سنخ علم‌هاي ما و (احتمالات و پيش بيني‌ها) است يا از نوع پيش بيني‌هاي قطعي الوقوع است؟

پاسخ

علم خداوند از منظر قرآن کريم همان طور که به حال تعلق مي‌گيرد، به گذشته و آينده نيز تعلق دارد و او حال گذشته و آينده را مي‌داند.

(يعْلَمُ مَابَينَ أَيدِيهِمْ وَمَاخَلْفَهُمْ وَلاَيحِيطُونَ بِشَي‌ءٍ مِنْ عِلْمِهِ)[307]يعني: مي‌داند چيزي را که واقع خواهد شد و چيزي را که در گذشته واقع شده است و هيچ کس بر علم او احاطه ندارد. معناي احاطه نداشتن کسي بر علم خدا، اين است که علم خدا نسبت به گذشته، حال و آينده يکسان است.

نکته:علم خدا با علم بشر تفاوت دارد، چون علم انسان‌ها معمولاً «حصولي» (حضور صورت چيزي نزد عقل) است و ما تا چيزي را نبينيم، نشنويم و ...، و تصور نکنيم، يا بر اساس تعقلات برهان‌ها صغري و کبري در ذهنمان حاضر نشود، علم پيدا نمي‌کنيم.

سنخ ديگر علم، «حضوري» (حضر معلوم نزد عالم) است، يعني شخصي که عالم است، معلوم نزدش باشد. مثل علم ما به تصورات ذهني‌مان. مثلاً من تصويري از انسان دو سر در ذهن خود مي‌سازم و به اين تصوري که در ذهنم ساخته احاطه و علم دارم. بدون هيچ واسطه‌ ايام، اين علم حضوري است، يعني معلوم در ذهن عالم حاضر است.

علم خدا به جهان از نوع دوم است و همه جهان ساخته خدا و در نزد او حاضر است و خداوند به آن‌ها علم دارد. پس لازم نيست تصوّر و عکسي از جهان باشد تا خدا آن را تصوّر کند و علم بيابد. به اين ترتيب نيازي نيست که اين موجود حتماً در خارج تحقق پيدا کرده باشد و بعد خدا به آن علم پيدا کند.


فصل نهم: انسان‌شناسی

 


 

چرا انسان امانت الهي را که آسمان و زمين قبول نکردند، پذيرفت؟

پاسخ

خداوند مي‌فرمايد:

«(إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَينَ أَن يحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُوماً جَهُولاً)؛[308] در حقيقت، ما امانت را بر آسمان‏ها و زمين و كوه‏ها عرضه كرديم، و[لى] از برداشتن آن سر باز زدند و از آن بيمناك بودند و انسان آن را بر دوش كشيد؛ در واقع، او بسى ستمگر و بسيار نادان است».

مقصود از امانت الهي

مفسران[309] چند احتمال در مورد اين امانت داده‌اند، از جمله:

1. آزادي و اختيار

2. عقل و درايت

3. ولايت و جانشيني الهي

4. معرفت خدا

5. واجبات و تکاليف الهي

در يک جمع‌بندي مي‌توان گفت امانت الهي همان قابليت تکامل نامحدود بشر است که آميخته با اختيار و عقل براي رسيدن به مقام انسان کامل و پذيرش ولايت الهي است. به عبارت ديگر درايت، معرفت و عقل زمينه‌ساز مسئوليت‌پذيري و قبول ولايت الهي (امانت بزرگ خدا) است.

در برخي از احاديث[310] منظور از اين امانت قبول ولايت اميرمومنان علي7و فرزندانش:معرفي شده است که گوياي يکي از شعاع‌هاي ولايت الهي است. همه نعمت‌هاي الهي حتي وجود انسان امانت است، ولي امانت اساسي همان قابليت تکامل و ولايت الهي است و ولايت پيامبران و ائمه:از شعاع‌هاي آن شمرده مي‌شود. در حقيقت قابليت تکامل آن‌قدر مهم است که قرآن از آن به عنوان امانت ياد مي‌کند.

نکته مهم اين است که لازمه عرضه مستقيم امانت الهي به کوه و... اعطاي عقل و اراده و قدرت سخن گفتن است؛ مگر اين که منظور از عرضه، مقايسه استعدادهاي اين موجودات با اين امانت باشد به اين معنا که با زبان حال گفتند ما شايسته پذيرفتن امانت نيستيم؟

برخي از مفسران[311] معناي دوم (زبان حال) را ترجيح مي‌دهند و مي‌گويند: فأَبين أن يحملنها؛ يعني اين امانت و ظرفيت وجودي براي تکامل با کوه و... تناسب ندارد؛ به خلاف انسان.

نکته

براساس آياتي چون «(سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي السَّماوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ)؛ آن چه در آسمان‌ها و آن چه در زمين است، براي خدا تسبيح مي‌گويند» و براساس روايات، خداوند ولايت خود و ائمه اطهار:را بر کوه‌ها عرضه کرد و آن‌ها در حد ظرفيت خود پذيرفتند و اولين سنگي که به وحدانيت خدا اقرار کرد، سنگ عقيق بود.[312]

ما در برابر اين آيات و روايات، با دو موضوع رو به رو هستيم: تسبيح موجودات و قبول امانت الهي. در مورد تسبيح به نظر مي‌رسد. موجودات به صورت تکويني تسليم خدا هستند و مخالفت برايشان معنا ندارد. مثلاً کوه نمي‌تواند با خدا مخالفت کند، چون اراده به معناي اختيار را ندارد، پس تسبيح آنان گوياي تسليم محض بودنشان است.

در مورد امانت الهي به نظر مي‌رسد اگر آن را «عرضه مستقيم» بدانيم و بگوييم آن‌ها (کوه...) نپذيرفتند و مخالفت کردند، با مشکل (معنا نداشتن مخالفت کوه و... با خدا، به دليل نداشتن اختيار و عقل...) روبه‌رو مي‌شويم، ولي اگر گفتيم مقصود «عرضه مقايسه‌اي» است اين مشکل از بين خواهد رفت.

مقصود از ظلوم و جهول بودن انسان

دليل اين که خداوند انسان را با اين که امانت را پذيرفت بسيار ستمگر و نادان مي‌داند، که با برخي از انسان‌ها اين امانت الهي را فراموش مي‌کنند و با بيراهه رفتن و به خود ستم مي‌کنند. يا اين که اساساً در انسان‌ها زمينه جهل و ستم وجود دارد.

نتيجه اين که:آيه در مقام سرزنش انسان به خاطر پذيرش اين امانت نيست، چون پذيرش امانت الهي کار ناپسندي نبود، بلکه ظلوم و جهول دانستن او به خاطر فراموش کردن امانت الهي است، البته ظلوم و جهول بودن يک حکم کلي براي همه انسان‌ها نيست.

آيه هشدار را هم به انسان‌هاي مؤمن مي‌دهد که مراقب امانت الهي باشند. خلاصه سخن اين که در آيه مقايسه وجودي بين وجود انسان (داراي ظرفيت پذيرش امانت) و وجود ديگر موجودات صورت پذيرفته است و منظور از ظلوم و جهول بودن هم فراموشي امانت الهي است، نه اين که انسان در پذيرش امانت اشتباه کرده است.


 

در قرآن آمده است، رزق و روزي به دست خداست، اگر اين گونه است اختيار انسان چگونه توجيه مي‌شود؟

پاسخ

خداوند در آية 261 سوره بقره مي‌فرمايد:

«(مَثَلُ الَّذِينَ ينفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ‌اللّهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِي کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِاْئَةُ حَبَّةٍ وَاللّهُ يضَاعِفُ لِمَن يشَاءُ وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ)؛ مثال کساني که اموالشان را در راه خدا مصرف مي‌کنند، همانند مثال دانه‌اي است که هفت خوشه بروياند؛ که در هر خوشه‌اي، صد دانه باشد؛ و خدا [آن را] براي هر کس بخواهد دو [يا چند] برابر مي‌کند؛ و خدا گشايشگري داناست.»[313]

در سوره‌هاي ديگر مي‌فرمايد: (إِنَّ اللّهَ يرْزُقُ مَن يشَاءُ)[314]

«(إِنَّ رَبَّکَ يبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يشَاءُ وَيقْدِرُ إِنَّهُ کَانَ بِعِبَادِهِ خَبِيراً بَصِيراً[315] حقيقت، پروردگارت روزى را براى هر كس كه بخواهد (و شايسته بداند) گسترده مى‏سازد و تنگ مى‏گرداند؛ [چرا] كه او نسبت به بندگانش، آگاه [و ]بيناست». براي رسيدن به پاسخ بايد به چند مطلب توجه کنيم:

1. تفاوت پاداش با فضل الهي

ما در مقابل کارهاي‌مان با دو موضوع «پاداش» و «فضل الهي» روبه‌رو هستيم. پاداش به اندازه عمل و فضل الهي بيشتر از عمل، مثلاً هفتصد برابر است. در واقع آنچه براساس فضل الهي داده مي‌شود، بخشش اضافي است. آيه «(يضَاعِفُ لِمَن يشَاءُ)؛ براي هر که بخواهد اضافه مي‌کند.» به همين لطف الهي اشاره دارد. خداوند به خاطر ويژگي‌ها و شايستگي‌هاي افراد، حتي بيشتر از هفتصد برابر به آن‌ها مي‌دهد. اين بخشش به خود شخص بستگي دارد؛ اين که بتواند خود را آماده بکند و تحت پوشش لطف الهي در بياورد. به عنوان مثال اگر دانش‌آموزان امتحان بدهند، معلم براساس پاسخ‌هاي صحيح به آن‌ها نمره مي‌دهد، ولي به برخي افراد که در کلاس فعاليت زياد يا اخلاق و ادب خوبي داشتند، به عنوان نمره کلاسي، بخشش ويژه‌اي قايل مي‌شود.

2. تبعيت اراده الهي از حکمت او

برخي از صفات الهي تابع برخي ديگر از صفات اوست، مثلاً اراده خدا تابع حکمت اوست. خداوند چون حکيم است، اراده و کار غيرحکيمانه نمي‌کند. در اين‌جا وقتي مي‌فرمايد: خدا رزق هرکه را بخواهد، اضافه يا تنگ مي‌کند، يا مي‌فرمايد: به هر که بخواهد چند برابر پاداش مي‌دهد، در حقيقت اين اراده بي‌ضابطه نيست، بلکه به هر کسي براساس شايستگي، اخلاص و لياقتش مي‌بخشد. البته موارد استثنايي براي آزمايش افراد هم هست.

3. اراده الهي و اراده بشر

اراده بشري در طول اراده الهي است؛ مثل برقي که به لامپ وصل مي‌شود. يک کليدي هست که با آن مي‌توان برق را خاموش يا کم و زياد کرد، اما برقي که در سيستم جريان دارد، از منبع اصلي سد يا نيروگاه است. در حقيقت همه اختيارات در دست منبع اصلي است. خدا به همه نيرو و اجازه کار مي‌دهد، پس همه چيز به دست اوست. در عين حال من مي‌توانم کليد را روشن يا خاموش بکنم. در حقيقت من اختيار محدودي در چهارچوب اراده الهي دارم. پس اعمال قدرت بشر منافاتي با اراده الهي ندارد.

در موضوع ما، دو نوع آيه داشتيم:

1. (وَاللّهُ يضَاعِفُ لِمَن يشَاءُ[316])که در آن، اراده خدا به دادن پاداش اضافي ـ از باب لطف ـ مطرح است، يعني خدا به برخي افراد، به خاطر ويژگي، اخلاص و تلاششان، پاداش بيشتر مي‌دهد.

2. آيه 37 آل عمران و 20 اسري که طبق آن، خداوند به هر کسي که بخواهد رزق زياد يا کم مي‌دهد.

در حقيقت اين بحث مطرح است که اراده ما در طول اراده الهي است. به عبارت ديگر خدا به انسان پيامبر دروني، مثل عقل، و بيروني داده است. عقل انسان را راهنمايي مي‌کند که چگونه مي‌تواند از علم و توانايي خود بيشتر بهره بگيرد و رزق بيشتري به دست بياورد؛ اما انسان مي‌تواند تنبلي بکند و رزق کمتري به دست بياورد. هر دو خواست خدا و در راستاي اراده الهي است و تصميم‌گير نهايي انسان است.

رفع شبهه

به نظر برخي مرجع ضمير مستتر «هو» در يشاء «من» است؛ نه «الله» و ترجمه آيه چنين است: «خداوند به هر کسي که خودش بخواهد، روزي مي‌دهد» يعني اگر آن کس خودش بخواهد خدا مالش را مضاعف مي‌کند، مثلاً خودش بخواهد که انفاق کند، دستورات خدا را اجرا نمايد و ...

به نظر مي‌رسد اين مطلب در برخي از آيات، از جمله آيه مذکور قابل اجرا نباشد، مثل واژه «يضِل» که ضلالت را گاهي به خدا و گاهي به ديگران نسبت مي‌دهيم. براي نمونه در آيه (إِنَّ اللَّهَ يضِلُّ مَن يشَاءُ وَيهْدِي إِلَيهِ مَنْ أَنَابَ[317])ممکن است کسي ضمير «يشاء» را به «من» برگرداند و بگويد مقصود اين است که انسان اختيار دارد، اما در آيه (وَيضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ)، (يفْعَلُ اللَّهُ مَا يشَا)[318]که هم ضلالت و هم فعل يشاء (خواستن) به خدا نسبت داده شده است، نمي‌توان گفت ضالمين را خدا گمراه مي‌کند و اين به خواست خودشان است، يعني ظاهر آيه با ما همراهي نمي‌کند. فاعل ظاهراً خداوند است؛ هرچند براساس برخي ديگر از آيات و استنباطاتِ مفسران،[319] ريشه گمراهي ظالمين و فاسقين، ظلم و فسق خودشان است، يعني خداوند هدايت و ضلالت را به انسان‌ها عرضه مي‌کند و هرکسي طبق خواست خود راه گمراهي يا هدايت را انتخاب مي‌کند.

در مورد رزق هم ممکن است براساس برخي از آيات، بتوانيم يشاء را به «من» برگردانيم و اراده انسان را محفوظ بداريم، ولي در برخي از آيات اين مشکل حل نمي‌شود، بنابراين بايد جواب قابل اجرا در همه آيات بدهيم و آن اين است که اراده انسان در طول اراده خداست و ارادة خدا تابع حکمت است و خداوند کاري خلاف نمي‌کند. حکمت الهي اين است که انسان در پرتو اختيارش، تکامل يابد و اگر مجبور باشد، خلاف حکمت خواهد بود؛ مثلاً اگر خدا رزق را بدون ضابطه به کسي بدهد، خلاف حکمت عمل کرده است. بنابر اين اگر خدا اراده مي‌کند رزق کسي را اضافه يا کم کند، اين اراده تابع حکمت الهي است.


فصل دهم: جهان‌شناسی


آيا پيش از خلقت آسمان‌ها و زمين و انسان‌ها، آفرينشي بوده است؟

پاسخ

خداوند مي‌فرمايد: «(اللَّهُ الَّذي خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَينَهُمَا فِي سِتَّةِ أَيامٍ[320] خدا كسى است كه آسمان‏ها و زمين و آنچه را بين آن دو است در شش روز [و دوره‏] آفريد.» در آيات ديگر[321] توضيح مي‌دهد که زمين را در دو دوره آفريد و آسمان‌ها را در چند دوره، بعد کوه‌ها، موجودات زميني و... را آفريد. از اين آيات استفاده مي‌شود که خلقت مراحلي داشت و در هر مرحله موجوداتي آفريده شدند. نتيجه اين که تا آسمان و زمين و جهان مادي نباشد، موجودات زنده نخواهند بود.

بنابراين قرآن دست کم نسبت به خلقت قبل از آسمان‌ها و زمين و جن و انس ساکت است؛ بلکه از برخي آيات مثل «(هَلْ أَتَي عَلَي الْإِنسَانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يکُن شَيئاً مَذْکُوراً[322] آيا زمان طولاني بر انسان گذشت که چيز قابل ذکري نبود.» استفاده مي‌شود که قبل از خلقت فعلي، مخلوقي نبود؛ البته در برخي روايات مطالبي وجود دارد که شايد به کمک آن‌ها و شايد اشاره برخي از آيات بتوان مطلب ديگري را استفاده کرد، مثلاً در برخي روايات اشاره شده است که «اول ما خلق الله نوري؛[323] اولين چيزي که خلق شد، نور من (پيامبر اکرم) بود.» در حالي که به صورت طبيعي اول آسمان‌ها و زمين و بعد انسان‌ها آفريده شده‌اند. حالا اگر خلقت نوري را از خلقت معمولي جسمي و مادي جدا بکنيم، راه جمع دارد. به اين صورت که خلقت نوري برخي از اولياي الهي قبل از خلقت مادي جهان بود. بنابراين تفسير قبل از خلقت معمولي جن و انس و آسمان‌ها و زمين، مخلوقات نوري آفريده شده بودند.


 

با توجه به آيه 12 سوره طلاق، خداوند چند جهان آفريده است؟

پاسخ

در آيه 12 سورة طلاق: «(وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ)؛ خدا كسى است كه هفت آسمان را آفريد و از زمين (نيز) همانند آنها را».

مفسران بحث دارند که «مثل بودن» در عدد است يا در جنس، يعني جنس زمين از جنس و مواد آسمان‌هاست يا تعداد زمين به تعداد آسمان‌ها مي‌باشد. يعني همان طور که آسمان‌ها هفت‌گانه است و اگر عدد هفت را براي کثرت بگيريم، يعني تعداد زيادي آسمان آفريده شده است تعداد زيادي زمين هم آفريده شده است. احتمالات متعددي در اين آيه داده شده است. اگر احتمال اخير مثل بودن در تعداد[324] را بپذيريم، با رواياتي که مي‌گويند غير از زمين و حضرت آدم، زمين و آدم‌هاي ديگري هم بودند سازش دارد و برخي يافته‌هاي کيهان‌شناسي هم اين مطلب را به صورت احتمال مطرح مي‌کنند.

رواياتي هم در مورد تعدد آدم‌ها، خلقت انسان‌هاي قبل از[325] آدم أبوالبشر و وجود کرات مسکوني ديگر هست؛ مثلاً امام علي7فرمود: «در کره‌هاي ديگر شهرهايي مثل شهرهاي شما هست[326]» اين‌ها مي‌توانند مجموعه همساني را تشکيل بدهند و اين احتمال کيهان‌شناسي را تقويت بکند، ولي به هر حال آن نکته قرآني (مثل بودن در تعداد) و اين نکته کيهان‌شناختي (وجود کره مسکوني ديگر) به صورت احتمال مطرح شده‌اند به روايات هم نمي‌توان خيلي تکيه کرد.


پرسش

چرا حوادث طبيعي مثل زلزله و سيل اتفاق مي‌افتد؟ ريشه اين بلاها چيست؟

پاسخ

در سال‌هاي اخير حوادثي در کشور ما اتفاق افتاده که باعث ايجاد اين سوال در ذهن خيلي از مردم شده است. به راستي فلسفه اين بلاها و مشکلات چيست؟ اين مسأله را از چند بُعد مي‌شود بررسي کرد.

1. نگاه فلسفي و کلامي:نظام خلقت نظام نقص و مشکلات و جمع بين خير و شر است. ما وارد اين بحث نمي‌شويم.

2. نگاه قرآني و روايي:در قرآن سه دسته آيات هست که سه فلسفه براي چرايي حوادث طبيعي و مشکلات بشر مطرح مي‌کند.

1. انواع حوادث و مشکلات:مشکلات و حوادث طبيعي گاهي در اثر ظلم افراد به هم است، مثلاً اسرائيل غاصب بر سر شهرهاي فلسطين بمب مي‌اندازد و مردم ناقص‌العضو مي‌شوند يا به شهادت مي‌رسند و مشکلاتي از اين دست که استکبار بر سر برخي ملت‌هاي مظلوم مي‌آورد يا افراد عادي گاهي به هم ظلم مي‌کنند و مشکلاتي به وجود مي‌آورند. روشن است که در مقابل ظلم بايد ايستاد و ياور مظلوم بود.

2. سختي‌ها و حوادث در اثر عمل کرد انسان:«(وَمَا أَصَابَکُم مِن مُصِيبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَيدِيکُمْ وَيعْفُوا عَن کَثِيرٍ[327] و هر مصيبتى به شما رسد پس به خاطر دستاورد شماست؛ و بسيارى (از خطاهاى شما) را مى‏بخشد» مثلاً انسان‌ها به خاطر کوتاهي يا گناهان گرفتار برخي از مشکلات مي‌شوند، مانند پدر و مادري که مسايل بهداشتي و مذهبي را در ازدواج رعايت نمي‌کنند و بچه ناقص الخلقه نصيب آن‌ها مي‌شود. اين‌ها بايد خود را سرزنش کنند و مواظب باشند که اين کار تکرار نشود و به ديگران هم توصيه بکنند که اين کار را نکنند، گاهي هم در اثر کوتاهي‌هاست، براي مثال اگر کسي ساختمان خود را بر اساس اصول مهندس نسازد و ضد زلزله نکند و از طرف ديگر کشورش روي نوار زلزله قرار داشته باشد، هنگام زلزله آسيب خواهد ديد. پس او نتيجه کوتاهي خود را مي‌بيند.

(وَمَا أَصَابَکُم مِن مُصِيبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَيدِيکُمْ)اين‌ها دست آورد خود ماست. حتي در آيه‌اي ديگر مي‌فرمايد:

(وَلَوْ يؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ به ماکَسَبُوا[328])اگر خدا مي‌خواست بر اساس گناهان و ظلمهايي که افراد به هم مي‌کنند، آنان را گرفتار بکند، «ما ترک علي ظهرها من دابه» هيچ جنبنده‌اي نمي‌ماند؛ (وَلکِن يؤَخِّرُهُمْ إِلَي أَجَلٍ مُّسَمّي). اما خدابه آن‌ها رحم مي‌کند اجل آن‌ها را تاخيز مي‌اندازد. گاهي ممکن است ما برخي از نتايج اعمال خود را ببينم.. اين که (وَيعْفُوا عَن كَثِيرٍ)خدا بسياري از آن‌ها را مي‌بخشد.

3. بخشي ديگر از حوادث به دليل امتحان بشر است[329]. خداوند مي‌فرمايد: (وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَي‌ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالَّثمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ)«(أُولئِکَ عَلَيهِمْ صَلَوَاتٌ مِن رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُون[330]در اين آيه چند تأکيد هست. «حتماً و حتماً با چيزي از ترس و گرسنگي و نقس اموال و جان‌ها (مردن افراد) و ميوه‌ها و (نتايج کارها) شما را امتحان مي‌کنيم و بشارت باد به صابران؛ کساني که وقتي مصيبتي به آن‌ها مي‌رسد مي‌گويند ما از خدائيم وبه سوي خدا باز مي‌گرديم. بعد در پايان خدا بشارت مي‌دهد صلوات و رحمت پروردگار بر آن‌هاست و آنان حقاً هدايت شده‌اند.» و در روايات هم اين مطلب بيان شده است. از اميرمومنان علي7حکايت شده است: «ان البلاء للظالم ادب وللمؤمن امتحان وللانبياء درجة»[331] بلا براي ظالم ادب است، يعني خدا گاهي افراد را به خاطر گناه و ظلمي که به ديگران کردند، ادب مي‌کند و براي انسان‌هاي مؤمن امتحان است، تا ببيند انسان‌هاي صبور چه کساني‌اند و براي رهبران الهي درجه است، يعني اگر پيامبر اسلام9به مشکلاتي در زندگي برخورد مي‌کند، نه به خاطر اين است که از خدا دور است؛ نه او به خدا نزديک است و به امتحان هم نياز ندارد. فقط گرفتاري او به خاطر اين است که مراتب قرب او بالا برود.

اين مطلب ممکن است نسبت به افراد فرق بکند، حتي ممکن است چند نفر در يک محل گرفتار سيل يا زلزله بشوند؛ يکي به خاطر سهل‌انگاري و دومي براي امتحان و افزايش درجه و عنايت و سومي به خاطر ظلم ديگران پس نمي‌توان گفت در يک حادثه طبيعي همه افراد به يک علت گرفتار مي‌شوند.

 


 

منظور از ملکوت آسمان‌ها و زمين در سوره انعام آيه 75 چيست؟

پاسخ

در اين آيه مي‌خوانيم: «(وَکَذلِکَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَکُوتَ ‌‌السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيکُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ[332] و اين گونه، فرمانروايي مطلق آسمان‌ها و زمين را به ابراهيم نمايانديم؛ (تا بدان استدلال کند) و به خاطر آن که از يقين‌کنندگان باشد.»

واژه ملکوت در اصل از ريشة ملک و به معناي حکومت و مالکيت است. «واو» و «نا» آخر کلمه براي تأکيد و مبالغه است. بنابراين مقصود از ملکوت فرمانروايي مطلق خدا بر سراسر عالم هستي است.

ملکوت چيست؟

مفسران در مورد اين که ملکوت آسمان و زمين که خدا به حضرت ابراهيم7نشان داد چه بود، چند ديدگاه دارند.

1. اين آيه فشرده‌اي از آيات بعد است که به خداشناسي حضرت ابراهيم7با ديدن ماه و خورشيد مي‌پردازد؛ اين که وقتي ماه را مي‌بيند مي‌گويد اين پروردگار است و چون غروب مي‌کند، مي‌گويد اين براي پروردگاري مناسب نيست و چون خورشيد را مي‌بيند، همان سخن را تکرار مي‌کند آنان مي‌گويند اين ماجرا همان مشاهده ملکوت است.

2. عالم ملکوت، عالم اسرار و نظم و شگفتي جهان ما و جهان غيب است. توضيح اين که دو عالم مُلک و ملکوت (عالم طبيعت و ماوراي طبيعت) داريم و عالم ملکوت همان عالم غيب و سرّ جهان است. از امام باقر7حکايت شده است که خداوند به چشم حضرت ابراهيم7نوري بخشيد که عمق آسمان‌ها و زمين را ديد.[333]

احاديث ديگري هم داريم که براساس آن‌ها خدا همان گونه که ملکوت را به ابراهيم7نشان داد به پيامبر اسلام9و ائمه اطهار:هم نشان داد.[334]

اين احاديث مسأله را به صورت عميق‌تري مطرح مي‌کنند؛ اين که خداوند چشمي عطا مي‌کند که مي‌توانند ژرف‌نگر باشند و به ظواهر طبيعت اکتفا نکنند.

خداوند در پايان آيه مي‌فرمايد: «(وَلِيکُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ)؛ و به خاطر آن که از يقين کنندگان باشد.» در حقيقت حضرت ابراهيم به يگانگي خدا يقين داشت و اين تعيين با مطالعه اسرار آفرينش به کمال رسيد. از ذيل آيه نيز استفاده مي‌شود که اهل يقين شدن يکي از آثار ديدن ملکوت است.

فرق يقين و اطمينان

در بحث زنده کردن موجودات حضرت ابراهيم7، فرمود: تا قلبم مطمئن شود. اطمينان مرتبه علم عادي است، اما يقين مرتبه بالاتري است و سه درجه (علم اليقين، حق اليقين و عين اليقين) دارد. يقين که عالي‌ترين درجه ايمان است، در اثر داشتن ديد ملکوتي پديد آمد.


فصل یازدهم: راهنماشناسی

 

 


با توجه به اين که در قرآن تنها نام 26 پيامبر آمده است، چگونه مي‌توان وجود صد و بيست و چهار هزار پيغمبر را ثابت کرد؟

پاسخ

نام يازده نفر از پيامبران الهي در سوره نساء آمده است[335]. اين افراد عبارت‌اند از:

ابراهيم، اسماعيل، اسحاق، يعقوب، عيسي، ايوب، يونس، هارون، سليمان و داود. نام پانزده نفر ديگر در آيات ديگر قرآن آمده و عبارت است از: حضرت آدم، ادريس، هود، صالح، لوط، شعيب، ذي الکفل، موسي، يسع، الياس، زکريا، يحيي، عزيز و محمد:.هر چند تنها نام اين 26 نفر در قرآن آمده است، ما در خود قرآن مي‌خوانيم: «(وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَيکَ مِن قَبْلُ وَرُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيکَ)؛ و فرستادگاني که بيقين (سرگذشت) آنان را پيش از اين بر تو حکايت نموديم و فرستادگاني که (سرگذشت)شان را بر تو حکايت نکرديم.»

مضمون همين مطلب در آيه 78 سوره غافر هم آمده است.

در مورد تعداد کل پيامبران اعم از آن‌ها نامشان در قرآن آمده و يا نيامده است رواياتي داريم. از جمله از ابوذر;حکايت شده است که تعداد پيامبران را از پيامبر9پرسيدند، فرمود: صد و بيست و چهارهزار نفر بودند. ابوذر پرسيد: چند نفر رسول بودند؟ فرمود: سيصد و سيزده نفر و بقيه تنها پيامبر بودند. ابوذر پرسيد: چند کتاب الهي بر آن‌ها نازل شده؟ پيامبر فرمود: صد و چهار کتاب؛ ده کتاب ...[336]

نکته

1. عدد صد و بيست و چهار هزار مي‌تواند عدد کثرت باشد. توضيح اين‌که عددهايي که ما به کار مي‌بريم، گاه واقعي‌اند، مثلاً مي‌گوييم: 6 نفر به منزل ما آمدند و گاهي عدد را براي نشان دادن کثرت به کار مي‌بريم، مثلاً مي‌گوييم 70 نفر آمدند. در حالي که وقتي مي‌شماريم مي‌بينيم 65 نفر آمدند. در اين جا هم برخي از مفسران احتمال داده‌اند اين عدد براي کثرت باشد، چون خداوند براي همه اقوام پيامبر و راهنما مي‌فرستاد (وَلِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ[337])و نمي‌شود ملتي بدون پيامبر و راهنما بوده باشد. ملت‌ها هم ممکن است تعدادشان زيادتر يا کمتر از اين عدد باشد. بنابراين احتمال دارد اين عدد براي کثرت باشد.

2. روش قرآن اين است که در جزئيات امور وارد نمي‌شود، مخصوصاً جزئياتي که گاهي مفيد هم نيست، به ويژه در داستان‌هاي انبياء منتها روايات مختلفي در مورد تعداد پيامبران داريم و اگر بخواهيم ظاهر اين روايات را بگيريم، صد و بيست و چهار هزار پيغمبر مي‌شود و اگر بخواهيم اين عدد را کثرت بگيريم ممکن است بگوييم: تعداد واقعي و کمتر يا زيادتري بوده‌اند.

3. اگر سوال شود چرا نام بقيه پيامبران در قرآن کريم نيامده؟ جوابش اين است که قرآن به دنبال بر شمردن نام همه پيامبران نبود، بلکه در راستاي اهداف تربيتي نام يا داستان برخي از پيامبران را بيان کرده است، مخصوصاً پيامبراني که مخاطبان اوليه قرآن آن‌ها را مي‌شناختند، مثل موسي و عيسي و...

خداوند در دو آيه[338] به اين مطلب اشاره مي‌کند، مثلاً سوره غافر مي‌فرمايد: «(وَمِنْهُم مَن لَمْ‌نَقْصُصْ عَلَيکَ[339] داستان برخي پيامبران را اصلاً براي تو نگفتيم.» بنابراين چون نکته تربيتي يا حکمت ديگري نبود، خداوند نام و داستان برخي را ذکر نکرده است.

4. با توجه به اين که بيشتر پيامبراني که نامشان در قرآن هست، براي اقوام موجود در خاورميانه مثل قوم هود، عاد، ثمود و شعيب فرستاده شدند، ممکن است پرسيده شود آيا اين مسأله علت خاصي دارد؟

در پاسخ بايد گفت:مسلماً خداوند براي تمام ملت‌ها هاديان و پيامبراني فرستاد و ما نمي‌توانيم بگوييم که مثلاً سرخ پوستان آمريکا، مردم موجود در جنگل‌هاي آمازون، هند قديم، آفريقا و ... پيامبر و هادي نداشتند. در برخي روايات هم وارد شده است مثلاً پيامبراني سياه‌پوست در آفريقا بودند. روايتي از اميرمومنان7[340]حکايت شده است. اقتضاي قاعده «لکل قوم هاد» هم همين است خداوند براي همه ملت‌ها پيامبراني فرستاده باشد تا مسائل را براي آن‌ها بيان و اتمام حجت بکنند اما نام آن‌ها در قرآن نيامد، چون:

1. قرآن در پي ذکر نام تمام پيامبران نبود.

2. اين مطلب براي اهداف تربيتي قرآن لازم نبود و قرار نبود قرآن دايرة‌المعارفي شامل اسامي و شرح زندگي صد و بيست و چهار هزار پيامبر بشود، چون قرآن کتاب تاريخ نيست، اما نام بردن از پيامبراني که براي عرب صدر اسلام شناخته شده بودند به ويژه پيامبران خاورميانه، در راستاي اهداف تربيتي قرآن کريم است. نام پيامبران براي عر‌ب‌هاي صدر اسلام شناخته شده بود و گاهي آن‌ها را به بزرگي ياد مي‌کردند، لذا بيان زندگي آن‌ها براي مردم الهام بخش بود؛ البته زندگي حضرت ابراهيم7و... براي همه ملت‌هاي دنيا الهام‌بخش و سرشار از آموزه‌ها تربيتي است.

برخي هم مثل شهيد محمد باقر حکيم;در کتابش[341] به نام علوم قرآن، که بسياري از مطالبش هم از شهيد صدر است مي‌فرمايد: ذکر نام پيامبراني که از خاورميانه انتخاب شدند، به خاطر اين بوده که عرب صدر اسلام اين‌ها را بهتر مي‌شناختند.» اگر قرآن مي‌آمد و مثلاً پيامبري سرخ پوست از آمريکا را معرفي مي‌کرد، بايد بحث مي‌شد که آمريکا کجاست، پيامبرش کيست و ...، ولي آن‌ها ابراهيم7را مي‌شناختند و مطالبي در مورد زندگي‌اش شنيده بودند.

آن‌ها وقتي متوجه شوند پيامبري مثل ابراهيم7بر ضد شرک به پا خواست و پرچم توحيد را بر افراشت، به توحيد تشويق مي‌شوند، بنابراين قرآن کريم سرگذشت پيامبراني را بيان کرده است که براي مخاطبان اوليه کاملاً شناخته شده باشند و نيز آموزه‌هاي تربيتي در راستاي اهداف قرآن داشته باشند.


 

آيا پيامبران از باطن موجودات آگاهي داشتند؟

توضيح پرسش

خداوند در آيه 109 مائده مي‌فرمايد: «پيامبران مي‌گويند: خدايا ما نمي‌دانيم، تو به باطن همه ما آگاهي.» از طرفي مي‌گويند که پيامبران هم اعمال ما را مي‌بينند. آيا اين آيه دلالت بر اين مطلب دارد که پيامبران به باطن موجودات آگاهي دارند؟

پاسخ

در آيه 109 سوره مبارکه مائده چنين است:

«(يوْمَ يجْمَعُ اللّهُ الرُّسُلَ فَيقُولُ مَاذَا أُجِبْتُمْ قَالُوا لاَعِلْمَ لَنَا إِنَّکَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيوبِ)[342]؛ [ياد كن‏] روزى را كه خدا، فرستادگان (خود) را جمع مى‏كند، پس مى‏گويد: « (در برابر دعوت،) چه پاسخى به شما داده شد؟» مى‏گويند: براى ما هيچ دانشى نيست؛ كه تنها تو از همه‏ى (اسرار) نهان، بسيار آگاهى.»

هرچند اين آيه هرنوع علمي را از پيامبران الهي نفي مي‌کند، ما شواهدي در قرآن داريم که پيامبران الهي از سه طريق به حالات امت‌هايشان علم داشتند و مي‌دانستند که آيا آن‌ها به دعوتشان جواب مثبت يا منفي داده‌اند. اين سه طريق قرينه و دليل مي‌شود که مقصود اين آيه شريفه، ادب پيامبران در مقابل خداست. وقتي خداوند از پيامبران مي‌پرسد: مردم چه کردند؟ آنان مي‌گويند هرچه علم است براي شماست، يعني شما خودتان بهتر مي‌دانيد و علم ما در برابر دانش تو ناچيز و بلکه هيچ است. به عبارت ديگر، اين مسأله حصر اضافي است.

طرق علم پيامبران به احوال امت خويش

1. علم عادي:مثلاً حضرت موسي7مي‌دانست که چه کساني به دعوتش جواب مثبت داده‌اند. حداقل اکثريت مطالب را مي‌توانست با علم ظاهري به دست بياورد. درست است که برخي حالت نفاق داشتند و تشخيص آن مشکل بود، ولي اکثراً روشن بود که چه کساني بر شرک باقي ماندند يا به حق روي آوردند.

2. وحي:پيامبران از طريق وحي برخي از علوم، حتي علوم غيبي را، به دست مي‌آوردند[343]، از جمله: (تِلْکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَيبِ نوحي‌ها إِلَيکَ مَا کُنتَ تعلم‌ها أَنتَ وَلاَ قَوْمُکَ مِن قَبْلِ[344])خداوند مي‌فرمايد اين مطالبي که براي شما گفتيم، در مورد داستان حضرت نوح، خبرهاي غيبي که به سوي تو وحي کرديم و نه تو و نه قوم تو (خطاب به پيامبر اسلام است) از اين مطالب اطلاع نداشتيد. روشن است خداوند حتي برخي مطالب تاريخي و دنيوي را از طريق وحي به پيامبرانش مي‌رساند.

3. گواه بودن بر امت‌ها:خداوند پيامبران را شهيد و گواه بر امت‌ها قرار داد «(فَکَيفَ إِذَا جِئْنَا مِن کُلِّ أُمَّةٍ به شهيدٍ[345] و [حال آنان] چگونه است آنگاه که از هر امّتي، گواهي مي‌آوريم.» شهيد در اينجا به معناي گواه است؛ يعني يکي از وظايف رهبران الهي گواهي دادن نسبت به حال ملت‌ها است. پيامبر اسلام هم نسبت[346] به همگان گواهي مي‌دهد. اين گواهي دادن متوقف بر علم است، يعني بايد پيامبر آگاه باشد تا گواه بر ديگران قرار بگيرد؛ لذا خداوند مي‌فرمايد: تو شهيد بر اينهايي،[347] در برخي از روايات هم هست که اعمال امت‌ها بر رهبر الهي[348] عصرشان و امام عصر(عج)عرضه مي‌شود.

يادآوري:در برخي از آيات قرآن گفته شده است که: اي پيامبر بگو: من عالم غيب نيستم، مثلاً (قُل لاَأَمْلِکُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَلاَضَرّاً إِلَّا مَا شَاءَ‌اللّهُ وَلَوْ کُنتُ أَعْلَمُ الْغَيبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَيرِ وَمَا مَسَّنِي السُّوءُ[349])بايد به ياد داشته باشيم که علم غيب دو گونه است:

1. استقلالي:افراد خود چنين علمي داشته باشند.

2. غير مستقل:خدا به آن‌ها علم غيب بدهد.

 مقصود آياتي که مي‌گويد پيامبران علم غيب ندارند، علم غيب‌ استقلالي است. شايد آيه 109 مائده[350] هم به اين مطلب اشاره داشته باشد.

علاوه بر آن موضوع ادب پيامبران که گفته شد پيامبران مي‌خواهند بگويند ما از خودمان علم نداريم و هرچه هست، از توست. پس تمام علوم استقلالاً و بالذات براي خداست؛ همان طور که وجود و قدرت ما براي خداست اما از آن طرف علم به واسطه دارند.

 


 

آيا پيامبر از آينده و غيب خبر ندارد؟

توضيح پرسش

خداوند مي‌فرمايد: «اي رسول ما به مردم بگو: «براى خودم هيچ سود و زيانى را مالك نيستم جز آنچه خدا بخواهد؛ و اگر (بر فرض) همواره از غيب (= آنچه از حسّ پوشيده) آگاهى داشتم، حتماً خير (خويش) را مى‏افزودم و بدى به من نمى‏رسيد؛ من جز هشدارگر و بشارتگرى براى گروهى كه ايمان مى‏آورند، نيستم[351]» با توجه به اين آيه پيامبر داراي علم غيب نبود؟

پاسخ

در آيه 188 سوره اعراف مي‌خوانيم: «(قُل لاَأَمْلِکُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَلاَضَرّاً إِلَّا مَا شَاءَ اللّهُ وَلَوْکُنتُ أَعْلَمُ الْغَيبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَيرِ؛ بگو: «براى خودم هيچ سود و زيانى را مالك نيستم جز آنچه خدا بخواهد؛ و اگر (بر فرض) همواره از غيب (= آنچه از حسّ پوشيده) آگاهى داشتم، حتماً خير (خويش) را مى‏افزودم و بدى به من نمى‏رسيد؛ من جز هشدارگر و بشارتگرى براى گروهى كه ايمان مى‏آورند، نيستم».

مردم مکه از پيامبر مي‌پرسيدند اگر با خدا ارتباط دارد، چرا تو را از گراني و ارزاني اجناس در آينده آگاه نمي‌سازد تا سود بيشتري ببري و زيان نکني يا از خشک‌سالي و پرآبي مناطق مختلف آگاه نمي‌سازد تا به موقع کوچ کني؟ آنان انتظار داشتند پيامبر علم غيبي داشته باشد که آن از براي سود بيشتر مادي در زندگي روزمره استفاده بکند.

در پاسخ اين افراد آيات فوق نازل شد.

پرسش اصلي اين جاست: آيا پيامبر اسلام9علم غيب داشت؟ همان طور که مشرکان چنين برداشتي داشتند؟ در پاسخ اين مطلب بايد دو نکته را يادآوري بکنم.

1. نکته اول:توانايي براي کسب منابع و دفع زيان به دو صورت قابل تصور است:

الف.توانايي مطلق و بالذات که مخصوص خداست، يعني خدا مالک مستقل در جهان هستي است و همه قدرت‌ها در دست اوست و هر چه بخواهد انجام مي‌دهد.

ب.توانايي بالغير و غير مستقل: مثلاً ما مي‌توانيم سودي به دست بياوريم يا ضرري را دفع بکنيم، ولي اين توانايي را از ديگري (خالق) گرفته‌ايم.

در اين آيه وقتي مي‌فرمايد: «من نفع و ضرري را مالک نيستم» در حقيقت نفي استقلال مي‌کند؛ نه نفي بالغير. يعني مي‌گويد: من نمي‌توانم کار خدايي بکنم و تنها خداست که به صورت مطلق و مستقل مالک همه سود و زيان‌هاست. من اگر هم بتوانم سود و زياني، را جذب يا دفع بکنم، توانم غير مستقل و وابسته به اراده الهي است.

2. نکته دوم:در بخش دوم آيه فرمود: «اگر من علم غيب مي‌دانستم، حتماً اموال خودم را زياد مي‌کردم».

علم غيب هم به دو صورت قابل تصور است:

1.آگاهي از اسرار جهان به صورت مستقل و بالذات مخصوص خداست و اوست که بدون مانع همه جا را مي‌بيند و در همه جا حضور دارد. اين علم به خاطر احاطه وجودي و حضوري او علم مستقلي است.

2. افراد به صورت غيرمستقل مي‌توانند داشته باشند. مثلاً مي‌شود خداوند علومي يا اسراري را به انساني ياد بدهد و او بتواند بعضي از مطالب را پيش‌بيني بکند.

بر اساس اين آيه پيامبر9علم غيب استقلالي ندارد، اما مي‌تواند علم غيب غير استقلالي داشته باشد. در برخي از آيات هم به اين مطلب اشاره شده است که خداوند به هر کس از فرستادگانش بخواهد، علم غيب مي‌بخشد، مانند: «(عَالِمُ الْغَيبِ فَلاَ يظْهِرُ عَلَي غَيبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضَي مِن رَّسُولٍ[352](او) داناى نهان است و هيچ كس را بر (اسرار) نهانش مسلّط نمى‏سازد.»

اصولاً رهبري جامعه بشري بدون اطلاع از اسرار جهان، قوانين الهي و حوادث گذشته و آينده ممکن نيست، چون بدون اين نوع آگاهي آن شخص مثل انسان‌هاي عادي به صورت زودگذر و عصري، رهبري و برنامه‌ريزي خواهد کرد و برنامه‌هايش مقيد به زمان و مکان و اطلاعات محدود خواهد شد، در حالي که پيامبران الهي بايد علم غيب داشته باشند تا براي بشريت برنامه‌ريزي صحيح انجام بدهند.

شواهد بر علم غيب غير استقلالي

1. آيه 26 و 27 سوره جن.

2. وحي به پيامبر اسلام.

3. احاديثي که مي‌گويند پيامبر گاهي مطالبي را گوشزد مي‌کرد و بعد اتفاق مي‌افتاد.

4. اين مسأله در آيات قرآن هم هست، مثلاً درسوره مبارکه روم از شکست ايرانيان و پيروزي روميان خبر مي‌دهد: (الم غُلِبَتِ الرُّومُ فِي أَدْنَي الْأَرْضِ[353])يا در سوره حضرت مريم مي‌فرمايد مطالبي را که به تو گفتيم، کسي قبل از تو نمي‌دانست.

به طور کل، وحي يعني اشاره‌هاي پنهان و ظريفي که مخفيانه به پيامبران مي‌شود، البته خدا شرط کرد که «مَن اِرتَضَي مِن َرسُولٍ» يعني علم غيب غير استقلالي به هر کسي داده نمي‌شود. شواهد اين مطلب در آيات و روايات هست، ولي از موضوع بحث خارج است و بحث مستقلي را مي‌طلبد.


 

چرا در قرآن از حضرت موسي7بيشتر از انبياي ديگر سخن گفته شده است؟

پاسخ

در قرآن‌کريم از بيست و شش پيامبر نام برده شده و نام حضرت موسي7و قوم بني اسرائيل بيش از همه است. اين موضوع چند دليل مي‌تواند داشته باشد:

1. داستان حضرت موسي و حوادثي که برايش اتفاق افتاد، خيلي متنوع بود؛ داستانش در داخل مصر، مهاجرت، برخورد با شعيب پيامبر، ازدواج، نبوت، برخورد با فرعونيان، بازگشت به فلسطين و ...

هر کدام از اين ماجراها هم از جنبه‌هاي مختلف پيام داشته است.

2. بني اسرائيل قوم منحصر به فردي در دنيا هستند، چون پيامبران زيادي ميان آن‌ها مبعوث شدند، قرآن کريم در بين جريان‌هاي بني اسرائيل و موسي، اشارات زيادي به اين مطالب دارد.

3. سه دين مهم الهي و ابراهيمي و (يهوديت، مسيحيت و اسلام) در دنياي امروز هست. از آن جا که هر سه دين بسيار مهم و ابراهيمي شمرده مي‌شوند و براي منطقه جزيرة‌العرب هم شناخته شده بودند، لازم بود اسلام توضيح مفصلي درباره آن‌ها بدهد و براي مردم روشنگري کند.

4. برخوردهايي که مسلمان‌ها با يهودي‌ها در مدينه داشتند و امروزه در فلسطين و جاهاي ديگر دارند، در طول تاريخ ادامه داشته است. مي‌توان گفت: قرآن نگاهي هم به آينده داشت و مي‌خواست يک نوع اتمام حجتي براي يهود داشته باشد، لذا آيات زيادي را به آن‌ها اختصاص داد تا سرگذشت آن‌ها را يادآوري و با توجه به تحريفاتي که در تورات انجام شده بود، حقايق را بازگو و با آن‌ها اتمام حجت نمايد و مسلمان‌ها را در مورد وضعيت آن‌ها آگاه سازد.


 

خداوند در قرآن خطاب به پيامبر مي‌فرمايد: «اي پيامبر! تو بر گناه خود آمرزش بخواه تا گناه گذشته و آينده تو را ببخشيم.» مراد از اين گناه چيست؟

پاسخ

در آيات متعددي[354] از پيامبر اکرم9خواسته شده است استغفار کند، مثلاً درسوره مبارکه نصر مي‌خوانيم: «فَسَبِّحْ به حمدِ رَبِّکَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّاباً»[355] ز اين آيه پيامبر مي‌خواهد استغفار بکند چون خدا توبه پذير است.

در آيات آغازين سوره مبارکه فتح نيز مي‌خوانيم:

«(إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِيناً لِيغْفِرَ لَکَ‌اللَّهُ مَاتَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَمَا تَأَخَّرَ[356] حقيقت، ما با پيروزى آشكارى تو را پيروز كرديم؛ تا خدا آنچه از پيامد (كار) تو مقدم شده و آنچه مؤخّر شده را برايت بيامرزد».

در موردشأن نزول[357] اين آيه گفته شده است: پيامبر اسلام در سال ششم هجري به قصد عمره از مدينه به سوي مکه خارج شده در اين مسافرت حدود هزار و چهار صد نفر از مسلمان‌ها هم احرام پوشيدند و با پيامبر همراه شدند؛ اما مشرکان که مکه تحت تسلط آن‌ها بود، از ورود مسلمانان به شهر جلوگيري کردند.

در پي اين واقعه مسلمانان در منطقه حديبيه مستقر شدند و سرانجام بين پيامبر اسلام9و مشرکان صلح حديبيه برقرار شد. مشهور مفسران اين آيات را ناظر به همين مطلب مي‌دانند. به صلح حديبيه فتح المبين هم گفته مي‌شود، چون راه پيروزي اسلام در جزيرةالعرب را هموار کرد پيامبر و مسلمان‌ها از سال‌هاي بعد حق يافتند که به زيارت مکه بيايند.

برخي مفسران[358] هم مي‌گويند اين آيات اشاره به فتح مکه، فتح خيبر، پيروزي بر تمام دشمنان با دلايل و معجزات است. به نظر مي‌رسد آيه مي‌تواند به همه موارد اشاره داشته باشد، ولي آن چه مشهور و قدر متيقن است و آيه و قراين آن را نشان مي‌دهد، همان صلح حديبيه است و فتح المبين اسلام است.

قرآن بعد از اين که گوشزد مي‌کند به تو فتح المبين داديم، و تو را با صلح پيروز کرديم، در آيه دوم، چهار نتيجه مهم را بر مي‌شمارد:

1. «(لِيغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ)؛ تا خدا آنچه از پيامد (كار) تو مقدم شده و آنچه مؤخّر شده را برايت بيامرزد.»

2. «(وَيتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيکَ)؛ و نعمتش را برتو تمام كند.»

3. «(وَيهْدِيکَ صِرَاطاً مُسْتَقِيماً)؛ و تو را به راهى راست ره‏نمون شود.»

4. «(وَينْصُرَکَ اللَّهُ نَصْراً عَزِيزاً)؛ و تو را به راهى راست ره‏نمون شود.»

سوالي که در اين جا به ذهن انسان خطور مي‌کند اين است که اگر پيامبر9معصوم بود، چگونه ممکن است گناهي مرتکب شده باشد که خدا بخواهد ببخشد؟

مفسران چند پاسخ را بيان کرده‌اند:

1. مقصود از گناه، ترک اولي است که احياناً پيامبر انجام مي‌داد. يعني گاهي پيامبر کاري را به خوبي انجام مي‌داد، با اين که مي‌شد بهتر از آن انجام دهد، اين خود نياز به آمرزش و بخشش خواهي دارد، با اين که اگر همان کار را ما مي‌کرديم، هيچ اشکالي نداشت، پس ترک اولي يعني کاري که گناه نيست، اما بهتر بود انجام نمي‌شد يا کار بهتر از آن انجام مي‌شد. گناه شمرده شدن ترک اولي براي پيامبر از باب همان «حَسَنَاتُ الاَبرَار سَيئَاتُ المُقَرَّبِين» است.

2. مقصود، گناهاني است که مشرکان به پيامبر نسبت مي‌دادند.

مي‌دانيم که مخالفان رهبران الهي، قبل از هر پيروزي تهمت‌ها و‌ نسبت‌هاي ناروايي به آن‌ها مي‌زدند و بعد از شکست نهضت مي‌گفتند: ما راست مي‌گفتيم و دلايلي براي صدق تهمت‌ها و نسبت‌هاي نارواي خود مي‌آوردند، اما در مورد پيامبر9، با اين صلح و پيروزي آن تهمت‌ها و نسبت‌هاي ناروا برطرف شد و گناهاني که به رسول خدا نسبت مي‌دادند، افشا و دامن حضرت از آن‌ها پاک شد. برخي از احاديث اهل‌بيت:هم ذيل آيه نقل شده است.[359] اين تفسير را تاييد مي‌کنند.

3. مقصود، پيامد کارهاي پيامبر است. «ذنب» در لغت به معناي «دنباله» و «پيامد» است.

هر کار صحيحي ممکن است پيامد و لوازمي داشته باشد که به ديگران آسيب برساند، مثلاً جهاد در راه خدا در کنار نتايج مثبت، پيامدهاي نامطلوبي هم دارد که بايد به گونه‌اي ترميم کرد. گويا خدا با جمله (لِيغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَمَا تَأَخَّرَ)مي‌خواهد بفرمايد: خدا پيامدهاي قبل و بعد کارهاي تو را ترميم مي‌کند و مشکلات مختلف آن را برطرف مي‌کند.

در واقع وقتي «ذَنب» را به معناي لغوي بگيريم، «غفران» معناي لغوي خواهد داشت، البته مانعي ندارد که آن به هر سه تفسير اشاره داشته باشد و استعمال لفظ در بيشتر از يک معنا به مورد قرآن جايز است.

نکته:

1. برخي از مفسران ياد آور شده‌اند،[360] اين که خيلي از خطاب‌هاي قرآن به پيامبر9ديگران مي‌باشند، مثلاً درست است که خدا به پيامبر فرمود: (لِيغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ)و خطاب به پيامبر است، اما مقصود همه امت اسلام است.

بنابراين چون پيروزي مسلمان‌ها و اسلام در حقيقت پيروزي رهبر اسلام است مسأله به ايشان نسبت داده شد.

معناي دوّم (گناهاني که مشرکان به پيامبر نسبت مي‌دادند) رواياتي هم دارد، ولي موجب انحصار نمي‌شود و هر کدام از چهار تفسير پذيرفته شود، مسأله حل مي‌شود و از ظاهر آيه روشن مي‌شود که پيامبراسلام گناهي نکرده بود.

2. بحث دعا و استغفار پيامبران و ائمه:غير از اين بحثي است که در اين آيه داشتيم.

استغفارهايي که در دعاها آمده است؛ مثل دعاهاي صحيفه سجاديه يا طلب آمرزش پيامبران الهي در پيشگاه خدا چند تا احتمال مي‌تواند داشته باشد:

1. براي آموزش مردم بود. مثلاً امام سجاد7دعاهايي را مطرح مي‌کند تا ما با مضامين اين دعاها تربيت و آموزش بيابيم. امام معصوم هيچ گناهي نمي‌کند و نيز شايد ترک اولي هم نکرده باشد، ولي در عين حال دعا را مي‌خواند تا ديگران آموزش ببينند.

2. برخي مواقع کارهايي که براي ديگران خيلي عادي است، براي ائمه:يا پيامبر نوعي ترک اولي و سقوط به مقام پايين به شمار مي‌رود، براي مثال استفاده از لذت دنيوي براي انسان‌هاي عادي کاري عادي است و گناه شمرده نمي‌شود، بلکه گاهي ثواب هم دارد يا طلب معيشت و کار براي اداره زندگي خيلي خوب است و پيامبر و ائمه‌اطهار:هم اين کارها را مي‌کردند، اما وقتي يک انسان بزرگي يا پيامبري مي‌تواند کارهاي بزرگ‌تري انجام بدهد و خود و جامعه را به کمال برساند، حيف است که وقتش را مثلاً صرف کار در مزرعه بکند، ولي از کارهاي بزرگ‌تر و عظيم‌تر باز بماند. اين نوعي ترک اولي يا «حَسَنَاتُ الاَبرَار سَيئَاتُ المُقَرَّبين» است و همين که چنان شخصي توجه خود را از خدا در اين مدت کم کرده، و لو قطع نکرده و به کارهاي روزمره پرداخته است، در همين حدّش استغفار مي‌خواهد و شايد استغفارهاي روزانه پيامبر از اين گونه يا از نوع آموزش باشد.


 

چرا نام حضرت علي7در قرآن ذکر نشده است؟

پاسخ

از ائمه:هم گاهي مي‌پرسيدند که چرا نام اميرمومنان علي7در قرآن نيامده است؛ با اين‌که مسأله ولايت و تعيين جانشين پيامبر9بسيار مهم بود.

در روايات اين‌گونه پاسخ داده شده است: در قرآن اصل مسأله نماز آمده، ولي تعداد رکعاتش نيامده است. به عبارت ديگر لازم نيست هر مطلبي در قرآن بيايد، همان طور که در قرآن «اَقِمِ الصَّلوة»؛ نماز بخوانيد آمده، ولي نفرموده است نماز صبح دو رکعت يا نماز ظهر 4 رکعت است.

اين سنت پيامبر9بود که مصاديق و تعداد رکعاتش نماز را روشن مي‌کرد. در مورد ولايت اميرمومنان علي7و ائمه اطهار:هم اصل مسأله امامت در قرآن کريم آمده است. مانند:

1. (إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِنْ ذُرِّيتِي قَالَ لاَينَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ).[361]

2. (يا أَيهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيكَ).[362]

3. (الْيوْمَ أَكْمَلْتُ  لَكُمْ دِينَكُمْ).[363]

شأن نزول، بطن يا تفسير اين‌گونه آيات در مورد ولايت و امامت است. آيات متعددي در مورد اميرمومنان و ائمه اطهار:هست، مثل آيه تطهير و آيه مباهله که عصمت آن‌ها از آيه تطهير و جايگاه اهل‌بيت از آيه مباهله استفاده شده است ولي مصداق اين امامت و ولايت را سنت بيان کرد، مثلاً در غدير خم اميرمومنان علي7از طرف پيامبر اکرم9به امامت معرفي شد.

برخي حکمتي را هم ذکر کردند؛ اين که اگر نام حضرت در قرآن مي‌آمد، باعث مي‌شد برخي از دشمني‌هاي مشرکان و منافقان نسبت به اميرمومنان علي7به قرآن هم سرايت بکند و قرآن در معرض تحريف قرار بگيرد و برخي بخواهند نام‌هاي ديگري به قرآن اضافه بکنند يا آياتي مربوط به حضرت را از قرآن حذف بکنند و قرآن تحريف شود. چون مسأله سلامت در قرآن از تحريف بسيار مهم بود، نام ائمه:در قرآن نيامد. اين مسأله، شأن آنان را کم نمي‌کند چون آيات متعددي هست که شيعه و سني گفته‌اند مربوط به امير مؤمنان7است. علاوه بر اين که واقعه بزرگ غدير اين مسأله را جبران کرده است.

1. برخي گمان مي‌کنند بعضي از آيات قرآن که مربوط به اميرمؤمنان است، نام حضرت است، مثلاً در مورد (اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ)يا برخي واژه‌ها که به حضرت و اوصاف او، تعبير و يا تفسير شده است، فکر مي‌کنند صراط مستقيم نام امام علي7يا يکي از صفات حضرت است؛ در حالي که در اين روايات مصداق آيات روشن شده است؛ يعني مصداق کامل راه مستقيم بعد از پيامبر راه علي7است. پس بايد صفات و عناوين کلي آيات را با ذکر مصداق اشتباه نکنيم.

2. حکمت ديگر ذکر نشدن نام امام7در قرآن اين است که اگر نام اميرمؤمنان و اهل بيت در قرآن مي‌آمد، سنت امتحان اجرا نمي‌شد. اين سنت الهي است که نياوردن اين اسامي در قرآن بعضي افراد را امتحان و کفر منافقان راآشکار مي‌سازد. براي همين کساني که مي‌خواستند نفاق را پنهان کنند، نتوانستند براي هميشه چنين کنند و به تحريف و تأويل آيات مربوط به اهل بيت در تفاسير و کتاب‌هايشان پرداختند.

علماي بزرگ شيعه و اهل سنت تا 300 آيه را در مورد اميرمؤمنان دانسته‌اند. در برخي موارد شأن نزول اين آيات در مورد حضرت است، مثل (مَن يشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللّهِ[364])که در مورد ليلةالمبيتاست؛ شبي که علي 7در جاي پيامبر خوابيد و حضرت رسول خدا به مدينه هجرت کردند[365] در مواردي هم مصاديق آيات اميرمؤمنان است، مثل (اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ)که حضرت مصداق کامل صراط مستقيم است. تعدادي از آيات هم به برخي از کارهاي اميرمؤمنان اشاره دارند، مثل آيات نذر در سوره مبارکه انسان (يوفُونَ بِالنَّذْرِ)[366]که در مورد روزه‌گرفتن فاطمه‌ زهرا3، اميرمؤمنان و امام حسن و حسين:است. گاهي تأويل آيات در مورد حضرت است و گاهي هم بطن[367] آيه مربوط به امام7است کتاب‌هاي مستقلي هم مثل «آيات ولايت» آيت الله مکارم شيرازي در اين زمينه نوشته شده است.


 

بر اساس آيه 52 سوره احزاب چرا نمي‌توان بعد از وفات پيغمبر با همسران او ازدواج کرد؟

پاسخ

خداوند در بخش آخر آيه مذکور که درباره ازدواج با زنان پيامبر اکرم9است، مي‌فرمايد: «(وَمَا کَانَ لَکُمْ أَن تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَلاَ أَن تَنکِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن به عدهِ أَبَداً إِنَّ ذلِکُمْ کَانَ عِندَ اللَّهِ عَظِيماً[368] و براى شما (جايز) نيست كه فرستاده‏ى خدا را آزار دهيد و نه هرگز همسرانش را بعد از او به همسرى (خود) درآوريد كه اين (كار) نزد خدا بزرگ است!»

شان نزول آيه:چون برخي[369] از مخالفان و منافقان تصميم گرفته بودند بعد از وفات پيامبر با همسران او ازدواج بکنند و حرمت پيامبر را بشکنند، آيه فرود آمد و ازدواج با زنان پيامبر را به کلي ممنوع کرد. ايشان نزول تا حدودي مطلب را آشکار مي‌کند.

سه نکته

1. برخي از مخالفان و منافقان مي‌خواستند با ازدواج با همسر پيامبر، به حيثيت ايشان ضربه بزنند. ممنوعيت، جلوي اين انتقام‌جويي را گرفت.

2. ممکن بود برخي افراد از ازدواج با همسران پيامبر، ضمن ادعاهاي بي‌مورد، سوء استفاده‌هايي بکنند، هر چند جزء منافقان يا مخالفان نباشند.

شايد از همين رو بود که فرمود اين کار نزد خدا بزرگ و گناه کبيره است.

3. نکته سوم که از همه مهم‌تر است، اين است که حفظ احترام هر کس در حفظ احترام خانواده او متجلّي مي‌شود. از اين رو قرآن همسران پيامبر را اُمّ‌المُؤمنين ناميد و ازدواج با آن‌ها را حرام کرد تا حريم و شخصيت اين خانواده محفوظ بماند.


 

خداوند در سوره «ص» به داوري حضرت داود اشاره مي‌کند و ايشان حکمي صادر کرد؛ اما مورد بازخواست قرار گرفت. در مورد اين حکم و آيات مربوط توضيح بدهيد.

پاسخ

اين پرسش مربوط به آيات بيست و يک تا بيست و پنج سوره «ص» است. در اين آيات داستان قضاوت حضرت داود7که نوعي آزمايش بود، مطرح مي‌شود.

خلاصه ماجرا به اين صورت است:

خداوند فرمود: «(وَهَلْ أَتَاکَ نَبَؤُا الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرَابَ...[370] آيا خبر آن شاکيان به تو رسيد، وقتي از محراب [داود] بالا رفتند؟ همان هنگامي که بر داود وارد شدند و او وقتي ديد آن‌ها به صورت غير طبيعي وارد شدند، وحشت کرد و آن دو نفر گفتند: نترس ما دو نفر شاکي هستيم.» در ادامه ماجرا خداوند مي‌فرمايد: اين دو نفر خودشان گفتند که يکي از ما بر برخي ديگر ستم کرده است، آن دو قضاوت نکردند؛ بلکه قضاوتشان را خدمت داود بردند و از حضرت خواستند ميان آن دو به حق داوري کند. «(وَاهْدِنَا إِلَي سَوَاءِ الصِّرَاطِ)؛ و ما را به راه درست راهنمايي کن.» سپس اصل ماجرا را بيان مي‌کند؛ اين که يکي از اين دو نفر مي‌گويد: برادر من نود و نه گوسفند دارد و من يک گوسفند بيشتر ندارم، ولي او از من مي‌خواهد سرپرستي همين گوسفند را هم به او بسپارم. برادرم در سخن گفتن نيز بر من غلبه کرده است.

داود به صورتي شتابزده سخني گفت: اين شخص با درخواست يک گوسفند تو به يقين بر تو ستم کرده است. بسياري از افرادي که شريک هستند، به طرف مقابل ستم مي‌کنند، مگر «(إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ)؛ کساني که ايمان آوردند و [کارهاي] شايسته انجام دادند.» يعني انسان‌هاي مومن و شايسته کردار کم هستند، داود در پي اين سخنان متوجه شد که اين مسأله آزمايش الهي بود. «(وَظَنَّ دَاوُدُ أَنَّمَا فَتَنَّاهُ)؛ داود دانست که اورا آزمايش کرده‌ايم.» پس از پروردگار آمرزش خواست و رکوع‌کنان يا بر سجده‌کنان بر زمين افتاد و توبه کرد. خداوند در آخرين آيه مي‌فرمايد: «فَغَفَرْنَا لَهُ» او سخن طرف مقابل را نشنيد و ما اين ترک اولي را آمرزيديم و «عِندَنَا لَزُلْفَي وَحُسْنَ مَآبٍ؛ قطعاً براي او نزد ما (مقامي) نزديک و بازگشتي نيکوست.»

خداوند حضرت داود را به مقام خليفه الهي و داوري نصب کرد.

«(يا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْکُم بَينَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلاَتَتَّبِعِ الْهَوَي[371] اى داود! در واقع، ما تو را جانشين [= نماينده‏ى خود] در زمين قرار داديم؛ پس بين مردم به حق داورى كن و از هوس پيروى مكن كه تو را از راه خدا گمراه مى‏سازد». اين آيات يک صحنه از داوري‌هاي غير عادي آن حضرت را که نوعي آزمايش بود، به تصوير مي‌کشد».

ممکن است پرسيده شود فرشته بودند يا انسان؟

در قرآن واژه «خصمان» آمده و اين واژه به معناي نزاع است. مقصود از آن در آيه دو طرف شکايت است. طبق برخي احاديث[372] آن دو فرشتگاني بودند که براي آزمايش داوري حضرت به صورت دو مرد در آمدند.

به نظر علامه طباطبايي;[373]هم اين در ظرف تمثل بود، يعني دو فرشته به صورت انسان در آمده بودند. به اعتقاد برخي ديگر از مفسران طبق ظاهر آيات دو انسان عادي بودند که با هم اختلاف داشتند. به نظر مي‌رسد بهتر است در تفسير، ظاهر آيه را حفظ بکنيم.

اين جريان در تورات، کتاب اشموئيل، فصل 11، جملات 2 تا 27 به صورت توهين آميزي نقل شده است؛ اما احاديث اسلامي مضامين آن را رد مي‌کنند. نکته قابل توجه ورود غير طبيعي آن دو نفر است، چون داود به خاطر مقامش، نگهباناني داشته، ولي آن دو از ديوار بالا آمدند، از لا به لاي محافظان گذشتند و وارد محل استقرار و عبادت داود شدند و همين ورود غير طبيعي بود که حضرت را به وحشت انداخت.  مشکل داوري چه بود که حضرت توبه کرد بايد چگونه داوري مي‌کرد؟

داوري حضرت از لحاظ اصل مطلب مشکلي نداشت، چون دعوا سر اين بود که يک نفر مي‌گفت نود و نه گوسفند دارم و ديگري مي‌گفت: يک گوسفند دارم. مرد ثروتمند همان گونه که طبيعت ثروتمندان است مي‌خواست همان يک گوسفند را هم به ثروت خود اضافه بکند، لذا حضرت داود فرمود: «ظلمک بسوال نعجتک الي نعاجه؛ او به تو ظلم کرده است که مي‌خواهد آن يک گوسفند را هم تصاحب کند».

برخي از مفسران مي‌گويند: سکوت برادر ثروتمند دليل درستي قضاوت بود؛ منتها حضرت بايد آداب قضاوت را بيشتر رعايت مي‌کرد و سخنان دو طرف دعوا را مي‌شنيد و رعايت نکردن همين آداب نوعي ترک اولي بود، لذا حضرت استغفار کرد و متوجه شد که او را آزمايش مي‌کنند.[374]

معلوم مي‌شود کل صحنه آزمايشي براي داوري حضرت بود. شايد هم مي‌خواستند به نوعي بگويند که در مقام داوري بايد چگونه رفتار بکند.

روشن است که توبه حضرت به خاطر اشتباه در اصل داوري نبود؟[375]

لذا آن برادر هم ساکت شد و سخني بر زبان نياورد. مهم‌تر اين که آيا ممکن است پيامبران گناهي مرتکب بشوند که ناچار به توبه بشوند و اين چگونه با مقام عصمتشان سازگار است؟ پاسخش اين است که اشتباه مذکور نوعي ترک اولي بود، يعني بهتر بود حضرت صبر مي‌کرد تا طرف مقابل هم سخنش را بگويد؛ هر چند حق با او نبود.

همين ترک اولي موجب شد حضرت استغفار بکند و به رکوع يا سجود برود. لفظ رکوع را به معناي سجود گرفته‌اند، به هر حال رکوع به معنا و مقدمه سجود هم مي‌آيد. به هر حال ايشان طلب مغفرت کرد. خداوند هم مي‌فرمايد: ما او را مي‌آمرزيديم. او جايگاه بلندي نزد ما دارد تعريف حضرت قبل و بعد از اين آيات هم هست در آيه 17 مي‌فرمايد: (وَاذْکُرْ عَبْدَنَا دَاوُدَ ذَا الْأَيدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ[376])خود اين آيات هم نشان مي‌دهند که حضرت بسيار توبه کار بود و هرگاه مشکلي پيدا مي‌کرد، سريع توبه مي‌کرد و به سوي خدا بر مي‌گشت.

توضيح دو واژه

1. ترک اولي:کاري که انسان عادي مي‌تواند انجام بدهد، گاه از انسان بزرگ و کسي که جايگاه بلندي دارد، انتظار نمي‌رود و اگر چنين کاري (ترک اولي) بکند بايد از پروردگارش پوزش بخواهد.

2. محراب:در اصل به معناي صدر مجلس[377] يا غرفه‌هاي فوقاني است که محل عبادت را در آن جا قرار مي‌دادند اين واژه کم کم به مکان عبادت اطلاق شد و امروزه به جايي که امام جماعت مي‌ايستد و معمولاً پايين‌تر از بقيه است، مي‌گويند واژه محراب در آغاز به معناي بلندي بود، چون نماز و عبادت را در مکان‌هاي بلند به جا مي‌آوردند ولي کم کم به هر مکان عبادتي که جايگاه ويژه‌اي داشت، گفته شد و امروزه هم به مکان امام جماعت محراب مي‌گويند. برخي از لغوي‌ها[378] و مفسران هم مي‌گويند: چون محراب محل حرب و جنگ شيطان و هواي نفس است، به آن محراب گفته مي‌شود و کسي که جلوي جماعت قرار مي‌گيرد، در حقيقت طلايه دار جنگ با شيطان و هواي نفس است.


 

چرا حضرت خضر7زنده است؟

توضيح پرسش

با توجه به آيه «(وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِن قَبْلِکَ الْخُلْدَ...[379]و پيش از تو (نيز) براى هيچ بشرى ماندگارى (جاويدان) قرار نداديم؛ و آيا اگر (تو) بميرى، پس آنان ماندگارند؟!». چرا حضرت خضر زنده است؟

پاسخ

خداوند در آيه مذکور مسأله جاودانگي بشر را نهي مي‌کند و مي‌فرمايد: به هيچ بشري عمر جاودانه نداديم. در ادامه حتي به وفات پيامبر اکرم9اشاره مي‌کند و مي‌فرمايد: اگر قرار است کسي جاوداني شود، آن شخص پيامبر اسلام9يعني اشرف مخلوقات است.[380] وقتي پيامبر اسلام زنده نمي‌ماند، کس ديگري هم نبايد زنده بماند.

در آيه بعدي «(کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ[381] هر شخصى چشنده‏ى مرگ است» اين مطلب را به صورت قاعده کلي‌تري بيان مي‌کند.

براي پاسخ به اين پرسش بايد به دو نکته توجه کنيم:

نکته اول:در اين دو آيه سنت و قضاي حتمي الهي بيان شده است؛ اين‌که همه موجودات غير از پروردگار خواهند مرد و هيچ‌کس زندگي جاودان در دنيا نخواهد داشت، حتي وقتي در آستانه قيامت در صور دميده مي‌شود و همه موجودات از دنيا مي‌روند، عزرائيل که جان همه را مي‌گرفت، جان خود را هم مي‌گيرد. حضرت خضر7[382]هم که بر اساس روايات مثل حضرت عيسي7[383]زنده است، به طور هميشگي زنده نخواهد ماند و عمر طولاني او به خاطر برخي مصالح است و قبل از قيامت همه از جمله آن حضرت خواهند مرد.

در آيه 34 بحث زندگي موقت و مرگ بشر مطرح شده و در آيه 35 «(کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ)؛ همه افراد مرگ را خواهند چشيد يک قاعده کلي و عام بيان شده است؛ اين که کل موجودات زنده خواهند مرد.»

 


 

در قصه حضرت خضر7و موسي7در سوره کهف ضميرها گاهي جمع است و گاهي مفرد. علتش چيست؟

پاسخ

در داستان حضرت خضر و موسي:سه فراز مختلف هست: 1. کشتي را سوراخ کردند، 2. بچه کشته شد، 3. ديوار خراب را بازسازي کردند. در پايان آيات[384] خضر7دليل اين کارها را توضيح مي‌دهد:

1. گاه ضمير را مفرد آورده است مانند جايي که مي‌گويد: کشتي را سوراخ کردم، چون پادشاه مي‌خواست کشتي سالم را بگيرد، در حالي که اين کشتي براي افراد فقير بود و مي‌خواستم به دست شاه نيفتد، لذا سوراخش کردم. در اينجا مي‌فرمايد «(فَأَرَدتُّ أَنْ أَعِيبَهَا)؛ و خواستم آن را معيوب کنم.» شايد چون کار معيوب را به اراده خود انجام مي‌داد، به خودش نسبت داد. شايد اين خود نوعي از احترام بود.

2. در برخي موارد جمع آورده است، مثل جايي که مي‌گويد: خداوند مي‌خواست به جاي اين فرزند، فرزند بهتري به آن‌ها عنايت بکند. مي‌فرمايد: «(فَأَرَدْنَا أَن يبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَيراً مِّنْهُ)؛ اراده کرديم که پروردگارشان به جاي آن، به آن دو (پدر و مادر) آن‌ها، (بچه اي) بهتر از آن بدهد. اين‌جا کار را به خدا نسبت مي‌دهد و شايد مقصود خودش و خدا باشد، يعني خداوند و من اراده کرديم؛ البته اراده خضر در راستاي اراده خدا بود. اين‌جا چون کار خوبي است (جايگزين نيکو دادن) به خود و خدا نسبت مي‌دهد.»

3. در مورد بعدي که اراده را فقط به خدا نسبت مي‌دهد: (فَأَرَادَ رَبُّکَ أَن يبْلُغَا أَشُدَّهُمَا).

به نظر مي‌رسد که حضرت خضر7بسيار به اين نکته توجه کرده وادب گفتاري را در رابطه با خداوند رعايت کرده است. جايي که کار به ظاهر نيکو نبود، به خودش نسبت داده و آنجا که کار خوب بود، به خدا يا به خود و خدا نسبت داده است؛ هرچند که همه کارهاي او به دستور خدا و با قدرتي بود که خدا داده بود.


پرسش

با توجه به سوره کهف چرا حضرت خضر7با استفاده از علم لدني، شخصي را که هنوز گناهش اثبات نشده، کشت؟

پاسخ

در سوره کهف از آيه 62 به بعد برخورد موسي با خضر را بيان مي‌کند. نام خضر در قرآن نيامده، ولي در روايات از وي به عنوان معلم و به اسم ياد شده است. شرح ماجرا به اين صورت است که:

آن دو سوار کشتي شدند و خضر کشتي را سوراخ کرد. موسي بعدها متوجه شد که کشتي مال افراد فقير بوده و کساني در دريا بودند که کشتي‌ها را مصادره مي‌کردند و خضر با اين کار کشتي را از خطر مصادره شدن رهانيد. هم‌چنين وقتي کنار ديوار خرابي رسيدند، آن را بازسازي کردند. موسي هر بار سؤال مي‌کرد که چرا اين کار را کردي؟! و بنا مي‌شد صبر بکند و ديگر چيزي نپرسد. در آية 74 آمده است:

 (فَانطَلَقَا حَتَّي إِذَا لَقِيا غُلاَماً فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِيةً به غيرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْتَ شَيئاً نُّکْراً[385] خضر بچه‌اي را کشت و اين بار هم موسي اعتراض کرد که چرا بچه بي‌گناهي را کشتي؟ پاسخ اعتراضش در آية 80 چنين آمده است:

و [باز آن دو] با شتاب به راه افتادند، تا هنگامى كه پسرى را ملاقات كردند و (معلّم،) او را كشت. (موسى) گفت: آيا شخص پاكى را، بدون (ارتكاب قتلِ) كسى كُشتى؟! راستى چيز ناپسندى (به جا) آوردى!.

نکته‌ها

 1. شخصي که اين کار را کرده و مأموريت او عادي نبود؛ او مأمور ويژه الهي بود و کارهايش نوعي آموزش صبر در مقابل استاد بود تا او بداند که چيزهايي در جهان هست که او نمي‌داند.

در حقيقت خضر به روش طبيعي عمل نمي‌کرد و تابع نظام قانون‌گذاري ما نبود، مثل عزرائيل که وقتي جان کسي را مي‌گيرد، نمي‌توان گفت بايد او را به خاطر قتل نفس اعدام کرد، چون او طبق نظام ما عمل نمي‌کند؛ بلکه مأمور الهي است و براساس مصلحت‌هاي الهي جان افراد را در 20، 50 يا 90 سالگي مي‌گيرد و در هيچ مورد هم مؤاخذه نمي‌شود، چون مأمور الهي است. خضر هم مأمور بود که او را بکشد تا خدا بچه‌اي بهتر به خانواده‌اش بدهد.

اگر گفته شود پيامبران وقتي مي‌خواستند مجرمي را مجازات کنند، ابتدا گناهش را ثابت، بعد مجازات مي‌کردند چرا خضر چنين نکرد؟

در پاسخ مي‌گوييم اگر عزرائيل (مامور خدا) جان اين بچه بي‌گناه را مي‌گرفت، کسي اعتراض نمي‌کرد. وقتي کسي (مثل خضر) مأمور شد در نظام تکوين کاري بکند، ديگر بحث نظام تشريع مطرح نيست.

2. پيامبران الهي مراتبي دارند مثلاً حضرت لوط7که در زمان حضرت ابراهيم7زندگي مي‌کرد، مرتبة پائين‌تري از ابراهيم داشت. هارون هم نسبت به موسي چنين بود، با اين که آن دو برادر بودند، بر اين اساس موسي هم نزد کساني که بالاتر از او بودند، چيزهايي ياد مي‌گرفت، مثل شعيب7که موسي مدتي نزدش چوپاني کرد و آموزش‌هايي ديد و مانند خضر که حضرت موسي مطالبي از او آموخت.


پرسش

در طوفان نوح آمده که آب از تنور فوران مي‌کند يعني چه؟

توضيح پرسش

خداوند در آيه 27 سوره مؤمنون فرمود: ما به نوح وحي کرديم که در حضور ما و به دستور ما کشتي بسازند تا زماني که فرمان طوفان آمد و آب از «تنور» فوران کرد. منظور از فوران آب از تنور چيست؟

پاسخ

معناي ظاهر آيه اين است که ما به نوح وحي کرديم کشتي را در حضور ما و مطابق وحي ما بساز و هنگامي که فرمان ما براي غرق افراد سرکش قوم نوح فرا رسد و آب از تنور بجوشد، از هر يک از انواع حيوانات يک جفت در کشتي سوار کن.

اين آيه نکات بسيار زيبايي دارد که يکي از آن‌ها همين مطلب تنور است. حضرت نوح بعد از صبر زياد از خدا تقاضاي عذاب کرد. عذابي که خدا براي قوم نوح در نظر گرفت سيلاب عظيمي بود که انسان‌ها و حيوانات را نابود مي‌ساخت، از اين رو به حضرت نوح دستور داد کشتي بزرگي بسازد تا خود و خاندان و مؤمنان بر آن سوار بشوند و از هر نو حيوان يک جفت در آن جاي دهند تا نسل حيوانات باقي بماند.

چند نکته

1. فرمود: کشتي را در حضور ما بساز. در حقيقت کار حضرت طبق وحي الهي و برنامه از پيش تعيين شده بود، حتي برخي از آيه استفاده مي‌کنند که صنعت ساخت کشتيهاي عظيم سرچشمه الهي دارد، لذا: (فَأَوْحَينَا إِلَيهِ)ما به او وحي کرديم که کشتي بساز. بعد فرمود: با نظر ما باشد: (بِأَعْينِنَا وَوَحْينَا)اين برنامه طبق برنامه وحي و نظارت الهي سامان يافت تا کار با خيال آسوده پيش رود و نيز برنامه ريخته شده کاملاً اجرا بشود.

2. فرمود: «(إِذَا جَاءَ أَمْرُنَا وَفَارَ التَّنُّورُ)؛ تا آنگاه که فرمان (عذاب) ما فرا رسيد، و تنور فوران کرد!» واژه تنور به همان معناي تنور فارسي است. مفسران گفته‌اند تنور محلي است که در آن آتش مي‌افروزند تا نان پخته شود و مقصود از آن در اين آيه اين است که سطح آب زيرزميني آن قدر بالا آمده که از داخل تنورهاي منازل که معمولاً در نقطه پاييني ساخته مي‌شود، بيرون زد و اين يکي از نشانه‌هاي آن عذاب الهي بود؛ لذا فرمود وقتي اين نشانه ظاهر شد، «فسلک فيها من کل زوجين اثنين؛ از هر حيواناتي يک جفت را داخل کشتي ببريد» در احاديث هم اشاره شده است که آب از درون تنورها جوشيد و بيرون آمد.[386]

به احتمال ديگر

معناي مجازي مواد باشد، يعني تنور خشم پروردگار فوران کرد. در حقيقت جوشيدن تنور اشاره به خشم پروردگار است همان طور که در فارسي گفته مي‌شود خشم او تنوره کشيد. البته مانعي ندارد که آيه شريفه به هر دو معنا اشاره داشته باشد، هر چند با احتمال اول سازگارتر است.

3. در آيه 26 همين سوره مي‌خوانيم «(قَالَ رَبِّ انصُرْنِي به ما کَذَّبُونِ)؛ پروردگارا! مرا در برابر تکذيب‌هاي آنان ياري کن.»

در سوره نوح هم مي‌خوانيم «(وَقَالَ نُوحٌ رَّبِّ لاَتَذَرْ عَلَي الْأَرْضِ مِنَ الْکَافِرِينَ دَياراً[387] و نوح گفت: «پروردگارا! بر زمين، از كافران، هيچ ساكن خانه‏اى وا مگذار!»

حضرت نوح بعد از آن ملاحظه لجاجت‌هاي فراوان نفرين کرد هم‌چنين مي‌فهميم که خداوند به مخالفان مهلت مي‌دهد شايد سرعقل بيايند و دست از لجاجت بردارند و اين يک سنت الهي است.

 


پرسش

آيا شيطان مي‌تواند بر پيامبر نفوذ کند؟

توضيح پرسش

در آيه 42 سوره يوسف خداوند مي‌فرمايد: «(فَأَنسَاهُ الشَّيطَانُ ذِکْرَ رَبِّهِ)؛ و [لي] شيطان يادآوري به اربابش را، از ياد او برد» آيا شيطان در حضرت يوسف7نفوذ کرده است؟

پاسخ

خداوند در سوره يوسف آيه 42 مي‌فرمايد: «(وَقَالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِّنْهُمَا اذْکُرْنِي عِندَ رَبِّکَ فَأَنسَاهُ الشَّيطَانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ)؛ و (يوسف) به آن کسي از آن دو نفر، که مي‌دانست که او نجات مي‌يابد، گفت: مرا نزد اربابت ياد کن؛ و [لي] شيطان يادآوري به اربابش را، از ياد او برد، پس چند سالي در زندان درنگ کرد».[388]

داستان به دو نفري مربوط مي‌شود که همراه يوسف7در زندان بودند. بعد از آن که حضرت يوسف در ماجراي زليخا، پاکي خود را نشان داد و به زندان افتاد، دو نفر زنداني را با او همراه کردند[389]. يکي از آن‌ها گفت: در خواب ديدم که انگور مي‌فشارم و از آن شراب مي‌گيرم. ديگري هم گفت: من هم در خواب ديدم که نان بر سرم گذاشته‌ام و مي‌گردم و پرندگاني از آن نان مي‌خورند. آن دو از حضرت يوسف خواستند خوابشان را تأويل کند. حضرت ابتدا مطالبي از اعتقادات به آن‌ها ياد داد، آنگاه فرمود: يکي از شما ساقي پادشاه و ديگري کشته (اعدام) مي‌شود و پرندگان از سر او خواهند خورد. آنگاه يوسف رو به يکي از آن دو نفر که مي‌دانست نجات مي‌يابد، گفت: نزد اربابت از من ياد کن، ولي شيطان يادآوري به ارباب را از ياد او برد و يوسف چند سالي در زندان ماند. (فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ)تعبير قرآن بضع (کمتر از ده سال) است.

برخي از مفسران گفته‌اند: يوسف قبل از اين ماجرا، حدود 5 سال در زندان بود، بعد از آن هم 7 سال و در مجموع نزديک به 12 سال در زندان ماند.

دو نکته مهم

1. آيا شيطان يادآوري يوسف را از ذهن زنداني برد يا يادآوري رب را از ياد يوسف برد؟

2. آيا اينکه يوسف از او خواست نزد اربابش وساطت کند آيا اين با توکل بر خدا منافات ندارد؟

1. در جمله «(فَأَنسَاهُ الشَّيطَانُ)؛ شيطان يادآوري به اربابش را از ياد او برد.» اگر بگوييم ضمير «او» در «اَنساه» به زنداني بر مي‌گردد، مشکلي نخواهيم داشت. چون آن شخص وقتي پيش ملک مصر رفت، شيطان در ذهن او تصرف کرد و پيامبر چند سال بيشتر در زندان ماند و دست او براي فريب انسان‌ها بيشتر باز باشد و از روشن‌گري و هدايت‌هاي حضرت يوسف7جلوگيري کرد؛ اما اگر «او» را به حضرت يوسف برگردانيم، با مخالفت شديد برخي از مفسران روبه‌رو مي‌شويم، چون اگر بگوييم شيطان ياد خدا را از ذهن يوسف برد، با آيات ديگر قرآن ناسازگار خواهد بود. چون اگر چه ممکن است بتوانيم توجيه بکنيم و بگوييم «حضرت ترک اولي انجام داد و به عنوان تنبيه مدت بيشتري در زندان ماند»، ولي اصل تصرف شيطان در او با چشم پوشي از مقام نبوت با آيات ديگر قرآن که حضرت يوسف را مخلص و خالص شده معرفي مي‌کند، ناسازگار است، زيرا شيطان بر انسان‌هاي مخلص تسلط ندارد.

2. در مورد (ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ)گفته‌اند وقتي «ظن» با «أنّ» بيايد، به معناي يقين و اطمينان است[390]. يوسف مي‌دانست که زنداني نجات پيدا مي‌کند و بعد از آن خوابش هم متوجه شده بود که او ساقي پادشاه و از مقربان درگاه ملک مصر مي‌شود، لذا گفت: به ياد من باش و نزد اربابت از من ياد بکن.

اين با مقام توکل ناسازگار نيست، چون اين که انسان در موقعيت سخت، براي نجات خود تلاش و از وسايل عادي مثل وکيل و... استفاده بکند، امري طبيعي و معقول است و به اين معنا نيست که انسان اسباب طبيعي را مستقل از خدا و اصيل مي‌داند و خدا را کنار گذاشته است؛ بلکه توجه دارد که اين وسايل را خدا فراهم کرده است تا در طول اراده الهي، براي انجام کارها استفاده کند و اين به معناي نفي اراده الهي، مستقل دانستن اسباب و فراموش کردن قدرت الهي نيست.



فصل دوازدهم: رستاخیزشناسی

 


منظور از دو بهشت (جنتان) در قرآن چيست؟

پاسخ

خداوند مي‌فرمايد:

«(وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ فَبِأَي آلاَءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ[391] پس كدام‏يك از نعمت‏هاى پروردگارتان را دروغ مى‏انگاريد؟!»

در ادامه در توصيف اين دو بهشت، مي‌فرمايد: «(ذَوَاتَا أَفْنَانٍ)؛ که (آن دو بوستان) داراي (انواع درختان ميوه و) شاخساران است.»

در آيات بعدي هم اوصاف ديگري را تشريع مي‌کند، از جمله مي‌فرمايد: «(فِيهِمَا عَينَانِ تَجْرِيانِ)؛ در آن دو (بوستان) دو چشمه‌سار روانند.» در آيات بعدي ميوه‌هاي آن‌ها که به صورت جفت است، اشاره مي‌کند.

دو نکته:

الف. مفسران در مورد اين دو بوستان چند احتمال داده‌اند:

1. بهشت جسماني و بهشت معنوي.[392]

2. بهشتي که در مقابل اعمال به ما مي‌دهند و بهشتي که لطف الهي است.

3. بهشت اطاعت و بهشت ترک گناه.[393]

مانعي ندارد که همه اين معاني درست باشد، حتي ممکن است اشاره به بهشت‌ها يا مراتب ديگري از بهشت هم باشد که خداوند در اختيار انسان‌هاي پارسا قرار مي‌دهد.

ب. اگر خدا محبوب ماست «(وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبَّاً لِلَّهِ[394] و [لي] کساني که ايمان آورده‌اند خدا را بيشتر دوست دارند.» و اگر خدا زيباترين کمال‌ها را دارد و انسان فطرتاً عاشق اوست، ترس از او چه معنايي دارد و چرا کسي که از خدا بترسد، پاداش بيشتري دارد؟

پاسخ اين است که ترس از خدا به معناي ترس از ذات خدا نيست؛ ترس از مقام اوست. «(وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ)؛ و براي کسي که از مقام پروردگارش بترسد، دو بوستان (بهشتي) است.» براي مثال اگر همسايه شما، قاضي باشد، چه بسا با او روابط خيلي خوبي داشته باشيد؛ اما وقتي در دادگاه مقابل او قرار مي‌گيريد، از جايگاه او هراس داريد، چون ممکن است حکمي که صادر مي‌کند، عليه شما (به فرض مجرم بودن) باشد. هر مجرمي از مقام قاضي هراس دارد، هر چند خود قاضي بسيار رحيم و مهربان باشد.

در (وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ)مقام پروردگار، مقام داوري و عدالت در روز رستاخيز است و ما مقابل خدايي قرار مي‌گيريم که داور و عادل است. از خدا مي‌ترسيم، چون کارهاي بدي داريم و در حقيقت ترس ما از مقام خدا، به معناي ترس از عدالت و داوري او و ترس از اعمال ناپسند خودمان است.

برخي از مفسران[395] ترس از مقام خدا را به ترس از مواقف قيامت، ترس از حضور در پيشگاه او براي حساب، ترس از مقام علمي خدا و مراقبت دايمي او نسبت به انسان‌ها يا ترس از دوزخ دانسته‌اند که ممکن است همه اين موارد به ترس از عدالت و داوري خدا باز گردد.

 

شبهاتي پيرامون شفاعت را توضيح دهيد؟

توضيح پرسش

برخي در مورد شفاعت ايرادهايي مطرح مي‌کنند، مانند اين که:

1. اعتقاد به شفاعت سعي و تلاش را دچار ترديد مي‌کند؛

2. مخصوص جامعه‌هاي عقب مانده است؛

3. موجب تشويق به گناه و رها کردن مسئوليت‌ها مي‌شود؛

4. نوعي شرک و چندگانه پرستي و مخالف قرآن است؛

5. موجب دگرگون شدن احکام و اراده خدا مي‌شود.

با اين وصف آيا مي‌توان به شفاعت معتقد بود؟

پاسخ

شفاعت بحث بسيار گسترده‌اي دارد و در آيات متعددي مطرح شده است. مفسران وقتي بحث شفاعت را مطرح مي‌کنند، معمولاً اقسام آن را بيان مي‌دارند؛ شفاعت براي چه کساني و در مورد چه گناهاني است؟ آيا شفاعت تبعيض است؟ و... در تفاسير مثل نمونه و الميزان معمولاً بعد از آيات اوايل سوره بقره مثل آيه 48، بحث شفاعت مطرح مي‌شود و چون ما راجع به شفاعت بحث کرده‌ايم، اينک به صورت اجمالي پاسخ مي‌دهيم.

آيات شفاعت چند دسته است:

1. رد شفاعت: مانند: آيه 48 بقره که مي‌فرمايد: «(لاَ يقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَةٌ)؛ و از او هيچ شفاعتى پذيرفته نمى‏شود.»[396]

2. پذيرش مشروط شفاعت:«(قُل لِلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعاً[397] بگو: «تمام شفاعت فقط از آنِ خداست»، «(وَلاَ يشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَي[398] و (فرشتگان) جز براي کسي که (خدا از او) خشنود باشد، شفاعت نمي‌کنند.» و «(مَن ذَا الَّذِي يشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ[399] کيست آن کس که در پيشگاهش، جز به رخصت او، شفاعت کند!؟»

بر اين اساس شفاعت هست و مخصوص خداست و برخي از انسان‌ها اذن شفاعت مي‌دهد. در سورة مريم هم مي‌فرمايد: «(لاَّيمْلِکُونَ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِندَ الرَّحْمنِ عَهْداً[400] صاحب شفاعت نمي‌باشند، جزکساني که از جانب (خداي) گسترده‌مهر، پيماني گرفته‌اند.»

در احاديث هم گاهي اوقات قيدهايي آمده است. مثلاً در روايتي نقل شده است: «لاينال شفاعتنا من استخف بالصلاة؛ شفاعت ما به کسي که نماز را سبک بشمارد، نمي‌رسد.»[401]

دو تصور از شفاعت

شفاعت را مي‌توانيم به دو گونه تصور کنيم:

الف: تصورعاميانه:مثلاً وقتي افراد وارد بعضي مراکز مي‌شوند، براي انجام غيرقانوني کارشان يا ناديده گرفته‌شدن خطاهايشان به افراد صاحب نفوذ آنجا متوسل مي‌شوند و به کمک و ضميمه آن‌ها کارشان را پيش مي‌برند، چون شفاعت به معناي ضميمه کردن دو چيز به هم است.

ب: تصور صحيح:انسان با خدا ارتباط داشته باشد و مورد رضايت او واقع شود و زمينه‌هاي شفاعت را در خود به وجود بياورد. خداوند هم به افرادي اجازه بدهد از اين‌ها شفاعت بکنند، يعني شفاعت از بالاست؛ نه از پايين و به معناي تبعيض و پارتي‌بازي. در حقيقت خداوند از شفاعت دو هدف دارد:

1. مقام شفاعت کنندگان (أنبياء، اولياء، شهداء و...) را بزرگ بدارد، به آن‌ها اجازة شفاعت دهد.

2. مقام گناه‌کاران توبه‌کننده‌اي را که به خاطر ارتباط معنوي با خدا يا اولياي او، مورد رضايت الهي واقع شده‌اند، ارتقا دهد و آنان را مشمول شفاعت خود سازد.

اين اعتقاد نمي‌تواند شرک، کفر و چندگانه‌پرستي باشد، چون ما شفيع را نمي‌پرستيم؛ بلکه خدا خودش شفيع را قرار مي‌دهد و طبق آيات قرآن به او اذن شفاعت مي‌دهد. در شفاعت قرآني کسي در عرض خدا نيست؛ بلکه در طول اراده الهي است و اصلاً با اراده الهي است که شفاعت صورت مي‌گيرد.

اعتقاد به شفاعت موجب رکود تلاش هم نمي‌شود؛ بلکه پيام شفاعت اين است که انسان بايد تلاش و کوشش بکند تا مورد رضايت الهي واقع و شايسته شفاعت بشود وگرنه اين‌که انسان گناه بکند و اميدوار به شفاعت ديگران باشد، همان تصور عاميانه از شفاعت است. پس اعتقاد آگاهانه به شفاعت موجب تشويق به گناه نمي‌شود و انسان را به تنبلي و سستي نمي‌کشاند، چون گناه‌کار کاهل، ارتباط معنوي با خدا يا اولياي او ندارد و اصلاً شايسته شفاعت نيست.[402] شفاعت خود عامل حرکت مثبت است و مهم‌ترين نقشش اين است که گناهکار از درگاه الهي نااميد نشود و بيشتر در گناه فرو نرود.

شفاعت به مفهوم دگرگوني احکام خدا نيز نيست، منظور از دگرگوني اين است که خدا بخواهد کسي را عذاب کند و شفيع مانع شود. مثلاً واسطه‌اي از نزديکان رييس اداره، خواست رييس را به نفع شخصي تغيير و او را از مجازات نجات مي‌دهد يا پاداشي را که شايسته‌اش نيست، به او مي‌دهد، يعني اثر از پايين به بالا (شفاعت منفي) است. در شفاعت قرآني اثر از بالا به پايين است، يعني خدا[403] اراده مي‌کند که مثلاً امام حسين7از ما شفاعت بکند. براساس آيه: (مَن ذَاالَّذِي يشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ)[404]خدا بايد اذن بدهد. فرق إذن و اجازه در اين است که اذن قبل از عمل و اجازه بعد از عمل است، يعني بايد اذن قبلي باشد تا شفاعت صورت بگيرد.

وقتي خدا[405] مي‌خواهد پيامبر اسلام، شهداء، ... شفاعت بکنند، مقام
اين‌ها ظاهر مي‌شود و اين نوعي احترام است[406] پس اثر از بالا به پايين است و تغيير در اراده الهي نيست؛ بلکه شفاعت يکي از قانون‌هاي الهي است.
البته شرايطي هم قرار داده است و هر کسي آن‌ها را داشته باشد، شايسته شفاعت مي‌شود.

نکته آخر اين‌که: شفيعاني که در منابع اسلامي (قرآن و سنت) به آن‌ها اشاره شده است، مانند پيامبران، علما، شهدا، مؤمنان، ملائکه و فرشتگان الهي، خويشاوندان انسان، اهل بيت:حتي روزه و صفاتي مثل امانت‌داري مي‌توانند شفيع انسان در روز قيامت شوند، يعني اين صفات و افراد مي‌توانند فرد را به مرتبه بالاتري از معنويت و کمال برسانند و از بعضي پيامد لغزش‌ها و نقصان‌ها نجاتش بدهند.


 

منظور از جنبده‌اي که در آخرالزمان ظاهر مي‌شود، کيست؟

پاسخ

در سوره نمل مي‌خوانيم:

«(وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ کَانُوا بِآياتِنَا لاَيوقِنُونَ[407] و هنگامي که گفتار (= فرمان عذاب) برآنان واقع شود، (و در آستانه رستاخيز قرار گيرند)، جنبنده‌اي را از زمين براي آنان بيرون مي‌آوريم که با آنان سخن مي‌گويد، (در مورد اين) که مردم همواره به نشانه‌هاي ما يقين نداشتند.»

ظاهر آيه در مورد مجازات‌هايي است که به مشرکان وعده داده شده، يا مربوط به وقوع رستاخيز و نشانه‌هايش است؛ حوادث هولناکي که هنگام وقوع رستاخيز بروز مي‌کند و درهاي توبه به روي بشر بسته مي‌شود.

طبق برخي تفاسير[408] مقصود زمان رجعت است؛ زمان محدودي که قبل از پايان جهان پيش مي‌آيد و برخي از مؤمنان خالص و کافران و منافقان زنده مي‌شوند.

واژه «دابّه» به معناي جنبنده در اين آيه مي‌تواند انسان يا حيوان باشد. روايات درباره اين جنبنده نيز چند نوع است:

1. موجودي غيرعادي که با شکلي عجيب و به گونه‌اي معجزه‌آسا مي‌آيد و از کفر و ايمان سخن مي‌گويد و منافقان را رسوا مي‌کند.

2. انسان فوق‌العاده و فعالي که صفوف مسلمان‌ها را از منافقان جدا و آن‌ها را نشانه‌گذاري مي‌کند:

الف.اين انسان اميرمومنان علي7است.

ب.مقصود امام مهدي(عج)است.[409]

در برخي تفاسير اين آيه مربوط به رجعت دانسته شده است. پيامبر9هم فرمود: جنبنده زمين فرد نيرومندي است که کسي نمي‌تواند از دست او فرار کند. او بر پيشاني مؤمن و کافر علامت مي‌گذارد و عصاي موسي7و انگشتر سليمان7همراه او است.

ممکن است برخي از تعبيرات اين روايت کنايي باشد. مثلاً شايد منظور از جدا کردن مؤمن و کافر اين باشد که مردم در موافقت و مخالفت اميرمومنان7همان‌طور که در دنيا دو گروه شدند، در آخرت هم از هم جدا مي‌شوند. شايد مقصود از انگشتر سليمان و عصاي موسي7هم حکومت و قدرت باشد؛ پس معناي آيه مي‌تواند عام و شامل هر جنبنده‌اي باشد که در آستانه رستاخيز ظاهر مي‌شوند و با مردم سخن مي‌گويند. اين مطلب ممکن است شامل پيشوايان حق باشد که از مصاديق کامل آن اميرمومنان علي و امام زمان8است. برخي روايات هم مؤيد اين نظر است.

آيه 82 تا 85 سوره نمل در مورد رجعت است و روايات متعددي هم در اين باره در تفسير صافي هست.[410]

دجال و رجعت

واقعه رجعت و ظهور دجال از نشانه‌هاي برپاشدن قيامت است و منظور رواياتي که آيه را در مورد رجعت مي‌دانند، اين است که اميرمومنان علي7در آن موقع زنده مي‌شود، چنان که برخي از روايات رجعت مي‌گويند مؤمنان خالص، کافران خالص و مؤمنان بزرگ و مشهور در زمان رجعت باز مي‌گردند و دوره‌اي خاص از حرکت تکاملي بشر آغاز مي‌شود.

از ميان رواياتي که در مورد دجال و اميرمومنان7است، در اين آيه فقط يک مورد را پيدا کرديم. در کمال‌الدين از اميرمومنان علي7نقل شده است که حضرت از دجال نام برد و مطالبي راجع به او و کشته شدنش بيان کرد و فرمود، «بعد ذلک التامة الکبري؛ بعد از آن، واقعه بزرگ روي مي‌دهد.» از حضرت پرسيدند واقعه بزرگ چيست، فرمود: «خروج الدّابة[411]». معلوم مي‌شود که مسألة «دابة الارض» غير از جريان دجال است رواياتي نيز که ذيل آيه ديديم، اشاره به اين‌که دابّه همان دجال است، ندارند، بلکه حضور دجال قبل از اين واقعه است.

خلاصه اين‌که حضور دجال مربوط به قيام امام زمان‌(عج)و دابة‌الارض مربوط به حوادث آستانه رستاخيز است و پيامبر دابة‌الارض را علي7مي‌داند. طبق روايتي[412] حضرت علي7خصوصيات دابه را مي‌گويد، اين‌که آن موجود عجيب از نزد کوه صفا خارج مي‌شود، انگشتري سليمان و عصاي موسي را دارد و مومن و منافق و کافر را از هم جدا مي‌کند، ولي حضرت نامي از او نمي‌برد و مسأله رستاخيز را مطرح مي‌کند، شايد به اين خاطر که خود حضرت صحبت مي‌فرمود، مصداق را مشخص نکرد.


آيا مرگ بدست خداست؟

توضيح پرسش

خداوند در آية 145 سوره آل عمران مي‌فرمايد «مرگ همه انسان‌ها در دست خدا و به وقت معين ثبت است و تا خدا نخواهد، مرگ کسي فرا نمي‌رسد.» با توجه به اين آيه، خواست خدا در مورد کساني که در حادثه‌اي مانند تصادف و به علت رعايت نکردن نکات ايمني از دنيا مي‌روند، چگونه معنا مي‌يابد؟

پاسخ

توضيح آيه:

«(وَمَا کَانَ لِنَفْسٍ أَن تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللّهِ کِتَابَاً مُؤَجَّلاً وَمَن يرِدْ ثَوابَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَمَن يرِدْ ثَوَابَ الآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْهَا وَسَنَجْزِي الشَّاکِرِينَ[413] هيچ کس جز به فرمان خدا نمي‌ميرد، که خدا مرگ را مقرر شده معين کرده است و هر کس پاداش اين جهان را بخواهد از آن به او خواهيم داد.»

اين آيه شريفه به مسأله مرگ و قطعي بودن زمان مرگ اشاره مي‌کند. براي فهم آيه بايد مسأله اجل مرگ را توضيح بدهيم.

واژه اجل به معناي مدت معين و آخرين مدت است؛ مدتي که براي چيزي مشخص مي‌کنند. اجل و مرگ در قرآن دو نوع است؛ غيرحتمي و حتمي.

الف. أجل غيرحتمي:همان مرگ مشروط است. يعني گاهي مرگ انسان وابسته به يک شرايطي است که اگر آن شرايط تحقق يابند، مرگ فرا مي‌رسد. اين نوع مرگ قابل تأخير است. مثلاً طبق روايات برخي عوامل در آن مؤثرند، مثلاً اگر کسي صله‌رحم بکند، عمرش طولاني مي‌شود يا اگر انسان بهداشت را رعايت بکند عمر زيادتري پيدا مي‌کند وگرنه عمرش کمتر مي‌شود. بنابراين برخي از مسائل عادي مثل رعايت احتياط در رانندگي، رعايت مسائل بهداشتي يا برخي مسائل معنوي مثل صدقه، صله رحم و... اين‌ها مي‌توانند مرگ معلق و أجل مشروط را جلو يا عقب ببرند. در سوره نوح مي‌خوانيم: «(يغْفِرْ لَکُم مِّن ذُنُوبِکُمْ وَيؤَخِّرْکُمْ إِلَي أَجَلٍ مُسَمَّي[414] تا بخشي از پيامدهاي (گناهان) تان را براي شما بيامرزد، و (مرگ) شما را تا سرآمد معيني به تأخير اندازد.»

ب. اجل و مرگ حتمي: مرگي که در وقت معين خود حتماً مي‌آيد و همه انسان‌ها خواهند مُرد. اين يک قانون ثابت در نظام خلقت است؛ و در برخي آيات به آن اشاره شده است، از جمله «(هُوَ الَّذِي خَلَقَکُم مِن طِينٍ ثُمَّ قَضَي اَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمّي عِندَهُ[415])اجل مسمي به هيچ شکل قابل تغيير نيست. «وَمَا کَانَ لِنَفْسٍ أَن تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللّهِ کِتَابَاً مُؤَجَّلا[416]اين آيه هم به اجل مقرر شده اشاره دارد.

توضيح بيشتر

انسان به صورت عادي مي‌تواند مثلاً 70 سال عمر کند، به شرط اين‌که بيمار نشود، در رانندگي بي‌احتياطي نکند، غذاهاي بهداشتي مصرف بکند، گناهي نکند که گرفتار أجل زودرس شود و...

با توجه به اين مقدمه مي‌گوييم، شکي نيست که خواست خدا مؤثر است. منتها خداوند دو نوع خواست دارد:

1. خواست حتمي که ظرفيت نهايي جسم انسان است. (کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ)همه خواهند مُرد.

2. أجل معلق و مشروط که به شرايط بستگي دارد و طبق شرايط کم و زياد مي‌شود.

بنابراين هر دو اراده خداوند است، در عين حال اراده خداوند با اختيار انسان منافات ندارد. در برخي موارد دين اعلام کرده است که اگر کسي گناهي انجام بدهد، أجلش جلو مي‌افتد و اگر صله رحم بکند اجلش به تأخير مي‌افتد. برخي را هم عقل و علم انسان درک مي‌کند، مثلاً اگر در رانندگي بي‌احتياطي بکند أجل جلو و اگر احتياط بکند، به تأخير مي‌افتد. أجل معلق هم منوط به اراده الهي، منتها مشروط به شرايطي است.


آية (يا أَيتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ)شامل حال چه کساني مي‌شود؟

پاسخ

خداوند در آياتي از سوره فجر مي‌فرمايد:

«(يا أَيتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَي رَبِّکِ رَاضِيةً مَرْضِيةً فَادْخُلِي فِي عِبَادِي وَادْخُلِي جَنَّتِي[417] اي جان آرام يافته! به سوي پروردگارت باز گرد در حالي که (تو از او) خشنودي [و] مورد رضايت (او) هستي، پس در (سلک) بندگان (ويژه) من در آي، و در بهشت من وارد شو!»

توضيح آيه

آيه گوياي لطف ويژه خدا به بندگان خاص خود است و از آن‌ها با عنوان (بندگان من) ياد مي‌کند و به طور مستقيم به ميهماني فرا مي‌خواند و رضايت خود را از آن‌ها اعلام مي‌کند. در اين آيات چند ويژگي براي بندگان خاص خدا شمرده شده است.

1. نفس مطمئنه دارند.

2. به سوي خدا يا ثواب و رحمت او باز مي‌گردند.

3. در سلک بندگان ويژه خدا مورد لطف قرار مي‌گيرند.

4. به بهشت الهي وارد مي‌شوند.

5. از پاداش‌ها و الطاف الهي راضي‌اند.

6. آنان و خدا از هم رضايت دارند.

منظور از نفس هم همان روح آدمي است که مي‌تواند حالات و مراتب مختلفي به خود بگيرد.

نفس مطمئن:روحي که در پرتو ايمان و ياد خدا آرامش مي‌يابد. به وعده‌هاي الهي کاملاً مطمئن است و در برابر حوادث اضطراب به خود راه نمي‌دهد.

نفس‌راضيه:از خدا راضي است چون مي‌بيند که خدا به تمام وعده‌هايش عمل کرده و پاداش‌ها و نعمت‌هاي زيادي به او داده است. بندگان خاص خدا معمولاً به مقام رضا و تسليم مي‌رسند و هرچه را خدا انجام بدهد، مي‌پسندند. اين نفس، مرضيه هم هست، يعني خدا هم از کار و عقايد اين شخص راضي است.

توجه به روايت تفسيري

اين آيه بر دو نفر[418] حمزه سيدالشهداء7و امام حسين7تطبيق شده است. امام صادق7فرمود: سوره فجر، سوره حسين7است[419] و هر کس آن را بخواند در بهشت در درجه او خواهد بود. نيز حکايت شده[420] که مخاطب «(يا أَيتُهَا‌النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ)؛ اي جان آرام‌يافته!» شخص امام حسين7است.

با توجه به اين که اصل سوره مکي است، و حمزه7در مدينه و امام حسين7سال‌ها بعد از پيامبر9در کربلا شهيد شدند، نسبت دادن سوره به آن دو از باب تطبيق بر مصداق‌هاي روشن و کامل نفس مطمئن است.

طبق برخي روايات، مقام نفس مطمئنه کامل‌ترين مقام نفس انساني است و فقط کساني که به درجه خشوع برسند، مي‌توانند به اين مقام نايل بشوند. آيه (رَضِي اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ذلِکَ لِمَنْ خَشِي رَبَّهُ[421])به هر دو مقام راضية و مرضيه دلالت دارد.

اين که اين‌ها و خدا از هم راضي‌اند، اشاره به اين مطلب است که بنده به مرتبة عالي انسانيت رسيده و اراده‌اش از اراده خدا جدا نيست. چون هر چه خدا مي‌پسندد، او هم مي‌پسندد و جلوه حق شده است و چيز غيرالهي در وجودش نيست که مورد رضايت نباشد. از همين باب در مورد أئمه:آمده است که «اِذا شِئنَا، شاء الله؛[422] هر وقت ما بخواهيم، خدا مي‌خواهد.» در مورد حضرت زهرا3هم حکايت شده است[423] که خشم او خشم پيامبر و خشم پيامبر هم خشم خداست و رضايت او رضايت پيامبر و رضايت پيامبر رضايت خداست. در حقيقت اين نکته بازگشت به همين مطلبي مي‌کند که بيان شد و يکي از احتمالات قوي در مورد آيه است.

کاربردهاي واژه نفس در قرآن

اين واژه گاهي به معناي شخص و بدن انسان[424] است، مثل آيات قصاص (النَّفْسَ بِالنَّفْسِ)در اين آيات نفس را در مقابل نفس قرار مي‌دهد، منتها بيشتر اوقات منظور از نفس، شخصيت، حقيقت و روح انسان است و روح خودش مراتبي دارد و تعبيرات متعددي از آن و مراتبش در قرآن آمده است. گاهي فرمود: (وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا)[425]يا (فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَ)[426]در اين آيات خداوند به نفس انسان و حالت تسويه‌اش سوگند ياد مي‌کند که خدا و فرشتگان خوبي‌ها و بدي‌ها را به او الهام مي‌کنند و از «نفس ملهمه» و «نفس مسوّمه» ياد مي‌کند. در سوره قيامتهم (لاَ أُقْسِمُ به يومِ الْقِيامَةِ وَلاَ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ)[427]به «نفس لوامه» سوگند مي‌خورد؛ نفسي که انسان را هنگام انجام کار زشت سرزنش و دچار نوعي عذاب وجدان مي‌کند. گاهي هم سخن از نفس اَماره است، مثل (إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّي)[428]يعني نفس انسان بسيار به کارهاي بد فرمان مي‌دهد.

نفس دو سويه است؛ از يک جهت کارهاي نيک به او الهام مي‌شود و از جهتي کارهاي بد. طبق برخي روايات، ذيل آيات سوره مبارکه ناس، گويا نفس انسان دو گوش دارد که در يکي الهامات شيطاني و در ديگري الهامات الهي توسط فرشتگان دميده مي‌شود. براساس تعبير ديگر (فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا)[429]انسان در معرض دو نوع خواسته است؛ گاهي به طرف خواسته‌هاي بد مي‌رود و حتي آن خواسته‌ها انسان را به طرف خود مي‌کشد و به او دستور مي‌دهد نفس أمّاره گاهي هم به طرف خواسته‌هاي خوب مي‌رود و او را به طرف نيکي مي‌کشد که آن وقت به آن نفس لوّامه مي‌گويند. اين نفس در مراحل عالي به جايي مي‌رسد که نفس راضيه و مرضيه و مطمئنه مي‌شود.

گاهي اوقات انسان نفس بد فرما و أماره خود را سرکوب مي‌کند و به طرف کارهاي نيک مي‌رود. مراتب عالي راضيه و مرضيه و مطمئنه را مي‌پيمايد. گاهي هم انسان به نداي نفسي که الهام به نيکي مي‌کند گوش نمي‌دهد و به نفس اَمّاره ميدان مي‌دهد. پس همه اين مراتب به صورت بالقوه در وجود انسان هست و به عهده انسان است که يکي را به فعليت برساند.


وضعيت کوه‌ها در قيامت چگونه خواهد بود؟

پاسخ

حوادث قبل از رستاخيز

حوادث مهمي قبل از واقع شدن رستاخيز اتفاق مي‌افتد و قرآن کريم به تعدادي از آن‌ها اشاره کرده است. حتي در سوره محمد9[430]سخن از اَشراط السّاعَة(نشانه‌هاي رستاخيز) آمده است. مفسران در مورد علامت‌هاي رستاخيز نکاتي را بيان کرده‌اند، مانند:

1. بعثت پيامبر:[431]طبق برخي روايات يکي از نشانه‌هاي رستاخيز بعثت پيامبر اکرم9است و اين نشان مي‌دهد رستاخيز نزديک شده است، چون پيامبر اسلام پيامبر خاتم و آخرالزمان مي‌باشد.

2. نزول قرآن؛

3. شق القمر:(اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ[432])در اين مورد دو احتمال هست؛ اين‌که مقصود شق‌القمر زمان پيامبر9يا شکافته شدن ماه در آستانه رستاخيز باشد.

4. قيام حضرت مهدي(عج):و هم‌چنين برخي از کارهاي ديگر که طبق روايات پيش از ظهور روي خواهد داد، مانند شيوع شرب خمر و ...

5. دود آشکار: «(يوْمَ تَأْتِي السَّماءُ بِدُخَانٍ مُبِينٍ)؛[433] (و منتظر) روزي باش، که آسمان دودي آشکار آورد.» منظور از آن دود شَرر باري است که بر سر مجرمان مي‌ريزد يا قحطي يا چيز ديگري مورد نظر است.

کوه‌ها در آغاز قيامت

هشت تغيير در مورد وضع کوه‌ها در آستانه رستاخيز مطرح شده که به نظر برخي مفسران اشاره به هشت مرحله است که طي آن کوه‌ها تحولات خاصي پيدا مي‌کنند و نشانه‌هاي رستاخيز آشکار مي‌شود. چون کوه‌ها از پديده‌ها و نشانه‌هاي عظمت و استواري کره زمين هستند، قرآن کريم به آن‌ها اشاره مي‌کند که چگونه در آستانه قيامت درهم پيچيده و متلاشي مي‌شوند. هشت تغيير يا مرحله چنين است:

1. لرزش کوه‌ها؛[434]

2. لرزش شديد کوه‌ها: در سوره حاقه فرمود: «(وَحُمِلَتِ الْأَرْضُ وَالْجِبَالُ[435] کوه‌ها از جا کنده مي‌شوند.»

3. حرکت کوه‌ها: «(وَتَسِيرُ الْجِبَالُ سَيراً[436] کوه‌ها حرکت مي‌کنند.»

4. کوبيده شدن کوه‌ها: «(فَدُکَّتَا دَکَّةً وَاحِدَةً[437] در هم کوبيده مي‌شوند.»

5. کوه‌ها همچون تودة شن متراکم: (کَثِيباً مَّهِيلاً).[438]

6. گرد و غبار شدن کوه‌ها: «(وَبُسَّتِ الْجِبَالُ بَسّاً فَکَانَتْ هَبَاءً مُّنبَثّاً[439] و کوه‌ها کاملاً خرد شوند، و غباري پراکنده شوند.»

7. کوه‌ها همچون پشم حلاجي شده: «(وَتَکُونُ الْجِبَالُ کَالْعِهْنِ الْمَنفُوشِ[440] و کوه‌ها همچون پشم رنگينِ زده شده‌اند.»

8. کوه‌ها هم‌چون شَبَح سراب مانند هستند: «(وَسُيرَتِ الْجِبالُ فَکَانَتْ سَرَاباً[441] و کوه‌ها روان شود و سراب گردد.»

چگونگي اتفاقات هشت‌گانه و وضعيت جهان

علت وقايع ممکن است برخورد سيارات، انفجارات هسته‌اي، تجلي الهي و... باشد. وضعيت جهان در آستانه رستاخيز در هم ريخته مي‌شود، از جمله:

1. شکافته شدن درياها:«(وَإِذَا الْبِحَارُ فُجِّرَتْ[442] و هنگامي که درياها (به روي يکديگر) شکافته شود (و به هم بپيوندد).» و «سُجِّرَتْ؛[443] برافروخته
(و پُر) شوند.»

اين حالت شايد به خاطر زلزله‌هاي شديد، جدا شدن اکسيژن و هيدروژن آب دريا، متلاشي شدن کوه‌ها و ريختن آن‌ها در درياها يا تغييرهاي ديگري باشد. در آيات قرآن سخن از زلزله‌هاي عظيم، نه تنها در مورد کوه‌ها، بلکه به صورت فراگير به ميان آمده است: «(إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَي‌ءٌ عَظِيمٌ)؛[444] زلزلة روز رستاخيز چيز بسيار بزرگي است.»

2. تاريکي خورشيد و ماه:«(إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ وَإِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ[445] هنگامي که خورشيد در هم پيچيده شود، و هنگامي که ستارگان بي‌فروغ شوند (و سقوط کنند)» در حقيقت انرژي دروني خورشيد تمام مي‌شود، همان‌طور که عده‌اي از کيهان‌شناسان در مورد بعضي ستارگان دور
دست مي‌گويند از حالت معمولي خود خارج مي‌شده و به صورت سياه‌چاله در آمده‌اند.

3. شکافته شدن کره‌ها:(إِذَا السَّماءُ انشَقَّتْالنَّفْسَ بِالنَّفْسِ)[446]و (إِذَا السَّماءُ انفَطَرَ)[447]و (وَإِذَا السَّماءُ کُشِطَتْ)[448]«فُرِجَتْ» بنابراين در روز قيامت کل جهان درهم پيچيده مي‌شود و حرکت شديد دوراني را آغاز مي‌کند: (يوْمَ تَمُورُ السَّماءُ مَوْراً)[449]و (يوْمَ نَطْوِي السَّماءَ کَطَي السِّجِلِّ لِلْکُتُ)[450]يعني همه منظومه‌هاي هستي مانند طومار درهم پيچيده مي‌شوند. بنابراين رستاخيز وضعيت کل جهان را به هم مي‌زند و مخصوص کوه‌ها نيست.


پرسش

قيامت چه مراحلي دارد؟ و چرا از آن با واژه‌هاي گوناگون مثل ساعة[451]، بعث، نشر و... نام برده شده است؟

پاسخ

قيامت نام‌هاي متعددي دارد و به نظر برخي مفسران نام‌هاي متعدد به مراحل قيامت اشاره دارند. نام‌هايي مثل قيامت، قيام الساعةو... حدود هفتاد مرتبه در قرآن کريم به کار رفته است. به برخي از اين نام‌ها اشاره مي‌کنيم.

1. الساعة:با توجه به اين که ساعت جزئي از زمان است، پيام اين گونه آيات اين است که در قيامت زمان مثل موجود زنده‌اي مي‌شود که به پا مي‌خيزد و قيامت، روز به پا خاستن است.

2. بعث: (وَأَنَّ اللَّهَ يبْعَثُ مَن فِي الْقُبُورِ)[452]و (وَإِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَ)[453]قيامت روزي است که قبرها برانگيخته و زير و رو مي‌شوند. اين برانگيختن و دوباره به پا خاستن افرادي که در قبور هستند، از جلوه‌هاي رستاخيز و مراحل آن است.

3. حشر:اين واژه به معناي جمع کردن است. (وَإِنَّ رَبَّکَ هُوَ يحْشُرُهُمْ)[454]ترکيب‌هاي مختلف حشر حدود 30 بار در قرآن‌کريم به کار رفته و منظور اين است که در روز قيامت افراد سوق داده و جمع مي‌شوند.

4. إحياء موتي:به اين نام (رستاخيز مردگان) در قرآن‌کريم زياد اشاره شده است. برخي رستاخيز را معادل برخاستن مردگان مي‌دانند، به عبارت ديگر رستاخيز به معناي مُرده است و رستاخيز يعني برپاخاستن مردگان.

5. نشر:در اصل به معناي گستردن است و منظور از آن در (کَذلِکَ النُّشُورُ)[455]و (وَإِذَا الصُّحُفُ نُشِرَ)[456]انتشار انسان‌ها در رستاخيز در نقاط مختلف يا انتشار نامه‌هاي اعمال آن‌ها است.

6. معاد: «(کَمَا بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ[457] همان گونه که (آفرينش) شما را آغاز کرد، (به سوي او) باز مي‌گرديد.» به معناي بازگشت انسان به حيات مجدد است.

7. رجوع:(کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَينَا تُرْجَعُونَ)[458]به معناي بازگشت به سوي خداست. رجوع إلي الله حدود 10 بار در قرآن با بيان‌هاي مختلف مطرح شده است، مانند (إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَيهِ رَاجِعُونَ).[459]

8. لقاء الله:(کَذَّبُوا به لقاءِ اللَّهِ)[460]برخي لقاء الهي در رستاخيز را منکر مي‌شوند. مفسران در اين باره اختلاف نظر دارند و مقصود از لقاي الهي را ملاقات فرشتگان حساب و جزاء يا ملاقات حکم و فرمان خدا مي‌دانند. مسلماً ملاقات حسي خدا مقصود نمي‌باشد، چون خدا جسم نيست. پس مقصود ملاقات شهودي و باطني است.


نامه اعمال انسان‌ها در قيامت چگونه است؟

پاسخ

مقصود از نامه اعمال

حداقل پنج ديدگاه در اين باره وجود دارد:

1. برخي فکر مي‌کنند اعمال انسان، مثل نامه روي کاغذ نوشته و به دست فرد داده مي‌شود و او سطر به سطر مي‌خواند؛ اما چون چنين نامه‌اي ممکن است قابل‌پذير و بسيار پرحجم باشد، پس مقصود چيز ديگري است.

2. نامه عمل همان روح آدمي است که اعمال در او به نوعي رسوخ پيدا مي‌کند و باقي مي‌ماند.[461]

3. نامه عمل، حقايق اعمال انسان را در بر دارد.

4. اعمال در روح انسان اثر مي‌گذارند. اثراتي هم در فضا و هوا دارد. مجموع اين اثرات را به دست صاحب عمل مي‌دهند. به عبارت ديگر نامه اعمال، اثرات اعمال ماست که در فضا، اطراف و جانمان اثر مي‌کند و اين آثار در روز قيامت قابل بازيابي است، به گونه‌اي که مي‌توان آن را به صورت عيني نشان داد.

5. نامه اعمال ضمير باطن و وجدان مخفي است که در روان‌شناسي مطرح است. مانعي هم ندارد که نامه عمل فراتر از همه موارد فوق و در برگيرنده آن‌ها باشد.

نکته

ثواب و عقاب نتيجه عمل است، اما نامه عمل، خود عمل را نمايش مي‌دهد. تجسم اعمال[462] هم در حقيقت نتيجه عمل است، اما نامه عمل، خود عمل است که انسان مي‌بيند چند کار خوب يا بد انجام داده است.

انواع نامه عمل

در قرآن گاهي از نامه عمل شخصي، زماني از نامه عمل امت‌ها و گاهي نامه عمل کل بشر سخن گفته مي‌شود. در سوره اسراء مي‌فرمايد: «نامه اعمالش را برگردنش آويخته‌ايم[463]» يعني هر کسي نامه عمل شخصي دارد. در سوره جاثيه از نامه عمل هر ملت ياد مي‌کند: «(کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَي
إِلَي کتاب‌ها
[464] هر اُمتي به سوي نامه (عمل) شش فراخوانده مي‌شود.»

نامة عملي هم همه انسان‌ها دارند (وَکُلَّ شَي‌ءٍ أَحْصَينَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ)[465]در اين آيه سخن از شخص يا ملت خاص نيست؛ همه چيزها در يک نامة عمل روشني جمع مي‌شود. بنابراين اعمال انسان مي‌تواند آثار شخصي، اجتماعي يا جهاني داشته باشد. بر اين اساس وظايف انسان هم، شخصي، ملي يا جهاني باشد.

تعبيرهاي مختلف از نامة اعمال در قرآن

1. کتاب[466]؛ 2. زبر:صفحه آهني[467]؛ 3. طاير:پرنده‌اي که فال نيک و بد به آن مي‌زنند[468]؛ 4. امام مبين:لوح محفوظ که نامه اعمال همه انسان‌ها در آن هست.[469]

فلسفه نامه عمل

هدف از يادآوري و تکرار نامه عمل استفاده از کارکرد تربيتي
آن است. گويا انسان احساس مي‌کند هميشه دوربيني همراهش هست
که همه اعمال او را ضبط مي‌کند، براي همين مي‌کوشد کار ناشايستي از او سر نزند.

خداوند مي‌خواهد در صحنه هستي چنين حالتي براي انسان پيدا بشود و او خود را هميشه در حضور مأموران الهي ببيند تا دستورات الهي را انجام بدهد و گناه نکند، هم‌چنين نامه عمل در روز رستاخيز، اتمام حجت با انساني است که مي‌خواهد او را به دوزخ ببرند و نامه عمل جاي انکار براي او باقي نمي‌گذارد.


 

نويسندگان نامه اعمالچه کساني هستند؟

پاسخ

خدا ناظر اعمال و نويسنده واقعي ماست. البته او کارهايش را با واسطه انجام مي‌دهد، لذا در برخي آيات[470] از نويسندگان خاصي (رقيب و عقيد) ياد شده است.

رقيب و عقيد نام يا صفت دو فرشته است که يکي از سمت راست و ديگري از سمت چپ بر اعمال انسان نظارت مي‌کنند. به عبارت ديگر، غير از اينکه در روز رستاخيز اعضاي انسان و موجودات شاهد بر اعمال
انسان هستند، کارها در روح انسان نيز ضبط مي‌شود و جان انسان تجلي اعمال اوست؛ همان‌طور که اين اعمال در صحنه هستي باقي مي‌مانند. در حقيقت قرآن هشدار مي‌دهد که شما از همه طرف در محاصره خدا و مأموران الهي هستيد. پس مراقب اعمال خود باشيد.


 

منظور از نفخ صور چيست؟

پاسخ

مسأله نفخ صور در آيات متعددي مورد توجه قرار گرفته است. خداوند در سوره زمر مي‌فرمايد:

«(وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَن فِي السَّماوَاتِ وَمَن فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرَي فَإِذَا هُمْ قِيامٌ ينظُرُونَ[471] و در شيپور دميده مي‌شود، پس کساني که در آسمان‌ها و کساني که در زمين هستند مدهوش مي‌شوند (و مي‌ميرند)، مگر کساني که خدا بخواهد؛ سپس [بار] ديگر در آن
(شيپور) دميده مي‌شود، و ناگهان آنان ايستاده‌اند، در حالي‌که منتظر (حساب) هستند!»

در اين آيه شريفه سخن از دو نفخ صور است؛ اولي (نفخه مرگ) وقتي است که همه مي‌ميرند و از دنيا مي‌روند و دومي (نفخه حيات) زماني است که در شيپور دميده مي‌شود و همه براي حساب و کتاب زنده مي‌شوند، (إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ)مگر کسي که خدا بخواهد از اين مرگ نجات يابد. گروهي برخي اين عده را فرشتگان بزرگ مثل جبرئيل، ميکاييل، اسرافيل و... مي‌دانند. عده‌اي هم شهدا و حتي حاملان عرش الهي را به اين جمع اضافه کرده‌اند، به نظر مفسران دليلي براي زنده ماندن، جز اسرافيل، نداريم که البته او هم در نهايت خواهد مرد. بنابراين، همه موجودات بعد از نفخه صور اولي اول خواهند مُرد و با نفخه صور دوم زنده خواهند شد.

معناي صور

صور به معناي شيپور[472] است. در روزگار گذشته با شاخ گاو و ديگر حيوانات درست مي‌کردند و براي آگاه ساختن قافله‌ها هنگام حرکت يا ايستادن در اين شيپور مي‌دميدند. مقصود از آن در آيه شايد کنايه از فرمان پايان جهان باشد. اين احتمال هم هست که شيپوري واقعي و با طراحي خاص باشد که بتواند صيحه عظيمي به وجود آورد. اين احتمال با ظاهر روايات هم سازگارتر است. به هر حال همه مردم در اثر صداي بسيار عظيم آن خواهند مُرد.

تعابير ديگر: صَيحَةً[473]، نَقر[474](کوبيدن چيزي، مثل منقار پرنده بر جايي)، الصَّاخَّةُ[475](صداي شديدي که گوش را کر مي‌کند)، الْقَارِعَةُ[476](کوبنده) زَجْرَة[477](راندن با صداي بلند) به هر حال وقتي حضرت اسرافيل[478] (فرشتة نفخ صور) صور اول را بدمد ابتدا همه موجودات و سپس خودش مي‌ميرند و در نفخة صور دوم که با فاصله ايجاد مي‌شود، همه موجودات زنده و در صحنة محشر حاضر مي‌شوند.

نکته تربيتي نفخ صور:مرگ و حيات به دست خداست، زندگي پايدار نيست و همه بايد براي رستاخيز آماده باشيم.

عالم برزخ

در آيه 68 سوره زمر تعبير «ثم» هست، يعني بين نفخ صور اول و دوم فاصله زيادي هست. به صورت طبيعي انسان‌هايي که از دنيا مي‌روند، برزخي دارند و فاصلة زياد بين دو نفخه هم قاعدتاً از برزخ مستثني نخواهد بود.

برزخ به معناي چيزي است که بين دو چيز حايل شود. به فاصله بين مرگ تا نفخ صور دوم و قيامت هم برزخ مي‌گويند.

روشن‌ترين آيه در اين‌باره چنين است:

«(مِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَي يوْمِ يبْعَثُونَ[479] به دنبال آن‌ها برزخي مي‌آيد تا روزي که برانگيخته مي‌شوند.»

آيات ديگري هم به اين مطلب اشاره دارد، مانند آياتي که به حيات شهيدان اشاره دارند، مثل (وَلاَتَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْياءٌ)[480]زنده بودن شهدا جسماني و فعلي نيست، پس حيات برزخي است. در چند جا به اين مطلب اشاره شده است، از جمله در مورد عذاب شدن فرعون در هر صبح و شام، ديگري در مورد حبيب نجار (مؤمن آل‌فرعون[481] که به کمک رسولان مسيح به انطاکيه آمد و شهيد شد و سخناني از او در قرآن نقل شده است.[482]

در سوره مؤمن تعبير دو مرگ و دو زندگي هست و از مجموع آيات استفاده مي‌شود که انسان سه زندگي دارد: 1. زندگي دنيوي 2. زندگي بين دنيا تا رستاخيز (برزخ) 3. زندگي در عالم قيامت (رستاخيز)

در روايات هم آمده است:

«القبر روضة من الرياض الجنه أو حفرة من حفر النيران؛ قبر باغي از باغ‌هاي بهشت يا حفره‌اي از حفره‌هاي آتش است.»

اين روايت از پيامبر اکرم9،[483] اميرمومنان7[484]و امام سجاد7[485]نقل شده است. اين مطالب در مورد استغفار، ترحّم بر مردگان و هديه دادن براي آن‌ها، زيارت شهداء، سخن پيامبر با کشتگان بدر هم آمده است و مي‌تواند شاهدي بر مسأله برزخ باشد.


 

با توجه به آيات، زمين و آسمان از بين مي‌روند و بعد بهشت و جهنم ايجاد مي‌شوند؟

پاسخ

خداوند در آيات 106 تا 108 هود مي‌فرمايد: کساني که بدبخت شدند، پس در آتشند؛ در حالي‌که آن‌ها در آنجا فرياد و ناله مي‌کنند و تا آسمان‌ها و زمين برپاست، در آنجا ماندگارند؛ مگر اين‌که پروردگارت بخواهد.

مشابه همين تعبير در مورد اهل بهشت هم هست: «(وَأَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّةِ خَالِدِينَ فِيهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ إِلَّا ما شَاءَ رَبُّکَ عَطَاءً غَيرَ مَجْذُوذٍ[486] و اما کساني که نيک‌بخت شدند پس در بهشتند؛ در حالي که تا آسمان‌ها و زمين برپاست، در آنجا ماندگارند؛ مگر آن چه پروردگارت بخواهد اين بخششي قطع ناشدني است.» در اين جا اين سؤال مطرح مي‌شود: قيد (مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ)چرا در مورد هر دو گروه بهشتي و جهنمي آمده است؟ آيا زماني که بهشت و دوزخ هست، اصلاً آسمان و زميني وجود دارد تا بفرمايد تا وقتي که آسمان و زمين هست بهشتيان در بهشت و دوزخيان در دوزخ هستند؟! مفسران[487] با توجه به اين نکته گفته‌اند مقصود از قيد اين است که خلود به معناي بقاي طولاني است. در حقيقت کنايه از ابديت و جاودانگي است. مثل اين که در فارسي مي‌گوييم تا خدا خداست، اين کار هست يا تا آسمان برپاست و خورشيد طلوع مي‌کند اين کار ادامه دارد. اين نوع تعبير در آيه کنايه از اين است که بهشتيان تا ابد در بهشت و دوزخيان تا ابد در دوزخ مي‌مانند وگرنه روشن است که آسمان و زمين ابدي نيست و زمين و آسمان تا وقتي برپاست که انرژي خورشيد باقي باشد و انرژي خورشيد هم روز به روز کم مي‌شود و خورشيد به طرف مرگ پيش مي‌رود.

نکته:برخي با توجه «الا ماشاء ربک» که در هر دو آيه هست، گفته‌اند ممکن است منظور اين باشد که بودن دايمي بهشتيان در بهشت و دوزخيان در دوزخ براي همه افراد نيست. يعني امکان دارد برخي از افراد دوزخي مؤمنان خطا‌کاري باشند که بعد از مدتي از آتش نجات پيدا مي‌کنند.

اين احتمال هم داده شده است که اين قيد براي بيان قدرت خدا باشد.

آيا زمين و آسمان از بين مي‌روند و ...؟

بر اساس اين آيات قرآن مي‌توانيم بگوييم که نظام فعلي جهان در آستانه رستاخيز در هم مي‌ريزد؛ خورشيد خاموش مي‌شود، ستارگان با هم برخورد مي‌کنند و ...

«(إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ وَإِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ[488] وقتي خورشيد خاموش مي‌شود و ستارگان بي‌نور مي‌شوند». بر اساس آيات متعدد در آن زمان زلزله‌هاي عظيمي رخ مي‌دهد، کوه‌ها فرو مي‌پاشند، ستارگان در هم مي‌ريزند و خاموش مي‌شوند و به عبارت ديگر در آن زمان نظام عالم عوض مي‌شود و بهشت و دوزخ بر اساس نظام نويني بر پا مي‌شود.


 

منظوراز مردان اعراف در آيات 46 و 48 سوره اعراف چه گروهي است؟

پاسخ

در آيه 44 سوره اعراف گفت‌ و گوي بهشتيان و دوزخيان مطرح مي‌شود و در آيه 46 مي‌فرمايد: (وَبَينَهُمَا حِجَابٌ)؛ بين بهشتيان و دوزخيان مانعي هست، (وَعَلَى الْأَعْرَافِ رِجَالٌ)؛ و بر يک سرزمين بلند
مرداني هستند.

حجاب در اصل به معناي مانع است. در اين آيه مقصود يا همان سرزمين اعراف است، يعني يک بلندي که دوزخ و بهشت را از هم جدا مي‌کند و مانع مي‌شود که بهشتيان و دوزخيان به راحتي ارتباط برقرار کنند يا مقصود ديواري است که ظاهرش عذاب و درونش رحمت است؛ همان طوري که در آيه 13 سوره مبارکه حديد از آن ياد شده است.

نکته:تعبيرات قرآن در مواردي که مسايلي راجع به بهشت و دوزخ و دنياي بعد از مرگ را بيان مي‌کند، گاهي مشابه تعبيرات دنيوي است. گاهي هم تعبيرات جنبه تمثيل و تشبيه دارد و چون جهان آخرت در افق بالاتري قرار دارد، اين تعبيرات مي‌تواند يک شبهي از حقيقت را در ذهن ما تصوير بکند، در حقيقت مشکل از مفاهيم و الفاظ بشري است که ظرفيت نماياندن تمام آن حقيقت را در خود ندارد؛ لذا مطالب گاهي براي ما مجمل جلوه مي‌کند بنابراين وقتي مي‌گوييم مانعي و سرزميني به نام اعراف بين آن‌ها هست، اين نکته رابايد در نظر داشته باشيم.

مي‌دانيم که اعراف در لغت به معناي مکان مرتفع است. از احاديث هم استفاده مي‌شود که منطقه‌اي ميان بهشت و دوزخ است که هم‌چون حجاب و مانع بين آن‌دو قرار مي‌گيرد؛ به طوري که هرکس در سرزمين اعراف باشد، بر بهشت و دوزخ اشراف دارد و مي‌تواند دوزخيان و بهشتيان را مشاهده بکند و اين منطقه مکان، عبور افراد به بهشت نيز مي‌باشد.

اين تنها اطلاعات ما در ارتباط با اعراف است. در اين آيه شريفه فرمود: (وَعَلَى الْأَعْرَافِ رِجَالٌ يعْرِفُونَ كُلّاً بِسِيماهُمْ)؛ بر روي اعراف مرداني هستند که بهشتيان و دوزخيان را با چهره‌هايشان مي‌شناسند.

مقصود از اين مردان چه کساني‌اند؟

در احاديث اهل بيت:و اهل سنت به دو مطلب اشاره شده است:
1. اين افراد مقربان درگاه الهي و گواهان و شاهدان بر مردم هستند. در برخي روايات هم آمده که مقصود آل محمد:است.

2. در اعراف افرادي هستند که نيکي‌ها و بدي‌هاي آن‌ها مساوي است، يعني افراد مستضعف و گنه‌کاري که هم اعمال نيک و هم اعمال بد دارند و در حقيقت در آن‌جا وا مانده شده‌اند؛ نه داخل جهنم مي‌روند و نه به بهشت.

مفسران[489] با توجه به روايات، دو احتمال داده‌اند؛ اول مقصود پيشوايان حق است که به مؤمناني که بهشتي شدند يا هنوز داخل بهشت نشده اند، سلام مي‌دهند؛ دوم مقصود گروه مستضعف است؛ مومنان مستضعفي که آرزو دارند وارد بهشت شوند، ولي موانعي جلوي راه آن‌ها هست. وقتي بهشتيان را مي‌بينند، به آن‌ها سلام مي‌کنند؛ يعني مرداني که بر اعراف هستند، به اصحاب و افراد بهشتي سلام مي‌دهند.

ظاهر آيه شريفه با ديدگاه اول مفسران سازگار است، يعني بايد افرادي باشند که مقام والايي داشته باشند؛ رجالي که رهبران الهي‌اند و دوزخيان و بهشتيان را مي‌شناسند و به مومنان درود مي‌فرستند.

البته با توجه به مجموع احاديث اين جمع بندي قابل ارايه است که:

سه گروه از اعراف عبور مي‌کنند:

اول: گروه پيشوايان و بزرگان؛در گذرگاه‌هاي سخت قيامت توقف مي‌کنند و به ياري و شفاعت مومنان و مستضعفان مي‌آيند. ظاهر آيه هم همين است.

دوم: ناتوانان محتاج کمک؛اين‌ها مومنان گنه‌کاري‌اند که نيکي‌ها و بدي‌هايشان تقريباً مساوي است.

اين‌ها طبق برخي روايات بر اعراف مي‌مانند و در نهايت ممکن است مورد شفاعت واقع شوند.

سوم: مؤمنان صالح؛با سرعت از اين گذرگاه اعراف مي‌گذرند و وارد بهشت مي‌شوند.

آيه فوق و آيات بعدش به گروه اول و دوم اشاره مي‌کند. بنابراين در يک جمع‌بندي مي‌توان گفت سه گروه از اعراف عبور مي‌کنند؛ منتها ظاهر آيه 46 به گروه اول اشاره دارد.


 

منظور از آية «هيچ کس از بشر باقي نماند؛ جز آنکه وارد دوزخ مي‌شود»، چيست؟

پاسخ

خداوند در سورة مريم مي‌فرمايد:

«(وَإِن مِّنکُمْ إِلَّا وَارِدُهَا کَانَ عَلَي رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِياً ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوْا وَنَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيهَا جِثِياً[490] و هيچ (کس) از شما نيست، مگر اينکه در آن (جهنّم) وارد مي‌شود؛ (اين حکم) حتمي است که براي پروردگارت پايان يافته است؛ سپس کساني را که خودنگهداري (و پارسايي) کردند نجات مي‌بخشيم، و ستمکاران را از پاي در آمده، در آن (دوزخ) وا مي‌گذاريم.»

تفسير آيه

1. به نظر برخي مفسران «ورود» به معناي «نزديک[491] شدن و اشراف بر جهنم» است، يعني همه افراد در روز قيامت به کنار دوزخ مي‌آيند، ولي پارسايان نجات مي‌يابند و ستمگران در آتش جهنم سقوط مي‌کنند. شاهد اين تفسير، آيه 23 سوره قصص و 101 سوره انبياء است.

2. برخي ديگر گفته‌اند[492] که «وارد» به «معناي داخل شدن» است و همه مردم وارد جهنم مي‌شوند، اما جهنم بر پارسايان سرد و سلامت مي‌شود. در برخي احاديث به اين مطلب اشاره شده و با ظاهر آيه هم سازگارتر است.

حال يک سوال مطرح است که چرا پارسايان وارد جهنم مي‌شوند؟

از پيامبر اسلام9روايت شده است: هيچ نيکوکار و بدکاري نيست؛ مگر اين که داخل جهنم مي‌شود، و آتش براي مؤمنان سرد و سالم مي‌شود، همان‌طور که بر ابراهيم7سرد و سالم شد؛ [493] و فرمود: همه وارد آتش مي‌شوند، سپس براساس اعمالشان از آن بيرون مي‌آيند. برخي چون برق، برخي هم‌چون باد، عده‌اي مثل دويدن اسب، گروهي مانند سوارکار معمولي، جمعي چون پياده کند رو و برخي همچون رهرو معمول[494] يعني عبورشان از دوزخ براساس اعمالي که دارند، طول مي‌کشد.

ورود ستمگران به دوزخ براي اين است که عذاب بشوند و نيز با ديدن گذر سريع مؤمنان ناراحتي آن‌ها فزون‌تر شود، اما مؤمنان وارد آتش مي‌شوند تا عذاب‌هاي کافران را ببينند و قدر نعمت‌هاي بهشتي را بدانند. البته گذر مؤمنان چنان سريع است که کمترين ضرري به آن‌ها نخواهد رسيد.

پيام آيه اين است که همه داخل دوزخ مي‌شويد و براساس اعمالتان در آن مي‌مانيد و يا از آن مي‌گذريد. پس مراقب باشيد و ببينيد جزء با تقواها هستيد يا ستمکاران!


 

دنيا و آخرت چه ارتباطي با هم دارند؟

پاسخ

ما دو نظام داريم؛ نظام دنيا و نظام آخرت. نظام دنيا و کيهاني که ما داريم، بر اساس خورشيد محوري است، يعني خورشيدي هست که سياراتي از جمله زمين در اطراف آن مي‌چرخند.

همه در کهکشان راه شيري قرار دارند و در دل اين راه شيري خود خورشيد به طرف مقصدي در جريان است.

نظام دنيوي مقدمه و مزرعه‌اي براي نظام آخرت.[495]

حيات واقعي در نظام اخروي است و در آن جا نظام دنيا از لحاظ زمان، مکان و نوع چينش در هم مي‌ريزد و نظامي نو بر پا مي‌شود.

در مورد اين که نظام آخرت چگونه خواهد بود، ما جز اشارتي که در قرآن و روايات هست، اطلاعات زيادي نداريم.

و تنها مي‌دانيم حيات دنيوي مقدمه است و حيات واقعي آنجاست.[496]


 

نعمت‌هاي مادي و معنوي بهشت چيست؟

پاسخ

برخي از مفسران برآنند که اشاره به نعمت‌هاي مادي در بهشت،
براي اين است که عبارات و واژه‌هاي بشري تحمل معنايي بيشتر از اين را ندارد. به عبارت ديگر، خداوند مي‌خواست حقايق و لذت‌هاي بلندي را بيان بکند ولي چون با الفاظ بشري بيان پذير نبود، از تعبيراتي استفاده کرد که براي بشر آشنا باشد، مانند: گوشت پرندگان[497] ميوه‌ها[498] و باغ‌ها[499]. در حالي‌که حقيقت بالاتر از اين است و برخي از نعمت‌ها اصلاً در عبارات مادي نمي‌گنجد، لذا فرمود: «(وَرِضْوَانٌ مِنَ اللّهِ أَکْبَرُ[500] رضايت الهي خيلي بزرگ‌تر است» اما به نظر مي‌رسد آيات مربوط به بهشت به حقايق برتري اشاره دارند که در تعبيرات بشري نمي‌گنجد.

به برخي ديگر از نعمت‌هاي (معنوي و مادي) بهشت اشاره مي‌کنيم.

الف: نعمت‌هاي معنوي

1. احترام ويژه[501]

2. محيط صلح و صفا[502]

3. امنيت[503]

4. دوستان موافق و با وفا[504]

5. برخوردهاي محبت‌آميز[505]

6. نشاط فوق العادة دروني انسان‌ها[506]

7. احساس خشنودي خدا[507]

8. نظر خدا به انسان و نظر انسان به خدا[508]

9. رفتار طبق ميل انسان[509]

10. نعمتهايي که در تصور انسان نمي‌گنجد[510]

11. جاودانگي نعمت‌هاي بهشتي[511]

ب. نعمت‌هاي مادي

1. بوستان بهشتي[512]

2. نهرهاي بهشتي[513]

3. سايه‌هاي لذت‌بخش[514]

4. منازل و قصرهاي بهشتي[515]

5. فرش و تخت گسترده شده[516]

6. ميوه‌هاي بهشتي[517]

7. شراب پاک[518]

8. شراب تسنيم[519]

9. لباسهاي بهشتي[520]

10. ظرف و جام[521]

11. زيورهاي بهشتي[522]

12. همسران بهشتي[523]

13. خدمت‌کاران و ساقيان[524]

14. پيش پذيرايي و...[525]

در نتيجه مي‌توان گفت: با بررسي کل آيات درباره بهشت و نعمت‌هاي آن خداوند به ميوه‌ها و لذت‌هاي ديگر آن اشاره کرده است و هر کدام از آن‌ها در آيات مختلف بيان شده است.



فصل سیزدهم: رهزنان بشریت


منظور خداوند از «تعقيب شيطان‌ها با شهاب‌ها» چيست؟

پاسخ

دست‌کم در سه جاي قرآن[526] به اين مطلب اشاره شده است. در سوره حجر مي‌خوانيم: (وَلَقَدْ جَعَلْنَا فِي السَّماءِ بُرُوجاً وَزَينَّاهَا لِلنَّاظِرِينَ وَحَفِظْنَاهَا مِن کُلِّ شَيطَانٍ رَّجِيمٍ إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ مُّبِينٌ).[527]

مضمون آيه

ما آسمان‌ها را زينت داديم. ستارگاني در آن قرار داديم و آن‌ها را از هر شيطان رانده شده‌اي محفوظ داشتيم؛ مگر شيطاني که بخواهد استراق سمع و جاسوسي بکند و اسرار آسمان‌ها را به دست بياورد. شهاب‌هاي روشني به دنبال چنين کسي خواهد آمد و او را مورد هدف قرار خواهد داد.

ديدگاه‌هاي مفسران

واژه «شهاب» در اصل[528] به معناي «شعله خارج شده از آتش است. به سنگ‌هاي ريز و گاه سرگردان هم که بر اثر نيروي جاذبه زمين به سوي زمين کشيده مي‌شوند، شهاب مي‌گويند. اين سنگ‌ها بر اثر سرعت زياد و برخورد با هواي اطراف زمين شعله‌ور و گاهي تبديل به خاکستر مي‌شوند. ما اين شهاب‌ها را شب‌ها به صورت نقطه‌هاي روشني که به سرعت به سوي زمين مي‌آيند و بعد ناپديد مي‌شوند، مي‌بينيم.»

ممکن است مقصود از شهاب در اين آيه، کنايه از امواج نيرومند علم و تقواي دانشمندان يا همين شهاب سنگ‌ها باشد.

مفسران دست‌کم[529] چهار ديدگاه در مورد اين آيه دارند:

1. معناي ظاهري آيه مراد است؛ يعني مقصود از آسمان، همين آسمان و منظور از شهاب، شهاب سنگ‌ها است.

در حقيقت شيطان‌ها که موجودات خبيثي‌اند، جنياني‌اند که مي‌خواهند به آسمان‌ها بروند و و از اخبار ماوراي زمين آگاه شوند و جاسوسي بکنند، اما شهاب سنگ‌ها هم‌چون تيري به سوي آن‌ها پرتاب مي‌شود و آن‌ها را از رسيدن به هدفشان باز مي‌دارد و نمي‌گذارد به سوي آسمان‌ها حرکت بکنند. برخي از مفسران اين ديدگاه را قبول ندارند و مي‌گويند امروزه خروج از نيروي جاذبه زمين ممکن است. بنابراين شايد اين ديدگاه بر اساس، نظريه فلکي نظام قديم بوده است. برخي اين تعبيرها را کنايه مي‌دانند[530]، ين گروه خود به سه دسته تقسيم مي‌شوند:

الف:تشبيه براي روشن شدن حقايق غير حسّي؛ يعني مقصود از آسمان جايگاه فرشتگان و عالم ملکوت است، چون واژه آسمان در قرآن دست‌کم در هفت معنا (جو زمين، جايگاه ستارگان، آسمان معنوي و عالم‌هاي بالا و...) آمده است و اينجا جايگاه فرشتگان و عالم ملکوت مقصود است. شيطان‌ها مي‌خواهند به آنجا نزديک شوند و از اسرار خلقت و حوادث آينده اطلاع پيدا کنند، ولي با شهاب‌ها (انوار ملکوتي) رانده مي‌شوند.[531]

ب:منظور اين است که انسان‌ها در زندگي زمين زنداني شده‌اند و چشم به جهان برتر نمي‌اندازند و به آواي آن گوش نمي‌دهند، در حقيقت شهاب‌هاي خودخواهي، شهوت، طمع و جنگ‌هاي خانمان‌سوز آن‌ها را از درک حقايق محروم مي‌سازد.[532]

ج:مقصود از آسمان، آسمان حق، ايمان و معنويت است. شيطان‌ها و وسوسه گرها همواره مي‌خواهند به اين محدوده راه پيدا بکنند و با وسوسه‌ها به دل مؤمنان راستين و حاميان حق نفوذ بکنند؛ اما ستارگان آسمان حقيقت، يعني دانشمندان و علماي متعهد و در رأس آن‌ها رهبران الهي مانند پيامبران و امامان با امواج نيرومند علم و تقوي و قلم و زبان بر اين شياطين و وسوسه‌هاي آن‌ها هجوم مي‌برند و آن‌ها را از نزديک شدن به آسمان معنويت باز مي‌دارند.

شايد آيه توان و تحمل اين را دارد که بگوييم آيه ظهور و بطون مختلفي دارد و ممکن است همه اين معاني را در بر بگيرد.

مانعي هم از جمع بين اين تفاسير نيست؛ هر چند به نظر مي‌رسد تفسير دوم (عالم ملکوت، و تفسير چهارم) آسمان معنويت به ذهن نزديک‌تر است.

سه تفسير اخير آيه را از ظاهرش خارج مي‌کند و به تفسير کنايي مي‌پردازد؛ ولي در تفسير اول (شهاب سنگ‌ها) ظاهر آيه حفظ مي‌شود.


پرسش

اگر شيطان‌ها توسط شهاب‌هاي آسماني رد مي‌شوند، پس چه طور انسان را فريب مي‌دهند؟

پاسخ

بر اساس برخي احاديث[533] ممنوع شدن شيطان‌ها از نفوذ به آسمان‌ها و جاسوسي از تولد حضرت عيسي7آغاز و با تولد پيامبر اسلام9کامل شد.

اين احتمال نيز وجود دارد که اين حديث گوياي رابطه تولد حضرت عيسي و پيامبر اسلام و با کاهش توطئه‌هاي شيطاني است؛ چون در اين دوره بساط بت‌پرستي و برخي خرافات به آرامي برچيده شد و بشريت گام‌هاي بلندي به سوي معنويت و حقيقت برداشت؛ ولي توجه به همين آيه و روايات روشن مي‌شود آن‌چه ممنوع شده، راه يافتن شيطان به آسمان بالا و معنويت و دست‌يابي‌اش به اسرار بود؛ ولي شيطان‌ها از نفوذ در انسان‌ها به وسيله وسوسه منع نشدند؛ نکته‌اي که بايد اشاره شود، اين است که اين خود انسان‌ها هستند که راه نفوذ شيطان را براي وسوسه مهيا مي‌کنند.

«(وَأَنَّهُ کَانَ رِجَالٌ مِنَ الْإِنسِ يعُوذُونَ به رجالٍ مِنَ الْجِنِّ[534])؛ برخي از مردان (و انسان‌ها) به افرادي از جنيان پناه مي‌برند» يعني آن‌ها را پناه‌گاه خود قرار مي‌دهند و بر گمراهي خود مي‌افزايند و فريب‌دادن چنين انسان‌هايي که خود زمينه نفوذ را فراهم مي‌کنند، توسط شيطان‌ها مطلب بسيار ساده‌اي است.


 

آيا براساس آيه 24 سوره توبه محبت الهي با محبت خانواده و اموال تعارض دارد؟

توضيح پرسش

خداوند در سوره توبه آيه 24 فرمود: «اگر پدران، فرزندانتان، برادرانتان، همسرانتان، خويشاوندانتان و ثروتي که اندوخته‌ايد و تجارتي که از کسادي آن بيمناک هستيد و خانه‌هايي که بدان دل خوش کرده‌ايد، پيش شما از خدا و پيامبرش و از جهاد در راه او عزيزتر است، در انتظار انتقام الهي باشيد که خداوند گروه تبهکار را به راه سعادت رهنمون نمي‌سازد.»

امروزه کساني مستأجرند و خيلي دوست دارند صاحب خانه و آشيانه‌اي بشوند که در آن آرامش بيابند و دلشان به آن خوش باشد. آيا آيه شامل اين افراد هم مي‌شود؟

پاسخ

خداوند فرمود:

«(قُلْ إِن کَانَ آبَاؤُکُمْ وَأَبْنَاؤُکُمْ وَإِخْوَانُکُمْ وَأَزْوَاجُکُمْ وَعَشِيرَتُکُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا[535] اگر پدران شما و فرزندانتان و برادران شما و همسرانتان و خاندان شما، و اموالي که آن‌ها را به دست آورده‌ايد، و داد و ستدي که از کسادي آن هراسناکيد، و خانه‌هايي که به آن خشنوديد، نزد شما از خدا و فرستاده‌اش و جهاد در راه او محبوب‌تر است، پس در انتظار باشيد تا خدا فرمان (عذاب) ش را (به اجرا در) آورد! و خدا گروه نافرمانبردار را راهنمايي نمي‌کند.»

آيه 23 و 24 درباره مسلمان‌هايي است که دستور جهاد به آن‌ها داده شده، ولي آنان به فکر پدران، برادران و فرزندان کافر خود بودند که بايد با آن‌ها مي‌جنگيدند. برخي هم به فکر سرمايه و تجارت خود بودند زيرا تجارتشان با مسافرت به ديار کفر رونق مي‌گرفت. گروه سوم هم به فکر خانه‌هاي مناسبي بودند که در مکه داشتند و از ويراني آن در اثر جنگ مي‌ترسيدند.

آيه هشدار مي‌دهد که مسايل دنيوي نبايد مانع از عمل به دستورات الهي و جهاد شود. در اين آيه به سرمايه‌هاي هشت‌گانه زندگي مادي اشاره شده است که چهار قسمت آن (پدران، فرزندان، برادران و همسران) مربوط به خويشاوندان نزديک است. قبيله هم مربوط به گروه اجتماعي است و دو قسمت به سرمايه و کار و مورد آخر به مسکن و خانه‌هاي پر ارزش مربوط مي‌باشد. مقصود آيه ناديده گرفتن سرمايه‌هاي هشت‌گانة زندگي نيست، بلکه منظور اين است که معيار ايمان واقعي اين است که انسان وقتي در دو راهي حق و باطل قرار گرفت، عشق به امور اقتصادي، زن، فرزند و خويشاوندان او را از حق و پيروي خدا و پيامبر و شتافتن به جهاد باز ندارد. مؤمن واقعي کسي است که امور اقتصادي در نظرش از دين مهم‌تر نباشد. آيه شامل همه مسلمان‌ها در همه عصرها مي‌شود. در جهان امروز هم اگر ما آماده دفاع و جهاد بوديم و منافع مادي خودمان را بر رضاي خدا و پيامبر و جهاد ترجيح نمي‌داديم، اين همه مشکلات براي ما پيش نمي‌آمد. در حقيقت ترجيح امور مادي نوعي نافرماني و فسق است، لذا در آخر آيه فرمود: «(وَاللّهُ لاَ يهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ)؛ و خدا گروه نافرمانبردار را راهنمايي نمي‌کند.»

نکته:خدا نفرمود خويشاوندان، سرمايه‌هاي مادي خود يا مسکن خود را دوست نداشته باشيد، بلکه فرمود آن‌ها را بيشتر از خدا و پيامبر و جهاد دوست نداشته باشيد.

روشن است که دوست داشتن پدر و مادر و خويشاوندان امري طبيعي است که آموزه‌هاي اسلام آن را تأييد و بلکه به آن تشويق مي‌کند. داشتن اموال حلال را هم منع نمي‌کند، بنابراين هدف آيه اين است که امور دنيوي در سر دو راهي حق و باطل مانع ايمان و کارهاي اخروي انسان نشود، بلکه زمينه‌ساز سعادت اُخروي باشد.

خداوند در سوره مجادله هم مي‌فرمايد:

«لاَ تَجِدُ قَوْماً يؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيوْمِ الآخِرِ يوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ؛[536] هيچ قومي را که ايمان به خدا و روز بازپسين بياورند، نمي‌يابي که با کساني که با خدا و فرستاده‌اش به شدت مخالفت ورزند، دوستي کنند، و گرچه پدرانشان يا پسرانشان يا برادرانشان يا خاندانشان باشند، اينانند که خدا ايمان را در دل‌هايشان نوشته و با روحي از (جانب خود) ش تاييد کرده، و آنان را در بوستان‌هاي (بهشتي) وارد مي‌کند که نهرها از زير [درختان] ش روان است، درحالي که در آنجا ماندگارند. خدا ازآنان خشنود است، و آنان (نيز) از او خشنودند؛ آنان حزب خدا هستند، آگاه باشيد در واقع فقط حزب خدا رستگارند!»

ظاهر آيه در راستاي همان آيه 23 و 24 سوره توبه است و مي‌خواهد صف مسلمان‌ها را از غير مسلمان‌ها جدا بکند و در حقيقت يک نوع تبري است مبني بر اين که وقتي کسي در برابر حق و باطل قرار گرفت، حتي اگر خويشاوندش در صف باطل باشد، نبايد دوستي خدا و پيامبر را به آن‌ها بفروشد و به خاطر دوستي آن‌ها با خدا و پيامبر دشمني ورزد.



فصل چهاردهم: گوناگون


هنگامي‌که پدرومادر از فرزند رو برمي‌گردانند، تکليف فرزند چيست؟

پاسخ

در آيات و روايات بارها تاکيد شده است که به پدر و مادر احترام بگذاريد، و از آن‌ها اطاعت و به آن‌ها نيکي کنيد. از جمله خداوند در سوره لقمان فرمود: «به انسان وصيت مي‌کنيم که در مورد پدر و مادرش به نيکي رفتار بکند، مخصوصاً در مورد مادرش که چند ماهي او را حمل مي‌کند و شکر نسبت به مادر و خداوند را فراموش نکنيد.»[537]

در ادامه تنها مورد استثناء را بيان مي‌کند: (وَإِن جَاهَدَاکَ عَلَي أَن تُشْرِکَ بِي مَا لَيسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا وَصَاحِبْهُمَا فِي الدُّنْيا مَعْرُوفاً)[538]مضمون آيه اين است که اگر پدر و مادر شما مشرک بودند و خواستند شما را مشرک بکنند، از آن‌ها اطاعت نکنيد. ولي در همين مورد هم مي‌فرمايد:

در دنيا با آن‌ها مصاحبت پسنديده داشته باشيد.

بنابراين حتي اگر پدر و مادر مشرک باشند و تلاش بکنند انسان را از جاده توحيد خارج بکنند، انسان حق بدرفتاري و قطع رحم ندارد و لازم است با آن‌ها با محبت و نيکي رفتار بکند.

از امام صادق7[539]حکايت شده است:

خداوند در مورد سه چيز اجازه ترک نداده است؛ اداي امانت، وفاي به عهد و نيکي به والدين. اگر پدر و مادر از صله رحم يا خدمت فرزند استقبال نمي‌کنند با رويشان را بر مي‌گردانند، بايد علت ناراحتي پدر و مادر را بيابند و برطرف بکنند. در هر صورت حق قطع رحم، ترک احسان يا توهين به پدر و مادر را ندارند، حتي اگر خود پدر و مادر خواهان ترک رابطه باشند.

آري! ممکن است پدر و مادر عصباني باشند و ناراحت بشوند يا مشکلي اخلاقي، عقيدتي، جسمي، رواني داشته باشند، اما هيچ‌کدام دليل نمي‌شود که فرزند وظيفه خودش را انجام ندهد.

1. بعضي از مفسران[540] مي‌گويند: اين که خداوند فرمود (بِالْوَالِدَينِ)و نفرموده «الي والدين» براي اين است که فرزندان، خودشان بروند و به آن‌ها احسان بکنند، نه اين‌که کسي را بفرستند تا کارهايشان را انجام بدهد.

2. طبيعت پدر و مادر اين است که از رفت و آمد فرزند خشنود شوند. حال اگر از ديدن فرزند آزرده شدند، حتماً مشکلي يا سوء‌تفاهمي عامل آن شده است و فرزند با حل مشکل يا رفع سوء‌تفاهم بايد آنان را مسير طبيعي برگرداند.

در هر صورت اگر پدر و مادر از ديدار فرزند ناراحت شدند، مصداق نيکي اين خواهد بود که فرزند مشکل را برطرف سازد و ارتباط را به روند طبيعي بازگرداند.


با توجه به آيه 221 و 222 سوره بقره چرا خداوند امر فرمود: از زنان محيض دوري کنيد؟

پاسخ

خداوند در آيه 222 سوره بقره مي‌فرمايد: «(وَيسْأَلُونَکَ عَنِ المَحِيضِ قُلْ هُوَ أَذي فَاعْتَزِلُوا النِّسَاءَ فِي الْمَحِيضِ وَلاَتَقْرَبُوهُنَّ حَتَّي يطْهُرْنَ[541] اي پيامبر از تو در مورد عادت ماهيانه زنان مي‌پرسند: بگو آن رنجي است از اين‌رو در عادت ماهيانه از زنان کناره‌گيري کنيد. (فَإِذَا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيثُ أَمَرَکُمُ اللّهُ إِنَّ‌اللّهَ يحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ)[542]و هنگامى كه پاك شدند، پس از جايى كه خدا به شما فرمان داده، به آنان [در] آييد؛ كه خدا، توبه كاران را دوست دارد، و پاكان را (نيز) دوست دارد».

شأن نزول آيه

در زمان صدر اسلام دو گروه يهودي و مسيحي در مدينه زندگي مي‌کردند. يهودي‌ها در مورد عادت ماهيانه زنان خيلي سخت‌گيري مي‌کردند و هر نوع معاشرت آن‌ها را با مردان حرام مي‌دانستند، حتي با آن‌ها غذا نمي‌خوردند و نمي‌خوابيدند. در مقابل گروه‌هايي هم بودند که اصلاً به اين حالت زنانگي توجهي نداشتند. مشرکان عرب که بعداً برخي از آن‌ها مسلمان شده بودند، با اخلاق و عادات يهود در مدينه انس گرفته بودند و با زنان در عادت ماهيانه مثل يهودي‌ها رفتار مي‌کردند. به اين مناسبت برخي از مسلمان‌ها در اين مورد از پيغمبر9پرسش کردند که اين آيه در جواب آن‌ها نازل شد.

چون آميزش جنسي با زنان در اين حالت زيان‌هاي بهداشتي هم دارد؛ برخي گفته‌اند اين که قرآن فرمود: «(أَذي فَاعْتَزِلُوا النِّسَاءَ فِي الْمَحِيضِ)؛ از زنان در اين حالت دوري بکنيد» يعني با آن‌ها هم بستر نشويد، اشاره به اين دارد که چنين هم‌بستر شدن زيان‌هايي براي دو طرف دارد. برخي از پزشکان هم زيا‌ن‌هاي بهداشتي‌اش را بيماري‌هاي آميزشي، آلوده شدن دستگاه‌هاي تناسلي، پرورش ميکروب‌ها و ... يادآور شده‌اند.[543] لذا اسلام همگام با فطرت انسان که در اين حالت در رنج است آميزش را ممنوع کرد.

در حقيقت قرآن کريم راه‌حل ميانه‌اي را مطرح کرد تا نه زنان منزوي شوند و نه بي بند و باري بروز کند، بلکه ضمن حفظ شخصيت زن از ضررهاي بهداشتي جلوگيري شود. اين آيه شريفه دستور مي‌دهد تا زماني که خانم‌ها از حالت عادت ماهيانه خارج و به اصطلاح پاک نشده‌اند از آميزش جلوگيري بشود و بعد از پاک شدن نزديکي شود.[544]

در ادامه آيه فرمود: «(فَإِذَا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيثُ أَمَرَكُمُ اللّهُ ...)؛ و هنگامى كه پاك شدند، پس از جايى كه خدا به شما فرمان داده، به آنان [در] آييد؛ كه خدا، توبه كاران را دوست دارد، و پاكان را (نيز) دوست دارد.» اين قسمت اخير آيه که فرمود خدا توبه کاران را دوست دارد و پاکان را، شايد اشاره به اين باشد که ممکن است برخي به خاطر فشار غريزه جنسي در آن حالت‌ها نتوانند جلوي خودشان را بگيرند بنابراين راه توبه و بازگشت اين‌گونه افراد هم باز است تا دست از کارشان بردارند و نيز توبه بکنند و به سوي خدا باز گردند؛ البته کسي که مرتکب چنين کاري شود، بايد کفاره هم بدهد.

توضيح آيه 223: خداوند در ادامه آيه قبل در آيه 223 مي‌فرمايد: «(نِسَاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ فَأْتوْا حَرْثَکُمْ أَنَّي شِئْتُمْ وَقَدِّمُوا لْأَنْفُسِکُمْ وَاتَّقُوا اللّهَ وَاعْلَمُوا أَنَّکُمْ مُلاَقُوهُ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ[545] زنان شما کشت‌زار شما هستند، پس هرگونه بخواهيد مي‌توانيد به کشت‌زارتان درآييد و اثر نيکي را براي خود از پيش بفرستيد پس تقوا پيشه کنيد و بدانيد که به ملاقات خدا مي‌رويد و به مومنان بشارت بده.»

آيه شريفه خانم‌ها را به کشت‌زار تشبيه مي‌کند. اگر کشت‌زار از بين برود جامعه بشري نابود مي‌شود و روشن است که ادامه حيات انسان به غذا و غذا به مزرعه بستگي دارد.

اين جا هم مي‌خواهد بفرمايد: جامعه بشري بدون وجود خانم‌ها نابود مي‌شود. قرآن با اين مثال زيبا ضرورت وجود زن را تبيين مي‌کند و نشان مي‌دهد که زن براي شهوت راني نيست؛ وسيله تداوم نسل بشر است.

در ادامه فرمود: «(فَأْتوْا حَرْثَكُمْ أَنَّى‏ شِئْتُمْ)؛ هرگونه که مي‌خواهيد با خانم‌هايتان درآييد» گفته‌اند «اَنّي» براي توسعه در چگونگي گونه‌ها، زمان و مکان آميزش است، چون اين مي‌تواند به معناي مکان و هم آن حالت باشد. بنابراين اين بخش از آيه به حقوق مردها نسبت به زنان اشاره دارد.

خداوند در پي اين مقدمات مي‌فرمايد: (وَقَدِّمُوا لْأَنْفُسِكُمْ)انسان‌ها معمولاً ازدواج را با هدف مقدسي انجام نمي‌دهند، ولي قرآن کريم و اسلام مي‌خواهد ازدواج هدف مقدسي داشته باشد. (وَقَدِّمُوا لْأَنْفُسِكُمْ)يعني اگر شما هدف مقدسي در ازدواج داشته باشيد و انسان صالح پرورش دهيد براي روز رستاخيز ذخيره‌اي فراهم آوريد، عمل شما عبادت مي‌شود و کار خير به شمار مي‌آيد.

از پيامبر اکرم9حکايت شده است: وقتي انسان از دنيا مي‌رود و برنامه عملش تمام مي‌شود،، چيزي براي خودش ندارد، مگر سه چيز:

1. صدقه جاريه:انسان کار خيري بکند که منافعش ادامه داشته باشد مثل مدرسه سازي، مسجدسازي.

2. آثار علمي:مثل کتاب و ...

3. فرزندان صالح:با عمل و سخن براي پدر و مادر طلب آمرزش بکند.[546]

اين حديث در حقيقت به همين (وَقَدِّمُوا لْأَنْفُسِكُمْ)اشاره دارد که شما با ازدواج و پرورش فرزندان صالح مي‌توانيد براي آخرت خود پس اندازي بکنيد. در پايان مي‌فرمايد: تقوي الهي را پيش بگيريد و به مومنان که اين راه‌ها را ادامه خواهند داد بشارت بده.


آيا تکرار واژه تقوا در آيه 93 سوره مائده به معناي مختلف بودن معناي واژه تقوا است؟

پاسخ

خداوند در آيه مذکور مي‌فرمايد:

«(لَيسَ عَلَي الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جُنَاحٌ فِيما طَعِمُوا إِذَا مَا اتَّقَوْا وَآمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ ثُمَّ اتَّقَوْا وَآمَنُوا ثُمَّ اتَّقَوْا وَأَحْسَنُوا وَاللّهُ يحِبُّ الْمُحْسِنِينَ[547] بر کساني که ايمان آوردند و کارهاي شايسته انجام دادند، در مورد آنچه که قبلاً خورده‌اند، گناهي نيست...».

برخي گفته‌اند[548] آيه در مورد کساني است که قبل از نزول احکام ممنوعيت شراب، شراب مي‌خوردند. خدا مي‌فرمايد: اين افراد اگر ايمان بياورند و کارهاي شايسته انجام بدهند، گناهي بر آن‌ها نيست؛ در صورتي که با تقوا باشند و ايمان بياورند و کارهاي شايسته انجام دهند، سپس پارسايي پيشه کنند و ايمان بياورند، سپس پارسايي پيشه کنند و نيکي نمايند و خداوند نيکوکاران را دوست مي‌دارد.

در اين آيه سه بار واژه تقوي تکرار شده است:

1. (إِذَا مَا اتَّقَوْا)؛

2. (ثُمَّ اتَّقَوْا وَآمَنُوا)؛

3. (ثُمَّ اتَّقَوْا وَأَحْسَنُوا).

مفسران[549] در مورد اين تکرار چند ديدگاه ارايه کرده‌اند.

الف.اين سه جمله ناظر به هم است و هر کدام به يک مرحله از احساس مسئوليت و پارسايي اشاره دارند.

مرحله ابتدايي:تقوايي که انسان را به سوي تحقيق درباره دين مي‌برد و نتيجه‌اش ايمان و عمل صالح است؛ يعني اگر انسان دين هم نداشته باشد، ولي مسئوليت پذير باشد، اقلّ درجات تقوي و خودنگهداري را دارد، يعني دلش به حال خودش مي‌سوزد و نسبت به خود احساس مسئوليت مي‌کند، لذا وقتي نام خدا، پيامبر اسلام و ... را مي‌شنود، احساس مسئوليت مي‌کند که برود تحقيق بکند.

مرحله دوم:تقوايي است که درون جان انسان مستقر مي‌شود و جلوي گناهان را مي‌گيرد.

مرحله سوم:تقوايي که انسان را به سوي انجام کارهاي نيک، حتي مستحبي و ترک کارهاي مکروه که ممنوع نيست مي‌برد. اين همان انساني است که تقوي پيشه مي‌کند و نيکوکار مي‌شود. خداوند در ادامه مي‌فرمايد: «(وَاللّهُ يحِبُّ الْمُحْسِنِينَ)؛ و خدا، نيکوکاران را دوست مي‌دارد.»

ب.اين سه واژه براي نشان دادن استمرار تقوا است، يعني اين که تقوا داشته باشم، تقوا را ادامه بدهيم و باز هم ادامه بدهيم.

ج.تکرار براي تأکيد است.

نگاهي به احاديث

1. براساس حديثي از امام صادق7[550]ايمان نيز که تکرار شده است، حالات، درجات و مراحلي دارد که برخي ناقص و برخي کامل و برخي نيکوتر است.

2. طبق حديث ديگري تقوا سه نوع است. اين حديث به تقوا و مراحل سه گانه آن (تقواي عام، خاص و خاص خاص) اشاره دارد.[551]

تقواي عام:انسان حرام را به خاطر ترس از آتش ترک کند.

تقواي خاص:فرد حتي شبهات را هم ترک بکند.

تقواي خاص الخاص:شخصي نه تنها گناهان و شبهات را ترک مي‌کند؛ کارهاي مباح را هم ترک مي‌کند. کسي که به اين مرحله برسد، همه کارهايش واجب يا مقدمه واجب يا مستحب است و افعالش در جهت الهي و براي رضاي خدا مي‌باشد، لذا غذا هم که مي‌خورد براي اين است که نيرو بگيرد و به جامعه خدمت بکند يا عبادت بهتري انجام بدهد و خدمت به جامعه و عبادت واجب يا مستحب است.


منظور از لهو و لعب در سوره حج و سوره محمد9چيست؟

پاسخ

خداوند در سوره محمّد9مي‌فرمايد:

«(إِنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَإِن تُؤْمِنُوا وَتَتَّقُوا يؤْتِکُمْ أُجُورَکُمْ وَلاَ يسْأَلْکُمْ أَمْوَالَکُمْ[552] زندگي دنيا فقط بازيچه و سرگرمي است...» واژه «لعب» به معناي بازي است و بازي به کارهايي گفته مي‌شود که داراي يک نظم خيالي براي رسيدن به يک هدف خيالي است، مثلاً کودکي که پازل را کامل مي‌کند، يک نظم خيالي را درست مي‌کند تا به هدف خيالي برسد.

واژه «لهو» نيز به معناي سرگرمي است؛ يعني کاري که انسان را به خود مشغول بکند و از رسيدن به اهداف اساسي باز بدارد. قرآن کريم راجع به زندگي پست دنيا مي‌گويد اين نوعي بازي و سرگرمي است.

مواظب باشيد در گرداب خيالات مشغول نشويد و از اهداف اساسي باز بمانيد، يعني هر کسي در دنيا براي رسيدن به مقامات و مالکيت‌هاي خيالي و زودگذر تلاش بکند، در حقيقت گرفتار يک بازي شده است که بعد از چندي اين بازي را به ديگري واگذار مي‌کند.

عجيب اين است که برخي اين بازي را چنان جدي مي‌گيرند که سرگرم امور دنيا مي‌شوند و از اهداف اساسي خلقت خود باز مي‌مانند. انسان در اين حالت مثل مسافري است که وارد يک مسافرخانه مي‌شود تا چند روز آن جا به استراحت بپردازد و کارهايي انجام بدهد و از آن جاها برود.

قرآن دنيا را محل گذر مي‌داند؛ محلي که ممکن است کسي در آن جا گرفتار بازي‌هايش بشود و فراموش کند که چرا مسافرت مي‌کرد.

مشابه اين آيه در سوره‌هاي ديگر[553] مانند سوره حديد هست، مفسران در سوره حديد به نکاتي اشاره مي‌کنند که جالب توجه است. در اين سوره مي‌خوانيم: «(اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَينَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلاَدِ کَمَثَلِ غَيثٍ أَعْجَبَ الْکُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ يهِيجُ فَتَرَاهُ مُصْفَراً[554] «بدانيد زندگي پست دنيا بازي و سرگرمي و زيور و فخر فروشي در ميان شما و افزون‌طلبي در اموال و فرزندان است؛ همانند باراني است که کشاورزان از رويش آن شگفت‌زده مي‌شوند. سپس خشک مي‌شود پس آن را زرد ببيني.»

قرآن کريم در قالب يک مثال چند مرحله از زندگي دنيا را به تصوير مي‌کشد. مفسران گفته‌اند که در اين جمله (أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ)با پنج ويژگي دنيا، به پنج مرحله از زندگي انسان اشاره شده است:

1. مرحله کودکي (لهو):دوران بازي و غفلت است.

2. مرحله نوجواني (لعب):دوران سرگرمي و دوري از مسائل جدّي زندگي است.

3. مرحله جواني (زينه):دوره شور و عشق و تجمل‌گرايي است.

4. مرحله ميان سالي (تفاخر):دوره کسب مقام و فخر فروشي است.

5. مرحله افزايش اموال و فرزندان:انسان به فکر زراندوزي و جمع نفرات مي‌افتد. حدس زده مي‌شود هر کدام از اين مراحل حدود هشت سال طول مي‌کشد که در مجموع چهل سال مي‌شود و بعد هم دوره کهولت شروع مي‌شود.

ممکن است انسان رشد بکند و همه اين مراحل را پشت سر بگذارد حتي امکان دارد کسي اين مراحل را ظرف ده يا بيست سال پشت سر بگذارد و به مرحله حيات معقول، طيب و معنوي برسد.

شايد هم کسي در مرحله کودکي يا تا آخر يکي از مراحل ديگر بماند. به عبارت ديگر دنيا وسيله، زمينه و مقدمه است.

ممکن است برخي در اين مقدمه بمانند و هرگز به هدف نهايي نرسند. مقصود اين نيست که انسان رهبانيت و گوشه‌نشيني پيش بگيرد و از مواهب دنيا استفاده نکند؛ خود قرآن دستور مي‌دهد وقتي وارد مساجد مي‌شويد، زينت‌هاي خود را برداريد[555]. استفاده از زينت دنيا و حتي بازي‌ها و سرگرمي‌هاي هدف‌دار ـ مثل بعضي ورزش‌هاي مفيد براي انسان اشکال ندارد در واقع بحث درباره استفادة از دنيا نيست چون انسان مؤمن و کافر هر دو از دنيا استفاده مي‌کنند. بحث سر اين است که انسان دل‌بسته به چيزي بشود و کل عمرش را فداي آن بکند، گمان کند سرگرمي، زينت، تفاخر يا تکاثر اموال هدف نهايي خلقت انسان است؛ در حالي‌که انسان هدفي متعالي دارد و بايد در ايستگاه‌هاي بين راه بيش از اندازه لازم توقف نکند.

لهو و لعب مصاديق متعددي دارد، مثلاً ممکن است انسان با لهو و لعب آن قدر گرفتار بشود که دچار تهمت و دروغ و ... بشود.

در مورد لهو دو اصطلاح وجود دارد؛

1. سرگرمي:در آياتي که گفته شد، دنيا سرگرمي معرفي شده است.

2. يکي از گناهان:مثل آيه شش سوره لقمان که مسأله اصطلاح «لهو الحديث» را دارد و بعضي از مسايل مثل موسيقي يا اشعاري که مضامين نامناسب دارد در آن مطرح شده است. اين جا که مي‌فرمايد دنيا لهو و لعب است، ظاهراً فضاي گناه آلود را بيان نمي‌کند.


چرا خداوند در قرآن کريم به شب اول ذي‌الحجه قسم ياد مي‌کند؟

پاسخ

خداوند در اولين آيه سوره مبارکه فجر مي‌فرمايد: «(وَالْفَجْرِ وَلَيالٍ عَشْرٍ وَالشَّفْعِ وَالْوَتْرِ)؛[556] سوگند به سپيده‌دم و سوگند به شب‌هاي ده‌گانه» اين‌که منظور همه سپيده دم‌ها يا سپيده‌دم عيد قربان يا هر جمعه است، مورد پرسش نيست. مورد سؤال (وَلَيالٍ عَشْرٍ)است. در اين آيه خداوند به شب‌هاي دهگانه سوگند ياد مي‌کند. طبق روايتي از پيامبر اکرم9منظور از شب‌هاي ده‌گانه، ده شب اول ذي‌الحجه است که بزرگ‌ترين مراسم عبادي (حج) در آن برگزار مي‌شود. در اين ده شب که شهر مکه از حجاج سراسر دنيا پر مي‌شود و هرچه به روز نهم (روز عرفه) و روز دهم (عيد قربان) نزديک‌تر مي‌شويم، شور و هيجان حج زيادتر مي‌شود. اين شب‌هاي با عظمت عبادت و حج، شب‌هايي است که مسلمان‌ها به صحراي عرفات مي‌روند. عصر عرفه را با دعاها و آن عظمت برگزار مي‌کنند. شب عيد قربان به طرف مشعر حرکت مي‌کنند و آن صحنه عظيم را به وجود مي‌آورند و از آنجا به مني مي‌روند. روز دهم مراسم عيد و قرباني را آنجا انجام مي‌دهند و رَمي جمرات مي‌کنند. خداوند به اين عظمتي که در اين مراسم آفريده مي‌شود، سوگند ياد مي‌کند.

برخي از مفسران احتمال داده‌اند که مقصود ده شب اول محرم باشد که شب‌هاي با عظمتي است و يا ده شب آخر ماه مبارک رمضان باشد. پيامبر اکرم9در ده شب آخر ماه مبارک رمضان به منزل نمي‌رفت و در مسجد بيتوته و اعتکاف مي‌کرد.[557] ده شب آخر ماه مبارک رمضان و عبادت‌هاي شب‌هاي بيست و يک، بيست و سه و بيست و هفت بسيار مهم است و احتمال وجود شب قدر در اين شب‌ها خيلي زياد است. مانعي هم ندارد که بگوييم منظور «شب‌هاي با عظمت» است که شاخص‌ترين و بارزترين آن، شب‌هاي ذي الحجه، بعد شبهاي دهه آخر رمضان و آنگاه شب‌هاي دهه اوّل محرم است.

نکته:چرا خداوند قسم ياد مي‌کند؛ سوگند ما به خاطر اعلام صداقت يا تأکيد مطلب است؛ اما خداوند که نياز به سوگند ندارد،[558] مفسران و دانشمندان علوم قرآن چند علت براي سوگندهاي خدا برشمرده‌اند.

1. نشان دادن عظمت مطلب و تأکيد بر مطلب. مي‌خواهد بگويد مطلبي که مي‌خوام بگويم مهم است. مثلاً وقتي سوگند ياد مي‌کند که اين کار را حتماً خواهم کرد؛ اين اتفاق خواهد افتاد، مي‌خواهد نشان بدهد که اين کار يا اتفاق خيلي مهم است.

2. عظمت چيزي را که به آن سوگند خورده است، نشان مي‌دهد. مثلاً «وَالتِّينِ وَالزَّيتُونِ وَطُورِ سِينِينَ» آن انجير يا زيتون آنقدر ميوه‌اي مهمي است که به آن سوگند ياد مي‌کنم. مي‌خواهد توجه انسان را به خود انجير و زيتون؛ تأويلاتي که راجع به آن در روايات آمده، سپيده‌دم يا شب‌هاي ده‌گانه ذي الحجه جلب کند.

3. ربّ (پروردگار) در تقدير است. مثلاً (وَالْفَجْرِ)يعني، سوگند به رب فجر.

برخي از مفسران گويند هر جا خداوند به امور مادي مثل خورشيد ماه و... سوگند بخورد يک ربّ در تقدير هست.

جمع بين هر سه احتمال نيز ممکن است. به هر حال سوگند خدا عظمت چيزي که برايش قسم خورده شده و چيزي که به آن قسم خورده شده را مي‌رساند.


منظور از فاجر و کافر در قرآن کيست؟ آيا کسي که نماز نمي‌خواند از کفّار شمرده مي‌شود؟

پاسخ

واژه فاجر در سوره نوح و عبس آمده جالب اين که در هر دو سوره با کافر همراه شده است. در نوح مي‌خوانيم وقتي حضرت نوح7بر مردم نفرين کرد، گفت: خدايا در زمين کافري را باقي نگذار. اگر اين‌ها بمانند، بندگان تو را گمراه مي‌کنند و (وَلاَ يلِدُوا إِلَّا فَاجِراً کَفَّاراً)[559]جز فاجر و بسيار ناسپاس يا بسيار (کافر) به دنيا نمي‌آورند.

در آيه سوره عبس هم فرمود: (أُولئِکَ هُمُ الْکَفَرَةُ الْفَجَرَةُ)[560]مردم در روز قيامت دو گروه مي‌شوند؛ گروهي که خندانند و جمعي که غبار بر صورت آن‌هاست و چهره‌شان گرفته است. آن‌ها کساني‌اند که هم کافر و هم فاجر (بدکار) بودند. واژه «فاجر» به معناي «انسان‌هاي بدکار» و کافر به معناي پوشاننده است. بايد توجه داشت که واژه کافر گاهي به معناي کفر اعتقادي و زماني به معناي کفر عملي است.

کفر اعتقادي، يعني کسي خدا، معاد، نبوت و ... انکار بکند و منظور از کفر عملي اين است که کسي دستورات اسلام را در عمل انجام ندهد. اين نوعي کفرپيشگي ناسپاسي است. هر چند ممکن است طبق معناي لغوي يا احاديث ما به اين افراد کافر گفته[561] بشود، مثلاً در روايات مي‌خوانيم: بين کفر و ايمان فاصله‌اي نيست؛ مگر به ترک نماز![562] مقصود از کفر در اين جا کفر عملي است؛ نه کفر اعتقادي، يعني اگر خواستيد ببينيد کسي ايمان دارد يا نه، ببينيد نماز مي‌خواند يا نه؟ حال اگر کسي به هر دليلي نماز نخواند، ولي مسلمان بود و به خدا و نبوت و... اعتقاد داشت، ممکن است بگوييم او کفر عملي دارد، ولي کفر اعتقادي ندارد.

به عبارت ديگر انساني که نماز نمي‌خواند کافر اصطلاحي شمرده نمي‌شود؛ کفري که آثاري خاص به دنبال دارد، مثلاً از مسلمان‌ها جدا مي‌شود و ازدواج و طهارت و نجاستش احکام خاصي پيدا مي‌کند شامل حال او نمي‌شود.

پس تارک نماز مسلمان فاسق و فاجر بدکار است و گناه کبيره انجام داده است.[563]


واژه رمضان چندبار در قرآن آمده است وچند آيه در مورد آن داريم؟

پاسخ

واژه رمضان يک بار در قرآن کريم آمده است. «(شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدي لِلنَّاسِ وَبَينَاتٍ مِنَ الْهُدي وَالْفُرْقَانِ فَمَن شَهِدَ مِنْکُمُ الشَّهْرَ فَلْيصُمْهُ[564] ماهِ رمضان (ماهي است) که قرآن در آن فرو فرستاده شد، در حالي که [آن قرآن] راهنماي مردم و نشانه‌هايي از هدايت و جدا کننده [حق از باطل] است؛ و هر کس از شما که (اين) ماه را (در وطن خود) حاضر باشد پس بايد آن (ماه) روزه بدارد.»

واژه رمضان به معناي شدت حرارت خورشيد است، لذا به ماه‌هايي که حرارت خورشيد در آن زياد باشد، رمضان گفته مي‌شود. اگر اين واژه براي ماه رمضان به کار رفته براي اين است که موقع وضع کلمه يا موقعي که ماه رمضان بوده، آفتاب بسيار شديد بود؛ مثل تير و مرداد ماه در ايران، ولي امروزه به ماه قمري که بعد از شعبان و قبل از شوال است، گفته مي‌شود و مردم در اين ماه روزه مي‌گيرند. در قرآن کريم دو مطلب آمده است که بر عظمت اين ماه مبارک دلالت مي‌کند.

1. «(شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ)؛ ماه رمضان که قرآن در آن نازل شد» حال يا کل قرآن در شب قدر و در ماه رمضان نازل شد يا ابتداي نزولش در اين ماه بود.

در هر حال يکي از ويژگي‌هاي ماه رمضان اين است که قرآن که مايه هدايت مردم است در اين ماه نازل شد.

2. (فَمَن شَهِدَ مِنْکُمُ الشَّهْرَ فَلْيصُمْهُ)؛ کسي از شما که در اين ماه باشد (مسافر هم نباشد) روزه بگيرد. بعد ادامه مي‌دهد که اگر مريض يا مسافر باشد، در زمان‌هاي ديگر، به عنوان قضا روزه بگيرد.

مضمون اين مطلب از آيه 182 «يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَيکُمُ الصِّيامُ» شروع مي‌شود. که به بحث روزه و وجوب آن، همان طور که بر امت‌هاي پيشين واجب بود مي‌پردازد و در آيه 185 يک‌سري از احکام روزه را بيان مي‌کند. به طور کلي در آيات 183 تا 185 احکام روزه، وجوب، ويژگي‌ها و موارد استثناي آن بيان شده و از ماه رمضان هم سخن گفته شده است. هم‌چنين در آيه مبارکه 187 مباحثي در مورد روزه و احکام آن بيان شده است.

آيات مربوط به شب قدر و نزول قرآن هم در سوره مبارکه قدر و آيات اول سوره دخان (إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيلَةٍ مُبَارَکَةٍ)آمده است.[565]


با توجه به آخر آيه سوره شعراء ديدگاه قرآن و احاديث درباره شعر و شاعري چيست؟

پاسخ

آخرين آيه سوره شعراء چنين است: «(إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَذَکَرُوا اللَّهَ کَثِيراً وَانتَصَرُوا مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا وَسَيعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَي مُنقَلَبٍ ينقَلِبُونَ[566] مگر کساني که ايمان آوردند و کارهاي شايسته انجام دادند. »مقصود شعر است [و خدا را بسيار ياد کردند و بعد از ستمديدگي (از شعر خود) ياري جستند و کساني که ستم کردند، به زودي خواهند دانست که به کدامين بازگشت‌ها بر خواهند گشت.]

خداوند در قسمت اخير آيه (وَسَيعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَي مُنقَلَبٍ ينقَلِبُونَ)ستم‌کاران را تهديد مي‌کند که به زودي خواهند دانست که به کدامين بازگشت‌ها باز مي‌گردند. اين آيه با آيات قبل ارتباط محکمي دارد. آيه با «الا؛ مگر» شروع مي‌شود، بنابراين بايد مروري به دو سه آيه قبل داشته باشيم تا معناي آيه روشن بشود.

در آيه 224 تا 226 مي‌خوانيم: «(وَالشُّعَرَاءُ يتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي کُلِّ وَادٍ يهِيمُونَ وَأَنَّهُمْ يقُولُونَ مَا لاَ يفْعَلُونَ[567] پيامبر شاعر نيست، چون گمراهان از شاعران پيروي مي‌کنند. آيا نمي‌بيني که آنان در هر سرزميني سرگردانند و آن چه را که انجام نمي‌دهند، مي‌گويند؟»

اين آيات به شعر و شاعران در زمان نزول قرآن و در عصر جاهليت اشاره دارد. بر اساس آيات متعددي مخالفان مي‌گفتند: قرآن نوعي شعر است. اين تهمت‌ها به اين خاطر بود که قرآن آهنگ دلنشين و تأثير فوق‌العاده داشت، همان طور که بيانات پيامبر اين‌گونه بود، ولي در اصل قرآن هيچ شباهتي به شعر نداشت و پيامبر هم شاعر نبود.

چون شعر و شاعري در زمان جاهليت بار منفي داشت و معمولاً شعرا در محيط جزيرة العربغيرمتعهد، خيال‌گرا، بي بند و بار و اهل مَي‌خوارگي و عيش و نوش بودند، اين آيات آن‌ها را سرزنش و تفاوت‌هاي قرآن با شعر و شاعري در آن زمان را بيان مي‌کند.

سه تفاوت اساسي پيامبر و شاعران آن زمان:

1. هدفدار بودن پيامبر:«(أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي کُلِّ وَادٍ يهِيمُونَ)؛ آيا نمي‌بيني آن‌ها در هر وادي سرگردان هستند؟» خداوند در حقيقت مي‌فرمايد: آن شاعران غيرمتعهد و بي‌هدف بودند در حالي‌که پيامبر عالي‌ترين اهداف چون توحيد و عدالت را دنبال مي‌کرد.

2. عمل پيامبر به توصيه‌هاي خود:«(وَأَنَّهُمْ يقُولُونَ مَا لاَ يفْعَلُونَ)؛ چيزهايي مي‌گفتند که عمل نمي‌کردند.» اما پيامبر اهل عمل بود.

3. پيامبر، راه يافته و راهنما:پيروان شاعران افراد گمراهي بودند، شاعران نه تنها گمراه بودند، ديگران را نيز گمراه مي‌کردند، اما پيامبر هم خود راه يافته بود و هم افراد را هدايت مي‌کرد. در سه آيه 224 تا 226 شعرا استثناءها را بيان مي‌کند. خداوند استثنايي را بيان مي‌کند که خيلي مهم است و مصاديق زيادي در طول تاريخ داشته است و دارد خدا فرمود: «(إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ...)؛ مگر کساني (شاعراني) که ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند و ذکر خدا را زياد مي‌کنند.» در اين بخش چند ويژگي براي شعراي متعهد بيان مي‌شود؛ اين که شاعر متعهد کسي است که:

1. مؤمن باشد؛ به خدا و جهان غيبت ايمان داشته باشد؛

2. اهل عمل هم باشد؛

3. خدا را زياد ياد کند و در حقيقت با اشعار خود مردم را به ياد خدا بيندازد؛

4. با شمشير شعر و زبان به جنگ ستم‌گران برود و حامي مظلومان باشد. همان طور که فرمود (وَانتَصَرُوا مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا)اين‌ها کساني‌اند که ديگران را ياري مي‌کنند؛ بعد از آن که مورد ستم واقع شدند. شعر اين‌ها در حقيقت وسيله کمک به مظلومان و دفع ستم ستم‌کاران است. در پايان هم اشاره مي‌کند که اگر کسي ظلم بکند، گرفتار سرنوشت عجيبي خواهد شد.

راه‌هاي فهم معارف از نگاه اسلام

اسلام همان طور که به وحي (راه نقلي و شهودي براي فهم معارف)
و عقل اهميت مي‌دهد، به طريق احساس و شعر هم توجه دارد. از پيامبر9فرمود: «ان من الشعر لحکمة؛[568] برخي از اشعار حکمت است.»

آري! برخي از شعرها حکمت آميز است و مي‌تواند براي بشر آموزنده باشد. حکمت به چيزي مي‌گويند که از خرد انساني برخاسته باشد.

اين که مي‌فرمايد شعر از حکمت است، يعني مطالب محکمي که بر اساس خرد انساني بيان مي‌شود، بنابراين شعر مي‌تواند حکمت‌آميز يا سحر‌آميز و بي‌محتوا باشد. در اين آيات و روايات دو نوع شعر بيان مي‌شود؛ شعر متعهدانه و خرد ورزانه، شعر وهمي و بي‌محتوا و در حقيقت پوچ‌گرا. قرآن‌کريم و اهل‌بيت ما را به طرف شعر متعهد و تعهدآميز دعوت مي‌کنند، يعني هم شاعر مسئولانه فکر کند و شعر بگويد و هم مخاطبانش را به مسئوليت پذيري سوق بدهد و هدف بلند انساني و فطري را در وراي خود دنبال کند.

اين يک آموزه بزرگ قرآني است که شعر بايد در خدمت ستم‌ديدگان و بر ضد ظالمان باشد. بيان بلند اميرمومنان علي7«کونوا للظالم خصماً و کونوا للمظلوم عونا[569]» و به بيان والاي قرآن کريم «(وَانتَصَرُوا مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُو)[570]اگر شعر اين‌گونه باشد، هنر متعهد مي‌شود و قرآن به هنر متعهد اهيت مي‌دهد و آن را تشويق مي‌کند.

شعر و شاعر در نگاه احاديث

پيامبر9فرمود: برخي از اشعار حکمت‌آميز است[571]. هم چنين وقتي يکي از شاعران مدافع اسلام از پيامبر در مورد شعر پرسيد، فرمود: مؤمن با جان و شمشير و زبانش در راه خدا جهاد مي‌کند.[572]

امام علي7فرمود: بدانيد معيار کار شما دين است. تقوي شما را حفظ مي‌کند. زينت شما ادب است و دژهاي محکم به روي شما بردباري است.[573]

امام صادق7فرمود: هر کس در مورد ما بيت شعري بگويد، خانه‌اي در بهشت خدا براي او بنا مي‌کند. و در حديث ديگري فرمود: هيچ شاعري در مورد ماشعر نمي‌گويد، مگر اين که به وسيله روح القدس تاييد مي‌شود.

اين احاديث نشان مي‌دهد که شعر مي‌تواند نوعي الهام باشد. در حقيقت هنر متعهدانه که مورد تاييد است، حکمت‌آميز و بر اساس دين است و مي‌تواند با عالم معنا و نيز ذکر خدا در ارتباط باشد. شاعران در کنار ايمان و عمل صالح خدا را هم زياد ياد مي‌کنند و به ياد مردم مي‌آورند و شعر هدف‌دار مي‌گويند. شعراي بسياري بودند که مدح اهل‌بيت:را مي‌گفتند و از آن‌ها صله هم دريافت مي‌کردند، مثل حسان بن ثابت، دعبل بن علي خزاعي فرزدق و...

فرزدق:سالي که هشام بن عبدالملک براي حج آمده بود، خواست خود را به حجر‌الاسود برساند ولي به خاطر شلوغي جمعيت نتواست. وقتي امام سجاد7آمد و مردم راه را باز کردند و حضرت به راحتي زيارت کرد. در همين حال يکي از بزرگان شام رو به او کرد و با لحني آميخته به حيرت به هشام گفت: او کيست که تمام جمعيت به تحليل و تکريم او پرداختند؟  هشام چون خيلي به او برخورده بود گفت: نمي‌شناسم! فرزدق پيش آمد و گفت: او علي بن الحسين، زين‌العابدين است. آنگاه اشعار زيبايي را در چهل بيت در مدح حضرت سرودند[574] که چند بيت آن چنين است:

هــذا الـذي تعرف البطحاء وطـأتَه     والبيت يعرفه و الحــــل و الحــــرمُ

هـــذا بن خيـــر عــبادالله کلهـم        هـــذا التقــي النفي الطاهــر العــلمُ

و ليس قولـک من هــذا بضائــره    العــرب تعـرف من انکرتَ والعجم

ما قــال لاقط الا في تشهـــــــده       لـــولا التشـــهد کـــانت لاؤه نعم

اذا رأتـه قريـــش قــال قـــائلـها       الي مکــارم هـــذا ينتـــهي الکــرم

بيت ديگر شعرش هم چنين است:

ان عد اهل التقي کانوا ائمتَهُم            او قيل من خير اهل الارض قيل هم

اين فرد کسي است که سنگ‌ريزه‌هاي مکه جاي پاي او را مي‌شناسند. خانه کعبه و بيابان‌هاي حجاز او را مي‌شناسند. فرزند بهترين بندگان خدا، منزه از هر آلودگي و رذيلت و پيراسته از هر عيب و بدي است. او کوه بلند علم و فضليت و چراغ درخشان هدايت است. آن حضرت هرگز «نه» نگفت، مگر در تشهد خود، صرف نظر از تشهد نفي او همان آري بود، در همه امور مثبت بود و فقط در برابر معبودهاي باطل «نه» نمي‌گفت. قريشيان همه او را مي‌شناسند. هر زمان که قبايل قريش به سوي او مي‌نگرند، خطبا و شعراي ايشان زبان به مدح و ثنايش مي‌گشايند و بي‌اختيار اقرار مي‌کنند که هر گونه جود و کرم به او مي‌پيوندد و کاروان کرم در منزلگاه مکارم او بار مي‌افکند و حجرالاسود به دست‌بوسي او مي‌آيد و اين که مي‌گويي من او نمي‌شناسم، چيزي از عظمت و جلال و شکوهش نمي‌کاهد. اگر به فرض هم او را نمي‌شناسي، عرب و عجم همگي او را مي‌شناسد.

فرزدق به خاطر همين کار به زندان افتاد و مستمري‌اش از بيت المال قطع شد و امام 12 هزار درهم به عنوان صله براي او فرستاد.

حسان بن ثابت:[575]وي با اين که آدم شجاعي نبود و گاهي در جنگ‌ها به عنوان مثلاً مامور داخل مدينه از وجودش استفاده مي‌شد؛ شعرهايش بسيار حماسي بود در جنگ‌ها مردم را براي مبارزه با دشمن آماده مي‌کرد[576]. شعر عجيبي هم که در غدير خم سرود،[577] مستند تاريخي است براي اين که مقصود از «من کنت مولاه فهذا علي مولاه» امامت اميرمؤمنان علي7است. که بنابراين يک شعر مي‌تواند اين قدر مهم واقع بشود و نقش تاريخي داشته باشد.

دعبل خزاعي:امام رضا7پيراهن خود را به خاطر شعري که سروده بود، به او هديه داد. بنابر نقل‌هاي تاريخي وقتي او از برخي از شهرهاي مذهبي مثل قم عبور مي‌کرد، مردم انتظار داشتند قسمتي از اين پيراهن را به آن‌ها بدهد و بالاخره هم گرفتند.

در مورد تاريخ ايران هم شاعران متعهد زياد بودند و در عصر ما شاعران خوبي بودند و هستند که با شمشير زبان و شعر حامي اسلام، قرآن، اهل‌بيت:و انقلاب اسلامي بودند، از جمله مرحوم شهريار.


 

قاعده آيه 18 سوره بقره (صُمٌّ بُكْمٌ عُمْي)چيست؟

پاسخ

اين آيه شريفه در دو جا آمده است:

الف.سوره بقره، آيه 18 (صُمٌّ بُکْمٌ عُمْي فَهُمْ لاَيرْجِعُونَ[578]آيه حال منافقان را بيان مي‌کند، اين که آن‌ها همچون انسان‌هاي ناشنوا، نابينا و لال هستند که حقايق را نمي‌شنوند، نمي‌بينند و نه مي‌توانند بيان بکنند. در حقيقت اين بيان حال منافقان بود.

ب.سوره بقره آيه 171: (وَمَثَلُ الَّذِينَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذِي ينْعِقُ به ما لاَيسْمَعُ إِلاَّ دُعَاءً وَنِدَاءً صُمٌّ بُکْمٌ عُمْي فَهُمْ لاَ يعْقِلُونَ).

مي‌فرمايد کافران مثل کساني‌اند که سخناني مي‌گويند که نمي‌شنوند مگر ندا و فريادي. اين‌ها در حقيقت ناشنوا و نابينا و لال هستند، آن‌ها حقايق هستي را نمي‌بينند و زبانشان به حق جاري نمي‌شود. پس اين‌ها اصلاً اهل خرد ورزي نيستند. حيواناتي انسان‌نما مي‌مانند. آيا مي‌شود از اين دو آيه قاعده‌اي به دست آورد؟ مطلب را بايد از دو جهت بررسي کنيم:

الف: از جهت محتوايي

مي‌توانيم بگوييم اين يک قاعده است که وجه مشترک انسان‌هاي منافق‌صفت و کافر‌پيشه اين است که از زبان، گوش و چشمشان براي رسيدن به حقيقت و بيان آن استفاده نمي‌کنند.

ب: از جهت برخي حکمت‌ها و نکته‌ها

در اين دو آيه «صم» يعني ناشنوايي بر «عمي»، يعني نابيناي مقدم شده است. اول فرمود: اين‌ها ناشنوايند، بعد فرمود لال هستند و آنگاه فرمود نابينايند. در آيات ديگر که واژه سمع و بصر به کار رفته، غالباً سمع بصر مقدم‌تر است.

برخي از مفسران[579] و غير آن‌ها خواسته‌اند از اين آيه يک قاعده‌اي را استفاده کنند، اين که قرآن شنوايي را بر بينايي و ناشنوايي را بر نابينايي مقدم کرده است، شايد علت يا حکمتش اين باشد که حسّ شنوايي در جنين انسان قبل از بينايي فعّال مي‌شود و جنين با اين که تا قبل از تولد قادر به ديدن نيست؛ ممکن است بعضي از صداها را بشنود.

2. فراگيري زبان بيشتر از طريق شنوايي صورت مي‌گيرد و اگر کودکي ناشنوا باشد به صورت طبيعي لال هم خواهد بود. اين هم يکي از نکاتي است که مي‌تواند دليل مقدم شدن ناشنوايي بر لال بودن باشد.

نکته ديگر اين که چشم تنها مسئول بينايي است؛ ولي گوش در کنار مسئوليت شنوايي، مسئول حس تعادل انسان نيز است، بنابراين گوش از اين جهت بر چشم مقدم مي‌شود.

3. چشم فقط در حالت بيداري مي‌بيند، ولي گوش در حالت خواب هم مي‌شنوند و گاهي اگر خواب انسان سبک باشد، مي‌تواند بعضي از مطالب را بشنود، در حالي که چشمش خواب است، به عبارت ديگر اول چشم و بعد گوش به خواب مي‌رود.

4. شنيدن غير ارادي است. به خلاف ديدن، انسان مي‌تواند چشمش را ببندد تا نبيند، ولي گوش را عملاً کمتر يا به زحمت مي‌تواند ببندد.

برخي با توجه به اين قراين و فلسفه‌ها خواستند استفاده بکنند که تقديم سمع بر بصر و ناشنوايي بر نابينايي شايد يک قاعده است.


 

از آيه (كُلُوا وَاشْرَبُوا)چه قاعده‌اي استفاده مي‌شود؟

پاسخ

عبارت (كُلُوا وَاشْرَبُوا)در شش آيه آمده است. در سه آيه به بهشتيان و متقين مربوط است[580] که از موضوع بحث ما خارج است.

برخي ديگر در مورد غذاهاي دنيوي به کار رفته است، از جمله (کُلُوا وَاشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللّهِ وَلاَتَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ)[581]يعني: از روزي خدا بخوريد و در زمين فسادگري نکنيد. در آيه‌اي ديگر مي‌فرمايد: (يا بَنِي‌آدَمَ خُذُوا زِينَتَکُمْ عِندَکُلِّ مَسْجِدٍ وَکُلُوا وَاشْرَبُوا‌ وَلاَتُسْرِفُواإِنَّهُ لاَيحِبُّ الْمُسْرِفِين)[582]. يعني: اي بني آدم، وقتي مي‌خواهيد داخل مسجد شويد، زينت بکنيد، لباس‌هاي پاکيزه و نيکو بپوشيد و بخوريد و بياشاميد؛ ولي اسراف نکنيد که خداوند اسراف کاران را دوست ندارد. اين تعبير يک قاعده را بيان مي‌کند و يک امر و يک نهي را توضيح مي‌دهد.

امر: بخوريد و بياشاميد. رزقي را که خداوند متعال در اختيار شما قرار داده، غذاهاي پاک براي مؤمنان است و شما از آن استفاده بکنيد. آري اسلام ديني نيست که انسان را به زهدهاي بي‌جا دعوت بکند.

نهي: اسراف نکنيد. غذا به اندازه بخوريد، زيادي آن را دور نريزيد و کارهايي که مصداق اسراف کاري است، انجام ندهيد. اين آيه در حقيقت انسان را به يک حالت اعتدال (استفاده از غذا و زياده‌روي نکردن) فرا مي‌خواند و در حقيقت اصل اساسي را بيان مي‌کند که «تغذيه مناسب داشته باشيد تا سلامتي شما حفظ شود، ولي زياده‌روي هم نکنيد تا موجب بيماري‌هاي متعدد نگردد. به عبارت ديگر همان طور که گرسنگي ممکن است کشنده و زيان‌آور باشد، زياده روي در غذا هم امکان دارد براي انسان کشنده و زيان‌آور باشد. خلاصه اين که در اين آيه شريفه به اصل اعتدال در زندگي اشاره شده است.



فهرست منابع

1.    قرآن کريم.

2.    نهج‌البلاغه (سخنان امام علي7، سيد رضي، ترجمه ناصر مکارم شيرازي و همکاران، قم، انتشارات هدف، بي‌تا، سه جلدي)

3.    آمدي، عبدالواحد؛ غررالحکم و دررالکلم، نگارش محمد علي انصاري، تهران، بي‌نا، چاپ چهارم، بي‌تا.

4.    ابن فهد حلي؛ عدةالداعي، بي‌جا، دار الکتاب الإسلامي، سال 1407 هـ. ق.

5.    احتجاج، ابومنصور احمد بن علي الطبرسي، نشر المرتضي، مشهد، 1403 ق.

6.    احمدبن محمدبن خالد برقي؛ محاسن، قم، دار الکتب الإسلاميه، 1371 ش.

7.    الاختصاص، المنسوب للشيخ المفيد، المؤتمر للشيخ المفيد، قم، 1413ق.

8.    الارشاد في معرفةحجج الله علي العباد، الشيخ المفيد (محمد بن محمد النعمان العکبري)، المؤتمر للشيخ المفيد، قم، 1413 ق.

9.    اسباب النزول، ابوالحسن علي بن احمد الواحدي النيشابوري، المکتبةالعلمية، بيروت، 1411 ق.

10.    اصول کافي، کليني، محمد بن يعقوب، صححه وعلق عليه: علي اکبر غفاري، دارالکتب الاسلاميه، تهران، 1365 ق.

11.    اطيب البيان في تفسير القرآن، سيد عبدالحسين طيب (م 1411 ق)، انتشارات اسلام، تهران، 1378 ش.

12.    اعلام الوري، امين الاسلام طبرسي، دارالکتب الاسلامية، تهران، بي‌تا.

13.    الامالي، شيخ طوسي (ابوجعفر محمد بن الحسن طوسي)، دارالثقافه النشر، قم، 1414 ق.

14.    امام صادق7، جعفر بن محمد7؛ مصباح الشريعة، موسسةالاعلمي للمطبوعات، بي‌جا، سال 1400 هـ . ق.

15.    انوار درخشان، سيد محمدحسين حسيني همداني، کتابفروشي لطفي، تهران، 1404 ق.

16.    اهتمام، احمد؛ فلسفه احکام، اصفهان، انتشارات فلاحت ايران، چاپ دوم، سال 77.

17.    بحارالانوار، مجلسي، محمدباقر، موسسةالوفاء، بيروت، 1404 ق.

18.    البرهان في تفسير القرآن، البحراني، سيد هاشم الحسيني، موسسةالبعثة، تهران، اول، 1415 ق.

19.    بشارةالمصطفي لشيعةالمرتضي، عماد الدين الطبري، المکتبةالحيدرية، النجف، 1383 ق.

20.    بصائر الدرجات، الصفار، محمد بن الحسن بن فروخ الصفار، مکتبةآيت الله المرعشي، قم، 1404 ق.

21.    البيان في تفسيرالقرآن، خوئي، سيد ابوالقاسم، 1394ق، المطبعةالعلمية، قم.

22.    پاک‌نژاد، سيد رضا؛ اولين دانشگاه و آخرين پيامبر، تهران، انتشارات بنياد فرهنگي شهيد پاک‌نژاد يزد، چاپ دوم، سال 1365.

23.    پرتوي از قرآن، طالقاني، سيد محمود، شرکت سهامي انتشار، تهران، چهارم، 1362 ش.

24.    پژوهشي در اعجاز علمي قرآن، دکتر محمدعلي رضايي‌اصفهاني، انتشارات کتاب مبين، 1380 ش.

25.    پژوهشي در تاريخ قرآن کريم، سيد محمدباقر حجتي، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ نهم، 1375 ش.

26.    تاج التراجم في تفسير القرآن الاعاجم، ابوالمظفر شاهفور بن طاهر بن محمد اسفرايني، انتشارات علمي و فرهنگي، تهران، اول، 1375 ش.

27.    تأويل الآيات الظاهرةفي فضائل العترةالطاهرة:، سيد شرف الدين الاسترآبادي، موسسةالنشر الاسلامي، قم، 1409 هـ . ق.

28.    ترجمه اعجاز البيان، صدرالدين قونوي، مترجم: محمد خواجوي، انتشارات مولي، تهران، اول، 1417 ق.

29.    ترجمه قرآن نوبري، عبدالمجيد صادق نوبري، سازمان چاپ و انتشار اقبال، تهران، اول، 1396 ق.

30.    ترجمه و تفسير رهنما، زين العابدين رهنما، انتشارات کيهان، تهران، 1346 ش.

31.    ترجمه و تفسير قرآن عظيم، سيد علي نقي فيض الاسلام، انتشارات فقيه، تهران، اول، 1378 ش.

32.    تفسير آسان، محمدجواد نجفي خميني، انتشارات اسلاميه، تهران، اول، 1398 ق.

33.    تفسير اثني عشري، حسين بن احمد الحسيني الشاه عبدالعظيمي (م 1384 ق)، تهران، انتشارات ميقات، چاپ اول، 1364 ش، 14 جلدي.

34.    تفسير احسن الحديث، سيد علي اکبر قرشي، بنياد بعثت، سوم، 1377 ش.

35.    التفسير الاثري الجامع، محمدهادي معرفت، موسسةالتمهيد، قم، 1383 ش، الطبعةالاولي.

36.    تفسير التبيان في تفسير القرآن، ابوجعفر محمد بن الحسن علي الطوسي (م 460 ق)، دار احياء التراث العربي، بيروت، بي‌نوبت، بي‌تا، ده جلدي.

37.    تفسير الصراط المستقيم، سيد حسين بروجردي، تحقيق: غلامرضا مولانا بروجردي، موسسه انصاريان، قم، اول 1416 ق.

38.    تفسير العياشي، محمد بن مسعود ابن عياش السلمي سمرقندي المعروف بالعياشي، المطبعةالعلمية، تهران: 1380 هـ . ق.

39.    تفسير القرآن الحکيم الشهير به تفسير المنار، رشيد رضا، محمد، بي‌تا، دار المعرفة، بيروت، الطبعةالثانية، 12 جلد.

40.    تفسير بيان السعاده في مقامات العبادة، سلطان محمد گنابادي، موسسةالاعلمي للمطبوعات، بيروت، دوم، 1408 ق.

41.    تفسير جامع، سيد محمد ابراهيم بروجردي، انتشارات صدر، تهران، ششم، 1366 ش.

42.    تفسير روشن، حسن مصطفوي، مرکز نشر کتاب، تهران، اول، 1380 ش.

43.   تفسير شريف لاهيجي، قطب الدين محمد بن شيخ علي لاهيجي، تحقيق ميرجلال الدين حسيني ارموي (محدث)، دفتر نشر داد، تهران، اول، 1373 ش.

44.    تفسير علي بن ابراهيم القمي، (م حدود 307 ق)، قم، موسسه دارالکتاب للطباعةوالنشر، چاپ سوم، 2 جلدي.

45.    تفسير فرات کوفي، ابوالقاسم فرات بن ابراهيم بن فرات الکوفي (اواخر قرن سوم هجري)، موسسه الطبع والنشر، 1410 ق.

46.    تفسير قرطبي (الجامع لاحکام القرآن)، محمد بن احمد قرطبي، انتشارات ناصر خسرو، تهران، اول، 1364 ش.

47.   تفسير کشف الاسرار وعدةالابرار، رشيد الدين الميبدي، (معروف به تفسير خواجه عبدالله انصاري)، تحقيق: علي‌اصغر حکمت، انتشارات اميرکبير، تهران، پنجم، 1371 ش.

48.   تفسير کنزالدقائق وبحرالغرائب، محمد بن محمدرضا القمي المشهدي، (قرن 12 هجري)، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1366 ش، 14 جلدي.

49.    تفسير مخزن العرفان در علوم قرآن (کنز العرفان)، بانوي اصفهاني (امين اصفهانيم 1404 ق)، تهران، نهضت زنان مسلمان، 1361 ش، 10 جلدي.

50.    تفسير مقتنيات الدرر وملتقطات لثمر، سيد علي الحائري الطهراني (م 1340 ق)، تهران، دارالکتب الاسلاميه، 1327 ش، 12 جلدي.

51.    تفسير ملاصدرا (تفسير القرآن‌الکريم)، محمد بن ابراهيم صدر المتألهين، تحقيق محمد خواجوي، انتشارات بيدار، دوم 1366 ش.

52.    تفسير من وحي القرآن، محمدحسين فضل الله، دارالملاک للطباعةوالنشر، بيروت، 1419 ق.

53.    تفسير من هدي القرآن، سيد محمدتقي مدرسي، دار محبي الحسين، تهران، اول، 1419 ق.

54.    تفسير منهج الصادقين في الزام المخالفين، ملافتح الله کاشاني، کتاب‌فروشي محمدحسن علمي، تهران، بي‌نو، 1336 ش.

55.    تفسير نور، محسن قرائتي، مرکز درس‌هايي از قرآن، تهران، چاپ يازدهم، 1383 ش.

56.   التفسير والمفسرون في ثوبةالقشيب، محمدهادي معرفت، مشهد، الجامعةالرضويةالعلوم الاسلامية، 1418 ق و همان، ترجمه‌ علي خياط، انتشارات ذوي القربي، 1380 ش.

57.    تفسير هدايت، سيد محمدتقي مدرسي، ترجمه احمد آرام، بنياد پژوهش‌هاي اسلامي آستان قدس رضوي، نوبت اول، 1377 ش.

58.    تفسيرنمونه، ناصر مکارم شيرازي و جمعي از نويسندگان، تهران، دارالکتب الاسلاميه، 1364 ش، 27 جلدي.

59.    التمهيد في علوم القرآن، معرفت، محمدهادي، 1417 ق، مؤسسةالنشر الاسلامي، قم، ج 6.

60.    تنزية‌الانبياء:، سيد مرتضي علم‌الهدي، دارالشريف الرضي، قم، بي‌تا.

61.    التوحيد، محمد بن علي‌ابن بابويه (شيخ صدوق)، موسسة النشر الاسلامي، قم، 1398 ق.

62.    تهذيب الاحکام في شرح المقنعة، شيخ طوسي، حققه وعلق عليه، سيد حسن موسوي الخراسان، دارالکتب الاسلاميه، نجف، الطبعةالثانية، 1377 ق.

63.    ثواب الأعمال وعقاب الأعمال، شيخ صدوق، محمد بن علي ابن بابويه، دارالرضي للنشر، قم، 1406 ق.

64.    جامع الاخبار، تاج الدين الشعيري، دارالرضي النشر، قم، 1405 ق.

65.    جامع البيان في تفسير القرآن، ابوجعفر محمد بن جرير طبري، بيروت، دارالمعرفة، 1406 ق.

66.    جوادي آملي، عبداللَّه؛ اسرار عبادات، تهران، انتشارات الزهرا، چاپ چهارم، سال 1372.

67.    حدائق الناظرةفي احکام العترة‌الطاهرة:، محقق بحراني، شيخ يوسف، تحقيق: محمدتقي ايرواني، جامعه المدرسين، قم، بي‌نوبت، بي‌تا.

68.    حرعاملي، محمد بن الحسن؛ وسايل الشيعه الي تحصيل مسائل الشريعة، قم، موسسه آل البيت‌:، 1409 هـ . ق.

69.    الخرائج والجرائح، قطب الدين راوندي، موسسه الامام المهدي7، قم، 1409 ق.

70.    خصال، شيخ الصدوق، محمد بن علي ابن بابويه (شيخ صدوق)، موسسةالنشر الاسلامي، قم، 1403 ق.

71.    خلاصةمنهج الصادقين، ملافتح الله کاشاني، انتشارات اسلاميه، تهران، 1373 ق.

72.   خليلي، محمدحسين؛ مباني فلسفي عشق از منظر ابن سينا و ملاصدرا، موسسه بوستان کتاب، انتشارات دفتر تبليغات حوزه‌ي علميه قم، قم، چاپ اول، 1382.

73.    خميني، روح اللَّه؛ اربعين حديث، تهران، موسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني، چاپ دوم، زمستان 1371.

74.    دستغيب، سيد عبدالحسين؛ گناهان کبيره، بي‌جا، دفتر انتشارات اسلامي، چاپ هفتم، زمستان 72.

75.    دشتي، محمد؛ نهج‌البلاغة، قم، انتشارات مشهور، چاپ اول، سال 80.

76.    الدعوات، قطب الدين الراوندي، مدرسه الامام المهدي 7، 1407 ق.

77.    راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن، دارالقلم دمشق والدار الشاميه بيروت، طبع اول، سال 1416 هـ . ق.

78.    رسالةفي معني المولي، الشيخ المفيد، محمد بن محمد نعمان العکبري، المؤتمر للشيخ المفيد، قم، 1413 ق.

79.    رضايي اصفهاني، محمدعلي؛ پژوهشي در اعجاز علمي قرآن، ج 2، رشت، انتشارات کتاب مبين، چاپ اول، سال 80.

80.    روضةالواعين، محمد بن الحسن الفتال، دارالرضي، قم.

81.    زبدةالتفاسير، ملافتح الله کاشاني، تحقيق و نشر: بنياد معارف اسلامي، قم، اول، 1423 ق.

82.    سبحاني، جعفر؛ منشور جاويد، اصفهان، مکتبةالامام اميرالمؤمنين علي7، سال 1401 هـ . ق.

83.    سلامةالقرآن من التحريف، فتح الله نجارزادگان (محمدي).

84.    السيرةالنبوية، ابن هشام (عبدالملک بن هشام الحميري المعافري)، تحقيق: مصطفي السقا و...، دارالمعرفه، بيروت، بي‌تا.

85.    الشبهات والردود، محمدهادي معرفت.

86.    شرح نهج البلاغه، عبدالحميد بن هبةالله، ابن ابي‌الحديد، مکتبةآيت الله المرعشي، قم، 1404 ق.

87.    شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، الحاکم الحسکاني، موسسةالطبع والنشر، 1411 ق.

88.    الصافي في تفسير القرآن، ملامحسن فيض کاشاني، مکتبةالصدر، تهران، دوم، 1416 ق.

89.    الصحاح تاج‌اللغةوصحاح العربية، اسماعيل بن حماد الجوهري، تحقيق احمد بن عبدالغفور عطار، دارالعلم للملايين، بيروت، الرابعة، 1407 هـ . ق.

90.    صدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن موسي بن بابويه؛ توحيد، قم، انتشارات جامعه مدرسين، 1398 هـ . ق.

91.    الصراط المستقيم، علي بن يونس النباطي البياظي، مکتبةالحيدرية، نجف، 1384 ق.

92.    الصوارم المهرقه، قاضي نور الله شوشتري، مطبعةالنهضة، تهران، 1367 ق.

93.    صيانةالقرآن عن التحريف، محمدهادي معرفت.

94.    طباطبايي، محمدحسين؛ الميزان في تفسير القرآن، قم، موسسةالنشر الاسلامي، سال 1423 هـ . ق.

95.    طوسي، ابو جعفر محمد بن الحسن؛ الأمالي للطوسي، قم، انتشارات دارالثقافة، سال 1414 هـ. ق.

96.    العروسي الحويزي، عبد علي بن جمعه؛ نورالثقلين، مطبعةالعلميه، چاپ دوم، قم، بي‌تا.

97.    عزيزي، عباس؛ جامع آيات و احاديث موضوعي نماز، قم، انتشارات نبوغ، چاپ پنجم، سال 79.

98.    علل الشرايع، شيخ صدوق، مکتبةالداوري، قم، بي‌نو، بي‌تا.

99.       علوم القرآن، حکيم، سيد محمدباقر، 1417 ق، مجمع الفکر الاسلامي، الطبعةالثالثة.

100.    العمده، ابن البطريق الاسدي الحلي، تحقيق جامعةالمدرسين قم، موسسةالنشر الاسلامي التابعةلجماعةالمدرسين، قم، الاولي، 1407 ق.

101.    عوالي اللآلي، ابن ابي جمهور الأحسائي، دار سيد الشهداء، قم، 1405 ق.

102.    عين‌ العبرةفي غبن‌العترة، احمد بن موسي بن طاوس الحلي، دارالشهاب، قم.

103.    عيون اخبار الرضا7، شيخ صدوق (محمد بن علي ابن بابويه)، دارالعالم للنشر (جهان)، 1378 ق.

104.    الغارات (الاستنفار والغارات)، ابراهيم بن محمد الثقفي، دارالکتاب، قم، 1410 ق.

105.    غررالحکم و دررالکلم، عبدالواحد بن محمد التميمي، مکتب الإعلام الاسلامي، قم، بي‌نو، 1366 ش.

106.    الغيبة، الشيخ الطوسي (ابوجعفر محمد بن حسن الطوسي)، موسسةالمعارف الاسلامية، قم، 1411 ق.

107.    الغيبة، محمد بن ابراهيم النعماني، تحقيق: علي اکبر غفاري، مکتبةالصدوق، تهران، 1397 ق.

108.    فتح الغدير الجامع بين فني الروايةوالدرايةمن علم التفسير، محمد بن علي الشوکاني، دار ابن کثير، دمشق، نوبت اول، 1414 ق.

109.    الفرقان في تفسير القرآن بالقرآن والسنة، محمدصادقي تهراني، انتشارات فرهنگ اسلامي، قم، دوم، 1365 ش، 30 جلدي.

110.    فرهاديان، رضا؛ آنچه يک جوان بايد بداند، قم، انتشارات رئوف، چاپ چهارم، اسفند 70.

111.    الفصول المختارة، الشيخ المفيد، محمد بن محمد نعمان العکبري، المؤتمر للشيخ المفيد، قم، 1413 ق.

112.    فقه القرآن في شرح آيات الاحکام، قطب الدين سعيد بن هبةالله راوندي، کتابخانه آيت الله مرعشي نجفي، قم، دوم، 1405 ق.

113.    فلاح زاده، محمد حسين؛ آموزش احکام، قم، دفتر نشر الهادي، چاپ سوم، سال 73.

114.    فلسفه احکام، اهتمام، احمد، 1344 ش، چاپخانه اسلام، اصفهان.

115.    فيض کاشاني، محسن؛ محجةالبيضاء في احياء الإحياء، تهران، المکتبةالاسلامية، بي‌تا.

116.    قاموس قرآن، سيد علي اکبر قرشي، دارالکتب الاسلاميه، تهران، ششم، 1371 ش.

117.    قرائتي، محسن؛ پرتويي از اسرار نماز، تدوين جواد محدثي، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، بي‌جا، چاپ اول، سال 69.

118.    کتاب العين، ابوعبدالرحمن‌ الخليل بن احمد الفراهيدي،تحقيق: مهدي المخزومي، ابراهيم السامرائي، موسسةدارالهجرة، قم، الثانية، 1409 ق.

119.    کتاب مقدس، انجمن کتاب مقدس ايران، 1932 م، تهران (شامل، تورات، انجيل و ملحقات آن‌ها).

120.    کشف الغمةفي معرفةالائمة:، علي بن عيسي الاربلي، مکتبةبني هاشمي، تبريز، 1381 ق.

121.    کشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، طوسي، خواجه نصير الدين

122.    کليني، محمد‌ بن يعقوب بن اسحاق؛ کافي، تهران، دارالکتب الاسلامية، طبع چهارم، سال 75.

123.    کمال الدين وتمام النعمةفي اثبات الغيبةوکشف الحيرة، الشيخ الصدوق، دارالکتب الاسلاميه، قم، 1395 ق.

124.    گناهان کبيره، دستغيب، شهيد عبدالحسين، 1361 ش، کانون ابلاغ انديشه‌هاي اسلامي، بي‌جا، دو جلدي.

125.    لسان العرب، محمد بن مکرم ابن منظور، قم، ادب الحوزه، 1405 ق.

126.    متشابه‌القرآن، ابن شهر آشوب المازندراني، دار بيدار للنشر، 1369 ق.

127.    مجلسي، محمدباقر؛ بحارالانوار، بيروت، مؤسسةالوفاء، 1404 هـ. ق.

128.    مجمع البحرين ومطلع النيرين، فخرالدين طريحي، تحقيق سيد احمد حسيني، کتابفروشي مرتضوي، تهران، سوم، 1375 ش.

129.    مجمع‌البيان في تفسيرالقرآن، طبرسي، شيخ ابي علي الفضل بن الحسن (امين الاسلام)، دارالمعرفة، بيروت، اول، 1406 ق.

130.    مجموعه ورام (تنبيه الخواهر ونزهةالنواظر)، ابوالحسين ورام بن ابي فراس المالکي الاشتري، مکتبة الفقيه، قم.

131.    محمدي ري‌شهري، محمد؛ الصلوةفي الکتاب والسنة، مترجم عبدالهادي مسعودي، قم، دارالحديث، سال 77.

132.    مدينةالمعاجز، سيد هاشم بحراني، تحقيق: عزةالله المولائي الهمداني، موسسةالمعارف الاسلامية، الاولي 1413 ق.

133.    مسائل علي بن جعفر8، علي بن جعفر، موسسةآل البيت:، قم، 1409 ق.

134.    مستدرک وسايل الشيعه ومستنبط المسائل، محدث نوري طبرسي، التحقيق والنشر: موسسةآل البيت:لاحياء التراث العربي، 1408 ق.

135.    مشکاةالانوار، علي بن الحسن الطبرسي، المکتبةالحيدرية، نجف، 1385 ق.

136.    مصباح يزدي، محمدتقي؛ معارف قرآن، قم، موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، چاپ سوم، زمستان 1380.

137.    المصطفوي، حسن؛ التحقيق في کلمات القرآن الکريم، تهران، وزارةالثقافةوالارشاد الاسلامي، چاپ اول، سال 1416 ه. ق.

138.    مطهري، مرتضي؛ اسلام و مقتضيات زمان، تهران، انتشارات صدرا، چاپ هفتم، سال 72.

139.    معاني الاخبار، شيخ الصدوق (محمد بن علي ابن بابويه)، موسسةالنشر الاسلامي، قم، 1403 ق.

140.    معجم احاديث امام المهدي7، تاليف و نشر: موسسة‌المعارف الاسلاميه، قم، الطبعةالاولي، 1411 ق.

141.    المغازي، محمد بن عمر الواقدي، تحقيق مارسدن جونس، موسسه الاعلمي، بيروت، الطبعةالثالثة، 1409 ق.

142.    مفاتيح الغيب (تفسيرکبير)، فخر رازي (فخرالدين رازي ابوعبدالله محمد بن عمر)، دار احياءالتراث العربي، بيروت، سوم 1420 ق.

143.    المفردات في غريب‌القرآن، راغب اصفهاني حسين بن محمد، دارالعلم الدارالشامية، دمشق، 1412 ق.

144.    مکارم شيرازي، ناصر؛ تفسير نمونه، تهران، دار الکتب الاسلامية، چاپ دهم، سال 72.

145.    مکيال المکارم، موسوي اصفهاني.

146.    من لايحضره الفقيه، شيخ صدوق، التحقيق: علي اکبر غفاري، جامعةالمدرسين، الثانية، 1404 ق.

147.    المناقب، آل‌ابي‌طالب:، محمد بن شهرآشوب المازندراني، موسسةالعلامةللنشر، قم، 1379 ق.

148.    منتخب الانوار المضيئة، علي بن عبدالکريم النيلي، مطبعةالخيام، قم، 1401 ق.

149.    منيةالمريد، شهيد ثاني، زين الدين بن علي بن احمد بن تقي عاملي، مکتبةالإعلام الاسلامي، قم، 1409 ق.

150.    ميزان الحکمة، محمد محمدي ري‌شهري، تحقيق و نشر: دارالحديث، الطبعةالاولي.

151.    الميزان في تفسير القرآن، سيد محمدحسين طباطبائي، موسسةالنشر الاسلامي، قم، 1417 ق.

152.    نزاهت قرآن از تحريف، عبدالله جوادي آملي.

153.    نورالثقلين، عبدالعلي بن جمعه حويزي عروسي، تحقيق: سيد هاشم رسولي محلاتي، موسسه مطبوعاتي اسماعيليان، قم، چهارم، 1415 ق.

154.    و علامه حلي، 1407 ق، دفتر انتشارات اسلامي جامعه مدرسين، قم.

155.    الوجيز في تفسير القرآن العزيز، علي بن الحسين بن ابي جامع العاملي (م 1135 ق)، قم، دارالقرآن الکريم، نوبت اول، 1413 ق، 1 جلد.

156.    ورام بن ابي‌فراس؛ مجموعه ورام، قم، انتشارات مکتبةالفقيه، بي‌تا.

157.    وسائل الشيعه الي تحصيل مسائل‌الشريعة، محمد بن الحسن حر عاملي، موسسة آل البيت، قم، لاحياء التراث العربي، 1409 ق.

158.    همايي، غلامعلي، واژه‌شناسي قرآن، قم، انتشارات مرکز جهاني علوم اسلامي، چاپ اول، سال 83.

 



[1]. عن النبى(ص): القرآن مأدبة اللَّه فتعلّموا مأدتبه ما استعطتم. (بحار، ج 92، ص 19).

[2]. (هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ). (زمر / 9)

[3]. ر.ك: پژوهشى در اعجاز علمى قرآن، از نگارنده.

[4]. عن على(ع): العلم خزائن ومفاتيحها السئوال(غررالحكم، ميزان الحكمة، ج 4، ص 330)

[5]. آدرس: قم، بلوار سمیه، خیابان شهید رجایی، کوچه 4، پلاک 77، تلفن، پیام‌گیر و نمابر: 7734094 ـ 0251 و ص. پ: 416 ـ 37185 ـ قم

www.quransc.com  و E.mail: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید; این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

[6]. بقره / 282.

[7]. (ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوءى‏ أَن كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَكَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِئُونَ)، روم / 10.

[8]. (إِنَّ فِي اخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِوَمَا خَلَقَ‌اللّهُ فِي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَّقُونَ)يونس/ 6.

[9]. حجر / 99.

[10]. براى آگاهى بيشتر از موارد فوق رجوع فرمائيد: كتاب قلب سليم از شهيد دستغيب و مبانى شناخت از محمدى رى‏شهرى، كه براى هر مورد آيات و رواياتى نقل مى‏كنند.

[11]. فاطر/ 15. «اى مردم! شما به خدا نيازمنديد؛ و فقط خدا توانگر [و] ستوده است».

[12]. شورى / 11.

[13]. انعام / 103.

[14]. كتاب التوحيد، صدوق، باب 8، حديث 12، ص 113.

[15]. همان.

[16]. محجة البيضاء، ج 1، ص 219.

[17]. خطبه اول نهج‏البلاغه.

[18]. مانند دعاى جوشن كبير كه هزار نام و صفت از خداوند نام مى‏برد. (ر.ك: مفاتيح الجنان)

[19]. تفسير نمونه، ج 10، ص 91.

[20]. البته در اينجا منظور از شرك، همان شرك خفى است يعنى شركى كه تشخيص آن بسيار مشكل است.

[21]. تفسير نمونه، ج 22، ص 14.

[22]. همان، ج 22، ص 148.

[23]. الميزان، ج 36، ص 208.

[24]. نمونه، ج 4، ص 416.

[25]. بقره / 4.

[26]. اصول كافى، ج 2، ص 56.

[27]. بحارالانوار. ج 70، ص 136.

[28]. كنز العمال، به نقل از ميزان الحكمه، ج 1، باب ايمان، ص 301، ح 1262.

[29]. حجرات / 15.

[30]. بحارالانوار، ج 78، ص 154.

[31]. همان، ج 69، ص 166.

[32]. جمله «فقال لها و لِلْأَرض ائتيا.... كرهاً»: «خداوند به آسمان و زمين فرمود به شكل خود درآييد از روى اطاعت يا اكراه» به اين معنى نيست كه واقعاً سخنى با لفظ گفته شده باشد بلكه
گفته خداوند همان فرمان تكوينى و اراده او بر امر آفرينش است. (تفسير نمونه ذيل آيه 11
سوره فصلت) (ثُمَّ اسْتَوَى‏ إِلَى السَّماءِ وَهِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ)فصلت / 11.

[33]. (أَوَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ كَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيْ‏ءٍ حَيٍّ أَفَلاَ يُؤْمِنُونَ)انبياء / 30.

[34]. پژوهشى در اعجاز علمى قرآن، دكتر محمدعلى رضايى اصفهانى، ص 95ـ94.

[35]. تفسير نمونه ذيل آيه‏ى 30 سوره‏ى انبياء.

[36]. (وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَكَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاءِ)هود / 7.

[37]. تفسير نمونه، ذيل آيه‏ 7 سوره‏ هود.

[38]. نازعات / 30.

[39]. تفسير نمونه ذيل آيه‏ 30، سوره نازعات.

[40]. رعد / 3.

[41]. حجر / 19.

[42]. تفسير نمونه، ذيل آيه‏ى 19 سوره‏ى حجر.

[43]. پژوهشى دراعجاز علمى‏قرآن، دكتر محمدعلى رضايى‏اصفهانى،ج‏1،ص‏121و120و105و104.

[44]. به عنوان مثال: از يك ديدگاه ممكن است عوالم به عالم جمادات، نباتات، حيوانات، انسان‏ها و... تقسيم شود و همين طور ممكن است دانشمندان علوم مختلف از ديدگاه خاص خودشان عوالم ديگرى را بر شمارند.

[45]. براى آشنايى مختصر با عالم قيامت مى‏توان مطالعه‏اى در مورد نام‏هاى قيامت انجام داد چرا كه هر كدام از اين نام‏ها، دريچه‏اى است براى شناخت قيامت كه به طور معمول هر كدام از اين نام‏ها موقف يا بخشى از قيامت و وقايع آن را معرفى مى‏كند.

[46]. (وَتَكُونُ الْجِبَالُ كَالْعِهْنِ الْمَنفُوشِ)قارعه / 5.

[47]. (عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ)تكوير / 14.

[48]. (وَوُضِعَ الْكِتَابُ فَتَرَى الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمَّا فِيهِ وَيَقُولُونَ يَاوَيْلَتَنَا مَالِ هذَا الْكِتَابِ لاَيُغَادِرُ صَغِيرَةً وَلاَكَبِيرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً وَلاَ يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً)كهف / 49.

[49]. (وَلاَ تَقُولُوا لِمَن يُقْتَلْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاءٌ وَلَكِن لاَ تَشْعُرُونَ)(بقره / 154)

[50]. (وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ)(آل‏عمران / 169)

[51]. (لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحاً فِيَما تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ)(مومنون/ 100)

[52]. (النَّارُ يُعْرَضُونَ‌عَلَيْهَا غُدُوّاً وَعَشِيّاً وَيَوْمَ تَقُومُ‌السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ‌فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ)(غافر/ 46)

[53]. «يا اهل الديار الموحشة والمحال المقفرة والقبور المظلمة! يا اهل التوبه! يا اهل الغربه! يا اهل الوحده! يا اهل الوحشة! انتم لنا فرط سابق ونحن لكم تبع لاحق اما الدور فقد سكنت، واما الازدواج فقد نكحت واما الاموال فقد قسمت، هذا خبر ماعندنا فما خبر ما عندكم؟»؛ ثم التفت الى اصحابه فقال: «اما لو اذن لهم فى الكلام لأخبروكم ان خيرالزاد التقوى.» نهج‏البلاغه، كلمات قصار، شماره 130.

[54]. بيشتر واژه‏شناسان مى‏گويند: واژه‏ انسان از «اَنَس» گرفته شده و علت نامگذارى اين موجود به انسان هم يا به خاطر اين است كه يكى از ويژگى‏هاى ذاتى آن، اُنس و الفت گرفتن با ديگران است و به عبارت ديگر مى‏خواهد در اجتماع، و اجتماعى زندگى كند. و يا به اين دليل است كه انسان بر خلاف جن ظهور دارد. زيرا بيشتر موارد كاربرد «انس» در قرآن، در برابر واژه «جن» مى‏باشد زيرا جن موجودى است پنهان و پوشيده ولى انسان آشكار است. و برخى نيز گفته‏اند كه از «نَسى» گرفته شده است چون انسان فراموش‌كار است (ر.ك: مجمع البحرين، لسان العرب و واژه‏شناسى قرآن مجيد استاد همائى)

[55]. ر. ك: نمونه، ج 27، ص 45.

[56]. همان، ج 11، ص 79.

[57]. با توجه به اين كه برخى افراد ناآگاه در مورد اين موجود، خرافات زيادى بافته‏اند و يك چهره‏ى خرافى و غيرمنطقى به آن داده‏اند تا جايى كه وقتى نام آن برده مى‏شود مشتى خرافات نيز با آن تداعى مى‏شود از اين رو لازم ديديم تا با ويژگى‏هاى «جن» كه در قرآن كريم آمده است آشنا شويم.

[58]. كه بنا بر تصريح قرآن شيطان از بزرگان طائفه‏ى جن بود. (كهف / 50)

[59]. نمونه، ج 25، ص 154.

[60]. ر.ك: نمونه، ج 18، ص 173 با تلخيص.

[61]. همان.

[62]. (أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ)(اعراف/ 54) و برخى مايلند كه عالم «خلق» را عالم «ماده» و عالم «امر» را عالم «ماوراء ماده» بدانند زيرا عالم خلق جنبه‏ى تدريجى دارد و اين خاصيت جهان ماده است و عالم امر جنبه‏ى دفعى و فورى دارد و اين خاصيت جهان ماوراء ماده است.

[63]. يس / 82 و مومنون / 88 و اعراف / 185 و انعام / 75.

[64]. ر.ك: الميزان، ج 8، ص 154 ـ 156.

[65]. براى اطلاعات بيشتر به تفسير موضوعى پيام قرآن، ج 3 مبحث «پيمان عالم ذر» رجوع فرماييد.

[66]. ملك / 2 و هود / 7.

[67]. طلاق / 12.

[68]. ذاريات / 56.

[69]. هود / 119 ـ 118.

[70]. حج/ 5، روم/ 20، فاطر/ 11، غافر/ 67، آل‌عمران/ 59.

[71]. فرقان/ 54، نور/ 45، انبياء/ 30.

[72]. انعام/ 2، سجده/ 7، صافات/ 11، اعراف/ 12، اسراء/ 61.

[73]. تفسير نمونه، ج 15، ص 126.

[74]. همان، ج 14، ص 8 و 5.

[75]. معارف قرآن، ج 1، انسان‏شناسى، ص 327 تا 349.

[76]. بايد توجه داشت كه آزمايش‏هاى الهى براى آگاهى و پى‏بردن به وضع درونى و روحى و فكرى افراد نيست بلكه به معناى پرورش دادن و تربيت نمودن است.

[77]. سوره‏ى ملك / 2 و مانند آن در سوره‏ى هود / 7.

[78]. طلاق / 12.

[79]. هود / 119 ـ 118.

[80]. ذاريات / 56.

[81]. ر.ك: تفسير نمونه ج 22 ص 397 ذيل آيه‏ى 56 سوره‏ى ذاريات.

[82]. بقره / 155.

[83]. اسراء / 30.

[84]. نحل / 71.

[85]. نجم / 39.

[86]. اعراف / 96.

[87]. طلاق / 2ـ3.

[88]. تغابن / 17.

[89]. فاطر / 43.

[90]. اصول كافى، ج 1 كتاب الحجه، باب معرفه الامام، ح 7.

[91]. بقره / 233.

[92]. طلاق / 7.

[93]. بقره / 155.

[94]. نهج البلاغه، نامه 45.

[95]. بحار ج 78 ص 374.

[96]. (وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الأَمْوَالِ وَالأَنْفُسِ وَالَّثمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ)بقره/ 155.

[97]. وسایل الشيعه، ج 7، ص 62.

[98]. (وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكاً وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَى‏)طه / 124.

[99]. (ظَهَرَالْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ لِيُذِيقَهُم بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ)روم / 41.

[100]. (إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ كَمَابَلَوْنَا أَصْحَابَ الْجَنَّةِ إِذْ أَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّهَامُصْبِحِينَ وَلاَ يَسْتَثْنُونَ فَطَافَ عَلَيْهَا طَائِفٌ مِّن رَّبِّكَ وَهُمْ نَائِمُونَ فَأَصْبَحَتْ كَالصَّرِيِم)قلم/ 17ـ20.

[101]. «ان الرجل ليذنب الذنب فيدراً عند الرزق وتلا هذه‌الايه: اذا اقسموا ليصرمنها مصبحين ولايستثنون فطاف عليها طايف من ربك و هم نانمون فاصبحت كالصريم.» (المحاسن، ج1، ص 115 ـ 119).

[102]. (ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَخُفْيَةًإِنَّهُ لاَيُحِبُّ الْمُعْتَدينَ وَلاَ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاَحِهَا وَادْعُوهُ خَوْفاً وَطَمَعاً إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ)اعراف / 55 و 56.

[103]. (تَتَجَافَى‏ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَطَمَعاً وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ)سجده / 16.

[104]. مصباح الشريعه، باب 85، (خوف و رجاء).

[105]. يابنى خف‏اللَّه خوفاً ترى انك اتيته بحسنات اهل الارض لم يتقبلها منك وارج اللَّه رجاءاً كانك لو اتيته بسيئات اهل الارض غفرها لك. (بحارالانوار، ج‏67،ص394 و مجموعه‌ ورام، ج1، ص 50)

[106]. (وَعَسَى‏ أَن تَكْرَهُوا شَيْئاً وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَعَسَى‏ أَن تُحِبُّوا شَيْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ)بقره / 216.

[107]. برخى آيات مانند: نساء/79 و انفال/25 و سجده/21 و كهف/58، اسراء/16، شمس/ 9ـ10 و نيز ر.ك: كتب روايى باب بلاء و...

[108]. در قرآن كريم مى‏توانيد به آيه‏ 9 از سوره‏ نساء و آيه‏ 80 و 82 از سوره كهف و تفاسير مربوط به آن رجوع فرماييد.

[109]. الميزان، ج 13، ذيل آيه.

[110]. براى اطلاعات بيشتر در مورد نظام على و معلولى (علت و معلول) مى‏توانيد رجوع فرماييد به كتبى كه در پايان بحث معرفى مى‏شود.

[111]. مجمع‌البيان، ذيل آيه‏ 78 سوره‏ غافر. البته در روايتى تعداد انبيا را 8 هزار نفر معرفى مى‏كند. كه با روايت 124 هزار منافاتى ندارد چون ممكن است روايت 8 هزار اشاره به انبياى بزرگ باشد (چنانچه علامه مجلسى بيان كرده است) نمونه، ج 20، ص 184.

[112]. بحارالانوار، ج 11، ص 31.

[113]. همان، ص 41.

[114]. نمونه، ج 20، ص 184.

[115]. همان، ص 185.

[116]. بنابر فرضى كه در همه‏ى قاره‏ها و مكان‏هاى قابل زيستِ فعلى، در آن زمان هم انسان‏ها زندگى مى‏كردند. زيرا شواهدى وجود دارد كه در برخى مكان‏ها طول عمر زندگى بشر به اندازه خاورميانه و طولانى نمى‏باشد.

[117]. (وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلاً مِن قَبْلِكَ مِنْهُم مَن قَصَصْنَا عَلَيْكَ وَمِنْهُم مَن لَمْ‌نَقْصُصْ عَلَيْكَ)(غافر/ 78)

[118]. مجمع البيان، ج 8، ص 502.

[119]. ر.ك: تفسير نورالثقلين، ذيل آيه اول سوره حديد.

[120]. براى آگاهى بيشتر از اين بحث رجوع فرماييد به كتاب تفسيرنمونه: ج2، ص303 و پژوهشى در اعجاز علمى قرآن، دكتر محمدعلى رضايى‏اصفهانى، ج 1، ص 220.

[121]. نمونه، ج 6، ص 78.

[122]. بحار، ج 88، ص 7.

[123]. بحار، ج 89، ص 384.

[124]. المیزان، ج 1، ص 6.

[125]. همان.

[126]. همان.

[127]. همان.

[128]. بحار، ج 14، ص 178 در حاشيه، سند مذكور بررسى شده است و سند اين روايت ضعيف شمرده شده است.

[129]. براى اطلاع بيشتر در اين مورد رجوع فرماييد به تفسير نمونه ج 1، ص 586.

[130]. انا معاشر الانبياء امرنا ان لاتكلم الناس الا على قدر عقولهمـ كافى، ج 1، كتاب عقل و جهل حديث 15.

[131]. اسرار عبادات، ص 69، آيت اللَّه جوادى آملى.

[132]. نساء / 1.

[133]. (إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِينَ وَالْقَانِتَاتِ وَالصَّادِقِينَ وَالصَّادِقَاتِ وَالصَّابِرِينَ وَالصَّابِرَاتِ وَالْخَاشِعِينَ وَالْخَاشِعَاتِ وَالْمُتَصَدِّقِينَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ وَالصَّائِمِينَ وَالصَّائِمَاتِ وَالْحَافِظِينَ فُرُوجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ وَالذَّاكِرِينَ اللَّهَ كَثِيراً وَالذَّاكِرَاتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْراً عَظِيماً).

[134]. تفسير نمونه، ج 17، ذيل آيه‏ى 35 / احزاب.

[135]. (وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمَا جَزَاءً بِمَا كَسَبَا نَكَالاً مِنَ اللَّهِ وَاللَّهُ عَزِيزٌ‌ حَكِيمٌ)‌مائده/ 38.

[136]. (وَعَدَاللَّهُ الْمُنَافِقِينَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْكُفَّارَ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا هِيَ حَسْبُهُمْ وَلَعَنَهُمْ اللَّهُ وَلَهُمْ عَذَابٌ مُقِيمٌ)توبه / 68.

[137]. (وَمَن يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحَاتِ مِن ذَكَرٍ أَوْ أُنْثَى‏ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَلاَ يُظْلَمُونَ نَقِيراً)نساء/ 124.

[138]. (مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَى‏ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ)نحل / 97.

[139]. (مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلاَ يُجْزَى‏ إِلَّا مِثْلَهَا وَمَنْ عَمِلَ‌ صَالِحاً مِن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَى‏ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فِيهَا بغَيْرِ حِسَابٍ)غافر / 40.

[140]. طه / 117.

[141]. اعراف / 22.

[142]. اعراف / 120.

[143]. ميزان الحكمه، ج 6، ص 463.

[144]. حجرات / 13.

[145]. نظام حقوق زن در اسلام، ص 199ـ 206.

[146]. همان.

[147]. زن در آينه جلال و جمال، آيت‏اللَّه جوادى‏آملى، ص 354.

[148]. (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ فِي الْقَتْلَى الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَالْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَالْأُنْثَى‏ بِالْأُنْثَى‏).

[149]. تفسير نمونه، ج 2، ص 287، ذيل آيه 282 بقره.

[150]. تفسير نور، ج 1، ص 568، ذيل آيه‏ 282 بقره.

[151]. ر.ك: تحرير الوسيله حضرت امام خمينى;ج 2 كتاب شهادات.

[152]. نساء / 27.

[153]. بقره / 183.

[154]. نور / 21.

[155]. آن چه يك جوان بايد بداند، رضا فرهاديان.

[156]. التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، مصطفوى، ماده‏ى «وقى».

[157]. حجرات /13.

[158]. بقره / 197.

[159]. بقره / 21.

[160]. بقره / 66 ـ 65.

[161]. بقره / 183.

[162]. انعام / 153.

[163]. بقره / 63.

[164]. بقره / 48.

[165]. اعراف / 96.

[166]. طلاق / 3 و 2.

[167]. طلاق / 4.

[168]. براى دستيابى به آيات و روايات رجوع فرماييد به: كتاب اخلاق در قرآن، ج 2، ص 324 از آيت اللَّه مكارم شيرازى.

[169]. مسأله شناخت، مرتضى مطهرى، ص 87.

[170]. اين عبارت 13 بار در قرآن كريم ذكر شده است.

[171]. اين عبارت نيز 7 بار در قرآن كريم آمده است.

[172]. توبه / 38.

[173]. (فَإِنَّ الْجَحِيمَ هِيَ الْمَأْوَى‏)نازعات / 39 و...

[174]. (ظَهَرَالْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ لِيُذِيقَهُم بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ)روم/ 41 و (وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكاً وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَى‏)124 / طه.

[175]. «ان الرجل يهذب الذنب فيدراً عنه الرزق»، محاسن، ج 1، ص 115.

[176]. فرازهايى از دعاى كميل.

[177]. همان.

[178]. همان.

[179]. (ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوءى‏ أَن كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَكَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِئُونَ)روم / 10.

[180]. (أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى‏ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا)محمد / 24.

[181]. قال الصادق7: ان حديثنا اهل البيت يحيى القلوب.

[182]. عنكبوت / 45.

[183]. فرقان / 77.

[184]. كافى، ج 2، ص 468.

[185]. هود / 75.

[186]. كافى، ج 2، ص 470.

[187]. غافر / 60.

[188]. وسائل ج 7، ص 143.

[189]. وسائل، ج 7، ص 28.

[190]. كافى ج 2 ص 473.

[191]. وسائل، ج 7، ص 98.

[192]. وسائل، ج 7، ص 55.

[193]. كافى، ج 2، ص 494.

[194]. وسائل، ج 7، ص 73.

[195]. وسائل الشيعه، ج 7 و ص 113.

[196]. كافى، ج 2، ص 487.

[197]. كافى، ج 2، ص 487.

[198]. كافى، ج 2، ص 487.

[199]. وسائل الشيعه، ج 7، ص 113.

[200]. كافى، ج 2، ص 509.

[201]. كافى، ج 2، ص 508.

[202]. بحارالانوار و امالى شيخ طوسى ص 541 - 280.

[203]. بحارالانوار، ج 22، ص 318.

[204]. مانند دعاى كميل، ابوحمزه ثمالى و...

[205]. بحارالانوار، ج 22، ص 318.

[206]. وسائل الشيعه، ج 7، ص 85.

[207]. همان.

[208]. وسائل ج 7 ص 88.

[209]. وسائل ج 7، ص 85.

[210]. وسائل ج 7، ص 84.

[211]. وسائل ج 7، ص 145.

[212]. عدة الداعى، ص 214.

[213]. بحار ج 75، ص 311.

[214]. عدة الداعى، ص 66.

[215]تنبيه الخواطر، ص 350.

[216]وسائل ج 7 ص 27.

[217]غررالحكم ص 193، ح 3765.

[218]وسائل ج 7 ص 27.

[219]. وسائل ج 7 ص 62.

[220]. غرر ص 193، ح 3767.

[221]. كافى ج 2 ص 511.

[222]. كافى ج 2 ص 472.

[223]. طه / 14.

[224]. ميزان الحكمه ترجمه فارسى، ج 7، ص 3101.

[225]. الصلوة فى الكتاب والسنةبا ترجمه‏ فارسى، ص 27.

[226]. همان، ص 30.

[227]. همان، ص 26.

[228]. جامع آيات و احاديث نماز، ص 48 به نقل از مستدرك الوسائل جلد 1، ص 172.

[229]. جامع آيات و احاديث نماز، ص 63 به نقل از بحارالانوار، جلد 78، ص 199.

[230]. عنكبوت / 45.

[231]. رعد / 28.

[232]. بقره / 45.

[233]. سيماى نماز در قرآن و حديث، ص 47.

[234]. الصلوة فى الكتاب والسنةبا ترجمه فارسى، ص 116.

[235]. جامع آيات و احاديث نماز، ص 81 به نقل از غررالحكم، ص 82.

[236]. جامع آيات و احاديث نماز، ص 94 به نقل از بحارالانوار، ج 82، ص 235.

[237]. سيماى نماز در قرآن و حديث، ص 49.

[238]. سيماى نماز در قرآن و حديث، ص 50.

[239]. جامع آيات و احاديث نماز، ص 260.

[240]. پرتوى از اسرار نماز، ص 92 - 94.

[241]. جامع آيات و احاديث نماز، ص 260.

[242]. فرهنگ علوم عقلى،ص 357، به‏نقل از مبانى فلسفى عشق از منظر ابن سينا و ملاصدرا، ص 27.

[243]. حكمت الهى عام و خاص، ج 1، ص 139، به نقل از همان، ص 28.

[244]. اشارات و تنبيهات مع الشرح للمحقق الطوسى، جزء سوم، نمط هشتم، ص 360، به نقل از همان، ص 29.

[245]. وسائل الشيعه، ج 1، ص 83، باب 19، ح 2.

[246]. ر.ك: صحيفه‏ى سجاديه، و نيز مناجات مريدين از مناجات خمسه عشر.

[247]. ديوان حافظ، غزل 121.

[248]. مثنوى معنوى، دفتر چهارم، بيت 97.

[249]. ايران حافظ، غزل 11.

[250]. مبانى فلسفى عشق، ص 29.

[251]. و اين قاعده بين دو انسان فقط جارى نيست بلكه علاقه به اشياء هم همين طور است؛ مثلاً شما يك دستگاه صوتى يا گوشى تلفن جديد مى‏خريد هر چه از توانايى‏ها و سرويس دهى آن بيشتر مطلع مى‏شويد علاقه‏ى شما به آن شئ بيشتر مى‏شود.

[252]. و يا اگر حُسنِ كوچكى هم داشته باشد در ذهن خود پرورش مى‏دهد و آن خوبى «كوچك» را «بزرگ» مى‏كند و در خلوت خود به آن دلخوش مى‏شود.

[253]. سوال كلّى است و مقصود، به طور جزئى بيان نشده تا آن مورد خاص را به طور مشروح پاسخ دهيم، و پرداختن به همه اين موارد هم، در اين مجال ممكن نيست.

[254]. سعى كند عيب‏هاى نزديكان خود را بزرگ نكند و به آنها حسن نيت داشته باشد تا اين علاقه جبران شود. و اين را بداند كه هر انسانى ممكن است در آداب معاشرت و اخلاق خود، معايبى را داشته باشد چه شخص غريبه باشد چه آشنا! فقط تفاوت در اين است كه عيب آشنايان و نزديكان آشكار است از اين رو انسان از آن‌ها دلگير مى‏شود. ولى عيب افراد غريبه پنهان است و انسان از آنها بى‏خبر است لذا عاشق آن‌ها مى‏شود.

[255]. اذا هَمَمْتَ بامرٍ فتدبر عاقبته.» وسائل الشيعه، ج 15، ص 282.

[256]. با مطالعه و دقت در داستان حضرت يوسف به دست مى‏آيد كه او با اين عقيده توانست به غريزه‏ى جنسى و عشق مجازى غلبه كند.

[257]. روم / 21.

[258]. تعليم و تربيت در اسلام، شهيد مطهرى، ص 379.

[259]. وسايل الشيعه، جلد 14، ص 120.

[260]. كافى، ج 5، ص 247.

[261]. البته ازدواج با ايثارگران و جانبازان عزيز، اگر همراه با شناخت و معرفت قبلى باشد چه بسا خود «افتخار» مى‏باشد.

[262]. آخرین سوره نازل شده مائده یا نصر است.

[263]. آیت الله خویی;و برخی قرآن‌پژوهان.

[264]. آیت الله معرفت و برخی قرآن پژوهان.

[265]. برای مطالعه بیشتر ر.ک به: التمهید فی علوم القرآن، آیت الله معرفت؛ البیان فی تفسیر القرآن، آیت الله خویی؛ پژوهش در تاریخ قرآن، دکتر حجتی.

[266]. البیان فی تفسیر القرآن، ص 69.

[267]. ر.ک: کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، علامه حلی.

[268]تفسیر نمونه، ج 1،‌ ص 363؛ ج20، ص 488؛ المیزان، ج 16، ص 301؛ مقتنیات الدرر و ملتقطات الثمر، ج 8، ص 296؛ مجمع البیان، ج 8، ص 552؛ من هدی القرآن، ج 10، ص 310؛ زبدة التفاسیر، ج 5، ص 362.

[269]. ر.ک: کشف المراد.

[270]. بحارالانوار، ج 89، ص 117 باب 14، إن القرآن مخلوق.

[271]. التوحید، للشیخ الصدوق، ص 226؛ بحارالانوار، ج 5، ص 330، 39 و ج 54، ص 84، ح 66 و ج 89، ص 118، ح 6.

[272]. بحارالانوار، ج 89، ص 119.

[273]. نازعات / 24.

[274]. تفسیر ملاصدرا، مقدمه، ص 36، ج 2، ص 383، ص 407، ج 3، ص 503، ج 3، ص 519، مقتنیات الدرر، ج 11، ص 43. «خداوند وجود داشت و با او کسی نبود.»

[275]. مفاتیح الغیب (التفسیر الکبیر)، ج 1، ص 112. «غیر از خداوند کسی نبود فقط او بود»

[276]. توحید شیخ صدوق، ص 76، ح32، ص224، ح4، بحارالانوار، ج 89، ص 118، ح4، روضة الواعظین، ج 1، ص 38، مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 436، تفسیرالوجیز، ص3. «خالقی غیر از خدا نیست و غیر از او همه مخلوق هستند.»

[277]. حجر / 9.

[278]. البیان فی تفسیر القرآن، ص 151.

[279]. تکویر، 27.

[280]. همان.

[281]. تفسیر نمونه، ج 1، ص 31 به نقل از المنار، ج 1، ص 51.

[282]. عیون اخبار الرضا7، ج 1، ص 282، علل الشرایع، ج 2، ص 416، تفسیر المنسوب الی الامام العسکری7، ص 30، بحارالانوار، ج 26، ص 274، ح 17 و تفسیر نمونه، ج 1، ص 31.

[283]. حجر / 9.

[284]. فیزیک دان آمریکایی و نویسنده کتاب علم و دین.

[285]. انبیاء / 105.

[286]. تاج التراجم فی تفسیر القرآن للاعاجم، ج 1 (مقدمه)، ص 3، ج 1، ص 8.

[287]. انبیاء، 16.

[288]. قدر، 1.

[289]. نور، 35.

[290]. بقره، 257.

[291]. تفسیر نور الثقلین، ج 3، ص 603، ح 171، ص 605، ح 175.

[292]. تفسیر نمونه، ج 14، ص 478.

[293]. تفسیر بیان السعادة، ج 3، ص 121.

[294]. کافی، ج 1، ص 195، ح 5، بحارالانوار، ج 4، ص 18.

[295]. مدینة المعاجز، ج 4، ص 52 ـ حدیث پیامبر اعظم حکایت شده است.

[296]. کافی، ج 1، ص 195، ح 5، بحارالانوار، ج 4، ص 15، ح 4، ص 18، ح 6، ج 16، ص 356، ح 43 و ج 23، ص 304، ح 1، ج 23، ص 307، ح 4، ج 26، ص 241، ح 5، تاویل الآیات، ص 357، تفسیر القمی، ج 2، ص 102، الصراط المستقیم، ج 2، ص 42، مسائل علی بن جعفر، ص 316.

[297]. انسان، 21.

[298]. بحارالانوار، ج 35، ص 243، ح 3، ص 253، ح 10، ص 254، ح 12، تفسیرفرات، ص 528، ح 680، شواهد التنزیل، ج 2، ص 403، ح 1053 و... .

[299]. ذیل این آیات روایاتی هم نقل شده است.

[300]. مجمع البیان، ج 10، ص 411.

[301]. نورالثقلین، ج 5، ص 485.

[302]. انعام/ 103 و ملک/ 14 (وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ)یوسف/ 100. (إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِمَا يَشَاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ)، حج/ 63، لقمان/ 16، (إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ)، شوری/ 19، (اللَّهُ لَطِيفٌ بِعِبَادِهِ يَرْزُقُ مَن يَشَاءُ وَهُوَ الْقَوِيُّ الْعَزِيزُ)الاحزاب/ 34 (إِنَّ اللَّهَ كَانَ لَطِيفاً خَبِيراً).

[303]. اصول کافی، ج 1، ص 93.

[304]. آیت الله خویی و...

[305]. آیت الله معرفت و...

[306]. اسری / 16.

[307]. بقره / 255.

[308]. احزاب، 72.

[309]. تفسیر نمونه، ج 17، ص 451 ـ 455، المیزان، ج 16، ص 350، البرهان، ج 4، ص 499.

[310]. البرهان، ج 3، ص 341، تفسیر صافی، ج 4، ص 206 ـ 208. کافی، ج 1، ص 413، ح 2، ببحارالانوار، ج23، ص275، ح1، ص 279، ح19 و ص280، ح 22، ج 36، ص150، ح127، بصائر الدرجات، ص 76، ح 2، تاویل الآیات، ص 460.

[311]. تفسیر نمونه، ج 17، ص 454، تفسیر آسان، ج 16، ص 149.

[312]. وسائل الشیعه، ج 5، ص 86، ح 5998، بحارالانوار، ج 27، ص 280، ح 2، ص 283، ح 7، ج37، ص 94، ح 57.

[313]. نکته: خدا فرمود: «مثل کسانی که انفاق می‌کنند» و نفرمود «مثل أموالشان»، یعنی خود افراد رشد می‌کنند، این منافاتی ندارد که پاداش هم به آنها داده بشود.

[314]. آل عمران، 37.

[315]. اسری، 30.

[316]. بقره، 261.

[317]. رعد، 27.

[318]. ابراهیم، 27.

[319]. تفسیر نمونه، ج 19، ص 462.

[320]. سجده،‌ 4؛ ر.ک. به: فرقان، 59 ؛ ق 38.

[321]. فصلت، 9 ـ 12.

[322]. انسان، 1.

[323]. بحارالانوار، ج 1، ص 97، ح 7، ج 15، ص 24، ح44، ج 25، ص22، ح 38، ج54، ص170، عوالی اللآلی، ج 4، ص 99، ح 140 و در روایتی آمده است: «فی بعض الاخبار العامیّة عن النبی(ص)، اول ما خلق الله روحی». بحارالانوار، ج 54، ص 309.

[324]. قاموس قرآن، ج 1، ص 66، انوار العرفان، ج 1، ص 379، انوار درخشان، ج 1، ص 94، تفسیر آسان، ج 1، ص 74، تفسیر نمونه، ج 1، ص 166 ـ 167، المیزان، ج 16، ص 232 و...

[325]. بحارالانوار، ج 54، ص 329، 335 و ج 55، ص 228، ج 57، ص 121، ج 54، ص 329، ح 11.

[326]. تفسیر پرتوی از قرآن، ج 3، ص 306، تفسیر جامع، ج 5، ص 498.

[327]. شوری / 30.

[328]. فاطر / 45.

[329]. بقره / 155؛ محمد / 31؛ عنکبوت / 2.

[330]. بقره / 156 ـ 157.

[331]. مستدرک وسائل الشیعه، ج 2، ص 437، ح 2400، بحارالانوار، ج 64، ص 235، و ج 78، ص 198، ح 55. اما در جامع الاخبار، تاج الدین الشعیری، ص 113 همین روایت از پیامبر اعظم(ص) حکایت شده است.

[332]. انعام، 75.

[333]. نور الثقلین، ذیل آیه، تفسیر صافی، ج 2، ص 131 و 132.

[334]. تفسیر صافی، ذیل آیه.

[335]. نساء / 163.

[336]. مجمع البیان، ج 10، ص 474 و تفسیر صافی، ج 1، ص 521.

[337]. رعد / 7.

[338]. غافر / 78؛ نساء / 164.

[339]. غافر / 78.

[340]. المناقب، ج 2، ص 54؛ بحارالانوار، ج 11، ص 21 و ج40، ص 170؛ مجمع البیان، ج  ، ص ؛ التبیان، ج 9، ص 98؛ تفسیر نمونه، ج 20، ص 186؛ نورالثقلین، ج 4، ص 37؛ تفسیر علیین، ص 476؛ المیزان، ج 2، ص 146 و... .

[341]. علوم القرآن، محمدباقر حکیم، نشر مجمع جهانی اهل بیت(ع)، نوبت چهارم، 1425 هـ .

[342]. مائده / 109.

[343]. ر.ک.به: جن / 26.

[344]. هود / 49.

[345]. نساء / 41.

[346]. بقره / 143.

[347]. نساء / 41. (وَجِئْنَا بِكَ عَلَى‏ هؤُلاَءِ شَهِيداً)

[348]. نحل / 84 ، 89 و قصص / 75.

[349]. اعراف / 188.

[350]. «(يَوْمَ يَجْمَعُ اللّهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ مَاذَا أُجِبْتُمْ قَالُوا لاَ عِلْمَ لَنَا إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ)؛ [ياد كن] روزى را كه خدا، فرستادگان (ش) را جمع مى‏كند، پس مى‏گويد: (در برابر دعوت،) چه پاسخى به شما داده شد؟» مى‏گويند: «براى ما هيچ دانشى نيست؛ كه تنها تو، از همه (اسرار) نهان، بسيار آگاهى.»

[351]. اعراف / 188.

[352]. جن / 26.

[353]. روم / 1 ـ 3.

[354]. نور / 62؛ محمد / 19؛ ممتحنه / 12: آل‌عمران / 152.

[355]. نصر / 3.

[356]. فتح / 1.

[357]. تفسیر نمونه، ج 22، ص 7؛ المیزان، ج 18، ص 264؛ مجمع البیان، ج 9، ص 165؛ اسباب النزول واحدی، ص 398.

[358]. تفسیر نمونه، ج 22، ص 9 و 10 و ص 22.

[359]. نورالثقلین، ج 5، ص 56.

[360]. تفسیر نمونه، ج 1، ص 494؛ المیزان، ج 4، ص 211؛ مخزن العرفان فی تفسیر القرآن، ج 9، ص 292، ج 11، ص 176؛ تفسیر اثنی عشری، ج 6، ص 398، ج 8، ص 274؛ تفسیر جامع، ج 1، ص 42؛ ترجمه قرآن فیض الاسلام، ج 2، ص 786.

[361]. بقره/ 124.

[362]. مائده/ 67.

[363]. مائده/ 3.

[364]. بقره / 207.

[365]. بحارالانوار، ج 19، ص 39 و 54؛ تفسیر عیاشی، ج 1، ص 101، ح 292.

[366]. انسان (دهر) / 7.

[367]. بطن و تأویل بحث مفصلی دارد و برخی آن دو را یکی دانسته اند.

[368]. احزاب / 53.

[369]. خلاصة المنهج، ج 4، ص 274، عین العبرة فی غبن العترة، ص 47، تفسیر نمونه، ج 17، ص 398، تفسیر مجمع البیان، ج 8، ص 575.

[370]. ص / 21 ـ 25.

[371]. ص / 26.

[372]. تفسیر صافی، ج 4، ص 293.

[373]. المیزان، ج 17، ص 194.

[374]. تفسیر نمونه، ج 19، ص 249.

[375]. ر.ک: به: تفسیر صافی، ج 4، ص 294.

[376]. ص / 17.

[377]. تفسیر من وحی القرآن، ج 5، ص 346؛ تفسیر نمونه، ج 2، ص 529 و ج 13، ص 22؛ پرتوی از قرآن، ج 5، ص 93 و ج 6، ص 254؛ المیزان، ج 3، ص 174 و ج 16، ص 363.

[378]. کتاب العین، ج 3، ص 214؛ لسان العرب، ج 1، ص 305.

[379]. انبیاء / 34.

[380]. همان/35 و آیه 30 سوره زمر نیز خطاب به پیامبر اعظم9می‌فرماید: «انک میت وانهم میتون»

[381]. همان / 35.

[382]. کمال الدین، ج 2، ص 390، ح 4؛ الخرائج، ج 3، ص 1174؛ بحارالانوار، ج 13، ص 299، ح 17.

[383]. بحارالانوار، ج 14، ص 348، ح 10؛ تفسیر فرات، ص 138، ح 138.

[384]. کهف / 79 ـ 82.

[385]. کهف، 74.

[386]. تفسیر صافی، ج 2، ص 443.

[387]. نوح، 26.

[388]. یوسف/ 42.

[389]. ر.ک. به: همان، 36 ـ 41.

[390]. یوسف، 24.

[391]. الرحمن، 49 به بعد.

[392]. احتمال دیگر این است که منظور بهشت مادی و بهشت رضوان الهی باشد. در روایات اشاره شده است که مردم اعمال خود را تاجرانه یا به امید بهشت انجام می‌دهند. به گروه اول بهشت مادی و به گروه دوم هر دو بهشت را می‌دهند.

بعید نیست این احتمال به احتمال اول (بهشت جسمانی و معنوی) برگردد. رضوان الهی در حقیقت همان معنویتی است که شامل حال این‌ها می‌شود.

[393]. تفسیر نمونه، ج 23، ص 162، المیزان، ج 19، ص 109، مجمع البیان، ج 9، ص 314، تفسیر شریف لاهیجی، ج 4، ص 343، مخزن العرفان، ج 12، ص 140، منهج الصادقین، ج 9، ص 128.

[394]. بقره، 165.

[395]. التبیان، ج 9، ص 479، تفسیر بیان السعاده، ج 4، ص 135، تفسیر نمونه، ج 23، ص 160، المیزان، ج 19، ص 108، البرهان، ج 5، ص 242، ح 10342 و ح 10343، مجمع البیان، ج 9، ص 314 و... .

[396]. بقره، 48 و ر.ک. به: همان، 254؛ مدثر، 48.

[397]زمر/ 44.

[398]انبیاء/ 28.

[399]بقره/ 255.

[400]مریم/ 87.

[401]کافی، ج 3، ص 270، ح 15 و ص 401، ص 7، بحارالانوار، ج 47، ص 23 و... . ضمناً از پیامبر اعظم9در روایتی حکایت شده: لیس منّی من استخف بالصلاة... . وسایل الشیعه، ج4، ص 25، ح 4420 و علل الشرایع، ج 2، ص 356، ح 2.

[402]. در سوره مدثر در آیات 40 ـ 47 پس از ذکر اعترافات مجرمان در آیه 48 می‌فرماید: (فَمَا تَنفَعُهُمْ شَفَاعَةُ الشَّافِعِينَ).

[403]. زمر / 44.

[404]. بقره / 255.

[405]. طه / 109.

[406]. انبیاء / 28.

[407]. نمل/ 82.

[408]. تفسیر صافی.

[409]. تفسیر ابوالفتوح رازی.

[410]. تفسیر صافی، ج 4، ص 74.

[411]. دجال شخصی حیله‌گر است که قبل از ظهور امام زمان(عج) می‌آید و برنامه‌هایی برای انحراف مردم پیاده می‌کند.

[412]. کمال الدین، ج 2، ص 527، بحارالانوار، ج 52، ص 193.

[413]. آل عمران، 145.

[414]. نوح، 4.

[415]. انعام، 2.

[416]. آل‌عمران، 145.

[417]. فجر/ 27.

[418]. کافی، ج 1، ص 224، ح 2، ج 8، ص 49، ح 10، بحارالانوار، ج 7، ص 221، ح 134 و... .

[419]. وسایل الشیعه، ج 6، ص 144، بحارالانوار، ج 82، ص 39، ج 89، ص 323، اعلام الوری، ص382، تاویل الآیات، ص 769، ثواب الاعمال، ص 123.

[420]. بحارالانوار، ج 24، ص 93، ج 6، ح 44، ص 218، ح 8.

[421]. بینه/ 8.

[422]. بحارالانوار، ج 26، ص 7 و ص 14.

[423]. ارشاد القلوب، ج 2، ص 231 و 430؛ بحارالانوار، ج 27، ص 62، ج 29، ص 335، ج 43، ص 20، احتجاج، ج 2، ص 354 بالصراط المستقیم، ج 2، ص 292.

[424]. لسان العرب، ماده‌ی نفس، ج 6، ص 234.

[425]. شمس/ 7.

[426]. شمس/ 8 و 9.

[427]. قیامت/ 1 و 2.

[428]. یوسف/ 53.

[429]. شمس/ 8 .

[430]. محمد/ 18.

[431]. تفسیر راهنما، ج 4، ص 116.

[432]. قمر/ 1.

[433]. دخان/ 10.

[434]. مزمل/ 14.

[435]. حاقه/ 14.

[436]. طور/ 10.

[437]. حاقه/ 14.

[438]. مزمل/ 14.

[439]. واقعه/ 5 و 6.

[440]. قارعه/ 5.

[441]. نبأ، 20. در حقیقت در آن زمان کوه‌ها صاف می‌شوند. (طه، 106)

[442]انفطار/ 3.

[443]تکویر/ 6.

[444]حج/ 1.

[445]تکویر/ 1 و 2.

[446]انشقاق/ 1. این انشقاق صورت گرفته است. و ر.ک. به: حاقه/ 16.

[447]انفطار/ 1.

[448]. تکویر/ 5.

[449]. طور/ 9.

[450]. انبیاء/ 104.

[451]. روم/ 12.

[452]. حج/ 7.

[453]. انفطار/ 4.

[454]. حجر/ 25.

[455]. فاطر/ 9.

[456]. تکویر/ 10.

[457]. اعراف/ 29.

[458]. عنکبوت/ 57.

[459]. بقره/ 156.

[460]. یونس/ 45.

[461]. نظر مرحوم فیض کاشانی و... .

[462]اعمال خوب و بد در رستاخیز به صورت نعمت یا عذاب‌هایی آشکار می‌شود.

[463]اسراء/ 12.

[464]جاثیه/ 28.

[465]یس/ 12.

[466]کهف/ 49.

[467](وَكُلُّ شَيْ‏ءٍ فَعَلوُهُ فِي الزُّبُرِ)قمر/ 52.

[468]اسراء/ 13.

[469]. یس/ 12.

[470]. ق/ 17 ـ 18.

[471]. زمر/ 68.

[472]. کتاب العین، ماده‌ی صور، ج 7، ص 149.

[473]. یس، 49، 53، و سوره ص، 15، قمر، 31.

[474]. مدثر/ 8.

[475]. عبس/ 33.

[476]. قارعه/ 1.

[477]. صافات/ 19.

[478]. اسرافیل به معنای بنده خداست.

[479]. مومنون/ 100.

[480]. آل عمران/ 169؛ بقره/ 154.

[481]. مومن/ 28.

[482]. یس/ 26.

[483]. بحارالانوار، ج 58، ص 7، ارشاد القلوب، ج 1، ص 75، الخرائج، ج 1، ص 172، متشابه القرآن، ج 2، ص 99.

[484]. بحارالانوار، ج 6، ص 218، ح 13، ج 33، ص 545، ج 41، ص 248، ح 2، ج 74، ص 390، الامالی صدوق، ص 24، ج 31، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 69، الغارات، ج 1، ص 148.

[485]. بحارالانوار، ج 6، ص 214، تفسیر القمی، ج 2، ص 94، الدعوات، ص 244.

[486]. هود / 108

[487]. تفسیر نمونه، ج 9، ص 239 و 240 و تفسیر المیزان، ج 11، ذیل آیه 108 سوره هود.

[488]. تکویر / 1.

[489]. تفسیر نمونه، ج 6، ص 184.

[490]. مریم، 71 و 72.

[491]. بحارالانوار، ج 8، ص 248، شرح نهج البلاغه لابن ابی الحدید، ج 6، ص 264.

[492]. تفسیر نمونه، ج 13، ص 119.

[493]. بحارالانوار، ج 8، ص 249.

[494]. تفسیر منهج الصادقین، ج 5، ص 429، خلاصه المنهج، ج 3، ص 197.

[495]. مجموعه ورّام (تنبیه الخواطر و نزهة النواظر)، ج 1، ص 183، عوالی اللآلی، ج 1، ص 267.

[496]. نساء / 77، انعام / 32، اعراف / 169، یوسف / 109، نحل / 30 و 41، عنکبوت / 64، غافر (مومن) / 39، اعلی / 17.

[497]. (وَلَحْمِ طَيْرٍ مِمَّا يَشْتَهُونَ)طور/ 22.

[498]. (وَفَاكِهَةٍ مِمَّا يَتَخَيَّرُونَ)واقعه/ 20.

[499]. (جَنَّاتٌ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ)بقره/ 25، آل عمران/ 15، 136، 195، 198، نساء/ 13 و...

[500]. آل عمران/ 15، توبه/ 72.

[501]. یس/ 58؛ رعد/ 23.

[502]. حجر/ 47؛ یونس/ 25.

[503]. دخان/ 51؛ اعراف/ 42.

[504]. نساء/ 69 ـ 70.

[505]. واقعه/ 25 ـ 26.

[506]. زخرف/ 70؛ مطففین/ 24.

[507]. آل‌عمران/ 15؛ توبه/ 72.

[508]. قیامت/ 22 و 23.

[509]. شوری/ 22؛ زمر/ 34.

[510]. سجده/ 17.

[511]. رعد/ 35.

[512]. نساء/ 13 و ...

[513]. محمد/ 15 و...

[514]. واقعه/ 27 و 31؛ انسان/ 13.

[515]. توبه/ 72؛ فرقان/ 75.

[516]. انسان/ 13؛ غاشیه/ 16.

[517]. الرحمان/ 52 و 68.

[518]. دهر/ 5 ـ 6؛ محمد/ 15.

[519]. مطففین/ 27.

[520]. کهف/ 31.

[521]. زخرف/ 71.

[522]. کهف/ 31.

[523]. دخان/ 54.

[524]. طور/ 24.

[525]. آل‌عمران/ 198.

[526]. جن / 9 ـ 81 ؛ صافات / 10؛ حجر / 17.

[527]. حجر / 16 ـ 18.

[528]. کتاب العین، ج 3، ص 403.

[529]. تفسیر نمونه، ج 11، ص 44.

[530]. علامه طباطبایی در تفسیر المیزان و طنطاوی، تفسیر الجواهر، به نقل از تفسیر نمونه، همان.

[531]. تفسیر المیزان، ج 17، ص 120، تفسیر نمونه، ج 11، ص 45، ج 19، ص 21.

[532]. دیدگاه برخی از مفسران مصری مانند تفسیر الجواهر طنطاوی، ج 18، ص 10 به نقل از تفسیر نمونه، ج 11، ص 46.

[533]. ذیل آیه 17، سوره حجر؛ تفسیر القمی، ج 1، ص 373، کشف الاسرار و عدة الابرار، ج 5،
ص 296؛ نورالثقلین، ج 3، ص 5؛ تفسیر الجامع لاحکام القرآن (تفسیر قرطبی)، ج 11، ص 10.

[534]. جن / 6.

[535]. توبه، 24.

[536]. مجادله، 22.

[537]. لقمان / 14.

[538]. همان / 15.

[539]. کافی، ج 5، ص 132، ح 1، تهذیب الاحکام، ج 6، ص 350، ح 109؛ وسائل الشیعه، ج 19، ص 71، ح 24176؛ بحارالانوار، ج 71، ص 70، ح 46؛ الخصال، ج 1، ص 123، ح 118 ضمناً قریب به همین مضمون و یا شباهت زیادی از امام ابوجعفر باقر7نیز در منابع ذیل این روایت حکایت شده است. کافی، ج 2، ص 162، ح 15، وسائل الشیعه، ج 21، ص 490، ح 27669، بحارالانوار، ج 71، ص 56، ح 15.

[540]. تفسیر المنار، ج 8، ص 185، تفسیر نمونه، ج 6، ص 34.

[541]. بقره / 222.

[542]. همان.

[543]. ر.ک: فلسفه احکام؛ پژوهشی در اعجاز علمی قرآن.

[544]. برخی از مراجع بعد از پاکی غسل را لازم می دانند بنابراین هر کسی باید به رساله مرجع تقلید خود مراجعه بکند. از روایات هم استفاده می شود علاوه بر پاکی خانم ها باید غسل ـ بعد یا قبل از آمیزش ـ انجام گیرد.

[545]. بقره / 223.

[546]. مستدرک وسائل الشیعه، ج 12، ص 230، ح 13960، بحارالانوار، ج 2، ص 22، ح 65، ص23، ح 70؛ روضة الواعظین، ج 1، ص 11، منیة المرید، ص 103.

[547]. مائده/ 93.

[548]. بحارالانوار، ج 66، ص 353، ج 67، ص 142، فقه القرآن، ج 2، ص 283، متشابه القرآن، ج1، ص 113.

[549]. تفسیر نمونه، ج 5، ص 77، المیزان، ج 6، ص 127 ـ 130 و...

[550]. بحارالانوار، ج 66، ص 201.

[551]. تفسیر صافی، ج 2، ص 85.

[552]. محمد / 36.

[553]. انعام / 32؛ عنکبوت / 64؛ حدید / 20.

[554]. حدید / 20.

[555]. اعراف / 31.

[556]. فجر / 1.

[557]. کافی، ج4، ص 175، ح1، ج4، ص 175، ح3؛ تفسیر کشف الاسرار و عدة الابرار، ج 1، ص 507.

[558]. کتاب‌های متعددی درباره سوگندهای خداوند نوشته شده است.

[559]. نوح / 27.

[560]. عبس / 42.

[561]. وسایل الشیعه، ج 4، ص 41، احادیث باب ثبوت الکفر و الارتداد تبرک الصلاة الواجبة مجوداً لها او استخفافاً بها.

[562]. ثواب الاعمال، ص 231 و وسائل الشیعه، ج 4، ص 43، ح 4468 و بحارالانوار، ج 79، ص217، ح 33.

[563]. ر.ک: گناهان کبیره، شهید دستغیب.

[564]. بقره / 185.

[565]. برای مطالعه بیشتر ر.ک. به: تفاسیر قرآن، ذیل آیات 187 ـ 183 سوره بقره.

[566]. شعراء، آیه آخر.

[567]. ر.ک. به: انبیاء / 5، صافات / 36.

[568]. من لایحضره الفقیه، ج 4، ص 379، ح 5805 و الصوارم المهرقة، ص 334 و متشابه القرآن، ج 2، ص 23. قابل توجه این که همین روایت در شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 118 به حضرت علی7نسبت داده شده است.

[569]. نهج البلاغه، نامه 47، مستدرک وسائل الشیعه، ج 12، ص 180، بحارالانوار، ج 42، ص 244 و کشف النعمه، ج 1، ص 431 و... اما در غررالحکم 1، ص 481، ح 11091 تعبیر این گونه می‌باشد: کن للمظلوم عوناً و للظالم خصماً.

[570]. شعراء / 227.

[571]. الغدیر، ج2، ص9، من لایحضر الفقیه، ج 4، ص 379، ح 5805، الصوارم المهرقه، ص 334.

[572]. تفسیر قرطبی (الجامع لاحکام القرآن)، ج 7، ص 48 ـ 69.

[573]. شرح ابن ابی الحدید، ج 20، ص 461.

[574]. مستدرک وسائل الشیعه، ج 10، ص 394، بحارالانوار، ج 46، ص 121 و 125، الاختصاص، ص 191، الارشاد، ج 2، ص 151، بشارة المصطفی، 245 و...

                توجه: اصل قصیده طولانی است و در متن ابیاتی گزینش شده است.

[575]. رسالة فی معنی المولی، للشیخ المفید، ص 20.

[576]. روضة الواعظین، ج 1، ص 131.

[577]. الفصول المختاره، ص 291.

[578]. بقره / 18.

[579]. انوار درخشان، ج 8، ص 209.

[580]. مرسلات / 43؛ طور / 19؛ حاقه / 24.

[581]. بقره / 60.

[582]. اعراف / 31.

سایت های مرتبط

ارتباط با ما

ایمیل: info@rezaeesfahani.com

Rezaee.quran@gmail.com

تلفن تماس:

1ـ  02537110251 از ساعت 8 الی 14

2. تلفن تماس و دورنگار: 02537734094 از ساعت 17 الی 20

آدرس:

1ـ قم، میدان جهاد، مجتمع آموزش عالی امام خمینی (ره)، ساختمان نبیین، دفتر مدرسه عالی قرآن و حدیث، از ساعت 8 الی 14

2. قم، میدان رسالت، بلوار سمیه، خیابان شهید رجایی، کوچه 4، پلاک 77، از ساعت 17 الی 20