پرسش‌هاي قرآني جوانان (1)

قرآن‌شناسي

 

 

 

 

 

 

 

جمعي از پژوهشگران قرآني زير نظر

دکتر محمد علي رضايي اصفهاني


سؤالات

 

درآمد.. 15

فصل اول: قرآن‌شناخت

تفسير و تأويل قرآن به چه معناست؟ و تفاوت آن‌ها چيست؟. 19

تفاوت تأويل با تفسير چيست؟. 22

آيا تفسير و تأويل قرآن جايز است يا خير؟. 23

شرايط مفسر قرآن چيست؟. 28

منابع تفسير قرآن چيست؟. 34

مقصود از روش‏هاي تفسيري چيست؟. 47

تفسير به رأي با تفسير عقلي و تفسير اجتهادي چه تفاوتي دارد؟. 49

تفاوت تفسير به رأي با تدبر و تعقل در قرآن چيست؟. 63

هرمنوتيك به چه معناست و تفسير قرآن و هرمنوتيك چه ارتباطي با يك‌ديگر دارند؟.. 65

رابطه قرآن با فرهنگ‌زمانه آن چيست؟ آيا قرآن‌كريم كاملاً تحت تاثير فرهنگ زمانه قرارگرفته و فرهنگ عرب جاهلي در آن بازتاب پيدا كرده‌است؟ يا با فرهنگ‌زمانه عرب جاهلي كاملاً مخالفت ‌كرده است؟. 80

روش برداشت از قرآن يا منطق تفسير قرآن چيست؟. 86

استخاره چيست و آيا استخاره با قرآن صحيح است؟. 99

چرا خداوند قرآن را آخرين كتاب قرار داد مگر نمي‏شد از اول خلقت آدم، قرآن كتاب بشريت باشد؟  103

آيا قرار دادن قرآن به عنوان آخرين كتاب الهي به حفظ قرآن از تحريف ارتباطي ندارد؟ مثلاً اگر در آن ابتدا قرآن به عنوان كتاب جاويدان قرار داده مي‏شد مثل كتاب‏هاي ديگر تحريف مي‏شد؟. 106

قرآن در شب قدر نازل شد يا طي بيست و سه سال؟. 107

آيا مي‌شود سوره‌هاي قرآن به ترتيب نزول باشد؟. 108

آيه «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» چه زماني نازل شد؟. 111

مقصود از آيات محكم و متشابه چيست؟ و چگونه بايد آن‌ها را بشناسيم؟. 113

مقصود از نسخ و تغيير قوانين الهي چيست؟. 120

علت تکرار برخي آيات قرآن چيست؟. 121

معناي جزء، حزب و ركوع در قرآن چيست؟. 124

ملاك مشخص شدن سوره‏ها و آيات قرآن چگونه بوده است؟. 126

 

فصل دوم: بينش‌ها

نور چيزي ديدني و محسوس است پس چگونه خدا نور است؟. 131

چرا بيش‌تر صفاتي كه در قرآن كريم، يا در احاديث و دعاها، از خداوند ياد مي‏شود مذكر است؟  135

جاودانگي خدا و انسان چه تفاوتي دارد؟. 136

اگر فقط خدا از داخل رحم‌ها آگاه است پس سونوگرافي و نقش پدر و مادر در تعيين جنسيت فرزند چه مي‌شود؟  137

مخاطب سوره «عبس» پيامبر يا شخص ديگر است؟. 141

مقصود از آيه (وَقَتَلَهُمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيرِ حَقٍّ) چيست آيا کشتن پيامبران حق و ناحق دارد؟. 143

ارتباط آيه سوم مائده با غديرخم چيست؟. 144

 آيه (يا أَيهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيكَ) و آيه اکمال (اليوم اکملت) در کجا و چه زماني نازل شد؟  147

چرا آيات قرآن شفاعت را منحصر به خدا مي‌کنند آيا اصلاً شفاعتي داريم؟. 151

آيا با توجه به آيات سوره واقعه، تعداد اندکي از انسان‌هاي آخرالزمان به بهشت مي‌روند؟ 165

در قرآن بيش‌تر از حوريان مؤنث ياد شده آيا اين بدين معنا است كه زن‏ها كمتر به بهشت مي‏روند؟  168

شيطان که از آتش آفريده شده چگونه با آتش عذاب مي‌شود؟. 170

 

فصل سوم: انسان و آفرينش

اهداف آفرينش جهان و انسان چيست؟. 175

اگر هدف از آفرينش انسان عبادت است، خدا چه نيازي به عبادت ما دارد؟. 179

منظور از عهد در آيه (أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيكُمْ يا بَنِي آدَمَ) چيست؟. 183

منظور از «ما از جنس خودتان زوج‌هايي براي شما آفريديم» چيست؟. 185

چرا در سوره «الرحمن» تعليم قرآن قبل از آفرينش انسان آمده است؟. 187

آيا انسان مي‌تواند خلق كند؟. 189

آيا شبيه‌سازي انسان جايز است؟. 193

 

فصل چهارم: نفس و پرورش

آيا صفات ناپسند در ذات انسان است يا با گذشت زمان و نوع برخوردها شكل مي‌گيرد؟.197

مراتب نفس انسان كدام است؟. 199

ويژگي‌هاي انسان مومن چيست؟. 201

غفلت چيست و عوامل آن كدام است؟. 204

چگونه مي‌توان هميشه به ياد خدا بود؟. 210

راهكارهاي به ياد خدا بودن.. 211

آيا دوست داشتن ديگران با درجات عالي تقوا منافات دارد؟. 214

مقصود از آرزوهاي دراز (= طول اَمل) چيست؟. 218

رابطه مسائل معنوي با آرزوهاي دراز (طول أمل) چگونه است؟. 221

راه‌حل آرزوهاي دراز چيست؟. 222

آرزوهاي دراز و امکانات مادي.. 225

رابطه گناه واميدواري و يأس... 227

آيا کساني که گرفتار يأس شوند، گناهانشان بخشيده مي‌شود يا نه؟. 230

راهکارهاي نجات از نااميدي و يأس چيست؟. 231

پيامدهاي گناه چيست و توبه کداميک را برطرف مي‌کند؟. 232

اصلاح‌گري بعد توبه چيست؟. 234

آثار وضعي گناه چيست؟ آيا نجات از آن‌ها ممکن است؟. 236

آيا انسان توبه کرده، مانند انسان گناه نکرده است؟. 237

در مورد ستمکاري پدر و مادر چگونه عمل کنيم؟. 238

در مواردي که پدر و مادر بين دختر و پسر فرق مي‌گذارند چه کنيم؟. 244

آيا صله‌ رحم با خويشاونداني كه داراي صفات ناپسند جايز است؟. 247

آيات حجاب کدام است؟. 249

آيا حفظ حجاب پاداش دارد؟. 253

مقصود از آيه «جاهليت اول و آشکار کردن زينت‌ها» در آيه 33 سوره احزاب چيست؟  256

تعداد زوجات در قرآن.. 258

در برخي آيات قرآن مي‌بينيم كه اين شرطي كه براي عدالت گذاشته‌اند اصلاً به طور كلي نفي شده يعني گفته شده شما اصلاً نمي‌توانيد عدالت را در اين زمينه رعايت كنيد؟. 260

آيا زناکار جز با زناکار نمي‌تواند ازدواج کند؟. 263

آيا زناکار، جز با زناکار نمي‌تواند ازدواج کند؟. 263

 

فصل پنجم: پرسش‌هاي گوناگون

آيا قرآن پلوراليسم (تكثرگرايي ديني) را مي‏پذيرد؟. 269

آيا قرآن‌كريم سكولاريسم(جدايي دين از دنيا و سياست)را مي‏پذيرد؟. 272

آيا غير از عالمي که ما در آن زندگي مي‌کنيم عوالم ديگري در سيارات، مثل زمين ما، وجود دارد؟  275

چرا در قرآن واژه «گوش» مفرد و «چشم‌ها» و «دل‌ها» جمع آمده است؟. 277

آيا برخي اعداد (مثل عدد هفت و چهل) مقدس هستند؟. 279

رابطه آيه 109 سوره توبه با حادثه 11 سپتامبر آمريکا چيست؟. 282

کفر بر لبه پرتگاه دوزخ است اين مطلب چه رابطه‌اي با آيه 109 سوره توبه دارد؟. 284

شيطان كيست؟ و چه مي‌كند؟. 285

راهكارهاي مقابله با شيطان چيست؟. 289

آيا «اعوذ بالله من الشيطان الرجيم» آيه‌ قرآن است و منظور از آن چيست؟. 293

چرا در آيه مذکور فقط از شيطان (=ابليس) نام برده شده است؟. 295

آيا فقط به هنگام قرائت قرآن بايد به خدا پناه ببريم؟. 296

چگونه از شر شيطان به خدا پناه ببريم؟. 297

سر تکرار داستان‌هاي قرآن چيست؟. 299

 «يأجوج و مأجوج» چه کساني و در کجا بودند؟. 303

جريان تغيير قبله مسلمانان چگونه اتفاق افتاد و چرا؟. 305

با توجه به آيه 100 سوره توبه، جايگاه صحابه و تابعين کجاست؟. 311

آيا مي‌توان گفت تورات و انجيل تحريف شده است؟. 316

چرا در آيه اول سوره جن «نفر» مفرد آمده ولي «قالوا» جمع است؟. 320

چرا در مورد حضرت مريم در سوره انبياء و تحريم، ضمير مؤنث و مذکر آمده است؟  322

منابع. 325

 


فصل اول: درباره قرآن



الف) مباني و روش‌هاي تفسيري

پرسش

تفسير و تأويل قرآن به چه معناست؟ و تفاوت آن‌ها چيست؟

پاسخ

تفسير

معناي لغوي: «تفسير» در لغت به معناي پرده‌برداري، كشف، و آشكار كردن معناي چيزي مي‏باشد.

معناي اصطلاحي: مقصود از تفسير قرآن، اين است كه ما معاني آيات قرآن و مقاصد خداوند تبارك و تعالي را، متوجه بشويم و براي ديگران بيان كنيم.

علامه طباطبايي;در اين باره مي‏نويسند: تفسير به معناي بيان معاني آيات قرآن و كشف مقاصد، و مدلول‏هاي آن است.

بدين ترتيب در تفسير قرآن چند عنصر اساسي وجود دارد:

اول) متوجه شدن معاني كلمات و آيات.

دوم) بدانيم، هدف خدا از بيان اين آيه چه بوده است.

سوم) اين كه آن مطلب را براي ديگران اظهار و بيان كنيم[1].

اگر اين سه مرحله انجام شود، تفسير صورت گرفته است.

البته چنين تفسيري بايد براساس قراين و منابع معتبر باشد يعني اين‌که از قراين عقلي و قراين نقلي مثل آيات ديگر قرآن، و احاديث پيامبر9و ائمه:استفاده شود تا تفسيري معتبر و جايز ارائه شود.

 تأويل

معناي لغوي: واژه «تأويل» در لغت به معناي ارجاع دادن چيزي به چيز ديگر است، مانند اين‌که يك موضوعي را به يك معنايي ارجاع بدهيم، يا يك واقعه‏اي را به واقعه ديگر، ارجاع بدهيم، پس تأويل ممكن است در، اشياء، به أشياء باشد؛ و ممكن است در، معاني باشد، اما بحث ما در مورد، معاني است.

در قرآن كريم در آيات متعددي واژه تأويل آمده، از جمله در آيه 7 سوره آل‌عمران مي‏فرمايد: (مَا يعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ)[2]؛ «تأويل قرآن را جز خدا و كساني‌كه راسخ در علم باشند (= عميق و ژرف‏نگر باشند) نمي‏دانند»

قدماي از مفسرين[3] واژه تأويل را به معناي تفسير امروزي به كار مي‏بردند ولي امروزه واژه تأويل به آن معنا به كار نمي‏رود بلكه معناي جديدي پيدا كرده؛ اكنون معناي مخالف ظاهر لفظ را تأويل مي‏گويند. به عبارت ديگر برگرداندن ظاهر لفظ به معنايي پسنديده و مناسب. مثال: قرآن مي‏فرمايد: (يدُاللَّهِ فَوْقَ أَيدِيهِمْ)[4]؛ «كه دست (قدرت) خدا برفراز دستان آنان است».

ظاهر اين آيه شريفه، اين است كه «خدا دست دارد» ولي وقتي ما به آيات ديگر قرآن مثل آيه شريفه (لَيسَ كَمِثْلِهِ شَي‏ءٌ)[5]مراجعه مي‏كنيم با کمک قرينه نقلي[6] اين‌گونه آيات، آيه را تاويل مي‏كنيم، يعني آن را از ظاهرش به يك معناي ديگري بر مي‏گردانيم، و مي‏گوييم مقصود، دست نيست بلكه مقصود، قدرت خداست و (يدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيدِيهِمْ)يعني قدرت خدا برتر است و در ترجمه مي‏نويسيم: «دستِ (قدرتِ) خدا بالاي دست آن‏هاست.» نه اين‌که خدا دست داشته باشد، چون هيچ چيزي مثل خدا نيست و دست ما هم مثل دست خدا نيست و اين‌جا چيز ديگري از دست مقصود است و يا با قرينه عقلي مي‏دانيم كه چون خدا جسم نيست نمي‏تواند دست داشته باشد زيرا اگر جسم باشد، لازمه‏اش محدوديت است و خدا محدود نيست[7].

بنابراين واژه «يد» نمي‏تواند به معناي همين دست ما باشد.

البته براي واژه تأويل، صاحب‏نظران علوم قرآن و تفسير، معاني ديگري هم ذكر كرده‏اند از جمله علامه طباطبايي;و برخي از اهل‌سنت آن را به معناي، «حقيقت عيني» معنا كرده‏اند[8] و يا برخي ديگر تأويل را به معناي «توجيه متشابهات» دانسته‏اند و آيه‏ شريفه (مَا يعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللّهُ)[9]را چنين معنا كرده‏اند: «توجيه متشابهات را غير از خدا كسي نمي‏داند.»

و برخي ديگر گفته‏اند: تأويل در اين آيه، به معناي تفسير مي‏آيد.

اگر در كلمات، صاحب نظران علوم قرآن و تفسير جستجو بكنيم، براي تأويل حدود 12 معنا ذكر شده است؛ ولي مشهورترين آن همان دو معناي اول بود كه گذشت يكي به معناي «تفسير» در نظر قدما و يكي هم به معناي «خلاف ظاهر» در نظر مفسران معاصر و بقيه بحث‏ها فني و دقيقي است كه مجال آن اين‌جا نيست، و در مباحث علمي علوم قرآن، و تفسير مطرح مي‏شود. ولي در مجموع به نظر مي‏رسد واژه‏ تأويل يك مشترك لفظي است؛ يعني مي‏تواند در جاهاي مختلف معاني متعددي داشته باشد.

تفاوت تأويل با تفسير چيست؟

تفسير معناي ظاهري الفاظ است ولي تأويل جايي است كه معناي خلاف ظاهر را با كمك قرينه عقلي يا نقلي بيان كنيم. البته اگر تمام معاني تأويل را در نظر بگيريم كه نزديك 12 معنا و كاربرد دارد، گاهي اوقات برخي از معاني تفسير، با تأويل يكي مي‏شود و در پاره‏اي معاني با هم متفاوت مي‏شوند[10].

همان‌گونه كه بيان شد مفسرين گذشته واژه‏ تفسير را با تأويل يكي مي‏دانند، ولي در زمان ما، واژه تفسير با تأويل كاملاً متفاوت معنا مي‏شود؛ تفسير يعني معناي ظاهري، تأويل يعني معناي خلاف ظاهر كه با كمك قرينه به دست مي‏آيد.

 


پرسش

آيا تفسير و تأويل قرآن جايز است يا خير؟

پاسخ

تفسير و تأويل، سه حكم دارد:

1) تفسير و تأويل جايز است؛

2) تفسير و تأويل واجب است؛

3) و يك قسم حرام نيز است.

ـ در جايي كه ما قرينه‏اي قطعي از عقل يا نقل، براي تأويل آيه قرآن نداشته باشيم، تاويل جايز نيست بلكه حرام است.

ـ هم‌چنين در تفسير اگر به قراين توجه نكنيم و بدون توجه به قراين قرآن را تفسير كنيم «تفسير به رأي» مي‌شود كه در احاديث اين‌ كار جايز نيست بلكه حرام است.

ـ وقتي قراين يا منابعي براي تفسير باشد و مفسر هم به آن‌ها توجه کند؛ قراين يا منابعي براي تفسير باشد و مفسرِ داراي شرايط هم، تفسير و تأويل جايز است.

ـ در مواردي تفسير واجب مي‏شود مثلاً در مورد تفسير احكام شرعي يا فهم صحيح عقايد، تفسير آيات قرآن لازم مي‏شود؛ تا عقايد را به خوبي بفهميم، يا آيات را تفسير كنيم تا احكام الهي را از آيات‌الاحكام متوجه بشويم؛ در اين موارد تفسير قرآن واجب مي‏شود چون تفسير مقدمه‏ فهم و عمل به آيات و هم چنين داشتن عقيده صحيح است.

ـ تأويل نيز گاهي واجب است چرا فهم صحيح آيات، متوقف بر تأويل مي‌شود مانند تعبير (يدُاللَّهِ فَوْقَ أَيدِيهِمْ)[11]كه اگر تأويل نكنيم، ممكن است مفسر، يا مخاطب مفسر به اشتباه بيفتد. زيرا اگر آيه (يدُاللَّهِ فَوْقَ أَيدِيهِمْ)را با توجه به آيه (لَيسَ كَمِثْلِهِ شَي‏ءٌ)[12]معنا نشود و تأويل نکنيم كه در اين آيه مقصود از «يد» قدرت است و معناي واژه يد به ظاهرش اكتفا شود و به جاي خودش باقي بماند ممكن است كسي فكر كند كه خدا نعوذ باللَّه دست دارد و با اين نوع تفسير است كه عقيده انحرافي «تجسيم و تشبيه» پيدا مي‏شود.

نتيجه‏گيري

اگر در تفسير و تاويل قراين و منابعي داشته باشيم و با توجه به آن تفسير و تأويل كنيم هم «تأويل» و هم «تفسير» هر دو جايز است و اگر تأويل يا تفسير مقدمه فهم صحيح آيات‌الاحكام يا عقايد شود واجب مي‏شود و اگر قراين قطعي از عقل يا نقل يا منابعي معتبر براي تفسير يا تأويل نداشته باشيم، در اين حالت حرام مي‏شود.

 


پرسش

ظاهراً در مواردي كه تفسير حرام مي‏شود آن را تفسير به رأي ناميده‏اند در مورد تفسير به رأي توضيحي بفرماييد؟

پاسخ

تفسير به رأي يكي از مباحثي است كه در روايات اهل‌بيت:مكرر از آن ياد شده هم‌چنين در روايات پيامبر اكرم9از طريق اهل‌سنت و از طريق شيعه روايات متعددي وارد شده كه تفسير به رأي حرام است.

نمونه‏هايي از اين روايات جلب:

در مقدمه تفسير برهان حكايت شده: هر كس قرآن را به رأي خويش تفسير كند جايگاهي از آتش براي خود فراهم كرده است.

و از اهل سنت هم شبيه همين روايت نقل شده كه پيامبر اكرم‏9فرمودند: «مَن قال في القرآن برايه» كسي كه در مورد قرآن به رأي خودش سخن بگويد، جايگاهي از آتش دارد كه اين روايت در سنن ترمذي و منابع ديگر اهل سنت آمده و حتي از آن به عنوان «حديث حسن» ياد كرده‏اند[13].

در منابع شيعه بهترين روايتي كه در اين زمينه هست حديث قدسي از امام‌ رضا7مي‏باشد كه از پدرانشان از اميرالمؤمنين7از پيغمبراكرم9از خداوند تبارك و تعالي نقل مي‏كند كه مي‏فرمايد:

«ما آمن بي مَن فَسَّر برأيه كلامي»[14]؛ «كسي كه كلام من را، (و مهم‌تر كلام خدا را) به رأي خودش تفسير كند، به من ايمان ندارد.»

البته روايات در اين زمينه با عبارات متعدد فراوان است. برخي فرمودند: هر كس، بدون علم، در مورد قرآن چيزي بگويد اين تفسير به رأي است.

برخي هم به آيات قرآن در اين مورد تمسك كرده‏اند از جمله، به آيه‏ 33 سوره‏ اعراف كه مي‏فرمايد: «پروردگار كارهاي زشت را چه ظاهر چه باطن حرام كرده» و در آخر آيه آمده: «و يكي از چيزهايي كه حرام شده اين است كه انسان چيزي را كه نمي‏داند به خدا نسبت بدهد.»[15] و تفسير به رأي عبارت است از چيزي كه انسان نمي‏داند، و به خدا نسبت مي‏دهد، به عبارت ديگر كسي بدون اين‌که به تفاسير و منابع روايي رجوع كند و ببيند چه رواياتي در مورد اين آيه از پيامبر و اهل‌بيت:آمده است رأي و نظر خود را به جاي تفسير قرآن، به ديگران ارائه كند (= تفسير بدون توجه به قراين نقلي و عقلي) اين تفسير به رأي است.

برخي افراد، از رواياتي كه براي تفسير به رأي وعده آتش داده، استفاده كرده‏اند كه تفسير به رأي از گناهان كبيره است.

بعد از دلايلي كه بر حرمت تفسير به رأي از قرآن و روايات بيان شد به نظر مي‏رسد دليل ديگري براي حرمت تفسير به رأي وجود دارد و آن هم بنا عقلا است. توضيح اين‌که روش عقلا در عالم اين است كه براي هر كاري به متخصص آن رجوع مي‏كنند مثلاً اگر كسي بيماري قلبي داشته باشد براي معالجه نزد متخصص قلب مي‏رود و اگر كسي در مورد قلب تخصص نداشته باشد، و به معالجه‏ بيمار قلبي اقدام كند، اگر هم به طور اتفاقي اين شخص درمان شود، باز هم مستحق سرزنش است زيرا در كاري كه تخصص نداشته دخالت كرده است. چنين دخالت‏هايي غالباً خسارت‏هاي جبران ناپذيري به بار مي‏آورد و گاهي به مرگ افراد مي‏انجامد.

از اين‌رو عقلاي عالم و خردمندان جهان آن را سرزنش مي‏كنند و در چنين مواردي مراجع ذيصلاح او را به دادگاه مي‏برند، محاكمه مي‏كنند و با او برخورد قانوني مي‏كنند و مجازات‏هاي مناسبي براي او در نظر مي‏گيرند؛ چرا اينقدر سخت‏گيري مي‏كنند؟! چون كسي كه تخصص در كاري ندارد حق دخالت در آن گستره كاري را ندارد؛ موقعيت تفسير به رأي نيز چنين است آري كسي كه متخصص تفسير نيست و آگاهي از مباحث تفسيري ندارد يا به منابع و قراين معتبر عقلي و نقلي مراجعه نكرده حق دخالت در تفسير قرآن و اظهار نظر ندارد براي همين فرمودند: «تفسير به رأي حرام است».[16]

 


پرسش

شرايط مفسر قرآن چيست؟

پاسخ

مفسر قرآن، هم‌چون تخصص‏هاي ديگر، داراي شرايطي است، يعني هر كسي نمي‏تواند به تفسير قرآن اقدام كند. همان‌گونه كه هر كسي نمي‏تواند به طبابت و معالجه‏ افراد اقدام نمايد بلكه بايد يك پزشك داراي شرايط باشد و حتي تخصص لازم را هم در آن رشته مورد نظر داشته باشد.

از اين‌رو امروزه از بديهيات است كه هركسي اجازه ندارد، بدون تخصص در هر رشته علمي اظهار نظر كند و به تاييد يا رد يا به بيان مطلبي از آن علم بپردازد و علم تفسير نيز از اين قاعده مستثني نيست. مفسر قرآن بايد داراي شرايطي باشد تا سخن او معتبر و قابل بررسي باشد. لذا قرآن‌پژوهان صاحب‌نظر[17] براي مفسر قرآن شرايطي ذكر كرده‏اند كه برخي آن‌ها را با توضيحي مختصر بر مي‏شماريم:

1. آشنايي با ادبيات عرب (صرف، نحو، لغت، اشتقاق، معاني، بيان و بديع...)؛

آگاهي از قواعد دستوري، براي مفسر لازم است و بدون اين شرط، تفسير قرآن محقق نمي‏شود چون وسيله كار مفسر قرآن، همان ادبيات عرب است و اين بدان جهت است كه قرآن، به زبان عربي نازل شده است؛ هر چند امروزه قرآن به بسياري از زبان‏هاي دنيا ترجمه شده ولي ترجمه قرآن نمي‏تواند مبناي يك تفسير صحيح و معتبر قرار گيرد زيرا ساختار كلام عرب و به ويژه نكات ظريفي كه در اين كلام الهي موجود است، همه‏اش در ترجمه‏ها منعكس نمي‏شود.

2. آگاهي از علوم قرآن؛

علوم قرآن، علومي است كه درباره قرآن است، مثل شناخت آيات مكي، مدني و تأويل آيات، متشابه، محكم، ناسخ و منسوخ و... هر چند موارد نسخ در قرآن محدود است ولي عدم آگاهي از آن‌ها موجب مي‏شود تا مفسر در تفسير بعضي آيات دچار اشتباه شود.

3. اطلاع از شان نزول آيات قرآن (تاريخ آيات)؛

از اين مطلب در آثار قدما به «اسباب النزول» تعبير شده است[18] و آن عبارت است از واقعه‏اي كه در طي آن، يك آيه يا مجموعه‏اي از آيات قرآن نازل شده که ممكن است آن واقعه يا شرايط زماني و مكاني خاص، در روشن شدن معناي آيه كمك كند.

4. علم فقه؛

يعني شخص بتواند احكام شرعي را از آيات قرآن و روايات اهل بيت استخراج كند به عنوان مثال اگر قرآن در مورد ارث سخن مي‏گويد، بايد قدرت فقهي در مورد استنباط آن حكم را داشته باشد.

5. آگاهي از اصول الفقه؛

اصول الفقه مقدمه فقه است و به تعبير ديگر اصول استنباط است كه البته اين علم اصول الفقه هم در فقه و هم در تفسير كارآيي دارد هم در موارد ديگر و در حقيقت اصول الفقه مِتُد و منطق فهم متن است، از اين روي شخصي كه مي‏خواهد قرآن را تفسير كند ضروري است كه منطق فهم متن را بداند كه بخش عظيم آن در بحث اصول الفقه بيان شده است.

6. علم الحديث؛

يعني آگاهي از احاديث وشناخت احاديث پيامبر اكرم9وائمه اطهار:تا بتواند در مواقع لزوم از اين احاديث در تفاسير آيات استفاده كند.

7. علم به قرائت‏هاي مختلف؛

گاهي اوقات يك آيه‏ قرآن به قرائت‏هاي مختلفي خوانده مي‏شود.

به عنوان مثال (يطهُرنَ ويطَّهرنَ)[19]به هر دو قرائت خوانده شده كه لازم است مفسر از اين قرائت‏ها اطلاع داشته باشد تا در جايي كه در تفسير يا در احكام نقشي دارد، بتواند از آن استفاده كند. البته امروزه مفسرين به قرائات قرآن كمتر توجه مي‏كنند، زيرا قرائات خبر واحد هستند از اين رو صاحب نظران آن‌ها را معتبر نمي‏دانند و آن قرائتي را معتبر مي‏دانند كه اصطلاحاً به آن قرائت متواتر مسلمين مي‏گويند كه قرائت «حفص از عاصم» از آن ياد مي‏شود اين قرائت غالبش مطابق، با قرائت متواتر مسلمين است، و تقريباً عموم مسلمين بر اين قرائت «حفص از عاصم» تكيه مي‌كنند و لذا امروزه به قرائت‏هاي ديگر كمتر توجه مي‏شود؛ و حق هم با مفسرين معاصر است چرا كه كمتر بايد اين مباحث مطرح شود. ولي در عين‌ حال مفسر قرآن بايد آگاهي‏هايي در اين زمينه داشته باشد.

8. آگاهي از بينش‏هاي فلسفي، علمي، اجتماعي و اخلاقي؛

مفسر قرآن در عصر ما نمي‏تواند بدون اين‌که مكاتب فلسفي يا مكاتب اخلاقي را بشناسد يا اطلاعات مختصري از، علوم تجربي و جامعه‏شناسي و روان‏شناسي داشته باشد به تفسير قرآن بپردازد.

از اين‌رو اين شرط را بعضي از بزرگان معاصر،[20] قرار داده‏اند. و شرط لازمي، براي يك تفسير كامل و معتبر است هر چند تخصص در فلسفه يا علوم تجربي و... لازم نيست ولي براي فهم آيات مربوط به آفرينش كائنات، دستورات اخلاقي و اجتماعي، خوب است و بدون آن ممكن است رموز آيات و اعجاز قرآن در مسائل علمي كشف نشود و مفسر از آن‌ها غافل بماند.

و هم‌چنين بسياري از آيات مانند آيات اول سوره حج يا اوايل سوره‏ مؤمنون را اگر مفسر از علوم پزشكي آگاهي نداشته باشد نمي‏تواند تفسير خوبي از اين آيات ارائه بكند و گاهي ممكن است اگر آگاهي نداشته باشد به كج راهه برود.

9. آگاهي‏هاي تاريخي؛

مفسر قرآن غير از اين‌که بايد شأن نزول را بداند لازم است تاريخ صدر اسلام را تا حدي بداند، و از جغرافياي جزيرة‌العربتا حدي اطلاع داشته باشد، تا بتواند مكان‏هاي نزول قرآن، زمان‏هاي نزول قرآن، آيات مكي و مدني و امثال آن را در تفسير تشخيص بدهد و از اين علوم در تفسير قرآن استفاده كند.

10. طهارت و علم الموهبه (علمي كه خداوند به هركس بخواهد مي‏بخشد)؛

برخي گفته‏اند: مفسر قرآن بايد «طهارت روحي» داشته باشد، زيرا قرآن را غير از مطهرين لمس و درك نمي‏كنند. (لايمسَّهُ اِلا المطهرون)[21]

آنها مي‏گويند: «علم‌الموهبه»[22] جزء شرايط مفسر است. ولي به نظر مي‏رسد كه اين جزء شرايط «تحقق» تفسير و مفسر شدن نيست، بلكه جزء شرايط «كمال» مفسر و «كمال» تفسير است. آري هر چه انسان طهارت روحي بالاتري داشته باشد و تزكيه‏ نفس بيش‌تري كرده باشد وقتي كه به محضر قرآن مي‏رسد مي‏تواند از قرآن بهره‏هاي بيش‌تري ببرد همان‌طوري كه قرآن مي‏فرمايد: (هُدي‌ لِلنَّاسِ)[23]؛ (هُدي‌لِلْمُتَّقِينَ)[24]؛ (هُدي لِّلْمُحْسِنِينَ)[25]قرآن گاهي مي‏فرمايد: هدايت براي مردم است. گاهي مي‏فرمايد: هدايت براي باتقوايان است اين يك مرتبه بالاتر از هدايت قبلي است و هدايت بالاتر، هدايت براي نيكوكاران است. اگر كسي بخواهد به مراتب عالي هدايت قرآني، و به فهم مراتب عالي قرآن دست پيدا بكند لازم است يك شرايطي را با تزكيه‏ نفس براي كمالات روحي، در خودش ايجاد كند، اما به نظر مي‏رسد اين شرط تحقق تفسير نيست بلكه اين شرط كمال تفسير و مفسر است.

هم‌چنين «علم الموهبه» نيز شرط كمال تفسير است، و موجب كمال مفسر مي‏شود ولي از آنجايي كه معيارِ مشخصي ندارد، يعني ممكن است هر كس ادعا بكند كه خداوند به من «علم الموهبه» داده و تفسير خود را از الهامات غيبي بداند؛ بنابراين چون معيار مشخصي ندارد، نمي‏تواند براي مفسر و تفسير شرط قرار بگيرد، ولي اگر كسي داشته باشد باعث كمال تفسيرش، خواهد بود.

11. پرهيز از هر نوع پيش داوري[26]و اجتناب از تفسير به رأي؛

مفسر بايد تابع دلالت لفظي آيات قرآن باشد، نه آن كه دلالت آيه را تابع رأي و فهم خويش سازد، يعني عقيده‏اي را قبلاً انتخاب نمايد و بعد با استمداد از آيه‏اي آن را توجيه كند و به اصطلاح، قرآن را بر رأي خود تطبيق كند و به عبارت ديگر، رأي خود را بر قرآن تحميل نمايد.

به عنوان مثال در موضوع «جبر و اختيار» اگر از قبل موضع «اشاعره» را انتخاب كنيم وقتي وارد قرآن مي‏شويم آياتي كه از ظاهرش جبر بر مي‏آيد را براي تاييد نظر خود انتخاب مي‏كنيم و اگر موضع «معتزلي» را انتخاب كنيم كه انسان اختيار تام و كامل دارد. نيز آياتي را در اين راستا برمي‏گزينيم.

ولي اگر بي‏طرفانه به محضر قرآن وارد شويم و مجموع آيات را بنگريم به اين نتيجه مي‏رسيم كه قرآن نه مؤيد جبر است و نه اختيار تام را تأييد مي‏كند بلكه «امر بين الامرين» را قبول مي‌کند.

بنابراين نبايد مفسر قبل از ورود به تفسير پيش داوري و پيش فرض‏هايي داشته باشد تا موجب تحميل نظر بر قرآن و تفسير به رأي شود كه از آن نهي شده است[27].


پرسش

منابع تفسير قرآن چيست؟

پاسخ

چهار منبع اصلي مي‏توان براي تفسير قرآن بر شمارد:

اول) قرآن كريم؛ آيات محكم مي‏تواند منبع تفسير براي آيات متشابه باشد. به عبارت ديگر، ما در تفسير آيات مي‏توانيم از خود آيات قرآن استفاده كنيم.

به عنوان مثال در سوره قدر مي‏فرمايد: (إِنَّا انزَلْنَاهُ فِي لَيلَةِ الْقَدْرِ)[28]ما قرآن را در شب قدر نازل كرديم و در سوره بقره مي‏فرمايد: (شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيه ِالْقُرْآنُ)[29]ماه رمضان ماهي است كه در آن قرآن نازل شده است. وقتي اين دو آيه را كنار هم بگذاريم، مطلب سومي به دست مي‏آيد و آن اين‌که شب قدر در ماه مبارك رمضان مي‏باشد. اين را اصطلاحاً تفسير «قرآن به قرآن» مي‏گويند. بنابراين يكي از منابع تفسير قرآن، خود قرآن كريم است، كه مي‏تواند به ما در فهم آيات كمك نمايد.

دوم) سنت پيامبر اكرم9و ائمه اطهار:؛

سوم) عقل؛ عقل و قراين عقلي هم مي‏تواند يكي از منابع تفسير باشد.

چهارم) برخي از آموزه‏هاي قطعي علوم تجربي؛ گاهي علوم تجربي مي‏توانند به استخدام فهم قرآن در بيايند، نه اين‌که بر قرآن تحميل بشوند و نه به معناي استخراج علوم از قرآن باشد؛ بلكه برخي از مطالب علمي قطعي در فهم آيات قرآن مي‏توانند، به ما كمك كنند.

يادآوري:

منابع ديگري هم شمرده شده كه، بعضاً معتبر نيست مثل «شهود».

آيا شهود عرفاني مي‏تواند منبع تفسير باشد؟! جواب ما منفي است زيرا شهود و مكاشفات عرفاني، اولاً شخصي است، و قابل انتقال به غير نمي‏باشد و ثانياً معيار و ضابطه ندارد، و هم‌چنين گاهي اوقات همراه با خطاهايي است و از طرفي ممكن است مكاشفات رحماني با مكاشفات شيطاني آميخته شود.


پرسش

از منابع تفسير سه موردش ظاهراً همان منابعي بود كه در فقه استفاده مي‏شود. عقل، كتاب و سنت آيا اجماع مفسرين در تفسير معتبر است؟

پاسخ

در مورد اجماع در خود فقه هم اختلاف‌نظر است كه اجماع تا چه حدي كاربرد دارد؟ آيا اجماع اگر منقول باشد مي‏تواند منبع باشد، يا نه؟ معمولاً اجماع منقول را چندان معتبر نمي‏دانند، ولي اجماع محصَّل[30] را معتبر مي‏دانند كه البته امكان اجماع محصَّل، مشكل است، زيرا در زمان ما اين كه كسي بتواند تمام اقوال علما را در يك موضوع جمع‏آوري كند هر چند محال نيست، ولي خيلي مشكل است.

از اين‌رو در اجماع اختلاف است كه آيا اجماع يكي از منابع، در تفسير مي‏تواند باشد، يا نمي‏تواند باشد. به نظر مي‏رسد اجماع مفسرين در يك آيه نمي‏تواند منبع تفسير باشد به عنوان مثال در مورد يك آيه اگر همه مفسرين كلام واحدي را گفته باشند، ولي شما دليل قطعي به دست بياوري كه اين سخن درست نيست، مي‏شود اجماع را كنار گذاشت. بنابراين در تفسير قرآن، دليلي بر اعتبار اجماع نداريم. به عبارت فني‏تر اگر اجماع را يك دليل لبّي بدانيم، قدر متيقّني دارد كه قدر متيقن اعتبارش، همان مسائلِ فقهي است.

لذا برخي از افراد كه اجماع را به عنوان، منبع تفسيري پذيرفته‏اند گفته‏اند: فقط در مورد آيات‌الاحكام مي‏توانيم از اجماع استفاده كنيم و آن هم اجماعي مي‏شود كه در فقه، از آن بهره مي‏برند، و همان شرايط و ضوابط را دارد. طي بررسي كه انجام گرفت معلوم شد معمولاً كساني كه از اجماع استفاده كرده‏اند در آيات‌الاحكام مي‏باشد مثلاً ذيل آيه‏ «متعه»[31] يا ذيل آيه‏ «كلاله»[32] برخي از مفسرين ادعاي اجماع كرده‏اند كه اين‌جا بحث آيات الاحكام است، ولي در بقيه‏ آيات بعيد است كه بتوانيم از اجماع به عنوان يك منبع ياد كنيم.

 


پرسش

آيا اقوال و نظرات صحابه و تابعين از منابع تفسيرقرآن‌به‌شمار مي‏آيد؟

پاسخ

در مورد اقوال صحابه و تابعين، بايد تفصيل قائل شويم

1. گاهي يكي از صحابه پيامبر اكرم9مانند «ابن‌مسعود»، «ابي بن كعب» يا «ابن‌عباس» صحابه‏ بزرگ پيامبراكرم9مطلبي را از نظر لغوي بيان مي‏كنند و واژه‏اي را معنا مي‏كنند كه در اين صورت به عنوان يك نفر از اهل عرف، كلام اين‌ها معتبر است، مثل بقيه‏ لغويين، بلكه بالاتر از آن‏ها، زيرا اهل آن زمان و مخاطب آيات بوده‏اند؛ بنابراين كلامشان مي‏تواند در لغت معتبر باشد.

2. اگر صحابي يا تابعي شأن نزول آيه‏اي را بيان كند، با دو شرط معتبر است، يكي اين‌که آن صحابي در آن حادثه ـ به عنوان مثال در جنگ بدر ـ حضور داشته و مي‏گويد اين آيه به اين مناسبت نازل شد و ديگر اين‌که موثق هم باشد، در اين دو صورت اگر مطلبي را در مورد شأن نزول آيه‏اي بيان كند، معتبر است.

3. اگر صحابي، يا تابعي، مطلبي را از پيامبر اكرم9يا معصوم ديگري نقل كند، در اين‌جا اگر اين شخص موثق و راستگو باشد، ـ لازم هم نيست كه عادل باشد ـ كلامي كه از پيامبر اكرم9نقل كند اين معتبر است و مي‏تواند در تفسير مورد استفاده واقع شود. به عنوان مثال مي‏گويد: پيغمبر در ذيل اين آيه اين حديث را فرمود؛ ما از اين حديث در تفسير آيه استفاده مي‏كنيم.

4. حالت چهارم اجتهاد شخصي اين افراد است. مثلاً ابن عباس يا يكي از تابعين در آيه‏اي اجتهاد شخصي كند، در اين موارد ما دليلي بر حجيت قول صحابه و تابعين نداريم بلكه اقوال صحابه و تابعين در اينجا مثل قول بقيه مفسرين است البته نكته‏اي را كه بايد در نظر داشت اين است كه صحابه و تابعين چون به عصر نزول نزديك بودند، ممكن است يك قرايني را ديده باشند و در نظر داشته‏اند و بيان كرده‏اند، از اين‌رو مي‏طلبد كه بر كلمات آن‌ها در فهم آيات، توجه ويژه‏اي داشته باشيم، ولي اين بدين معنا نيست كه كلامشان حجت باشد.

يادآوري:

البته يك تفاوتي را برخي از صاحب نظران علوم قرآني قائل شده‏اند و گفته‏اند:

اگر صحابي، معصوم باشد كلامش حجت است مثل اميرالمؤمنين علي7هم صحابي پيامبراكرم‏9است و هم معصوم است لذا در تفسير قرآن كلامش هم معتبر و هم حجت است، ولو نظر شخصي‏اش را گفته باشد.

اما در جايي‌كه صحابي معصوم نباشد، ما دليلي از آيات و روايات، يا عقل نداريم بر اين‌که كلامش حجت است، به اين معنا كه نشود با آن مخالفت كرد؛ از اين‌‌رو اگر ما دليلي عليه كلام كسي مثل ابن‌عباس پيدا كرديم كلام ابن عباس را مثل كلام بقيه‏ مفسرين مورد نقد و بررسي قرار مي‏دهيم و دليلي نداريم كه چون ابن‌عباس گفته بنابراين نبايد كلام او را نقد و بررسي كرد.

 


پرسش

منابع تفسير قرآن عبارتند از آيات قرآن، سنت پيامبر، اهلبيت و عقل، آيا براي حجيت اين‌ها در تفسير قرآن دليلي از خود قرآن و روايات وجود دارد؟

پاسخ

1ـ قرآن كريم؛

در مورد قرآن كريم، مهم‏ترين دليلي كه داريم، آيه‏ شريفه‏ (مِنْهُ آياتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرَ مُتَشَابِهاتٌ)[33]است يعني در قرآن كريم آيات محكم داريم و آيات متشابه نيز وجود دارد و تعبير آيه اين است كه (هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ)يعني آيات محكم مثل مادر هستند و مرجع واقع مي‏شوند، يعني محل رجوع‏اند و آيات متشابه را بايد به آيات محكم برگردانيم كه اين همان «تفسير قرآن به قرآن» است.

علامه طباطبايي‏;در مقدمه‏ تفسير الميزان، دلايل ديگري هم آورده از جمله اين‌که قرآن: (تِبْياناً لِكُلِّ شَي‏ءٍ)[34]است و مثال‏هاي ديگر. بنابراين قرآن كه بيان‌كننده همه چيز است قطعاً بيان‌كننده خودش نيز مي‏باشد از اين‌رو از خود آيات قرآن استفاده مي‏شود كه آيات قرآن مي‏تواند تفسير آيه‏ ديگر باشد.

البته طبيعت هر كتابي اين است كه گوينده در جايي ممكن است عام سخن بگويد، در جايي خاص، در جايي مطلق و در جايي مقيد، بايد صدر و ذيل كلام را جمع كرد، اول سخن و آخر سخن و وسط سخن را در نظر گرفت مطالب را كنار هم گذاشت تا مقصود نهايي گوينده را به دست آوريم، اين يك سير طبيعي است كه براي فهم كتاب‏هاي نويسندگان به كار مي‏بريم در فهم قرآن هم از همين روش استفاده مي‏كنيم. بنابراين علاوه بر اين‌که اين سير طبيعي وجود دارد، خود آيات قرآن هم رهنمود دارد البته در برخي از احاديث هم اين مطالب يادآوري شده است.

2. سنت پيامبر و روايات ائمه معصوم:؛

قرآن كريم خطاب به پيامبر اكرم‏9مي‏فرمايد: (أَنزَلْنَا إِلَيكَ الذِّكْرَ لِتُبَينَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيهِمْ[35] «ما ذكر [= قرآن‏] را، به سوي تو نازل كرديم، تا براي مردم بيانش كني».

 تفسير قرآن يعني «بيان» و آشكار كردن، اين‌جا هم مي‏فرمايد ما قرآن را به سوي تو [= پيامبر9] فرستاديم تا براي مردم آن چيزي كه نازل شده است را بيان و تفسير كني. بنابراين اگر پيامبر اكرم‏9آيات قرآن را تبيين و تفسير كند، ولي اين تفسير حجت نباشد، خلاف حكمت لازم مي‏آيد، يعني خداوند دستور به چيزي داده باشد و آن را معتبر نداند، بنابراين براساس اين آيه شريفه اگر حديثي از پيامبر در بيان و تفسير آيه‏اي از قرآن به ما برسد براي ما حجت است.

در مورد اهل‌بيت‏:ذيل همين آيه علامه طباطبايي;مي‏نويسند: ما از اين آيه حجيت بيان پيامبر را در تفسير مي‏فهميم و از حديث ثقلين، به دست مي‏آيد كه اهل‌بيت‏:ملحق به پيامبرند كه از پيامبر اكرم9به طور متعدد از طريق شيعه و اهل سنت نقل شده[36] كه «من دو چيز گران‌بها، يا سنگين را در ميان شما گذاشتم، كتاب خدا قرآن و عترتم را»، بعد فرمود: «ما إن تمسكتم بهما» اگر از هر دو استفاده كنيد و به هر دو تمسك بجوييد، شما نجات پيدا مي‏كنيد.

حضرت مي‏فرمايد: «ما إن تمسكتم بهما لن تضلوا» اگر به هر دو، هم قرآن و هم اهل‌بيت‏:تمسك پيدا كنيد گمراه نمي‏شويد لذا مفهوم حديث اين است كه «ما إن تمسكتم باحدهما أولا تمسكتم بهما»: اگر به يكي تمسك پيدا كنيد يا به هيچ‌كدام تمسك پيدا نكنيد گمراه خواهيد شد. پس نه قرآن بدون اهل‌بيت انسان را به مقصد مي‏رساند، نه اهل‌بيت بدون قرآن، بايد هر دو، با هم باشد تا انسان را به سر منزل مقصود برساند. به دين ترتيب علامه طباطبايي از اين روايت استفاده مي‏كند كه بيان و تفسير اهل بيت:براي ما معتبر است.

البته دلايل ديگري هم وجود دارد مثل عصمت اهل بيت:و دلايل خاصي كه دارد و هم‌چنين روايات ديگري كه در اين زمينه وارد شده كه مجال ذكر آن‌ها نيست.

3. عقل؛

حجيت عقل ذاتي است يعني در حقيقت عقل پايه معارفِ بشري است، و خود عقل دليلي بر اعتبارش نمي‏خواهد. در مورد حجيت عقل مثال مي‏زنند به ‏تر بودن آب. آب‏‌ تر است و چيزهاي ديگر به وسيله‏ آب‏تر مي‏شود و اين ‏تري آب از كجاست از خود ذات آب است.

حجيت عقل هم ذاتي است علاوه بر اين كه در احاديث و آيات هم اشاراتي بر اين حجيت داريم مثلاً در سوره‏ مباركه نحل مي‏فرمايد: «قرآن را نازل كرديم تا پيامبر براي مردم بيان بكند، و به خاطر اين‌که تفكر بكنند. (لَعَلَّهُمْ يتَفَكَّرُونَ)[37]در آيات متعددي از قرآن به تدبر، تفكر، تعقل دعوت شده، وقتي آياتي ما را به تدبر و تفكر مي‏خواند، اگر ما تفكر و تدبر را، معتبر ندانيم خلاف حكمت، لازم مي‏آيد. علاوه بر اين‌که در احاديث نيز آمده كه ما دو حجةداريم، «حجة ظاهرة وحجة باطنة»؛ حجت ظاهري پيامبر و اهل بيت:هستند و حجت باطني عقل ماست. بنابراين علاوه بر اين‌که حجيت عقل ذاتي است در آيات و روايات هم به اعتبارش اشاره شده است.


پرسش

نقش علوم تجربي در تفسير قرآن چيست؟ آيا علوم تجربي منبع تفسير قرآن هستند يا تفسير قرآن منبعي براي شناخت علوم تجربي مي‏باشد؟!

پاسخ

موضوع قرآن و علوم تجربي نياز به بحث مفصلي دارد تا ابعاد مختلف آن روشن شود كه در اين مجال نمي‏گنجد[38] از اين‌رو ناچاريم نگاهي گذرا به اين بحث داشته باشيم؛ قرآن‌كريم در آيات متعددي، به مباحث طبيعت، كيهان‏شناسي، ساختار بدن انسان و غيره اشاره كرده بعضي از معاصرين مصر آيات مربوط به مسائل طبيعي در قرآن را 1322 مورد شمرده‏اند،[39] كه البته در تحقيقات ما بيش از اين به شمار آمده است. بنابراين در قرآن مباحثي است كه مربوط به اشارات علمي قرآن است گاهي به حركت خورشيد اشاره كرده (وَالشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا)[40]،گاهي نيروي جاذبه را مطرح مي‏كند (رَفَعَ السَّماوَاتِ بِغَيرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا)[41]گاهي زوجيت گياهان مورد توجه واقع مي‏شود،[42] گاهي به مراحل خلقت انسان اشاره كرده است[43] و مانند آن، كه فهم اين آيات نياز دارد كه مفسر، با علوم تجربي روز آشنايي داشته باشد، اگر انسان با علوم مربوط به هر آيه آشنايي نداشته باشد ممكن است برخي از اين آيات را حتي اشتباه تفسير كند.

يادآوري:

درست است كه قرآن اشارات علمي دارد و اشارات علمي قرآن موجب رشد علوم‌تجربي شده، ولي اين بدان معنا نيست كه همه علوم‌تجربي در قرآن وجود دارد، قرآن كتاب فيزيك يا شيمي، يا كتاب پزشكي يا دايرة‌المعارفعلمي نيست، ولي اشاراتي دارد كه گاهي اوقات در حد اشارات اعجازآميز است؛ و از آن طرف اگر انسان اين اشارات را در كنار آموزه‏ها و دستاوردهاي علوم تجربي به تتبع ننشيند و به عبارت ديگر علوم تجربي را در فهم قرآن استخدام نكند، ممكن است خوب مطلب را متوجه نشود و در فهم آيه به بي‏راهه برود.

قرآن‌كريم مي‏فرمايد: (وَالشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا)[44]خورشيد جريان دارد تا محل استقرار خودش[45]. برخي از قدماي مفسرين اين آيه شريفه را اين طور معنا مي‏كردند كه «مقصود همين حركت كاذب است» چون در علم كيهان‏شناسي در آن زمان تفكر «هيئت بطلميوس» حاكم بود و فكر مي‏كردند كه زمين مركز جهان است، و خورشيد به دور زمين مي‏گردد، حس كاذب انسان هم همين را تأييد مي‏كرد، كه صبح خورشيد از شرق طلوع مي‏كند و پايان روز در غرب غروب مي‏كند. برخي از مفسرين نيز همين حركت كاذب خورشيد را از آيه استفاده كردند، در حالي‌كه مفسرين امروز مي‏گويند با توجه به اين‌که ما مي‏دانيم كه خورشيد مركز منظومه شمسي است و زمين به دور خورشيد مي‏چرخد و اين ديدن طلوع و غروب ما، حس كاذبي است پس معلوم مي‏شود كه قرآن به حركت واقعي خورشيد اشاره مي‏كند كه يا اين حركت به طرف مركز كهكشان راه شيري و به دور مركز كهكشان مي‏چرخد، يا به طرف ستارگان دور دستي مي‏رود مثلاً تا زماني كه انرژي آن تمام شود و به سياه چاله‏ها ملحق شود، برخي گفته‏اند، به ستاره‏اي مثل (وُگا) ملحق مي‏شود و... .

 بنابراين حركت واقعي خورشيد مطرح است حركتي كه خورشيد به همراه منظومه شمسي دارد، يا حركت خورشيد به دور خودش يعني حركت وضعي يا حركت انتقالي؛ بنابراين حركت واقعي خورشيد مدنظر است نه اين حركت كاذب خورشيد. با اين مثال‏ها روشن شد كه علوم‌تجربي در فهم قرآن مؤثر است. و حداقل در اين 1322 آيه ما بايد به علوم‌تجربي توجه داشته باشيم ولي بايد مواظب باشيم كه:

1. نظريه‏ها و فرضيه‏هاي اثبات نشده‏ علمي را بر قرآن تحميل نكنيم؛

2. از طرفي دچار استخراج علوم از قرآن نشويم و به ‏دام اين مسائل نيفتيم؛

3. مطالب علمي كه به حد بداهت حسي رسيده باشد و قطعي باشد مثل كرويت زمين و... را مي‏توان در تفسير قرآن از آن به عنوان قرينه استفاده كرد كه گاهي اعجاز علمي قرآن را نيز نشان مي‏دهد چنانچه از مثال‏ها معلوم شد[46].

 


پرسش

 مقصود از روش‏هاي تفسيري چيست؟

پاسخ

بحث روش‏هاي تفسيري بحث پردامنه‏اي است و بسياري از قرآن‏پژوهان و صاحب‌نظران در اين زمينه قلم زده‏اند شايد بتوانيم ريشه‏هاي اين بحث را در صدر اسلام و در روايات پيامبر جستجو كنيم كه از تفسير به رأي منع مي‏كردند و گاهي در تفسيرشان از آيه‏اي براي تفسير آيه ديگر استفاده مي‏كردند، سپس در دوران اهل بيت:اين بحث دامنه‏ بيش‌تري پيدا كرد و روش‏هاي ديگري افزوده شد و در عصر ما هم كاوش‏هاي زيادي در اين زمينه شده و روش‏هاي متنوعي ارائه شده است كه مي‏توان گفت قرآن كريم حداقل به 6 روش تفسير مي‏شود:

اول) تفسير قرآن به قرآن‏؛

دوم) تفسير روايي؛ يعني تفسير قرآن با سنت پيامبر9و اهل بيت‏:.

سوم) تفسير عقلي؛ يعني تفسير قرآن به كمك قراين عقلي.

چهارم) تفسير علمي؛ يعني تفسير قرآن با كمك علوم تجربي قطعي.

پنجم) تفسير اشاري يا تفسير باطني؛ كه گاهي به آن تفسير عرفاني نيز گفته مي‏شود.

ششم) كه در حقيقت جمع بين اين روش‏ها به شمار مي‏آيد، روش تفسير اجتهادي جامع و كامل است. كه يك آيه قرآن در صورت اقتضاء، با روش‏هاي مختلفي تفسير شود كه همه اين روش‏ها را شامل بشود.

يادآوري

روش ديگري هم وجود دارد كه چون روش باطل و غيرمعتبري است جزء اين روش‏ها آورده نشد كه در حقيقت روش هفتمي به شمار مي‏آيد و آن «تفسير به رأي» است، كه در احاديث پيامبر9از طريق شيعه و اهل سنت از آن نهي شده است و هم‌چنين در روايات اين روش تفسيري، باطل و مذموم معرفي شده و حتي وعده آتش بر آن داده شده و حرام شمرده شده است.[47]

 


پرسش

تفسير به رأي با تفسير عقلي و تفسير اجتهادي چه تفاوتي دارد؟

پاسخ

در پاسخ به اين پرسش ما تفسير عقلي را با يك مثال معرفي مي‏كنيم تا تفاوت آن با تفسير به رأي روشن شود؛ استفاده از قراين عقلي، در تفسير قرآن را تفسير عقلي مي‏نامند به عنوان مثال قرآن‌كريم مي‏فرمايد: (إِلَي‏ رَبِّهَا نَاظِرَةٌ)[48]روز قيامت برخي از مردم به سوي پروردگار نظر مي‏كنند.

از ظاهر آيه تصور مي‏شود كه خدا جسمي است كه افراد به آن نگاه مي‏كنند، در حالي‌كه ما قرينه عقلي برخلافش داريم، برهان داريم بر اين‌که خداوند جسم نيست چون اگر جسم باشد محدوديت دارد و محدوديت مستلزم مخلوق بودن است و... بنابراين خداوند تبارك و تعالي، جسم نيست، پس معلوم مي‏شود اين نظر در آيه شريفه نظر با چشم سر نمي‏باشد بلكه شهود باطني است، يا نگاه به ثواب و عقاب الهي است، و توجيهاتي كه ذيل اين آيه و مانند آن آمده است.

بنابراين ما به وسيله‏ يك قرنيه‏ قطعي عقلي، ظاهر آيه را تأويل مي‏كنيم، يا ظاهر آيه را تفسير مي‏كنيم، و اين روش تفسير عقلي مي‏باشد كه غير از تفسير به رأي است، زيرا تفسير به رأي آن است كه بدون توجه به قراين عقلي و نقلي تفسير شود، پس اين دو كاملاً با هم متفاوت است.

تذكر

1. خلط اين دو مبحث از جايي شروع شده كه برخي افراد[49] براي اولين بار تفسير به رأي را به دو نوع ممدوح و مذموم تقسيم كردند و نوشتند كه تفسير به رأي مذموم يعني تفسير به رأيي‌ كه جايز نيست و در روايات نكوهش شده و تفسير به رأي ممدوح مثل تفسير عقلي يا تفسير اجتهادي كه جايز است.

و كم‌كم بسياري از نويسندگان، اين مطلب را گرفتند و نقل كردند در حالي كه اصل مطلب مخدوش است، زيرا رواياتِ تفسير به رأي، مطلق است يعني همه نوع تفسير به رأي را جايز نمي‏داند، و تفسير به رأي ممدوح، و مذموم نداريم.

بنابراين تفسير عقلي، اصلاً تفسير به رأي نيست در حقيقت تفسير به رأي آن است كه بدون توجه به قراين عقلي و نقلي باشد، و تفسير عقلي با توجه به قراين عقلي مي‏باشد؛ از اين رو تفسير عقلي، تخصصاً از تفسير به رأي خارج است و نمي‏شود آن را تفسير به رأي ممدوح ناميد. از مطالب گذشته پاسخ اين كه آيا تفسير اجتهادي، با تفسير به رأي تفاوت دارد نيز مشخص مي‏شود.

تفسير اجتهادي صحيح، اين است كه مفسر، اول به قراين عقلي و نقلي آيه مراجعه كند، رواياتش را بررسي كند، آيات ديگر را ببيند، اگر برهان‏هاي عقلي براي آن هست ببيند، بعد در پايان جمع‏بندي كند و در نتيجه، برداشتي از آيه داشته باشد، اين اجتهاد در تفسير مي‏باشد. در حالي كه تفسير به رأي اين است كه قبل از مراجعه به قراين عقلي و نقلي، اظهارنظر شود. پس اين دو تا با هم تفاوت دارند، چنانچه اگر در تفسير اجتهادي، مجتهدِ تفسير، بدون مراجعه به قراين عقلي و نقلي اظهار نظر كند به دام تفسير به رأي مي‏افتد، پس اجتهاد مي‏تواند دو نوع باشد اجتهاد صحيح، اجتهاد غيرصحيح؛ اجتهاد صحيح آن است كه مفسر بعد از مراجعه به قراين عقلي و نقلي نظرش را اعلام كند و اجتهاد غيرمعتبر و غيرصحيح اين است كه قبل از مراجعه به قراين عقلي و نقلي اعلام نظر كند.

2. يكي از مواردي كه موجب اشتباه در اين بحث شده، اين است كه برخي گمان كرده‏اند: واژه‏ «رأي» به معناي «عقل» است برخي از معاصرين مثل «شيخ آل عبدالرحمن العك» و هم‌چنين آقاي «ذهبي» در «التفسير ومفسرون» و ديگران گفته‏اند: كه رأي در اينجا به معناي «عقل» و تفسير به رأي به معناي تفسير به عقل مي‏باشد، بنابراين اگر كسي تفسير عقلي كرد، مي‏شود تفسير به رأي ممدوح، چون تفسير عقلي را نمي‏توانيم بگوييم بد است. اين تفسير به رأي ممدوح است و غير از آن تفسير به رأي است كه در روايات مذموم شمرده شده.

در حالي‌كه چنانچه گذشت، اولين بار اين تقسيم را راغب اصفهاني كرد كه ممدوح و مذموم را جدا كرده و اين خلاف اطلاق روايات است علاوه بر اين‌که لغت هم اين مطلب را ياري نمي‏كند و از طرفي خود راغب اصفهاني در مفرداتش مي‏گويد: رأي، اعتقادي است كه از غلبه گمان پيدا مي‏شود. به عبارت امروزي، «رأي» يعني، «گمانه‏زني» بنابراين اگر كسي بدون استناد و بدون توجه به قراين عقلي و نقلي گمانه‏زني كرد اين تفسير به رأي است، پس اين‌كه گفته شده تفسير به رأي، يعني تفسير عقلي، چون رأي به معناي عقل است، مطلب درستي به نظر نمي‏آيد. حتي برخي از معاصرين ادعا كرده‏اند كه هيچ موردي در كتاب، سنت و لغت «رأي» به معناي عقل نيامده و نمي‏شود بگوييم كه تفسير به رأي، يعني تفسير عقلي.

 


پرسش

آيا بين تفسير عقلي و اجتهادي تفاوتي وجود دارد؟

پاسخ

آري، تفسير اجتهادي با تفسير عقلي متفاوت است چنانچه در پرسش گذشت. روش‏هاي تفسير را مي‌توان به 6 روش تقسيم کرد؛ تفسير قرآن به قرآن، تفسير روايي، تفسيرعلمي، تفسيرعقلي، تفسير اشاري يا باطني و تفسير اجتهادي جامع. در يك تقسيم‏بندي جامع، تفاسير را به دو دسته تقسيم مي‏كنند، تفاسير نقلي و اجتهادي.تفاسير نقلي آنهايي است كه براساس تفسير مأثور، تفسير قرآن به قرآن و يا تفسير روايي باشد و بقيه تفاسير اعم از تفسيرهاي علمي و عقلي را تفاسير اجتهادي مي‏گويند.

يادآوري

به نظر مي‏رسد كه واژه‏ اجتهاد به يك معناي عام، شامل تفسير علمي و عقلي نيز مي‏شود، منتها تفسير عقلي يك اصطلاح خاص است، كه استفاده از قراين عقلي و برهان‏هاي عقلي در فهم آيات قرآن را تفسير عقلي گويند. كه اين «تفسير عقلي خاص» قسمتي از تفسير اجتهادي به معناي عام است، بنابراين نمي‏توان گفت تفسير عقلي، همان تفسير اجتهادي است.

از اين‌رو لازم است قلمرو «تفسير اجتهادي به معناي اعم» و «تفسير اجتهادي به معناي اخص» و «تفسير عقلي به معناي خاص» از همديگر جدا شود.

اجتهاد به معناي اعم در تفسير قرآن به قرآن و در تفسير روايي هم به كار مي‏رود، به اين معنا كه ما آيه‏اي را كنار آيه‏اي مي‏گذاريم و يا روايتي را ذيل آيه‏اي مطرح مي‏كنيم و استنباط و نتيجه‏گيري مي‏كنيم لذا در تفسير قرآن به قرآن و تفسير روايي، استنباط و اجتهاد به معناي اعم راه دارد.

و حتي در «تفاسير روايي محض» مثل «البرهان»، «درالمنثور» و «نورالثقلين» كه فقط روايات را ذيل آيات آورده‏اند و نتيجه‏گيري هم نكرده‏اند، همان هم مبتني بر يك اجتهاد بوده است كه اين روايت مربوط به اين آيه و تفسير آن است.

نتيجه‏گيري

ـ تفسير اجتهادي به معناي اعم در تمام روش‏هاي تفسيري كاربرد دارد.

ـ روش تفسير عقلي به معناي خاص، استفاده از قراين عقلي و برهان‏هاي عقلي در فهم آيات قرآن مي‏باشد، كه اين روش در كنار بقيه روش‏هاي تفسيري مطرح است.

ـ روش تفسير اجتهادي به معناي اخص اين است كه مفسر همه قراين عقلي و نقلي آيه را در نظر بگيرد و نگاهي جامع داشته باشد به آيات، روايات علم، عقل به معناي برهاني و حتي باطن و در پايان با ملاحظه‏ همه‏ اين موارد، به نتيجه‏گيري برسد. اين روش، روش اجتهادي جامع مي‏باشد كه در مقابل ديگر روش‏هاي تفسيري برشمرديم.


پرسش

روش تفسير قرآن به قرآن را با مثال توضيح فرماييد؟

پاسخ

روش تفسير «قرآن به قرآن» در كلمات پيامبر9و رواياتي كه از ائمه اطهار:نقل شده، به چشم مي‏خورد كه گاهي يك آيه‏اي را شاهد براي آيه‏ ديگر، مي‏آوردند، و از آن مطلب جديدي را بدست مي‏آوردند.

 مثال: (إِنَّا انزَلْنَاهُ فِي لَيلَةِ الْقَدْرِ)[50]با آيه‏ كريمه‏: (إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيلَةٍ مُبَارَكَةٍ)[51]و آيه‏ شريفه‏ (شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ)[52]وقتي كنار هم قرار گيرند به اين نتيجه مي‏رسيم كه اولاً قرآن در شب قدر نازل شده و دوم اين‌که شب قدر، در ماه مبارك رمضان است و سوم اين‌که شب قدر شب با بركتي است و مثال‏هاي ديگري هم در روايات است كه از اهل‌بيت:نقل شده است كه براي نمونه يكي از آن‌ها را مي‏آوريم: در روايتي حكايت‌ شده كه از پيامبر اكرم9سوال شد كه آيه شريفه مي‏فرمايد:

(الَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يلْبِسُوا إِيمَانَهُم بِظُلْمٍ‌أُوْلئِكَ لَهُمُ الأَمْنُ وَهُم مُهْتَدُونَ)[53]كساني هدايت يافتند كه، ايمانشان را با ظلم آلوده نكرده باشند در حالي كه كدام يك از ما (اصحاب) تا به حال ظلم نكرديم، بالاخره هر كسي در ارتباط با همسايه‏اش يا خويشاوندانش يا دوستانش ممكن است گرفتار ظلمي شده باشد با توجه به اين آيه اين‌ها هدايت پيدا نكردند؟ در پاسخ طبق اين نقل[54] پيامبر اكرم9اين آيه را به وسيله آيه‏ 13 سوره‏ لقمان تفسير كرد، و فرمود: در آنجا مي‏فرمايد: «شرك ظلم بزرگي است» يعني يكي از مصاديق ظلم شرك است؛ و اين‌جا مي‏فرمايد: «كساني كه ايمانشان را با ظلم آلوده نكردند». يعني كساني كه ايمانشان را با شرك آلوده نكردند، اين‌ها أهل هدايت هستند.

در اين روايت پيامبر از آيه‏اي براي تفسير آيه‏اي ديگر استفاده كرد هم‌چنين در كلمات اميرالمؤمنين7، اين مطلب آمده و ائمه ديگر نيز اين روش را داشته‏اند و اين روشي است كه امروزه هم در بسياري از تفاسير، استفاده مي‏شود مشهورترين آن تفسير الميزان علامه طباطبايي;است. البته ايشان در مقدمه‏ تفسير الميزان مي‏نويسند: «روش تفسير قرآن به قرآن، روش تفسيري اهل بيت است.» و ايشان اين روش را براي خودش در طول تفسير به عنوان روش اصلي، انتخاب كرده است.

 


پرسش

روش تفسير روايي چيست؟

پاسخ

تفسير روايي ـ كه امروزه در تفاسير فراوان به كار مي‏رود ـ اين است كه ما از روايات پيامبر اكرم و اهل‌بيت‏:در تبيين و تفسير آيات قرآن استفاده كنيم. به اين صورت كه گاهي آيه‏اي عام است مطلب خاصي در روايت مي‏آيد و گاهي آيه‏اي مطلق است مطلب مقيدي از روايات مي‏آيد و آن را تفسير مي‏كند و هم‌چنين جزييات آيات الاحكام در روايات بيان مي‏شود.

به عنوان مثال ما در آيات داريم (أَقِمِ الصَّلاَةَ)نماز بخوانيد ولي در ظاهر آيات بيان نشده چند ركعت بخوانيم. بديهي است كه تفسير اين آيات را سنت پيامبر بيان مي‏كند كه نمازها هر كدام چند ركعت است، و حتي جزييات اين مسائل در روايات بيان مي‏شود. پس روايات، هم مي‏تواند يك منبع تفسيري باشد و هم در حقيقت يك روش تفسير است كه ما از روايات براي تفسير قرآن بهره ببريم.

 


پرسش

روش تفسير علمي چگونه است؟

پاسخ

هرچند كه مدت زيادي است كه از اين روش استفاده مي‏شود، بسياري از مفسرين معاصر نيز از اين روش استفاده مي‏كنند و حق هم همين است كه ما در فهم حدود 1322 آيه ـ كه برخي از معاصرين مصري، ليست كرده‏اند‌ ـ آياتي كه اشاره به طبيعت، كيهان‏شناسي، انسان‏شناسي و مانند آن‌ها دارد، ناچاريم كه از مطالب قطعي علمي استفاده كنيم و نمونه‏هاي زيادي هم در اين مسأله هست.

مثلاً در مورد آيه‏ شريفه‏ (رَفَعَ السَّماوَاتِ بِغَيرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا)[55]گفته شده است كه اين آيه اشاره به نيروي جاذبه دارد، در حالي‌كه نيروي جاذبه قرن 17 و 18 با ظهور نيوتن كشف شد. ولي قرآن حدود ده قرن قبل به اين موضوع اشاره كرده و فرموده: «خداوند آسمان‏ها را بدون ستون ديدني آفريد.»

و در روايتي هم ذيل اين آيه از امام رضا7نقل شده كه «آنجا، ستون‏هايي است منتها شما اين ستون‏ها را نمي‏بينيد.»[56]

بنابراين آيه شريفه اشاره دارد كه بين كرات آسماني و بين آسمان‏ها ستون‏هايي است كه ما آن ستون‏ها را نمي‏بينيم و حداقل آن اشاره به نيروي جاذبه دارد كه هم‌چون ستون‏هايي اين كرات آسماني را بر هم‌ديگر نگه مي‏دارد، زمين به دور خورشيد مي‏چرخد زيرا نيروي جاذبه هم‌چون ستوني زمين را به خورشيد وصل كرده است. در صدر اسلام اگر مي‏خواستند تعبيري براي ما به كار ببرند كه نيروي جاذبه را بفهميم شايد از اين تعبير زيباتر ممكن نبود.

حتي اين اعجاز علمي قرآن هم هست كه قرن‏ها قبل از تولد نيوتون اشاره به نيروي بين كرات آسماني كرده؛ از اين نمونه‏ها ما در فهم آيات قرآن داريم كه ناگزير به مسائل علمي مراجعه كنيم.

 


پرسش

روش تفسير اشاري را معرفي نماييد؟

پاسخ

تفسير اشاري را با عنوان‏هاي «تفسير عرفاني» و «تفسير باطني» نيز ياد مي‏شود و گاهي هم به آن «تفسير صوفي» نيز مي‏گويند چون صوفيه از اين روش زياد استفاده كرده‏اند.

البته در كلمات اهل‌بيت‏:از روش تفسير باطني هم استفاده شده است و اهل‌بيت‏:ما را توجه داده‏اند كه قرآن علاوه بر اين‌که ظاهري دارد، باطني هم دارد و ما نبايد فقط به ظاهر قرآن اكتفاء كنيم. البته برخي از نحله‏هاي انحرافي گفته‏اند: «ما بايد فقط باطن قرآن را بگيريم.» كه به باطنيه مشهور شدند و اين تفكر باطلي است، بلكه ما بايد با كمك روايات اهل بيت و قواعد و ضوابطي كه در تفسير وجود دارد، هم به ظاهر قرآن توجه كنيم و هم از باطن قرآن غافل نشويم و به عبارت ديگر به نكات باطني، و اشارات عرفاني قرآن نيز توجه داشته باشيم.

 


پرسش

آيا «روش‏هاي تفسيري» با «مكاتب تفسيري» تفاوت دارند؟

پاسخ

بله! در مباحث تفسيري علاوه بر روش‏هاي تفسيري، مكاتب يا گرايش‏هاي تفسيري نيز مطرح است و اين دو با هم متفاوت هستند.

توضيح: «روش» يعني استفاده از منبعي خاص، مانند قرآن يا روايت يا علم... در تفسير آيات قرآن. اما «گرايش» ـ كه گاهي با عنوان‏هاي گوناگوني مثل مكتب يا مكاتب يا مذاهب تفسيري يا اتجّاهات عنوان مي‏شود ـ عبارت است از آن رويكرد خاص مفسر قرآن در تفسير خود؛ به عنوان مثال ممكن است مفسر قرآن چون اديب بوده مثل «زمخشري» در «كشاف» به مسائل ادبي در تفسير بيش‌تر پرداخته است كه اين را تفسير ادبي مي‏نامند.

گاهي مفسر قرآن، چون فقيه بوده و به مسائل فقهي علاقه داشته، مسائل فقهي را در تفسير بيش‌تر عنوان كرده كه اين مي‏شود تفسير قرآن با گرايش فقهي مثل تفسير قُرطبي و تفسير زبدة‌البيانمحدث اردبيلي و فقه القرآن راوندي.

و يا چون نويسنده آن تفسير، متكلم بوده و در مباحث كلامي و اعتقادي تخصص داشته، تفسيرش به مباحث اعتقادي و كلامي گرايش پيدا مي‏كند مثل تفسيركبير فخررازي كه بيش‌تر مباحث كلامي و اعتقادي در آن مطرح است اين را مي‏گويند تفسير قرآن با گرايش كلامي.

گاهي تفسير به خاطر فضاي حاكم بر جامعه يا گرايش و تخصص خاص مفسر به يك بحث رنگ مي‏پذيرد. از اين‌رو تفسيري مي‏شود سياسي، يا جهادي، يااخلاقي يا تقريبي؛ يا فلسفي مثل تفسير ملاصدرا، بنابراين تفاسير گاهي به خاطر نويسنده‏اش و گرايش يا تخصصي كه دارد، رنگ خاصي پيدا مي‏كند يعني آن نوع مطالب بيش‌تردرآن مطرح مي‏شود كه از اين فرايند به «گرايش تفسيري» ياد مي‏كنند.


پرسش

آيا از گرايش‏هاي تفسيري هم مثل روش‏هاي تفسيري، مي‏شود تعداد خاصي نام برد يا اين‌که هر‌گرايشي ممكن‌است مكتب تفسيري خاصي ايجاد كند؟

پاسخ

گرايش‏هاي تفسيري محدود نيست و ممكن است گرايش‏هاي جديدي هم در مباحث تفسيري پيدا شود، مثل رويكردهاي علمي كه امروزه پيدا شده؛ ولي در روش‏ها، ديرتر تحولي ايجاد مي‏شود، اما در گرايشات تحولات سريع‌تر است و ممكن است به اقتضاي زمان‏هاي مختلف، مذاهب و مكاتب مختلف، و هم‌چنين به خاطر علوم مختلف گرايش‏هاي جديدي پديد مي‏آيد.

 


پرسش

چند منبع براي مطالعه روش‏هاي تفسيري وجود دارد؟

پاسخ

در مورد روش‏هاي تفسيري كتاب‏هاي متعددي نوشته شده كه طي تحقيقي، حدود 133 كتاب در اين زمينه جمع‏آوري و در كتاب «درسنامه‏ روش‏ها و گرايش‏هاي تفسيري»[57] اين 133 كتاب را معرفي كرديم.

از جمله منابعي كه مي‏تواند در مبحث روش‏ها و گرايش‏هاي تفسيري مورد استفاده قرار بگيرد عبارتند از:

«مباني و روش‏هاي تفسيري» استاد عميد زنجاني؛

«التفسير والمفسرون في ثوبه القشيب» استاد آيت الله معرفت؛

«درسنامه روش‏ها و گرايش‏هاي تفسيري» از نگارنده؛

«روش‏ها و گرايش‏ها» حسين علوي‏مهر؛

«آشنايي با مكاتب تفسيري» از استاد بابايي؛

و كتاب‏هاي ديگري كه در اين زمينه نوشته شده و به معرفي روش‏ها، و گرايش‏هاي تفسيري پرداخته‏اند.

 


پرسش

تفاوت تفسير به رأي با تدبر و تعقل در قرآن چيست؟

چون در آيات فراواني از قرآن به تدبر و تعقل توصيه شده (أَفَلاَ يتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ)[58]از طرفي نيز تدبر كردن در قرآن به نوعي با تفسير ارتباط دارد، آيا اين تفسير به رأي نمي‏شود؟

پاسخ

واژه «رأي» يعني «اعتقادي كه از غلبه گمان پيدا مي‏شود»[59]. برخي توهم كرده‏اند كه واژه‏ «رأي» به معناي عقل است ولي اين‌گونه نيست واژه «رأي» به معناي اعتقاد ظني است، به عبارت فارسي امروزي، رأي يعني «گمانه‏زني» از اين‌رو تفسير به رأي يا گمانه‏زني يعني تفسير كردن بدون توجه به قراين عقلي و نقلي كه جايز نيست و در روايات از آن نهي شده است. تدبر، تفكر و تعقل در آيات قرآن، نه تنها جايز و لازم است بلكه به آن سفارش هم شده است[60].

همان طور كه در معناي تفسير آمده، تفسير يعني «درك معاني آيات و مقاصد خداوند و بيان آن براي ديگران.» از اين‌رو تدبر و تفكر مرحله‏ قبل از تفسير است چراكه با تفكر، تدبر و تعقل ممكن است به مطالب جديد دست يابد و لذت ببرد و اين مطلوب است؛ ولي اگر تعقل، تدبر و تفكر انجام شد و خواست به مرحله‏ بيان برسد و به مرحله‏ تفسير وارد شود، بايد از كانال صحيح تفسير عبور كند يعني قراين عقلي و نقلي در نظر گرفته، سپس براي ديگران بيان شود؛ تا گرفتار تفسير به رأي نشود، مبادا نظر خودش و فهم خودش را بدون توجه به قراين عقلي و قراين نقلي يعني آيات و روايات، براي ديگران بيان كند.

نتيجه‏

تدبر در آيات قرآن مقدمه تفسير است؛

تفسير صحيح، بيان معاني آيات و مقاصد خدا با توجه به قراين عقلي و نقلي مي‏باشد؛ تفسير به رأي تفسير قرآن بدون توجه به قراين عقلي و نقلي است که مردود مي‌باشد.


پرسش

هرمنوتيك به چه معناست و تفسير قرآن و هرمنوتيك چه ارتباطي با يك‌ديگر دارند؟

پاسخ

مبحث هرمنوتيك چند صباحي است، در مباحث قرآني مطرح شد، و برخي از نويسندگان آن را در رديف روش‏هاي تفسير قرآن تحت عنوان «روش تفسير هرمنوتيك قرآن» مطرح كرده‏اند[61] و برخي ديگر از نويسندگان اين مبحث را زير مجموعه «گرايش ادبي تفسير قرآن» قرار داده‏اند[62].

صرف نظر از درستي يا نادرستي اين كار، مبحث هرمنوتيك و رابطه‏ آن با تفسير قرآن و روش‏هاي تفسيري نياز به بررسي دارد. اما ديدگاه‏ها در موضوع هرمنوتيك بسيار گسترده و متفاوت است، و پذيرش هر كدام لوازم خاصي دارد كه گاه با لوازم پذيرش ديدگاه ديگر متناقض است، از اين رو بررسي اين مبحث نيازمند تأليف مستقل و برتري آن در سطح دانش پژوهان دكتري است. البته كوشش‏هايي در اين زمينه شده است كه هنوز نيازمند تكميل، نقد و بررسي بيش‌تر است كه در پايان نوشتار بدان‏ها اشاره مي‏كنيم.

اوّل) پيشينه هرمنوتيك؛

 مفهوم‏شناسي هرمنوتيك

واژه‏ هرمنوتيك«Hermeneuitice» از معني يوناني«Hermeneuin» به معناي «تفسير كردن» است.

اين واژه از زمان افلاطون به كار رفته است و به معناي به فهم در آوردن چيزي يا موقعيتي مبهم است. ارسطو از اين لفظ براي نام‏گذاري بخشي از كتاب «ارغنون» (كه درباره‏ منطق قضايا است) استفاده كرد. معمولاً در ريشه‌يابي لغوي هرمنوتيك ربط روشني ميان واژه و «هرمس» خداي پيام‌رسان يونانيان، برقرار مي‏كنند. تا قبل از قرن هفده‏ ميلادي شاخه‏اي خاص از دانش را سراغ نداريم كه به نام هرمنوتيك ناميده شده باشد و تنها از قرن هفدهم به بعد هرمنوتيك شاخه‏اي از دانش بشري شد[63].

دوم) هرمنوتيك در بستر تاريخ

هرمنوتيك به طور رسمي از قرن هفدهم ميلادي شروع شد.

دان هاور[64] نخستين كسي است كه واژه‏ هرمنوتيك را در عنوان كتابش گنجاند، نام كتاب او «هرمنوتيك قدسي يا روش تفسير متون مقدس» بود.[65]

 برخي صاحب نظران نهضت اصلاح ديني را نقطه‏ آغاز هرمنوتيك مي‏دانند، و شلاير ماخر[66] (1768ـ1834م) را بنيانگذار هرمنوتيك جديد مي‏دانند[67]. و نخستين بار توسط ويليام ديلتاي[68] (1833ـ1911 م) هرمنوتيك به عنوان يك روش انديشه تدوين شد كه هدف آن بالا بردن ارزش علوم انساني و هم‏رديف كردن آن با علوم‌تجربي بود. تا اين‌جا دانشمندان هرمنوتيك بر نيت مؤلّف در فهم متن تأكيد مي‏كردند.

 اما به دنبال آنان ديدگاه ديگري در هرمنوتيك پيدا شد كه مارتين هايدگر (1889 ـ 1976م) و گادامر (1900م) پايه‌گذار آن بودند و بر كاوش فلسفي در موضوع فهم تأكيد مي‏كردند و از نقش نيت مؤلّف در متن كاست.

تذكر: هرچند كه بيان شد هرمنوتيك از قرن هفدهم ميلادي به عنوان شاخه علمي مطرح‌ گرديد اما برخي مباحث هرمنوتيكي در لابه‏لاي كتاب‏هاي دانشمندان قبل از قرن هفدهم نيز آمده است كه تحت عنوان «هرمنوتيك بي نام» از آن‌ها ياد مي‏كنند، از جمله:

سنت اگوستين، فيلسوف و متكلّم مسيحي (430 ـ 454 م) كه خلط معناي حقيقي با معناي مجازي و استعماري، را دليل اصلي ابهام كتب مقدس مي‏دانست[69].

در ميان دانشمندان مسلمان نيز در مبحث تفسير و اصول الفقه، مباحثي مشابه نظريات هرمنوتيكي مطرح شده است يعني برخي مباحث اصول الفقه به قواعد فهم متن مي‏پردازد و نيز مفسّران در مقالات تفسير به مباحثي پيرامون فهم، تفسير فهم و تفسير قرآن مي‏پردازد و نيز مباحث شيوه‏هاي تفسير قرآن گونه‏اي از مباحث هرمنوتيكي به شمار مي‏آيد. از جمله تفسير اشاري (رمزي، كنايي و تمثيلي و...)[70].

سوم) ديدگاه‏ها درباره‏ هرمنوتيك

براي هرمنوتيك تعريف‏هاي متعدّدي شده است.

1. جان مارتين كلادينوس (1759ـ1710 م) علوم انساني را مبتني بر «هنر تفسير» مي‏دانست و هرمنوتيك را نام ديگر آن قلمداد مي‏كرد. هرمنوتيك هنر دستابي به فهم كامل و تامّ عبارات گفتاري و نوشتاري است البته در مواردي كه ابهام رخ مي‏دهد.

2. فردريك آگوست ولف (در سخنراني‏هاي 1785 تا 1807م) هرمنوتيك را اين چنين تعريف كرد: «علم به قواعدي كه به كمك آن معناي نشانه‏ها درك مي‏شود». هدف از اين علم درك انديشه‏هاي گفتاري و نوشتاري شخص مولّف يا گوينده، درست مطابق آنچه مي‏انديشيده است.

3. فردريش ارنست دانيل شلايرماخر (1834ـ 1767 م) به هرمنوتيك به مثابه‏ «هنر فهميدن» مي‏نگريست. او به مسأله‏ بدفهمي توجه كرد و بر آن بود كه تفسير متن دائماً در معرض خطر ابتلاء به سوء‌فهم قرار دارد. از اين‌رو هرمنوتيك بايد به منزله مجموع قواعدي روش‏مند و روش‏آموز براي رفع اين خطر به استخدام در آيد. او هدف تفسير را كشف نيت مولّف مي‏دانست[71] و بر دو محور تأكيد مي‏كرد.

يک) فهم دستوري انواع عبارات و صورت‏هاي زباني و فرهنگي كه مولّف در آن زيسته و تفكّر او را مشروط و متعين ساخته است.

دو) فهم فني يا روان‏شناختي ذهنيت خاص يا نبوغ خلّاق مؤلّف[72].

4. ويلهلم ديلتاي (1833ـ1911 م) هرمنوتيك را دانشي مي‏دانست كه عهده دار ارائه روش‏شناسي علوم انساني است. هدف اصلي تلاش هرمنوتيكي او ارتقاي اعتبار و ارزش انساني و هم‌طراز كردن آن با علوم تجربي بود.

او بر تمايز «فهميدن» و «تبيين» تكيه دارد، تبيين حوادث طبيعي بر استخدام قوانين كلي تكيه دارد ولي مورخ در پي فهم اعمال عاملان حوادث است تا از طريق كشف نيات، اهداف، آمال، منش و شخصيت آنان به فهم افعالشان برسد. فهميدن يعني «كشف من در تو» و اين به دليل ماهيت بشري عام امكان‏پذير است. از پيروان او ماكس وبر آلماني (1864ـ1920م) و يواخيم واخ آلماني است[73].

5. بابنر؛ از نويسندگان معاصرآلماني، هرمنوتيك را «آموزه‏ فهم» تعريف كرد. البته اين تعريف؛ با هرمنوتيك فلسفي مارتين‌ هايدگر (1976ـ1889 م) و هانس گادامر (1901م) تناسب دارد كه به مطلق فهم نظر دارد و درصدد تحليل واقعه‏ فهم و تبيين شرايط وجودي حصول آن است و خود را در مقوله‏ فهم متن يا در چارچوب فهم علوم انساني محدود نمي‏كند.

هايدگر، معتقد است كه در جمع بشري، جهان را از راه پيش ساخت فهم ـ يعني مفروضات، انتظارات و مفاهيم ـ مي‏فهمند، اين‌ها تشكيل دهنده‏ فهم هستند. گادامر باورهاي فوق (نظرات هايدگر) را تأييد مي‏كرد و معتقد بود، هر متن يا چيزي كه از ديدگاه خاص مورد تفسير قرار گيرد خود به سنّتي خاص تعلّق دارد و افق خاصي را مي‏سازد كه در چارچوب آن هر چيزي قابل فهم مي‏شود. اين افق در اثر مواجهه با اشيا، دائماً تعديل ميابد ولي هيچ گونه تفسير نهايي و عيني وجود ندارد[74].

اين تعاريف نشان مي‏دهد كه گستره‏ هرمنوتيك و تلقّي‏ها از آن بسيار متنوّع است و قلمرو مباحث آن همراه با سير تاريخي آن گسترده‏تر شده است و از حدّ معرّفي هرمنوتيك به مثابه‏ راهنمايي براي تفسير ديني و حقوقي تا حدّ آن به منزله‏ تأمّلي فلسفي در باب ماهيت فهم و شرايط وجودي حصول آن، ارتقاء يافته است[75].

چهارم) رابطه هرمنوتيك با تفسير قرآن

برخي دانشمندان مصر هم‌چون محمد ابراهيم شريف در كتاب «اتجاهات التجديد في تفسير القرآن» و عفت محمد شرقاوي در كتاب «الفكر الديني في مواجهة العصر» و نصرحامد ابوزيد در كتاب «نقد الخطاب الديني» به كاربرد هرمنوتيك در تفسير قرآن روي آوردند، سپس در ايران نيز افرادي هم‌چون محمد مجتهد شبستري در كتاب «هرمنوتيك كتاب و سنّت» بدان پرداختند. به عقيده‏ برخي نويسندگان، متفكّران هرمنوتيك مسلمان اصول روشن تفسير متون خود را از دانشمند زبان‏شناس سوييسي به نام «فرديناند سوسير» (1857ـ1931) گرفته‏اند[76]. در اين‌جا لازم است مهم‏ترين مشخصات و آموزه‏هاي تفسير قرآن مشهور را در برابر تفسير هرمنوتيكي بيان كنيم تا دعاوي طرفين روشن شود و داوري آسان گردد.

الف) ويژگي‏ها و آموزه‏هاي تفسير قرآن مشهور

1. مفسّر در جستجوي معناي متن است و معناي متن همان مقصود و مراد جدّي متكلّم و مولّف است و متون مقدّس پيام‏هاي الهي براي بشر هستند كه هدف مفسّر درك پيام نهايي متن است[77].

2. رسيدن به معناي متن (مقصود متكلّم ومولّف) از طريق پيمودن روش متعارف و عقلايي فهم متن ميسّر است كه بر اساس حجّيت ظواهر الفاظ استوار است. و دلالت الفاظ تابع وضع لغوي و اصول و قواعد عقلايي محاوره و تفهيم و تفاهم است كه هر متكلّم و مخاطبي در هر زبان بر اساس آن‌ها سخن مي‏گويند و مي‏فهمند.

3. مفسّر گاهي به فهم تعييني از متن مي‏رسد (مثل فهم نصوص) و گاهي به فهم ظنّي از متن مي‏رسد (مثل فهم ظواهر) و گاهي در فهم متن خطا مي‏كند.

4. معيارهايي براي تشخيص خطاهاي مفسّران وجود دارد كه از جمله آن‌ها قوانين منطق، قواعد عقلايي محاوره (اصول الفقه) و قواعد تفسير است كه برخي از آن‌ها توسط پيشوايان ديني بيان شده است (هم‌چون قاعده‏ تفسير به رأي) و برخي توسط دانشمندان تدوين شده است. هرگاه فهم و تفسير متن مطابق قواعد فوق بود حجّت و معتبر است. بنابراين نسبي‌گرايي در فهم متن بي‏معناست چون فهم‏هاي صحيح و فهم‏هاي نادرست قابل تشخيص است.

5. فاصله زماني عصر مفسّر با زمان پيدايش متن مانع جدّي براي دست يابي به مقصود و مراد جدّي متن قرآن نيست. چرا كه اوّلاً برخي قراين از طريق احاديث و شأن نزول‏ها و تاريخ به ما رسيده است و مي‏توانيم تا حدود زيادي معناي اصيل لغات را دريابيم.

ثانياً ظهور الفاظ متن قرآن حجّت است و اگر با توجه به قراين ظهوري در زمان ما منعقد شود معتبر است.

6. مفسّر حق ندارد ذهنيت‏ها و پيش‏داوري‏هاي خود را بر متن تحميل كند وگرنه گرفتار تفسير به رأي مي‏شود كه ممنوع و حرام است و تفسير او را غيرمعتبر مي‏سازد و بايد تا حد امكان خود را از اين پيش داوري‏ها تهي نمايد (هرچند كه به طور كامل ممكن نيست).

7. متن قرآن از خداست و پيامبر9نقشي در تعيين لفظ و محتواي وحي نداشته است بلكه بارها از طرف خدا تهديد شده كه اگر كلمه‏اي كم و زياد كند مجازات مي‏شود.[78]

ب) ويژگي‏ها، آموزه‏ها و پيامدهاي تفسير هرمنوتيكي از قرآن:

1. فهم متن محصول تركيب و امتزاج افق معنايي مفسّر با افق معنايي متن است، بنابراين دخالت ذهنيت مفسّر در فهم، نه امري مذموم، بلكه شرط وجودي حصول فهم است و واقعيتي اجتناب‏ناپذير است.

2. درك عيني متن، به معناي امكان دستابي به فهم مطابق با واقع، امكان‏پذير نيست. زيرا عنصر سوبژكتيو (يعني ذهنيت و پيش‌داوري مفسّر) شرط حصول فهم است و در هر دريافتي، لاجرم پيش دانسته‏هاي مفسّر دخالت مي‏كند.

3. فهم متن عملي بي‏پايان و امكان قرائت‏هاي مختلف از متن، بدون هيچ محدوديتي وجود دارد. زيرا فهم متن، امتزاج افق معنايي مفسّر با متن است و به واسطه تغيير مفسّر و افق معنايي او قابليت نامحدودي از امكان تركيب فراهم مي‏آيد.

4. هيچ‌گونه فهم ثابت و غيرسيالي وجود ندارد و درك نهايي و غيرقابل تغييري از متن نداريم.

5. هدف از تفسير متن، درك «مراد مولّف» نيست، ما با متن مواجه هستيم نه با پديدآورنده‏ آن. نويسنده يكي از خوانندگان متن است و بر ديگر مفسّران يا خوانندگان متن رجحاني ندارد.

متن، موجود مستقلّي است كه با مفسّر به گفتگو مي‏پردازد و فهم آن محصول اين مكالمه است، براي مفسّر اهميتي ندارد كه مولّف و صاحب سخن، قصد القاي چه معنا و پيامي را داشته است[79].

6. نص قرآن متني زباني است كه يك محصول فرهنگي است و زبان آن مختصّ اولين دريافت‌كننده است و زبان هرگز از فرهنگ و واقعيت‏هاي زمان جدا نيست[80]. نصّ قرآن از واقعيت‏ها و فرهنگ زمان شكل گرفته است[81].

يادآوري: مطالبي كه تحت عنوان قرآن و فرهنگ زمانه، مطرح مي‏شود و برخي به قرآن نسبت مي‏دهند كه عناصر فرهنگ جاهلي عرب را اخذ كرده است، نتيجه و پيامد همين مطلب است.

7. برخي نصوص قرآن شواهد تاريخي است كه به شرايط خاص صدور آن اختصاص دارد هم‌چون جن، شيطان، حسد، ربا، دعا، تعويذ و احكام مربوط به بردگي، كه قابل تسرّي به شرايط متفاوت زمان ما نيست[82].

تذكر: هرمنوتيك با موضوعات ديگر قرآن هم‌چون تأويل و نيز در مبحث پلوراليسم (تكثّرگرايي) و مانند آن پيوند و تعامل دارد كه از بيان همه‏ اين موارد صرف نظر مي‏كنيم.

پنجم) بررسي پيامدهاي هرمنوتيك در تفسر قرآن

بررسي لوازم، آثار، پيامدهاي مثبت و منفي هرمنوتيك در تفسير قرآن نيازمند تأليفي مستقل و بررسي همه جانبه موضوع است كه در اين مختصر نمي‏گنجد، از اين‌رو در اينجا به ذكر چند نكته بسنده مي‏كنيم و تفصيل سخن را براي فرصت ديگري وا مي‏نهيم.

1. يكي از مسايلي كه مورد توجه طرفداران هرمنوتيك قرار نگرفته و نقش تعيين كننده‏اي در موضوع دارد، تفاوت قرآن كريم با متون تاريخي و حتي متن كتاب مقدس (تورات، انجيل و ملحقات آن‌ها) است.

قرآن كتابي است كه همه كلمات و حروف آن از طرف خداي متعال نازل شده و مولّف، به معناي متعارف، ندارد، يعني سخن بشري نيست. همان طور كه خود قرآن بارها تكرار كرده است. پيامبر اسلام9كه نقل كننده‏ اين سخن براي ماست، حق ندارد كلمه‏اي از وحي را كم يا زياد كند و گرنه مجازات مي‏شود[83].

پيامبر اكرم9آن قدر در مورد نقل كلام الهي دقت دارد و مواظبت مي‏كند كه «واژه‏ قل» را حكايت مي‏كند. يعني اگر من به كسي بگويم «به پدرت بگو فلان كار را انجام بده» او به پدرش مي‏گويد: «آقاي رضايي گفت: فلان كار را انجام بده» و نمي‏گويد: «بگو: فلان....».

ولي پيامبراسلام9در هنگام نقل سخن‏خدا مي‏فرمايد: (قل هواللَّه احد)(بگو خدا يكتاست) يعني به من گفته‏اند كه «بگو».

در حالي‌كه مسيحيان و يهوديان در مورد متن تورات و انجيل چنين ادّعايي ندارند. انجيل توسط چهار نفر (لوقا، متي، يوحنّا، مرقس) نوشته شده از اين‌رو به چهار صورت متفاوت درآمده است. آنان پس از عيسي و در زمان‏هاي تقريباً متفاوت زندگي مي‏كرده‏اند؛ از اين‌رو برخي زبان و فرهنگ زمانه آنان در انجيل بازتاب يافته است.

تورات نيز پس از فوت موسي نوشته شده و برخي قسمت‏هاي آن هشتصد سال پس از او توسط افراد مختلف تهيه شده است[84].

از اين‌رو مي‏تواند برخي عناصر فرهنگي و حتي خرافي در آن راه يافته باشد. اما با توضيحي كه بيان شد قرآن اين گونه نخواهد بود، قرآن كتابي تحريف نايافته است، كلامي بشري نيست و نمي‏تواند بازيافت فرهنگ زمانه باشد.

2. در برخي متون تاريخي، از جمله تورات تحريف شده، مسايل خرافي و ضد اخلاقي (همبسترشدن لوط با دخترانش) و مطالب ضد علم (مثل ممنوعيت آدم از درخت علم) و... يافت مي‏شود. اما قرآن‌كريم با خرافات و انحرافات جامعه عرب جاهلي (هم‌چون شرك، شراب‌خواري، زنا، برخي اقسام طلاق، دختر‌كشي و ...) مخالفت كرد. و اگر مطالبي از فرهنگ عرب (هم‌چون حجّ و ...) را تأييد كرد (و در همان حال تصحيح هم نمود) به خاطر آن بود كه ريشه‏ اين مطالب الهي بود، يعني حجّ ابراهيمي را تأييد كرد كه يادگار پيامبر بزرگ الهي بود. پس اگر جن، شيطان و مانند آن‌ها واقعيت نداشت آن‌ها را تأييد نمي‏كرد و هم‌چون خرافه «غول» كه در فرهنگ عرب موجود بود ولي قرآن از آن يادي نكرد. بنابراين مي‏توان گفت كه قرآن تابع فرهنگ زمانه نشد بلكه عناصر مثبت و صحيح آن را تأييد و عناصر منفي آن را ردّ كرده است[85].

3. تأثير پيش دانسته‏ها و ذهنيت مفسّر (و هر پژوهشگر علوم تجربي يا علوم انساني) بر مورد مطالعه امري مسلم است و اگر اين تأثير زياد باشد منتهي به تفسير به رأي و تحميل نظر بر متن مورد مطالعه مي‏شود و تفسير را غير معتبر مي‏سازد.

از اين‌رو همه‏ پژوهش‏گران و مفسّران لازم است كه تلاش كنند اين تأثير را به حدّاقل برسانند، ولي اين تأثير حداقل پژوهش و تفسير را غير معتبر نمي‏سازد. هر شخص پژوهشگر و دستگاه و فضاي اطراف بر حركت الكترون در آزمايشگاه اثر دارد ولي اين مطلب موجب بي‌اعتباري آمار و ارقام و نتايج پژوهش در اين مورد نمي‏شود و نيز دانش‏هاي قبلي پژوهشگر ذهن او را تا حدودي جهت‌دار مي‏كند و همين‌گونه در پژوهش‏هاي علوم انساني و تفسير كتب مقدّس داوري مي‏كنيم، يعني درصدي از خطا در همه‏ علوم وجود دارد و اين موجب نمي‏شود كه فهم‏هاي ما غير معتبر و غير مطابق با واقع باشد و گرنه بايد خط بطلان بر همه علوم بشري كشيد. البته در مورد تأثيرات باورها و ذهنيت‏هاي مفسّران در تفسير در مبحث گرايش‏ها (مكاتب و مذاهب تفسيري) مطالب مبسوطي بيان شده و راه جلوگيري از آن نيز بيان شده است يعني مفسّر بايد تلاش كند بدون عينك خاصّي به سراغ متن برود، و عقايد و پيش فرض‏هاي خود را بر متن تحميل نكند و گرنه تفسير او غير معتبر و نوعي تفسير به رأي خواهد بود كه در اسلام گناهي بزرگ به شمار مي‏آيد.[86]

4. در مورد قرائت‏هاي مختلف و نامحدود متن چند نكته قابل ذكر است.

اول) قرآن داراي بطون، لايه‏ها و سطوح مختلف فهم است، همان‌طور كه در احاديث متعدّد به اين مطلب اشاره شده‌است.[87] بنابراين اگر قرائت‏هاي مختلف به اين معنا باشد اين موافق طبيعت قرآن است و مانعي ندارد كه قرائت‏هاي مختلف و فهم‏هاي متنوعي از آن به وجود آيد.

دوم) وجود تفسيرهاي متنوع از قرآن‌كريم واقعيتي مبارك است و موجب رشد فهم ما از قرآن مي‏شود.‌يعني هر روز فهم‏هاي عميق‏تر و دقيق‏تر كلام الهي حاصل مي‏آيد و لايه‏هاي جديدي از آن روشن مي‏شود.

سوم) فهم‏ها و تفسيرهاي قرآن هر چقدر كه زياد شود بي‏ضابطه و معيار نيست بلكه قواعد و ملاك‏هايي براي تشخيص تفسيرهاي صحيح و باطل وجود دارد.

يعني براساس قواعد منطق، اصول عقلايي محاوره (اصول الفقه) و قواعد تفسيري به ويژه قاعده تفسير به رأي، مي‏توانيم سره را از ناسره تشخيص دهيم. بنابراين فهم‏ها و تفسيرهاي نامحدود به وجود نمي‏آيد و قرائت‌پذيري متن بي‌انتها و بي‏معيار و دلخواه نخواهد بود بلكه تفسيرهاي معتبر و محدودي در قلمرو و چارچوب قواعد تفسير باقي مي‏ماند و هركس حق ندارد و نمي‏تواند تفسير دل‌خواهي از قرآن ارايه كند.

5. در مورد فهم‏هاي سيال و غيرثابت چند نكته قابل ذكر است.

اول) فهم بشري تحت تأثير پيشرفت‏هاي بشري و علوم قرار مي‏گيرد و رشد مي‏كند، اين مطلب به صورت موجبه جزييه صحيح است. اما اين به معناي رشد علم و فهم بشري است و چيزي مبارك و نيكو است.

دوم) قبلاً بيان شد كه ما سه‌گونه فهم و تفسير داريم، تفسيرهاي قطعي (مثل نصوص) تفسيرهاي ظنّي (مثل ظواهر) و تفسيرهاي خطا كه مفسّر به دلايل مختلف خطا مي‏كند.

براي مثال جمله‏ «كل بزرگ‏تر از جزء است» يا جمله «جمع متناقضين محال است» از اصول ثابت فكر بشري است كه تغيير نمي‏كند و نيز نصوص قرآن كريم (مثل وحدانيت خدا) در گرايش‏ها و مذاهب و مكاتب مختلف تفسيري تغيير نمي‏كند. پس ما فهم‏ها و تفسيرهاي مختلف و سيال از متون داريم و وجود يكي ديگري را نفي نمي‏كند. البته به اين معنا نيست كه فهم ما از متن خطاناپذير و نهايي است چراكه علوم بشري و فهم ما از قرآن در حال تكامل است ولي در هر مرحله اگر تفسير بر اساس معيارهاي صحيح انجام شده باشد معتبر و حجّت است.

سوم) اگر بنا باشد كه همه‏ فهم‏ها و تفسيرهاي بشري متغير و غيرثابت باشد، پس خود همين ادعاي هرمنوتيكي كه «هيچ گونه فهم ثابت و غير سيالي وجود ندارد» نيز خودش در معرض تغيير است يعني اين جمله تناقض‌نما و پارادوكس است كه اول خودش را معرض بطلان قرار مي‏دهد.

بنابر‌اين، اگر ما نسبيت فهم بشري را به طور كلي بپذيريم هيچ فهم ثابتي نخواهد بود و همه علوم بشري زير سؤال مي‏رود از جمله خود اين ادّعا.

6. نيت مؤلف در فهم متن، دو ديدگاه متضاد در بين دانشمندان هرمنوتيك وجود دارد.

الف) دانشمندان هرمنوتيك هم‌چون جان مارتين كلادينوس و فردريك آگوست‏ولف و شلاير ماخر تا ويلهلم ديلتاي بر نقش نيت مؤلّف در فهم متن تأكيد داشتند و هدف تفسير را فهم نيت و مقصود مؤلّف مي‏دانستند.

اين ديدگاه با نظرگاه مفسّران قرآن‌كريم نزديك است و همان طور كه بيان شد هدف تفسير قرآن نيز فهم معناي متن و مقصود خداي متعال يعني مراد جدّي گوينده است.

البته اين مطلب روشن است كه قرآن مولّف (به معناي متعارف بشري) ندارد و پيامبر واسطه‏اي بيش نيست، پس مقصود از نيت مولّف در مورد قرآن، مقصود خدا از آيات قرآن خواهد بود.

ب) دانشمندان هرمنوتيك فلسفي هم‌چون هايدگر و گادامر، نقش نيت مولّف را در فهم متن نفي كردند و گفتند براي مفسّر اهميتي ندارد كه گوينده قصد القاي چه معنايي دارد. البته اين سخن ممكن است در برخي موارد در مورد متون تاريخي و ادبي مفيد و قابل تطبيق باشد اما در مورد كلام الهي صحيح و قابل تطبيق نيست؛ چون هدف قرآن هدايت بشر به وسيله‏ پيام‏ها و سخنان خدا است، پس مفسّر بايد تلاش كند تا پيام و هدف الهي را به درستي درك كند و به ديگران انتقال دهد. اگر بر فرض، خدا قصد القاي مطلب «الف» را داشته باشد و تفسير قرآن مطلب «ب» را بيان كند اين تفسير موفق نبوده است.

نتيجه‏گيري و جمع‏بندي

برخي ديدگاه‏ها در هرمنوتيك متون، مي‏تواند با تفسير قرآن سازگار باشد (هم‌چون تأكيد بر فهم نيت گوينده كه در تفسير قرآن نيز مورد تأكيد است). ولي برخي ديدگاه‏ها كه منتهي به نسبت در فهم و عدم تطابق فهم با واقع يا بي‏اعتنايي به نيت مؤلّف مي‏شود با تفسير قرآن ناسازگار است و نيز روشن شد كه نتايج هرمنوتيكي تفسير متون ادبي هم‌چون تأثيرپذيري مطلق از فرهنگ زمانه در مورد قرآن صادق نيست. البته براي هرمنوتيك و رابطه آن با تفسير قرآن نيازمند بحث و تحقيق بيش‌تري است.

منابع جهت مطالعه بيش‌تر

1. درآمدي بر هرمنوتيك، احمد واعظي، مؤسسه‏ فرهنگي دانش و انديشه معاصر، 1380 ش.

2. نشريه كتاب نقد، ش 5 و6، ويژه‌نامه‏ تفسير به رأي، نسبيت و هرمنوتيك، زمستان 76 و بهار 1379 ش.

3. مباني و روش‏هاي تفسيري، عباسعلي عميد زنجاني، چاپ چهارم، انتشارات ارشاد اسلامي، 1379 ش.

4. هرمنوتيك مدرن، بابك احمدي، مهران مهاجر، محمد نبوي، نشر مركز، تهران، 1377 ش.

5. مجله معرفت، ش 26، پاييز 1377، مقاله قرآن و فرهنگ زمانه.

6. هرمنوتيك كتاب و سنّت، محمد مجتهد شبستري، تهران، طرح نو، 1381ش.

 


پرسش

رابطه قرآن با فرهنگ‌زمانه آن چيست؟ آيا قرآن‌كريم كاملاً تحت تاثير فرهنگ زمانه قرارگرفته و فرهنگ عرب جاهلي در آن بازتاب پيدا كرده‌است؟ يا با فرهنگ‌زمانه عرب جاهلي كاملاً مخالفت ‌كرده است؟

پاسخ

براي آنكه پاسخ اين پرسش روشن شود، لازم است در ابتدا معناي واژه «فرهنگ زمانه» روشن شود. سپس روشن سازيم كه قرآن در برابر فرهنگ زمانه خويش چند گونه واكنش نشان داده است.

بررسي واژه «فرهنگ»

از آن‌جا كه محور اساسي بحث تاثير فرهنگ زمانه بر قرآن‌كريم مي‏باشد، ضروري است اين واژه مورد بررسي قرار گيرد.

«فرهنگ» در لغت به اين معاني به كار رفته است.

كشيدن؛ تعليم و تربيت؛ علم، دانش و ادب؛ كتاب لغت؛ مجموعه آداب و رسوم؛ مجموعه علوم، معارف و هنرهاي يك قوم[88].

دهخدا در لغت‏نامه مي‏نويسد: «فرهنگ مركب از «فر» كه پيشاوند است و «هنگ» از ريشه تنگ(thang) اوستايي به معناي كشيدن و‌ فرهيختن و فرهنگ مطابق است با ريشه ادوكات(Educat, Education) و اِدوره(Edure)  در لاتين كه به معناي كشيدن و نيز به معناي تعليم و تربيت است (حاشيه برهان، به تصحيح دكتر معين)؛ به معناي فرهنج است كه علم و دانش و ادب باشد (برهان)... آموزش و پرورش، تعليم و تربيت، امور مربوط به مدارس و آموزشگاه‏ها، كتاب لغات فارسي را نيز گويند. (برهان)

درباره «فرهنگ» از نظراصطلاحي، تعريف‏هاي متعددي ارائه شده كه به برخي از آن‌ها اشاره مي‏شود.

1. «فرهنگ مجموعه برداشت‏ها، موضع‏گيري‏هاي فكري، هنر، ادبيات، فلسفه، آداب، سنن و رسوم و روابط حاكم اجتماعي است.» (شهيد باهنر;)[89]

2. «بي‏شك، بالاترين و والاترين عنصري كه در موجوديت هر جامعه دخالت اساسي دارد، فرهنگ آن جامعه است. اساساً فرهنگ هر جامعه هويت و موجوديت آن جامعه را تشكيل مي‏دهد.» (امام خميني;)[90]

3. «فرهنگ يعني مجموعه تعليم، تربيت، عقل، خرد، دانش، حكمت، هنر و معرفت يك انسان يا يك جامعه كه در رفتار و نحوه زندگي و شكل حيات او تجلي نموده و درعمق جان او نفوذ كرده و همه اعمال و كردار او را متأثر از خود مي‏سازد و در واقع، فرهنگ مجموعه بينش‏ها، گرايش‏ها و ارزش‏هاي يك ملت است.»[91]

اكنون كه معناي لغوي و اصطلاحي فرهنگ تا حدود زيادي روشن شد، لازم است بگوييم. اگر مراد از فرهنگ زمانه عرب عناصري مثل ادبيات باشد اين عناصر فرهنگي به ناچار، در هر كتاب با سخنراني ـ كه براي ملت (كساني كه آن فرهنگ متعلّق به آنان است) ارائه شود ـ نفوذ مي‏كند و به كارگيري آن براي تفهيم مطالب لازم است. قرآن نيز از اين مسأله مستثنا نيست. از اين‌رو، خود قرآن هم از واژگان و ضرب‏المثل‏هاي عرب استفاده كرده است.

اما اگر مراد از فرهنگ زمانه عرب موضع‏گيري‏هاي فكري، هنري، آداب، سنن و رسوم اجتماعي است، اين شامل خرافات و مطالب باطل و شرك‏آلود نيز مي‏گردد. در اين صورت، بايد گفت كه قرآن كريم متأثر از اين فرهنگ نشده است؛ چراكه باطل در قرآن راه ندارد: (لاَيأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِن بَينِ يدَيهِ وَلاَمِنْ خَلْفِهِ[92] حتي در موارد متعددي با اين عناصر فرهنگي مقابله كرده است؛ مثل مذمت زنده به گور كردن دختران[93] و يا عقيده به بت‏پرستي و شرك.

قبول عناصر مثبت فرهنگ و طرد عناصر منفي‏

آنچه نزديك به صواب به نظر مي‏رسد اين است كه بگوييم قرآن كريم با عناصر فرهنگ زمان خويش سه گونه برخورد داشته است.

الف) قرآن عناصر مثبت فرهنگي عرب را، كه ريشه در اديان ابراهيمي داشته و براساسي صحيح بوده پذيرفته، آن‌ها را پيرايش كرده و تكامل بخشيده است. مثال آن در احكام، مسأله حج ابراهيمي و لعان است و از همين قبيل، در عقايد، اعتقاد به جن، سحر و مانند آن مي‏باشد. البته لازم به يادآوري است كه عدم اعتقاد برخي از عالمان يا علوم امروزي به ماوراي طبيعت (اعم از خدا، جن، فرشتگان و...) دليل بطلان اين عقايد نمي‏شود؛ زيرا اين مطالب حقايق ديني است كه در جاي خود و به روش خاص آن‏ها، مستدل شده است، هرچند كه در اصل اين ادعا سخن بسيار مي‏توان گفت؛ چرا كه علوم «فراروان‏شناسي» در جهان امروز به همين مطلب مي‏پردازد و نه تنها آن‌ها را نفي نكرده، بلكه مورد مطالعه و تحقيق قرار داده است[94].

همان‌گونه كه صرف احتمال اين كه در آينده علم، بطلان اين مسائل را اثبات مي‏كند و آن‌ها را از مصاديق تعارض علم و قرآن قرار خواهد داد، نمي‏تواند دليل دست‌برداشتن از عقايد و ظواهر قرآن باشد، به نظر مي‏رسد كه ناتواني برخي در پاسخ‏گويي به تعارضات ظاهري علم و دين باعث طرح اين مباحث مي‏شود، به طوري‌كه براي جلوگيري از اتفاقي كه نيفتاده و چيزي كه ثابت نشده، حاضرند زودتر تسليم شوند و بگويند قرآن در اين مسائل تابع فرهنگ زمانه و زبان مردم بوده است.

ب) قرآن عناصر منفي و خرافات اعراب جاهلي را نمي‏پذيرد، بلكه با آن‌ها مقابله مي‏كند و يا نامي از آن‌ها نمي‏برد. قرآن از عصر قبل از نزول قرآن به «الجاهليةُ الاولي»[95] تعبير مي‏كند و مي‏فرمايد:

(أَفَحُكْمَ الْجَاهِلِيةِ يبْغُونَ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً[96] آيا حكم جاهليت را مي‏جويند؟ براي‏گروهي كه‏اهل يقين‏اند، حكم چه‏كسي از حكم خدا بهتر است؟

مثال‏ها و نمونه‏ها

مواردي كه از اعتقادات و احكام جاهلي و فرهنگ عرب زمان نزول آيات قرآن بوده و قرآن كريم به مقابله با آن‌ها برخاسته عبارتند از:

1. عبادت اعراب جاهلي[97]: (وَمَا كَانَ صَلاَتُهُمْ عِندَ الْبَيتِ إِلَّا مُكَاءً وَتَصْدِيةً فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا كُنتُمْ تَكْفُرُونَ)[98]؛ دعايشان نزد خانه كعبه جز صفيركشيدن و دست برهم زدن نيست. پس به كيفر كفري كه مي‏ورزيديد، عذاب بچشيد.

2. ردّ قانون ظهار: در دروان جاهليت، هركس به زنش مي‏گفت: (ظَهرُكَ عَليّ كظهرِ امّي)(پشت تو بر من، هم چون پشت مادرم است) همسرش بر او حرام مي‏شد. قرآن كريم در اين‌باره فرمود: (مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلْبَينِ فِي جَوْفِهِ وَمَا جَعَلَ أَزْوَاجَكُمُ اللّآئِي تُظَاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهَاتِكُمْ وَمَا جَعَلَ أَدْعِياءَكُمْ أَبْنَاءَكُمْ)[99]؛ «خداوند زنانتان را كه نسبت به ايشان ظهار مي‏كنيد، مادران شما نساخت و پسر خوانده‏هايتان را پسر شما قرار نداد»[100].

3. رد عقايد جاهلانه در مورد جن يا پسر و دختر قراردادن براي خدا: قرآن عقايد مشركانه و جاهلانه عرب را درباره «اجنه» مردود شمرده و فرموده است: (وَجَعَلُوا لِلّهِ شُرَكَاءَ الْجِنَّ وَخَلَقَهُمْ وَخَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَبَنَاتٍ بِغَيرِ عِلْمٍ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَي‏ عَمَّا يصِفُونَ)[101]؛ «براي خدا شريكاني از جن قرار دادند و حال آن‌كه جنيان را خدا آفريده است و براي او بدون هيچ دانشي، پسران و دختران ساختند. منزّه و برتر است از آن‏چه وصفش مي‏كنند»[102].

4. تخطئه احكام و آداب جاهلي: قرآن كريم بحيره، سائبه، وصيله و حام را رد مي‏نمايد (مائده/ 103)، قراردادن نصيب براي خدا، از كشت‏ها و چهارپايان را پندار باطل معرفي مي‏كند (انعام/ 136)[103]، از به فحشا كشاندن كنيزان باز مي‏دارد (نور/33)، رباخواري به ويژه به صورت اضعاف مضاعفه را طرد مي‏نمايد (آل‏عمران/130) و زنده به گوركردن دختران نوزاد را مردود مي‏شمارد. (انعام/ 151،  اسراء/31، تكوير/ 9ـ 8)[104]

5. قرآن عقايد اعراب را در مورد اين‌که فرشتگان دختران خدا هستند، مردود شمرده است[105].

6. مذمت اخلاقيات پست جاهلي مثل زنده به گور كردن دختران[106].

ج) قرآن از زبان قوم و تشبيهات و لغات آن‌ها براي تفهيم بهتر مقاصد بلند خود استفاده كرده است.

پيامبران الهي: براي آن كه بتوانند مطالب بلند و مفاهيم عالي معنوي و عقلاني خويش را براي مردم عوام بيان كنند، به طوري‌كه آنان با توجه به بي‏سواد بودن و عدم اطلاع از مسائل علمي، متوجه مقصود آن‌ها شوند، از تشبيهات، استعاره‏ها، كنايه‏هاي رايج و نيز لغات و كلمات معمول در جامعه استفاده مي‏كردند. به عبارت ديگر با مردم به اندازه عقل آنان سخن مي‏گفتند. قرآن نيز اين روش را ادامه مي‏دهد و اين همان چيزي است كه تحت عنوان فرهنگ قوم و زمانه از آن ياد مي‏شود.

به عنوان مثال، محاجّه حضرت ابراهيم‏7با نمرود و نيز تعبيرات قرآن در مورد ديوانگان و تشبيه ميوه‌ زقّوم به سرهاي شياطين، قَسَم‏ها و نكوهش‏هاي لفظي و نيز استفاده از لغات دخيل (لغات غيرعربي كه جزو زبان عربي آن عصر شده و معمولاً از آن‌ها استفاده مي‏گرديده) از اين قبيل است.

تذكر:

آن‌كه استفاده هر شخص از كنايه‏ها و تعبيرات و عناوين رايج زبان (كه هر گوينده ناگزير از به كارگيري آن است) به معناي پذيرش لوازم كلامي و علمي آن نيست. براي مثال، لفظ «ديوانه»، كه در فارسي رايج است، به معناي پذيرش ديوزدگي افراد مبتلا به جنون نيست. به عبارت ديگر، قرآن يا هر گوينده‏اي وجه شبه را قبول ندارد، بلكه از اين عناوين به عنوان مشير استفاده مي‏كند و البته اين مطلب بدان معنا نيست كه قرآن مطالبي ضد علمي بيان كرده و براساس نظريه‏هاي علمي زمانه ـ مثل هيئت بطلميوسي و طب جالينوسي ـ سخن گفته است.

پرسش

روش برداشت از قرآن يا منطق تفسير قرآن چيست؟

پاسخ

فهم و برداشت هر متن مقدمات، مباني، روش و شرايطي دارد كه اگر رعايت شود، فهم صحيح و معتبر از متن حاصل مي‏شود و اگر رعايت نشود، فهم را به بيراهه مي‏برد و برداشت و تفسيري غير حقيقي از متن و مقصود نويسنده ارائه مي‏كند.

برداشت از قرآن‌كريم يا به عبارت ديگر فهم و تفسير متن مقدس مسلمانان نيز از اين قاعده مستثني نيست. بنابراين لازم است كه در پي‏ريزي نظام‏واره‏اي براي منطق فهم و تفسير قرآن باشيم. البته فقدان فهم و تفسير قرآن يا عدم رعايت آن موجب لغزش‏ها و آسيب‏هايي مي‏شود، كه در برخي از تفسيرها شاهد آن بوده‏ايم، بنابراين لازم است كه سنجش‏هاي فهم و تفسير روشن شود و آسيب‏ها و موانع فهم مشخص گردد تا مفّسر قرآن گرفتار آن دام‏ها نگردد.

منطق تفسير قرآن، موضوعي نو پديد است كه در حوزه تفسير مطرح شده است هر چند كه در مورد زير مجموعه‏هاي آن در برخي كتاب‏ها مطالبي بيان شده و ريشه‏هاي اصلي بحث را در برخي آيات و احاديث و برخي مقدمه‏هاي تفسيرها و مقالات مي‏توانيم پيدا كنيم. كه در ادامه به مناسبت به آن‌ها اشاره مي‏كنيم.

منطق فهم و تفسير قرآن يا شيوه صحيح برداشت از قرآن

براي آنكه برداشت صحيحي از قرآن داشته باشيم، ناچاريم كه حداقل مراحل زير را طي كنيم.

اول) آماده سازي زير ساخت‏هاي تفسير و كسب آمادگي‏ها و مقدمات؛

1. بدست آوردن شرايط مفسر قرآن

تسلّط بر ادبيات عرب (صرف، نحو، لغت و...)، آگاهي از شأن نزول آيات، اطلاع از علوم قرآن، علم فقه، علم اصول فقه، آگاهي از احاديث و مراجعه به آنها، علم به قرائات قرآن، آگاهي از بينش‏هاي فلسفي، علمي، اجتماعي و اخلاقي، آشنايي با تفاسير از جمله: شرايط مفسر قرآن است.

البته روشن است كه تفسير قرآن هم‌چون هر علم ديگر نيازمند تخصص است و كسي‌كه بدون شرايط لازم به سراغ تفسير قرآن برود هم‌چون كسي است كه بدون تخصص به جراحّي قلب بپردازد كه البته كاري ناپسند در نظر عقلاء است و در نتيجه قرآن چنين كاري موجب تفسير به رأي مي‏گردد كه ممنوع است. براي اطلاع از كميت و كيفيت اين شرايط و ديدگاه‌هاي ديگر در اين زمينه به كتاب‏هاي زير مراجعه كنيد: الاتقان في علوم القرآن، سيوطي، درآمدي بر تفسير علمي قرآن، دکتر محمدعلي رضايي اصفهاني، روش‏شناسي تفسير، رجبي و ديگران، شروط و آداب تفسير و مفسر، كامران ايزدي.

2. تفكر و تعقّل و تدّبر در آيات قرآن

قرآن‌كريم در موارد متعدد افراد را به تفكر در آيات[107] يعني انديشه‏ورزي در جزييات، مقدمات، علل و زمينه‏ها فرا مي‏خواند و در برخي از آيات افراد را به تعقّل در آيات[108] يعني انديشه‏ورزي در امور كلّي فرا مي‏خواند و گاهي افراد را به تدّبر يعني پيامدهاي امور فرا مي‏خواند.[109] ـ[110]

البته هر سه مورد فوق براي فهم آيات و برداشت از آن‌ها لازم است.

براي مثال اگر قرآن به سرگذشت عذاب‌آلود قوم عاد اشاره مي‏كند ما بايد در مورد زمينه‏ها و علل جزيي اين حادثه تفكر كنيم و نيز در مورد سنت و قانون كلي الهي در مورد اقوام سركش در طول تاريخ تعقّل نماييم و نيز در مورد پيامدهاي اين حادثه تاريخي و تأثير آن در سرنوشت افراد و ملت‏ها تدّبر كنيم و در مجموع عبرت‏هاي اين حادثه را به دست آوريم و بيان كنيم. اين نوع برخورد با آيات منتهي به برداشت‏هاي جالب مي‏شود كه اگر با رعايت ضوابط صورت گيرد قابل انطباق با هر زمان و مكان مشابه است.

دوم) انتخاب مباني در تفسير

در اين مورد لازم است به اين پرسش‏هاي اساسي پاسخ داده شود.

1. آيا تفسير قرآن جايز است؟ (جواز به معني امكان يا جواز به معناي جواز شرعي).

2. آيا ظواهر قرآن حجّت است؟

3. آيا قرآن علاوه بر ظاهر، باطن يا باطن‏هايي دارد، يعني آيا قرآن داراي ساحت‏هاي معرفتي و چند لايه است يا يك ساحت دارد؟

4. آيا قرآن تحريف شده است يا از تحريف مصون مانده است؟

5. آيا استعمال لفظ در بيش‌تر از يك معنا جايز است؟

6. كدام منابع در تفسير قرآن معتبر است؟ مثل قرآن، سنت پيامبر9و اهل‌بيت‏:، عقل، شهود، اجماع، اقوال صحابه، تابعين و... .

7. آيا خبر واحد در ضوابط تفسير قرآن (هم‌چون فقه) حجّت است يا نه؟

8. آيا قرآن كلامي منسجم و حكيمانه است و در هر سوره اهداف مشخصي را دنبال مي‏كنند؟

انتخاب يك نظر و مبنا در مورد هريك از موارد بالا، براي مفسّر لازم است، چراكه خط اساسي او را در تفسير و برداشت‏هاي قرآني مشخص مي‏سازد و اين مبنا هم‌چون پيش فرض در تمام مراحل يك مفسّر ياري مي‏رساند. براي مثال اگر كسي ظاهر قرآن را حجّت نداند و فقط تفسير را منحصر به معصوم بداند در نتيجه هر كجا كه قراين روايي وجود ندارد، نمي‏تواند با استفاده از قراين عقلي تفسير كند و از آيات برداشت نمايد.

مثال ديگر اگر كسي شهود عرفاني، اجماع، اقوال صحابه و تابعين را در تفسير معتبر و حجّت بداند، تفسير او رنگ خاصي به خود مي‏گيرد اما اگر اين‌ها را معتبر نداند و در پي قراين عقلي و سنت پيامبر9و اهل‌بيت:اشد تفسير و برداشت او جهت و رنگ ديگري مي‏گيرد.

براي اطلاع از مباني تفسير و ديدگاه‌ها در اين زمينه به كتاب‏هاي زير مراجعه شود: روش‏شناسي تفسير، رجبي و ديگران، درآمدي بر تفسير علمي قرآن، دکتر محمد علي رضايي اصفهاني، اصول التفسير وقواعده، شيخ خالد عبدالرحمن العك و مباني و روشهاي تفسير، دكتر محمد كاظم شاكر.

سوم) قواعد فهم و ضوابط تفسير قرآن

قبل از برداشت و تفسير قرآن لازم است قواعد تفسيري يا مؤثر در تفسير قرآن را بشناسيم تا بتوانيم فهم معتبري از قرآن داشته باشيم؛ از جمله:

1. قاعده سياق يعني فضاي حاكم بر آيه با توجه به آيات مرتبط قبل و بعد كه در فهم آيه و تفسير آن مؤثر است.

2. قواعد ادبي كه معمولاً در علوم صرف و نحو و معاني و بيان، تبين مي‏شود.

3. قواعد اصول الفقه مثل عام و خاص، مجمل و مبين، مطلق و مقيد و... كه معمولاً در علم اصول الفقه توضيح داده مي‏شود.

4. قواعد فقهي و معلومات فقهي براي فهم آيات الاحكام.

5. قاعده ممنوعيت كاربرد اسرائيليات در تفسير، يعني مفسر حق ندارد از مطالب يهود و مسيحيت براي تفسير آيات كمك بگيرد. همان‌گونه كه كعب الاحبارها در طول تاريخ اين كار را كرده‏اند و در برخي تفاسير مثل تفسير طبري وارد شده است[111].

6. قاعده عدم جواز كاربرد غير علم (عادي) در تفسير چرا كه تفسير بيان كلام خداست و نسبت امور غير علمي به خدا جايز نيست. از اين رو برخي مفسران تفسير قرآن با خبر واحد ظني را معتبر ندانسته‏اند[112].

7. ضوابط فهم تفسير معتبر قرآن

الف) تفسير قرآن مخالف آيات ديگر قرآن نباشد.

ب) تفسير قرآن مخالف سنت قطعي نباشد.

ج) تفسير قرآن مخالف عقل نباشد.

د) تفسير قرآن مخالف علم تجربي قطعي نباشد.

اگر مفسر قرآن اين قواعد و ضوابط را نشناسد، نمي‏تواند برداشت صحيح و معتبري از قرآن داشته باشد.

براي مثال اگر مفسر قرآن، قاعده پنجم را نداند يا رعايت نكند. ممكن است در داستان آدم و حوا روايتي را بپذيرد كه مي‏گويد زن از دنده چپ آدم پيدا شد، در حالي كه اين روايت اسرائيلي است و اصل آن در تورات است[113].

يا اگر مفسر قرآن قواعد ادبي، اصول يا فقهي را نداند در تفسير آيات با مشكل جدّي روبرو مي‏شود و حتّي در ترجمه قرآن نيز با مشكل روبرو مي‏شود[114]. (البته ترجمه قرآن نوعي خلاصه تفسير است).

براي اطلاع بيش‌تر از قواعد و ضوابط تفسير به كتاب‏هاي زير مراجعه كنيد: مباني و روش‏هاي تفسير، دكتر محمد كاظم شاكر، روش‏شناسي تفسير، رجبي و ديگران، درآمدي بر تفسير علمي قرآن، دکتر محمد علي رضايي اصفهاني، قواعدالتفسير، خالد بن عثمان‌السبت، اصول‌التفسير وقواعده، شيخ خالد عبد الرحمن العك.

چهارم) شناخت روش‏هاي تفسيري معتبر و بهره‏گيري از آن‌ها

مفسران قرآن بر اساس منبع خاصي كه در تفسير قرآن استفاده مي‏كنند، روش خاصي را در تفسير مي‏پويند، اين روش‌ها متفاوت است پس براي فهم قرآن و تفسير آن لازم است كه روش‏هاي صحيح و معتبر شناخته شود و نيز روش‏هاي غيرصحيح و غير معتبر مشخص گردد، تا برداشت و تفسير ما به بيراهه نرود و گرفتار خطاي روشي نشويم. چرا كه انتخاب روش صحيح در تفسير موضوعيت دارد همان‌طور كه علامه طباطبايي;ذيل آيه 7 سوره آل‌عمران مي‌گويد: «من قال في القرآن برأيه فاصاب فقد اخطاء»[115]؛ (هركس در مورد قرآن بر اساس برداشت شخصي سخني بگويد و به واقع برسد [و مطلب صحيح باشد] باز هم خطا كرده است.) استفاده كرده‏اند[116].

يعني اگر كسي با روش غلط، اقدام به جراحي قلب بيمار كند و اتفاقاً نتيجه خوب باشد، باز هم مورد سرزنش عقلاء قرار مي‏گيرد و از ادامه كار او جلوگيري مي‏شود، چرا كه نزد عقلاء وجود پزشك متخصص و ابزار و اتاق عمل و شيوه صحيح عمل براي هر جراحي لازم است؛ و روش تفسير نيز همين‌گونه است.

روش‏هاي معتبر فهم و تفسير قرآن

1. روش تفسير قرآن با قرآن (مثل تفسيرالميزان علامه ‌طباطبايي و تفسير القرآني للقرآن، عبدالكريم خطيب)

2. روش تفسير قرآن با احاديث (مثل تفسيرالبرهان، محدث بحراني و تفسير الدّر المنثور، سيوطي).

3. روش تفسير قرآن با عقل (برهان‏هاي قطعي عقل) (مثل تفسيرالقرآن والعقل، نورالدين اراكي).

4. روش تفسير قرآن با علوم‌تجربي قطعي (مثل تفسيرالجواهر، طنطاوي).

5. روش تفسير اشاري قرآن (باطني صحيح) (مثل تفسير حقايق التفسير سُلّمي وتفسير القرآن العظيم، تستري وكشف‌الاسرار، ميبدي) و روش غير معتبر در تفسير قرآن همان روش تفسير به رأي است كه گاهي در شيوه‏هاي فرعي برخي روش‏هاي فوق نيز سايه مي‏افكند و در احاديث اسلامي به شدّت محكوم شده است[117].

روش تفسير به رأي به آن معناست كه مفسر قرآن بدون توجه به قراين عقلي و نقلي (آيات ديگر قرآن و احاديث) به تفسير قرآن بپردازد و يا نظر خود را بر قرآن تحميل كند، يعني تفسير او برداشت شخصي باشد نه برداشت علمي[118].

توضيح كامل هم از اين روش‏ها در حوصله اين نوشتار نيست ولي تأثير آن‌ها در فهم آيات قرآن قابل انكار نيست از اين‌رو كاربرد آن‌ها در تفسير و احتراز از تفسير به رأي كاملاً ضروري است تا بتوانيم تفسير معتبر و برداشت صحيحي از آيه داشته باشيم.

اگر آيه (إِنَّا انزَلْنَاهُ فِي لَيلَةِ‌ الْقَدْرِ)(قدر/1) بر اساس هر كدام از روش‏هاي فوق تفسير شود نكته و برداشت خاص تفسيري را به دنبال دارد.

الف) تفسير قرآن به قرآن آيه، با مراجعه به آيه (شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيه ِالْقُرْآنُ)(بقره/ 185) روشن مي‏شود كه شب قدر در ماه رمضان است، همان‌طوركه بركت آن شب و جداسازي امور از آيه 3 و 4 سورة دخان استفاده مي‏شود.

ب) تفسير روايي آيه، با مراجعه به احاديث و تفسير روايي آيه روشن مي‏شود كه اين شب بيست و يكم يا بيست و سوم ماه رمضان است[119].

ج) تفسير باطني آيه، در برخي از احاديث آمده است كه شب ليلة القدرفاطمه3است[120] كه شايد اشاره به آن باشد كه همان‌طور كه شب قدر ظرف نزول قرآن صامت است فاطمه ظرف نزول قرآن‏هاي ناطق يعني ائمه:است و يا اين‌که همان‌طور كه شب قدر نامعلوم است، قبر فاطمه‏3نيز مجهول است.

د. تفسير علمي آيه، در تفسير نمونه، مورد توجه واقع شده كه با طرح يك پرسش شروع مي‏شود. با توجه به اختلافات طلوع و غروب خورشيد در مناطق مختلف زمين، شب قدر در آمريكا چه موقع است؟ و در نهايت نتيجه مي‏گيرند كه شب كره‌زمين هنگامي است كه سايه آن يك دور مي‏چرخد پس مقصود از شب قدر 24 ساعت است[121]. البته مانعي ندارد كه يك آيه با روش‏هاي مختلف تفسير شود و همه تفاسير لازم و صحيح باشد چون سطح معرفتي اين روش‌ها با هم‌ديگر متفاوت است بلكه تفسير كامل آيه با اعمال روش‏هاي معتبر امكان دارد و در آن صورت كه ما به تفسير جامع آيه دست ميابيم. براي مطالعه بيش‌تر در مورد روش‏هاي تفسيري مي‏توانيد به كتاب‏هاي زير مراجعه كنيد.

مباني و روش‏هاي تفسير قرآن، عباسعلي عميد زنجاني، درسنامه روش‌ها و گرايش‌هاي تفسير قرآن، دکتر محمد علي رضايي اصفهاني، روش‌ها و گرايش‌هاي تفسيري، حسين علوي‏مهر، اتجاهات التفسير في القرآن الرابع عشر، فهد بن عبدالرحمن بن سليمان الرومي، درآمدي بر تفسير علمي قرآن، دکتر محمدعلي رضايي اصفهاني (در مورد روش تفسير علمي)، التفسير العلمي للقرآن في الميزان، دكتر احمدعمر ابوحجر، التفسير والمفسرون، دكتر ذهبي، التفسير والمفسرون في ثوبه‌القشيب، آيت‌الله‌ معرفت، اصول التفسير وقواعده، شيخ خالد عبدالرحمن العك، مذاهب التفسير الاسلامي، گلدزيهر، روش‏هاي تفسير قرآن، دكتر سيدرضا مودب[122].

پنجم) شناخت گرايش‏هاي تفسيري مفسران و استفاده از آن‌ها در جاي مناسب.

مفسران قرآن براساس باورهاي مذهبي، كلامي و جهت‏گيري‏هاي عصري و تخصص‏هاي علمي و سليقه و علاقه شخصي، رنگ خاصي به تفسير خود مي‏دهند كه موارد زير را شكل مي‏دهد.

1. مذاهب تفسيري: مثل تفاسيراسماعيليه، تفاسير شيعه، تفاسير اهل‏سنت.

2. مكاتب تفسيري: مثل تفاسير معتزله هم‌چون متشابه القرآن، قاضي عبدالجبار و تفسير ابومسلم و تفاسير اشاعره هم‌چون تفسير نسفي و تفسير كبير فخررازي و تفاسير شيعه هم‌چون متشابه القرآن ابن‌ شهر آشوب.

3. سبك‏هاي تفسيري (الوان تفسير)

الف) تفاسير ادبي هم‌چون كشاف زمخشري؛

ب) تفاسير فقهي مثل تفسير قرطبي و زبدة البيان(مقدس اردبيلي)؛

ج) تفاسير فلسفي هم‌چون تفسير قرآن‌كريم، ملاصدراي شيرازي؛

د) تفاسير اجتماعي هم‌چون تفسير في ظلال‌القرآن سيد قطب و تفسير نمونه آيت الله مكارم شيرازي؛

هـ ) تفاسير اخلاقي هم‌چون تفسير من وحي القرآن، علامه سيد محمدحسين فضل‌اللَّه؛

و) تفاسير تاريخي هم‌چون تفسير طبري (كه علاوه بر روايي بودن به جنبه تاريخي نيز پرداخته است)؛

ز) تفاسير علمي هم‌چون تفسير الجواهر الطنطاوي[123].

4. جهت‏گيري‏هاي تفسيري (اتجاهات) هم‌چون تفاسير جهادي، تقريبي، سياسي، معنوي و تربيتي. مثل تفسير الكاشف مغينه و من وحي القرآن، علامه فضل اللَّه.

شناخت گرايش‏هاي تفسيري براي استفاده از تفاسير و مفسران پيشين بسيار ضروري است، براي مثال كسي‌كه مي‏خواهد آيات فقهي قرآن را تفسير كند لازم است تفاسير فقهي مذاهب پنج‌گانه را بشناسد و به آن‌ها مراجعه كند تا بتواند مجتهدانه آيات‌الاحكام را تفسير كند و نيز براي بررسي آيات‌العقايد قرآن لازم است به تفاسير مذاهب مختلف اسلامي و مكاتب كلامي مراجعه كند يا از ديدگاه‌هاي آن‌ها اطلاع يابد وگرنه تصويري ناقص از مباحث خواهد داشت.

البته روشن است كه در مورد هر آيه ممكن است چند روش يا گرايش خاص مورد استفاده قرار گيرد و همه روش‌ها يا گرايش‌هاي مناسب يك آيه نباشد. ولي استفاده مناسب از گرايش‌هاي مختلف در تفسير آيات، برداشت تفسيري را كامل و مفسر را جامع‏نگر مي‏كند. براي اطلاع از ويژگي‏ها و تاريخچه و منابع گرايش‌هاي تفسيري مراجعه شود به منابعي كه ذيل روش‌هاي تفسيري از دکتر محمد علي رضايي اصفهاني.

ششم: شناخت آسيب‏هاي تفسير قرآن و پرهيز از آن‌ها[124]

آسيب‏هاي تفسير قرآن به چند دسته اساسي تقسيم مي‏شود:

الف) آسيب‏هاي معرفتي: هم‌چون انحراف عقيدتي مفسر و ارائه تفسيرهاي غيرصحيح از قرآن.

ب) آسيب‏هاي اخلاقي: هم‌چون عدم طهارت روح و در نتيجه عدم پايبندي به ضوابط تفسير قرآن و تحميل نظرات خويش بر قرآن كه منتهي به تفسير به رأي مي‏شود.

ج) آسيب‏هاي علمي: هم‌چون نداشتن شرايط علمي مفسر و در نتيجه ضعف علمي در ناحيه ادبيات، علوم قرآن و... كه موجب بي‏اعتبار شدن تفسير مي‏شود.

د: آسيب‏هاي روشي: هم‌چون عدم آگاهي از روش‌هاي تفسير قرآن و عدم شناخت نسبت به تفسير به رأي كه نتيجه آن گرفتار شدن در دام تفسير به رأي است. در مجموع مي‏توان گفت مهمترين آسيب تفسير قرآن همان تفسير به رأي است (كه در مباحث قبل بيان شد) تفسير به رأي مي‏تواند بر همه روش‌ها و گرايش‌هاي تفسيري سايه گستر شود و تفسير را از اعتبار ساقط كند[125].

تذكر: روش‌هاي تفسير متن را به دو شيوه سمانتيك و هرمنوتيك تقسيم مي‏كنند[126]، روش سمانتيك (= سنتيSemantics ) تفسير كتاب‏هاي مقدس از جمله قرآن، در پي كشف قصد مؤلف است، يعني مفسر مي‏خواهد مراد خداي متعال (= دلالت تصديقي) را از آيات قرآن به دست آورد و روش ديگر (هرمنوتيك[127](Hermenuitice است كه در پي كشف نيّت مؤلف نيست بلكه بر مطلق فهم تأكيد دارند و معتقدند كه هر متن از ديدگاه خاص مفسر مورد تفسير قرار مي‏گيرد؛ اين نوع دوم همان تفسير به رأي است يعني محور فهم متن رأي و ديدگاه مفسر است و هدف مفسر آن است كه نظر خود را بجاي مؤلف متن بيان كند. در حالي كه در ديدگاه سمانتيك (و براساس تعريفي كه ما از تفسير بيان كرديم) مفسر در پي فهم هدف و قصد مؤلف است كه با توجه به قراين عقلي و نقلي به دست مي‏آورد.

نتيجه‏گيري

برداشت از قرآن مستلزم طي مراحل شش‌گانه كلي است كه منتهي به تفسير معتبر مي‏گردد كه اين مراحل منطق فهم و تفسير قرآن است البته هر كدام از اين مراحل نيازمند توضيح و تفصيل بيش‌تر و مقاله مستقل است كه مجال ديگري را مي‏طلبد. ما در اين نوشتار نماي كلي مطالب را بيان كرديم، اميد است توفيق توضيح و تفصيل بيش‌تر را بيابيم.

 


ب) درباره قرآن

پرسش

استخاره چيست و آيا استخاره با قرآن صحيح است؟

پاسخ

در مورد استخاره روايات متعددي داريم از جمله در روايتي از امام صادق7حكايت شده: اگر كسي بدون استخاره وارد كاري شود و مورد ابتلاء، امتحان و در معرض مشكلات قرار بگيرد پاداش به او داده نمي‏شود[128]. يا در روايت ديگري حكايت شده: «از شقاوت و بدبختي است كه كسي عملي انجام دهد و استخاره از خدا نكند.»

با اين حال لازم است مفهوم استخاره بررسي شود؛ آيا منظور از استخاره در روايات همين استخاره‏اي است كه امروزه مشهور و مصطلح است كه با «تسبيح» يا با «قرآن» انجام مي‏دهيم. يا اين‌که منظور از استخاره در روايات چيز ديگري است؟!

پاسخ

استخاره‏اي كه در روايت آمده «طلب خير»[129] كردن از خداست يعني هر كاري را مي‏خواهيم شروع كنيم اول از خدا بخواهيم، كه خدايا! خير مرا در اين كار قرار بده! خدايا مرا در اين كار راهنمايي كن! خدايا عاقبت اين كار را ختم به خير كن! اين طلب خير كردن و استخاره كردن است مثل اين‌که ما در اول هر كاري «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» مي‏گوييم و از خدا طلب خير مي‏كنيم اين موجب بركت مي‏شود و موجب راهنمايي خدا مي‏شود.

و از امام صادق7حكايت شده: «اگر كسي از خدا طلب خير كند خداوند به او خير مي‏دهد[130] (اگر چه در آن كار مشكلاتي براي او واقع شود و (به ظاهر) نامطلوب باشد ولي عاقبت كار را خدا خير قرار مي‏دهد)»

روش و چگونگي استخاره‏

در روايات از امام صادق7حكايت شده: دو ركعت نماز بخوانيد بعد استخاره كنيد، طلب خير كنيد[131] يا با دعا طلب خير بكنيد.[132]  و در روايت ديگري از امام صادق7آمده: اگر عبدي و بنده‏اي از خدا طلب خيري (استخاره) كند اگر چه يك مرتبه، خداوند به او الهام مي‏كند كه چه كاري را انجام بدهد و او را به طرف كار خير و چيزي كه خيرش در اوست راهنمايي مي‏كند[133]؛ اين همان طلب خير و استخاره كردن در هر كاري است.

ولي چيزي كه امروزه انجام مي‏شود مثل استخاره با تسبيح و مانند آن را بزرگان مي‏فرمايند: «نوع من القرعه» نوعي قرعه‏كشي است يعني اگر كسي بين دو كار، مشورت كرد و طلب خير نمود، ولي نتوانست تشخيص بدهد كه كدام بهتر است و متحير ماند اينجا مي‏گويند استخاره كند كه «نوعٌ من القرعه» نوعي قرعه‏كشي است كه اين راه را انتخاب كنم يا آن راه را، و اين كه «قرعه راه‏حل هر مشكلي است» در قواعد فقهي هم مطرح است[134].

استخاره با قرآن‏

از امام صادق7حكايت شده: اگر نتوانستي كاري را تشخيص‌دهي قرآن را باز كن اولين چيزي كه به چشمت آمد طبق آن عمل كن. مثلاً اگر آيه بهشت بود طبقش عمل كن اگر آيه عذاب بود طبقش عمل نكن[135]اما در رواياتي نيز آمده كه به قرآن تفال نزنيد[136].

تفأل يعني اين‌که انسان، عاقبت چيزي را ببيند كه در فارسي از آن به فال‏گيري تعبير مي‏شود همان‌طور كه فال حافظ مي‏گيرند آيا ما حق داريم با قرآن هم نوعي فال‏گيري انجام دهيم و تفأل بزنيم.

در روايات آمده است كه تفأل به قرآن نزنيد.

ولي استخاره با قرآن اين است كه اگر واقعاً انسان بر سر دو راه متحير ماند بعد از طلب خير از خدا، مشورت با اهلش و... باز هم نتوانست راهي را انتخاب كند قرآن را باز كند راهش را خدا نشان مي‏دهد.

تذكر: برخي علما نسبت به انجام همين هم اكراه دارند يا اين‌که در مورد رواياتش تشكيك مي‏كنند و به تعبيري قرآن را بزرگ‏تر از آن مي‏بينند كه در معرض چنين كاري قرار گيرد. ولي برخي نيز عمل مي‏كنند.


پرسش

آيا استخاره با قرآن، يا تفأل با قرآن، نوعي تفسير به رأي نيست؟!

پاسخ

لازم است بين چهار مفهوم زير تفاوت قائل شويم.

1. تفسير به رأي كه حرام است؛

2. تدبر، تفكر، تعقل و برداشت‏هاي شخصي قبل از بيان تفسير كه مطلوب است و توصيه شده است؛

3. استخاره كه نه تفسير است و نه برداشت از قرآن، بلكه نوعي راه‌جويي از قرآن است كه انسان ببيند آيه عذاب آمد يا نه ولي اين برداشت تفسير نمي‏باشد و نبايد هم به آن مرحله برسد.

4. تفأل كه نوعي فال‏گيري يا عاقبت‏بيني از قرآن، يا جويا شدن احوال غايب از قرآن مي‏باشد و مانند آن‌كه در روايات مورد نهي و منع قرار گرفته است. با آشكارشدن تفاوت اين چهار موضوع پاسخ اين پرسش و پرسش‏هاي مانند آن معلوم مي‏شود.

 


پرسش

چرا خداوند قرآن را آخرين كتاب قرار داد مگر نمي‏شد از اول خلقت آدم، قرآن كتاب بشريت باشد؟

پاسخ

در اينجا لازم است كه نخست به يك پرسش مقدماتي پاسخ دهيم كه رابطه‏ قرآن با كتاب‏هاي آسماني ديگر چگونه است؟ از طرفي از آيات قرآن استفاده مي‏شود كه لازم است ما به كتاب‏هاي آسماني ديگر ايمان داشته باشيم اين مطلب هم در آيه 4 سوره بقره اشاره شده و هم در آيه 285 سوره‌ بقره آمده است[137]. از طرفي ديگر در آيه سوم سوره‏ آل‏عمران و آيات ديگري از قرآن اشاره شده كه «قرآن مصدق» است، مصدق و مؤيد كتب قبلي است از جمله تورات و انجيل اصلي (تحريف‌ نشده) و كتاب‏هاي آسماني ديگر را تأييد مي‏كند پس دو مطلب تا اينجا روشن شد.

1. قرآن مؤيد كتاب‏هاي انبياء قبلي است.

2. ما بايد به همه‏ كتاب‏هاي آسماني ايمان داشته باشيم.

در اينجا پرسش ديگري آشکار مي‏شود كه چرا اينگونه است؟

پاسخ

اديان الهي و كتاب‏هاي آسماني اصول مشتركي مانند توحيد، نبوت و معاد را دنبال مي‏كنند. از اين رو در كتاب‏هاي آسماني به اين سه مطلب اشاره شده، البته بعد از پيامبران الهي تحريفات و انحرافاتي كه در كتاب‏هاي آسماني پيدا شده است موجب شده تا بر روي برخي از آيات الهي و وحي‏اي كه بر پيامبران نازل شده غباري گرفته شود و اين غبار مانع از اين شده كه ما حقايق را بصورت كامل در تورات و انجيل كنوني ببينيم.

ولي بسياري از مطالب حقي را كه پيامبران قبلي مانند، موسي و عيسي:فرموده‏اند را قرآن تأييد مي‏كند، لذا ايمان به كتاب‏هاي آسماني يعني ايمان به اصول مشترك اديان الهي؛ كه ما همه‏ اين‌ها را تاييد مي‏كنيم.

از طرف ديگر خداوند تبارك و تعالي هر پيامبري را كه فرستاده در حقيقت تكميل‌كننده‏ معارف پيامبر قبلي بوده و هر كتاب جديدي مرتبه‏اي بالاتر از معارف كتاب قبلي را بيان كرده به عبارت ديگر انسان‏ها هم‌چون دانش‌آموزاني هستند كه گاهي در كلاس پنجم ابتدايي و گاهي در كلاس سوم راهنمايي و گاهي در كلاس سوم دبيرستان هستند و هركدام از اين مراتب نياز به معلم خاص و كتاب خاص و برنامه خاصي دارد از اين رو پيامبران الهي پشت سر هم آمدند تا كلاس معارف بشري را بالا ببرند و كتاب‏هاي آسماني برنامه و متن اين كلاس‏ها قرار گرفت.

خود به خود وقتي كسي در «دبيرستان» قرار مي‏گيرد مطالبي كه در «راهنمايي» يا «ابتدايي» خوانده را نفي نمي‏كند بلكه مطالب او تكميل آن مطالب قبلي است و لذا كتاب‏هاي دبيرستان مؤيد كتاب‏هاي راهنمايي و ابتدايي است.

در برنامه الهي هم همين‌گونه عمل شده يعني پيامبران الهي آمدند به ترتيب كلاس‏هاي معرفت بشري را براي بشر گذاشتند و كتاب‏هاي آسماني آورده شد تا به پيامبر اسلام رسيده كه بالاترين كلاس، با والاترين كتاب و با آخرين دستاوردهاي الهي، معارف الهي را براي بشر به ارمغان آورد كه قرآن معجزه جاويد است.

به همين خاطر اگر كتاب دبيرستاني را ببري در كلاس اول ابتدايي، و بگويي اين كه بايد اين كتاب را 12 سال بعد بخواني، الآن بخوان! اين ممكن نيست زيرا دانش‏آموز اول ابتدايي هنوز استعدادهايش شكوفا نشده هنوز آمادگي دريافت آن معارف بلندي را كه در دبيرستان مطرح مي‏شود را ندارد. بشر هم همين‌گونه بوده از زمان حضرت آدم‏7به بعد آرام‌آرام اين كلاس‏هاي معارف را گذرانده تا الان توانسته، برنامه‏ كاملي هم‌چون قرآنرا دريافت كند.

پس چيزي كه باعث شد قرآن در آخر قرار گيرد همين ظرفيت، استعداد و تكامل عقل و فكر بشري مي‏باشد. زيرا برخي از احكام و معارف الهي را آن بشر اوليه شايد گنجايش لازم را نداشتند جز تعداد انگشت شمار چنانچه برخي از آيات براي مردم آخرالزمان نازل شده مثلاً سوره «توحيد» و اوايل سوره «حديد»[138] را در روايات ذيل اين آيات آمده كه خداوند اين آيات را براي ژرف انديشان آخرالزمان نازل كرده معلوم مي‏شود كه برخي از معارف قرآن هم هنوز براي برخي افراد قابل هضم كامل نيست و هنوز هم بايد زمان بگذرد تا به عمق برخي از آيات و معارف قرآن پي ببريم و راز اين‌که قرآن تفاسير جديدي دارد و خواهد داشت همين است، كه هر چه عقل بشر رشد مي‏كند و علم بشر پيشرفت مي‏كند مي‏تواند مطالب جديدتري از قرآن دريافت كند و البته فرق اين كتاب با كتاب‏هاي قبلي در همين است كه اين كتاب عمق دارد و چند لايه است و داراي بطون است. هرچه از آن برداشت شود باز هم ما به عمقش پي‌ نمي‏بريم و مي‏توانيم معارف جديدتري از آن برداشت كنيم.

از اين رو در برخي روايات آمده: «فهو في كل زمان جديد وعند كل قوم غض الي يوم‌القيامة»؛[139] «قرآن در هر زماني جديد است و تا روز قيامت براي هر گروهي تازه است»

از اين‌رو هر چه زمان بگذرد نكات جديدتري را مي‏توان از قرآن برداشت كرد و اين چنين كتابي شايسته است كه در آخر قرار بگيرد.


پرسش

آيا قرار دادن قرآن به عنوان آخرين كتاب الهي به حفظ قرآن از تحريف ارتباطي ندارد؟ مثلاً اگر در آن ابتدا قرآن به عنوان كتاب جاويدان قرار داده مي‏شد مثل كتاب‏هاي ديگر تحريف مي‏شد؟

پاسخ

موضوع تحريف قرآن از جنبه‏هاي گوناگون قابل بحث است، اين‌كه بشر مورد خطاب قرآن ظرفيت لازم را براي فهم و حفظ اين كتاب پيدا كرد ممكن است يكي از جهات فرعي باشد؛ ولي اصل مسأله تحريف به حفظ الهي برگشت مي‏كند (وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ)[140]كه خداوند اين كتاب را حفظ مي‏كند و رمز اعجاز قرآن در همين است و دلايل عقلي و نقلي متعددي نيز براي عدم تحريف قرآن وجود دارد.[141]

البته اين مطلب را مي‏توان به صورت يك احتمال مطرح كرد كه در گذشته انبياي الهي كتاب‏هايي كه مي‏آوردند مردم به حفظ، كتابت و نگهداري آن اهميت لازم را نمي‏دادند لذا كم‌كم بخشي از آن به فراموشي سپرده مي‏شد.

 


پرسش

آيا قرآن در شب قدر و يك‌جا نازل شد، يا با توجه به شأن نزول‏هاي آيات، طي 23 سال نازل شده است؟

پاسخ

در مورد نزول قرآن در شب قدر كه فرمود: (إِنَّا انزَلْنَاهُ فِي لَيلَةِ الْقَدْرِ)[142]دو نظر وجود دارد.

ديدگاه اول) نظر علامه طباطبايي;و امثال ايشان مي‏باشد كه قرآن دو نزول دارد، يك نزول دفعي و يك نزول تدريجي، به عبارت ديگر يك انزال داريم يك تنزيل. يعني يك بار قرآن در شب قدر به صورت جامع و يك‌باره، بر قلب پيامبر اكرم9وارد شد، و بعد به مناسبت‏هاي گوناگون، و در وقايع مختلف آياتي متناسب با آن حادثه نازل مي‏شد.[143]

ديدگاه دوم) اين است كه (إِنَّا انزَلْنَاهُ فِي لَيلَةِ الْقَدْرِ)بدين معنا نيست كه قرآن در شب قدر يكباره نازل شده باشد بلكه شب قدر آغاز نزول قرآن است. برخي از مفسران و صاحب نظران معاصر بر اين ديدگاه پا فشاري مي‏كنند كه نزول قرآن كريم در شب قدر شروع شد و آيات ديگر به مناسبت در طول 23 سال بر پيامبر اكرم9نازل شد. بنابراين شب قدر، شب آغاز نزول قرآن بوده است.[144]

نتيجه‏گيري

اگر ديدگاه دوم را بپذيريم كه پاسخ روشن مي‏شود و اگر ديدگاه اول را كسي پذيرفت بايد توجيه شود كه مقصود اين بوده كه قبل از نزول قرآن در مناسبت‏هاي مختلف، به پيامبر اكرم9يك اطلاع كلي داده شده و بعد براساس موارد خاص اين آيات به ايشان يادآوري شد.


پرسش

آيا مي‏توان قرآني تدوين كرد كه به ترتيب نزول سوره‏ها باشد؟

پاسخ

اين‌که قرآن به ترتيب نزول باشد مانعي ندارد چنان چه نقل شده قرآني كه اميرالمؤمنين علي7جمع‌آوري كرد (مصحف علي) به ترتيب نزول بوده است و اين قرآني كه اكنون در محضرش هستيم، قرآني است كه به ترتيب نزول جمع‌آوري نشده ولي همين قرآن مورد تأييد ائمه اطهار:قرار گرفته و اين‌طور نيست كه اين قرآن بر خلاف آن قرآن باشد يعني در حقيقت هر دو قرآن است فقط ترتيب سوره‏ها فرق مي‏كند.

يادآوري

نكته قابل توجه اين است كه مسأله‏ ترتيب نزول اكنون هم در تفسير آيات رعايت مي‏شود؛ يعني مفسرين گرانقدر براي تفسير آيه‏اي، اول دقت مي‏كنند كه اين آيه قبل و بعدش چه آيه‏اي نازل شده و يا قبل از چه سوره‏اي نازل شده، ناسخ و منسوخش را در نظر مي‏گيرند و از همين روش ترتيب نزول استفاده مي‏كنند و تا حد امكان و تا آنجايي كه دسترسي باشد اين موضوع رعايت مي‏شود. از اين‌رو اگر آيات قرآن را جابجا كنيم مشكلي را حل نمي‏كند چنان‌چه برخي از تفاسير اين كار را كرده‏اند[145].

تذكر: نكته مهمي كه نبايد از آن غافل شويم و لازم به يادآوري است مسأله «مصلحت جهان اسلام» است. امروزه قرآني كه در جهان به چاپ مي‏رسد براساس قرائت (حفص از عاصم) و به اين ترتيب خاص است يعني از سوره‏ حمد شروع مي‏شود و تا سوره ناس به اتمام مي‏رسد. و در تمام جهان اسلام به يك صورت عمل مي‏شود ـ البته در برخي از كشورها قرائت‏هاي ديگري را هم چاپ مي‏كنند‌ ـ ولي عموم مسلمين همين قرآني كه ما داريم را در اختيار دارند و اين در حقيقت نقطه‏ وحدت مباركي بين امت اسلامي است و صلاح نيست ما اين نقطه وحدت را به عامل تفرقه تبديل كنيمو قرآن‏هاي متعددي به صورت‏هاي گوناگون كه سوره‏ها يا آيات را جابجا بكنيم به چاپ برسانيم و زمينه‏هايي براي تحريف قرآن، يا حداقل تهمت تحريف قرآن، پيدا شود.

بنابراين صلاح مسلمين هم در تغيير اين وضيعت نيست، زيرا مسلمان‏ها اجماعي مربوط به قرآن‏هاي موجود دارند، به خلاف مسيحيت كه انجيل‏هاي متعدد دارند، و در مورد تحريف تورات بحث‏هاي جدي مطرح است. ولي در مورد قرآن و تحريف‏ناپذيري قرآن همه‏ مسلمان‏ها و به ويژه علماي اسلام تأكيد دارند و اين قرآن هم اكنون در دست همه به صورت يكسان است كه نعمت بزرگي است و اين نعمت را ما نبايد از دست بدهيم.

علاوه بر مطالب فوق اين نكته را هم اضافه كنيم كه در مورد جمع قرآن، دو ديدگاه عمده وجود دارد:

ديدگاه اول) حضرت آيت‌ الله خويي‏;در البيان و برخي از محققان ديگر با دلايل متعدد بر اين باورند كه اين قرآني كه در دست داريم در زمان پيامبراكرم9همين‌گونه جمع شده بوده يعني از سوره حمد تا سوره‏ ناس و همين قرآن مورد تأييد ائمه قرار گرفته است و در احاديث حكايت شده كه اين قرآن موجب نجات است و صحيح است و به عبارت ديگر تحريف نشده است.

ديدگاه دوم) برخي از مفسران و صاحب نظران علوم قرآني معاصر بر آن هستند و اكثر اهل‌سنت هم همين ديدگاه دوم را دارند كه قرآن‌كريم در زمان عثمان جمع‌آوري شده اين ترتيبي هم كه در سوره‏ها قرار گرفته شده، ترتيبي بوده كه در زمان عثمان مشخص شده ولي بعدها همين قرآن مورد تأييد ائمه:نيز قرار گرفته است[146]. بنابراين طبق برخي روايات ترتيب آيات به دستور خود پيامبر بوده كه حضرت مثلاً مي‏فرمودند: اين آيه را در كجا قرار دهيد[147].

اما در مورد ترتيب سوره‏ها چنانچه گذشت دو نظر وجود دارد يكي اين‌که در زمان پيامبر اين كار صورت گرفته، و ديگر اين كه بعد از زمان پيامبر اكرم9و در زمان عثمان اين كار انجام شده است در هر دو صورت مهم اين است كه اين قرآن مورد تأييد ائمه‏:بوده است. و همان طور كه بيان شد به هم زدن اين ترتيب، نه به مصلحت جهان اسلام است و نه فايده‏اي دارد، چون در تفسير آيات، مسأله‏ ترتيب نزول آيات، مد نظر است و رعايت مي‏شود.

 


پرسش

«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» با كدام سوره بر پيامبر نازل شد و آيا اولين آيه بود كه بر پيامبر نازل شد و يا اين‌که يك شعار ديني بود كه حضرت رسول نامه‏هاي خود به پادشاهان را با «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» شروع مي‏كردند؟

پاسخ

بخش اول) آيه (بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ)صد و چهارده بار در قرآن كريم آمده است و صد و سيزده سوره‏ قرآن بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ دارد و سوره‏ براءةبِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ندارد. ولي در آيه 30 سوره‏ نمل در نامه‏اي كه حضرت سليمان7، به ملكه سبا نوشت آمده است: «إِنَّهُ مِن سُلَيمَانَ وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»[148] بنابر اين 114 بار بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِدر قرآن آمده است.

مشهور اين است كه بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِهمه‏ سوره‏ها، جزء سوره است. مشهور مفسران و دانشمندان از جمله مرحوم علامه طباطبايي، مي‏فرمايند: اولين سوره‏اي كه نازل شد، سوره‏ علق بود كه با (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ)(همراه آيات اول اين سوره)، اول بعثت بر پيامبر اكرم9نازل شد بنابر اين نظر، اولين «بِسْمِ ا...» كه نازل شد در سوره «علق» واقع شده است.

ولي در مقابل، برخي از مفسران اهل‌سنت مثل زمخشري در تفسيركشاف معتقدند اولين سوره‏اي كه نازل شد، سوره «حمد» بود. بنابراين نظر، اولين بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِكه در قرآن نازل شده همان بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِسوره‏ حمد مي‏باشد[149].

نتيجه‏گيري

جمع بين اين دو نظر به اين صورت است كه، اولين آيات كه بر پيامبر نازل شد، آيات اول سوره‏ علق بود كه سوره‏ كامل نبود، ولي با بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، و همراه چند آيه‏ اول سوره علق، نازل شد.

سپس پنجمين سوره‏اي كه بر پيامبر نازل شد سوره حمد بود كه گفته شده اولين سوره كامل قرآن بود كه بر پيامبر9نازل شد و در نمازها هم خوانده مي‏شود. بنابراين بايد از اولين سوره‏هايي باشد كه بر پيامبر9نازل شده است. از اين‌رو نتيجه بحث اين مي‏شود كه بِسْمِ‌ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِجزيي از قرآن است كه اولين بار با سوره «علق» نازل شد و با اولين سوره‏ كاملي كه نازل شد سوره‏ حمد بود.

پاسخ بخش دوم) از آيه 30 سوره‏ «نمل» كه ذكر شد به دست مي‏آيد كه بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِمخصوص پيامبر اسلام، و قرآن كريم نيست، بلكه از زمان حضرت سليمان‏7بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِمرسوم بوده و اول نامه‏ها نيز مي‏نوشتند، و اين عظمت آيه‏ شريفه‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِرا نشان مي‏دهد حتي در برخي‏از روايات آمده است:

«كل امر ذي بال لم يذكر فيه اسم اللَّه فهو ابتر»[150] هر كار مهمي كه بدون نام خدا شروع شود آن كار ابتر[151] است. يعني آن كار نتيجه نمي‏دهد و به عبارت ديگر آن عمل بركت لازم را كه بايد داشته باشد، ندارد.

در حقيقت «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» علاوه بر اين‌که آيه‏ قرآن است، يك شعار اسلامي نيز مي‏باشد و اين منافاتي ندارد با اين‌که اين شعار و اين مُهر الهي كه بر كارهاي ما زده مي‏شود آيه‏ قرآن باشد.


پرسش

مقصود از آيات محكم و متشابه چيست؟‌ و چگونه بايد آن‌ها را شناخت و معنا كرد؟

 ˜پاسخ

موضوع محكم و متشابه در آيه‏ هفتم سوره آل‌عمران مطرح شده

(هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرَ مُتَشَابِهاتٌ)[152]مضمون آيه‏ شريفه اين است كه خداوند كتاب را بر تو نازل كرد، كه برخي از مطالب و آيات آن محكم است و آن‌ها مرجع هستند و دسته‏ دوم آيات متشابه

آيات محكم يعني چه؟

آيات محكم، به آياتي گفته مي‏شود كه نص باشند يا در حد ظهور باشند و احتمال مخالفت در آن نباشد، يا احتمال ضعيف باشد. به عبارت ديگر آيه‏اي مثل آيه‏ (لَيسَ كَمِثْلِهِ شَي‏ءٌ)[153]هيچ چيز مانند خدا نيست يا آيه «قل‌ هو اللَّه احد» بگو خدا يكي است؛ اين آيات و مانند آن محكم است زيرا هيچ احتمال دومي در آن‌ها وجود ندارد و اگر آيه نص باشد يعني صد درصد لفظ با معنا مطابقات داشته باشد و احتمال معناي دوم در مورد آيه نرود يا اين‌که ظاهر باشد يعني بيش از 50 درصد احتمال داشته باشد به طوري كه انسان به معنا اطمينان پيدا كند، اين را مي‏گويند آيه ظهور دارد. چنين آياتي را آيات محكم مي‏نامند.

آيات متشابه يعني چه؟

آياتي كه به عنوان مثال دو احتمال مساوي در آن وجود داشته باشد اين آيات متشابه است يعني اين‌ها مشابه يكديگرند و انسان را به اشتباه مي‏اندازند. حدود 200 آيه در قرآن شمرده‏اند، كه از آيات متشابه است[154].

روش تفسير آيات متشابه

در مورد تفسير آيات متشابه وظيفه مفسر اين است كه آيات متشابه را به محكمات برگرداند براي مثال اگر شما به آيه‏ شريفه‏ (يدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيدِيهِمْ)[155]دست خدا بالاي دست‏هاي آن‏هاست ظاهر واژه‏ «يد» يعني دست، ممكن است كسي توهم كند كه مقصود اين است كه خدا مثل ما دست دارد، چون اين احتمال در آيه وجود دارد و احتمال دومي هم وجود دارد، كه بگوييم «مقصود از دست اينجا قدرت است» چون عقلاً دليل داريم كه «خداوند جسم نيست» بنابراين مقصود اينجا «دست جسماني نيست» بلكه مقصود قدرت خداست كه فراي همه قدرت‏هاست، يا معناي ديگري را در آن احتمال بدهيم.

در اين موارد كه آيه متشابه مي‏شود و چند احتمال در آن وجود دارد، بايد آيه را به آيات محكم ارجاع بدهيم. به عنوان مثال اين آيه‏ شريفه را ارجاع مي‏دهيم به آيه‏ (لَيسَ كَمِثْلِهِ شَي‏ءٌ)[156]در سوره‏ شوري مي‏فرمايد «يداللَّه» و اينجا مي‏فرمايد: (لَيسَ كَمِثْلِهِ شَي‏ءٌ)هيچ چيزي مانند خدا نيست يعني خدا مثل ما دست ندارد يعني جسم نيست، پس معلوم مي‏شود كه ظاهر اين آيه «يداللَّه» مراد نيست و بايد آيه را به معناي «قدرت» تأويل كنيم. بنابراين آيات متشابه را بايد به محكمات برگردانيم.

در همين آيه‏ هفتم سوره‏ آل‏عمران هم، ما را راهنمايي مي‏كند و مي‏فرمايد: (هنّ امّ الكتاب)[157]يعني اين آيات محكم، مادر «كتاب» است. «ام» يعني «محل رجوع» به امام جماعت هم كه مي‏گوييم «امام» چون ديگران به او رجوع مي‏كنند و اقتدا مي‏كنند و محل رجوع ديگران است. آيات محكم محل رجوع و اساس است و بقيه به او بر مي‏گردند. به «مادر» هم كه «ام» مي‏گويند به اين علت است كه فرزند به سوي او باز مي‏گردد. بنابر‌اين محكمات در آيات قرآن حكم مادر را دارند و بايد آيات ديگر به آن‌ها برگردند تا معناي آن‌ها روشن شود.

هم‌چنين در سوره‏ قيامت مي‏فرمايد: (إِلَي‏ رَبِّهَا نَاظِرَةٌ)[158]برخي انسان‏ها روز قيامت به پروردگارشان نگاه مي‏كنند. اگر ظاهر اين آيه‏ شريفه را بگيريم نتيجه اين مي‏شود كه يا «خداوند جسم است كه ديگران مي‏توانند به آن نگاه كنند» يا نه مقصود از «ناظره»، در اينجا «شهود دل» است يعني با چشم دل او را درميابند؛ چون دو احتمال در آيه وجود دارد، بنابراين آيه از آيات متشابه مي‏شود و براي تفسيرش بايد آنرا به آيات محكم ارجاع بدهيم. آيه محكمي مثل: (لَاتُدْرِكُهُ الأَبْصَارُ وَهُوَ يدْرِكُ الأَبْصَارَ)[159]خداوند را چشم‏ها دركش نمي‏كنند ولي او چشم‏ها را درك مي‏كند. از اين آيه فهميده مي‏شود كه خداوند ديدني نيست، چون جسم نيست كه كسي او را ببيند اگر جسم باشد محدود است و مخلوق است، بنابراين (إِلَى‏ رَبِّهَا نَاظِرَةٌ)كه دو احتمال در آن بود يكي «شهود با چشم» و يكي «شهود بادل» معنايش شهود با چشم نمي‏باشد كه انسان با چشم سر خدا را ببيند زيرا ديدن با چشم سر لازمه‏اش اين مي‏شود كه خداوند جسم باشد از اين رو با توجه به آيه‏ محكم 103 سوره‏ انعام، معناي آيه متشابه (إِلَى‏ رَبِّهَا نَاظِرَةٌ)روشن شد.

 


پرسش

در سوره‏ بقره آيه 106 مي‏فرمايد: «هيچ آيه‏اي را منسوخ نمي‏كنيم و از ياد مردم نمي‏بريم مگر اين‌که بهتر از آن يا مانند آن را براي مردم بياوريم.» مگر قانون خداوند درباره‏ همه‌‌چيز مطلق نيست و مگر ضعيف و بهتر دارد كه اين‌طور گفته شده در خصوص اين آيه و ناسخ و منسوخ كمي توضيح دهيد.

 پاسخ

اين پرسش در حقيقت به بحث ناسخ و منسوخ مربوط مي‏شود كه از مباحث علوم قرآن است.

گاهي اوقات حكمي به صورت موقت از طرف خداوند صادر مي‏شود و بعد از مدتي كه زمان آن حكم تمام مي‏شود حكم ديگري جايگزين آن مي‏شود. به عنوان مثال در زمان جنگ در هر كشوري قوانين و احكامي خاص وضع مي‏شود كه اين احكام و قوانين موقت است و بعد از اين‌که شرايط جنگي برطرف شد آن حكم برداشته مي‏شود و يك حكم دائمي جايگزين آن مي‏شود به اين فرايند اصطلاحاً «نسخ» مي‏گويند. به آن حكم اولي كه برداشته شد «حكم منسوخ» مي‏گويند و به دومي كه جايگزينش شد «حكم ناسخ» مي‏گويند.

اما آيه مذكور كه مي‏فرمايد: «ما هيچ آيه و نشانه‏اي را نسخ نمي‏كنيم يا به فراموشي نمي‏سپاريم مگر اين‌که بهتر از آن يا همانند آن را مي‏آوريم.»[160] اين آيه شريفه را مفسرين سه گونه تفسير كرده‏اند.

اول) اين آيه مربوط به مسلمان‏ها و همان‌طور كه گذشت، جايگزيني احكام دائمي به جاي احكام موقت مي‌باشد، يعني نسخ آيه‏اي كه حكم موقتي را دربرداشته، به وسيله آيه‏اي ديگر كه حكم دايمي را به همراه دارد.

مثلاً: به پيامبر9دستور داده شده بود به سوي بيت‏المقدس نماز بخوانند بعد از مدتي كه شرايط عوض شد زمان اين حكم موقت نيز پايان يافت لذا اين حكم برداشته شد و حكم دائمي كه نماز به سوي مسجد الحرام است بيان شد كه در آيه 144 سوره بقره تغيير قبله از بيت‏المقدس به مسجد الحرام آمده است.

دوم) اين آيه به يهوديان و مسأله تورات مربوط مي‏باشد زيرا يهوديان گاهي برخي آيات تورات را تغيير مي‏دادند يا به فراموشي مي‏سپردند در اينجا مي‏فرمايد: «اگر چنين چيزي اتفاق افتاد ما بهتر از آن را مي‏آوريم.» در حقيقت اين آيه به تورات و نسخ و فراموشي آيات آن اشاره دارد.

سوم) آيه مربوط به تغيير و جايگزيني معجزات و نشانه‏هاي الهي در بين مردم باشد كه اصطلاحاً به آن «نسخ تكويني» مي‏گويند.

به عنوان مثال يك رهبر الهي در جامعه ظهور مي‏كند و بعد شهيد مي‏شود يا رحلت مي‏كند، خدا شخص ديگري را مثل او يا بهتر از او جايگزين او مي‏كند و اين‌طور نيست كه اگر پيامبري يا امامي يا ولي خدايي از دنيا برود و به اصطلاح نسخ شود، خداوند جايگزين بهتر يا مثل او را نداشته باشد. اين سه تفسير در مورد اين آيه شريفه مطرح شده است[161]. البته مانعي ندارد كه اين آيه به هر سه معنا اشاره داشته باشد چون ما «استعمال لفظ در اكثر از معنا» را در قرآن قبول داريم.

اگر نسخ در آيه مذكور به معناي اول باشد يا به هر سه معنا باشد به هر حال معناي اول را هم در بر مي‏گيرد از اين رو پرسش «قانون خدا مگر بد و خوب دارد يا ضعيف و قوي دارد؟ و يا اين‌که مگر تمامي قوانين خداوند از نظر خوبي يكسان نيستند.» را چنين پاسخ مي‏دهيم که همان‌طوري كه گذشت نسخ يعني تغيير يك قانون، قانوني كه در اصل، موقت و براي شرايط خاصي قرار داده شده بود. قوانين هم معمولاً تابع مصلحت‏ها هستند، يعني هر مصلحتي كه پديد مي‏آيد يك قانوني را مناسب با آن قرار مي‏دهند.

به عنوان مثال گاهي در شرايط جنگي يك قانوني مي‏آيد كه در شرايط عادي، ديگر آن قانون كارآيي ممكن را ندارد يعني مصلحت‏ها و ضرورت‏ها تغيير كرده لذا قانوني مي‏آيد كه از جهاتي ممكن است بهتر از آن باشد.

از اين‌رو اين تعبير آيه (بِخَيْرٍ مِنْهَا أَوْ مِثْلِهَا)يعني چه؟ يعني قانون دومي كه مي‏آيد آيا قانوني است كه مثل اوست يا بهتر؟ اگر قانوني بهتر است، چرا از اول نيامد پاسخش اين است كه همان‌طوري كه آن حكم در شرايط جنگي بهترين حكم و بهترين قانون است، اين حكم هم در شرايط صلح بهترين قانون است. اگر قانونِ زمان صلح را ببريم در زمان جنگ، قانونِ خوبي نخواهد بود و موجب ضرر است و اگر قانون جنگي را در زمان صلح اجرا كنيم، مردم اذيت مي‏شوند چون سخت‌گيرانه است. پس هر قانوني در شرايط خودش خوب است. ممكن است اين دو قانون كاملاً مثل هم باشد، ولي آن قانون در آن شرايط بهترين است و قانون دوم در شرايط عادي بهترين است.[162]ـ[163]

 ªپرسش

در مورد اين‌که قانون خداوند نسخ شده باشد به همان معناي اول، آيا در خود قرآن هم آيات منسوخ داريم يا خير؟

 پاسخ

در مورد نسخ در قرآن و اين‌که آيا آيات ناسخ و منسوخ داريم بين محققان و مفسران نظرهاي متفاوت وجود دارد؛ برخي از مفسران به ويژه اهل سنت آيات زيادي از قرآن را ناسخ آيات ديگر معرفي مي‏كنند كه سيوطي در «الاتقان» و ديگران آن‌ها را جمع‏آوري كرده‏اند. ولي برخي از محققان و مفسران معاصر معتقدند به اين گستردگي ـ كه برخي مطرح كرده‏اند ـ در قرآن آيات ناسخ و منسوخ وجود ندارد و حتي برخي از محققان مثل حضرت آيت الله خويي;اين را به يك آيه منحصر مي‏داند، آن هم آيات 12 و 13 سوره مجادله است.[164]

يادآوري

در آيه قبله، ناسخ در قرآن و منسوخ در سنت مي‏باشد، چون در سنت پيغمبر بوده كه به سوي بيت‏المقدس نماز مي‏خوانده، بعد ناسخش در قرآن وارد شده است كه در پرسش قبل گذشت. بنابراين اصل مسأله نسخ، در احكام اسلامي وجود داشته، ولي در مورد تعدادش در آيات قرآن اختلاف نظر وجود دارد.

 


 پرسش

برخي از آيات قرآن مانند آيات مربوط به ميهمانان حضرت ابراهيم در چند سوره از قرآن تكرارشده علت اين تكرار چيست؟ يا عبارت (وَيقُولُونَ مَتَي‏ هذَا الْوَعْدُ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ)زياد تكرار شده؟ اين همه تكرار به چه علت است؟

 پاسخ

در مورد مطالب، واژه‏ها و كلماتي كه در قرآن تكرار شده مانند سوره الرحمن كه آيه (فَبِأَي آلاَءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ)[165]چندين بار تكرار شده يا داستان حضرت‌ موسي و حضرت آدم‏7و هم‌چنين داستان ميهماني حضرت ابراهيم و نيز آيه (يَقُولُونَ مَتَى‏ هذَا الْوَعْدُ)[166]كه در چند جاي قرآن آمده است در اين زمينه مفسران دو ديدگاه دارند.

ديدگاه اول)برخي از مفسران و متفكران اسلامي معتقدند كه در قرآن «تكرار» وجود ندارد بلكه بعضي از اين واژه‏ها، لفظاً تكرار شده اما در حقيقت در معنا تكرار وجود ندارد. بدين صورت كه ما هر مورد را مثلاً (فَبِأَي آلاَءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ)يا آيه (وَيَقُولُونَ مَتَى‏ هذَا الْوَعْدُ)با قبل و بعدش كه در نظر بگيريم، معناي جديدي را به ما منتقل مي‏كند در يك آيه مي‏فرمايد: «كدام نعمت را شما تكذيب مي‏كنيد؟» مثلاً اشاره مي‏كند به آسمان‏ها، زمين و جاي ديگر اشاره مي‏كند به انسان و همين طور موارد ديگر. در حقيقت سوال جديد و مطلب تازه‏اي است.

يا داستان آدم و موسي8و انبياي ديگر كه تكرار شده، در هر بار از زاويه خاصي، به اين داستان نگاه شده و مطالب تازه و نويني را به خواننده معرفي مي‏كند. بنابراين هر چند به نظر مي‏رسد گاهي الفاظ تكرار شده، ولي معاني تكراري نيست!

ديدگاه دوم)برخي معتقدند تكرار در قرآن هست، ولو لفظاً ولي ما بايد ببينيم «چرا در قرآن مطالبي مكرر آمده است؟» قبل از پاسخ به اين پرسش بنگريم كه «قرآن چگونه كتابي است؟» قرآن كتاب تربيت است، كتاب تربيت و هدايت مستلزم آن است كه گاهي اوقات، مسائل تربيتي براي كسي كه مورد تربيت قرار مي‏گيرد تكرار شود، هر مربي و هر معلمي، هر پرورشگري مطالبي را مكرر براي شخص مورد تربيت مي‏گويد، تا اين‌ها برايش ملكه شود و در ذهن و جان او جاي گيرد و به صورت ثابت در آيد. و اين اشكال ندارد و در نظام تعليم و تربيت امروزي تكرار را كسي منع نمي‏كند البته نبايد تكرار ملال‌آور و خسته‌كننده باشد بلكه لازم است در حد ضرورت و مصلحت باشد.

قرآن هم كتاب تربيتي است و از همين روش استفاده كرده است. بنابراين بايد گفت. اولاً تكرارهاي قرآن فايده‏هاي تربيتي دارد و هر تكراري ناپسند نمي‏باشد. دوم اين‌که به مناسبت‏هاي مختلف و در حد ضرورت تكرار شده است و سوم اين‌که در هر قسمتي از اين تكرارها همان‌طور كه اشاره شد از زاويه خاصي نگاه شده مثلاً همين دو موردي كه در پرسش آمده داستان ميهماني حضرت ابراهيم در سوره هود آيه 69 آمده و در سوره عنكبوت آيه 31 هم اين مطلب را مي‏بينيد اما در سوره هود، ميهمان‏نوازي حضرت ابراهيم و آداب ميهمان ‌داري مورد تاكيد واقع شده است و در سوره عنكبوت اصلاً بحث ميهمان‌نوازي حضرت ابراهيم مطرح نشده است بلكه بُعد ديگري از مطلب مورد توجه واقع شده است كه اين فرشتگان آمدند خانه حضرت ابراهيم7و چي گذشت! و چه كاري انجام دادند!

يعني در هر كدام از اين آيات مي‏بينيم به مناسبت آن استفاده‏اي كه مي‏خواستند از اين داستان بكنند يك پنجره‏اي از اين داستان باز شده است. چهارم اين‌که تكرار اين داستان و امثال آن نشان مي‏دهد اين ماجرا خيلي مهم است يعني خود تكرار، نشان مي‏دهد كه اين مطلب مهم است و بايد به آن توجه ويژه شود و از زاويه‏هاي مختلفي به اين موضوع نگاه شود. لذا در مورد (يقُولُونَ مَتَي‏ هذَا الْوَعْدُ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ)موضوع آيات در مورد رستاخيز و انكار مخالفين است كه چه موقعي اين وعده رستاخيز واقع مي‏شود؟ و مي‏بينيم در آيه‏هاي مختلف كه در هر موردي يك واقعه‏اي بوده و اين سوال از طرف مخالفين تكرار شده و پاسخ مناسب همان واقعه هم داده شده است.

لذا امكان دارد افراد متعددي، در وقايع گوناگوني يك سوالي را از پيامبر كرده باشند، و پاسخ‏هاي مناسب خودشان را در همان واقعه، گرفته باشند. از اين رو اگر به موارد سوال در آيات مراجعه شود متوجه مي‏شويم كه مسأله تكرار در اين موارد حداقل كمتر به ذهن مي‏رسد.

 

 

 


پرسش

معناي جزء، حزب و ركوع در قرآن چيست؟

 پاسخ

براي قرآن تقسيمات مختلفي ذكر شده است از جمله اين تقسيمات جزء، حزب، خُمس، عُشر و ركوع است كه هريك را به طور مختصر توضيح مي‏دهيم.

1. جزء

قرآن كريم داراي سي جزء است كه تقريباً هر جزء، با جزء ديگر از نظر طول برابر است. اين تقسيم بندي را براي آنكه قرائت روزانه قرآن آسان باشد انجام داده‏اند. در قرآن رسمي جهان اسلام كه به خط عثمان طه است هر جزء، در حدود 20 صفحه پانزده سطري آورده شده است كه مجموعاً 604 صفحه مي‏باشد.

2. حزب

هر جزء از اجزاي سي‏گانه قرآن، 2 يا 4 حزب و كل قرآن 60 يا 120 حزب است.

3. خُمس و عُشر

هر پنج آيه را خمس [خ‏] و هر ده آيه را عشر [ع‌] تقسيم كرده‏اند و اين عمل را تخميس و تعشير مي‏گويند. به اين تقسيم بندي‏ها در حاشيه قرآن اشاره شده است.[167]

4. ركوع

از جمله اين تقسيم‏بندي‏ها ركوع‏هاي قرآن است. ركوع‏ها، بر خلاف ساير تقسيم‏بندي‏هاي قرآني، طول و اندازه مساوي و معين ندارند، بلكه هر ركوع فرازي چند از آيات قرآن‌مجيد است كه معمولاً داراي محور موضوعي واحد مي‏باشد. براي مثال آيات 30 تا 37 سوره مباركه بقره يك ركوع از قرآن مجيد مي‏باشد كه داستان خلقت حضرت آدم7را بيان مي‏كند.

شيعيان در نمازها بعد از قرائت حمد يك سوره كامل مي‏خوانند اما برخي مذاهب اسلامي در ركعات نماز پس از قرائت حمد، يك ركوع از قرآن مي‏خوانند و نام‏گذاري ركوع نيز به همين موضوع بر مي‏گردد. در قرآن براي نشان‌دادن پايان هر ركوع از حرف (ع) استفاده شده است. عدد ركوعات قرآن طبق نظر مشهور 540 فقره است.[168]

 

 


 پرسش

ملاك مشخص شدن سوره‏ها و آيات قرآن چگونه بوده است؟

 پاسخ

سوره

حكايت شده كه تعيين سوره‏هاي قرآن، به وسيله «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» بوده است يعني هرگاه كه «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» جديدي نازل مي‏شد، معلوم مي‏شد كه سوره جديدي شروع شده و سوره قبلي پايان يافته است مگر در مورد سوره «برائت» كه از اين قاعده مستثني است. چون «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» ندارد.

آيه

آيات قرآن، به دستور پيامبر اكرم‏9هر كدام در جاي خود قرار مي‏گرفت.[169] در برخي از نقل‏ها آمده كه هرجا پيغمبر اسلام‏9در حال قرائت توقف مي‏كردند و نفس تازه مي‏كردند، آنجا را به عنوان رأس يك آيه قرار مي‏دادند.

از روايات متعددي به دست مي‏آيد كه جاي آيات قرآن را خود پيغمبر اكرم9مشخص مي‏كردند و اندازه آيات را، هم به اميرالمؤمنين‏7و هم به پيغمبر اكرم‏9استناد داده‏اند و حتي در روايات آمده وقتي آيه‏اي نازل مي‏شد پيغمبر اكرم‏9دستور مي‏دادند كه اين آيه را در فلان سوره در فلان جا قرار دهيد.

مثلاً آيه (وَاتَّقُوْا يوْمَاً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَي اللّهِ)[170]وقتي نازل شد ـ برخي گفته‏اند اين آخرين آيه‏اي بود كه نازل شد ـ در سوره بقره قرار گرفت،[171] پس اين بدان معنا نيست كه سوره بقره آخرين سوره‏اي است كه به پيامبر نازل شده بلكه جاي اين آيه در آنجا قرار گرفته است.

پس آيات و سوره‏ها را مي‏توان گفت كه «توقيفي» است؛ يعني تعيين سوره‏ها، مقدار سوره‏ها و آيات، به دستور پيامبر اكرم‏9و وحي بوده و به استناد معصومين:مي‏باشد.[172] مثلاً مشهور است كه مجموع آيات قرآن كه تعداد آن 6236 آيه مي‏باشد به اميرالمؤمنين علي7و قرائت اين حضرت نسبت مي‏دهند كه آن هم طبق قرائت پيامبراكرم9بوده است. هرچند كه در اين مورد تحقيقات بيش‌تري مورد نياز است كه اميدواريم برخي از محققان قرآني اين بحث را به عنوان موضوع پايان‏نامه و كتابي انتخاب كنند و تحقيق كامل‏تري در اين زمينه انجام دهند.


 

 


فصل دوم:بينش‌ها


الف) خداشناسي‏

پرسش

خداوند متعال در قرآن مي‏فرمايد: (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ)و از اين آيه بر مي‏آيد كه خداوند قابل ديدن نيست و از طرفي در آيات ديگري مانند (اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ...)[173]مي‏فرمايد خداوند نور است و يا در دعاي كميل آمده «يا نور و يا قدوّس» در حالي‌كه نور قابل ديدن است اين آيات چگونه قابل جمع است؟

 پاسخ

در بعضي از آيات قرآن كريم سخن از «نور» گفته شده از جمله:

در آيه 35 سوره نور مي‏فرمايد: (اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ)[174]خداوند نور آسمان‏ها و زمين است.

ـ در برخي از آيات ديگر قرآن نيز اشاره شده كه ايمان نور است و انسان را از ظلمات به سوي نور خارج مي‏كند[175].

ـ در سوره مائده قرآن كريم را نور ناميده است[176].

ـ در سوره انبياء هدايت الهي را نور معرفي مي‏كند[177].

ـ برخي آيات آيين اسلام را به عنوان نور مطرح مي‏كند[178].

ـ شخص پيامبراكرم‏9نيز به نام چراغ، و نور روشني بخش معرفي مي‏شود (سِرَاجاً مُّنِيراً)[179].

ـ در برخي از احاديث هم آمده است كه «علم نور است»[180] يا امامان معصوم:نور هستند[181]. با توجه به مطالب فوق لازم است بدانيم كه «نور» چيست؟ نور يك پديده‏اي است كه در ذات خودش آشكار است و چيزهاي ديگر را هم آشكار و روشن مي‏كند. نور داراي ويژگي‏هايي مي‏باشد كه برخي از آن‌ها را بر مي‏شماريم.

«نور زيباست».

«سرچشمه زيبايي‏هاست».

«بالاترين سرعت‏ها از نور است».

«نور وسيله مشاهده موجودات است».

«نور پرورش‌دهنده گياهان و گل‏ها است».

«نور موجب پيدايش رنگ‏ها مي‏شود».

«نور باعث نابودي ميكروب‏ها مي‏شود».

«انرژي‏هاي زمين از نور تأمين مي‏شود».

«افراد گمشده به وسيله نور راه خودشان را پيدا مي‏كنند و هدايت مي‏شوند».

با توجه به مطالب فوق روشن شد كه نور ويژگي حيات‌بخشي و هدايت‏گري دارد پس اگر قرآن مي‏فرمايد: «خدا نور است.» در حقيقت اين يك نوع تشبيه است يعني خدا هم‌چون نور هدايتگر و حيات بخش است و هر موجودي به هر اندازه‏اي كه با او ارتباط برقرار كند از نورانيت او برخوردار مي‏شود. كه گاهي يك موجودي مثل پيامبر اكرم9نور مي‏شود يا قرآن‌كريم كه كلمات خداوند تبارك و تعالي است نور است و يا امام و علم نور مي‏باشند؛ در حقيقت اين‌ها همه به خاطر ارتباطشان با خدا و به تعبيري آيينه بودن براي خدا و واقع‌نمايي‏شان نور هستند چرا كه انسان را به سوي نور و سرچشمه نور واقعي كه خداست رهنمون مي‏شوند. آري در حقيقت اين نور الهي است كه به همه‌جان تازه مي‏بخشد حركت و پرورش مي‏دهد و افراد را هدايت مي‏كند.

يادآوري

دو نوع «نور» وجود دارد.

نور مادي و نور معنوي. نور مادي، حسي و ظاهري.

همين نوري كه به وسيله الكتريسته ايجاد مي‏شود و ما آن را مي‏بينيم. آيا به خدا كه نور مي‏گويند يعني همين نور؟! كه با آيه (لَيسَ كَمِثْلِهِ شَي‏ءٌ)[182]روبه‏رو مي‏شويم كه هيچ چيز مثل خدا نيست پس خدا نمي‏تواند جسم باشد ولو به صورت يك جسم لطيفي مثل نور باشد. پس در حقيقت اين يك نوع تشبيه، براي نور معنوي است كه قسم دوم نور مي‏باشد، لذا مي‏گوييم خدا نور است اما نوري معنوي، همان‌طور كه پيامبر و امام و قرآن نور هستند اما نور معنوي؛ بنابراين در اينجا هدف اين بوده كه نقش هدايتي خداوند تعالي را به وسيله «مثال نور» به ما معرفي كنند نه اين‌که مي‏خواهند بگويند كه خداوند تبارك و تعالي نور ظاهري و حسي و مادي است.

نتيجه‏

آيه (لَيسَ كَمِثْلِهِ شَي‏ءٌ)مي‏خواهد «مثليث» و اين‌که خدا مثل چيزي باشد مثلاً جسم باشد را نفي كند، نه تشبيه كردن خدا به چيزي را، بلكه ما گاهي براي فهم معارف عالي نياز به تشبيه معقولات به محسوسات داريم تا مطلب را خوب درك كنيم.

به عنوان مثال ما براي اين‌که خدا را به كودكان معرفي كنيم تا او را بيش‌تر بشناسد برايش مثال مي‏زنيم و اين اشكال ندارد؛ اما اين بدين معنا نيست كه خدا مثل دارد. مثل داشتن خدا، يك مطلب است و اين‌که خدا را تشبيه بكنيم به چيزي كه درك آن ممكن و راحت‏تر شود مطلب ديگر مي‏باشد، و اين آيات درصدد بيان اين دو مطلب مي‏باشند.

 


پرسش

چرا بيش‌تر صفاتي كه در قرآن كريم، يا در احاديث و دعاها، از خداوند ياد مي‏شود مذكر است؟

پاسخ

پاسخ اين پرسش را ضمن چند نكته مي‏آوريم.

1. خداوند تبارك و تعالي از جنس ماده و ماديات نيست، و مثل ما جسم نيست كه مذكر و مونث داشته باشد، خداوند مجرد است و در آن مرحله مسأله مذكر و مونث مطرح نيست. بنابراين اگر الفاظ مذكر يا مونث، به كار برده مي‏شود فقط جنبه ادبياتي دارد نه جنبه واقع نمايي، يعني مثل آن نيست كه ما براي خانم‏ها الفاظ مونث به كار مي‏بريم و براي آقايان الفاظ مذكر ـ به ويژه در ادبيات عرب، كه اين قاعده خيلي رايج است ـ بلكه فقط اينجا جنبه ادبياتي دارد.

2. بالاخره ما مي‏خواهيم خدا را ياد كنيم و يا خداوند خودش را معرفي كند و براي اين كار يا بايد صيغه مذكر به كار رود يا مونث؛ لذا اگر صيغه مؤنث هم به كار مي‏رفت همين سوال مطرح بود كه چرا مونث بكار رفته است؛ در حقيقت اين عرفِ ادبيات عرب است كه اين‌طور شكل گرفته است. و دليل خاص عقلي يا نقلي ندارد.

3. با توجه به مطالب بالا صحيح نيست كه اگر صفات خدا مذكر به كار رفته، بگوييم. پس خدا از جنس مردان است و مردان احساس برتري كنند، يا بالعكس. زيرا اين روش به كار بردن الفاظ به اصطلاح يك عادت و عُرف است يعني يك قاعده ادبي است نه يك قاعده واقع‏نما كه نشانگر واقعيت‏هاي خارجي باشد. و به عبارت ديگر كاربرد اين الفاظ به معناي ارزشي نيست بلكه كاربرد اين الفاظ صرف كاربرد ادبي و عرفي است.

 پرسش

اعتقاد ما بر اين است كه خداوند باقي است «هوالباقي» و از طرفي آياتي داريم كه مي‏فرمايد انسان‏ها در بهشت و يا جهنم به صورت جاودانه هستند؟ اگر هردو جاودانه هستند‌ چه‌تفاوتي بين اين‌دو است؟

 پاسخ

قرآن كريم مي‏فرمايد: (كُلُّ مَنْ عَلَيهَا فَانٍ وَيبْقَي‏ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلاَلِ وَالإِكْرَامِ)[183]يعني همه موجودات فاني هستند از بين مي‏روند و هلاك مي‏شوند مگر پروردگاري كه صاحب جلال و اكرام است.بنابراين همه انسان‏ها خواهند مُرد و هلاك مي‏شوند و بقاء دائمي، به معناي بقاء ذاتي نخواهند داشت. از اين رو بايد بين «بقاء بالذات» و «بقاء بالغير» تفاوت قائل شويم، يعني خداوند تبارك و تعالي، اگر باقي مي‏ماند بقائش بقاء بالذات است، ذاتش هميشگي است، ازلي و ابدي است؛ اما اگر انسان‏ها در بهشت جاودان و هميشگي مي‏شوند، اين بقاء انسان‏ها، بقاء بالغير است يعني بقائشان، به وجود خداوند تبارك و تعالي است كه علت اصلي است. به عبارت ديگر اگر انسان در بهشت جاودانه مي‏ماند، يا در جهنم جاودانه مي‏شود اين بقاءش به اراده خداوند تبارك و تعالي است و از خودش نمي‏باشد.

 

 

 

 ªپرسش

در سوره لقمان مي‏فرمايد: «فقط خداوند از داخل رحم‏ها خبر دارد» در حالي كه امروزه با سونوگرافي و امثال آن مي‏توان از داخل رحم‏ها با خبر شد و هم‌چنين «نقش پدر و مادر در تعيين جنسيت»، چگونه با اين آيه سازگار است؟

 پاسخ

خداوند متعال در پايان سوره لقمان مي‏فرمايد:

(إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَينَزِّلُ الْغَيثَ وَيعْلَمُ مَا فِي الأَرْحَامِ وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَداً وَمَاتَدْرِي نَفْسٌ بِأَي أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ‌اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ[184] «در حقيقت، خدا، علم به ساعت (= قيامت) فقط نزد اوست و باران را فرو مى‏فرستد، و آنچه را كه در رحم‏ها (ى مادران) است مى‏داند و هيچ كس نمى‏داند فردا چه به دست مى‏آورد و هيچ‌كس نمى‏داند در چه سرزمينى مى‏ميرد؟ [چرا ]كه خدا داناى آگاه است». مفسران گفته‏اند علم به موارد پنجگانه‏اي كه در اين آيه مطرح شده منحصر به خداوند تبارك و تعالي است.

حال پرسش اين است كه علم به رستاخيز، آينده افراد، مرگ انسان‏ها و ساعت دقيقش مخصوص خداوند است ولي امروزه جنس جنين دختر و پسر بودن را مي‏توان با خبر شد و يا در مورد بارش باران در علم هواشناسي پيش‏بيني‏هاي نسبتاً خوبي شود. بنابراين بين يافته‏هاي علوم تجربي و اين آيه شريفه در حقيقت توهم تعارض است كه براي رفع توهم نظر شما را به مطالب زير جلب مي‏كنيم.

براي آيه شريفه مورد بحث مفسران دو تفسير ذكر كرده‏اند.

تفسير اول

مقصود اين باشد كه اين علوم مخصوص خداست، اما جزييات آن مراد است؛ به عبارت ديگر جزييات بارش باران مانند مكان و زمان دقيق آن، و هم‌چنين در مورد فرزندي كه در رحم است خصوصيات جسمي و خصوصيات روحي‏اش و استعدادهاي نهفته در وجود كودك و مانند آن را كسي نمي‏تواند به طور دقيق پيشگويي كند.

آري، ممكن است ما با سونوگرافي به صورت كلي اطلاع پيدا كنيم دختر است يا پسر و حتي برخي از متخصصان بتوانند تشخيص دهند كه حدوداً چند روز ديگر به دنيا مي‏آيد، ولي جزييات دقيق در مورد خصوصيات جسمي و روحي و امثال آن از دسترس بشر خارج است ولي خداوند تمام اين جزييات را مي‏داند.

تفسير دوم

اين كه عبارت (وَيعْلَمُ مَا فِي الأَرْحَامِ)و جمله قبل از آن (وَينَزِّلُ الْغَيثَ)دو جمله معترضه است. بنابراين تفسير، علم به نزول‌باران و خصوصيات آن مخصوص پروردگار نيست و انحصار آن از آيه استفاده نمي‏شود. و معناي جمله (وَيعْلَمُ مَا فِي الأَرْحَامِ)هم اين است كه خدا آنچه را كه در رحم مادران است مي‏داند ولي از آنجا كه اين دو جمله معترضه است سياق انحصار علم امور مذكور به خدا، شامل اين قسمت آيه نمي‏شود.[185] و ديگران هم مي‏توانند از داخل رحم‏ها و نزول باران اطلاع يابند.

اگر تفسير دوم را در آيه بپذيريم ديگر اين آيه درصدد بيان اين نكته نمي‏باشد، كه فقط خداوند مي‏داند كه فرزند در رحم مذكر است يا مونث؛ بلكه آيه مي‏فرمايد «خداوند به اين مسأله علم دارد و اين علم ديگران را نفي نمي‏كند. بلكه انسان‏ها نيز مي‏توانند با كاوش در زمينه‏هاي مختلف در روابط با پديده‏ها و واكنش‏هاي شيمايي كرموزوم‏ها و سلول‏هاي جنين، تأثير غذاها و داروها، به جنس جنين پي ببرند و مقدماتي را براي اين كار فراهم كنند كه بچه پسر يا دختر شود و حتي مي‏تواند اين مسأله قبل از انعقاد نطفه يا بعد از انعقاد نطفه اتفاق بيفتد و آيات تعارضي با يافته‏هاي علوم‌پزشكي نخواهد داشت.

دكتر «دَياب» در كتاب «طب در قرآن» بنابر فرضي كه تفسير اول را در آيه بپذيريم چند تفاوت بين علم خدا و علم بشر بر مي‏شمارد و مي‏گويد.

1. علم خداوند معمولاً نياز به واسطه ندارد اما بشر نياز به دستگاه و واسطه دارد.

2. علم خداوند در معرض سهو و خطا نمي‏باشد ولي انسان‏ها گاهي مرتكب سهو و خطا و اشتباه مي‏شوند.[186]

3. خداوند تمام خصوصيات جنين را مي‏داند ولي ما برخي از آن را مي‏دانيم.

جمع‏بندي و نتيجه‏گيري

براي آيه شريفه مورد بحث دو تفسير ارائه شده است.

1. مقصود از علم خداوند به جنين علم به جزييات جنين مي‏باشد (ويژگي‏هاي جسمي، روحي، استعدادها و...) و هم‌چنين منظور از علم خداوند به نزول باران، علم به جزييات آن مي‏باشد (زمان و مكان دقيق باران و مقدار دقيق آن و...)

2. عبارت «وَيعْلَمُ‌ مَا فِي‌الأَرْحَامِ» و «يُنَزِّلُ الْغَيْثَ» دو جمله معترضه مي‏باشند بنابراين تفسير علم به «آنچه در رحم‏ها مي‏باشد» و علم به «نزول باران» مخصوص خداوند نيست بلكه ديگران نيز مي‏توانند از آن مطلع شوند.

نتيجه: هر كدام از اين دو تفسير را كه بپذيريم در ميابيم كه آيه با يافته‏هاي علمي تعارض ندارد و در حقيقت توهم تعارض شده بود كه با اندكي دقت رفع توهم مي‏شود.

در كتاب «پژوهشي در اعجاز علمي قرآن» اين آيات و آيات رعد/ 8 و فاطر/ 11 مطرح شده است و نظرات پزشكان مختلف از جمله دكتر پاك‏نژاد، دكتر دَياب و ديگران آمده است ديدگاه‏هاي تفسيري و صاحب‌نظران مثل تفسير شريف «الميزان»، «نمونه» و «اطيب البيان» و... مورد نقد و بررسي قرار گرفته است كه ذكر همه آن‌ها در اين مجال ممكن نيست، علاقه‏مندان مي‏توانند به كتاب مذكور رجوع فرمايند و مطلب را به طور مفصل پي‏گيري كنند.[187]


ب) راهنماشناسي‏

 پرسش

آيات اول سوره «عبس»، سخن خداوند با حضرت محمد9است و يا شخص ديگر كه وارد شده بود؟

 پاسخ

در ابتداي سوره «عبس» مي‏خوانيم: (عَبَسَ وَتَوَلَّي‏ أَن جَاءَهُ الأَعْمَي‏ وَمَا يدْرِيكَ لَعَلَّهُ يزَّكَّي‏...).[188]

«آن شخص چهره درهم كشيد و روي برتافت به خاطر اين‌که نابينايي به سراغ او آمد» بعد در ادامه آيات روي سخن را به پيامبر مي‏كند و مي‏فرمايد: «چه چيز تو را آگاه كرد شايد او رُشد يابد و شايد او متذكر شود پس يادآوري به او سود بخشد، كسي كه توانگري مي‏كند به او روي مي‏كني در حالي كه اين ممكن است پاك نشود و اگر پاك نشود ايرادي بر تو نيست اما كسي كه با كوشش به سراغ تو مي‏آيد، در حالي كه مي‏هراسد؛ پس تو از او غافل مي‏شوي و به ديگري مشغول مي‏شوي».

داستان اين آيات را چنين حكايت كرده‏اند که شخصي از بني اميه نزد پيامبر9آمده بود و در همان حال يكي از اصحاب به نام «عبداللَّه بن مكتوم» وارد شد، و چون شخص فقير و نابينايي بود آن شخص اموي چهره درهم كشيد و صورت خود را برگرداند در اين هنگام اين آيات نازل شد و فرمود:

(عَبَسَ وَتَوَلَّى)او چهره درهم كشيد و روي برتافت (أَن جَاءَهُ الْأَعْمَى)به خاطر اين‌که يك نابينايي به سراغ او آمد.

اين شأن نزول از امام صادق7نقل شده و مرحوم سيد مرتضي و بسياري از مفسرين هم اين را پذيرفته‏اند. افرادي كه خدمت پيامبر مي‏آمدند دو گروه بودند برخي ثروتمند و صاحب مقام بودند، برخي هم مثل «عبداللَّه بن مكتوم» فقير بودند. مشي و روش پيامبر، چنين بود كه به فقرا و به افراد مومن خيلي احترام مي‏گذاشت ولي گاهي افرادي دور انسان جمع مي‏شوند و با انسان صحبت مي‏كنند، با اين كه نسبت به ديگران لطف و مرحمت دارد ولي صحبت با اين افراد ممكن است باعث كم توجهي به ديگران شود از اين رو اين آيات به پيامبر يادآور مي‏شود كه سزاوار نيست تو از افراد تلاشگر مومن، و خدا ترس مانند «عبداللَّه مكتوم» غافل شوي! مواظب باش كه پرداختن به افراد ديگر شما را از اين‌ها باز ندارد! اين آيات تذكري نسبت به پيامبر بود؛ و صدر آيات در مورد آن شخص اموي بود.

برخي شأن نزول ديگري براي اين آيات نقل كرده‏اند كه عده‏اي از سران قريش نزد پيامبر آمدند و با پيامبر صحبت مي‏كردند و در همين حال «عبداللَّه بن مكتوم» وارد شد و چون نابينا بود و متوجه مجلس نبود، مكرر سخنان پيامبر را قطع مي‏كرد و تقاضاي تعليم قرآن مي‏كرد ـ طبق اين شأن نزول ـ پيامبر ناراحت شد و آثار ناراحتي در چهره‏اش نمايان شد كه اين آيات فرود آمد و ارزش افراد مومن را يادآوري كرد. البته اين شأن نزول با اخلاق كريمانه پيامبر كه (إِنَّكَ لَعَلَي‏ خُلُقٍ عَظِيمٍ)[189]سازگار نيست و منافات دارد؛ هم‌چنين با خود تعابير آيات نيز، هماهنگ نمي‏باشد زيرا در اوايل آيات مي‏فرمايد: «عَبَسَ وَتَوَلَّى» از شخصي ديگر صحبت مي‏كند، بعد دنبال آيه خطاب به پيامبر مي‏كند (وَمَا يدْرِيكَ لَعَلَّهُ يزَّكَّي‏)[190]يعني شأن نزول دوم با سياق آيات سازگاري چنداني ندارد، بنابراين ما شأن نزول اول را ترجيح مي‏دهيم.


 ªپرسش

در قرآن كريم خداوند مي‏فرمايد: (وَقَتَلَهُمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيرِ حَقٍّ)از اين آيات ‌فهميده‌ مي‏شود كه انبيا را به حق مي‏توان كشت و اين با عصمت انبيا منافات دارد؟

پاسخ

مضمون اين آيه شريفه حداقل 5 بار در قرآن كريم به صورت‏هاي مختلف آمده است[191]. اين آيه در رابطه با يهود است كه قرآن آن‌ها را سرزنش مي‏كند زيرا پيامبران الهي را بي‏گناه و به ناحق مي‏كشتند.

اما از اين كه مي‏فرمايد: «پيامبران را به ناحق نكشيد.» برخي پنداشته‏اند پس «به حق مي‏شود آن‌ها را كشت.» مثلاً اگر پيامبري گناه يا خطايي بكند، و در دادگاهي محكوم شود، او را مي‏شود كشت؛ در پاسخ به اين نكته بايد توجه داشت كه عبارت «به غيرحق» آيا قيد و صفت توصيفي و توضيحي است، يا قيد و صفت احترازي؟ به نظر مي‏رسد که قيد توصيفي است، يعني اين كه پيامبران را نمي‏شود كشت، كه اين كشتن پيامبران، به ناحق است. اما «اگر پيامبران ‏گنه‏كار شوند و اين‌ها را بكشند»، آيه ‏متعرض اين ‏مطلب ‏نمي‏باشد.

به عبارت ديگر قيد و صفتي كه در اين آيه آمده است به صورت احترازي نيست، وقتي كه مي‏فرمايد آن‌ها را به ناحق نكشيد معنايش اين نيست كه به حق بكشيد، چون اين قيد احترازي نمي‏باشد، بلكه اين قيد توضيحي است، يعني آن‌ها را نكشيد، كه اين كشتن پيامبران در هر صورت به ناحق است.[192]


ج) امام‏شناسي‏

 ªپرسش

آيه سوم سوره مائده با روز غديرخم كه حضرت علي7به امامت منصوب شدند چه ارتباطي دارد؟

 ˜پاسخ

بخشي از آيه مذكور در رابطه با گوشت‏ها و غذاهايي است كه براي انسان‏ها حرام و ممنوع شده مثل مردار، خون، گوشت خوك و امثال آن و در ادامه آيه آمده است: (الْيوْمَ يئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن دِينِكُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْيوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِيناً)[193]مضمون آيه شريفه اين است كه، امروز كافران از دين شما مأيوس شدند، پس از آن‌ها نترسيد و از من خشيت داشته باشيد و بترسيد، امروز دين شما را براي شما كامل كردم، و نعمت خودم را براي شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين براي شما، پسنديدم.

مفسرين قرآن و بسياري از محدثين و در روايات متعددي، از پيغمبر اكرم9، ائمه اطهار:و صحابه پيامبر:نقل شده كه پيغمبر اسلام در روز 18 ذي‏الحجه هنگامي كه از حجة الوداع[194]برمي‏گشتند، بعد از خروج از مكه به منطقه‏اي رسيدند كه امروزه معروف به «جحفه» است كه بخشي از آنجا را غديرخم[195] مي‏نامند. پيامبر اسلام در آنجا توقف كردند و به حاجياني كه، پيشاپيش حركت كرده بودند و از آن منطقه عبور كرده بودند، دستور بازگشت دادند، و مقداري صبر كردند تا حاجياني كه در راه هستند به آن مكان برسند، زيرا آنجا منطقه‏اي بود كه راه مردم از هم جدا مي‏شد و هر گروهي از يك مسير به طرف شهر و ديار خود مي‏رفت و به اصطلاح چهار راهي بود كه افراد از آنجا به بخش‏هاي مختلف جزيرة العرب مي‏رفتند.

وقتي همه حاضر شدند جهازهاي شترها را بر روي هم گذاشتند و حضرت بالا رفتند، پيامبر اسلام9، براساس دستوري كه از طرف خدا، به او داده شده بود، خطبه مفصلي خواندند كه اين خطبه در منابع حديثي، مثل بحارالانوار، و هم‌چنين الغدير و كتاب‏هاي ديگر نقل شده، پيامبر اسلام، در آن خطبه به صورت مفصل از مردم اقرار گرفتند و فرمودند: آيا من نسبت به شما، اولي به خودتان نيستم، مردم گفتند: بلي، و در نهايت دست اميرالمؤمنين علي7را بالا بردند، و فرمودند: «من كنت مولاه فهذا علي مولاه» هر كس كه من مولاي اويم، اين علي مولاي اوست، بعد از اين‌که، خطبه پيامبر تمام شد، «حصان بن ثابت» كه يكي از شعراي صدر اسلام و از ياران پيامبر بود شعري در اين زمينه سرود و بسياري از اصحاب پيامبر از جمله «عمر» به اميرالمؤمنين7اين مقام خلافت، و ولايت امت را، تبريك گفتكه پيغمبر اسلام، او را به جانشيني خودش، و به سرپرستي و ولايت مردم، انتخاب كرد و به اصطلاح او را امام مردم و جانشين خودش قرار داد و بسياري از افراد با حضرت در آن روز بيعت كردند بعد از اين جريان، آيه شريفه (الْيوْمَ يئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن دِينِكُمْ)[196]نازل شد.

امروز كه جانشين پيامبر مشخص شد! و امروز كه مسأله نبوت و دين اسلام به وسيله خلافت و امامت، اميرالمؤمنين7ادامه پيدا خواهد كرد، و منقطع نخواهد شد و دين، الي يوم القيامةمستمر خواهد بود. امروز كساني كه كافر شدند از دين شما مأيوس شدند، پس ديگر از آن‌ها نترسيد! آن‌ها نمي‏توانند به اين دين ضربه‏اي بزنند و نمي‏توانند اين دين را به صورت دين موقت مطرح كنند؛ پس، فقط از خدا بترسيد، (انسان مومن نبايد غيراز خدا از كسي بترسد)، (الْيوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ)[197]امروز با مسأله امامت و ولايت دين شما را كامل كردم، و نعمت خودم را بر شما تمام كردم، و اسلام را به عنوان دين كامل براي شما پسنديدم. بنابراين، آيه شريفه مذكور، در رابطه با روز 18 ذي الحجه، روز غديرخم، در جريان حجة الوداعاست.

اين جريان در كتاب‏هاي متعددي از شيعه و سني، نقل شده حتي برخي نوشته‏اند تا صد نفر از صحابه وقوع اين جريان را نقل كرده‏اند. [198]

هم‌چنين از اهل سنت افراد متعددي نقل كرده‏اند از جمله آقاي «نسايي» كه يكي از نويسندگان شش‌گانه اهل سنت است در كتاب خصائص علي بن ابي‏طالب7، همين جريان را متعدد نقل كرده است.[199]


 پرسش

وقتي پيامبر در حج مطالب را بيان كردند و از مردم اقرار گرفتند كه آيا من همه مطالب را گفتم و مردم گفتند: بله شما گفتيد و مردم شهادت دادند و پيغمبر سه بار از مردم اقرار گرفت! حال سوال اول اين است چرا ده روز بعد پيغمبر در رابطه با مولي علي مي‏فرمايد كه «من كنت مولاه فهذا علي مولاه» آيا آيه (يا أَيهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيكَ)آن وقت نازل شد يا همان اولي كه پيامبر در حجة الوداع، بود.

 ˜پاسخ

بخش اول ـ چرا ده روز فاصله؟

اين پرسش به دو آيه از آيات قرآن كريم مربوط مي‏شود، زيرا در حجةالوداعدو آيه در مورد ولايت اميرالمؤمنين7نازل شده يكي آيه سوم سوره مائده (الْيوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيكُمْ نِعْمَتِي)[200]و ديگري آيه 67 سوره مائده كه مي‏فرمايد: (يا أَيهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيكَ من ربك).

ذيل همين آيه احاديث و شأن نزول‏هايي وارد شده كه در روز عرفه آيه (الْيوْمَ أَكْمَلْتُلَكُمْ دِينَكُمْ)بر پيامبر نازل شده كه مسأله ولايت اميرالمؤمنين7را براي مردم بيان مي‏كند و مي‏گويد دين اسلام به ولايت حضرت علي7كامل شده است و در همان روايت آمده نزول اين آيه روز عرفه بوده و روزي كه حضرت اعلام كرد، روز غدير بود؛ روز عرفه روز 9 ذي الحجه است و روز غدير روز 18 ذي الحجه، بنابراين، فاصله 9 روز بوده است.

بخش دوم ـ علت فاصله چه بوده است؟

در همان روايات حكايت‌شده كه پيامبراكرم9خوف داشتند از اينکه اميرالمؤمنين را معرفي كنند و آن‌ها بگويند پسرعمويش علي را حمايت مي‏كند؛ و با توجه به تعصبات قومي و قبيلگي بعضي اصحاب مطلب را برنتابند و مشكلاتي را بوجود بياورند.

از اين‌رو پيامبر اكرم9‏ در ابلاغ و اعلام اين مسأله تأملي داشت و جالب اين‌که در آيه 67 سوره مائده نيز به اين مطالب اشاره شده است كه (يا أَيهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيكَ من ربك[201] «اي پيامبر آن چيزي را كه از طرف پروردگار به تو نازل شد تو براي مردم بيان كن»؛ (وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ)؛ «اگر اين مطلب را به مردم نرساني رسالتت را انجام ندادي».

اين يك نوع تهديد است براي پيامبر اكرم اين مسئله آن قدر مهم است كه مساوي رسالت توست، چون ادامه نبوت و در حقيقت ادامه بقاء اسلام به ولايت و امامت و جانشيني تو بستگي دارد.

بعد در ادامه آيه مي‏فرمايد: (وَاللّهُ يعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ[202] «خداوند تو را از مردم حفظ مي‏كند.» اين اشاره دارد كه يك خطري نسبت به پيامبر9بوده يا خوف خطر وجود داشته يا احتمال چنين خطري را پيامبر اكرم مي‏داده، كه خداوند وعده مي‏دهد كه ما شما را حفظ مي‏كنيم اين مطلب را اعلام كن و نگران نباش!

بعد پيامبر اكرم9در روز 18 ذي الحجةطبق احاديث مردم را در غدير خم جمع كردند و دستور دادند افرادي كه جلو رفته‏اند برگردند و صبر نمودند قافله‏هاي بعدي بيايند و بر فراز جهازهايي از شتران رفتند و آن خطبه طولاني را خواندند و اعلام كردند «من كنت مولاه فهذا علي مولاه» هر كه را من مولاي اويم اين علي مولاي اوست... بنابراين به نظر مي‏رسد علت فاصله طبق احاديث و طبق نكته‏اي كه در خود آيه 67 سوره مائده هست به خاطر آن خوف خطر بود كه احياناً برخي اين موضوع را برنتابند.

اين كه خداوند در آيه مي‏فرمايد: (وَاللّهُ يعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ)[203]مگر پيامبر از مردم يا از جانش مي‏ترسيد كه بيان اين مطلب را ده روز به تاخير انداخت؟ در روايات نيز آمده است كه پيامبر نسبت به اين مسأله و واكنش‏هايي كه ممكن است برخي افراد در مورد ولايت اميرالمؤمنين علي7نشان دهند خوف داشت.[204]

در حقيقت اينجا ترس به خاطر «دين و اسلام» بود. پيامبر اسلام‏9مي‏ترسيد كه زحمات 23 ساله او در اثر مخالفت‏هاي با ولايت اميرالمؤمنين علي7با خطر روبرو شود، و به خاطر خطري كه به اسلام مي‏رسيد و خطري كه متوجه نبوت و ولايت مي‏شد خوف داشت؛ نه اين‌که پيامبر اسلام ترس شخصي داشته باشد. در حقيقت اينجا «ترس بر مكتب» بود مثل اين‌که شما مي‏گوييد: «من از فلان دشمن مي‏ترسم كه به اسلام ضربه بزند.» اين ترس مقدس و نيكويي است و اين ترس باعث مي‏شود كه انسان تأملي كند و راهكاري بينديشد تا اين خطر را بر طرف كند.

 


 ªپرسش

اين‌که در بعضي از روايات گفته شده كه اهل بيت قرآن ناطق هستند و قرآن، قرآن صامت است چگونه قابل توجيه است؟

 ˜پاسخ

در حقيقت طبق آيه 44 سوره نحل كه مي‏فرمايد: (لِتُبَينَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيهِمْ)[205]قرآن را پيامبر براي مردم بيان مي‏كند يعني اين آيه جايگاه مفسر بودن را براي پيغمبر اثبات مي‏كند.

علامه طباطبايي;ذيل اين آيه مي‏نويسند: طبق اين آيه سنت و اقوال پيامبر در تفسير حجت است و او مفسر قرآن است؛ اما اهل بيت:قولشان در تفسير حجت است به دليل حديث ثقلين كه فرمود: «ما إن تمسكتم بهما لن تضلوا ابداً».[206]

بنابراين اهل بيت:نيز مفسر قرآن هستند و از اين باب قرآن ناطق مي‏باشند؛ اگر جايي از قرآن براي ما مبهم بود يا نياز به توضيح و تفسير داشت اهل‌بيت:براي ما بيان مي‏كنند و چنان‌چه در روايت آمده: اگر به اهل‌بيت تمسك نكنيم از قرآن هم محروم مي‏شويم، و بالعكس اگر به قرآن تمسك نكنيم از اهل بيت محروم مي‏شويم، زيرا اين دو در حركت به سوي كمال لازم و ملزوم يكديگرند.


پرسش

بعضي از آيات قرآن شفاعت را رد مي‏كند مثل آيات 48، 123 و 254 از سوره بقره، و در سوره زمر آيه 44 شفاعت را در اختيار خدا مي‏داند آيا اصلاً شفاعتي داريم يا اين‌که شفاعت فقط در اين دنيا هست و هم‌چنين با توجه به آيه 18 سوره يونس و آيه 3 سوره زُمر كه ظاهراً شفيع گرفتن و كفيل گرفتن را رد مي‏كند شفاعت ائمه معصومين:چگونه است؟

پاسخ

موضوع شفاعت از جمله موضوعاتي بوده كه در طول تاريخ اسلام بين متكلمان و مفسران قرآن موضوع سخن بوده و در مورد آن مطالب فراواني بيان شده است. قبل از پرداختن به موضوع لازم است يك نكته روش‏شناسي ذكر كنيم و بعد وارد بحث شويم.

در برخي موضوعات، آيات قرآن ديدگاه‏هاي متفاوتي بيان مي‏كند مثلاً در مورد جبر و اختيار برخي از آيات دلالت بر جبر دارد، برخي از آيات دلالت بر اختيار انسان دارد؛ يا در مورد شفاعت برخي آيات موافق شفاعت است و برخي از آيات در ظاهر مخالف شفاعت است.

در اين موارد از لحاظ روش‏شناسي تفسير قرآن چگونه بايد عمل كنيم؟ به نظر مي‏رسد در اين موارد بايد از روش تفسير قرآن به قرآن استفاده كنيم؛ به عبارت ديگر تفسير موضوعي قرآن در اينجا راه گشاست؛ به اين صورت كه آيات موافق، مخالف، مقيد و مشروط را كنار هم بگذاريم و مجموعه آن‌ها را ملاحظه كنيم بعد با توجه به روايات يك برداشت كلي و استنباط نهايي داشته باشيم. زيرا با يك آيه يا دو آيه نمي‏شود نظر قطعي قرآن را در اين موارد بيان كرد.

در مورد شفاعت نيز آيات متعددي داريم كه ظاهر برخي از آيات، چنان‌چه در پرسش آمده شفاعت را نفي مي‏كند.

آيه 48 سوره بقره كه مي‏فرمايد: (وَاتَّقُوا يوْماً لاَ تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيئاً وَلاَ يقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَةٌ وَلاَ يؤْخَذُ مِنْهَا عَدْلٌ وَلاَ هُمْ ينْصَرُونَ[207] «خودتان را حفظ كنيد از عذاب روزي كه هيچ كس به جاي ديگري عذاب و مجازات نمي‏شود و هيچ شفاعتي پذيرفته نمي‏شود و هيچ عوضي هم از كسي گرفته نمي‏شود».

مثل دنيا نيست كه انسان بتواند پارتي بازي بكند يا مثلاً گناه كسي را به عهده بگيرد و جريمه‏اش را بپردازد، چنين چيزي در رستاخيز وجود ندارد. در حقيقت در اين آيات همه راه‏هايي كه در دنيا انسان‏ها براي فرار از مجازات استفاده مي‏كنند نفي شده، جريمه به عهده گرفتن، وساطت و شفاعت‏گري، پارتي‏بازي كردن، غرامت پرداختن براي خطاكار و هم‌چنين به ياري آمدن دوستان همه و همه نفي شده است. در آياتي مثل آيه 254 بقره و 48 مدثر هم چنين روشي پيش گرفته شده است.

اما در مقابل دسته ديگري از آيات قرآن كريم شفاعت را مي‏پذيرد ولي شرايطي را براي شفاعت كننده يا شفاعت شونده بيان مي‏كند از جمله در سوره زمر آيه 44 مي‏فرمايد: (قُل لِلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعاً)اين آيه شفاعت را نفي نمي‏كند و مي‏گويد شفاعت هست ولي شفاعت از آنِ خداست.

و در آيه 28 انبياء مي‏فرمايد: (لاَ يشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَي‏)؛ «شفاعت نمي‏كنند مگر براي كسي كه مورد رضايت باشد.» يعني شفاعت را مي‏پذيرد ولي مشروط به رضايت خداوند تبارك و تعالي.

و در آيه 255 بقره مي‏فرمايد: (مَن ذَا الَّذِي يشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ)[208]؛ «چه كسي نزد خدا شفاعت مي‏كند مگر با رخصت الهي.» [209] يعني شفاعت هست ولي با رخصت الهي.

پس اين آيه در حقيقت دو نوع شفاعت را مطرح مي‏كند يكي شفاعتي كه بدون اجازه خدا باشد كه جايز نيست و انجام نخواهد پذيرفت و ديگر شفاعتي كه با اجازه خدا و رخصت الهي باشد كه اين شفاعت انجام مي‏گيرد.

در آيه 87 مريم باز شفاعت را مي‏پذيرد ولي يك شرطي برايش قرار مي‏دهد (لاَّ يمْلِكُونَ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِندَ الرَّحْمنِ عَهْداً)كسي كه بخواهد شفاعت كند، بايد نزد خداوند عهد و پيمان قبلي داشته باشد.

نتيجه

از آن‌چه گذشت به دست مي‏آيد كه آيات شفاعت دو دسته است: يك دسته به ظاهر شفاعت را نفي مي‏كند، يك دسته شفاعت را با شرايطي اثبات مي‏كند. جمع بين اين آيات چنين مي‏شود كه شفاعت دو قسم است قسمي كه بدون اذن خدا باشد و شبيه به پارتي بازي‏هاي دنيا باشد اين قسم ممنوع است و در قيامت انجام نمي‏شود. قسم دوم شفاعتي كه با اجازه خدا و با شرايطي كه در آيات و روايات بيان شده و اين قسم انجام مي‏شود.

 

 


پرسش

آيا در روايات نيز اين دو قسم شفاعت بيان شده است؟

پاسخ

بله روايات متعددي در مورد شفاعت از پيامبر9و ائمه اطهار:نقل شده كه شفاعت را توضيح داده‏اند و حتي فرموده‏اند كه شفاعت براي چه كساني ممكن است و براي چه كساني ممكن نيست و چه شرايطي دارد.

به عنوان مثال از پيامبر اكرم9حكايت شده: «لاينال شفاعتنا من استحف بالصلوة»[210] شفاعت ما به كسي كه نماز را سبك بشمارد، نمي‏رسد.

در اين روايت اولاً شفاعت را اثبات مي‏كند كه شفاعت در قيامت وجود دارد بعد مي‏فرمايد: اين شفاعت شرايطي دارد يكي از شرايطش اين است كه انسان نماز را سبك نشمرده باشد، و برعكس كسي كه نماز را بزرگ بشمارد و اهميت بدهد به شفاعت پيامبر اكرم‏9مي‏رسد. بنابراين در روايات نيز به صورت متعدد هم به شفاعت و هم به شرايط شفاعت اشاره شده است.[211]


پرسش

شرايط شفاعت را توضيح دهيد؟

پاسخ

در مورد شفاعت بايد دو مطلب از هم جدا شود نخست اين‌که شفاعت از چه كساني است؟ يعني روز قيامت چه كساني مي‏توانند شفاعت كنند؟ دوم اين‌که براي چه كساني مي‏توانند شفاعت كنند؟

در مورد شفيع يا كسي كه مي‏خواهد شفاعت كند در آياتي كه گذشت و برخي از روايات، اشاره شده كه اولاً بايد با اذن خدا باشد، يعني شفاعت بدون رخصت‌الهي صورت نمي‏گيرد مثلاً اگر پيامبر9مي‏خواهد شخصي را شفاعت كند بايد خداوند اجازه بدهد شفاعت استقلالي نيست، بلكه با اجازه پروردگار است[212] و هم‌چنين در روايات بيان شده است كه چه كساني مي‏توانند روز قيامت شفاعت كنند.[213]

نخست) پيامبران به ويژه پيامبر اكرم و ائمه اطهار:، دوم) علما و دانشمندان، سوم) شهدا، چهارم) مؤمنين خالص، پنجم) ملائكة اللَّه.

هم‌چنين بيان شده كه «قرآن» هم مي‏تواند روز قيامت شفيع قرار بگيرد و خويشاوندان نيز براي خويشاوندان ممكن است شفاعت بكنند و حتي در برخي روايات آمده كه روز قيامت «روزه»، شفاعت مي‏كند. و هم‌چنين روز قيامت امانت شفاعت مي‏كند به عبارت ديگر كسي كه خوب امانتداري كرده باشد يا روزه خوبي گرفته باشد و شرايط روزه را رعايت كرده باشد و حق روزه را ادا كرده باشد، روز قيامت مورد شفاعت آن قرار مي‏گيرد و يا كسي كه قرآن را تلاوت كرده و به آن عمل كرده و هم‌چنين باعث نشر آن شده باشد، قرآن چنين اشخاصي را شفاعت مي‏كند.

يادآوري

خداوند خودش اولين شفيع[214] است. ولي خداوند كارهايش را با واسطه انجام مي‏دهد به خاطر اين‌که هم احترامي باشد به كساني كه شفاعت مي‏كنند مثل پيامبر9و قرآن كريم؛ و هم‌چنين نوعي قدرداني از علما و شهدا مي‏باشد. اين نوع شفاعت جايگاه اين افراد را به مردم نشان مي‏دهد كه در دنيا اگر كسي مي‏خواهد پيامبر9شفيعش باشد يا علما و شهدا شفيعشان باشند بايد راه اين افراد را برود و به اين‌ها نزديك شود.

چه كساني مورد شفاعت واقع مي‏شوند؟

در آيات قرآن گاهي تعبير شده است به (لِمَنِ ارْتَضَي‏)[215]يا (لِمَن يشَاءُ وَيرْضَي‏)[216]يعني خداوند شفاعت را اجازه مي‏دهد براي كساني كه مورد رضايت خداوند تبارك و تعالي باشد، يعني زندگي و مشي آن‌ها در مسير الهي و در راه مستقيم قرار داشته ولي لغزش‏هايي پيدا كرده كه اين لغزش‏ها با شفاعت مورد بخشش واقع مي‏شود.

و نيز در احاديث بيان شده كه اهل شرك و كفر مورد شفاعت واقع نمي‏شوند. در دنيا شخص مي‏تواند از شرك و كفر توبه كند اما رستاخيز ديگر جاي برگشت از شرك و كفر نمي‏باشد؛ از اين رو شرك و كفر مورد شفاعت قرار نمي‏گيرد.

هم‌چنين در روايات هم از پيامبر9هم از امام صادق7حكايت شده كه «لاينال شفاعتنا من استخف بالصلوة»؛[217] «شفاعت ما به كسي كه نماز را سبك بشمارد نمي‏رسد».

پس كسي كه مي‏خواهد مورد شفاعت واقع شود بايد با آن شخص شفيع ارتباطي برقرار بكند و به نوعي شبيه آن بشود و در مسير او قرار گيرد. مثلاً كسي كه مي‏خواهد مورد شفاعت امام حسين7قرار گيرد بايد حسيني باشد، نمي‏شود انسان يزيدي باشد و شفاعت امام حسين7را طلب كند.


پرسش

بيان شد كه شفاعت دو نوع است شفاعتي كه با اذن خداوند است، و شفاعتي كه بدون اذن خداوند است، آن شفاعت كه مورد تأييد آيات قرآن است شفاعتي مي‏باشد كه با اذن خداوند است. آيا شفاعتي كه مورد تأييد قرآن است و شامل گنه‏كاران مي‏شود نوعي پارتي بازي نيست و باعث نمي‏شود كه افرادي كه گناه نكرده‏اند با آن‌هايي كه مرتكب گناه شدند، در يك سطح قرار بگيرند؟

پاسخ

اين سوال دو بخش دارد.

اول اين‌که آيا شفاعت پارتي بازي هست يا نه؟

دوم اين‌که آيا كساني كه مورد شفاعت واقع شدند با كساني كه اصلاً گناه نكردند اين‌ها در رستاخيز در يك درجه هستند؟!

جواب پرسش دوم روشن است، مسلماً كسي كه گناه نكرده با كسي كه گناه كرده و بخشيده شده يا مورد شفاعت قرار گرفته در يك درجه نخواهند بود.

در مورد پرسش اول كه شفاعت پارتي بازي هست يا نه بايد گفت شفاعت دو نوع داريم: يكي شفاعت صحيح و يكي غيرصحيح.

شفاعت غيرصحيح يعني شفاعتي كه شفاعتگر با استفاده از نفوذ خودش مجازات خلافكار را تغيير بدهد مثل اين‌که برخي در دنيا مثلاً از نفوذ اقتصادي يا سياسي خودشان استفاده مي‏كنند و شخص را از مجازات و دادگاه نجات مي‏دهند، بدون اين‌که تغييري در شفاعت شونده حاصل شود. به عبارت ديگر اين نوع شفاعت، موجب جرأت و جسارت بيش‌تر مجرم نيز مي‏شود چرا كه اطمينان مي‌يابد كه هر بار لغزش و خطايي داشته و به حقوق ديگران تجاوز كرده كسي هست كه از من حمايت كند. از اين رو، علاوه بر اين‌که نوعي پارتي بازي غيرعادلانه است، اثر منفي تربيتي هم در شخصي كه مورد شفاعت واقع شده دارد. كه چنين شفاعتي را شفاعت باطل و غيرصحيح مي‏گوييم. و اين نوع شفاعت در قرآن جايي ندارد.

نوع دوم شفاعتي است كه شفاعت شونده، در اثر ارتباط با شفاعتگر، تغييري در خودش ايجاد مي‏كند و در مسير رضايت الهي و پيامبر اكرم‏9و قرآن قرار مي‏گيرد و اگر در اين مسير، لغزش‏هايي از او سر زد، همان در مسير قرار گرفتن و ارتباط با آن شفاعتگر مانند پيامبر يا شهدا، باعث مي‏شود كه وضع نامطلوب خودش را تغيير دهد و شايسته بخشش شود، آن وقت اين تغييري كه در او ايجاد مي‏شود زمينه را ايجاد مي‏كند كه خداوند به شفاعتگر اجازه دهد كه اين شخص را شفاعت بكند. به عبارت ديگر شفاعت از واژه «شفع» به معناي «جفت شدن» مي‏باشد يعني شفاعت‌كننده جفت شفيع مي‏شود و كمبودهاي او را جبران مي‏كند به تعبير ديگر دست او را مي‏گيرد بالا مي‏آورد و در مسير كمال او را رشد مي‏دهد، نقصان‏هاي او را جبران مي‏كند نه اين‌که آن شخص را به همان صورتي كه ناقص است و مشكلات دارد مورد عفو و بخششقرار بدهد.

و تفاوت شفاعت نوع اول و دوم همين‌جا روشن مي‏شود كه شفاعت نوع اول، موجب جسارت بيش‌تر مجرم مي‏شود و اثرات سوء تربيتي دارد اما شفاعت نوع دوم، موجب مي‏شود كه مجرم و خطاكار، در مسير كمال قرار بگيرد، رشد كند و نااميد نشود، بلكه نقطه اميدي در دل او زنده شود.

آري «شفاعت» باعث ايجاد اميد در افراد است. فردي كه گناه كرده اگر راهي مثل توبه و شفاعت براي او نباشد نااميد مي‏شود و همان مسير غلط خودش را تا آخر عمر ادامه مي‏دهد. ولي خداوند تبارك و تعالي با روش حكيمانه، راه‏هايي را براي تربيت گنه‏كاران قرار داده كه وقتي گناه مي‏كنند نا اميد و مأيوس نشوند، و حتي مأيوس شدن از رحمت الهي را از گناهان بزرگ شمرده است. و به شخص خطاكار فرصت مي‏دهد مسيرش را به طرف قرآن، شهدا، علما و در مسير پيامبران و اولياي الهي تغيير دهد و در نتيجه مورد شفاعت آن‌ها قرار بگيرد و آن لغزش‏ها جبران شود. پس در حقيقت شفاعت نوعي ايجاد اميد در گنه‏كار است كه اثرات مثبت تربيتي دارد! نه نوعي پارتي بازي كه اثرات منفي تربيتي دارد!

 

 

 


پرسش

آيا شفاعت در روز قيامت شامل حال توبه‏كنندگان مي‏شود يا نه اگر كسي گناه كرده باشد و به معصومين هم اعتقاد داشته باشد و فرصت توبه نيافته باشد باز هم ممكن است مورد شفاعت قرار بگيرد؟

پاسخ

توبه يكي از راه‏هاي بخشش است، شفاعت هم يكي از راه‏هاي بخشش گناهان است. البته ممكن است كسي هر دو را جمع كند هم توبه كند و هم مورد شفاعت واقع شود.

و اين نكته را توجه داشته باشيم كه هيچ‌كس نمي‏داند كه آيا توبه او مورد قبول واقع شده يا نشده! بنابراين ما ناچاريم به سوي شفاعت برويم و علاوه بر توبه از اولياي الهي بخواهيم، كه نزد پروردگار شفيع بشوند و ما را نجات بدهند.

بنابراين، اين دو منافي يكديگر نيست.

 

 

 


پرسش

آيا اعتقاد ما به شفاعت، باعث ركود، سستي، تنبلي و واگذار كردن كارها به شفيع نيست؟!

پاسخ

اگر ما تصوّر درستي از شفاعت داشته باشيم اين‌گونه نمي‏شود، البته ممكن است كسي شفاعت را نوعي پارتي بازي تصوّر كند از اين رو اميد كاذب پيدا كند و بدون اين‌که در خودش تغييري ايجاد نمايد و در مسير رضايت الهي قرار بگيرد خيال كند كه شفاعت شامل او مي‏شود كه اين تصوّر صحيح نمي‏باشد.

اما تصوّر صحيح از شفاعت ما را به فرايندي ديگر رهنمون مي‏شود زيرا كسي كه مي‏خواهد مشمول موهبتِ شفاعت بشود همان‌طوري كه آيات و روايات اشاره داشت، بايد در مسير رضايت الهي قرار گيرد و در مسير رشد و كمال واقع شود، كسي كه شفاعت شهيد را مي‏خواهد لازم است در مسير شهيد حركت كند و اين شفاعت است كه موجب اميد او مي‏شود كه اگر لغزش داشته، خدا مي‏بخشد. ولي اين بدين معنا نيست كه انسان مسيرش به طرف كفر باشد بعد انتظار داشته باشد مثلاً شهيدي او را شفاعت كند.

بنابراين اگر تصور صحيحي از شفاعت داشته باشيم موجب اميدهاي كاذب، تنبلي و سستي نخواهد شد بلكه از طرفي نور اميد در او زنده مي‏شود و به حركت مي‏افتد و به عنوان مثال به نماز اهميت مي‏دهد چون مي‏داند اگر اهميت ندهد از شفاعت پيامبر اكرم‏9و ائمه اطهار:محروم مي‏شود لذا نه تنها شفاعت باعث تنبلي و سستي نمي‏شود بلكه انگيزه ايجاد مي‏كند براي اين‌که به عبادت‏ها بيش‌تر بپردازد و در مسير الهي بيش‌تر قرار بگيرد.


پرسش

با توجه به آياتي كه ظاهراً شفيع گرفتن را رد مي‏كند آيا توسل به ائمه معصومين جايز است و فايده‏اي دارد يا خير؟

پاسخ

بله زيرا آيه 18 سوره يونس[218] و آيه سوم سوره زمر كه مي‏فرمايد:

(وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ أَوْلِياءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيقَرِّبُونَا إِلَي اللَّهِ زُلْفَي‏)؛ «كساني كه غير از خدا را ولي و سرپرست خودشان قرار مي‏دهند، و (مي‏گويند:) ما آنان را نمي‏پرستيم جز براي اين‌که ما را به خدا نزديك كنند».

در حقيقت اين دو آيه و آيات مشابه براي نفي بت‏پرستي و شفاعت بتهاست در مورد كساني است كه غيرخدا را عبادت مي‏كنند، بت مي‏پرستند و فكر مي‏كنند اين بت آن‌ها را شفاعت مي‏كند كه البته اين تصور غلطي است و چنين چيزي تحقق پيدا نخواهد كرد.

همان‌طور كه در توضيح آيه 255 سوره بقره[219] گذشت، كسي كه خداوند از او راضي باشد، و اجازه شفاعت به او بدهد ديگر مشمول اين‌گونه آيات نيست. آري بت‏ها و كساني را كه خداوند اجازه شفاعت به آن‌ها نمي‏دهد ما نبايد انتظار شفاعت از آن‌ها داشته باشيم.

پس اين آيات به پيامبر اكرم‏9و ائمه اطهار:ارتباطي ندارد زيرا خداوند به آن‌ها اجازه شفاعت مي‏دهد. و چنان‌چه در روايات تصريح شده پيامبر اكرم و اهل بيت:جزء شفيعان روز قيامت هستند و در خود قرآن نيز نمونه‏هايي از توسل به پيامبران الهي وجود دارد.

مثلاً: در سوره يوسف آيه 98 و 99 داستان طلب استغفار برادران يوسف را مي‏بينيم كه از پدرشان مي‏خواهند كه براي آنها، استغفار كند.

و در مورد پيامبر اكرم9در سوره نساء آيه 64 مي‏خوانيم:

(وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرَوا اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوَّاباً رَحِيماً)اگر اين گنه‏كاران وقتي به خودشان ستم كردند و گناه كردند نزد تو [= پيامبر] مي‏آمدند و استغفار مي‏كردند و تو هم براي آن‌ها استغفار مي‏كردي حتماً خدا را توبه‏پذير و مهربان ميافتند».

در حقيقت خداوند تبارك و تعالي در اين آيه به ما خط مي‏دهد كه وقتي گناهي كرديد و مشكلي پديد آمد خدمت پيامبر9برويد و از او بخواهيد كه براي شما استغفار و طلب بخشش كند كه اين نوعي توسل و شفاعت‏طلبي از پيامبر اكرم‏9است و حضرت هم اين شفاعت را انجام مي‏دهد، و خدا هم وعده مي‏دهد كه من توبه‏پذير و مهربان هستم.


د) معادشناسي‏

پرسش

در سوره واقعه آيات 12 و 13 مي‏فرمايد: «بسياري از امم پيشينيان به بهشت مي‏روند و عده قليلي از متأخران» كه برخي گفته‏اند منظورشان امت محمد9و مردم آخرالزمان است آيا واقعاً منظورش اين است كه تعداد كمي از انسان‏هاي آخرالزمان به بهشت مي‏روند و تعداد بسياري از انسان‏هاي قبل از پيامبر ما به بهشت مي‏روند.

پاسخ

در اين باره لازم است مجموعه آيات قبل و بعد اين آيات را ملاحظه كنيم تا به پاسخ برسيم.

از آيه 7 به بعد مي‏فرمايد: «شما در روز قيامت سه گروه خواهيد بود، گروهي افراد با بركت هستند كه مشهورند به اصحاب دست راست، و اصحاب با بركت كه اعمال نيكشان بيش‌تر است و اهل بهشت هستند و گروه ديگر افراد شوم و افراد بدبختي هستند كه اهل دوزخ مي‏باشند و گروه سوم (وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ)[220]هستند، پيشگامانِ امت و سابقين در ايمان و عمل كه اين‌ها همان مقربان درگاه الهي هستند و در بهشت پر نعمت جاي دارند. بعد مي‏فرمايد كه اين‌ها گروه زيادي از پيشينيان و گروه اندكي از امت‏هاي بعدي خواهند بود.

بنابراين آيات شريفه در مقام اين است كه ما را به سه گروه تقسيم كند يك گروه بهشتي و يك گروه جهنمي و گروه سوم که پيشگامان در ايمان و عمل هستند كه اندكي از آن‏ها، از امت‏هاي بعدي مثل امت اسلام مي‏باشد و بسياري از آن‌ها از امت‏هاي پيشين هستند.

اين مروري بود بر آيات، حال در تفسير اين آيات بايد ملاحظه شود كه مقصود از اين پيشگامان، كه گروه اندكي از آن‏ها، از امت پيغمبر اسلام هستند چه كساني هستند؟

تفسير اول

در برخي از روايات آمده كه «سابقين» هابيل ـ مومن آل‏فرعون ـ حبيب نجار ـ و اميرالمؤمنين علي7هستند كه از پيشگامان امت‏ها در ايمان آوردن به پيامبران الهي بودند. در اين روايت مي‏بينيم سه نفر از سابقين از امت‏هاي قبلي هستند و يكي از آن‌ها از امت اسلام كه حضرت امير7است، اگر اين‌گونه روايات و اين گونه تفسير ملاك باشد افرادي كه سابقه در نيكي و ايمان دارند يعني آن اصحاب خاص مثل اميرالمؤمنين علي7در امت اسلام اندك بودند، و در امت‏هاي پيشين زيادتر بودند.

چرا پيشگامان ايمان در امت‏هاي پيشين زيادتر بودند؟ چون تعداد پيامبران قبلي زيادتر بوده پيغمبر اسلام يك نفر است و يك صحابي خاص مثل اميرالمؤمنين علي7دارد يا تعداد اندكي صحابه پيشگام مثل اميرالمؤمنين علي7دارد، اما امت‏هاي پيشين، تعدادشان فراوان است، پيامبرانشان زياد است و اصحاب سابقين آن‏ها، به صورت طبيعي نسبت به امت اسلام، زيادتر خواهد بود.

تفسير دوم

در روايت ديگري حكايت شده كه از پيغمبر9سوال شد: «مقصود از اين سابقين چه كساني هستند؟» حضرت پاسخ فرمودند «علي7و پيروان او سابقون هستند»!

بنابراين مطلب كه اميرالمؤمنين علي7و پيروان او سابقين باشند معنا چنين مي‏شود گروه زيادي پيشينيان شيعه و گروه اندكي از پيشينيان شيعه كه از مقرّبين هستند.

اين دو تفسيري بود كه در مورد اين آيات مطرح است ولي آن چه كه در پرسش آمده بود آيا واقعاً عده كمي از مردم آخرالزمان به بهشت مي‏روند اين با هر دو تفسير آيه ناسازگار است! زيرا معناي آيه اين است كه يك عده‏اي از سابقين در امت‏هاي پيشين نسبت به امت اسلام زيادتر بودند، يا در صدر اسلام نسبت به آخرالزمان زيادتر بودند؛ اما اين بدين معنا نيست كه افراد كمي از امت آخر الزمان به بهشت مي‏روند بلكه بدين معنا است كه در آخر الزمان، افرادي كه جزء سابقين باشند، يا در امت اسلام، افرادي كه جزء سابقين باشند و به بهشت بروند كم خواهند بود، ولي مي‏توانند از اصحاب يمين باشند و به بهشت بروند زيرا دو گروه به بهشت مي‏روند يكي (أَصْحَابُ الْمَيْمَنَةِ)، يكي (السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ).

 

 

 


پرسش

چرا در قرآن بيش‌تر از حوريان مؤنث ياد شده آيا اين بدين معنا است كه زن‏ها كمتر به بهشت مي‏روند؟

پاسخ

در قرآن كريم گاهي از حوريان بهشتي ياد شده مثل سوره الرحمن و گاهي هم از پسران جوان ياد شده مانند آيه 24 سوره طور كه مي‏فرمايد در بهشت پسراني اطراف آن‌ها مي‏گردند، كه مثل دانه‏هاي مرواريد هستند؛ و در سوره انسان آيه 19 مانند آن نيز آمده است.[221]

پس اين‌طور نيست كه فقط در قرآن كريم از حوريان بهشتي ياد شده باشد بلكه از پسران جواني هم كه خادم هستند در قرآن ياد شده است و اين مطلب بدين معنا نيست كه خانم‏ها كمتر از آقايان به بهشت مي‏روند.

چند نکته

1. در عالم مجردات بحث مذكر و مونث به صورتي كه در عالم ماديات مطرح است مطرح نمي‏باشد؛ آيا روح انسان مذكر و مونث دارد؟ آيا فرشته مذكر و مونث دارد؟ اگر در عالم ماديات فردي مذكر و فردي مونث است، اين مسائل در آنجا مطرح نيست چون در حقيقت آنجا اين عوارض جسماني كه ما داريم، مطرح نيست. آري وقتي سخن از بهشت به ميان مي‏آيد و بهشت جسماني مطرح مي‏شود در مورد انسان‏ها اين مطالب مطرح مي‏شود، ولي عالم مجردات، از عوارض ماديات، مبرّا هستند.

2. بهشت رفتن و به تكامل و سعادت رسيدن، به جنس مذكر و مونث، و مرد و زن بستگي ندارد و در آيات قرآن به اين مطلب اشاره شده از جمله در آيه 97 سوره نحل مي‏فرمايد:

«هر كس، از مرد يا زن، [كار] شايسته‏اى انجام دهد، در حالى كه او مؤمن است، پس قطعاً، او را به زندگانى پاكيزه‏اى زنده مى‏داريم؛ و قطعاً، مزدشان را طبق بهترين چيزى كه همواره انجام مى‏دادند، به آنان پاداش خواهيم داد».[222]

بنابراين اگر انسان «مومن» باشد، و «عمل صالح» انجام بدهد چه مرد باشد چه زن پاداش خودش را دريافت مي‏كند و پله‏هاي تكامل را مي‏گذراند و به درجات عالي مي‏رسد و اين به مرد بودن، يا زن بودن ارتباطي ندارد. چه خانم‏هايي مثل حضرت زهرا3به عالي‏ترين درجات انسانيت رسيدند مثل حضرت مريم، حضرت خديجه، آسيه همسر فرعون و مانند آن‌ها و چه بسيار از مرداني كه بهترين شرايط برايشان فراهم بوده ولي از آن شرايط استفاده نكردند و مراتب كمال را طي نكردند و به بهشت نرفتند و بالعكس هم بوده است.

بنابراين تكامل انسان و سعادت و بهشت و دوزخ رفتن، به نژاد و جنس زن و مرد بستگي ندارد بلكه به «ايمان» و «عمل صالح» بستگي دارد.

 

 


پرسش

قرآن كريم در سوره «ص» مي‏فرمايد: «شيطان از آتش آفريده شده» و در همان سوره، شيطان تهديد به آتش جهنم شده، چطور ممكن است شيطاني كه از آتش آفريده شده به وسيله آتش عذاب شود؟

پاسخ

از چند زاويه مي‏توان به اين پرسش پاسخ گفت.

اول) عذاب الهي و عذاب‏هاي دوزخ و جهنم منحصر به آتش نيست، و عذاب‏هاي روحي و رواني نيز مطرح است. به عنوان مثال: خداوند در قيامت با جهنميان سخن نمي‏گويد اين خودش عذاب است.

گاهي خداوند كلمات تندي[223] به آن‌ها مي‏گويد كه اين‌ها نوعي عذاب‏هاي روحي و رواني است و نيز محرويت از بهشت عذابي بالاتر است. بنابراين عذاب جهنم منحصر در آتش نيست. و يكي از عذاب‏هاي الهي آتش است!

دوم) ممكن است بگوييم آتش جهنم و آتش‏هاي ديگر مراتب تشكيكي دارند، به عبارت ديگر، ممكن است يك آتش ضعيف باشد و آتش ديگر قوي‏تر باشد و آتش قوي‏تر بر آتش ضعيف‏تر غلبه كند و آن را به نابودي بكشد.

حکايت شده است که شخصي به سخنان امام صادق7اعتراض مي‏كرد و مي‏گفت: چگونه امام صادق7مي‏گويد: «شيطان با آتش عذاب مي‏شود در حالي كه هيچ موجودي با جنس خودش عذاب نمي‏شود؟» نقل شده «بهلول» ـ كه در آن زمان مي‏زيسته ـ يك جواب نقضي جالبي به او داد به اين ترتيب كه وقتي با اين شخص روبرو شد كلوخي را برداشت و بر سر او كوبيد، سر او به شدت درد گرفت، و او نزد قاضي يا خليفه شكايت كرد. وقتي بهلول را خواستند بهلول گفت: اين كار براساس مبناي خود اين شخص انجام شده و اين كه مي‏گويد درد دارم درست نيست، چرا كه خود ايشان مي‏گفت: چگونه هم جنس هم جنسش را مي‏تواند آزار بدهد يا به وسيله هم‌جنسش عذاب شود و من با كلوخي به سر او زدم كه خاك سفت شده بود و خود اين آقا هم از جنس خاك است.

در حقيقت با اين عملش خواست به اين شخص پاسخ نقضي بدهد كه چنانچه كلوخ ـ كه انسان هم از آن جنس است ـ مي‏تواند به سر انسان صدمه وارد كند و اذيت كند همان طور هم مي‏تواند آتشي موجب عذاب آتش ديگر بشود؛ يعني جنس آتش مي‏تواند مايه عذاب شيطان و جنيان شود.



فصل سوم: انسان و‌ آفرينش

 


پرسش

هدف آفرينش جهان و انسان از ديدگاه قرآن چيست؟آيا جهان هدفي دارد و يا بي‌هدف است؟

پاسخ

از آيات قرآن كريم بر مي‌آيد كه جهان هدف دارد، حتي قرآن كريم در آيات 21 و 22 سوره بقره مي‌فرمايد:

«اي مردم پروردگارتان را بپرستيد كسي كه شما و كساني را كه قبل از شما بودند آفريد (كه زمينه‌اي شود) تا شايد شما با تقوي شويد»[224]

و در ادامه مي‌فرمايد: «پروردگار شما كسي است كه زمين را براي شما گسترده قرار داد و آسمان را بنا كرد»[225]

مي فرمايد: «جعل لكم» يعني خلقت جهان براي انسان است در حقيقت انسان گل سرسبد جهان هستي است و هدف از خلقت هستي و نعمت‌هاي جهان و آنچه در آسمان و زمين است براي انسان بودن است، كل جهان را مسخر انسان قرار داده، ماه، زمين، خورشيد و ... همه در خدمت بشر مي‌باشد.

حال اين پرسش مطرح مي‌شود كه اگر كل جهان براي بشر است و هدف آفرينش آنها، اين است كه به انسان خدمت كنند، پس هدف انسان چيست؟ يا چرا خداوند انسان را آفريد؟ در آيات متعددي از قرآن پاسخش به صورت‌هاي مختلف بيان شده، از اين رو براي رسيدن به پاسخ نهايي لازم است آيات مختلف را مطرح كنيم و در پايان جمع‌بندي و نتيجه‌گيري نماييم.

1. در سوره ذاريات هدف خلقت را «عبادت» معرفي مي‌كند و مي‌فرمايد:

(وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيعْبُدُونِ)[226]؛ «و جن و انسان را جز براى پرستش [خود] نيافريدم».

پس هدف خلقت عبادت است البته به معناي وسيع آن يعني تسليم خدا بودن و بندگي او را انجام‌دادن كه نماز و روزه و... مظاهري از آن مي‌باشد، خدمت به خلق دانش‌اندوزي و هر گونه کمال‌جويي و كمال خواهي و در راه خدا تلاش كردن، مي‌تواند به نوعي عبادت باشد. مفسران ذيل اين آيه شريفه از امام صادق7حكايت كرده‌اند كه خداي بزرگ انسان‌ها را نيافريد مگر براي معرفت.[227] در حقيقت معرفت مقدمه‌اي براي عبادت است.

2. در سوره هود مي‌فرمايد: «مگر كسى كه پروردگارت (بر او) رحم كند؛ و براى همين آنان را آفريد».[228]

برخي از اين آيه استفاده كرده‌اند كه هدف خلقت «وحدت» است.

برخي ديگر از مفسران گفته‌اند هدف خلقت، «رحمت» است.

البته منافاتي هم ندارد چون در حقيقت «وحدت» جامعه نوعي «رحمت» الهي است ولي آن چيزي‌كه با سياق آيه سازگارتر است همان بحث «رحمت» است؛ يعني خداوند مي‌خواهد رحمتش را به مردم برساند و به تعبير ديگر خداوند مردم را آفريد تا جلوه‌اي از رحمت او باشند و رحمت او را تجلي دهند.

3. در برخي ديگر از آيات هدف خلقت انسان «آزمايش» معرفي‌ مي‌شود و مي‌فرمايد: «(همان) كسى كه مرگ و زندگى را آفريد تا شما را بيازمايد كه كدامتان نيكوكارتر است».[229]

نكته جالب اين‌که نمي‌فرمايد: «أكثر عملا» نمي‌خواهيم ببينيم چه كسي بيش‌تر عبادت انجام مي‌دهد، بلكه مي‌خواهيم ببينيم چه كسي بهتر عمل مي‌كند «أحسن عملا» نه «أكثر عملا». البته «عمل بهتر» با «كثرت عمل» منافاتي ندارد. بنابر اين آيه يكي از اهداف آفرينش انسان‌ها، «آزمايش» است كه كيفيت عمل افراد معلوم شود.

4. در آيه ششم سوره انشقاق هدف خلقت انسان را ملاقات پروردگار معرفي مي‌كند و مي‌فرمايد:

(ياأَيهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَي‏ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاَقِيهِ)؛ «اى انسان! در حقيقت، تو به سوى پروردگارت كاملاً تلاش مى‏كنى (و رنج مى‏كشى) و او را ملاقات مى‏كنى».[230]

5. در برخي ديگر از آيات قرآن هدف خلقت را «علم» معرفي مي‌كند و مي‌فرمايد: «خدا كسى است كه هفت آسمان را آفريد و از زمين (نيز) همانند آنها را. فرمان (او) در ميان آنها فرود مى‏آيد، تا اين‏كه بدانيد كه خدا بر هر چيزى تواناست و اين‏كه به يقين، علم خدا به هر چيزى احاطه دارد».[231]

در اين آيه مي‌فرمايد: ما عالَم را آفريديم. تا شما به قدرت خدا پي ببريد در حقيقت علم، معرفت و دانش انسان، هدف خلقت است[232] و آن هم علم به قدرت و علم به صفات خدا مي‌باشد.

6. در برخي ديگر از آيات هدف خلقت و به تعبير بهتر، نهايت، غايت و مقصدي كه انسان به سوي آن در حركت‌ است را «خدا» معرفي مي‌كند
(إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَيهِ رَاجِعُونَ)[233]ما از خداييم و به سوي خدا (حركت مي‌كنيم و) و باز مي‌گرديم و در آيه ديگر مي‌فرمايد: «آيا مي‌پنداريد كه شما را بيهوده و بدون هدف آفريديم و شما به سوي ما بازگشت داده نمي‌شويد و برگشت نمي‌كنيد.»[234] در حقيقت اين آيه هدف نهايي خلقت انسان را «بازگشت به سوي خدا» معرفي مي‌كند و اين هم مي‌تواند يكي از اهداف آفرينش باشد.

جمع‌بندي و نتيجه‌گيري

قرآن كريم مي‌فرمايد: «هدف آفرينش انسان» علم، رحمت، ملاقات، آزمايش، پرستش و بازگشت به سوي خدا مي‌باشد. حال بايد ديد كدام يك از موارد فوق اصلي است و كدام يك فرعي مي‌باشد.

مفسران در اينجا احتمالات متعددي داده‌اند ولي به نظر مي‌رسد «ملاقات با خداوند» و «به سوي خدا رفتن» اصل باشد زيرا خود خداوند تبارك و تعالي به عنوان هدف عالي خلقت انسان و هدف نهايي كمال انسان، مطرح است.

انسان به سوي او حركت مي‌كند و به عنوان مقدمه‌اي براي اين حركت به انسان «علم» داده مي‌شود؛ و در اين مسير «آزمايش» مي‌شود؛ وقتي در آزمايش‌ها موفق شد و به «پرستش» پروردگار نايل آمد «رحمت الهي» بر او نازل مي‌شود و به «كمال نهايي» كه خداوند تبارك و تعالي و ملاقات اوست خواهد رسيد. بنابراين مي‌توان گفت اين اهداف در طول هم‌ديگر هستند، به عبارت ديگر هركدام مقدمه‌اي است براي تحقق ديگري و مي‌تواند همراه هم‌ديگر نيز مطرح بشود و گاهي هر كدام در مراحلي، مقدمه يك‌ديگر واقع مي‌شود تا انسان به هدف نهايي يعني «ملاقات پروردگار» نايل شود.


پرسش

اگر هدف از آفرينش انسان عبادت[235]است، خدا چه نيازي به عبادت ما دارد؟

پاسخ

خداوند تبارك و تعالي، غني بالذات است و نياز به چيزي بيرون از ذات خودش ندارد تا او را هدف و مقصد خودش قرار دهد، يا به تعبير ديگر كمالي بيرون از ذات خدا نيست تا خدا بخواهد آن كمال را بدست بياورد.

بنابراين لازم است بين، هدف فاعل و هدف فعل فرق بگذاريم، به عنوان مثال باغباني كه گلي يا درخت ميوه‌اي را مي‌كارد مي‌خواهد از زيبايي و ميوه‌هاي آن استفاده كند اين هدف فاعل است؛ اما خود آن فعل، يعني خود آن گل يا درختي كه كاشته شده يك غايت، هدف و كمالي دارد كه بايد به آن كمال برسد؛ وقتي مي‌گوييم هدف خدا، مقصودمان هدف فاعل نيست، زيرا خداوند اصلاً نيازي ندارد تا هدفي داشته باشد، پس مقصود هدف و غايت فعل است؛ به عبارت ديگر

من نكردم خلق تا سودي كنم                بلكه تا بر بندگان جودي كنم

پس هدف خدا، به معناي هدف فعل است نه به معناي هدف فاعل يعني آن سود و آن كمال، به خود انسان بر مي‌گردد و در حقيقت، هدف، كمال انسان است كه به وسيله عبادت، حاصل مي‌شود.

البته متكلمان و فلاسفه نيز پاسخي داده‌اند كه در اينجا فقط به آن اشاره مي‌كنيم و آن اين‌که خداوند تبارك و تعالي، علت العلل است و فياض محض است، لذا مي‌خواهد جلوه‌اي از اين فياضيت خودش را در جهان به نمايش بگذارد و آن مخلوقاتي است كه خدا ايجاد مي‌كند، و در حقيقت جهان، جلوه خالق خودش است. بنابراين در اينجا بحث مفصلي مطرح است به نام عشق به مخلوق خود، و عشق به موجودات، حال اين «عشق» به چه معناست؟! اين فياضيت به چه معناست؟! از بحث قرآني خارج مي‌شود، و مجال خود را مي‌طلبد.


پرسش

اگر هدف آفرينش، فقط پرستش باشد، چرا خداوند كه موجودات ديگري مانند فرشتگان عبادتگر را آفريده بود، انسان فتنه‌گر و سركش را خلق کرد؟

پاسخ

اين پرسش در حقيقت براساس دو پيش فرض شكل گرفته به اين ترتيب كه «هدف آفرينش فقط پرستش بوده» و ديگر اين‌که «اين هدف هم خارج از ذات خدا، وجود داشته باشد». به عنوان مثال: فرض شده كه خدا كسي است كه نياز به پرستش ديگران دارد حال كه نياز به پرستش ديگران دارد بايد ديد چه كسي بهتر پرستش مي‌كند؟ فرشتگان يا انسان‌ها؟!

در پاسخ‌هاي قبلي پيش‌فرض‌هاي اين پرسش را از اصل باطل كرديم و گفتيم هدف آفرينش انسان تنها پرستش نبوده و از طرفي اصلاً هدفي خارج از ذات خدا و نياز به پرستش وجود ندارد. و بيان شد كه خداوند غني بالذات است و هيچ كمبودي ندارد كه بخواهد با پرستش جبران كند و اين انسان است كه براي تكاملش نياز به بندگي و پرستش خدا دارد.

اما در مورد علت اين‌که چرا خداوند موجودات مختلفي آفريد، چرا برخي را به صورت فرشته و بعضي را به صورت انسان آفريده است؟ بايد گفت ظرفيت‌هاي اين موجودات متفاوت است، مثلاً، ظرفيت انسان‌ها اين است كه مي‌توانند به مقام انسان كامل برسند، مي‌توانند به جايي برسند كه جلوه حضرت حق بشوند، و به صورت آگاهانه و با اختيار و آزادي كه دارند، مي‌توانند مراحل تكامل و كمال را بپيمايند ومظهر اسماء خداوند بشوند. و عبادت آزادانه و شخص مختار، با عبادتي كه فرشته انجام مي‌دهد كه اختيار سرپيچي ندارد اين دو قابل مقايسه نيست.

چنانچه حكايت شده پيامبر فرمودند: «ضربه شمشير اميرالمؤمنين7در روز خندق از عبادت جن و انس برتر است.» علت چيست؟! به خاطر اين‌که اين عبادت، عبادت آزادانه و عبادت با اختيار و آگاهانه است؛ در حالي كه فرشته اگر عبادت مي‌كند در حقيقت، از اين آزادي برخوردار نيست، زيرا قوه شهوت و غضب ندارد، راه‌هاي انحرافي به رويش بسته است يك راه بيش‌تر ندارد، و آن عبادت خدا و اطاعت از پروردگار است ‌و عصمتش هم از اينجا ناشي مي‌شود و تفاوت عصمت فرشته با عصمت پيامبران نيز، در همين جاست كه پيامبر، با توجه به اين‌که مثلاً قوه شهوت و غضب دارد و مي‌تواند راه انحرافي برود، ولي با اختيار نمي‌رود.

بنابراين هر چند برخي از انسان‌ها ممكن است خونريزي كنند و هم‌چنين آلوده به گناه شوند و افرادي مثل صدام و هيتلر در انسان‌ها پيدا شود، ولي آن گل‌هاي سرسبدي كه در اين اجتماع انساني پيدا مي‌شوند، انسان‌هاي كاملي مانند پيامبران و اميرالمؤمنين علي7و امثال آن‌ها يك لحظه‌ عبادتشان، گاهي از عبادت تمام فرشتگان برتر است.

اولاً) خداوند نيازي به پرستش فرشتگان يا غير فرشتگان ندارد تا گفته شود حالا كدام يك بهتر پرستش مي‌كنند، انسان يا فرشته؟ تا و را بيافريند.

ثانياً) سركشي برخي از افراد، دليل نمي‌شود كه ما بتوانيم آن انسان‌هاي كامل، و عبادت‌هاي آن‌ها را با ديگران حتي با فرشتگان مقايسه كنيم.


پرسش

در آيه (أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيكُمْ يا بَنِي آدَمَ)[236]مقصود از عهد چه عهدي است؟

پاسخ

قرآن كريم مي‌فرمايد:(أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَن لاَّ تَعْبُدُوا الشَّيطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌ مُّبِينٌ)؛ «اي فرزندان آدم! آيا با شما پيمان نبستم كه شيطان را نپرستيد (و از شيطان اطاعت نكنيد) كه او براي شما دشمن آشكاري است.»

اين عهدي كه قرآن كريم از آن ياد كرده است كه خداوند با بني‌آدم عهد كرد كه از شيطان اطاعت نكند، چه عهدي است؟ و در كجا چنين عهد و پيماني با انسان‌ها بسته شده است؟ مفسران قرآن در مورد اين عهد سه تفسير ارائه كرده‌اند.

1. مقصود همان «ايمان الهي» از طريق «عقل» است يعني خداوند با عقلي كه به انسان داد، يك نوع عهد غيررسمي با انسان بسته كه انسان مي‌تواند با عقلش درك كند توحيد خوب است پيروي از شيطان بد است و اين عقل، او را از پيروي شيطان منع مي‌كند، پس در حقيقت همان گواهي عقل بر توحيد و منع عقل از پيروي و عبادت شيطان، خود نوعي پيمان غيررسمي خدا، با بشر است.

2. اين عهد، همان «ايمان فطري» بشر با خدا مي‌باشد كه انسان را خدا فطرتاً به گونه‌اي آفريده كه خدا جوست و توحيدگراست و از اطاعت و پرستش غيرخدا دوري مي‌كند. در حقيقت اين عهد و پيمان نانوشته بين انسان و خدا موجود است، كه در سرشت انسان قرار گرفته كه توحيدگرا باشد و از پرستش و اطاعت غيرخدا دوري كند.

3. مقصود «پيمان» الهي از طريق «پيامبران الهي و كتاب‌هاي الهي» است، همين كه پيامبر اسلام9به انسان‌ها گفت: «از شيطان اطاعت نكنيد.» و در قرآن به اين مسأله پرداخته شد و در كتاب‌هاي آسماني ديگر هم به اين مطلب اشاره شده، اين نوعي پيمان بين خدا و انسان است كه انسان‌ها حق ندارند غير از خدا را بپرستند و اين در حقيقت پيماني بين صاحب قرآن و انسان‌هاست ولي نه به صورت پيمان‌هاي رسمي بشري، بلكه نوعي از پيمان مي‌باشد.

البته مي‌تواند يك آيه قرآن چند معنا داشته باشد، بنابراين مانعي ندارد كه عهدي كه در آيه آمده هم «پيمان عقلي» هم «پيمان فطري»، و هم «پيمان از طريق پيامبران و كتاب‌هاي آسماني»، مراد باشد.


پرسش

اين‌که قرآن مي‌فرمايد «ما از جنس خودتان زوج‌هايي براي شما آفريديم» آيا به اين صورت است كه هر زني از خمير مايه شوهر خود آفريده شده و اگر او راه خلاف يا صحيحي انتخاب كرد، آن هم از او تبعيت مي‌كند، يا معناي آيه چيز ديگري است؟

پاسخ

اين مطلب در دو آيه قرآن آمده يكي آيه اول سوره «نساء» كه مي‌فرمايد: (خَلَقَكُم مِن نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا)؛ «شما را از يك تن آفريد و همسر او را (نيز) از جنس او آفريد.»

هم‌چنين در سوره روم آيه 21 مي‌فرمايد: «از آيات و نشانه‌هاي الهي اين است كه از جنس خودتان، ازواج و همسراني آفريد، تا در كنار آن‌ها آرامش بگيريد، و به سكون برسيد.»

اين آيات ناظر به اين است كه آفرينش همسر انسان، از جنس «انسان» است يعني از جنس «فرشته» يا «جن» نمي‌باشد اگر خداوند براي زن، مردي آفريد يا براي مرد، زني آفريد اين‌ها هم‌جنس هم‌ديگر مي‌باشند.

در حقيقت يك بحث «كلي» است نه يك بحث «مصداقي»، به عبارت ديگر اين آيه ناظر به اين مطلب نيست كه هر زني از جنس شوهر خودش است، و تك تك افراد را شامل نمي‌شود، بلكه «كلي» انسان را مي‌گويد، كه جنس شما و همسرانتان يكي است و همه انسانيد اما نمي‌خواهد بگويد كه هر زني از جنس شوهر خاص خودش است و همه صفات او را هم دارد.

و چنين نيست كه اگر او راه خلاف رفت، اين هم همان راه را برود. آري چنين دلالتي از آيه استفاده نمي‌شود. پس اگر شخصي راه خطايي برگزيد همسرش مي‌تواند راه او را انتخاب نكند زيرا اين يك عمل اختياري است و حتي مي‌تواند همسر خود را نهي از منكر كند و راه خودش را از او جدا نمايد. بنابراين آيه به اين معنا نيست كه افراد از خمير مايه همسرشان مي‌باشند و چه بسيار زناني كه در طول تاريخ بر خلاف راه شوهرانشان رفتند.

مثل: آسيه زن فرعون كه قرآن از او تمجيد مي‌كند، مؤمن شد و راه كفر و طغيان شوهرش را نپيمود و هم‌چنين همسر برخي پيامبران كه راه باطل را در پيش گرفتند و با شوهر خود مخالفت كردند و قرآن آن‌ها را يادآوري كرده  است. بنابراين انسان اختيار دارد، و مي‌تواند از قبل با چنين شخصي ازدواج نكند؛

يا اين‌که اگر ازدواج كرد او را نهي از منكر نمايد؛

يا اگر به مراتبي رسيد كه هيچ راهي براي اصلاح نبود از او جدا شود.

از اين رو مي بينيم كه اجباري در چنين مواردي وجود ندارد.


پرسش

چرا در سوره «الرحمن» تعليم قرآن قبل از آفرينش انسان آمده است؟

پاسخ

در آيات اول سوره الرحمن مي‌فرمايد:

(الرَّحْمنُ[237] عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الْإِنسَانَ عَلَّمَهُ الْبَيانَ)؛ «خداوند گسترده‌مهر» به انسان آموزش قرآن داد و انسان را آفريد به او بيان آموخت.»

بايد به طور طبيعي مي‌فرمود: خدا انسان را خلق كرد بعد به او بيان را آموزش داد و بعد قرآن را  به او آموخت. ولي در اينجا ترتيب طبيعي به هم خورده؛ كه در اين باره مفسران مي‌گويند:

علت به هم خوردن ترتيب طبيعي اين آيات اين است كه خداوند مي‌خواسته عظمت آموزش قرآن را يادآوري كند كه اينقدر مهم است كه قبل از نعمت خلقت انسان به آن اشاره شده است.

آري، ارزش انسان به تعليم قرآن است و به عبارت ديگر ارزش انسان به ارتباط او با وحي بستگي دارد و مي‌دانيم كه قرآن هم از جهت اصل آموزش و تعليم و تربيت مهم است، و هم از جهت محتوا، و بديهي است كه آموزش قرآن، مقدمه معرفت به قرآن و عمل به محتواي آن است.

يادآوري: قابل توجه است كه در اين آيات «عطف ترتيبي» نيامده چنانچه برخي پنداشته‌اند، و نفرموده، «علم القرآن فخلق الانسان» يا «وخلق الانسان» تا ترتيب را برساند و تقدم و تأخري را ثابت كند؛ بلكه چينش اين جملات، به خاطر اهميت قرآن، مقدم و موخر شده، و شايد خداوند ترتيبي خاص را اراده نكرده باشد.


پرسش

در عبارت «علمه‌البيان»؛ «خداوند بيان را به انسان آموخت» مقصود از «بيان» چيست؟

پاسخ

واژه «بيان» يك مفهوم گسترده‌اي دارد كه گاهي همين «سخن گفتن» از آن اراده مي‌شود. ولي اينجا مقصود عام است يعني به انسان «سخن گفتن» و انواع «استدلالات عقلي و منطقي» آموخت.

آري، يكي از موارد آن معناي عام، «سخن گفتن» است و البته مي‌دانيم كه سخن گفتن يكي از پيچيده‌ترين و مهم‌ترين نعمت‌هاي الهي است كه بسياري از علوم بشر از همين طريق نقل و انتقال و رشد مي‌يابد و هم‌چنين خود لغات و دستگاه‌هاي صوتي و نيز زبان‌هايي كه در دنيا وجود دارد، اين‌ها همه از نشانه‌هاي عظمتِ پروردگار است.


پرسش

آيا انسان مي‌تواند خلق كند؟

خداوند در قرآن مي‌فرمايد ما انسان‌ها را از يك مرد و زن جنس مذكر و مونث خلق كرديم، با توجه به اين آزمايشاتي كه الان صورت مي‌گيرد، كه از يك جنس مي‌توانند فرزند را به دنيا بياورند، اين چطور با گفته‌ قرآن قابل جمع است؟

پاسخ

اين پرسش را از «بعد قرآني» و «بعد علمي» بررسي مي‌كنيم.

الف) از نگاه قرآن

در بخش قرآني مسأله، دو ديدگاه وجود دارد:

ـ بعضي از مفسران برآنند كه، انسان نمي‌تواند موجود جديدي خلق كند، به اين علت كه خلق مخصوص خداست و اگر كسي خلق كند در حقيقت يك كار خدايي كرده و در اين راستا استدلال مي‌كنند به آيه‌ي:

(يا أَيهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لَن يخْلُقُوا ذُبَاباً وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ[238] «اي مردم! مثلي زده شده است، به آن گوش فرا دهيد: كساني را كه غيرخدا مي‌خوانيد، هرگز نمي‌توانند مگسي بيافرينند، هر چند براي اين كار دست به دست هم دهند.»

برداشت آن‌ها از آيه اين است كه پس بشري كه نمي‌تواند يك مگس را خلق كند چگونه مي‌تواند يك انسان را بيافريند؟ اما اين استدلال قابل پاسخ است بدين ترتيب كه با مراجعه به قبل و بعد اين آيه متوجه مي‌شويم كه اين آيه در مورد توانايي «بت»‌ها مي‌باشد، زيرا در آيات قبل آمده:

(وَيعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لَمْ ينَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً وَمَا لَيسَ لَهُم بِهِ عِلْمٌ[239] «و جز خدا چيزى را مى‏پرستند كه هيچ دليلى بر آن فرو نفرستاده است و چيزى را كه هيچ علمى بدان ندارند».

در حقيقت در اين دو آيه مي‌فرمايد: اينهايي كه شما مي‌پرستيد، يعني اين بت‌ها، ناتوان هستند و نمي‌توانند چيزي را خلق كنند و كسي كه نمي‌تواند چيزي را خلق كند، ‌شايسته پرستش نيست و نبايد معبود شما قرار بگيرد. لذا اين آيه مربوط به ناتواني بت‌هاست نه مربوط به انسان‌ها.

ـ برخي نيز مي‌گويند: در قرآن كريم آياتي داريم كه مساله خلقت را شامل انسان‌ها نيز مي‌داند. در سوره آل عمران آيات مربوط به حضرت عيسي7مي‌فرمايد: (وَرَسُولاً إِلَي‏ بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنِّي قَدْ جِئْتُكُم بِآيةٍ مِن رَبِّكُمْ[240] «و (او را به عنوان) فرستاده‏اى به سوى بنى‏اسرائيل (= فرزندان يعقوب) قرار داده كه او به آنان مى‏گويد) كه من از طرف پروردگارتان نشانه‏اى [معجزه‏وار] برايتان آورده‏ام؛ من از گِل براى شما [چيزى] همانند شكل پرنده مى‏سازم و در آن مى‏دمم، پس به رخصت خدا پرنده‏اى مى‏گردد».

پس از تعبير «اني اخلق» من خلق مي‌كنم استفاده مي‌شود كه، مسأله‌ «خلق» مخصوص خداوند متعال نيست بلكه انسان‌ها هم ممكن است خلق كنند.


پرسش

فرق بين خلق و ايجاد چيست؟

پاسخ

«ايجاد» يعني چيزي نباشد، و انسان آن را از عدم به وجود بياورد.

ولي «خلق» يعني انسان چيزي را بر كيفيت مخصوصي درست نمايد و ساماندهي كند. به عبارت ديگر ايجاد همان «ابداء» يا «انشاء» است چيزي را از «عدم» به «وجود» آوردن است كه اين كار خدايي است و علت تامه مي‌خواهد تا از نيستي به هستي بيابد.

اما چيزي را كه وجود دارد و انسان همان را تقدير و اندازه زني كند و به شكل جديد درآورد مثل همين كه حضرت عيسي مي‌فرمايد: «من اين خاك‌ها را به شكل يك پرنده در مي‌آورم.» اين در حقيقت، تقدير و اندازه‌زني است و حضرت عيسي از «عدم» به «وجود» نياورده بلكه آن را سامان داد.

بنابراين «خلق» مخصوص خداوند نيست، بلكه بشر هم مي‌تواند خلق كند و آنچه از بشر بر نمي‌آيد «ايجاد» است.

ب) از نگاه علم

در پرسش آمده بود كه آيا لازم است هميشه موجودي از يك «نر و ماده» بوجود بيايد، چنان‌چه در قرآن آمده كه: «شما را از يك «مرد و زن» آفريديم.» انسان‌ها معمولاً اين گونه آفريده مي‌شوند ولي آيا اين يك قانون كلي است كه هميشه بايد موجودات اين‌گونه آفريده شوند؟ خير، زيرا هم در قرآن نمونه داريم و هم در طبيعت كه لازم نيست هميشه تولد موجودات از يك «نر و ماده» باشد.

به عنوان مثال حضرت آدم7بدون پدر يا مادر خلق شده يا در قرآن آمده كه حضرت عيسي7بدون پدر خلق شده است. پس لازم نيست كه حتماً پدر و مادري باشند.

پس اين قانون عام «زوجيت» چه مي‌شود؟ اين كه اين موارد چگونه براي آن قانون استثناء شوند اين بحثي است كه در اين مجال نمي‌گنجد ولي به طور مختصر بايد گفت: لازم نيست كه هميشه پدر و مادري (نر و ماده) باشند و بعد فرزندي از آن‌ها به وجود آيد. به عبارت ديگر به اصطلاح اين آيه در مقام اثبات شيء است و نفي ما عدا نمي‌كند.


پرسش

آيا شبيه‌سازي جايز است؟

اين‌که سلولي را از حيوان يا انساني بگيرند و‌يك حيوان يا انسان شبيه آن توليد‌ كنند بدون اين‌که جنس مخالف در كار باشد آيا جايز است؟

پاسخ

لازم است به اين موضوع از سه جهت پرداخته شود.

اول ـ نظر اسلام در مورد اصل علم، تجربه و آزمايش در اين موارد چگونه است؟ اسلام جلوي پيشرفت علم را نمي‌گيرد بلكه انسان را براي دانش و پيشرفت ترغيب و تشويق مي‌كند و اين آزمايشات علمي مفيد است و براي انجام آن مانعي نيست؛ و لازم است علم پيشرفت خودش را داشته باشد آزمايشات هم بايد صورت بگيرد.

دوم ـ اگر چنين اتفاقي افتاد چه مي‌شود؟ اگر چنين اتفاقي افتاد، و به صورت گسترده‌اي انجام گرفت، مثلاً صدها هزار انسان، به اين شكل به وجود آورند معلوم است كه با مشكلاتي اخلاقي مواجه مي‌شويم به عنوان مثال افراد يك‌ديگر را به خوبي نمي‌شناسند چون شبيه هم‌ديگر هستند؛ مسأله خويشاوندي دگرگون مي‌شود؛ احساسات و عواطفي كه باعث رشد و شكوفايي استعدادها مي‌شود در اينجا تحت الشعاع قرار مي‌گيرد؛ و از لحاظ حقوقي نيز، براي مسائلي مثل ارث و مانند آن مشكلات زيادي به وجود مي‌آيد.

سوم ـ مطالبي كه گذشت بر فرضي بود كه چنين اتفاقي بيفتد، ولي هنوز موردي براي ما ثابت نشده است كه چنين اتفاقي در مورد انسان‌ها افتاده باشد. البته آزمايش‌ها در مورد حيوانات شده كه بعضي از مراكز آزمايشگاهي و بعضي متخصصين به چنين پيشرفت‌هايي دست يافته‌اند و چنين موجوداتي را در عالم حيوانات شبيه‌سازي كرده‌اند، ولي در عالم انسان‌ها چنين اتفاقي نيافتاده و هنوز به صورت علمي و قانونمند در مجامع علمي مطرح نشده است.

نتيجه

اگر انسان بتواند خلق جديد انجام دهد، اين با آيات قرآن ناسازگار نيست.


فصل چهارم: نفس و پرورش


الف: نفس

پرسش

آيا صفات ناپسند در ذات انسان است يا با گذشت زمان و نوع برخوردها شكل مي‌گيرد.

پاسخ

با توجه به آيات قرآن در مي‌يابيم كه خداوند متعال براي انسان فطرتي قائل است.[241]

اين فطرت پاك به صورتي كاملاً معتدل بوده، در سوره شمس بعد از اين‌که چند قسم ياد مي‌كند مي‌فرمايد: (وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا[242] قسم به نفس و آن حالت تسويه و تعديل نفس.

يعني نفس انسان در حالتي قرار دارد كه نسبت به خوبي و بدي يكسان است مي‌تواند نيكي‌ها را بپذيرد مي‌تواند بدي‌ها را بپذيريد و به تعبير بهتر هم كارهايي كه در راستاي تقوي قرار گرفته به آن الهام مي‌شود و هم فجور و بدي‌ها.

در برخي از روايات ذيل آيات سوره ناس حكايت شده گويا انسان‌ها دو گوش دارند كه در گوشي فرشته مي‌دمد و در گوشي شيطان الهام مي‌كند يكي انسان را به كارهاي بد دعوت مي‌كند و يكي به سوي كارهاي خوب. اين مطلب را ما نيز بالوجدان درك مي‌كنيم كه وقتي در مقابل كاري قرار مي‌گيريم چه خوب باشد چه بد گويا از طرفي كسي به ما مي‌گويد انجام بده و گويا كسي مي‌گويد انجام نده.

بنابراين انسان فطرت دارد و فطرتش پاك است خداجو است خدا طلب، زيبايي‌طلب و كمال‌طلب است ولي گاهي انسان از اين فطرت پاك منحرف مي‌شود، يعني نفسش در اثر عوامل و موانعي يا الهامات و وسوسه‌هاي شيطاني، يا ميل‌هاي شهواني و انحرافات دروني كه خودش در اثر شهوات پيدا مي‌كند و تأثيرپذيري از دوستان بد و يا توهمات و خيالات... موجب مي‌شود كه انسان از آن راه اصلي منحرف شود.

برخي از آيات قرآن كه انسان‌ها را «ظلوم» و «جهول» و مانند آن معرفي كرده. در حقيقت به انسان‌هاي تربيت‌نايافته در پرتو وحي اشاره دارد؛ اگر انساني اين نفس معتدل خودش را در پرتو وحي الهي با الهامات الهي پرورش بدهد به قله‌هاي كمال مي‌رسد ولي اگر او را هم‌چون علف هرزي رها كند و يا اين‌که به دنبال عوامل انحرافي برود كم كم به صفات رذيله گرفتار مي‌شود.

نتيجه

برخي از پيروان اديان ديگر مي‌گويند انسان گنه‌كار به دنيا مي‌آيد و ما بايد او را شستشو بدهيم و غسلش بدهيم تا از اين حالت گنه‌كاري نجات پيدا كند.

ولي اسلام مي‌گويد انسان پاك به دنيا مي‌آيد و بالذات گناهكار نيست ممكن است خودش با ارادهخودش و انتخاب خودش نفس پاكش را آلوده نمايد زيرا نفس او كه هم‌چون لوح و صفحه سفيدي است با هر گناهي كه هم‌چون نقطه‌هاي سياهي هستند كم‌كم آن صفحه را آلوده مي‌كند و در نهايت تمام صفحه سياه مي‌شود.


پرسش

مراتب نفس انسان كدام است؟

آيه شريفه مي‌فرمايد: (إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ[243]«نفس انسان را به سوي رذايل اخلاقي و به سوي بدي‌ها امر مي‌كند» اين چطور با پاسخ قبل جمع است؟

پاسخ

نفس انسان داراي مراتبي مانند نفس راضيه، نفس مرضيه، نفس مطمئنه و نفس ملهمه مي‌باشد و يكي از اين مراتب و مراحل نفس، نفس اماره مي‌باشد.

در حقيقت ما يك نفس بيش‌تر نداريم ولي اين نفس مي‌تواند مراتب و مراحل مختلفي را طي كند ممكن است اين نفسي كه خداوند آفريده و به حالت تعديل و تسويه بوده يعني حالتي داشته كه نسبت به خير و شر مساوي بوده، اگر آن را به سوي كارهاي خوب ببريم، كم كم مي‌رسيم به مراتب عالي نفس مانند نفس راضيه و مرضيه كه از خدا راضي مي‌شود و خدا نيز از او خشنود مي‌شود.[244]

و اين در حالي ممكن است كه نفس را تحت تربيت وحي الهي و الهامات نيك قرار دهيم؛ از آن طرف هم ممكن است انسان به «اَسفل السافلين» برود يعني نفس خودش را در معرض گناهان و آلودگي‌ها قرار دهد، كم كم نفس انسان سقوط مي‌كند و به جايي مي‌رسد كه «أمّارة بالسوء» مي‌شود يعني نفس انسان، امير انسان مي‌شود و انسان را به بدي دستور مي‌دهد.

مثلاً كودكي را به شما مي‌سپارند كه با دلسوزي و تحت تعاليم‌الهي او را تربيت مي‌كنيد و يك انسان خير انديش، نيكوكار و نوع‌دوست پرورش مي‌يابد كه اگر او را رها كنيد به سوي كارهاي نيك بيش‌تر پيش مي‌رود؛ اما اگر اين كودك را به دست يك مربي ناپاك بسپارند، آن مربي ناپاك مي‌تواند اين كودك را انسان بزهكار پرورش دهد كسي‌كه زندگي خودش را صرف آزار و اذيت ديگران مي‌كند، حال اگر اين شخص آلوده به گناه را رهايش كني، در همين مسير پيش مي‌رود.

در حقيقت نفس انسان مانند همان كودك در اختيار انسان است، در ابتدا هم پاك و هم به حالت تعادل است كه مي‌توان آن را به سوي تقوي و راستي پرورش داد و يا به سمت «فجور و ناپاكي» پرورش داد تا برسد به مرتبه «أمّاره بالسوء» كه انسان را به سوي كارهاي بد دستور بدهد.

و در پايان بايد اضافه كرد كه نفس انسان دايم در حال خطر است اگر به مراتب بالا رسيد و انسان در مورد آن كوتاهي كرد، امكان سقوط دارد؛ و اگر به مراتب پايين و «اماره بالسوء» هم رسيد مي‌تواند با ارادهمحكم و عزمي راسخ از باب توبه به آغوش حضرت حق بازگردد. كه اين «سقوط» و «صعود» هم دليل بر وجود اختيار انسان مي‌باشد.


پرسش

ويژگي‌هاي انسان مومن چيست؟

پاسخ

تعدادي از صفات انسان مؤمن در سوره مؤمنون بيان شده است كه به همين مناسبت اين سوره «مؤمنون» ناميده شده است، در ابتداي اين سوره مي‌فرمايد: (بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏ قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ)؛ «به تحقيق مومنين رستگار شد.» بعد تا آيه‌ 11 صفات مؤمنينِ راستين را چنين بر مي‌شمارد:

اول) مومنان كساني هستند كه در حال نماز خشوع دارند و در مقابل پروردگارشان با فروتني نماز مي‌خوانند.[245]

دوم) از كارهاي بيهوده پرهيز مي‌كنند يعني كارها و برنامهزندگي‌شان هدفمند است و بدون هدف نيست.[246]

سوم) مؤمنان كساني هستند كه زكات مي‌پردازند.[247]

واژه «زكات» در قرآن دو معنا دارد: در سوره‌هاي مدني كه گاهي به معناي ماليات زكات واجب است كه بر چند چيز تعلق مي‌گيرد. ولي در سوره‌هاي مكي برخي مفسران احتمال داده‌اند كه به معناي انفاق باشد يعني مؤمنان كساني هستند كه از اموالشان انفاق و بخشش مي‌كنند و اين يكي از صفات بارز مومنان مي‌باشد.

چهارم) از صفات ديگر مومنان راستين اين است كه پاك‌دامن هستند و مراقبند تا به گناهان و اعمال زشت آلوده نشوند[248]ـ [249].

در ادامه موردي را استثنا مي‌كند كه اين‌ها غريزه شهوت خود را كنترل مي‌كنند مگر در موارد حلال و اگر كسي از اين حد فراتر رود تجاوزگر است.[250]

پنجم) امانتدارهاي خوبي هستند.[251]

امانت مردم را هم‌چون جان خودش حفظ مي‌كند و آن را بر مي‌گرداند، و اگر با كسي پيماني بست به پيمانش وفادار است.

ششم) مؤمنين مراقب نمازشان هستند و اول وقت نمازشان را مي‌خوانند، سستي و كاهلي در نمازشان نمي‌كنند.[252] و در پايان مي‌فرمايد: (أُولئِكَ هُمُ الْوَارِثُونَ)[253]اين افراد وارثان بهشت هستند. البته صفات ديگر مؤمنان در سوره‌هاي ديگر هم ذكر شده كه نظر شما را به برخي از آن‌ها جلب مي‌كنيم.

هفتم) در سورهانفال مي‌فرمايد: «مؤمنون كساني هستند كه وقتي ياد خدا را مي‌شنوند دل‌هاي آن‌ها برافروخته مي‌شود.»[254] در حقيقت تحت تاثير قرار مي‌گيرند، و نسبت به ياد خدا بي‌تفاوت نمي‌باشند.

هشتم) در سوره مائده مي‌خوانيم: «اين‌ها كساني هستند كه بر خدا توكل مي‌كنند.»[255]

نهم) باز در سوره انفال آمده است: «آن‌ها كساني هستند كه به ديگران پناه مي‌دهند و رهبران الهي و مردان الهي را ياري مي‌كنند.»[256]

دهم) و در سوره آل‌عمران مي‌فرمايد: «آن‌ها سرپرستي كافران را نمي‌پذيرند»[257] يعني ولايت و رهبري دشمنان خدا و كافران را نمي‌پذيرند.

يازدهم) در سوره نساء مي‌فرمايد: «مومنان كساني هستند كه به قرآن، و كتاب‌هاي آسماني قبل از آن ايمان مي‌آورند.»[258]

دوازدهم) و در سوره بقره مي‌خوانيم: «مومنان كساني هستند كه فساد مالي و اقتصادي ندارند (رباخوار) نيستند.»[259]

اين بود برخي از صفاتي كه در قرآن براي مؤمنان راستين آمده است.

و در تمجيد آن‌ها در سوره توبه مي‌فرمايد: «اين مؤمنان اهل بهشت‌اند، و خدا جان و مال آن‌ها را مي‌خرد و با آن‌ها معامله مي‌كند.»[260]

و در سوره منافقون مي‌فرمايد: «عزت از آن خدا، و پيامبر و مؤمنان است.»[261]


پرسش

غفلت چيست و عوامل آن كدام است؟

پاسخ

غفلت عبارت است از اين‌که پرده‌اي بر فكر و دل انسان بيافتد و از يك واقعيت و حقيقتي دور بماند. قرآن‌كريم، در اين‌باره مي‌فرمايد.

«برخي از انسان‌ها دل دارند ولي فهم عميق و ژرف‌نگري ندارند، چشم دارند ولي بصيرت ندارند، گوش دارند، ولي با آن نمي‌شنوند!»

و در ادامه آيه مي‌فرمايد:

(أُولئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ‌الْغَافِلُونَ[262] «اينها مثل حيوانات هستند بلكه از حيوانات نيز پست‌ترند، اين‌ها همان كساني هستند، كه غافلند!»

اينجا غفلت مي‌تواند اعم باشد از غفلت از خدا، غفلت از آيات خدا، يا غفلت از آخرت به تعبير ديگر غفلت از هر آنچه كه انسان را به سوي كمال مي‌برد.

مراتب انسان

گاهي انسان كامل است انساني كه با شعور و به ياد خدا باشد؛ گاهي انسان مانند حيوان مي‌شود؛ و گاهي از حيوان هم پست‌تر مي‌شود، چنانچه در آيه آمده است. برخي گفته‌اند: يك مرحله ديگر هم وجود دارد و آن اين‌كه انسان حيوان شود، نه مانند حيوان!

به هر حال كسي كه از ياد خدا غافل شود، از ابزارهاي شناخت خودش كه چشم، گوش و عقل باشد استفاده نكند، از مرحله انسانيت ساقط مي‌شود.

غافلان از چه غفلت دارند؟!

1. در سوره يونس مي‌فرمايد:

(وَإِنَّ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آياتِنَا لَغَافِلُونَ[263] «بدرستي كه بسياري از مردم، از نشانه‌هاي ما غافل هستند.»

از نشانه‌هاي خدا غافل هستند يعني به گل مي‌نگرند ولي گل آفرين را نمي‌بينند، دريا را تماشا مي‌كنند، ولي دريا آفرين را نمي‌بينند به كهكشان‌ها و ستارگان نگاه مي‌كنند، ولي آسمان آفرين را نمي‌بيند.

ولي برخي به مرحله‌اي مي‌رسند كه مي‌گويند:

به صحرا بنگرم صحـرا تــو بـينم           بـه دريـا بنگرم دريا تو بينم

به هر جا بنگرم كوه و در و دشت         نشان از روي زيباي تو بينم

2. گاهي غفلت از آخرت است، يعني همه توجه انسان به دنيا باشد و از آخرت و رستاخيز، از زندگي ديگري كه در پس اين جهان است، غافل شود. از اين رو در سوره روم مي‌فرمايد:

«آنها فقط ظاهر دنيا را مي‌بينند، ولي از آخرت غافل مي‌شوند.»[264]

عوامل غفلت

براي درمان غفلت بايد ديد عواملِ غفلتِ از خداوند چيست؟

1. قرآن كريم يكي از عوامل غفلت را دنياگرايي مي‌داند و مي‌فرمايد:

«اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، اموال و ثروت شما و فرزندان شما، شما را از ياد خدا غافل نكند، هر كس چنين كند، او زيانكار است.»[265]

در اين آيه به دو عامل غفلت‌زا اشاره شده كه يكي اموال است، ديگري فرزندان؛ يعني ممكن است انسان، ‌آنقدر سرگرم اموال و سرمايه‌اش بشود، كه از يادش برود خدايي هم وجود دارد... يا ممكن است فرزندان مانع ياد خدا بشوند! البته اين دو، نمونه‌اي است، از مسائل دنيوي و مواردي كه انسان را سرگرم مي‌كند و از ياد خدا غافل مي‌كند.

2. دومين عامل از عوامل غفلت «تسلط شيطان بر انسان است» كه در سوره مجادله مطرح شده و مي‌فرمايد:

(اسْتَحْوَذَ عَلَيهِمُ الشَّيطَانُ فَأَنسَاهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيطَانِ أَلاَ  إِنَّ حِزْبَ الشَّيطَانِ هُمُ الْخَاسِرُونَ[266] «شيطان بر آنان (= منافقين) مسلط شد، و ياد خدا را از خاطر آن‌ها برد و آن‌ها را به فراموشي انداخت» يكي از كارهايي كه شيطان مي‌تواند انجام دهد، اين است كه ياد خدا را از ذهن انسان ببرد، و انسان را دچار غفلت از ياد خدا كند! بعد مي‌فرمايد: «چنين افرادي «حزب شيطان هستند!»

و در همين راستا در سوره مائده مي‌فرمايد:

«شيطان مي‌خواهد بين شما دشمني بيندازد، و لذا شما را به سوي شراب و قماربازي مي‌برد (وَيصُدَّكُمْ عَن ذِكْرِ اللّهِ)او مي‌خواهد مانع ياد خدا بشود.»[267]


پرسش

آيا دنيادوستي يا دوست داشتن فرزند باعث غفلت است؟!

پاسخ

اين‌که انسان فرزندش را دوست داشته باشد در طول دوستي خدا، اين اشكال ندارد، ولي اگر كسي دنيا را هدف خودش قرار دهد اين اشكال دارد. اين‌که من ثروتم را دوست داشته باشم و در راهش تلاش كنم، اين مانع من نمي‌باشد و اشكالي ندارد، آن‌چه مهم است اين است كه ما نبايد دنيا را هدف خودمان قرار دهيم، اگر دنيا و مظاهر مختلف آن هدف شد، آن وقت انسان را از ياد خدا، آيات خدا و آخرت غافل مي‌كند.


پرسش

راه درمان غفلت چيست؟

پاسخ

اگر در آياتي كه در پرسش قبل گذشت دقت نماييم، راه درمان معلوم مي‌شود؛

1. انسان چشم و گوش دارد لذا بايد پرده‌ها را كنار بزند، حقايق را ببيند و تفكر كند اگر ما ژرف انديش شويم بصيرت پيدا كنيم، حق را بنگريم و بپذيريم، مي‌توانيم از غفلت خارج شويم.

2. قرآن‌كريم مي‌فرمايد: «شيطان بر اين‌ها مسلط مي‌شود.» اگر انسان بتواند، كاري كند كه شيطان از او دور شود يعني پناه به خدا ببرد و بر خدا توكل كند، و هم‌چنين ايمان بياورد، با ايمان و توكل و پناه‌بردن بر خدا كه در آيه 98 تا 100 سوره‌ نحل بيان شده انسان مي‌تواند از شيطان نجات پيدا كند، و غفلتش برطرف شود.

چنان‌چه در سوره حجر مي‌فرمايد:

(إِنَّ عِبَادِي لَيسَ لَكَ عَلَيهِمْ سُلْطَانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ)[268]؛ بر بندگانم تسلط نخواهي يافت؛ مگر گمراهاني كه از تو پيروي مي‌كنند.» و در آيه ديگر به نقش ايمان اشاره مي‌كند و مي‌فرمايد:

(إِنَّهُ لَيسَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَي الَّذِينَ آمَنُوا)؛ «به درستي كه شيطان بر كساني كه ايمان دارند تسلطي ندارد»

3. مسأله «تقوا» و به ياد خدا بودن خيلي مهم است. قرآن كريم در آيه 200 و 201 سوره اعراف مي‌فرمايد:

اگر حيله‌هاي شيطاني به سراغ شما آمد و شيطان خواست شما را، به غفلت بياندازد، و فريب بدهد (مواظب باشيد) «فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ إِنَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ»[269] به خدا پناه ببريد چرا كه خدا هم شنواست هم داناست، شما را تحت نظر دارد و شما را مي‌پذيرد.

و در ادامه مي‌فرمايد: (إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّيطَانِ تَذَكَّرُوا فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ)[270]در اين آيه خداوند به ما آموزش مي‌دهد كه، كساني كه با تقوا هستند وقتي كه گروهي از شياطين به آن‌ها نزديك مي‌شوند كه با آن‌ها تماس برقرار كنند و آن‌ها را وسوسه كنند ناگهان به ياد خدا مي‌افتند و يك مرتبه بيدار مي‌شوند.

آري مثل بانكي كه آژير خطر برايش قرار داده‌اند وقتي سارقي سراغ آن مي‌آيد اين آژير خطر به صدا درمي‌آيد و چراغ‌ها روشن مي‌شود و عرصه بر سارقين تنگ مي‌شود و آنگاه زمينه‌هاي سرقت و گناه از بين مي‌رود. هم‌چنين هنگام تماس شيطان با انسان اگر انسان خدا را ياد كند با ياد خدا دل نوراني مي‌شود و انسان مي‌تواند شيطان را دفع كند تا اين غفلت برطرف ‌شود، و در نتيجه زمينه گناه از بين مي‌رود. از اين آيه استفاده مي‌شود كه مسأله «تقوا» زمينه‌سازي مي‌كند تا غفلت‌ها برطرف شود و گويا انسان‌هاي با تقوا دستگاه محافظ دارند، آژير خطر دارند كه وقتي گرفتار غفلت شدند و شيطان به سراغشان آمد يك مرتبه بيدار مي‌شوند (فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ)يك مرتبه بينا مي‌شوند بصيرت پيدا مي‌كنند، بصيرت نه فقط ديدن با چشم سر است، بلكه قلب و عقل آن‌ها بينا مي‌شود، و ابرهاي وسوسه و گناه، كنار مي‌رود، و حقايق را آنطور كه هست، مي‌بينند. و اين‌ها همه از نتايج تقوا و ياد خداست.


پرسش

چگونه مي‌توان هميشه به ياد خدا بود؟

پاسخ

مقدمه

خداي متعال در قرآن كريم مي‌فرمايد: (فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ[271] «مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم».

و در سوره احزاب مي‌فرمايد: (يا أَيهَاالَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً[272] «اي كساني كه ايمان آورده‌ايد به ياد خدا باشيد، ذكر بگوييد و فراوان خدا را ياد كنيد». به ياد خدا بودن گاهي لفظي است، گاهي قلبي است و برخي اوقات عملي است.

توضيح

انسان گاهي با زبانش مي‌گويد: «يالله» يا با زبانش پناه به خدا مي‌برد و مي‌گويد: «أعوذ بالله» اين‌ها ذكرهاي زباني است مانند «سبحان الله»، «الحمد لله»، «الله اكبر»...

مرحله بالاترش، ذكر قلبي است كه انسان در درون و دل، نيز به ياد خدا باشيد، لقلقه زبان نباشد، اگر قرآن مي‌خواند، مطلب را، هم بفهمد و هم به دلش منتقل كند و در حقيقت از درون به ياد خدا باشد  و دل را آيينه تجلي حضرت حق قرار دهد.

مرحله بالاتر، ذكر عملي است يعني انسان ياد خدا را در زندگي عملي خودش پياده بكند، بدين معنا كه هر كار و برنامه‌اي را كه مي‌خواهد در زندگي‌اش عمل كند با معيار خدا بسنجد، اگر خدا اين برنامه را دوست دارد، ‌عمل كند اگر دوست ندارد عمل نكند. بنابراين، ذكر گاهي در مرحله لفظ است گاهي قلبي است و گاهي اوقات عملي و چه بهتر كه هر سه با هم باشد.

راهكارهاي به ياد خدا بودن

1. توجه به آيات الهي؛

يكي از راه‌هايي كه انسان، مي‌تواند به ياد خدا باشد توجه به آيات الهي است، در سوره بقره مي‌فرمايد: «خدا آياتش را براي مردم بيان مي‌كند، شايد مردم متذكر شوند.» (لَعَلَّهُمْ يتَذَكَّرُونَ).[273]

جالب اين است كه در قرآن كريم واژه «لعّل» براي «زمينه‌سازي» به كار مي‌رود به عبارت ديگر «اقتضاي چيزي را به وجود آوردن» يعني خداوند مي‌فرمايد ما آيات خودمان را براي مردم بيان كرديم، تا زمينه‌اي باشد براي بيدار شدن آن‌ها، و براي اين‌که «متذكر» شوند و به ياد خدا بيفتند.

زمينه بيداري انسان و به ياد خدا افتادن «تفكر» است تفكر در آيات الهي و مثال‌هايي كه در قرآن آمده مثال‌هاي زيبايي كه در قرآن آمده مثال‌هاي زيادي در قرآن زده شده و اين مثال‌ها در خور تفكر و تعمق و به ياد خدا افتادن است.

2. يادآوري نعمت‌ها؛

اين كه انسان نعمت‌هاي خدا را يادآوري كند. از اين رو در سوره احزاب مي‌فرمايد: «اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، نعمت‌هاي خدا بر خودتان را به ياد آوريد، و فراموش نكنيد»[274]

3. تلاوت قرآن؛

يكي از منابعي كه انسان را به ياد خدا مي‌اندازد و بيدار مي‌كند و از غفلت دور مي‌كند، خود قرآن كريم است.[275] از اين روست كه در روايات حكايت شده و بسياري از بزرگان نيز توصيه كرده‌اند، كه انسان صبح‌ها حداقل چند آيه قرآن تلاوت نمايد. و آن آياتي هم كه مي‌فرمايد: وقتي قرآن مي‌خوانيد يا در موارد ديگر «أعوذ بالله من الشيطان الرجيم» بگوييد در همين راستاست كه ياد خدا احياء شود.

4. توجه به هشدارهاي قرآن؛

در سوره قصص، آيه 46 يادآور مي‌شود كه توجه به هشدارهاي رهبران الهي و پيامبران، باعث بيداري و زنده شدن ياد خدا مي‌شود و غفلت را مي‌زدايد.

5. خردورزي و تفكر؛

قرآن كريم در آيات متعددي انسان‌ها را به تفكر و تعقل دعوت مي‌كند[276] و در آيه 7 سوره آل‌عمران و 26 سوره بقره مطرح‌شده كه اگر انسان تعقل و تفكر كند، خود خردورزي انسان را به طرف خدا رهنمون مي‌شود و به ياد خدا مي‌اندازد و غفلت‌ها را برطرف مي‌سازد، يعني بيش‌تر غفلت‌ها به خاطر اين است كه انسان از فكر و عقل خودش استفاده كافي نمي‌كند.

6. آيينه مشكلات؛

انسان وقتي مشكلاتي برايش پيش مي‌آيد، اين مشكلات را وسيله توجه به خدا قرار بدهد، در همين راستا در سوره اعراف در مورد قوم فرعون مي‌فرمايد: «ما فرعونيان را به خشكسالي و نقص در ثمرات گرفتارشان كرديم» يا به تعبيري ميوه‌ها و محصولات آن‌ها را دچار آفت كرديم (لَعَلَّهُمْ يذَّكَّرُونَ)[277]تا شايد آن‌ها متذكر شوند، بيدار شوند و به ياد خدا بيفتند.

7. نماز؛

در سوره طه مي‌فرمايد: (أَقِمِ الصَّلاَةَ لِذِكْرِي)[278]نماز بخوانيد تا به ياد من باشيد، اگر انسان در شبانه روز حداقل 5 بار درون استخري رود جسم او پاك مي‌شود، همان‌طور نيز اگر با آب حيات نماز، جانش را شستشو دهد زنگارهاي غفلت از او زدوده مي‌شود و به ياد حق مي‌افتد و از گناهان دور مي‌شود.

ذكر مداومي كه در نماز هست، در كمتر عبادتي وجود دارد و در آيه معروف (إِنَّ الصَّلاَةَ تَنْهَي‏ عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَرِ وَلَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ)[279]روي ذكر بودن نماز تاكيد خاص شده است.


پرسش

آيا دوست داشتن ديگران با درجات عالي تقوا منافات دارد؟

پاسخ

در همين راستا به پرسش‌هايي ديگر بر مي‌خوريم مانند آيا دوست داشتن غيرخدا لازم است يا نه؟ آيا با دوست داشتن خدا منافاتي دارد؟ اگر انسان دل و قلب خودش را براي محبت خدا خالي كند آيا جايي براي محبت غير خدا باقي مي‌ماند يا نه؟ آيا اين محبت‌ها با مراتب عالي تقوي منافات دارد يا خير؟!

قرآن‌كريم از ما نخواسته كه محبت ديگران را ترك كنيم بلكه خواسته كه بيش‌ترين محبت را نسبت به خداوند متعال داشته باشيم در سوره بقره مي‌فرمايد:

(وَمِنَ النَّاسِ مَن يتَّخِدُ مِنْ دُونِ اللّهِ أَنْدَاداً يحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللّهِ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبَّاً لِلَّهِ[280] «و برخى از مردم كسانى هستند كه از غير خدا، همانندهايى (معبودگونه) برمى‏گزينند كه همانند دوستى خدا، آنها را دوست دارند. و[لى‏] كسانى كه ايمان آورده‏اند خدا را بيش‏تر دوست دارند».

مؤمنين «أشد حب الله» هستند نه اين‌که نسبت به ديگران محبت ندارند. آري قرآن كريم نه تنها از ما نخواسته كه محبت ديگران را ترك كنيم بلكه در برخي آيات بعضي را تاييد و به پاره‌اي از محبت‌ها و دوستي‌ها نيز توصيه مي‌كند كه نمونه‌هايي از آنرا در اينجا مي‌آوريم:

ـ در سوره زخرف مي‌فرمايد: (الْأَخِلاَّءُ يوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ[281] «دوستان، در آن روز، برخى از آنان دشمن برخى [ديگر]هستند، جز خودنگه‏داران» اين آيه نشان مي‌دهد كه حتي «خُلَّت» كه از درجات بالاي محبت است منافاتي با تقواي الهي ندارد.

ـ در برخي از آيات قرآن از محبت و دوستي مهاجرين سخن گفته شده است.[282]

ـ احسان و نيكي به پدر و مادر لازمه‌اش دوستي است.[283]

ـ محبت و دوستي نسبت به اهل بيت به عنوان اجر رسالت سفارش شده است كه (لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَي‏)[284]و اين «مَوَدَّت» مرتبه‌اي از محبت است يا در روايت حكايت شده: «أحبَّ الله من أحب حسينا» كسي كه به امام حسين7محبت داشته باشد خداوند او را دوست دارد.

از اين مجموعه به دست مي‌آيد كه اين محبت‌ها با محبت خدا منافاتي ندارد بله اگر ديگران راهي غيرالهي انتخاب كنند و انسان بخواهد آن‌ها را دوست داشته باشد با محبت الهي ناسازگار است وگرنه محبت اهل‌بيت و محبت پدر و مادر و محبت به افراد نيك، در طول محبت خداست نه در عرض محبت خداوند، بنابراين هرچه انسان پيامبر و اهل‌بيت او را بيش‌تر دوست داشته باشد خدا را بيش‌تر دوست خواهد داشت چون اين‌ها مظاهر الهي هستند. و اين محبت در طول محبت خداست خدا و پيامبر هم به اين نوع محبت‌ها توصيه كرده‌اند اما اگر محبتي در عرض محبت خدا و يا در مقابل محبت خدا باشد يعني جهتي غيرالهي بگيرد اين ناپسند است و در روز قيامت هم مايه پشيماني است و قرآن كريم مي‌فرمايد:

(يا وَيلَتَي‏ لَيتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاَناً خَلِيلاً)[285]برخي روز رستاخيز مي‌گويند: «كاش من فلاني را دوست خودم انتخاب نكرده بودم.»

و در سوره‌ توبه در مورد اين نوع محبت مي‌فرمايد:

«بگو به مردم كه اگر پدران، مادران شما، فرزندان شما، برادران شما، همسران شما و طايفة شما، و اموالي كه به دست آورده‌ايد، و تجارتي كه از كسادش مي‌ترسيد و خانه‌هايي كه به آن علاقه داريد، در نظرتان از خدا و پيامبر و جهاد در راه خدا دوست داشتني‌تر باشند (اين خوب نيست و آن وقت) بايد منتظر باشيد تا فرمان خداوند بر (تنبيه) شما فرا رسد؛ و خداوند گروه نادرستان را هدايت نمي‌كند»[286]

بنابراين محبتي كه در مقابل محبت خدا قرار بگيرد، چه به فرزند باشد چه به ثروت باشد اين محبت، محبت منفي است. اما اگر همين محبت‌ها در طول محبت خدا باشد يعني ما فرزند، ثروت و... را براي خدا دوست داشته باشيم اين نه تنها بد نمي‌باشد بلكه چيزي است كه خداوند به آن توصيه كرده است.

راه‌هاي شناخت محبت‌هاي الهي

حال ممكن است اين پرسش مطرح شود كه از كجا معلوم مي‌شود كه اين محبت براي خداست، و مي‌تواند با محبت خدا در دل انسان جاي بگيرد؟ و يا اين محبت در مقابل خداست و بايد از دل بيرون برود؟!

پاسخ وقتي روشن مي‌شود كه انسان بر سر دو راهي‌ها در مقام انتخاب قرار بگيرد. مثلاً اگر انسان فرزندش را براي خدا دوست داشته باشد موقع جهاد در راه خدا ـ كه در اين آيه اشاره شده ـ حاضر است او را در راه خدا قرباني كند و دستور خدا، (جهاد) را بر محبت فرزندش مقدم مي‌كند اما اگر اين محبت در مقابل خدا، محبتي منفي باشد، حاضر نيست از فرزند و اموالش در راه خدا بگذرد. در مورد منافع قبيله يا حزب و گروه هم همين معيار مطرح است.

در آيه آخر سوره مجادله اشاره صريحي به اين مطلب دارد و مي‌فرمايد:

«هيچ قومي را كه ايمان به خدا و روز رستاخيز داشته باشند نمي‌يابي كه با دشمنان خدا و دشمنان پيامبر دوستي داشته باشند هر چند پدران يا فرزندان يا برادران يا خويشاوندان باشند.»[287]

اگر كسي ايمان به خدا و رستاخيز دارد نمي‌تواند با كساني كه دشمن خدا و پيامبر هستند دوستي داشته باشد، اين دو دوستي با هم منافات دارد و در حقيقت اين دو دوستي با هم قابل جمع نمي‌باشد و در ادامه آيه به نكته بسيار ظريفي اشاره مي‌كند و مي‌فرمايد: كساني كه ايمان به خدا و پيامبر دارند با دشمنان‌شان رابطه دوستي ندارند ولو اين‌که اين افراد دشمن، پدران يا فرزندان خودشان باشند يا برادرانشان، يا قبيله آن‌ها باشند.

اگر انسان به اصطلاح «تولي» و «تبري» پيدا كرد يعني با خدا، پيامبر و دوستان آن‌ها دوست و با دشمنان آن‌ها دشمن بود خداوند در موردش مي‌فرمايد:

«اينان‏اند كه خدا ايمان را در دل‏هايشان نوشته و با روحى از (جانب) خود آنان را تأييد كرد و آنان را در بوستان‏هاى (بهشتى) وارد مى‏كند كه نهرها از زير [درختان]ش روان است، درحالى كه در آن‏جا ماندگارند. خدا از آنان خشنود است و آنان (نيز) از او خشنودند؛ آنان حزب خدا هستند؛ آگاه باشيد در واقع فقط حزب خدا رستگارند!»[288]

پس اگر كسي مي‌خواهد حزب الله باشد بايد با خدا و رسولش دوست باشد و با دشمنان خدا و دشمنان رسولش دوست نباشد بلكه با آن‌ها مبارزه كند. اين مجموعه آيات، نشانگر دو دسته محبت يكي در مقابل محبت خدا و ديگري در طول محبت خدا مي‌باشد.


ب) آرزوها

پرسش

مقصود از آرزوهاي دراز (= طول اَمل) چيست؟

پاسخ

واژه «أمل» به معناي «آرزو» مي‌باشد. آرزو دوگونه داريم و از آيات و روايات هم هر دو گونه برداشت مي‌شود؛ يكي آرزوهاي پسنديده و ديگري آرزوهاي ناپسند و مذموم.

الف) آرزوهاي پسنديده

اميد زندگي را در اين آرزوها بايد جستجو كرد چرا كه اگر انسان به آينده خودش اميدوار نباشد در زندگي حركتي نخواهد داشت و در حقيقت زندگي انسان بي‌هدف و بي‌معنا مي‌شود. زندگي بدون آرزو، بدون اميد و فاقد حركت مي‌شود كه انسان را دچار گرفتاري‌هاي روحي و رواني مانند افسردگي مي‌كند و گاهي اوقات ممكن است حتي انسان را به مرز خودكشي نزديك كند.

از اين رو قرآن كريم مي‌فرمايد: (لاَ تَيأَسُوا مِن رَّوْحِ‌اللَّهِ إِنَّهُ لاَ ييأَسُ مِن رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ[289] «از رحمت خدا مأيوس و نااميد نشويد كه تنها گروه كافران، از رحمت خدا مأيوس مي‌شوند.»

و در سوره كهف از آرزوهاي خوب سخن مي‌گويد و مي‌فرمايد:

«باقيات، صالحات و كارهاي نيكي كه باقي مي‌ماند اين‌ها نزد پروردگار از نظر پاداش و از نظر آرزو و اميد بخشي بهتر است.»[290]

ب) آرزوهاي ناپسند

بخش ديگر، آن حالت آرزومندي و آرزو انديشي است كه در منابع ديني از آن به «طول أمل» تعبير شده است. آرزوانديشي و خيال بافي آن است كه انسان آنقدر غرق در آرزوهاي طولاني بشود كه واقعيت‌هاي زندگي را فراموش كند. لذا قران كريم خطاب به پيامبر مي‌فرمايد:

«كافران را رها كن تا بخورند و بهره‌برداري كنند و مشغول آرزوهاي خودشان باشند كه به زودي نتيجه اعمالشان را بيابند.»[291]

در حقيقت علت اين‌که اين‌گونه آرزوها سرزنش شده همين است كه انسان را از واقعيت‌ها دور مي‌كند و از هدف زندگي باز مي‌دارد، و يك حالت خيال بافي و خيال انديشي در انسان ايجاد مي‌كند و چنين افرادي وقتي متوجه خسارت مي‌شوند كه كار از كار گذشته است.

در برخي ديگر از آيات قرآن اين گونه آرزوها و آرزومندي‌ها و آرزو انديشي‌ها را حاصل كار شيطان مي‌داند و مي‌فرمايد:

(... وَقَالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبَادِكَ نَصِيباً‌ مَفْرُوضاً وَلَأُضِلَّنَّهُمْ وَلَأُمَنِّينَّهُمْ)[292]؛ «من حتماً يك عده از بندگان تو را سهم خودم بر مي‌دارم و آن‌ها را گمراه مي‌كنم و آن‌ها را به آرزوهاي دور و دراز مي‌كشانم» و در آيه بعدي خداوند متعال مي‌فرمايد: «به آن‌ها وعده مي‌دهد و آن‌ها را به آرزو مي‌افكند، در حالي كه آرزوها و اميدها و وعده‌هاي شيطان وعده‌هاي فريبكارانه است!»[293]

از اميرالمؤمنين علي7حكايت شده:

«اي مردم! من بيش‌ترين چيزي كه بر شما مي‌ترسم دو چيز است؛ يكي پيروي‌كردن از هواي نفس، و دوم آرزوهاي طولاني.» و در ادامه مي‌فرمايد: «پيروي از هواي نفس شما را از حق باز مي‌دارد، اما طول أمل باعث مي‌شود كه شما آخرت را فراموش كنيد.»[294]

نتيجه‌

اسلام برخي از آرزوها را پسنديده و حتي به آن تشويق مي‌كند زيرا اميد آفرين است از اين رو در حديثي از پيامبر اكرم9مي‌خوانيم:

«اميد مايه رحمت امت من است، اگر آرزوها نبود هيچ مادري فرزند خود را شير نمي‌داد و هيچ باغباني نهالي نمي‌كاشت.»[295]

پيامبر اكرم با اين تعبير بلند و زيبا مي‌فرمايد: حركت‌هاي انسان با آرزوهاي نيكو شكل مي‌گيرد مثل آرزويي كه مادر نسبت به آينده‌ فرزندش دارد؛ هم‌چنين آرزويي كه باغبان نسبت به آينده كشتزار خودش دارد. و از طرفي آرزوهايي مورد نكوهش قرار گرفته است مثل آرزوهاي دور و دراز، آرزوهايي كه بيش از عمل و يا بدون عمل باشد، آرزوهاي سرگرم‌كننده، آرزو نسبت به كارهاي زشت و مانند آن زيرا اينگونه آرزوها انسان را از حق باز مي‌دارد و از آخرت غافل مي‌كند.

آري آرزوها مثل باران است، باران وقتي كم باشد رحمت است اما وقتي زياد شود سيل ايجاد مي‌كند و ممكن است خانه و كاشانه را آب ببرد. آرزو نيز به اندازه معقولش خوب است و براي زندگي هدف‌ساز است، ولي آرزوهاي طولاني و خيال انديشانه انسان را از واقعيت دور مي‌كند و چون سيل، بناي اهداف زندگي را ويران مي‌كند.


پرسش

رابطه مسائل معنوي با آرزوهاي دراز (طول أمل) چگونه است؟

پاسخ

در برخي از توصيه‌ها آمده كه شما در امور مادي به زير دستان خودتان نگاه كنيد و در امور معنوي به بالا دست‌هاي خود نگاه كنيد.

در برخي از سفارشات امام خميني;و برخي از بزرگان نيز آمده است اگر انسان نسبت به امور معنوي آرزو داشته باشد خيلي خوب است، ولي در همانجا نيز بايد انسان امكانات خودش را ملاحظه كند و حد و اندازه خودش را محاسبه كند و در همان حد آرزو داشته باشد و آنگاه برنامه‌ريزي و حركت كند.

مثلاً كسي كه مي‌خواهد به كمال برسد اگر برنامه‌ريزي غيرواقع‌بينانه داشته باشد و استعدادها و توانايي جسمي و روحي و ظرفيت‌هاي خودش را در نظر نداشته باشد، ولو در امور معنوي، با مشكل مواجه مي‌شود. مثلاً «بيش از وسعش روزه بگيرد.» يا «بيش از توانش نماز بخواند.» يا «بيش از توانايي خود بخشش كند.» اين افراط‌ و تفريط‌ها در حقيقت برخاسته از آرزوهاي غيرمعقول است. چنين فردي از آن اول هدفي كه در نظر گرفته و آرزويي كه در ذهنش بوده، يك آرزوي غير واقع‌بينانه بلكه همراه با خيال بافي بوده است.


پرسش

راهكارهاي مبارزه با آرزوهاي دراز و ناپسند چيست؟

پاسخ

براي آزادي از اين نوع آرزوها در منابع ديني راه‌هايي عنوان شده كه برخي از آن‌ها را ذكر مي‌كنيم.

اول. دوري از دنيازدگي

از آيه 46 سوره‌ كهف به دست مي‌آيد كه دوري از دنيازدگي يكي از راه‌هاي مبارزه با آرزوهاي طولاني است زيرا اول آيه مي‌فرمايد: (الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِينَةُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَالْبَاقِياتُ الصَّالِحَاتُ خَيرٌ)اين دو را در مقابل هم قرار مي‌دهد يعني انسان نبايد دنيا را هدف خودش قرار بدهد و دنيا زده بشود بلكه در مقابل بيش‌تر به آخرت، باقيات و صالحات توجه كند. از مواهب دنيايي استفاده نمايد ولي دنيا زده نشود يا به عبارت ديگر «دنيا اصل و هدف او قرار نگيرد.»

دوم. توجه به آخرت

يك حساب بانكي در آخرت براي خودش باز كند و زندگي خود را طوري تنظيم كند كه به اين حساب آخرت مرتب اضافه شود. با انجام كارهاي خيري كه براي انسان باقي مي‌ماند (باقيات الصالحات) اعم از مسائل علمي، مادي يا بخشش و يا تربيت فرزند خوب و... توجه به آخرت و اصلاح عقيده و عمل در آن راستا انسان را واقع‌گرا مي‌كند؛ و انس با آخرت و مسائل معنوي به او آرامش مي‌دهد؛ و بالعكس اگر انسان دنيازده شود در روايات حكايت شده: «مثل تشنه‌اي است كه هرچه از آب شور مي‌خورد باز هم تشنه‌تر مي‌شود.»[296]

سوم. واقع‌بيني

براي نجات از اين نوع آرزوها و خيال‌بافي‌ها بايد از اوهام و آرزوهاي طولاني و غيرواقعي بپرهيزد و به واقعيت‌ها و امكانات خودش توجه نمايد كه چه استعدادهايي دارد و در زندگي چه امكاناتي در اختيارش است و سپس براساس آن‌ها برنامه‌ريزي كند، نه اين‌که براساس خيالات و آرزوها و توهم‌ها برنامه‌ريزي و آرزوپردازي كند كه در اين صورت است كه شخص فريب نفس خودش و يا فريب شيطان را خورده و فرصت‌ها از دست او رفته و متاعي نخريده.

مثلاً: جواني مي‌خواهد براي زندگي خودش برنامه‌ريزي كند، يك حالت اين است كه به صورت واقع بينانه زندگي فعلي خودش را در نظر مي‌گيرد امكانات و استعدادهاي خود و امكانات پدر و مادرش كه مي‌توانند به او كمك كنند و وضعيت فعلي جامعه را در نظر مي‌گيرد و يك برنامه‌ريزي واقع‌بينانه انجام مي‌دهد و از عمرش بهترين استفاده را مي‌كند و طي اين برنامه‌ريزي به اهداف كوتاه مدت و بلند مدت خودش مي‌رسد و زندگي خوب و سعادتمندي را براي خودش رقم مي‌زند.

اما همين جوان مي‌تواند گرفتار آرزو انديشي و خيال بافي شود كه اي كاش من ميلياردها تومان پول داشتم، اي كاش فلان قدرت و مقام را داشتم، در حالي‌كه الان امكانات، استعداد و ظرفيت و زمينه اين كارها براي او فراهم نيست.

آري، وقتي انسان اسير اين‌گونه آرزوها شود با برنامه‌ريزي‌هاي غيرواقع بينانه، ناكامي‌هاي مكرر نصيب او مي‌شود و سرخورده و ناموفق نسبت به هم‌رديفان خود باقي مي‌ماند و گاهي براي به دست آوردن و نائل شدن به آرزوهايش، به صورت طبيعي نمي‌تواند برنامه‌ريزي كند و از برنامه‌هاي غيرطبيعي كمك مي‌گيرد و مسير انحرافي خود را آغاز مي‌كند و انساني كه در بيراهه افتاد هر لحظه و هر روز كه مي‌گذرد از مسير اصلي و صراط مستقيم فاصله مي‌گيرد، تا آنكه گرفتار مشكلاتي مانند سرقت و مسائل بدتر از آن مي‌شود؛ زيرا ويژگي هر انحرافي اين است كه انحرافات بعدي را به دنبال مي‌آورد، تا آنجا كه آخرت را به كلي فراموش مي‌كند و سعادت دنيا و آخرت خود را از دست مي‌دهد.


پرسش

اگر انسان امكان رسيدن به امكانات مادي را داشته باشد آيا آرزوي دراز (طول امل) بد نيست؟

پاسخ

ما بايد به دو نكته توجه كنيم.

اول اين‌که طول املي كه در روايات، دعاها و حتي در قرآن‌كريم نكوهش شده آيا اين بدين معناست كه انسان در زندگي خودش برنامه‌ريزي نكند؟ مسلماً بدين معنا نيست بلكه انسان بايد براي زندگي هر روز خودش برنامه داشته باشد و يك برنامه‌ كوتاه مدت و بلند مدت (ماهيانه ـ ساليانه) داشته باشد. يكي از بزرگان و اساتيد (از مراجع تقليد) مي‌گفتند:

«اگر من 70 سال ديگر زنده باشم، مي‌دانم اين برنامه‌ريزي كه كردم چگونه پيش خواهد رفت.»

اين نشان مي‌دهد كه ما بايد در زندگي «برنامه‌ريزي» داشته باشيم و از ما خواسته‌اند كه در كارهايمان نظم داشته باشيم، برنامه‌هاي كوتاه مدت و بلندمدت بريزيم كه حتي دقيقه‌اي از عمرمان هم تلف نشود. پس اگر آرزوانديشي و خيال‌ بافي را سرزنش كردند به اين معنا نيست كه انسان براي آينده خود برنامه‌ريزي نداشته باشد. همان طور كه براي كشور برنامه‌ريزي بلند مدت و كوتاه‌مدت لازم است در زندگي فردي و خانوادگي هم برنامه‌ريزي لازم است و هم‌چنين آن برنامه‌ريزي همراه با خيال‌بافي نباشد دور از واقعيت و امكانات نباشد، بلكه با توجه به امكانات و استعدادها برنامه‌ريزي كنيم.

دوم اين‌که آيا اگر آرزوانديشي و خيال‌بافي و طول امل در آيات و روايات سرزنش شده، بدين معناست كه انسان به دنيا بي‌توجه باشد و از امكانات دنيوي استفاده نكند؟ قطعاً بدين معنا نيست بلكه از منابع اسلامي استفاده مي‌شود كه انسان بايد براي معاش خودش تلاش و برنامه‌ريزي داشته باشد كه اگر اين تلاش براي معاش نباشد آخرت خوبي هم در انتظار او نيست. چنان‌چه بيان كرديم تلاش براي به دست آوردن دنيا، خوب است، به شرطي كه دنيا اصل و هدف، قرار نگيرد.


ج) گناه

پرسش

من انسان گناه‌كاري هستم، وقتي به ياد گناهانم مي‌افتم از خود مأيوس مي‌شوم و بيش‌تر گناه مي‌كنم راه چاره چيست؟

پاسخ

گناه و لغزش براي افراد غيرمعصوم غالباً وجود دارد، و انسان وقتي گناه كرد راه توبه باز است، راه جبران و اصلاح باز است پس يأس و نااميدي جايي ندارد! خداوند توّاب است[297] و انسان نبايد نااميد باشد. در آيات قرآن، نااميدي را سرزنش مي‌كند و مي‌فرمايد:

«از روح الهي نااميد نشويد كه جز افراد كافر از روح الهي نااميد نمي‌شوند.»[298]

به اميد و رحمت الهي «روح»[299] گفته شده يعني از رحمت الهي و اميد به خداوند مأيوس نشويد زيرا يكي از صفات كافران اين است كه از رحمت الهي نااميد مي‌شوند. اين بسيار‌مهم است كه «قنوط»، يعني نااميدي از رحمت پرودگار، جزء «گناهان كبيره» شمرده شده است.

شهيد دستغيب;در كتاب گناهان كبيره اين بحث را مطرح كرده‌اند كه يكي از گناهان كبيره «نااميدي از رحمت پروردگار» است بلكه از بزرگترين گناهان كبيره است.

نتيجه

1. انسان غيرمعصوم گاهي به طور طبيعي گرفتار لغزش مي‌شود؛

2. طبق آيات قرآن انسان نبايد نااميد شود؛

3. بعد از ارتكاب گناه راه توبه و جبران باز است و خدا بسيار توبه پذير است؛

بنابراين انسان نبايد وقتي گناهي انجام داد نااميد و مأيوس شود و به گناهان قبلي‌اش ادامه دهد بلكه با توبه به آغوش رحمت الهي بازگردد.

زيرا خداوند تواّبِ غفاّرِ رحمنِ رحيمِ است و گويا به بنده گناهكار خود چنين پيام مي‌دهد؛

هر چه بودي هر چه كردي                       آن گــــذشـت حــال بيــــا

از نـــو عــمل آغــاز كـن                        باب عشق ديگري را باز كن

در آيات متعددي از «يأس» ياد شده و در همه اين موارد يأس و نااميدي را سرزنش مي‌كند و در برخي آيات نااميدي و ياس را از ويژگي‌هاي كفار مي‌داند. و از طرفي در آيات فراواني از قرآن به انسان اميد مي‌دهد و راه بازگشت را براي انسان گناهكار باز مي‌داند و مي‌فرمايد: اگر از باب توبه وارد شدي آغوش پروردگار غفور رحيم باز است. يعني خداوند هم مي‌بخشد (غفور) هم بعد از بخشش مهرباني (رحيم) مي‌كند‌.

و مكرر در آيات قرآن با تعابير گوناگون به مومنان وعده بهشت مي‌دهد وعده ملاقات پروردگار مي‌دهد و قرآن‌كريم با اين نوع برخورد روح اميد را در زندگي انسان مي‌دمد و بهداشت رواني افراد را تأمين مي‌كند. زيرا هنگامي كه انسان به آينده خودش و به رحمت پروردگار و به آخرت و بهشت اميدوار باشد، و از آن طرف نااميدي را از خودش دور كند زندگي خويش را داراي هدف و معناي بلند مي‌يابد و چنين كسي به وادي‌هاي خطرناكي مثل پوچي... و احياناً خودكشي‌ها نمي‌رسد.

چرا انسان از پروردگار نااميد مي‌شود؟! هنگامي انسان از لطف و گشايش الهي در كارها نااميد مي‌شود كه اعتماد به قدرت خدا و رحمت او نداشته باشد. و يا به وعده‌هاي او اعتماد نداشته باشد، و خود اين عدم اعتماد به قدرت و رحمت الهي در حقيقت نوعي كفرورزي است و لذا فرمود:

«انسان‌هايي كه كافر هستند از رحمت الهي مأيوس مي‌شوند.»[300]

چون اعتمادي به قدرت خداوند و وعده‌هاي الهي، و اميدي به رحمت واسعه او ندارند!


پرسش

آيا كساني كه گرفتار يأس باشند گناهشان بخشيده مي‌شود؟ زيرا خداوند وعده‌ بخشش همه‌ گناهان را داده مگر شرك را، آيا يأس هم چنين است؟

پاسخ

در برخي آيات اشاره شده است كه خداوند شرك را نمي‌بخشد ولي گناهان ديگر را مي‌بخشد و مفسران اين نكته را تذكر مي‌دهند كه مقصود از اين آيه اين نيست كه «شرك»‌ بخشوده نمي‌شود، زيرا بارها در تاريخ اسلام اين اتفاق افتاده كه مشركان و كافران توبه كردند و ايمان آوردند و پيامبر اسلام پذيرفتند. حتي درصدر اسلام بسياري از اصحاب پيامبر مشركاني بودند كه بعداً ايمان آوردند و به اسلام وارد شدند.

اين آيه كه مي‌فرمايد: «شرك آمرزيده نمي‌شود»[301] مقصود «شرك بدون توبه» است ولي بقيه‌ گناهان را ممكن است خدا بدون توبه هم بيامرزد!


پرسش

چه كنيم كه از يأس و نااميدي نجات پيدا كنيم؟

پاسخ

با رعايت نكات زير اميد است كه از «يأس» نجات پيدا كنيم.

اول) توجه به «عظمت و قدرت پروردگار» و «رحمت الهي» كه خدا هم مي‌تواند ما را ببخشد هم رحمت الهي او بي‌كران است و از طرفي «وعده بخشش» داده و خلف وعده در مورد او قابل تصور نيست بنابراين نبايد از چنين شخص بزرگي نااميد باشيم.

دوم) توجه به اين‌که راه توبه و بازگشت را خود خداوند باز كرده و از بازگشت گناه‌كاران استقبال مي‌كند با اين حال نااميدي چرا؟!

سوم) توجه به اين‌که يأس و نااميدي از رحمت خداوند خود گناهي بزرگ است و انسان اگر به همين نكته توجه كند آن وقت خود را از دام يك گناه به دام گناه ديگري نمي‌اندازد.

و نكته آخر؛ اگر انسان بداند كه فرصت براي او باقي است و مي‌تواند از بقيه عمرش استفاده كند و گذشته را جبران و اصلاح كند، بنابراين معنا ندارد كه انسان در اثر گناه و لغزش‌ها به آينده خودش بدبين باشد، چرا كه نتيجه بدبيني هم‌، نااميدي و يأس مي‌باشد. و «يأس» است كه انسان را از دامن خطاها و گناهان كوچك‌تر به دامن گناهان و خطاهاي بزرگ‌تر مي‌اندازد.


پرسش

آيا توبه كاملاً گناهان را پاك مي‌كند يا فقط از شدت تأثير آن‌ها كم مي‌كند؟

پاسخ

آثار گناه دو نوع است.

ـ گاهي آثار قراردادي و مجازات‌هاي الهي است (آثار قراردادي در دنيا اين‌گونه تعبير مي‌شود)

ـ گاهي آثار گناه، ‌آثار وضعي است.

اگر تاثير گناه از مجازات‌هاي الهي و يا حق‌الله باشد توبه، اين آثار را بر مي‌دارد بلكه با توجه به آيات حتي برخي بدي‌ها و گناهان انسان تبديل به نيكي مي‌شود، مي‌فرمايد:

(مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً فَأُولئِكَ يبَدِّلُ اللَّهُ سَيئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَكَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً[302] «مگر كسانى كه توبه كنند و ايمان آورند و كار شايسته انجام دهند؛ پس آنان، خدا بدى‏هايشان را به نيكى‏ها تبديل مى‏كند؛ و خدا بسيار آمرزنده [و] مهرورز است».

پس آثاري كه از نوع مجازات‌هاي الهي است[303] و گاهي «حق‌الله» ناميده مي‌شود به وسيله توبه برداشته مي‌شود.

اما آثار نوع دوم ـ آثار وضعي ـ اين‌ها با توجه به تنهايي برداشتني نمي‌باشد؛ مثلاً كسي كه سرقت انجام داده گناهش مجازات الهي و عذاب دارد که به وسيله توبه اين عذاب برداشته مي‌شود اما اثر وضعي گناه به وسيله توبه برداشته نمي‌شود بلكه بايد خسارت مالي آن سرقت را جبران نمايد و... اگر كسي گناهي انجام دهد و موجبات بدنامي خودش را در اجتماع فراهم كرده باشد، اين بدنامي اثر وضعي آن گناه است و با توبه، اين بدنامي برداشته نمي‌شود، در اينجا لازم است برنامه‌ريزي كند و اين بدنامي را از بين ببرد و دوباره اطمينان اجتماع و مردم را به خودش جلب نمايد اين چيزي نيست كه توبه آن را به راحتي بردارد.[304]

بنابراين توبه مجازات‌هاي قراردادي و الهي را بر مي‌دارد و در حقيقت در اين بخش از آثار گناه مي‌كاهد و حتي گاهي اوقات آن‌ها را به حسنات تبديل مي‌كند.

اما برخي از آثار و پيامدهاي ديگر مثل «آثار وضعي» را بر نمي‌دارد.


پرسش

در برخي آيات بعد از توبه اصلاح آمده مقصود از اصلاح‌كردن بعد از توبه چيست؟

پاسخ

اصلاح در آيات متعددي از قرآن با تعابير گوناگون آمده است.

(فَمَن تَابَ مِن بَعْدِ ظُلْمِهِ وَأَصْلَحَ فَإِنَّ اللّهَ يتُوبُ عَلَيهِ[305] «اگر كسي بعد از ظلمي و گناهي كه انجام داده و توبه كند و اصلاح كند، خدا به سوي او باز مي‌گردد و توبه‌اش را مي‌پذيرد.»

همين مضمون در آيات ديگر قرآن آمده و مكرر بر اين مسأله تأكيد دارد كه بايد توبه همراه با اصلاح و عمل صالح باشد يعني اگر كسي گناهي انجام داد مانند دروغ، كه فقط نافرماني خداست (به شرطي كه براي ديگران ضرر نداشته باشد) در اين مورد توبه او اثر را بر مي‌دارد و اما گاهي گناه از نوع ترك واجب است، مثلاً نماز نخوانده، اگر توبه كند آن پيامد و عذاب را مي‌تواند بردارد ولي قضاي نماز را بايد به جا آورد، در حقيقت اصلاح در اينجا به اين‌ معنا است كه اعمالي را كه ترك كرده (نماز، روزه و ...) قضايش را به جا آورد.

چند مثال

ـ اگر گناه از باب حق‌الناس باشد مثل سرقت يا فريب در معامله و... اصلاحش اين است كه مال مردم را برگرداند.

ـ گاهي در گناهان اجتماعي، انسان ضربه‌اي به آبروي كسي مي‌زند مثلاً تهمت مي‌زند، با توبه پيامد گناه خودش را از بين مي‌برد و عذاب الهي برداشته مي‌شود، اما آبروي مسلماني از بين رفته و اصلاحش به اين است كه عذرخواهي كند و به مردم اعلام كند كه اين واقعيت نداشته و تهمت بوده است و سعي كند آبروي ريخته شده را باز گرداند.

ـ گاهي اين گناهان اجتماعي، به وسيله عذرخواهي و حلاليت طلبيدن قابل جبران است، اين هم اصلاحش به همين است مثلاً در مورد غيبت، هم بايد توبه كرد كه آثار گناهش برداشته شود، هم بايد از آن شخص حلاليت طلبيد و در حقيقت اصلاحش به آن حلاليت طلبيدن است.

اگر گناهان اجتماعي قابل جبران نباشد مثلاً غيبتي كه انجام داده يا ظلمي كه كرده، به شخص مقابل دسترسي ندارد كه از او حلاليت بطلبد، در اين موارد اصلاح بعد از توبه به استغفار است يعني براي آن شخصي كه به او دسترسي ندارد يا الان او را نمي‌شناسد و مالي را از او برده از جانب او صدقه بدهد و يا براي او استغفار كند كه در اين موارد اميد است اين «اصلاح بعد از توبه» محسوب ‌شود.


پرسش

آيا ممكن است گناه، فردي باشد، ولي آثار وضعي‌اش باقي بماند؟

پاسخ

اين پرسش، هم به اثر وضعي مربوط مي‌شود هم به اصلاح بعد از توبه، مثلاً گناهي كرده كه براي او يك بيماري صعب‌العلاج بوجود آورده، يا عبادتي مثل نماز انجام نداده و او را از كمال واقعي و آن قرب معنوي بازداشته، كه يقيناً اثر وضعي خودش را خواهد داشت، در اين موقع ممکن است صرف توبه كردن از گناه كفايت نکند.

اين همان «آثار وضعي» است كه ممكن است قابل برداشتن نباشد، مثلاً اگر كسي مرتكب عمل منافي عفت شد و به بيماري‌هاي تناسلي يا مانند ايدز مبتلا شد، در حقيقت «خود كرده را تدبير نيست». در اين موارد بايد از راه‌هاي پزشكي و يا موارد ديگر به دنبال اصلاح باشد و اصلاحش به اين است كه به پزشك مراجعه كند و بيماري خودش را بهبود بخشد؛ و به اين صورت نيست كه با يك توبه مشكل حل شود.


پرسش

برخي مي‌گويند توبه از گناه كاملاً صفحه ضمير‌انسان را پاك نمي‌كند، مثل صفحه‌سفيدي كه چيزي بر رويش نوشته‌ شده ‌باشد و بعد پاك شود، اين چطور قابل توجيه است؟

پاسخ

در حقيقت توبه آلودگي روحي انسان را برمي‌دارد و انسان را پاك مي‌كند و در روايات حكايت شده: «كسي‌كه توبه ‌كند، مثل كسي است كه از مادر متولد مي‌شود و گناهي ندارد.»[306] يا برخي از اعمال مثل حضور در عرفات در ايام حج، اين حالت را براي انسان ايجاد مي‌كند.

ولي به هر حال وقتي انسان مدتي از عمرش را به گناه گذرانده است از غافله كمال انساني، عقب‌مانده يعني بين او و كسي كه اصلاً گناهي نكرده تفاوت است در حقيقت يك عمري از او به گناه تلف شده، و آن عمر به زيانكاري گذشته و قابل جبران نمي‌باشد.

سرمايه زكف رفت و متاعي نخريديم

ولي در عين‌حال چه بسا انسان وقتي توبه‌كرد، با تلاش و اصلاح خودش و عباداتي كه انجام مي‌دهد، بتواند از آن انساني كه گناه نكرده سبقت بگيرد، و اين بستگي دارد به توبه‌‌كننده، كه بعد از توبه تا چه حد تلاش كند.


د) پدر و مادر

پرسش

اگر والدين به فرزندان ستم كنند فرزندان چطور برخورد كنند، به طوري كه هم موجب ناراحتي آن‌ها نشود و هم بتوانند آن‌ها را امر به معروف و نهي از منكر كنند و اگر نصيحت تأثير نداشت چطور بايد با آن‌ها برخورد كرد؟

پاسخ

با توجه به اختلاف سني كه بين پدر و مادر و فرزندان وجود دارد و به طور طبيعي هر كدام، فرزند زمان خود هستند و گاهي اختلاف فرهنگ هم دارند، و از طرفي فرزندان به اقتضاي سن‌شان، شور جواني دارند و پدر و مادر سردي و گرمي زندگي را چشيده‌اند و پخته شده‌اند و طبيعي است كه در مسائل با احتياط برخورد ‌كنند اين عوامل باعث مي‌شود، گاهي در روابط بين پدر و مادر و فرزند اختلاف سليقه‌هايي پيش بيايد و روابط دچار چالش شود و برخوردهاي پدر و مادر هم غالباً از سر دلسوزي مي‌باشد از اين‌رو كاربرد تعبير «ظلم و ستم» نسبت به فرزندان، صحيح به نظر نمي‌رسد.[307]

از اين‌رو چون احتمال چنين چالشي مي‌رود قرآن كريم به بيان راه‌كار آن مي‌پردازد و مي‌فرمايد:

«و به انسان درباره‏ پدر و مادرش سفارش‌كرديم‌ ـ مادرش به او باردارشد، در حالى‌كه سستى بر سستى (مى‏افزود.) و از شير بازگرفتنش در دو سالگى بود ـ (و به اوگفتيم:) كه براى من و پدر و مادرت سپاس‏گوى! كه فرجام (همه شما) فقط به سوى من است».[308] يعني جايگاه پدر و مادر آنقدر مهم است كه سپاسگزاري پدر و مادر در كنار سپاسگزاري از خدا مطرح شده است.

در حديثي از امام رضا7وارد شده است كه «هر كس پدر و مادرش را شكرگزاري نكند و سپاس نگويد شكر خداي را به جاي نياورده است!»[309]

و از پيامبر اكرم9حكايت شده كه فرمودند: «پدر و مادرت را اطاعت كن و به آن‌ها نيكي نما چه زنده باشند و چه از دنيا رفته باشند.»[310] و در حديث ديگري حكايت شده سه بار از پيامبر پرسيدند به چه كسي نيكي كنيم؟ پيامبر فرمودند: «به مادرت!» و بار چهارم فرمودند: «به پدرت!»[311]

و در آيه بعد مي‌فرمايد:

(وَإِن جَاهَدَاكَ عَلَي‏ أَن تُشْرِكَ بِي مَا لَيسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَتُطِعْهُمَا وَصَاحِبْهُمَا فِي الدُّنْيا مَعْرُوفاً[312] «و اگر آن دو، تلاش كنند براى اين‏كه تو چيزى را كه بدان هيچ دانشى ندارى، همتاى من قراردهى، پس، از آن دو اطاعت نكن».

يعني هميشه اطاعت پدر و مادر لازم است مگر در موردي كه پدر و مادر بخواهند انسان را به گناه يا شرك وادار كنند. بلافاصله تذكر مي‌دهد: پدر و مادري كه مي‌خواهند تو را مشرك يا گنه‌كار كنند حق نداري با آن‌ها برخورد نامناسب داشته باشي (وَصَاحِبْهُمَا فِي الدُّنْيا مَعْرُوفاً)يعني در دنيا با آن‌ها به روش پسنديده همراهي و مصاحبت كن و با آن‌ها برخورد نيك داشته باش.

بنابراين ما حق نداريم نسبت به پدر و مادر خودمان تندي كنيم و قرآن بالاترين مرحله را بيان كرده كه اگر پدر و مادر شما را به شرك دعوت كردند شما حق برخورد تند نداري، با اين مطلب تكليف موارد ديگر را روشن كرده است.

و حتي در آيه مي‌فرمايد: (فَلَا تَقُل لَهُمَا أُفٍّ[313] «به پدر و مادر اُف نگو.»

«اُف» كوچك‌ترين كلمه‌اي است كه دلالت بر ناراحتي داشته باشد. بنابراين انسان در برابر پدر و مادر چاره‌اي جز صبر، بردباري و برخورد مناسب و نيكو ندارد و لازم است كه اگر برخورد نامناسبي از پدر و مادر ديد از او خواهش كند كه اين كار را ترك كند و نبايد با پدر و مادر برخورد نامناسب داشته باشد چون ممكن است به «عاق والدين» برسد كه يكي از گناهان كبيره مي‌باشد.


پرسش

در امر به معروف و نهي از منكر مراتبي داريم، نسبت به پدر و مادر تا چه مراتب را مي‌شود عملي كرد و كدام را نمي‌شود؟!

پاسخ

اولين مرتبه امر به معروف و نهي از منكر اين است كه انسان از چيز منكر، بد و گناه به صورت دروني و قلبي ناراحت شود.

مرتبه دوم اين است كه آثار اين ناراحتي در صورتش ظاهر شود، كه من از اين گناه ناراحتم و از آن گناه استقبال نكند.

مرتبه سوم اين است كه به زبان ابراز كند و با نرم خويي تذكر دهد.

مرتبه چهارم اين است كه عملاً مانع انجام گناه شود.

مرتبه پنجم و ششم كه مي‌رسد برخوردهاي بالاتر كه در حقيقت نياز به «اذن» حاكم شرع و دادگاه اسلامي دارد.

در مورد پدر و مادر ممكن است بتوانيم صحبتي با آن‌ها كنيم و يا با هديه كتاب يا خواندن آيه قرآن يا روايت اهل بيت يا موعظه‌اي از اوليا خدا و ... به طور غيرمستقيم آن‌ها را متوجه اشتباه خود كنيم. اما حق نداريم طوري برخورد كنيم كه آن‌ها از دست ما ناراحت شوند، بيش‌تر بايد سعي كنيم با تحمل و اخلاق خوش و احترام «قول ميسور» و روش پسنديده آن‌ها را متوجه كار ناپسند خودشان بكنيم اما اگر در مورد گناه اصرار كردند فقط اطاعت نكنيم.

تعبير جالب قرآن در آيه‌ 15 سوره لقمان اين است «وَإِن جَاهَدَاكَ»؛ «و اگر پدر و مادر تلاش كنند كه تو را مشرك كنند» مفسران مي‌گويند: مقصود اين است آن‌ها تلاش مي‌كنند و اين تلاش آن‌ها هم از روي دلسوزي است گويا مي‌خواهند سعادت تو را تأمين كنند اما راه را اشتباه كرده‌اند؛ فكر مي‌كنند كه سعادت فرزند در گناه و شرك است كه لازم است آرام آرام آن‌ها را متوجه كرد كه اين گونه نيست. ولي فرزند حق توهين ندارد.

نكته

در آيات سوره لقمان و عنكبوت كه در مورد رفتار نيك با پدر و مادر مي‌باشد اين مطلب آمده است.

(إِلَي مَرْجِعُكُمْ  فَأُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ[314] «بازگشت شما به سوي من است و شما را از آنچه انجام مي‌داديد با خبر خواهم ساخت.»

از اين تعبير كه فرزندان را متذكر مي‌شود كه «من به آنچه عمل مي‌كنيد شما را خبر مي‌دهم» بر مي‌آيد كه مي‌تواند از طرفي هشدار نسبت به فرزندان باشد كه روز قيامت و حساب در پيش است؛ پس مراقب رفتار خود با پدر و مادر باشيد و از طرفي شايد اشاره به اين نكته باشد كه چون صبر در مقابل برخي اعمال بعضي پدر و مادرها، طاقت فرسا و سخت است، خداوند تلخي آن صبر را با حلاوت نظاره‌گري خود جبران مي‌كند و به تعبيري مي‌فرمايد: «اگر صبر، تحمل و در مقابل رفتار بد، نيكي كردن، سخت است؛ بدانيد كه من اين رفتار نيك شما را مي‌بينم و در روز قيامت بر مي‌شمارم و پاداش مي‌دهم».

آري اگر انسان بداند كه خدا مي‌بيند سختي‌ها به خاطر خدا شيرين مي‌شود.


پرسش

پدر و مادرم در كارهايم خيلي دخالت مي‌كند مي‌خواهم بدانم كه تا چه حد بايد تابع آن‌ها باشم؟ حتي در امور مستحب و واجب و غيره؟

پاسخ

تبعيت از پدر و مادر، در مورد امور واجب كه لازم است مثلاً پدر و مادر به انسان مي‌گويند: «نماز بخوان!» آن‌ها هم اگر نگويند ما بايد نماز بخوانيم. يا اگر آن‌ها بگويند فلان گناه را انجام نده در اين موارد هيچ بحثي نمي‌باشد كه اطاعت لازم است.

در موارد مستحب مثل نماز جماعت يا موارد مباح مثل تفريح سالم كه گناهي در آن نيست، در اين موارد اگر پدر و مادر نهي كردند، انسان بايد از پدر و مادر اطاعت كند چون اطاعت از پدر و مادر واجب است و دستور آنان بر امور مستحب و مباح مقدم است و تنها راهي كه باقي مي‌ماند اين است كه فرزند دلايل كارش را محترمانه براي آن‌ها بگويد اگر قبول كردند كه بحثي نيست و اگر قبول نكردند همان اطاعت از پدر و مادر براي انسان كمال‌آفرين‌تر است از برخي كارهايي كه انسان ممكن است در نظرش مباح و يا مستحب بيايد.

لذا وقتي در امور مستحب مثل زيارت حرم ائمه:ما اجازه نداريم از آن‌ها سرپيچي كنيم ديگر تكليف بقيه موارد روشن است كه اگر دخالت كردند، فرزند حق ندارد برخورد تند يا توهين‌آميزي داشته باشد بلكه مي‌تواند خيلي محترمانه و مؤدبانه از آن‌ها خواهش كند كه اين امور را به من و اگذار كنيد. اگر هم قبول نكردند باز بايد تحمل كرد و حق تندي ندارد.

زيرا رعايت حريم پدر و مادر در اسلام خيلي مهم است، تا حدي كه اگر فرزند بدون اذن پدر و مادر مسافرت رفت آن سفر، سفر معصيت مي‌شود و نماز در آن سفر، طبق فتواي مراجع محترم كامل مي‌باشد.


پرسش

گاهي پدر و مادر در مورد بخشش‌هاي مالي، برخي فرزندان را نسبت به بعضي مقدم مي‌دارند و بين آن‌ها تبعيض قائل مي‌شوند چگونه با آن‌ها برخورد كنيم؟!

پاسخ

در مورد بخشش‌هايي كه پدر و مادر نسبت به فرزندان دارند لازم است مساوات را رعايت كنند زيرا از لحاظ رواني روحيه آن‌ها تضعيف مي‌شود و ممكن است آثار سوء بدنبال داشته باشد، و حتي انسان اگر به صورت طبيعي يك فرزندش را بيش‌تر از فرزند ديگرش دوست داشته باشد، اگر اظهار كند ممكن است حسادت ديگران را برانگيزد و اين به مصلحت هيچ كدام نيست.

اما به هر حال فرزند حق ندارد نسبت به پدر و مادر در مقابل اين رفتار اعتراض كند و برخورد غيرمودبانه داشته باشد، چنان چه در پرسش قبل بيان شد حتي اگر آن‌ها به شرك دعوت كنند نبايد پيروي كند ولي فرمود: (صَاحِبْهُمَا فِي الدُّنْيَا مَعْرُوفاً)فرمود با آن‌ها رفتار پسنديده و نيكويي داشته باشيد. بنابراين انسان حق ندارد با آن‌ها بد رفتاري كند.

يادآوري

با توجه به اختلاف سني و بين فرزندان، نيازهاي آن‌ها هم متفاوت مي‌شود، لذا پدر و مادرها با توجه به اقتضاي سن فرزندان و سطح تحصيلي آنان به تناسب نياز هر كدام امكاناتي در اختيار آن‌ها قرار مي‌دهند. لذا بهتر است به جاي واژه «تبعيض» واژه «تفاوت» به كار رود و اگر تفاوت به اين صورت باشد كه ذكر شد، گاهي لازم هم مي‌باشد.


پرسش

آيا پدر و مادر مي‌توانند ارث دختر و پسر را تغييربدهند و ديگر اين‌که آيا مي‌توانند‌ وصيت‌كنند كه به يكي‌ بيش‌تر و به ديگري كمتر بدهند؟

پاسخ

در بخش اول پاسخ به وصيت، سپس به ارث مي‌پردازيم.

وصيت

آيا پدر و مادر حق دارند وصيت كنند كه اضافه‌ بر ارث به كسي داده شود؟پدر و مادر مي‌توانند تا يک سوم از اموال خودشان را بلكه حق هر انساني است تا يک سوم از اموال خودش را وصيت كند كه در چه راهي مصرف شود. مثلاً در امور خير مصرف شود، و يا اين‌که به شخص خاصي داده شود، فرزندش باشد يا غيرفرزندش.

بنابراين، اين‌که پدر و مادر يا هر شخص ديگري حق دارند كه وصيت كنند اين يک سوم از اموالشان را به كسي بدهند اين مورد اختلاف نمي‌باشد. در سوره‌ نساء[315] به اين مطلب اشاره شده كه قبل از تقسيم ارث اول بايد وصيت‌هاي شخص را انجام دهند، كه همان يک سوم اموال است، و يا اين‌که اگر بدهكاري دارد بدهكاريش را بپردازند.

ارث

ارث دختر و پسر، ارث پدر و مادر و هم‌چنين ارث همسر از همسر، در قرآن كريم معين شده از جمله در آيه 11 از سوره نساء مي‌فرمايد:

(يوصِيكُمُ اللّهُ فِي أَوْلاَدِكُم لِلْذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيينِ)؛ «خداوند به شما سفارش مي‌كند در تقسيم ارث، به پسر دو برابر دختر بدهيد.»

مثال

اگر يك برادر باشد و يك خواهر، دو برابر به پسر مي‌رسد. حال آيا پدر و مادر مي‌توانند اين سهم را تغيير دهند مثلاً بگويند دختر برابر پسر ببرد؟ خير اين كار از عهده پدر و مادر خارج است و چنين حقي را ندارند چون اين از احكام الهي است همان‌طوري كه در مورد همسر و پدر و مادر معين شده كه چقدر ارث ببرند و با شرايط خاصي اين تقسيم ارث آمده و كسي نمي‌تواند آن‌ها را تغيير بدهد، چون اين‌ها حدود و قوانين الهي است و ما حق تغيير آن‌ها را نداريم.[316]

چنان چه بيان شد هر شخصي حق دارد كه تا يک سوم  اموال خودش را وصيت كند كه مقداري از آن را به فلان فرزندم براي خرج تحصيلش بدهيد، يا فرزندي كه نياز به مسكن دارد مبلغي را به او پرداخت نماييد. ولي همين را هم حق ندارد بيش از يک سوم وصيت بكند، و اگر بيش از آن شد مقدار بيش‌ترش صحيح نيست، مگر اين كه بقيه وارث‌ها اجازه بدهند. يا مثلاً فرزندان او اجازه بدهند كه نصف اموالش را در راه خير مصرف كنند.[317]

خلاصه

1. در وصيت نمي‌شود سهام ارث را تغيير داد.

2. شخصي كه وصيت مي‌كند مي‌تواند تا يک سوم از اموال خودش را براي كارهاي خير، يا براي شخص خاص از فرزند يا غيرفرزند وصيت كند.

3. اگر بيش‌تر از يک سوم وصيت كرد، منوط به اجازه‌ وارثان است و اگر اجازه ندادند، آن مقدار اضافه از وصيت باطل است.


پرسش

آيا صله‌ رحم با خويشاونداني كه داراي صفات ناپسند مثل نمّامي و غيبت هستند جايز است؟

پاسخ

خداوند متعال دستور به صله رحم داده و واجب كرده اما از فحشا و منكر و ... نهي كرده است[318]؛ و اين در حالي است كه گاهي در صله رحم‌ها دچار غيبت يا گناهان ديگر مي‌شويم وظيفه چيست؟

نكته اول

لازم است توجه داشته باشيم كه صله رحم واجب است و قطع رحم حرام! يعني انسان بايد صله رحم به جا آورد و نبايد قطع رحم كند و رابطه خودش را با پدر و مادر يا خويشاوندان قطع كند اگر انسان صله رحم را ترك كند و طوري باشد كه عرفاً بگويند با خويشاوندانش قطع رابطه كرده، اين شخص گرفتار گناه كبيره شده است.

نكته دوم

برخي افراد صفات بدي دارند، مثلاً اهل غيبت، فتنه‌گري و... هستند در مقابل اين گونه افراد، وظيفه انسان نهي از منكر است و نهي از منكر مراتبي دارد و يك‌مرتبه‌اش اين است كه شخص، آثار ناراحتي را در چهره‌اش نمايان كند، مرتبه ديگر اين است كه مثلاً با زبان خوش و نرم‌خويي به او تذكر دهد و معايب كارش را يادآوري كند. و همين طور مراتب بالاتر... بنابراين، انسان بايد امر به‌معروف و نهي از منكر كند كه از واجبات ‌اسلامي است، البته در جايي كه امر به معروف و نهي از منكر تأثير داشته باشد يا احتمال يك نوع تاثير بدهيم، آنجا امر به معروف لازم است. اما اگر جايي باشد كه يقيين داريم امر به معروف و نهي از منكر تأثيري نخواهد گذاشت آنجا ديگر اين تكليف از انسان ساقط مي‌شود، بلكه ممكن است گاهي بدون اين‌که تأثير مثبتي داشته باشد موجب فتنه شود.

و برخي اوقات لازم است با اين‌گونه افراد برخورد منفي شود، مثلاً خويشاوندي كه غيبت مي‌كند انسان روابطش را با او كاهش دهد، اين خودش نوعي نهي از منكر است. بنابراين مي‌توانيم بين وظايف شرعي خودمان و اين‌که قطع رحم نکردن، جمع بكنيم تا هم وظايف شرعي و هم صله‌رحم كنيم.

از طرفي انسان مي‌تواند، ‌با خويشاوندان خوبش رابطه بيش‌تري داشته باشد، و با خويشاونداني كه صفات بدي دارند، اگر مي‌تواند آن‌ها را اصلاح كند كه اصلاح بكند، اما اگر نمي‌تواند اصلاح كند روابطش را كاهش بدهد، ولي قطع رابطه در اين موارد باز موجب قطع‌رحم مي‌شود، و مشكلات ديگري را براي انسان به وجود مي‌آورد.

بنابراين چنين نيست كه انسان تنها يك راه داشته باشد، و آن قطع رابطه با اين گونه افراد باشد، بلكه مي‌تواند با آن‌ها رفت و آمد كند، ولي رفت و آمد و صله‌ رحم اندك، و اميد است خود به خود همين كاهش روابط، روي آن‌ها تأثير بگذارد و كم‌كم آن‌ها متوجه‌ رفتار زشت خودشان بشوند و دست از آن رفتارشان بردارند.


هـ ) بانوان

پرسش

آيا در قرآن آيه‌اي در مورد رعايت حجاب داريم و چرا در مورد حجاب صحبت نمي‌شود و تذكر داده نمي‌شود؟

پاسخ

«حجاب» يكي از دستورات الهي است كه در قرآن كريم، به طور صريح در آيات متعددي مطرح شده است و از آنجا كه سلامت جامعه و بهداشت رواني خانم‌ها حتي بهداشت رواني مردان در گرو اين مطلب است اين موضوعي است كه بايد از زاويه‌هاي مختلف به آن پرداخت و هم‌چنين حكمت‌ها و قوانين و احكام آن بيان شود.

در اين موضوع بايد روشن شود خانم‌ها وظيفه‌شان چيست؟ همان‌طور كه آقايان هم حجاب دارند و وظيفه آن‌ها چيست؟ تا چه حدي آقايان بايد بدنشان پوشش داشته باشد و تا چه حدي خانم‌ها بدنشان پوشش داشته باشد؟ و اين مسأله، هم بسيار ساده و هم بسيار مهم است. وقتي حكمت رعايت حجاب بيان شود كه در آيات قرآن هم اشاره شده موجب مي‌شود كه خود خواهران با اشتياق بيش‌تري به رعايت حجاب بپردازند.

در مورد حجاب آياتي در قرآن وجود دارد كه در دو آيه آن به اين موضوع توجه ويژه شده است يكي آيه 31 نور كه مي‌فرمايد:

(وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ يغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلاَيبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا مَاظَهَرَ مِنْهَا وَلْيضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَي‏ جُيوبِهِنَّ وَلاَ يبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ)؛ «و به زنان مؤمن بگو ديدگانشان را (از نگاه حرام) فروكاهند و دامان (عفت)شان را حفظ كنند و زيورشان را آشكار ننمايند، جز آنچه از آنها كه ظاهر است و بايد روسرى‏هايشان را بر گريبان‏هايشان (فرو) اندازند و زيورشان را آشكار ننمايند جز براى شوهرانشان، ...»

در اين آيه از يك طرف به خانم‌ها تأكيد مي‌كند كه مواظب باشند پاكدامن باشند و چشمشان را مواظبت كنند و از طرفي هم مي‌فرمايد: مواظب باشيد مواضع زينت و جاهاي تحريك‌آميز بدن‌تان را براي نامحرم آشكار نكنيد كه البته خانم‌هاي مؤمن و متقي اين مسائل را رعايت مي‌كنند و اكثريت خواهران جامعه ما همين طور هستند. و در ادامه آيه يادآور مي‌شود كه زينت‌هاي زن براي چه كساني مي‌تواند ظاهر شود.

استاد شهيد مطهري در كتاب «مسأله حجاب» بحث مفصلي در مورد اين آيه دارند و نكات دقيق فقهي و تفسيري اين آيه را مورد بحث قرار داده‌اند.

آيه مهم ديگر در مورد حجاب آيه 59 سوره احزاب است كه‌ مي‌فرمايد:

(يا أَيهَا الْنَّبِي قُلْ لِأَزْوَاجِكَ وَبَنَاتِكَ وَنِسَاءِ الْمُؤْمِنِينَ يدْنِينَ عَلَيهِنَّ مِن جَلاَلبِيبِهِنَّ ذلِكَ أَدْنَي‏ أَن يعْرَفْنَ فَلاَ يؤْذَينَ وَكَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِيماً)؛ «اى پيامبر! به همسرانت و دخترانت و زنان مومنان بگو: «از پوشش‏هاى بلند (چادرمانند) شان به خودشان نزديك كنند، اين [كار] براى اين‏كه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند نزديك‏تر است و خدا بسيار آمرزنده‏ مهرورز است».

به عبارت ديگر مي‌فرمايد: خانم محترم به صورت نامناسب از خانه خارج نمي‌شود مثلاً با همان لباس داخل خانه خارج نمي‌شود بلكه يك لباس اضافي دارد مثل چادر، كه وجه كامل حجاب است يا مثلاً مانتوي بسيار مناسب با روسري بلند، كه وقتي از خانه خارج مي‌شود كاملاً معلوم است كه اين خانم عفيف و پاكدامن است. و در حقيقت به اين صورت شخصيت خودش را به نمايش مي‌گذارد.

و ادامه آيه مي‌فرمايد:‌ (ذلِكَ أَدْنَي‏ أَن يعْرَفْنَ)اين حجاب بهتر و نزديك‌تر است به اين‌که شناخته بشوند، يعني انسان‌هاي لاابالي و هرزه و دگر آزاري كه در جامعه وجود دارند و احياناً مزاحم خانم‌ها مي‌شوند، اگر خانمي را با حجاب كامل ببينند ديگر طمع نمي‌ورزند و متوجه مي‌شوند كه اين زن پاكدامني است. بنابراين آيه مي‌فرمايد فايده و حكمت رعايت حجاب اين است كه افراد شناخته مي‌شوند، و ديگر كسي آن‌ها را اذيت نمي‌كند.

نتيجه‌

اگر خانمي حجابش را رعايت كرد، در جامعه به عنوان زني پاكدامن شناخته مي‌شود و از برخي مشكلات و خطرات محفوظ مي‌شود از اين رو حجاب «محدوديت» نيست بلكه «مصونيت» است و با رعايت حجاب «بهداشت رواني» جامعه تأمين مي‌شود، و علاوه بر اين كه خود خانم‌ها از آرامش رواني برخوردار مي‌شوند براي مردان جامعه هم اين آرامش را به ارمغان مي‌آورند، و دست و چشم طمع ورزان آلوده را هم كوتاه مي‌كنند و از طرفي باعث تحكيم خانواده‌ها مي‌شود و از تزلزل نظام خانواده جلوگيري مي‌كند.

بنابراين رعايت حجاب يكي از مسائل مهمي است كه در قرآن مطرح شده و در احاديث نيز بر آن تأكيد شده و روحانيت و غيرروحانيت وظيفه دارند از طريق رسانه‌هاي مختلف اعم از صدا و سيما، مطبوعات، مساجد و... به اين موضوع بپردازند و هم‌چنين بايد مسئولين در مقام قانون‌گذاري و اجرا به اين موضوع مهم توجه ويژه داشته باشند.

زيرا بخش قابل توجهي از افراد جامعه «حجاب» را رعايت مي‌كنند و عده‌اي كه رعايت نمي‌كنند «بي‌حجاب» نيستند بلكه «بدحجاب»اند، كه:

ـ برخي در شرايط نامناسب خانوادگي و محيط، پرورش يافته‌اند؛

ـ برخي از آن‌ها نمي‌دانند كه «حجاب» از ضروريات اسلام است؛

ـ بعضي نيز از احكام رعايت حجاب آگاه نيستند؛

ـ برخي آن‌ها از حكمت‌ها و فايده‌هاي آن آگاهي ندارند و رعايت آن را مهم نمي‌دانند و...

بنابراين افراد گناه‌كار و عصيانگر كه قصد سرپيچي و مخالفت با احكام الهي را دارند، عده اندكي هستند و چنان‌چه بيان شد بقيه اينها، علل و انگيزه‌هاي خاص خود را دارند كه به مرور زمان «اين نوع پوشش» به يك «عادت اجتماعي» براي آن‌ها تبديل شده است.

لذا به نظر مي‌رسد براي فراگير شدن اين حكم الهي در جامعه به يك پژوهش «جامعه‌شناختي و روانشناختي» نياز داريم، تا علل و انگيزه‌ها و چالش‌ها و راهكارهاي آن كشف شود و با يك برنامه‌ريزي دقيق در زماني مشخص و بدون عجله، اين موضوع به شكل معقول و مشروع و بدور از «افراط و تفريط» در جامعه نهادينه شود و الگويي باشد براي جوامع ديگر.


پرسش

آيا رعايت حجاب اجر و پاداشي هم دارد؟

پاسخ

از جمله آياتي كه به موضوع حجاب پرداخته، آيه 59 سوره احزاب است با طرح اين آيه ببينيم آيا پاداش رعايت حجاب از اين آيه استفاده مي‌شود يا نه؟! و اين‌که روايات اهل البيت:در اين باره چه مي‌گويد؟

آيه مذكور مي‌فرمايد:

(يا أَيهَا الْنَّبِي قُلْ لِأَزْوَاجِكَ وَبَنَاتِكَ وَنِسَاءِ الْمُؤْمِنِينَ يدْنِينَ عَلَيهِنَّ مِن جَلاَلبِيبِهِنَّ و ذلِكَ أَدْنَي‏ أَن يعْرَفْنَ فَلاَ يؤْذَينَ)؛ «اى پيامبر! به همسرانت و دخترانت و زنان مومنان بگو: «از پوشش‏هاى بلند (چادرمانند) شان به خودشان نزديك كنند، اين [كار] براى اين‏كه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند نزديك‏تر است».

اين آيه كه از مهم‌ترين آيات حجاب است يك حكمت و فايده براي رعايت حجاب بر مي‌شمارد و آن اين‌که زنان با حجاب در جامعه به عفت و پاك‌دامني شناخته مي‌شوند از اين رو مورد اذيت و آزار افراد لااُبالي قرار نمي‌گيرند، و برعكس اگر خانمي حجابش را رعايت نكند افراد مريض در موردش قضاوت منفي مي‌كنند و ممكن است مورد طمع ديگران واقع شود و از راه بي‌تقوايي چشم به اين خانم بدوزند و پيامدهاي منفي‌اي به دنبال داشته باشد كه در نهايت خود اين خانم مورد آزار و اذيت واقع مي‌شود.

اين حداقل فايده و پاداش شخصي است كه با حجاب و عفت در جامعه حضور مي‌يابد و هر چه اين مراتب حجاب و عفت بيش‌تر باشد امنيت اجتماعي براي او بيش‌تر خواهد بود كه قرآن به عنوان يكي از مؤلّفه‌هاي امنيت اجتماعي براي زنان معرفي كرده است.

ـ اگر مقصود از پاداش، پاداش دنيوي باشد در اين راستا بايد گفت که حجاب از طرفي موجب مصونيت و امنيت شخص عفيف و با حجاب است و از طرف ديگر باعث تحكيم خانواده و جلوگيري از تزلزل نظام خانواده مي‌شود كه خود بركات بي‌شماري براي زن و شوهر، فرزندان، جامعه و ... دارد و اين پاداش كمي نيست.

ـ اگر مقصود پاداش اخروي باشد در اين‌باره در روايتي از پيامبر9حكايت شده كه دو گروه اهل آتش‌اند يكي از آن‌ها كساني هستند كه حجاب خود را رعايت نمي‌كنند «كاسيات عاريات»[319] از اين روايت معلوم مي‌شود كه رعايت حجاب شرط ورود به بهشت است.

حتي در همان روايت آمده: «بوي بهشت به مشام آن‌ها نخواهد رسيد».[320]

بنابراين اگر كسي بخواهد به ثواب و بهشت الهي برسد لازم است حجاب و عفت و پاكدامني خود را رعايت كند.

و از طرفي شخص با حجاب، يكي از دستورات الهي را رعايت كرده و اين جزيي از تقواي عام است كه دستور داده شده؛ زيرا تقوا، حداقل مراتبش اين است كه انسان گناه انجام ندهد، و واجبات الهي را انجام دهد، پاداش چنين شخص با تقوايي بهشت خواهد بود بنابراين از كليات مفاهيم قرآني و روح قرآن برداشت مي‌شود؛ افرادي كه حجاب دارند و عفت عمومي را رعايت مي‌كنند جزء افراد با تقوا هستند، در نتيجه آن پاداش‌هايي را كه براي افراد با تقوا گفته شده (اگر شرايط ديگر هم رعايت شود) براي آن‌ها خواهد بود. مثل بهشت، راحتي، بخشش گناهان، رستگاري و...[321]

البته به نظر مي‌رسد اين پرسش ريشه در اين دارد كه بعضي پنداشته‌اند: انجام واجبات چون وظيفه انسان است «اجر و پاداشي» ندارد و فقط مستحبات است كه پاداش دارد در حالي كه اين‌گونه نيست و اگر كسي محرمات را ترك كند و واجبات را انجام دهد و با تقوا باشد، خدا به او پاداش خواهد داد.

آري، هر اطاعتي از پروردگار، ‌پاداش او را به دنبال دارد، مثلاً ‌كسي كه در راه خدا جهاد مي‌كند واجبي را انجام مي‌دهد و در قرآن پاداش عظيمي براي مجاهدان در راه خدا وعده داده شده است.[322]

يادآوري

پاداش‌هاي الهي لطف خداست نه استحقاق بنده! يعني وظيفه عبد و بنده در برابر مولا، اطاعت است ولي مولاي ما اينقدر كريم و مهربان است كه ما با وسايلي كه او در اختيار ما قرار داده، با دست با فكر و با زباني كه او در اختيار ما قرار داده تلاش مي‌كنيم، عبادت و اطاعت مي‌كنيم، و او به ما اجر و پاداش مي‌دهد و اين نهايت لطف الهي را نسبت به بندگانش نشان مي‌دهد.


پرسش

منظور از (تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى‏)در آيه 33 سوره احزاب چيست؟

پاسخ

در آيه 32 و 33 سوره احزاب به زنان پيغمبر اكرم9توصيه‌هايي مي‌كند و در ادامه مي‌فرمايد: (وَقَرْنَ فِي بُيوتِكُنَّ وَلاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيةِ)؛ «شما در خانه‌هايتان بمانيد و مثل جاهليت نخستين زينت‌هايتان را آشكار نكنيد.»

واژه «قرن» به معناي وقار، سنگيني و متانت است و در اينجا كنايه از قرار گرفتن داخل خانه است.[323]

واژه «تبرج» به معناي «آشكار كردن» است. و مقصود از «جاهليت اول» همان جاهليت قبل از اسلام است.

قبل از اسلام كه دوران «جاهليت» بوده، زنان زيورها و زينت‌هاي خودشان را آشكار مي‌كردند و حجاب مناسبي نداشتند. از اين رو قرآن به زنان پيامبر توصيه مي‌كند كه هم‌چون زنان جاهليت رفتار نكنيد و اهل آشكار كردن زيورها، تفاخر، خودنمايي و... نباشيد. به عبارت ديگر به زنان توصيه مي‌كند كه زينت‌ها را براي شوهرهاي خودتان نگه داريد و خودتان را از نامحرمان بپوشانيد. جالب اين است كه در اين آيه مي‌فرمايد:(الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى)مفسران از اين تعبير استفاده كرده‌اند كه جاهليت ديگري هم در راه است، «جاهليت اول»، جاهليت قبل از بعثت پيامبر اسلام بوده كه با ظهور اسلام برچيده شد.

و شايد «جاهليت دوم» زمان‌هايي مثل آخرالزمان باشد، كه گاهي نشانه‌هاي آن را امروزه مي‌بينيم. كه همان عادات جاهليت در برخي از كشورها و در برخي فرهنگ‌ها زنده شده است.

به عنوان مثال «زن» كالايي براي سرمايه‌داران شده است. اين‌که به نام آزادي، زن به كالاي تبليغاتي تبديل شده براي هيچ كس پوشيده نيست.

و هم‌چنين فرهنگ برهنگي در دنيا ترويج مي‌شود و اين‌ها همان ويژگي‌هايي است كه در فرهنگ جاهليت عرب وجود داشت كه دوباره به نوع ديگر و با آب و رنگ جديدي امروزه در برخي از جوامع هويدا شده و روز به روز شأن و منزلت زن را پايين مي‌آورند و در حقيقت قرآن هشدار مي‌دهد مواظب باشيد كه خانم‌ها گرفتار، همان جاهليت نشوند، ولو با نام نوين!


پرسش

آيا در قرآن تعدد زوجات مطرح شده است؟ حكمت آن چيست؟

پاسخ

خداي متعال در آيه‌ سوم سوره‌ نساء مي‌فرمايد: (فَانْكِحُوا مَا طَابَ لَكُم مِنَ النِّسَاءِ...)؛ «و اگر مى‏ترسيد كه دادگرى را در (مورد ازدواج دختران) يتيم رعايت نكنيد، پس آنچه از زنان، دل‏خواهتان است، دو دو و (يا) سه سه و (يا) چهار چهار، به زنى بگيريد؛ و اگر مى‏ترسيد عدالت را رعايت نكنيد، پس (به) يك (همسر)، يا آنچه (از كنيزان) مالك شده‏ايد، (اكتفا كنيد.)...»

در حقيقت اين آيه‌ شريفه دليلي است بر جواز تعدد زوجات در اسلام كه البته شرايط و بحث خاص خودش را دارد.

اين آيه تعدد زوجات را در اسلام قانونمند كرده. قرآن كريم در مورد عادات و آداب و رسوم و مسائلي كه در بين مردم هست مسائل حلال را از حرام جدا كرده و مسائل حلالش را هم قانونمند كرده. مثلاً در مورد ازدواج با همسران متعدد در طول تاريخ بشر اين مسئله سابقه داشته و حتي برخي افراد حرمسرا تشكيل مي‌دادند مخصوصاً پادشاهان و ثروتمندان.

در حقيقت قرآن كريم با اين مسئله روشمند برخورد كرد و آن را محدود و قانونمند كرد، يعني طوري برنامه اسلام و اين قانون بيان شد كه از تشكيل حرمسراهاي بزرگ و شهوت‌راني‌ها جلوگيري شود، ولي از طرف ديگر با شرايط سختي، كه قرار داده شد، براي كساني كه واقعاً نياز دارند يا جامعه‌اي كه به تعدد زوجات نياز دارد، اين راه را مسدود نكرد لكن شرايطي برايش قرارداد و قانونمندش كرد و فرمود: اگر مي‌توانيد عدالت را رعايت بكنيد بيش از يك همسر هم اگر كسي انتخاب كند اشكالي ندارد البته شرطش خيلي مشكل است. فرمود كه (فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُوا)اگر مي‌ترسيد كه عدالت را رعايت نكنيد نه اين‌که «عدالت را رعايت نكنيد» وقتي كه شما احتمال مي‌دهيد و مي‌ترسيد كه عدالت رعايت نشود حق نداريد يك همسر بيش‌تر انتخاب كنيد.

حال چه كسي مي‌تواند بيش‌تر از يكي انتخاب كند؟ كسي كه نياز دارد؟ مثلاً در جوامع بشري، گاهي اوقات مردها در معرض حوادث قرار مي‌گيرند. از دنيا مي‌روند خانم‌هايي بي‌سرپرست مي‌شوند و يا اين‌که گفته شده كه طول عمر جنسي زنان كمتر از مردان است مردان به صورت متوسط طول عمر جنسي آن‌ها زيادتر است بنابراين نياز به ازدواج‌هاي بيش‌تري خواهند داشت؛ يا اين‌که خانم‌ها معمولاً عادات ماهيانه دارند كه آميزش جنسي جايز نيست و دوران حمل دارند كه معمولاً 9 ماه طول مي‌كشد و در اين دوران ممكن است ممنوعيت‌هاي جنسي باشد و اين‌ها مستلزم اين است كه برخي از مردان نياز جنسي‌شان برطرف نشود و نيازمند به ازدواج با همسران ديگر باشند. گاهي اوقات حوادثي اتفاق مي‌افتد مثل جنگ‌ها و حوادث مانند آن، و مرداني از دنيا مي‌روند و تعداد خانم‌ها زياد مي‌شود كه در اين موارد تعدد زوجات يك راه حل است.


پرسش

در برخي آيات قرآن[324]مي‌بينيم كه اين شرطي كه براي عدالت گذاشته‌اند اصلاً به طور كلي نفي شده يعني گفته‌ شده شما اصلاً نمي‌توانيد عدالت را در اين زمينه رعايت كنيد؟

پاسخ

در حقيقت مقصود اين پرسش اين است كه قرآن «تعليق بر محال نموده است»؛ يعني مي‌خواسته بفرمايد كه اصلاً چنين كاري امكان ندارد كه كسي عدالت را رعايت كند.

رعايت عدالت مشكل است ولي محال نمي‌باشد، يعني ممكن است مرداني عدالت رفتاري ظاهري را بين خانم‌هايشان رعايت كنند و شرايط جامعه هم اجازه بدهد و تعدد زوجات هم ضروري باشد كه در چنين شرايطي اسلام راه را نبسته است.

مقصود از رعايت عدالت در آيه‌ سوم نساء رعايت حقوق همسران يعني عدالت ظاهري در رفاه و وسايل زندگي است. رفتار شوهر به گونه‌اي باشد كه تساوي ظاهري بين اين خانم‌ها و شئونات آنان كاملاً رعايت شود. و روشن است كه تساوي در برخي از مسائل اصلاً امكان ندارد. مثلاً تساوي در محبت قلبي از اراده انسان خارج است و شايد مقصود آيه‌ 129 سوره‌ نساء همين مطلب باشد. آري انسان نمي‌تواند دل خود را طوري تنظيم كند كه محبت قلبي‌اش به دو نفر كاملاً يكسان باشد، ولي اگر اين عدم تساوي محبت نسبت به دو همسر تأثيري در زندگي عملي بگذارد و در رفتار او ظاهر شود يعني موجب شود كه مثلاً براي يكي از اين خانم‌ها وسايلي بخرد يا رفاهي آماده كند كه براي ديگري نمي‌كند اين شوهر از عدالت خارج شده است. پس در حقيقت در اينجا مقصود از عدالت، تساوي محبت و مانند آن نيست كه امكان عملي ندارد.

اما عدالت‌هاي رفتاري بين همسران لازم است و همان‌طور كه روشن است اين كار مشكل مي‌باشد و چه بسا برخي از مراحلش براي بعضي افراد محال عادي باشد. بنابراين شرايط تعدد زوجات سخت است.

اسلام مسأله تعدد زوجات كه در تاريخ بشر سابقه داشته را قانونمند كرده و شرط اين قانون را هم بسيار مشكل كرده كه تحقق خارجي آن اندك شود؛ ولي در عين‌ حال راه را نبسته است. چون گاهي اوقات در جوامع بشري شرايطي به وجود مي‌آيد كه تعدد زوجات يك راه حل‌ اجتماعي است كه از فحشا و منكرات جلوگيري مي‌كند و در حقيقت يكي از راه حل‌هاي نجات جامعه از بعضي از مشكلات فرهنگي مي‌باشد.

آري انسان به صورت طبيعي يك همسر انتخاب مي‌كند و مرد و زن، كنار هم آرامش پيدا مي‌كنند همان‌طور كه قرآن مي‌فرمايد: (خَلَقَ لَكُم مِنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجاً لِّتَسْكُنُوا إِلَيهَا)[325]خدا همسران را از جنس شما آفريد براي اين‌که آرامش پيدا كنيد قرآن زندگي زناشويي را مايه بهداشت روان و آرامش و سكون انسان مي‌داند يعني جواني كه ازدواج مي‌كند زندگي‌اش به يك آرامش و بهداشت رواني مي‌رسد در مورد خانم‌ها هم همين گونه است. و اين در زندگي مشترك دو نفر تحقق پيدا مي‌كند.

ولي در يك شرايط استثنايي ممكن است كه مردها چند همسر انتخاب كنند مثل خود پيامبر اكرم9با مطالعه زندگي پيامبر مي‌بينيم كه تعدد زوجات حضرت در يك بخش استثنايي از عمر ايشان بوده و الاّ وقتي كه ايشان همسر انتخاب كرد در دوران جواني كه دوران شادابي و نشاط انسان است حضرت خديجه را انتخاب نمود و سال‌ها در كنار ايشان بود و صاحب تعدادي فرزند شد تا وقتي كه به سوي مدينه هجرت كرد آن وقت شرايط مدينه شرايط خاصي بود گاهي اوقات مسائلي پيش مي‌آمد كه لازم بود پيامبر از برخي از افراد يا قبايل يا خانم‌ها دلجويي‌هايي داشته باشد، برخي از خانم‌هاي پيامبراكرم9مثل ام سلمه و حفصه زن‌هاي بي‌سرپرست بودند و در محيط مدينه كه تعداد زيادي افراد در اثرحوادث جنگ و امثال آن شهيد شده يا از دنيا رفته بودند و زن‌هاي بي‌سرپرست زياد شده بودند، تشويق مي‌كردند كه ازدواج‌هاي مجدد بشود. به خاطر اينکه اين خانم‌ها بچه‌هايشان بي‌سرپرست نمانند كه مشكلات متعدد آن براي جامعه بر هيچ‌كس پوشيده نيست، از طرف ديگر گاهي اوقات روابط سياسي پيامبراكرم9يا هدايايي كه از طرف سران كشورها براي پيامبر، فرستاده مي‌شد اقتضا مي‌كرد كه پيامبر اكرم9ازدواج‌هاي مكرري داشته باشد. همان‌طور كه ماريه قبطيه از طرف پادشاه مصر به همراه جواب نامه ايشان هديه فرستاده شد. و پيامبر براي احترام به پادشاه مصر با ماريه ازدواج كرد.

البته اين مقطعي كه پيامبر9ازدواج مجدد كرده‌اند، حدود 10 سال آخرعمرش در مدينه است، كه دوران كهولت سن پيامبر9است. يعني دوران شهوت راني نيست، دوران شادابي پيامبر اكرم9يك دوراني بود كه يك خانم بيش‌تر نداشت آن هم حضرت خديجه بود. بنابراين نتيجه مي‌گيريم كه تعدد زوجات يك راه‌كار است براي شرايط خاصي در جامعه و براي افرادي كه نتوانند به خاطر شرايط ويژه، به يك همسر اكتفا كنند.


پرسش

آيا جواني كه يک‌بار دچار گناه زنا شده؛ او زناکار صدق مي‌شود و مجبور است با زن زناکار ازدواج کند و يا فقط در مورد آن‌هايي است كه متاهل‌اند و آن گناه را مرتكب مي‌شوند؟

پاسخ

پرسش شما از آيه سوم نور است كه مي‌فرمايد: (الزَّانِي لاَ يَنكِحُ إِلَّا زَانِيَةً أَوْ مُشْرِكَةً وَالزَّانِيَةُ لاَ يَنكِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِكٌ وَحُرِّمَ ذلِكَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ)، «مرد زناكار جز با زن زناكار يا زن مشرك ازدواج نمى‏كند؛ و زن زناكار، جز مرد زناكار يا مرد مشرك، با او ازدواج نمى‏كند؛ و اين (ازدواج) بر مؤمنان حرام شده است». در مورد اين آيه لازم است ابتدا نظر مفسران را بيان كنيم و بعد هم از روايات اهل‌بيت استفاده كنيم تا پاسخ روشن شود.

مفسران در اين مورد دو تفسير ارائه كرده‌اند.

تفسير اول. برخي از مفسران معتقدند كه اين آيه در مقام بيان يك واقعيت عيني است يعني مي‌خواهد بفرمايد که معمولاً افرادآلوده سراغ افراد آلوده مي‌روند، افراد پاك با افراد‌ آلوده ازدواج نمي‌كنند. در حقيقت مقصود اين آيه همان چيزي است كه در فارسي مي‌گويند.

كبــوتر با كبــوتر بـاز با بـاز      كند همجنس با همجنس پرواز

اگر فردي با ايمان و پاك باشد به سراغ افراد آلوده نمي‌رود، يعني به صورت تكويني و فطري انسان‌هاي خوب و مومن به دنبال، همسران پاك و شايسته مي‌روند.

ناريان مر ناريان را طالبند       نوريان مر نوريان را جاذبند

تفسير دوم. اين آيه يك حكم شرعي را بيان مي‌كند به اين ترتيب كه مؤمنان حق ندارند با افرادي كه مشهور به بدكارگي هستند، قبل از توبه، با آنان ازدواج كنند، و اين كار بر مؤمنان حرام است. اما اگر، فرد زناكار و بدكار، توبه كند، ازدواج با او براي مؤمنان اشكالي نخواهد داشت.

تفسير دوم، ‌هم موافق شأن نزول، و هم موافق برخي از احاديث اهل‌بيت است[326].

در برخي از احاديث از امام باقر و امام صادق7، ‌حكايت شده كه اين آيه در مورد مردان و زناني است كه در عصر پيامبر اكرم9آلوده بودند، و خدا مسلمانان را از ازدواج با آن‌ها منع كرد و اكنون هم مردم مشمول اين قانون هستند، پس هر كس كه مشهور به عمل منافي با عفت شود،‌و حد زنا بر او جاري شود، سزاوار نيست كه مؤمني با او، ازدواج كند، مگر اين‌که توبه كند و توبه‌اش ثابت شود.[327]

در حديث ديگري از امام باقر7حكايت شده كه، اين آيه در مدينه نازل شده، ولي زن و مرد زناكار را مؤمن نناميد، و فرمود: (الزَّانِي لاَيَنكِحُ إِلَّا زَانِيَةً)يعني عنواني كه براي اين افراد آورد عنوان «زاني و زانيه» بود و مؤمنين را جدا كرد، و فرمود «حُرِّمَ ذلِكَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ».

در همين حديث از امام باقر7حكايت شده كه پيامبر فرمود: شخص زناكار، به هنگامي كه مرتكب اين عمل مي‌شود در حقيقت مؤمن نيست، و نيز شخص سارق به هنگامي كه مشغول دزدي مي‌شود، مؤمن نيست، چرا كه به هنگام انجام اين عمل، ايمان از او بيرون مي‌رود، همان طوري كه پيراهن را از تن بيرون مي‌آورد.[328]

در حقيقت اين روايت اهميت اين موضوع را نشان مي‌دهد.

نتيجه‌

به هر ترتيب ما چه تفسير اول چه تفسير دوم آيه را بپذيريم، بين افرادي كه ازدواج كرده‌اند با افرادي كه ازدواج نكرده‌اند تفاوتي وجود ندارد و مطلب براي هر دو گروه يكسان است.


پرسش

چرا قرآن ازدواج زنان آلوده و مردان‌آلوده را سخت‌گيري كرده است؟

پاسخ

برخي از حكمت‌هاي اين دستور؛

1. معمولاً افراد آلوده به عمل نامشروع زنا، گرفتار بيماري‌هاي آميزشي مي‌شوند و ازدواج با آن‌ها مؤمنان پاكدامن را گرفتار برخي از بيماري‌ها مي‌كند يا احياناً موجب انتقال آن بيماري و شيوع آن مي‌شود.

2. هم‌چنين ممنوعيت ازدواج با چنين افرادِ ناپاكي، باعث مي‌شود كه اين افراد تحريم اجتماعي بشوند و همين موجب مي‌شود تا تحت فشار رواني در اجتماع قرار بگيرند تا دست از اين كارها بردارند و عفت عمومي،‌ و عفت و پاكدامني خودشان را حفظ كنند.

3. از طرفي بيان اين حكم باعث مي‌شود كه افراد ديگر هم، عبرت بگيرند و بدانند اگر دامن خود را آلوده كردند با چنين تحريمي روبرو مي‌شوند.

يادآوري

حكمت‌ها، ظرايف معنوي و رواني اين حكم الهي آن‌قدر فراوان است كه با اين حكمت‌هاي مادي و جسمي قابل مقايسه نيست.


فصل پنجم: پرسش‌هاي گوناگون


الف) قرآن و پلوراليسم

پرسش

آيا قرآن براساس آيه 62 سوره بقره پلوراليسم (تكثرگرايي‌ ديني) را مي‏پذيرد؟

پاسخ

Pluralism، ريشه آن لاتيني است و به معناي نظريه‏هايي است كه به لزوم كثرت عناصر و عوامل در جامعه و مشروعيت منافع آن‌ها باور دارند[329].

براي روشن شدن پاسخ لازم است كه تفسير آيه را بررسي كنيم تا معنا و مقصود آيه و آيات مشابه روشن شود كه قرآن پلوراليسم را نمي‏پذيرد.

(إِنَّ‌الَّذِينَ آمَنُوا‌ وَالَّذِينَ هَادُوا وَالنَّصَاري‏ وَالصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ‌ بِاللّهِ‌ وَالْيوْمِ الْآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَخَوْفٌ عَلَيهِمْ وَلاَهُمْ يحْزَنُونَ‏)، «در حقيقت، كسانى كه (به پيامبر اسلام) ايمان آورده‏اند و كسانى كه به (آيين) يهود گرويدند و مسيحيان و صابئان (پيرو يحياى پيامبر)، كسانى (از آنان) كه به خدا و روز بازپسين ايمان آوردند و [كار] شايسته انجام دادند، پس براى آنان پاداششان نزد پروردگارشان است؛ و نه هيچ ترسى بر آنان است و نه آنان اندوهگين مى‏شوند».

شأن نزول

برخي از مفسران حكايت كرده‏اند كه در صدر اسلام پرسشي براي برخي از مسلمانان مطرح شد كه اگر تنها اسلام راه حق ونجات است پس تكليف نياكان ما چه مي‏شود؟ آيا آنان به خاطر عدم حضور در زمان پيامبر اسلام‏9و ايمان نياوردن به او مجازات مي‏شوند؟

اين آيه بدين مناسبت نازل شد و اعلام كرد كه هر كس در عصر خويش به پيامبر خويش و كتاب آسماني او ايمان آورده و عمل شايسته انجام داده است اهل نجات است و نگراني ندارد، پس يهوديان و مسيحيان مؤمن و شايسته‏كردار كه قبل از ظهور پيامبر اسلام زندگي كرده و مرده‏اند اهل نجات هستند.[1]

نكات و اشارات

1. مشابه اين آيه در سوره بقره/ 112؛ مائده/ 69 و حج/ 17 آمده است، و اين آيات پاسخي است به كساني كه راه نجات را در پناه نژاد و مليت خاص مي‏جويند. همان‌طور كه يهوديان دين و نژاد خود را از ديگران بهتر دانسته و بهشت را مخصوص خود مي‏دانستند، ولي قرآن به آنان پاسخ مي‏دهد كه راه نجات منحصر در ايمان و عمل شايسته است. و تنها نام مسلمان، يهودي[330] و مسيحي (= نصاري[331]) بر خود نهادن موجب سعادت و نجات نمي‏شود.

2. مفسران قرآن چند تفسير عمده براي آيه فوق ارائه كرده‏اند.

الف) مقصود آيه ايمان و اعمال شايسته پيروان اديان الهي قبل از اسلام است كه از دنيا رفته‏اند و موجب نجات آنان خواهد شد همان‌طور كه در شأن نزول بدان اشاره شد[332].

ب) مقصود آيه ايمان و اعمال شايسته يهوديان و مسيحيان وصائبان در زمان حاضر است اما منظور ايمان به اسلام و عمل صالح بر طبق دستورات قرآن است يعني اگر آنان محتواي كتاب‏هاي خويش و بشارت‏هاي پيامبرانشان در مورد پيامبر اسلام پيروي كنند مسلمان مي‏شوند و ايمان و عمل صالح آن‌ها پذيرفته خواهد شد[333].

البته مانعي ندارد كه هر دو معنا مقصود آيه باشد.

3. ممكن است از آيه فوق استفاده شود كه افرادي هم‌چون اديسون كه پيرو اديان ديگر هستند ولي آگاهي كافي از اسلام ندارند (جاهل قاصرند) و به بشريت خدمت كرده‏اند پاداش مناسب عمل خويش را دريافت مي‏كنند، و يا حداقل از عذاب كفر آنان كاسته مي‏شود.

4. آيا اين آيه و آيات مشابه آن، بدان معناست كه در عصر حاضر نيز همه پيروان اديان الهي اهل نجات هستند و تكثرگرايي و پلوراليسم صحيح است؟

پاسخ منفي است چرا كه آيات قرآن هم‌ديگر را تفسير مي‏كنند و در آيات ديگر وعده عذاب به غير مسلمانان داده شده است. پس اديان ديگر منسوخ شده و پيروان آن‌ها وظيفه دارند تا در مورد حقانيت اسلام تحقيق كنند تا مسلمان شوند.[334]


ب) قرآن و سكولاريسم

پرسش

آيا قرآن‌كريم سكولاريسم(جدايي‌ دين از دنيا و سياست)را مي‏پذيرد؟

پاسخ

در اين‌جا لازم است براي روشن شدن پاسخ مفهوم سكولاريسم و آيات مربوط به آن يادآوري شود.

مفهوم‏شناسي سكولاريسم[335]

اين واژه از نظر لغوي به معاني مختلفي هم‌چون «جدا انگاري دين و دنيا، غيرمقدس و غيرروحاني و...» آمده است، و در اصطلاح به معناي «هر چيزي است كه به اين جهان تعلق دارد و به همان اندازه و به طور غيرمستقيم از خدا و اولوهيت دور است».[336]

اين واژه در طول اعصار در معاني جديدي بكار رفت؛ هم‌چون «تفكيك و ترخيص كشيشان، تفكيك دين و سياست، تفوق دولت برلكيسا، فرو كاستن دين به احساس و تجربه ديني و طرد دين و آموزه‏هاي فراطبيعي».[337]

پيوند دين با دنيا و سياست در قرآن

1. قرآن دستور مي‏دهد كه سهم خود را از دنيا فراموش مكن. (قصص/ 77)

2. عدالت اجتماعي از اهداف پيامبران است. (حديد/ 25 و مائده/ 42)

3. آزادي اجتماعي از اهداف پيامبران است. (اعراف/ 157 و نحل/ 36 و...)

4. داوري بين مردم از وظايف رهبران الهي است. (بقره/123 و 213؛ نساء/ 59 و 105)

5. قرآن به برخي مباني، اصول و مسائل اقتصادي مي‏پردازد و اصل مالكيت زن و مرد را مي‏پذيرد (نساء/ 32)، معامله را حلال و ربا را حرام اعلام مي‏كند (بقره/ 275)، مسائل ارث، وصيت و... را بيان مي‏كند (نساء/2، 7، 12 و مائده/ 106 و...)، وفاي به عقدها را لازم مي‏شمارد (مائده/ 1)، كم‌فروشي را سرزنش مي‏كند (مطففين/ 1 و شعراء/ 181)، بر توزيع و تعديل ثروت تاكيد مي‏ورزد (حشر/ 7) و به تعاون و همكاري راهنمايي مي‏كند. (مائده/ 2) و... .

تذكر:تعيين و توجه به اين قوانين دخالت در امور دنياي مردم و برخي آن‌ها مستلزم تشكيل حكومت است.

6. قرآن برخي اصول و مباني و مسائل نظام سياسي را طرح مي‏كند از جمله:

ـ حق قانون‏گذاري از آن خداست (انعام / 57 و 62 و يوسف / 40 و...)،

ـ اطاعت از رهبران الهي لازم است (نساء / 59)،

ـ ولايت و سرپرست مردم را مشخص مي‏سازد (مائده / 3 و 55 و 67)،

ـ سخن رهبر الهي را فصل الخطاب معرفي مي‏كند (احزاب / 6)

ـ اصول سياست خارجي مسلمانان را تعيين مي‏كند. (نساء / 141)

تذكر:توجه قرآن به اين امور دخالت در دنياي مردم و زمينه‏سازي تشكيل حكومت الهي است.

7. حكم جهاد، دفاع، چگونگي برخورد با اسيران و مخالفان در قرآن مطرح شده است كه دخالت مستقيم در امور دنيوي و سياسي ـ نظامي است (بقره/ 190، 191، 216 و حج/ 78 و نساء/ 74، 95 و برائت/ 5 و انفال/ 65 و...)

8. تعيين قوانين حقوقي خانواده مثل احكام زناشويي و طلاق و... (سوره نساء و نور)

9. تعيين قوانين جزايي و كيفري در مورد قصاص، زنا، سرقت و... (نور/ 2 و 4؛ مائده / 38 و 33 و...)

10. قرآن برخي پيامبران الهي مثل سليمان را داراي مُلك و حكومت معرفي مي‏كند. (و البته زمينه حكومت براي برخي رسولان الهي فراهم نشد.) (نمل/ 14ـ 34)

 نتيجه

با توجه به آيات فوق و موارد مشابه در قرآن و سنت پيامبر9و امام علي7و حكومت اسلامي آنها، روشن مي‏شود كه جدايي دين و دنيا و جدايي دين و سياست و حكومت با اسلام ناسازگار است، پس سكولاريسم از منظر قرآن قابل قبول نيست.[338]


ج) علمي

پرسش

آيا از نظر قرآن سياراتي مانند كره‌ زمين وجود دارد كه مثلاً انسان‌هايي در آن زندگي كنند؟

پاسخ

در برخي از آيات قرآن اشاراتي به اين موضوع شده مانند آخرين آيه سوره طلاق كه مي‌فرمايد: «خداوند آسمان‌هاي هفتگانه را آفريد (وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ)و از زمين هم مثل آن آفريد.»[339]

در اينجا بحث مفصلي مطرح است كه مقصود از (وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ)چيست؟ آيا مقصود آيه اين است كه همان‌طور كه ما مثلاً آسمان‌هاي متعددي داريم[340] زمين‌هاي متعدد هم داريم؟

برخي از مفسران احتمال داده‌اند مقصود از مثل در اينجا «تعداد» باشد. يعني همان‌طوري كه آسمان‌ها تعداد زيادي است، زمين‌ها هم تعداد زيادي است. كه برخي از كشفيات كيهان‌شناسي كه در مورد كهكشان‌ها انجام شده تا حدودي به اين مطلب نزديك شده كه در كهكشان‌هاي ديگر هم احتمال حيات وجود دارد. برخي ديگر از مفسران اين احتمال را نمي‌پذيرند و مي‌گويند مثليت ممكن است معاني ديگري داشته باشد مانند مثليت در خلقت يا مثليت در جنس آفرينش.

در راستاي احتمال اول روايتي از ائمه:نقل شده به اين مضمون كه:

«همان‌طور كه شما در شهرهاي زمين زندگي مي‌كنيد شهرهايي مشابه ديگري هم وجود دارد كه آفريده شده است.»[341]

اگر اين روايات را با احتمال اول در آيه بپذيريم و بتوانيم قول اول را تقويت كنيم، مي‌توانيم بگوييم غير از عالمي كه ما در آن زندگي مي‌كنيم عالم‌هاي ديگري هم وجود دارد.

ولي اين نظريه به تحقيق بيش‌تري نياز دارد و ما در برخي از تحقيقاتي كه داشتيم نتوانستيم اين مسأله را به صورت كامل بپذيريم.


پرسش

چرا در بسياري از آيات قرآن «سمع» مفرد آمده و «ابصار و قلوب و افئده» به صورت جمع آمده است؟

پاسخ

در بسياري از آيات[342] قرآن، از گوش و چشم و دل ياد شده كه گوش با لفظ مفرد «سمع» آمده، و چشم با لفظِ جمعِ «ابصار»، و دل با لفظ جمع «أفئده و قلوب»؛ مفسران و صاحب‌نظران در ادبيات، در مورد اين مطلب احتمالات متعددي داده‌اند.

1. «سمع» چون «اسم جنس» است بر قليل و كثير دلالت مي‌كند بنابراين لازم نبود كه ديگر، جمع آورده شود.

2. «سمع» مصدر است و مصدر چون جمع بسته نمي‌شود بر جمع و مفرد هر دو دلالت مي‌كند.

3. در اينجا مضافي در تقدير است مثل «مواضع سمع» يعني جايگاه‌هاي شنوايي.

4. «سمع» به ضمير «هم» اضافه شده و چون در رديف جمع‌ها قرار گرفته است خودش بر جمع دلالت مي‌كند و ديگر لازم نبوده است كه جمع بيايد.

5. عده‌اي نيز احتمال داده‌اند به خاطر كوتاهي كلام و ايجاز، و تفنن در عبارت، «سمع» آمده بنابراين اشكالي ندارد كه واژه «سمع» به صورت مفرد و «أبصار» و «قلوب» به صورت جمع آمده است.

حكمت‌ها و اسرار علمي

برخي از مفسرين براي اين مطلب حكمت‌ها و اسرار علمي نيز ذكر كرده‌اند، كه در اينجا مي‌آوريم:

1. ‌اين‌که واژه «سمع»، يعني گوش ‌در قرآن كريم به صورت مفرد آمده، اما چشم به صورت جمع «ابصار» آمده به خاطر اين است كه ادراكات و مشاهدات انسان با چشمش نسبت به مسموعات و چيزهايي كه مي‌شنود خيلي بيش‌تر است؛ چراكه اولاً امواج صوتي كه قابل استماع است تعدادي نسبتاً محدود است در حالي‌‌كه امواج نورهايي كه قابل رويت و ديدن است، از ميليون‌ها مي‌گذرد اما امواج صوتي به ده‌ها هزار مورد مي‌رسد از اين‌رو قرآن‌كريم براي اشاره به اين مطلب، يعني محدوديت قلمرو شنيدني‌ها واژه «سمع» را مفرد آورده و براي اشاره به گستردگي قلمرو دريافت‌هاي قلبي انسان يا مشاهدات چشمي انسان، واژه «قلب» و «بصر» را به صورت جمع آورده است.

2. احتمال ديگر اين‌که مُدرك سمع انسان واحد است يعني معمولاً انسان در يك لحظه يك صدا را بيش‌تر نمي‌شنود اما در يك لحظه با چشمانش مي‌تواند دو تا تصوير را ببيند، و يا حتي بيش‌تر، اما با گوش‌هايش با اين‌که دو تا گوش دارد اما يك صدا را عملاً بيش‌تر نمي‌تواند بشنود؛ بنابراين سمع را مفرد آورده و چشم را جمع بسته و متعدد آورده كه اشاره كند به اين‌كه مدرَك انسان‌ها در مورد سمع و شنيدن يكي است، اما مدرك انسان در مورد ديدني‌ها، متعدد است.

البته اين دو مطلب علمي اخير در حد دو احتمال است و نمي‌شود به صورت يقيني به قرآن نسبت داد، ولي به هرحال دو احتمال علمي، زيبايي است كه نسبت به اين واژه‌ها گفته شده است.


پرسش

آيا عدد «هفت» در قرآن يك كلمه مقدس است؟ زيرا عدد هفت، مكرر تكرار شده مانند هفت آسمان، هفت عضو بدن در سجده، هفت بار طواف خانه كعبه و هفت بار سعي صفا و مروه و... اگر مقدس نيست، چرا از عددهاي ديگر استفاده نشده است؟

پاسخ

نظر شما را براي پاسخ به نكات زير جلب مي‌كنيم كه هرنكته دريچه‌ايست براي نگاه به اين موضوع؛

نكته‌ اول ـعدد در حقيقت نوعي رمز است براي ورود به يك برنامه، همان‌طور كه شما براي ورود به برنامه‌هاي رايانه‌اي، رمز داريد، و يا براي اجرا شدن برنامه‌ها يا دستيابي به پايگاه‌ها از حروف يا اعداد خاصي استفاده مي‌شود و اگر استفاده نشود، ورود ممكن نيست.

در مورد عبادات مثلاً نماز صبح دو ركعت، نماز ظهر چهار ركعت و مانند آن در عبادات ديگر كه اين اعدادِ مشخص موجب به كمال‌رسيدن انسان در همان مرحله مي‌شود و در آن مرحله مي‌تواند وارد يك برنامه معنوي جديد شود و در حقيقت اين رمز ورود به آن برنامه است و همان‌طور كه رمز را در برنامه‌هاي مختلف، سازنده و مهندس آن با توجه به ويژگي‌هاي آن قرار مي‌دهد، در مورد انسان هم مهندس عالم هستي و خالق انسان با توجه به ويژگي‌ها و نيازهاي جسمي و معنوي او، اين رمزها را قرار داده است كه گاهي اين گره‌گشايي‌ها با عدد 7 است، گاهي با 40 مانند مناجات حضرت موسي با خدا[343] و گاهي عدد اذكار 33 است مانند تسبيحات حضرت زهرا3است و گاهي در ركعات و چگونگي عبادات تجلي پيدا مي‌كند كه گاهي حكمت‌هايي براي اين عبادات و اسرار آن بيان مي‌شود و گاهي بيان نمي‌شود.

نكته دوم ـعدد نوعي ظرف است و اصل آن مضروف عدد است، و مهم اين است كه داخل ظرف عدد 7 چه چيزي ريخته مي‌شود و اين 7 به چه چيزي تعلق مي‌گيرد.

به عبارت ديگر خود عدد، «تقدس» يا «نحسي» ندارد و اين‌که برخي گمان مي‌كنند كه مثلاً عدد 13 نحس است يا فلان عدد خوب است اين صحيح نيست. عدد ظرف است و آن چيزي كه داخل اين ظرف ريخته مي‌شود مهم است اگر آن ذكر خدا باشد، خوب است اگر كار ناروا باشد بد است. مثلاً هفت‌سين مبنا ندارد عدد 13 و نحوست روز سيزده مبنا ندارد.

نكته سوم ـاگر به جاي عدد هفت، هر عدد ديگري هم مي‌آمد همين سؤال مطرح مي‌شد كه مثلاً چرا عدد 12 يا 15 آمده است؟ و گاهي اين اعداد براي آزمايش افراد است كه اين مطلب ريشه قرآني دارد كه در آيات 30 و 31 سوره مدثر سخن از دوزخ است و خداوند مي‌فرمايد:

«بر آن نوزده فرشته مأمور و نگهبانند.»[344].

اينجا هم اين سؤال به ذهن مي‌آيد كه چرا نوزده نگهبان؟ چرا تعدادشان هيجده يا 20 نيست جالب اين است كه خداوند تبارك و تعالي در ادامه‌ آيه پاسخ همين سوال را مي‌دهد و مي‌فرمايد:

«مأموران آتش را جز ملائكه قرار نداديم، و تعداد آن‌ها را كه نوزده قرار داديم اين نيست مگر براي آزمايش كساني كه كافر شدند و براي كساني كه صاحب كتاب هستند تا يقين پيدا كنند و كساني كه مؤمنند ايمانشان اضافه شود.»[345]

در حقيقت يك نوع تطبيق است كه مثلاً در كتاب‌هاي آسماني قبلي آمده، كه چنين خبري توسط پيامبر آخرالزمان بيان مي‌شود، آن وقت اهل كتاب يقيين پيدا كنند و مؤمنين ايمانشان اضافه شود و اين امتحاني باشد براي كساني كه كفر ورزيدند.

بنابراين چنان‌چه در آيه آمده، گاهي اعداد مايه‌ «فتنه» و آزمايش افراد بوده كه معلوم شود چه كساني در مورد اين اعداد به مجادله مي‌پردازند و انكار مي‌كنند، يا اگر مي‌پذيرند روح تسليم آن‌ها تا چه حد است.


د) حادثه 11 سپتامبر

پرسش

آيا آيه‌ 109 سوره‌ توبه با انفجار برج‌هاي دوقلو در آمريكا توسط هواپيماها در11 سپتامبر تناسب دارد؟! با توجه به تعبير «جرف‌هار» كه در آيه 109 توبه مي‌باشد و با نام خيابان «جردن‌هاردن» تناسب دارد.

پاسخ

آيات 107 و 108 سوره‌ توبه در مورد جريان مسجد ضرار است كه عده‌اي از منافقين مدينه در مقابل مسجد پيامبر اكرم9مسجدي بنا كردند كه پايگاه منافقين باشد و برخي هم احتمال داده‌اند كه با دشمنان بيروني اسلام مثل مسيحي‌هاي روم در ارتباط بودند، به هر حال اين مسجد پايگاهي شد در مقابل پايگاه اصلي اسلام، كه مسجد پيامبر اكرم9بود.

در آيه 107 و 108 ويژگي‌هاي اين دو مسجد و افرادش را بيان مي‌كند و در آيه‌ 109 كه مورد بحث ماست اين دو مسجد را مقايسه مي‌كند و مي‌فرمايد:

«و آيا كسى كه ساختمانش را بر خود نگه‏دارى و خشنودى خدا بنيان گذاشته بهتر است، يا كسى كه ساختمانش را بركنار پرتگاه فرو ريختنى بنيان نهاده است و او را در آتش جهنّم فرو مى‏افكند؟ و خدا گروه ستمكاران را راه‏نمايى نمى‏كند».[346]

در اين آيه چند كلمه وجود دارد كه موجب اين پرسش شده است.

«بنيان» به معناي ساختمان؛ «شَفا» به معناي لبه‌ چيزي؛ «جُرُف» كنار نهر آب يا چاه را مي‌گويند كه زير آن را خالي كرده باشند؛ و «هار» به معناي شخص يا ساختمان سستي است كه در حال سقوط است.

يعني نفاق و منافقان، ظاهري زيبا دارند اما محتوي و بنيان آن‌ها سست است و در حال سقوط است در حقيقت اينجا از تشبيه روشني استفاده شده است.

كار بي‌ثبات منافقين مثل كسي است كه در لب پرتگاهي ايستاده و زير پايش خالي شده و به زودي سقوط مي‌كند. كه اشاره به جريان مسجد ضرار است و افرادي كه بنيان كارشان براساس تقوا است در حقيقت جاي پاي محكمي دارند و براساس «رضايت الهي» و تقوا كارشان را انجام مي‌دهند. آن يكي در جهنم سقوط مي‌كند و آن يكي نجات پيدا مي‌كند و سعادتمند مي‌شود. چنان‌چه معلوم است اين آيه تشبيه و مقايسه‌اي، بين مؤمنان و منافقان كرده است. بنابرآن‌چه گذشت، اين آيه، از لحاظ تفسيري به جرياني مثل 11 سپتامبر ارتباطي ندارد، كه برخي گفته‌اند خياباني كه اين اتفاق در آن افتاده از لحاظ اسم شبيه بوده به «جُرُفٍ هَارٍ»[347] و برخي براي تأييد گفته‌اند آيه‌ «109» كه دو عدد كشيده دارد «1» و «9» شبيه برج‌هاي دوقلو مي‌باشد.

به نظر مي‌رسد اين‌ها نوعي برداشت‌هاي شخصي و تشبيهاتي مي‌باشد كه دليلي برايش نداريم ما آيات قرآن را نمي‌توانيم براساس نظر شخصي و برداشت شخصي خودمان تفسير كنيم و گرنه «تفسير به رأي» مي‌شود و تفسير به راي حرام است و در روايات متعددي از شيعه و اهل سنت وعده‌ آتش بر آن داده شده است.

بنابراين نمي‌توانيم بدون دليل عقلي يا نقلي آيات قرآن را تفسير كنيم. و حق نداريم به علت تشابه لفظي بدون اين‌که معناي «لغت» ما را ياري كند و يا روايتي در اينجا باشد يا آيه ديگري آن را تفسير كند، يا دليل علمي يا عقلي قطعي آن را حمايت كند، چيزي را به قرآن نسبت دهيم.


ج) درون قرآن

پرسش

آيا مي‌شود گفت بنيان كفر بنياني است كه شامل آيه 109 سوره توبه[348]نيز مي‌شود؟

پاسخ

چنان‌چه بيان شد سياق اين آيات در مورد منافقين است، البته به نحوي مي‌توانيم بگوييم جريان نفاق در درون خودش كفر را نيز دارد چنان‌چه از بعضي از آيات هم استفاده مي‌شود. بنابراين، كفار هم جزء كساني هستند كه بنيانشان براساس ساختمان‌هاي بسيار سستي است كه گويا زندگي‌شان را بر اساس بنيان‌هاي سستي نهادند كه بر لب پرتگاه دوزخ هستند. بنابراين اين افراد از نظر شاكله فكري و اعتقادي و اعمال و رفتار مي‌توانند يكي از مصاديق آيه باشند.

ولي اين نوع مصداق‌يابي روش خاص خود را دارد و بايد مواظب بود دچار تفسير به رأي نشود و نمي‌توان از آن باب كه واژه‌هايي به طور تصادفي با هم شباهت داشته باشند، يا اعدادي از نظر شكلي شبيه هم باشند، دستمايه‌اي براي تفسير قرآن قرار گيرد.


هـ ) شيطان

پرسش

شيطان كيست؟ و چه مي‌كند؟

پاسخ

وقتي گفته مي‌شود «شيطان»، «ابليس» به ذهن مي‌آيد در حالي كه «ابليس» كسي بود كه وقتي فرشتگان به امر خدا بر آدم سجده كردند او تكبر ورزيد و سجده نكرد و از اين فرمان خدا سرپيچي كرد و خداوند او را از درگاه خودش راند و «شيطان رجيم» ناميده شد. «رجيم» يعني (رانده شده).

بعد از آن هم آدم7را فريب داد و موجب شد كه از بهشت خارج و به زمين «هبوط» كند و در اين جريان دشمني‌اش را نيز با انسان نشان داد. و هنوز هم ما انسان‌ها در معرض خطر او قرار داريم.

ولي در قرآن‌كريم «شيطان» گاهي اعم از «ابليس» است لذا در سوره‌ ناس مي‌فرمايد: (الَّذِي يوَسْوِسُ فِي صُدُورِالنَّاسِ مِنَ الْجِنَّةِ‌ وَالنَّاسِ)؛ «كساني كه وسوسه مي‌كنند برخي از جنيان هستند و برخي از انسان‌ها‌ هستند.» و در رواياتي ذيل اين آيه وارد شده كه «براي دل هر مؤمني دو گوش هست (دو راه انتقال اطلاعات و الهام است) كه يكي را فرشته الهام مي‌كند، و ديگري را شيطان الهام و وسوسه مي‌كند».

از اين‌رو اين وسوسه‌گر ممكن است از جنس انسان‌ها باشد و ممكن است از جنس شيطان‌ها باشد.

در نتيجه ابليس يكي از شياطين است و شيطان، اعم از جن و انسان است.

شيطان در آينه‌ قرآن

قرآن كريم در مورد شيطان که از نوع جن است تعبيرات بسيار تندي دارد و صريحاً اعلام مي‌كند كه: (إِنَّ الشَّيطَانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوّاً[349] «شيطان دشمن شماست، شما هم او را دشمن خود بگيريد.»

و در جاي جاي قرآن خطرات شيطان را براي انسان گوشزد مي‌كند زيرا اگر بخواهيم با چنين دشمني مبارزه كنيم حتماً بايد او را بشناسيم و از اسرار كار او با خبر شويم تا در مبارزه موفق شويم لذا براي به دست آوردن اين شناخت قرآن كريم شيطان را در آيات متعددي براي انسان چنين معرفي مي‌كند:

ـ شيطان دشمن آشكار شماست.[350]

ـ شيطان دوست و همنشين بدي است.[351]

ـ شيطان آدم و حوا را فريب داد و موجب لغزش آن‌ها شد و آن‌ها را (از بهشت) بيرون كرد.[352]

ـ شيطان (به هنگام انفاق) وعده فقر به شما مي‌دهد و شما را از آن مي‌ترساند.[353]

ـ شيطان به فحشا (و زشتي‌ها) دستور مي‌دهد.[354]

ـ رباخواري را قرآن، نتيجه ارتباط با شيطان مي‌داند.[355]

ـ شيطان خواهان گمراهي انسان است و تلاش مي‌كند تا انسان را به گمراهي و بيراهه‌هاي دور دستي بيفكند.[356]

ـ هر كسي شيطان را ولي خود برگزيند، دچار زيانكاري آشكاري مي‌شود.[357]

ـ شيطان فريبكارانه به انسان وعده مي‌دهد و آرزوانديشي انسان را تقويت مي‌كند او را به سوي آرزوهاي دور و دراز و غيرواقعي و سرگرم كننده سوق مي‌دهد.[358]

ـ قرآن شراب‌خواري و قمار بازي را از وسائل و دام‌هاي شيطاني معرفي مي‌كند[359] و مي‌فرمايد: «شيطان مي‌خواهد به وسيله شراب و قمار، در ميان شما عداوت و كينه ايجاد كند و شما را از ياد خدا و نماز باز دارد.»[360]

ـ شيطان برخي چيزها را براي انسان زينت مي‌دهد و كارهاي بد و ناپسند را در نظر انسان نيكو جلوه‌ مي‌دهد.[361]

ـ شيطان يكي از عوامل فراموشي ياد خداست و حتي عامل فراموشي خود انسان است.[362]

ـ شيطان وسوسه‌گر پنهان است.[363]

ـ شيطان مي‌خواهد انسان را خوار كند.[364]

ـ شيطان مانع راه خداست.[365]

ـ شيطان انسان را به سوي آتش فرا مي‌خواند.[366]

ـ شيطان انسان را به سوي كفر مي‌كشد.[367]

ـ و يكي ديگراز دام‌هاي شيطان اسرافكاري است و اسرافكاران برادران شيطان هستند.[368]

يكي از فضلا به نام دكتر «فتح الله نجارزاده» كتابي را تحت عنوان «جنگ بي‌پايان» نوشته كه نبرد انسان با شيطان را كه در آيات متعدد قرآن مطرح شده جمع‌آوري و تحليل نموده‌است كه كتاب بسيار مفيد و ارزنده‌اي است.


پرسش

راهكارهاي مقابله با شيطان چيست؟

پاسخ

اگر همان آياتي كه شيطان و ابزارهاي كار او را معرفي مي‌كند، مورد دقت و بررسي قرار دهيم و روي همان موضوعات مراقبت كنيم در حقيقت شيطان را خلع سلاح كرده‌ايم.

در آيات مربوط به شيطان خداوند متعال راه‌هايي را نيز اشاره مي‌كند كه برخي از آن‌ها را بر مي‌شماريم.

1. شيطان دشمن شماست

قرآن مي‌فرمايد: (إِنَّ الشَّيطَانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوّاً[369] اين آيه شيطان را دشمن ما معرفي مي‌كند و به ما يادآور مي‌شود كه شما هم به شيطان به چشم دشمن نگاه كنيد!

چگونه با دشمن برخورد مي‌كنيم؟ كاملاً مراقب هستيم و همه حركات و نقشه‌هاي او را زير نظر داريم و مواظب هستيم كه ما را فريب ندهد؛ با شيطان هم بايد همين‌گونه برخورد كنيم تا بتوانيم از دام‌هاي خطرناك او نجات پيدا كنيم.

2. در مواجهه‌ با شيطان به خدا پناه ببريد

قرآن كريم با عبارات متعدد مي‌فرمايد:

(بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ مَلِكِ‌ النَّاسِ إِلهِ النَّاسِ مِن شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ الَّذِي يوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ)[370]

(وَقُل رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّياطِينِ)[371]

(فَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيطَانِ الرَّجِيمِ)[372]

(وَإِمَّا ينْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ إِنَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ)[373]

(إِنِّي أُعِيذُهَا بِكَ وَذُرِّيتَهَا مِنَ الشَّيطَانِ الرَّجِيمِ)[374]

به نظر مي‌رسد اين تنوع عبارات هر كدام، به بعدي از شخصيت و چگونگي شيطان نظاره دارد و از طرفي به حالت و چگونگي انسان نظردارد كه در يك جمع‌بندي به انسان مي‌فرمايد اين شيطان دشمن پيچيده و خطرناكي است كه از راه‌هاي مختلف سعي در نفوذ دارد و بايد انسان در رويارويي با او به خدا پناه ببرد.[375]

3. ياد خدا

قرآن كريم مي‌فرمايد:

(إنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّيطَانِ تَذَكَّرُوا[376] «انسان‌هاي با تقوا هنگامي كه گرفتار وسوسه‌هاي شيطان شوند، به ياد (خدا و پاداش و كيفر او) مي‌افتند و (در پرتو ياد او، راه حق را مي‌بينند و) ناگهان بينا مي‌گردند.»

خداوند در اين آيه به ما آموزش مي‌دهد كه افراد با تقوا وقتي شيطان به آن‌ها نزديك مي‌شود، گويا آژير خطري به صدا در مي‌آيد. مثلاً اتومبيلي كه دزدگير دارد وقتي دزدي نزديك او بشود و قصد سويي داشته باشد اولين حركاتي را كه داشته باشد آژير خطر به صدا در مي‌آيد و چراغ‌ها روشن مي‌شود آن وقت دزد ناكام مي‌ماند.

انسان‌هاي با تقوا هم به هنگام وسوسه شيطان به ياد خدا مي‌افتند و با ياد خدا دل آن‌ها روشن مي‌شود و در پرتو روشني دل، خطر شيطان را درك مي‌كنند و شيطان را ناكام مي‌گذارند.

در حقيقت انسان بايد اين آمادگي را داشته باشد كه هر گاه شياطين به او نزديك شدند به ياد خدا بيافتد و درون خودش را با ياد خدا روشن كند تا عرصه بر شيطان تنگ شود.

4. شناسايي سياست گام به گام شيطان

خداوند متعال در سوره بقره آيه 208 مي‌فرمايد:

(وَلاَ تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ)؛ «از گام‌هاي شيطان پيروي نكنيد كه او دشمن آشكار شماست!»

يعني شيطان برنامه‌هايش را مرحله به مرحله و گام به گام به پيش مي‌برد؛ بايد از همان گام اول از او پيروي نكرد.

مثلاً ممكن است اول انسان را با شخصي ناباب دوست كند و در گام بعدي به يك مجلس نامناسب بكشد، بعد دوستان ناباب و كم كم انحرافات بزرگ‌تر پيش مي‌آيد تا انسان را به سقوط بكشد. در حالي كه روز اول اصلاً فكر نمي‌كرد روزي دچار چنين انحراف بزرگي بشود و به خود مطمئن بود ولي سياست گام به گام شيطان يكي يكي خط‌هاي قرمز را رد كرد تا به اينجا رسيد كه غيرقابل جبران يا جبران آن سخت مي‌شود.

لذا جاي تعجب نيست كه قرآن هشدار مي‌دهد مواظب باشيد شيطان پرست نشويد.[377] چطور ممكن است؟! آري انساني كه گام به گام به دستورات شيطان عمل كرد به جايي مي‌رسد كه هر دستوري به او مي‌دهد بدون چون و چرا انجام مي‌دهد. يعني انسان به طوري پيرو شيطان مي‌شود كه گويا او را «اله» و «معبود» خود انتخاب كرده و هرچه او مي‌گويد گوش مي‌دهد و جامه عمل مي‌پوشاند آري اين است نتيجه نهايي پيروي كردن از گام‌هاي اول شيطان.

5. غني‌سازي اوقات فراغت

انسان بايد ميدان جولان را از شيطان بگيرد؛ اگر مي‌بينيم شيطان به هنگام خلوت بيش‌تر ما را وسوسه مي‌كند يا به هنگام بي‌كاري بيش‌تر به سراغ ما مي‌آيد، راه درمان را زود انتخاب كنيم و سعي كنيم كمتر در مكان‌هاي خلوت تنها باشيم؛ و از طرفي اوقات بي‌كاري خود را به مطالعه يا مشغول كار شدن و يا ... غني‌سازي كنيم.

نتيجه‌

شيطان دشمن قطعي انسان است و قسم خورده كه او را به گمراهي بكشد لذا در اين مسير بايد با دو بال در آسمان معنويت پرواز كنيم و آنقدر بالا برويم تا دست او به ما نرسد.

بال اول پناه بردن به خداست و از او استمداد جستن و اين‌که با ياد خدا دل را روشن كنيم و با توكل بر خدا عرصه را بر او تنگ كنيم.

بال دوم اين است كه بعد از تكيه بر خدا با اراده و آگاهي خود از گام‌هاي حساب شده شيطان پيروي نكنيم.

و در پايان با ذكر خدا ميدان جولان را از او بگيريم و چه ذكري بالاتر از «تلاوت قرآن» و خواندن «نماز» و عشق بازي با «اهل‌بيت» كه زينت و مايه حيات اوقات فراغت است.


پرسش

آيا «اعوذ بالله من الشيطان الرجيم» آيه‌ قرآن است و منظور از آن چيست؟

پاسخ

عبارت «اعوذ بالله من الشيطان الرجيم» عين آيه قرآن نيست بلكه از يكي از آيات قرآن گرفته شده است.

خداوند متعال در سوره‌ نحل آيه‌ 98 مي‌فرمايد: (فَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيطَانِ الرَّجِيمِ)؛ «وقتي كه قرآن را قرائت مي‌كني، از شيطان رانده شده به خدا پناه ببر» يعني آيه با عبارت «فاستعذ» امر مي‌كند كه «پناه ببر»، و متكلم در مقام گفتن مي‌گويد: «اعوذ» پناه مي‌برم. لذا تعبير «أعوذ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيطَانِ الرَّجِيمِ» از اين آيه گرفته شده است و در معنا و مقصود تفاوت چنداني نمي‌كند.

در حقيقت اين آيه شريفه اشاره مي‌كند به رانده شدن شيطان. چه كرد شيطان كه از درگاه الهي رانده شد؟ «شيطان» در مقابل آدمتكبر ورزيد و سجده نكرد او نژادپرست بود مي‌گفت: «من از آتش خلق شدم انسان از خاك خلق شده است» و به مقام انسان حسادت ورزيد. و بعد از اين همه سرپيچي باز توبه نكرد و به دشمني خود ادامه داد و آدم را فريب داد تا از بهشت اخراج شد. حال خداوند مي‌فرمايد: وقتي مي‌خواهيد قرآن بخوانيد از اين شيطان رانده شده پرهيز كن و به خدا پناه ببر و اين پيام را هم براي ما دارد كه شيطاني كه تكبر ورزيد و از فرمان من سرپيچي كرد مواظب باشيد كه شما اينگونه نباشيد.


پرسش

چرا به هنگام قرآن خواندن بايد به خدا پناه ببريم؟

پاسخ

آيه خطاب به پيامبر مي‌فرمايد: «و اذا قرأت» يعني «وقتي تو ]= پيامبر[قرآن مي‌خواني به خدا پناه ببر.» در اين آيه به پيامبر اكرم خطاب شده، ولي مقصود همه انسان‌ها مي‌باشند و اين درس و آموزه‌اي است براي همه‌ انسان‌ها، كه وقتي مي‌خواهيد قرآن بخوانيد به خدا پناه ببريد چرا به خدا پناه ببريم؟! به خاطر اين‌که با اين پناه بردن توجه به خدا را در نفس خود بيش‌تر كنيم كه از برخي از هوس‌ها، تكبرها، نژادپرستي‌ها، انحرافاتي كه شيطان در دامش افتاد ما دچارش نشويم به عبارت ديگر آن تكبر، حسد و هواهاي نفساني كه شيطان داشت هركسي كه داشته باشد مانع فهم قرآن مي‌شود. لذا با پناه‌بردن به خدا و توجه بيش‌تر مي‌توانيم شناخت بهتري از قرآن پيدا كنيم و تدبر و تفكر ما ديگر مانعي نخواهد داشت، فهم حقايق قرآن ديگر مانعي نخواهد داشت و از وسوسه‌هاي ويرانگر شيطان هم در امان مي‌مانيم و در نتيجه پرده و حجابي ميان ما و قرآن قرار نمي‌گيرد.

چراكه اگر اين حالت توجه و پناهندگي به خدا نباشد و شيطان در مقام «قرائت قرآن» حضور بيابد حضور قلب نداريم و از قرآن بهره‌ كافي نمي‌بريم و در مقام «فهم و درك قرآن» نيز با حضور شيطان، پرده و حجابي ايجاد مي‌شود و ممكن است به انحرافي مثل «تفسير به رأي» دچار شويم و در دامي كه شيطان افتاد ما نيز گرفتار شويم.

 

پرسش

چرا در اين آيه فرمود: از شيطان رجيم ]= ابليس[به خدا پناه ببريد و از شيطان‌هاي ديگر (جني و انسي) نام نبرد؟

پاسخ

آيه در مقام بيان مصداق است و با توجه به واژه «رجيم» كه اشاره به ابليس است، مصداق كامل را بيان مي‌كند ولي اين در حقيقت بيان مصداق  بارز است ما بايد از تمام وسوسه‌هاي شيطاني به خدا پناه ببريم.


پرسش

آيا فقط به هنگام قرائت قرآن بايد به خدا پناه ببريم؟

پاسخ

خير، اين پناه بردن به خدا فقط مخصوص هنگام قرائت قرآن نيست بلكه اين آيه يك مصداق را بيان كرده است و ما بايد در تمام زندگي خود به خدا پناه ببريم و براي اين موضوع شواهدي نيز در قرآن وجود دارد:

ـ در سوره‌ ناس مي‌فرمايد: از شر شيطان به خدا پناه ببريد و به صورت مطلق هم آمده و هم‌چنين در سوره مومنون آيه 97 مي‌فرمايد:

(وَقُل رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّياطِينِ)؛ «و بگو: پروردگارا! از وسوسه‌هاي شيطان‌ها به تو پناه مي‌برم.»

در اين آيات پناه بردن به خدا به طور مطلق آمده به اصطلاح حذف متعلق افاده عموم مي‌كند و تمام كارها و امور زندگي را شامل مي‌شود.

ـ در سوره‌ آل‌عمران آمده: وقتي كه مادر حضرت مريم نذر كرد كه اين فرزندي را كه داخل شكمش است، براي خدا باشد و خادم بيت‌المقدس باشد ]و فكر مي‌كرد كه پسر مي‌باشد[هنگامي كه حضرت مريم3متولد شد، اين‌گونه خداوند از او نقل مي‌كند كه گفت:

(إِنِّي أُعِيذُهَا بِكَ وَذُرِّيتَهَا مِنَ الشَّيطَانِ الرَّجِيمِ)[378]؛ «من اين مريم را و فرزندان و نسل حضرت مريم را ]كه عيسي باشد[از شيطان رجيم به تو پناه مي‌دهم».

در حقيقت وقتي فرزندي از او متولد مي‌شود اين فرزند را از شر شيطان رجيم به خدا مي‌سپارد و نقل اين مطلب براي ما از قرآن به اين منظور است كه ما هم آموزش ببينيم و فرزندانمان را به خدا بسپاريم و از شر شيطان‌ها و توطئه‌ها و دام‌هاي شيطاني به خدا پناه ببريم. بنابراين اين موضوع مخصوص قرآن نمي‌باشد. و در تمام زندگي، انسان بايد توجه به خدا داشته باشد و به او تكيه كند زيرا در آيه بعدش مي‌فرمايد: (إِنَّهُ لَيسَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَي‌ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَلَي‏ رَبِّهِمْ يتَوَكَّلُونَ)[379]؛ «چرا كه او ]= شيطان[، بر كساني كه ايمان دارند و بر پروردگارشان توكل دارند تسلطي ندارد.»

آري، در آيه قبل فرمود: وقتي كه قرآن مي‌خوانيد از شر شيطان رانده شده به خدا پناه ببريد و در آيه بعد علت اين مطلب را بيان مي‌كند كه چرا به خدا پناه ببريم به خاطراين‌که شيطان بر كساني كه ايمان مي‌آورند و بر پروردگارشان توكل و تكيه مي‌كنند، تسلط نخواهد داشت. پس كسي كه به خدا پناه مي‌برد در حقيقت هم به خدا ايمان دارد و هم به خداوند تكيه و توكل مي‌كند و در نتيجه شيطان ديگر بر چنين انساني تسلطي نخواهد داشت.

زيرا سلطه شيطان بر كساني است كه يا ايمان ندارند و يا بر خداوند توكل نمي‌كنند و با خداوند ارتباط برقرار نمي‌كنند؛ و به عبارت ديگر به خداوند پناه نمي‌برند.

چگونه از شر شيطان به خدا پناه ببريم؟

پناه بردن سه مرحله دارد. 1. مرحله زباني؛ 2. مرحله فكري؛ 3. مرحله عمل.

پناه بردن در مرحله زبان به همين است كه مي‌گوييم: (أعوذ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيطَانِ الرَّجِيمِ)خواننده قرآن هم در ابتداي قرائت همين را مي‌گويد كه از آيه‌ 98 سوره‌ نحل الهام گرفته شده است.

اما لازم است از اين مقام فراتر رويم و برسيم به مرحلة «فكر و عقيده»، كه عقايد خودمان را به خدا پناه بدهيم و از عقايد خرافي و باطل دوري كنيم و بعد، نتيجه اصلاح عقائد، در عمل خلاصه مي‌شود كه در زندگي و عمل هم بايد پناه به خدا ببريم از اين‌که راه‌هايي را  كه شيطان براي انحراف انسان‌ها قرار داده و اين كه در طرح‌ها و دام‌هاي شيطاني گرفتار نشويم. يعني عمل و رفتار ما منطبق بر قول و سخن و عقيده ما باشد و در زندگي عملي هم تابع شيطان و پيرو شيطان نباشيم. چرا كه اگر پناه بردن به خدا از شيطان در حد زبان باشد و در عمل و اعتقاد نباشد شيطان بر ما مسلط مي‌شود چنانچه در ادامه همان آيات سوره نحل در آيه 100 مي‌فرمايد:

(إِنَّمَا سُلْطَانُهُ عَلَي الَّذِينَ يتَوَلَّوْنَهُ وَالَّذِينَ هُم بِهِ مُشْرِكُونَ)؛ «تسلط او تنها بر كساني است كه او را به دوستي و سرپرستي خودشان برگزيده‌اند، و آن‌ها كه نسبت به او ]= خدا[شرك مي‌ورزند (و فرمان) شيطان را به جاي فرمان خدا، گردن مي‌نهند!» يعني اگر كسي در زمينه عقايد سستي كرد و از دايره توحيد و ايمان خارج شد، و يا كسي به طرف دوستي شيطان رفت و پيرو شيطان شد، اين شخص تحت تسلط شيطان قرار خواهد گرفت.

نتيجه‌

ـ در آيه‌ اول فرمود: از شر شيطان رانده شده به خدا پناه ببريد.[380]

ـ در آيه دوم فرمود: اگر شما ايمان بياوريد و تكيه و توكل بر خداوند كنيد شيطان نمي‌تواند بر شما مسلط شود به همين دليل به خدا پناه ببريد[381].

ـ و در آيه سوم فرمود: شيطان بر كسي مسلط مي‌شود كه از او پيروي بكند او را به دوستي و سرپرستي بگيرد و از دايره ايمان خارج شود.[382]

به آن اميد كه گفتن «أعوذ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيطَانِ الرَّجِيمِ» به هنگام قرائت قرآن مقدمه‌اي باشد براي پناه بردن به خدا در همه كارهايمان هم در «قول» هم در «عقيده» و هم در «عمل».


و) تاريخي

پرسش

چرا قرآن برخي داستان‌ها را به طور مكرر مطرح مي‌كند؟ مثلاً به داستان‌حضرت‌ موسي در سوره‌هاي مختلف پرداخته است، چرا مثل داستان‌حضرت‌ يوسف در يك‌ سوره‌و براي يك‌بار مطرح‌نكرده است؟

پاسخ

براي روشن شدن پاسخ اول بايد بررسي كنيم كه هدف قرآن كريم چيست؟ بعد ببينيم آيا اين نوع چينش آيات متناسب با هدفش است يا خير؟

هدف قرآن كريم صرف داستان سرايي و قصه‌گويي نبوده، بلكه هدف قرآن هدايت و تربيت انسان‌هاست، حال كه هدف تربيت است، مربي وقتي بخواهد افراد را تربيت كند و يكي از ابزارهاي آن نقل داستان باشد لازم نيست داستاني را از ابتدا تا آخر نقل كند، بلكه به مناسبت‌هاي مختلف قسمت‌هايي از اين داستان را كه آموزنده است نقل مي‌كند و از آن نتيجه‌گيري مي‌كند.

قرآن كريم چنين كرده، چون هدفش تربيت بوده، گاهي اوقات از برخورد موسي7با فرعون سخن مي‌گويد؛ گاهي از برخورد موسي با شعيب پيامبر و ازدواجش با دختر شعيب در سوره قصص سخن مي‌گويد، گاهي از بهانه‌جويي‌هاي بني‌اسرائيل در سوره‌ بقره سخن مي‌گويد، و از اين موارد نتيجه‌گيري مي‌كند.

به عبارت ديگر، قرآن كريم، در هر سوره‌اي از يك زاويه به داستان موسي و فرعون نگاه كرده، و در همان رابطه هم، نتايجي گرفته كه آن نتايج متفاوت است و به مناسبت در سرنوشت مسلمان‌ها تاثيرگذار بوده است.

در بخش دوم پرسش آمده چرا مثل داستان حضرت يوسف يكجا نيامده است؟

در پاسخ بايد گفت: آري اكثر داستان حضرت يوسف در سوره يوسف آمده ولي اين‌طور نيست كه همه مطالب مربوط به حضرت يوسف7در سوره‌ يوسف آمده باشد، بلكه در سوره‌ انعام آيه‌ 84 و سوره‌ غافر آيه‌ 34 نيز در مورد حضرت يوسف7سخن گفته شده است.

بنابراين اولاً اين‌طور نيست‌كه همه‌ مطالب مربوط به حضرت يوسف7در يك سوره آمده باشد و از طرفي همه‌ حوادث زندگي حضرت موسي هم در قرآن نيامده بلكه بخشي از آن آمده است.

ثانياً ممكن است كه داستان حضرت يوسف يك پيوستگي خاصي داشته و قرآن‌كريم از آن پيوستگي نتايج ويژه‌اي را دنبال كرده از اين رو به صورت يكجا نقل كرده. يعني همان انگيزه هدايت و تربيت قرآن، اينجا اقتضا كرده كه مطلب را به طور پيوسته نقل كند.


پرسش

چند مثال از مواردي كه خداوند داستان‌ها را به صورت قطعه قطعه بيان كرده، و از آن‌ها نتايجي خاص را دنبال كرده بيان بفرماييد؟

پاسخ

در سوره‌ بقره از آيه 30 به بعد مباحث مربوط به حضرت آدم7و سجده‌ فرشتگان را مطرح‌ مي‌كند؛ از آيه 39 گفتار فرشتگان را مطرح مي‌كند كه چرا خليفه‌اي قرار مي‌دهي كه در زمين فساد كند؛ بعد داستان عرضه اسماء نقل شده؛ در ادامه سجده فرشتگان و سجده نكردن ابليس مطرح مي‌شود؛ و بالاخره داستان خروج و هبوط حضرت آدم7از بهشت نقل مي‌شود.

همين داستان در سوره اعراف از آيه 11 به بعد آمده ولي آنجا داستان سجده فرشتگان و سركشي آدم خيلي مختصر، در آيه 11 مطرح شده، و از آيه‌ 12 به بعد به اين بحث مي‌پردازد كه چرا شيطان سجده نكرد؟ و در ادامه بحث برتري‌جويي شيطان، و در حقيقت اين‌که شيطان‌ نژادپرست بود كه گفت: «مرا از آتش آفريدي و آدم را از خاك آفريدي من از او برترم»[383] و بعد اين‌که ابليس از درگاه الهي بخاطر اين تكبر و نژادپرستي رانده شد و گفت كه تا روز قيامت من در راه مستقيم الهي مي‌مانم، و انسان‌ها را فريب مي‌دهم.

همان‌طور كه ملاحظه مي‌شود بيش‌تر بحث در اينجا در رابطه با شيطان و تكبر شيطان است، ‌و از آن طرف معرفي شيطان و اين‌که شيطان اقواگري و وسوسه‌گري مي‌كند و انسان‌ها را فريب مي‌دهد و منحرف مي‌سازد.

در حقيقت عناصر اصلي داستان واحد است ولي از دو ديدگاه و دو دريچه‌ متفاوت به داستان نظاره شده كه هر كدام اهداف ويژه خود را دنبال مي‌كند.

و نيز داستان حضرت موسي از آيه‌ 40 سوره‌ بقره شروع مي‌شود و در اين آيات به برخورد بني‌اسرائيل با حضرت موسي مي‌پردازد و بيش‌تر به بهانه‌جويي‌هاي بني‌اسرائيل، و گوساله‌پرستي بني‌اسرائيل مي‌پردازد.

و همين داستان حضرت موسي7در سوره طه آيه 9 به بعد نيز آمده ولي در اين آيات برانگيخته شدن حضرت موسي7به نبوت و ماجراهايي كه در پي آن مي‌آيد و انتخاب شدن هارون به وزيري او و برخورد آن‌ها با فرعون و معرفي معجزات حضرت موسي7مطرح مي‌شود.

لذا مي‌بينيم كه به داستان حضرت موسي پرداخته شده ولي از دو زاويه‌ متفاوت. و جالب اين‌که در سوره‌ قصص داستان حضرت موسي از تولد تا رشد در كاخ فرعون و جواني و مبارزات او و خروج از شهر و آشنايي او با حضرت شعيب و ... همه اين مجموعه به دنبال هم مطرح شده است كه اهداف تربيتي خود را دنبال مي‌كند.


پرسش

قوم «يأجوج و مأجوج» كه بودند؟ آيا جن بودند يا انسان، و كي ظهور مي‌كنند؟

پاسخ

در قرآن كريم دو بار از «يأجوج و مأجوج» سخن به ميان آمده يكي در آيه‌ 94 سوره كهف و ديگري در آيه 96 سوره‌ انبيا.

از كلام مفسران و مباحث تاريخي روشن مي‌شود كه «يأجوج و مأجوج» دو قبيله وحشي بودند كه در قسمت‌هاي شمال آسيا زندگي مي‌كردند و مزاحم مردم اطراف خودشان مي‌شدند.

برخي مفسران نوشته‌اند: اين‌ها گروهي بودند كه حدود 500 سال قبل از ميلاد در عصر كورش زندگي مي‌كردند و به سرزمين‌هاي ايران نيز هجوم آوردند كه با اتحاد حكومت «ماد» و «فارس» شكست خوردند و حتي مردم «قفقاز» از «كورش» خواستند كه در مقابل اين‌ها سدّي بنا كند[384].

در قرآن آمده كه «ذو القرنين» در آنجا سدّي آهنين بنا كرد تا مردم آن منطقه از شرّ «يأجوج و مأجوج» در امان باشند[385].

در آيه‌ 94 سوره كهف مي‌فرمايد:

(قَالُوا يا ذَا الْقَرْنَينِ إِنَّ يأْجُوجَ  وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً عَلَي‏ أَن تَجْعَلَ بَينَنَا وَبَينَهُمْ سَدّاً)؛ «(آن گروه) گفتند: اى ذو القرنين! در واقع يَأجُوج و مَأجُوج در اين سرزمين فسادگرند، و آيا هزينه‏اى در اختيار تو قرار دهيم، تا اين‏كه بين ما و بين آنان سدّى قرار دهى؟».

و در آيه 96 و 97 مي‌فرمايد:

«(ذوالقرنين گفت:) قطعات بزرگ آهن برايم بياوريد (و آن‌ها را روي هم بچينيد) تا وقتي كه كاملاً ميان دو كوه را بپوشانيد، (او) گفت: (در اطراف آن آتش افروزيد، و) در آن بدميد. (آنها دميدند) تا قطعات آهن را سرخ و گداخته كرد، گفت: اكنون مس مذاب برايم بياوريد تا بر روي آن بريزم. (سرانجام چنان سد نيرومندي ساخت)‌كه آن‌ها ]= طايفه‌ يأجوج و مأجوج[قادر نبودند از آن بالا روند؛ و نمي‌توانستند نقبي در آن ايجاد كنند.»

جنس يأجوج و مأجوج و زمان خروج آن‌ها

آن چيزي كه از ظاهر قرآن استفاده مي‌شود اين است كه اين‌ها، از جنس غيرانسان شمرده نشدند بنابراين دليلي نداريم كه اين‌ها را از جنيان بدانيم؛ بلكه آن‌چه از روايات و نظر مفسران به دست مي‌آيد آن‌ها قومي وحشي بودند كه ديگران را اذيت مي‌كردند و در آن موقع سركوب شده‌اند.

در مورد قيام آن‌ها در سوره‌ انبياء آيه‌ 96 مي‌فرمايد: «تا آن زمان كه «يأجوج و مأجوج» گشوده شوند و آن‌ها از هر محل مرتفعي به سرعت عبور كنند.»

«آيا منظور از گشوده شدن اين دو طايفه، شكسته‌شدن سد آن‌ها و نفوذشان از اين طريق به مناطق ديگر جهان است؟ يا منظور نفوذ آن‌ها به طور كلي در كره‌ زمين از هر سو و هر ناحيه مي‌باشد؟ آيه‌ فوق صريحاً در اين‌باره سخن نگفته، تنها از انتشار و پراكندگي آن‌ها در كره‌ زمين به عنوان يك نشانه‌ پايان جهان و مقدمه‌ رستاخيز و قيامت ياد كرده است.»[386]


پرسش

چرا مسلمانان به سوي بيت‌المقدس نماز مي‌خواندند و چه شد كه به سوي كعبه تغيير قبله دادند؟

پاسخ

در آيات[387] متعددي از قرآن موضوع تغيير قبله مطرح شده است. در مورد اين كه چرا مسلمانان به سوي بيت‌المقدس نماز مي‌خواندند بايد گفت آري درست است كه كعبه كانون اوليه عبادت بشر در روي زمين بوده و از قداست خاصي برخوردار است، ولي آن زماني كه پيامبر اكرم9به رسالت مبعوث شدند مشركان در مكه زندگي مي‌كردند و بت‌هايشان را در كعبه مستقر كرده بودند و لذا نماز خواندن به سوي كعبه، نوعي احترام به بت‌هاي آن‌ها به شمار مي‌آمد، و چه بسا گمان مي‌كردند كه پيامبر اسلام در مقابل بت‌هاي آن‌ها كُرنش و سجده مي‌كند. لذا از آن اول دستور آمد كه مسلمان‌ها به طرف بيت‌المقدس نماز بخوانند كه در حقيقت يكي از مساجد مهم و قبله بسياري از اديان الهي است. ولي هنگامي كه مسلمان‌ها به مدينه هجرت كردند و حكومت اسلامي تشكيل داده شد و صفوف آن‌ها از مشركان و يهوديان و مسيحيان جدا شد و به عنوان يك ملت ممتاز و مشخصي، مطرح شدند و ديگر احتمال اين نبود كه كسي فكر كند كه اين‌ها بت‌پرست هستند، دستور داده شد كه به سوي كعبه نماز گذارند.

قرآن كريم در سوره بقره اين مطلب را به عنوان يك آزمايش مطرح مي‌كند و مي‌فرمايد:

«...و ما آن قبله‌اي را كه قبلاً بر آن بودي، تنها براي اين قرار داديم كه افرادي كه از پيامبر پيروي مي‌كنند، از آن‌ها كه به عقب باز مي‌گردند مشخص شوند. و مسلماً اين حكم جز بر كساني كه خداوند آن‌ها را هدايت كرده، دشوار بود. (اين را نيز بدانيد كه نمازهاي شما در برابر قبله سابق، صحيح بوده است؛) و خدا هرگز ايمان ]= نماز[شما را ضايع نمي‌گرداند زيرا خداوند، نسبت به مردم، رحيم و مهربان است.»[388]

در حقيقت اين يك آزمايش بود براي مسلمان‌ها كه صفوف مسلمانان واقعي را از مسلمان‌هاي ظاهري جدا كند. چه كساني پيرو راه خدا و پيامبر هستند و اگر گفتند: «به طرف بيت‌المقدس نماز بخوانيد، بخوانند»، و اگر گفتند: «خداوند مي‌فرمايد: به طرف كعبه نماز بخوانيد، بخوانند.» در حقيقت با اين آزمايش صف مسلمانان واقعي از بهانه‌جويان و كساني كه در ظاهر مسلمانند ولي در واقع تسليم نيستند جدا مي‌شود.

نكته

دستورات خدا و پيامبر در حقيقت هم‌چون نسخه‌ پزشك است كه ممكن است يك روز اين دارو براي انسان‌ها تجويز شود و روز ديگر داروي ديگري و نسخه تغيير ‌كند. انساني كه مي‌خواهد سلامت خودش را باز يابد، سالم باشد و تكامل پيدا كند، بايد به اين پزشك اعتماد كند و از آنجا كه پيامبر اسلام در حقيقت پزشك معنوي است از اين رو لازم است به نسخه‌هاي او عمل شود.

در اين موضوع هم بايد گفت که كعبه در حقيقت قديمي‌ترين مركز توحيد است، و اصل اين است كه ما به سوي آنجا نماز بخوانيم، و اگر يك مدتي به سوي بيت‌المقدس نماز خوانده شد، در حقيقت يك دستور موقت بود و آن دستور نسخ شد[389]؛ يعني دستور و حكمي موقت صادر شد و تا مدتي اين حكم باقي بود، و هنگامي كه مصلحت تغيير كرد حكم جديد آمد.

و در آيه‌ 150 سوره‌ بقره مي‌فرمايد:

«و از هر جا خارج شدي، روي خود را به جانب مسجد الحرام كن، و هر جا بوديد روي خود را به سوي آن كنيد؛ تا مردم، جز ظالمان (كه دست از لجاجت بر نمي‌دارند) دليلي بر ضد شما نداشته باشند؛ (زيرا از نشانه‌هاي پيامبر كه در كتب آسماني پيشين آمده، اين است كه او، به سوي دو قبله، ‌نماز مي‌خواند) از آن‌ها نترسيد و (تنها) از من بترسيد! (اين تغيير قبله، به خاطر آن بود كه) نعمت خود را بر شما تمام كنم، شايد هدايت شويد.»[390]

در حقيقت مسلمان‌ها بين دو راه قرار داشتند.

اگر به سوي بيت‌المقدس نماز مي‌خواندند يهودي‌ها بر آن‌ها شماتت مي‌كردند و مي‌گفتند: شما مستقل نيستيد، و قبله شما، همان قبله ماست و نكته‌ مهم‌تر اين‌که در كتاب‌هاي آسماني خودشان، در نشانه‌هايي كه از پيامبراكرم9خوانده بودند كه پيامبر موعود به طرف دو قبله نماز مي‌خواند ولي اين نشانه در وجود پيامبر9تا آن زمان تحقق نيافته بود و لذا زبان به شماتت مسلمان‌ها مي‌گشودند كه شايد آن پيغمبر موعودي كه در كتاب‌هاي مقدس قبلي آمده است اين پيغمبر نيست. چون اين نشانه ]= به طرف دو قبله نماز خواندن[را ندارد.

از طرف ديگر مشركان ايراد مي‌گرفتند كه اگر پيامبر اسلام ادعا مي‌كند كه براي احياء ابراهيم7آمده پس چرا خانه كعبه را واگذاشته و به سوي بيت‌المقدس نماز مي‌خواند؟ آيا كعبه و آيين ابراهيم را فراموش كرده است كه به طرف بيت‌المقدس نماز مي‌خواند؟ در حقيقت هم مشركان او را سرزنش مي‌كردند و هم با بيان ديگري يهودي‌ها شماتت مي‌كردند. و اين فرايند تغيير قبله، زبان هر دو گروه را بست.

در اين آيه به سه مورد از اسرار تغيير قبله اشاره شده است.

ـ توجه به مسجد الحرام جلوي بهانه‌جويي‌هاي دشمنان اسلام را گرفت.

ـ تغيير قبله موجب تكميل نعمت‌هاي الهي شد. «وَلأُتِمَّ نِعْمَتِي عَلَيكُمْ»[391] زيرا اين يك نوع تكامل تربيتي بود چون مسلمان‌ها با انضباط اسلامي آشنا مي‌شدند.

ـ توجه مسلمان‌ها به مسجد الحرام و كعبه، زمينه‌ساز هدايت آن‌ها شد و مسلمان‌ها را از بركات معنوي راه ابراهيم برخوردار ساخت.


پرسش

در چه حالتي و در چه مكاني تغيير قبله اتفاق افتاد؟

پاسخ

خداوند متعال در آيه‌ 144 سوره‌ بقره مي‌فرمايد:

«نگاه‌هاي انتظارآميز تو را به سوي آسمان (براي تعيين قبله نهايي) مي‌بينيم. اكنون تو را به سوي قبله‌اي كه از آن خشنود باشي باز مي‌گردانيم پس روي خود را به سوي مسجدالحرام كن و هر جا باشيد روي خود را به سوي آن بگردانيد و كساني كه كتاب آسماني به آنان داده شده به خوبي مي‌دانند اين فرمان حقي است كه از ناحيه پروردگارشان صادر شده؛ (و در كتاب‌هاي خود خوانده‌اند كه پيغمبراسلام، به سوي دو قبله نماز مي‌خواند) و خداوند از اعمال آن‌ها (در مخفي داشتن اين آيات) غافل نيست.»

از آيه‌ استفاده مي‌شود كه پيامبر اكرم9علاقه‌ خاصي به كعبه داشت و انتظار مي‌كشيد تا فرمان تغيير قبله به سوي آن صادر شود. زيرا او مي‌دانست كه «بيت المقدس» قبله‌ موقتي مسلمانان است و آرزو داشت قبله اصلي و نهايي زودتر تعيين گردد. اما از آنجا كه پيامبر اكرم9تسليم فرمان خدا بود، ‌حتي اين تقاضا را بر زبان نياورد، تنها نگاه‌هاي انتظار آميزش به آسمان[392] نشان مي‌داد كه او شوق شديدي در دل دارد[393].

بر اساس روايات تاريخي، تغيير قبله مسلمان‌ها از بيت المقدس به سوي كعبه، در حال نماز ظهر انجام گرفت. روزي پيامبر اسلام9براي نماز به مسجد قبيله‌ بني‌سالم، تشريف برده بودند و پيامبراكرم9در حال نماز ظهر بودند و دو ركعت نماز را به جا آورده بودند كه پيك وحي نازل شد و دستور داد كه از سوي بيت‌المقدس به طرف كعبه باز گردند، و اين در حالي است كه بيت‌المقدس در شمال مدينه و كعبه در جنوب مدينه واقع شده است؛ لذا پيامبر بايد 180 درجه از طرف شمال كه بيت‌المقدس بود بر مي‌گشتند به طرف جنوب كه مكه بود و همين كار را انجام دادند. مسجدي كه پيامبر اكرم9در آن اين نماز را به جا آوردند به مسجد ذوقبلتين[394] مشهور شد.

نكات

1. آن محرابي كه پيغمبر اسلام در نماز برگشتند و به طرف مكه نماز خواندند، امروزه با دقيق‌ترين وسايل جهت‌يابي اندازه‌گيري شده و با اين‌که هيچ وسيله‌ تعيين قبله‌اي نداشتند بسيار دقيق به طرف مكه است. و برخي اظهار داشته‌اند که اين يكي از كارهاي بسيار شگفت‌آور و معجزه‌آساي پيامبر اكرم9مي‌باشد.

2. موضوع قبله و تعيين جهت آن، در اسلام يكي از انگيزه‌هايي شده كه مسلمان‌ها به مسايل مربوط به جغرافيا، نجوم و مسايل قبله‌شناسي و جهت‌يابي روي آورند و به همين خاطر برخي از علوم در بين مسلمان‌ها مثل علم هيئت و جغرافيا رشد كرد زيرا محاسبه جهت قبله در نقاط مختلف زمين، بدون آشنايي با اين علوم امكان نداشت.


پرسش

اين‌که قرآن مي‌فرمايد: (وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَضِي اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ)سابقين و انصار و تابعين چه كساني هستند؟

پاسخ

آيه 100 سوره توبه، افراد اطراف پيامبر9را به سه گروه تقسيم مي‌كند:

الف) آن‌هايي كه پيشگام در اسلام و هجرت بودند. (وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ).

ب) گروهي كه پيشگام در ياري پيامبر و ياران مهاجرش بودند. (وَالْأَنْصَارِ)

ج: افرادي كه بعد از اين دو گروه آمدند، و از برنامه‌هاي آن‌ها پيروي كردند. (وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ)

و در ادامه مي‌فرمايد خدا از اين افراد راضي است (رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ)زيرا هم ايمان داشتند و هم اعمال شايسته انجام دادند و (رَضُوا عَنْهُ)و اين‌ها نيز از خداوند راضي هستند.

معرفي سابقين و مهاجرين

به صورت طبيعي در هر انقلابي مثل انقلاب پيامبرعده‌اي پيشگام هستند، يعني در آن روزهايي كه روزهاي خطر محاصره، مشكلات و جنگ و درگيري است، و هنوز اسلام قدرتي پيدا نكرده، در آن مرحله سخت، اين‌ها به ياري پيامبري شتافتند. افرادي مثل اميرالمومنين علياَباذر و سلمان، اين افرادي كه در موقعيت‌هاي سخت به پيامبر كمك كردند اين‌ها پيشگاماني هستند كه در حقيقت عشق سوزاني به پيامبر داشتند، هنوز پيامبر حكومتي نداشت و مقام ظاهري دنيوي و حكومتي نداشت كه كسي به او چشم طمع داشته باشد، بلكه به خاطر ايمانشان و سوز عشقشان بود كه دور پيامبر، پروانه‌وار جمع شدند، و برخي نيز خودشان را فداي پيامبر كردند و بعد هم به حمايت از پيامبر، خانه و كاشانه‌ خود را رها كردند و همراه پيامبر به مدينه هجرت كردند. و افرادي نيز در مدينه از پيامبر استقبال كردند و خانه و كاشانه‌ خود را در اختيار او و اصحاب او گذاشتند و آن هم در زماني كه حكومت پيامبر هنوز مستقر نشده بود و از طرفي جنگ‌هاي سختي مانند جنگ احد، بدر، خيبر، خندق و جنگ‌هاي ديگر بر پيامبر تحميل مي‌شد و اين‌ها شجاعانه دفاع مي‌كردند و نام پرافتخار «انصار» را براي خود ثبت كردند.

معرفي تابعين

تابعين كساني هستند كه بعد از پيامبر و اين دو گروه آمدند و از آن‌ها پيروي كردند.[395] تابعين در اينجا معناي عامي دارد[396] و همه‌ كساني كه بعد از پيامبر حتي تا زمان ما آمدند و از پيامبر و اصحاب پيامبر، پيروي نيكويي كردند جزء تابعين به حساب مي‌آيند. به تعبير ديگر هر كسي كه هجرت، جهاد و شهادت داشته باشد و از برنامه‌هاي الهي پيامبر حمايت كند، اگر چه در زمان ما باشد جزء تابعين مي‌باشد.

با سابقه‌ترين مسلمان كيست؟

در برخي از روايات و هم‌چنين در اقوال مفسران و مورخان اين بحث مطرح شده كه بين سابقين، با سابقه‌ترين آن‌ها چه كساني بودند كه اين آيه حتماً شامل حال آن‌ها مي‌شود، در پاسخ همه اتفاق دارند كه نخستين مسلمان زن، خديجه3همسر فداكار پيامبر بود و دانشمندان و مفسران شيعه به اتفاق گروه عظيمي از دانشمندان اهل سنت بر اين باورند كه نخستين مرد مسلمان، اميرالمؤمنين علي7بود كه به پيامبر اسلام ايمان آورد. بنابراين به طور يقين اين دو بزرگوار جزء سابقين اولين هستند[397].

آيا همه اوصاف و فضايل در اين آيه، شامل حال همه صحابه پيامبر مي‌شود؟

صحابه و ياران ديگر پيامبر هم اگر داراي صفاتي باشند كه اين آيه بر آن تأكيد دارد مشمول اين آيه هستند به عبارت ديگر بسياري از ياران پيامبر افراد نيك و فداكاري بودند و قابل احترام هستند، ولي اين نكته را هم نبايد از نظر دور داشت كه برخي از اصحاب پيامبر، راهشان را در همان زمان پيامبر از پيامبر جدا كردند، و برخي بعد از رحلت پيامبر راهشان را از ايشان جدا كردند.

در آيه‌ مورد بحث كه سه گروه سابقين از مهاجرين و انصار و تابعين را مطرح مي‌كند بدون فاصله در آيه‌ بعد خطاب به پيامبر اكرم9مي‌فرمايد:

«از اطرافيان شما از اعراب و هم‌چنين از اهل مدينه و باديه‌نشين‌ها افرادي هستند كه منافق‌اند.»[398] يعني از كساني كه به ظاهر مسلمان بودند، و در مدينه يا اطراف آن، در سلك اصحاب پيامبر بودند، آن‌ها در واقع منافق بودند.

از اين آيه و آيات ديگر به دست مي‌آيد كه برخي از اصحاب پيامبر ولو تعداد اندكي، افرادي بودند كه راهشان را از پيامبر جدا كردند و در باطن منافق بودند و از نظر تاريخي هم اين مسأله ثابت شده و در منابع تاريخي آمده است كه برخي از افراد راهشان را از پيامبر جدا كردند.

مثلاً‌ عبدالله بن ابي سرح، شخصي بود كه در زمان پيامبر مرتد شد، و از مدينه فرار كرد و به مكه رفت. در حالي‌كه او جزء اصحاب پيامبر بود و هم‌چنين برخي از اين افراد با اميرالمومنين علي7مبارزه و جنگ كردند.‌ بنابراين نمي‌توانيم بگوييم همه اصحاب پيامبر در يك درجه هستند، و همه‌ آن‌ها حتي منافقين ـ خدا از آن‌ها راضي بوده است. لذا آيات بعد از آيه 100 استثناهاي اين آيه محسوب مي‌شود. و نيز در آيه 107 همين سوره، مسأله‌ مسجد ضرار مطرح شده، منافقيني كه در مدينه پايگاهي بر ضد پيامبر ايجاد كرده بودند در حالي كه اين‌ها به ظاهر در سلك اصحاب پيامبر بودند. بنابراين هر چند بين اصحاب پيامبر افراد بزرگي هم‌چون اميرالمؤمنين علي7ابوذرها، سلمان‌ها، مقدادها وجود داشته، ولي افرادي هم بودند كه، از اين راه جدا شدند و نبايد بگوييم كه همه‌ آن‌ها مشمول اين آيه هستند و در پايان بايد گفت: يك موضوعي را كه ما نمي‌توانيم منكر آن شويم، اين است كه در قرآن، از سه جريان سخن گفته شده است.

الف) جريان مؤمنان

ب) جريان كافران

ج) جريان منافقان

از همان اوايل سوره‌ بقره، اين مسأله مطرح است و در سوره‌ منافقون اين بحث خيلي اوج مي‌گيرد و هم‌چنين در سوره‌ توبه مطرح مي‌شود كه خط نفاق در ميان اصحاب پيامبر، وجود داشته و اين يك واقعيتي است كه قرآن آن را تأييد مي‌كند و بر روي آن تأكيد دارد. هرچند اين به معناي آن نيست كه ما اصحاب نيك پيامبر را كه خداوند، رضايت خود را از آن‌ها در قرآن اعلام كرده، ناديده بگيريم. زيرا در ميان اصحاب پيامبر، افراد معصوم هم بودند، اميرالمومنين، حضرت زهرا، امام حسن و امام حسين:جزء اصحاب پيامبر9بودند و اصحاب نيك ديگري كه جزء صحابه شمرده مي‌شوند.

مهم اين است كه اين جريان نفاق جرياني است كه در قرآن، بارها از آن ياد شده است و وجود آن در كنار خط كفار، و مؤمنان، قطعي است.

ولي اين سوال مطرح است كه آيا جريان نفاق از مكه شروع شد يا از مدينه؟ كه لازم است در مورد نفاق در قرآن جريان‌شناسي كنيم و حتي شايد يك پايان نامه يا كتاب مي‌طلبد كه، نوشته شود و اين موضوع تحليل شود.

برخي از مفسران به دلايل خاصي معتقدند كه جريان نفاق از مكه شروع شد ولي آن چيزي كه مسلم است اين است كه در مدينه وجود داشته كه آيه‌ 101 سوره‌ توبه نيز به طور صريح از اين مطلب پرده بر مي‌دارد كه در مدينه، افراد منافق وجود دارد و مدينه زماني بود كه پيامبر اسلام كم‌كم به حكومت و مقامات دنيوي رسيده بود، و طبيعي است كه جريان‌ها و افرادي به طمع مقامات دنيوي به پيامبر نزديك شوند، همان‌طور كه در هر انقلابي اين حادثه اتفاق مي‌افتد، در انقلاب اسلامي ما نيز اين حادثه رخ داد و در جاهاي ديگر هم معمولاً بعد از انقلاب‌ها اين مسأله اتفاق مي‌افتد.


پرسش

در تورات و انجيل مطالبي آمده كه آدمي از بيانش شرم دارد و نسبت‌هايي به خداوند و برخي پيامبران داده كه صحيح نمي‌باشد. ولي برخي از اهل كتاب به استناد آيه‌اي از قرآن كه «اگر نمي‌دانيد از اهل كتاب بپرسيد» معتقد هستند كه تورات و انجيل تحريف نشده و اگر تحريف شده بود در قرآن چنين آيه‌اي وجود نداشت؟ توضيح دهيد.

پاسخ

با توجه به شواهدي كه در دست است تورات و انجيل در بسياري از موارد در طول تاريخ دستخوش تحريف‌شده و حتي برخي از نويسندگان و صاحب نظران يهود و مسيحيت هم به اين مسأله اعتراف كرده‌اند از جمله «ايان بار بور» در مقدمه‌ كتاب «علم و دين» مي‌نويسد.

برخي از قسمت‌هاي تورات 800 سال بعد از وفات حضرت موسي7نوشته شده[399] و داستان رحلت حضرت موسي در تورات نگاشته شده[400] و خود به خود اين مطالبي كه صدها سال بعد از رحلت حضرت موسي جمع‌آوري شده، برخي از مطالب عاميانه انحرافي در آن داخل شده، يا كم شده يا برخي مطالب به آن اضافه شده است.» حال پرسش اين است كه با اين اوصاف چرا قرآن مي‌فرمايد: «اگر نمي‌دانيد از اهل كتاب سوال كنيد؟»

براي پاسخ لازم است اول اين آيه را معرفي و بررسي كنيم تا معلوم شود چرا قرآن اين جمله را فرموده است؟ خداوند متعال در سوره نحل مي‌فرمايد: (فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُم لاَ تَعْلَمُونَ).[401]

در مورد اين‌که «اهل ذكر» چه كساني هستند؟ مفسران قرآن چند ديدگاه دارند؛ نظر مشهور اين است كه «ذكر» يعني تورات و اهل ذكر يعني دانشمندان يهود، كه قرآن مي‌فرمايد: اگر نمي‌دانيد از آن‌ها بپرسيد!

براي فهم اين آيه لازم است كه فضاي آيه و آيات قبل و بعد اين آيه را در نظر بگيريم، با دقت و بررسي در اين آيات در مي‌يابيم كه روي سخن در اين آيات با مشركان است، زيرا مشركان مي‌گفتند:

«چرا خدا پيامبري فرستاده كه مي‌خورد، در بازار راه مي‌رود و... چرا خدا يك فرشته‌اي نفرستاد، كه براي ما پيامبري كند، و آيا مي‌شود بر بشر هم وحي شود؟» اين‌گونه سوالات مطرح بوده كه در اين سوره و سوره‌هاي ديگر به آن اشاره شده است.

آيه‌ مذكور در مقام پاسخ‌گويي به مشركان است و مي‌فرمايد: (وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ إِلَّا رِجَالاً نُوحِي إِلَيهِمْ)[402]اي پيامبر اسلام قبل از تو نيز مرداني فرستاديم كه به سوي آن‌ها وحي مي‌شد موسي را فرستاديم انسان بود و به او وحي مي‌شد عيسي را فرستاديم انسان بود و به او وحي مي‌شد، و هم‌چنين پيامبران ديگري كه هم بشر بودند پس خطاب به مشركان مي‌فرمايد: «اي مشركان شما كه اشكال مي‌كنيد كه آيا ممكن است به انسان‌ها وحي شود؟ برويد از كساني بپرسيد كه قبل از شما پيامبراني به سوي آن‌ها فرستاده شد. (فَسْأَلُوا أَهْلَ‌الذِّكْرِ إِن كُنتُم لاَتَعْلَمُونَ)؛ «اگر نمي‌دانيد برويد از يهود بپرسيد!»

يهود و مسيحيت در جزيرة‌العربهمسايه‌ مشركان بودند در بخش‌هايي از جزيرة‌العربمثل مدينه ساكن بودند، و از لحاظ فرهنگي و علمي از عرب جاهلي سطح بالاتري داشتند و حتي مرجعيت علمي يهود و مسيحيت را قبول داشتند زيرا اين‌ها از لحاظ فرهنگ و سطح‌ علمي نسبت به مشركان، بالاتر بودند چرا كه آن‌ها جاهل بودند و اهل‌ كتاب نسبت به آن‌ها عالم بودند لذا قرآن به مشركين مي‌فرمايد: شما چرا اين اشكال را مي‌كنيد كه پيامبر چرا فرشته نمي‌باشد ما قبل از اين پيامبر، نيز پيامبراني فرستاديم كه از جنس بشر بودند، اگر شما شك داريد برويد از اهل كتاب بپرسيد از يهودي‌ها و مسيحي‌ها بپرسيد كه آيا پيامبران قبلي فرشته بودند يا انسان بودند و اين موضوع با تحريف يا عدم تحريف تورات ارتباطي ندارد.

زيرا در اين آيه خطاب به مسلمان‌ها نمي‌باشد، كه مسلمان‌ها بروند از اهل ذكر يعني مسيحي‌ها و يهودي‌ها سوال كنند؛ بلكه خطاب به مشركان است كه از اهل كتاب در مورد يكي از اصول كلي و مشترك اديان سوال كنند كه پيامبران قبلي هم، بشر بودند. تفسير ديگري از آيه شده كه برخي بزرگان بر اين باورند اين تفسير، به نوعي تفسير باطن آيه است كه در برخي روايات اشاراتي به مصاديق آن شده است.

قرآن‌كريم در موارد فراواني آياتي دارد كه ظاهرش مربوط به يك واقعه خاصي است اما با الغاء خصوصيت (يعني خصوصيات زمان و مكان را كنار بگذاريم) يك قاعده‌ كلي به دست مي‌آيد. برخي مفسران از اين آيه يك قاعده‌ كلي به دست آورده‌اند به اين ترتيب كه آيه مي‌فرمايد:

(فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ)؛ «سوال كنيد از كساني كه اهل ذكرند!» در حقيقت آيه مي‌فرمايد: «انسان‌هاي جاهل، به انسان‌هاي عالم مراجعه كنند.» كه يكي از مصاديق رجوع جاهل به عالم، مراجعه مشركان به اهل كتاب مي‌باشد. نمونه ديگر رجوع جاهل به عالم، همان رجوع افراد به متخصص است اگر فردي از ناحيه‌ قلب بيمار است به متخصص قلب مراجعه كند، و هم‌چنين در مسائل شرعي نيز اگر توانايي استنباط احكام را ندارد به متخصص آن يعني به مراجع تقليد مراجعه كند. و اين يك قاعده كلي مي‌باشد. از اين روست كه در برخي از روايات شيعه و اهل سنت اين مطلب وارد شده كه «اهل ذكر همان اهل‌بيت:هستند.»[403] و اگر در اين آيه آمده (فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ)يعني «از اهل بيت:بپرسيد.» و اين همان قاعده كلي است كه ما به دست آورديم كه يكي از مصاديق بارزش اهل‌بيت:مي‌باشند.

اهل بيت به عنوان دانايان امت هستند كه اگر شخصي پرسشي دارد و در موضوعي جاهل است از آن‌ها سوال كند. بنابراين آيه، يك قاعده كلي رجوع به متخصص را براي ما بيان مي‌كند كه مصاديق متعددي دارد در يك زمان، يكي از مصاديقش مراجعه مشركان به اهل كتاب بوده يا مراجعه هر انسان غيرمتخصص به افراد متخصص بوده است و مصداق بارزش مراجعه مسلمان‌ها به اهل بيت مي‌باشد.

يادآوري

هركدام از اين تفسيرها را بپذيريم اين آيه ارتباطي با تحريف يا عدم تحريف تورات و انجيل ندارد البته آياتي از قرآن كريم، اشارتي به تحريف معنوي از تورات و انجيل دارد و علاوه بر آن در روايات پيامبر اكرم9هم از اين‌که ما مراجعه كنيم به اهل كتاب نهي شده است و چنان‌چه بيان شد صاحب نظران يهودي و مسيحي نيز ادعاي عدم تحريف تورات و انجيل را ندارند.


ز) ادبي

پرسش

راجع به كلمه «قُلْ أُوحِي إِلَي أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ)[404]كلمه «نَفَر»، منظور يك نفر از جن است، ولي در ادامه مي‌فرمايد: «فَقَالُوا» پس گفتند، در حالي كه بايد مي‌فرمود: «فَقَالَ» آيا اين تناقض در قرآن نيست؟

پاسخ

برخي از كلمات فارسي با عربي از لحظ شكل يكي است اما از لحاظ معنا با هم فرق دارد. مثلاً واژه «طوفان» كه در داستان نوح و هم‌چنين در داستان حضرت موسي و فرعون آمده است،[405] «طوفان» در عربي به معناي «سيلاب» مي‌باشد و در فارسي به معناي «گردباد» است و همين‌مطلب، برخي از مترجمين ما را هم به لغزش انداخته و طوفاني كه در قرآن است را به همان لفظ فارسي آورده‌اند در حالي كه طوفان در عربي به معناي «سيلاب» است و حال آنكه در فارسي به معناي «گردباد» است.

همين مشكل در آيه مذكور نيز خودنمايي مي‌كند، زيرا «نفر» در فارسي با «نفر» در عربي از لحاظ شكلي و لفظي مشترك هستند ولي از نظر معنا متفاوتند، «نفر» در فارسي «واحد شمارش» است مثلاً مي‌گوييم يك نفر انسان، دو نفر انسان.

اما «نفر» در عربي به معناي «عده»‌و «گروه» مي‌باشد. و صاحب نظران واژه‌شناس گفته‌اند «نفر» دلالت مي‌كند بين 3 تا 10 برخي هم گفته‌اند 3 تا 7 به هر حال جماعتي بيش از سه نفر را «نفر» مي‌گويند.

از اين‌رو وقتي مي‌فرمايد: (نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقَالُوا)يعني جماعتي از جنيان گفتند يا گروهي از جنيان گفتند. بنابراين فعلِ «قالوا» هم، مطابق با «نفر» كه به معناي جماعت است بايد جمع بيايد. و جالب اين است كه واژه‌شناسان گفته‌اند واژه «نفر»، جمعي است كه در عربي مفرد ندارد يعني اسم جمع است و مفرد ندارد.[406]

بنابراين يك اشتراك لفظ در فارسي و عربي موجب اين پرسش شده بود و ديديم كه تناقضي در آيه وجود ندارد. از اين‌رو توصيه مي‌شود كه در ترجمه و تفسير آيات، به معاني در ذهن، اعتماد و تكيه نكنيم بلكه براي ترجمه و تفسير آيات، لازم است به كتاب‌هاي لغت معتبر رجوع شود.


پرسش

در آيه 91 سوره‌ انبياء در مورد حضرت مريم مي‌فرمايد: (وَالَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِيهَا مِن رُّوحِنَا)[407]ولي در سوره تحريم مي‌فرمايد: (الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِيهِ مِن رُوحِنَا)[408]چرا يك‌جا ضمير مذكر آمده و در مورد همان مطلب در جاي ديگر ضمير مؤنث؟

پاسخ

موضوع آيه در مورد حضرت مريم3است كه خداوند فرزندي به نام عيسي به او عنايت كرد بدون اين‌که شوهري داشته باشد.

مفسران حدود هزارسال پيش مثل مرحوم علامه طبرسي;در تفسير مجمع‌البيان به اين نكته توجه كرده بودند[409] كه اين اختلاف تعبير براي چيست؟ و احتمالاتي را هم مفسران براي اين مسأله مطرح كرده‌اند، برخي گفته‌اند در آيه‌ 91 سوره‌ انبياء (فَنَفَخْنَا فِيهَا مِن رُّوحِنَا)كه ضمير مونث آمده ضمير به «التي» بر مي‌گردد. زيرا «التي» مونث است، لذا معناي آيه چنين مي‌شود: حضرت مريمي كه (أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا)پاكدامن بود (فَنَفَخْنَا فِيهَا مِن رُّوحِنَا)ما در آن از روح خودمان دميديم. در مورد آيه آخر سوره‌ تحريم، كه فرمود: (فَنَفَخْنَا فِيهِ مِن رُوحِنَا)مفسران در اينجا دو احتمال داده‌اند.[410]

ـ اين قيد به واژه فرج بر گردد، چون واژه «فرج» از لحاظ لفظي مذكر است و حكم مذكر را دارد و مي‌تواند ضمير مذكر به آن برگردد. لذا معناي آيه چنين مي‌شود: «ما در وجود حضرت مريم از روح خودمان دميديم.»

ـ ضمير به عيسي7برگردد كه در اين حالت معناي آيه چنين مي‌شود: «ما در وجود حضرت عيسي7كه در درون حضرت مريم3تشكيل شده بود از روح خودمان در او دميديم.»

البته به نظر مي‌رسد معناي اول ظهور بيش‌تر داشته باشد.


 


منابع

1.   قرآن‌كريم، با ترجمه دكتر محمدعلي‌‌رضايي‏اصفهاني و جمعي از فضلاي حوزه و دانشگاه، موسسه فرهنگي دارالذكر، 1383 ش.

2.   امام خميني;، صحيفه نور.

3.   ايان باربور، علم و دين، ترجمه بهاءالدين خرمشاهي، نشر دانشگاهي، 1362 ش.

4.   باهنر، محمدجواد، فرهنگ انقلاب اسلامي، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1371 ش.

5.   الحرالعاملي، محمد بن الحسن، وسايل الشيعه الي تحصيل مسائل الشريعة، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1391 ق.

6.   خميني;، روح الله، تحرير الوسيله، قم، دارالكتب العلمية، 1390 ش.

7.   راغب اصفهاني، ابوالقاسم حسين بن محمد، المفردات في غريب القرآن، تهران، المكتبةالرضوية، 1332 ش.

8.   رضايي‏اصفهاني، محمدعلي، پژوهشي در اعجاز علمي قرآن، تهران و رشت، انتشارات مبين، 1381 ش.

9.   رضايي‌اصفهاني، محمدعلي، درآمدي بر تفسير علمي قرآن، سازمان چاپ و انتشارات اسوه، 1375 ش.

10.   رضايي‌اصفهاني، محمدعلي، درسنامه روش‌ها و گرايش‌هاي تفسير قرآن (منطق تفسير قرآن)، انتشارات مركز جهاني علوم اسلامي، 1382 ش.

11.   ري‏شهري، محمد محمدي، ميزان الحكمه، قم، دفتر تبليغات اسلامي، چاپ سوم، 1367 ش.

12.   سبحاني، جعفر تفسير آيات مشكله، تنظيم سيد هادي خسروشاهي، قم، موسسه امام صادق‏7(انتشارات توحيد)، 1371 ش.

13.   سيوطي، جلال‏الدين، الاتقان في علوم القرآن، بيروت، دارالكتب الاسلاميه، 1407 ق.

14.   طباطبايي، سيد محمدحسين، الميزان في تفسير القرآن، قم، موسسةمطبوعاتي اسماعيليان، 1393 ق، 20 جلدي.

15.   الطبرسي (امين الاسلام)، ابوعلي الفضل بن الحسن،مجمع البيان في تفسير القرآن، تهران، المكتبةالاسلاميه، چاپ پنجم، 1395 ق.

16.   علوي‏مهر، حسين، روش‏ها و گرايش‏هاي تفسيري، انتشارات اسوه، چاپ اول، 1381 ش.

17.   علي اكبري، حسن، تهاجم فرهنگي از ديدگاه آيات، روايات و فقه، تهران، سازمان تحقيقات خود كفايي بسيج، 1375 ش.

18.   علي‏اكبر دهخدا، لغت‏نامه دهخدا.

19.   عميد زنجاني، عباسعلي، مباني روش‏هاي تفسيري، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1366 ش.

20.   فيض كاشاني، محمدحسن، تفسير صافي، بيروت، موسسه الاعلمي للمطبوعات، 5 جلدي، الطبعةالثانية، 1402 هـ .

21.   كتاب مقدس، انجمن كتاب مقدس ايران، تهران، 1987 و 1932، شامل تورات و انجيل و ملحقات آنها.

22.   كتاب نقد، شماره 5 و 6، (ويژه نامه تفسير به رأي، تسبيت، هرمنوتيك)

23.   كليني، محمد بن يعقوب، اصول كافي، قم، دفتر نشر فرهنگ اهل‌‌البيت، چاپ اسلاميه، 1361 ش، 4 جلدي.

24.        مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، تهران، المكتبة‌الاسلامية، 1385 ش، 110 جلدي.

25.   مجله معرفت، شماره 26، مقاله «قرآن و فرهنگ زمانه» از محمدعلي رضايي‏اصفهاني.

26.   مصطفوي، حسن، التحقيق في كلمات القرآن الكريم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1371 ش.

27.   معرفت، محمدهادي، التفسير والمفسرون في ثوبه القشيب، مشهد، الجامعةالرضويةللعلوم الاسلامية، 1418 ق.

28.   مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1364 ش، 27 جلدي.

29.   نرم‌افزار جامع تفاسير شيعه حاوي تفاسير شيعه، و مكتبة التفسير و علوم القرآن، حاوي تفاسير اهل سنت.

30.   نهج‌‌البلاغه، امام علي، جمع‌آوري سيد رضي، با ترجمه آشتياني و امامي زير نظر ناصر مكارم شيرازي، انتشارات مطبوعاتي هدف، قم، بي‌تا.

31.   واعظي، احمد، درآمدي بر هرمنوتيك، موسسه فرهنگ دانش و انديشه معاصر، تهران، چاپ اول، 1380 ش.

 



[1]. بنابراين مراحل خواندن آيات قرآن، علم تجويد، ترجمه‏ الفاظ و آيات و همچنين تدبر و تفكر در آيات كريمه‏ قرآن و فهم معانى آن تفسير نمى‏باشد. بلكه اگر محصول قرائت، تفكر، تدبر و... ما درباره قرآن به صورت نوشته يا بيان درآيد تفسير ناميده مى‏شود. (ر.ك: درآمدى بر تفسير علمى قرآن از نگارنده).

[2]. در مورد اينكه «واو» در اين آيه عاطفه باشد يا نه، مباحثى مطرح است كه به بحث ما مربوط نمى‏شود.

[3]. مانند طبرى از مفسرين اهل سنت كه حدود هزار و اندى سال قبل زندگى مى‏كرده است.

[4]. فتح/ 10.

[5]. شورى/ 11.

[6]. قرينه‏ى نقلى.

[7]. اين برهان عقلى است كه در جاى خود توضيح داده شده كه خدا جسم و محدود نيست.

[8]. البته بين نظر علامه طباطبايى با نظر بزرگان اهل سنت تفاوتى وجود دارد.

[9]. آل عمران/ 7.

[10]. رابطه‏ى «عموم و خصوص من وجه» دارند.

[11]. فتح/ 10.

[12]. شورى/ 11.

[13]. سنن ترمذى، جلد 5، ص 199.

[14]. عيون اخبار رضا، ج 1، ص 116 و بحارالانوار، ج 89، ص 107. سند اين حديث در منابع شيعه صحيح است.

[15]. (قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَوَاحِشَ مَاظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَالإِثْمَ وَالْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَأَن تُشْرِكُوا بِاللّهِ مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً وَأَنْ تَقُولُوا عَلَى اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ)، اعراف/ 33.

[16]. براى اطلاع بيش‌تر در اين زمينه به كتاب «منطق تفسير قرآن» (درسنامه روش‏ها و گرايش‏هاى تفسير قرآن) از دكتر محمدعلى رضايى‏اصفهانى مراجعه كنيد.

[17]. از جمله سيوطى در «الاتقان فى علوم القرآن» و مرحوم طبرسى در «مقدمه مجمع البيان» و دكتر محمدعلى رضايى‏اصفهانى در «درآمدى بر تفسير علمى قرآن» به اين بحث پرداخته‏اند.

[18]. زمخشرى (م 528 ق) به نقل از مقدمه‏ مجمع البيان.

[19]. (وَلاَتَقْرَبُوهُنَّ حَتَّى‏ يَطْهُرْنَ)(بقره/ 222)

[20]. ر.ك: تفسير آيات مشكله، استاد جعفر سبحانى، ص 292 به بعد و كتاب مبانى و روش‏هاى تفسيرى، استاد عميد زنجانى، ص 209 به بعد.

[21]. واقعه/ 79.

[22]. سيوطى در الاتقان مى‏نويسد: علم‌الموهبه، علمى است كه «مَن عمل بما علم علَّمَ ما لم يعلم» (الاتقان فى علوم القرآن، ج2، ص213 به بعد.) چيزى را كه انسان مى‏داند اگر به آن عمل كند خدا يك علومى را در اختيارش مى‏گذارد كه نمى‏دانست به عبارت ديگر به علوم لدنى و الهى و فيوضاتى خواهد رسيد.

[23]. آل عمران/ 3.

[24]. بقره/ 2.

[25]. لقمان/ 31.

[26]. البته بعضى پيش‏فرض‏هاى ضرورى نه تنها اشكال ندارد، بلكه براى تفسير هر كتاب آسمانى لازم است مثل فرض اين كه قرآن وحى است و قابل فهم و تفسير است و گوينده‏ آن عاقل بوده است و... .

[27]. براى اطلاع بيش‌تر از اين مباحث ر.ك: درآمدى بر تفسير علمى‌قرآن، محمدعلى رضايى ‏اصفهانى.

[28]. قدر/ 1.

[29]. بقره/ 185.

[30]. اجماع محصل: اجماعى است كه خود شخص تمام اقوال علما را بررسى كند و به دست آورد.

[31]. نساء/ 24.

[32]. نساء/ 176.

[33]. آل عمران/ 7.

[34]. نحل/ 89.

[35]. سوره نحل/ 44.

[36]. عن رسول اللَّه9:«انى تارك فيكم الثقلين كتاب اللَّه وعترتى اهل بيتى ما ان تمسكتم بهما لن تضلوّ ابداً حتى يردا الىّ الحوض» (نك: الغدير، احقاق الحق، صحيح الترمذى، ج2، ص 308، فضايل الخمسه، ج 2، ص 52 ـ 60 و...)

[37]. نحل/ 44.

[38]. براى آگاهى بيش‌تر ر.ك: درآمدى بر تفسير علمى قرآن، دكتر محمدعلى رضايى اصفهانى.

[39]. العلوم فى القرآن، محمد جميل الحبال والجوارى، ص 35 ـ 36.

[40]. يس/ 38.

[41]. رعد/ 2 و لقمان/ 10.

[42]. رعد/ 3.

[43]. حج/ 5 و مومنون/ 12.

[44]. يس/ 38.

[45]. برخى نيز گفته‏اند: تا زمان استقرار خودش.

[46]. براى آگاهى بيش‌تر ر.ك: پژوهشى در اعجاز علمى قرآن، محمدعلى رضايى‏اصفهانى.

[47]. ر.ك: درسنامه روش‏ها و گرايش‏هاى تفسير قرآنى، محمدعلى رضايى‏اصفهانى.

[48]. قيامت/ 23.

[49]. طى ريشه‏يابى كه انجام داديم به اين نتيجه رسيديم كه راغب اصفهانى در مقدمه تفسيرش براى اولين بار تفسير به رأى را به دو نوع ممدوح و مذموم تقسيم كرده است و بعدها افرادى مثل دكتر ذهبى در التفسير والمفسرون از او پيروى كردند.

[50]. قدر/ 1.

[51]. دخان/ 3.

[52]. بقره/ 185.

[53]. انعام/ 82.

[54]. فَفَسَّرَهُ النّبى9بالشرك واستدل بقوله تعالى إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ. (صحيح بخارى، كتاب تفسير قرآن و تفسير ابن كثير، ج 4، ص 444 و بصائر الدرجات، صفار، ص 195).

[55]. رعد/ 2 و مشابه آن در لقمان/ 10.

[56]. البته در اين آيه نكات ادبى در مورد «بغير عمد» و نيز نكات تفسيرى وجود دارد كه در جاى خود مورد بحث قرار گرفته است. (ر.ك: پژوهشى در اعجاز علمى قرآن، ج 1، ص 148 به بعد)

[57]. ر.ک: «درسنامه روش‌ها و گرايش‌هايتفسيري»، دکتر رضايياصفهاني.

[58]. نساء/ 82.

[59]. مفردات راغب اصفهانى، واژه رأى.

[60]. از امام على7حكايت شده كه: «الا لاخير فى قرائة ليس فيها تدبّر». (بحارالانوار، ج92، ص 211).

[61]. مبانى و روش‏هاى تفسير قرآن، عباسعلى عميدرنجانى، چاپ چهارم، ص 267 تا 312.

[62]. روش‏ها و گرايش‏هاى تفسيرى، حسين علوى‏مهر، ص 269.

[63]. نك: در آمدى بر هرمنوتيك، احمد واعظى، ص 22 ـ 24.

[64].  J. C. Dann Haver.

[65]. درآمدى بر هرمنوتيك، ص 75.

[66].  Friedrich Schleir Macher

[67]. درآمدى بر هرمنوتيك، ص 72.

[68].  Wilhelm Dilthey

[69]. همان، ص 47 ـ 48.

[70]. همان، ص 52 ـ 54.

[71]. هرمنوتيك لوازم و آثار، دكتر احمد بهشتى، كتاب نقد، ش 506، ص 59.

[72]. همان، ص 59.

[73]. همان، ص 60.

[74]. همان، ص 61 و نامه فرهنگ، شماره‏ 14، ص 128.

[75]. درآمدى بر هرمنوتيك، ص 27 ـ 30. (با تلخيص).

[76]. مبانى و روش‏هاى تفسيرى، عميد زنجانى، ص 275.

[77]. علّامه طباطبايى;در مقدمه‏ تفسيرالميزان، در تعريف تفسير بر فهم مقاصد آيات تأكيد دارد. (التفسير وهو بيان معاني الايات القرآنية والكشف عن مقاصدها و مداليلها).

[78]. (وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الأَقَاوِيلِ لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ)(حاقّه/ 46).

[79]. نك: درآمدى بر هرمنوتيك، احمد واعظى، ص 59، (ايشان اين پنج مورد را به عنوان نقاط اصلى تقابل هرمنوتيك فلسفى با شيوه‏ تفسيرى رايج در ميان مسلمانان مطرح مى‏كند).

[80]. نك: مفهوم النص، دراسته فى‌ علوم‌القران، دكتر نصرحامدابوزيد، ص24، چاپ بيروت، 1990.

[81]. همان، ص 201.

[82]. همان، ص 215 ـ 220.

[83]. حاقه/ 46.

[84]. علم و دين، ايان باربور، ترجمه خرمشاهى، ص 130.

[85]. ر.ک: مجله معرفت، ش 21، مقاله قرآن و فرهنگ زمانه، دکتر محمد عليرضايياصفهاني.

[86]. عن رسول اللَّه9:«ما آمن بى من فسّر برأيه كلامى»، امالى صدوق، ص6؛ طبق نجف؛ التفسير والفروق، آيت الله معرفت، ج 1، ص 60. عن رسول اللَّه9: «من قال فى‌القرآن برأيه فليتبوّء مقعده من النار» (طبرى، ج 1، ص 27).

[87]. عن الصادق7: ان للقرآن ظاهراً و باطناً ـ عن الباقر7: ان للقرآن بطناً وللبطن بطن.نك: كافى، ج1، ص 374؛ بحارالانوار، ج 89، ص90 ـ 91؛ تفسير صافى، ج 1، ص 28 ـ 29؛ و مشابه آن‌ها از اهل سنت در الاتقان، سيوطى، ح 4، ص 225 و 226.

[88]ر.ك. به: على اكبر دهخدا، لغت‏نامه دهخدا/ محمد معين، فرهنگ معين، ماده «فرهنگ».

[89]. محمدجواد باهنر، فرهنگ انقلاب اسلامى، تهران، دفتر نشر و فرهنگ اسلامى، 1371، ص 104.

[90]. صحيفه نور، ج 15، ص 160.

[91]. حسن على اكبرى، تهاجم فرهنگى از ديدگاه آيات و روايات و فقه، تهران، سازمان تحقيقات و خودكفايى بسيج، 1375، ص 18.

[92]. فصلت/ 42.

[93]. تكوير/ 8.

[94]. ر.ك: مسائل جديد كلام، استاد ملكيان.

[95]. احزاب/ 33.

[96]. مائده/ 50.

[97]. مصطفى حسينى طباطبايى، «زبان قوم، نه فرهنگ ايشان»، مجله بينات، ش 6 (تابستان 74)، ص 125 ـ 126.

[98]. انفال/ 35.

[99]. احزاب/ 4.

[100]. همان.

[101]. انعام/ 100.

[102]. مجله بينات، شماره 5، ص 94.

[103]. همان.

[104]. همان.

[105]. النجم/ 21 ـ 27.

[106]. تكوير/ 9.

[107]. نك: نحل/ 44.

[108]. نك: يوسف/ 2.

[109]. نك: ص/ 29.

[110]. براى اطلاع از تفاوت سه واژه تفكر، تدبر و تعقل نك: تفسير نمونه، ج 21، ص 9 ـ 467 و كتاب انس با قرآن، دکتر محمد عليرضايياصفهاني، ص 115 ـ 112 به بعد.

[111]. ر.ك: التفسير والمفسرون فى ثوب القشيب، آيت الله معرفت، اسرائيليات در تفسير، دكتر حميد محمد قاسمى، پژوهشى در اسرائيليات، دكتر ديارى و...

[112]. تبيان، شيخ طوسى، ج 1، ص 4 و الميزان ج 12، ص 262 (ذيل آيه 44/ نحل).

[113]. ر.ك: الميزان، ج 1، ص 147 (ذيل آيه 39/ بقره) و نيز ر.ك: كتاب مقدس، سفر پيدايش، باب اول، شماره 7 به بعد.

[114]. موارد لغزش‏هاى مترجمان قرآن در مورد فوق تحت عنوان: «نقش دانش‏هاى مترجم در ترجمه قرآن» جمع آورى شده كه در مجله ترجمان وحى، ش 12 به قلم دکتر محمدعليرضايياصفهانيمنتشر شده است.

[115]. سنن ترمذى، ابوداد سجستانى، ج 4، كتاب تفسير القرآن، حديث 2961.

[116]. الميزان، ج 3، ص 75.

[117]. ر.ك: عيون اخبار الرضا، الصدوق، ج1، ص 116؛ بحارالانوار، ج 89، ص 107؛ تفسير برهان بحرانى، ج 1، ص 19؛ تفسير قرطبى، ج1، ص 27 و كنز العمال، ج 2، ص 10.

[118]. ر.ك: درسنامه روش‌ها و گرايش‌هاى تفسير قرآن، دکتر محمد‌علياصفهاني، ص 352 ـ 410.

[119]. نورالثقلين، ج 5، ص 626 ـ 625.

[120]. اصول كافى، ج 1، ص 390 و بحارالانوار/ 43/ 65/ 58.

[121]. تفسير نمونه، ج 27، ص 193.

[122]. كتاب درسنامه روش‌ها و گرايش‌هاى تفسير قرآن، دکتر محمد عليرضايياصفهاني، انتشارات مركز جهانى علوم اسلامى، (به دو زبان عربى و اردو نيز ترجمه شده است)، كتابشناسى حاوى 138 عنوان كتاب در زمينه روش‌ها و گرايش‌هاى تفسير قرآن معرفى كرده‏ايم.

[123]. برخى كتاب‏ها در روش‌هاى تفسيرى و گرايشهاى تفسيرى هر دو جاى مى‏گيرد چرا كه از جهتى از منبع خاص استفاده كرده‏اند از اين رو روش بشمار مى‏آيند و از طرف ديگر براساس علاقه و ذوق مفسر مطالب خاصى در آن زياد به كار رفته كه گرايش بشمار مى‏رود.

[124]. شايد مشكل باشد كه «شناخت آسيب‏هاى تفسير» را يك مرحله از مراحل برداشت تفسير قرآن بدانيم، اما با توجه به اين‌كه بر كل منطق تفسير قرآن سايه مى‏اندازد، آسيب‏هاى تفسير يك مانع اساسى فهم و تفسير معتبر به شمار مى‏آيد، از اين رو مى‏توانيم آن را با تسامح يك مرحله (مرحله رفع مانع فهم و تفسير) بشمار آوريم.

[125]. ر.ك: تفسير به رأى، آيت الله مكارم شيرازى، درسنامه روش‌ها و گرايش‌هاى تفسير قرآن، دکتر محمد عليرضايياصفهانيو... .

[126]. ر.ك: روش‏شناسى مطالعات دينى، احد فرامرز قراملكى، ص 204.

[127]. البته براساس برخى از ديدگاه‌هاى هرمنوتيكى مثل شلاير ماخر (1834 ـ 1767 م) هدف تفسير كشف نيّت مؤلف است. اما براساس ديدگاه‌هاى ديگر هم‌چون هايدگر و بابنز اين‌گونه نيست. و نقش نيت مولف را كم كردند. ر.ك: درآمدى بر هرمنوتيك، احمد واعظى، ص 47 به بعد و كتاب نقد، ش 6 ـ 5، ص 59 به بعد و درسنامه روش‌ها و گرايش‌هاى تفسير قرآن، دکتر محمدعليرضايياصفهاني، ص 267 به بعد.

[128]. بحارالانوار، ج 91، ص 222 ـ 223.

[129]. باب استفعال براى طلب مى‏آيد.

[130]. بحارالانوار، ج 91، ص 256.

[131]. وسائل الشيعه، ج 5، ص 204.

[132]. نك: ميزان الحكمة، ج 3، ص 226 به بعد.

[133]. بحارالانوار، ج 91، ص 257.

[134]. نك: القواعد الفقهيه، آيت الله مكارم شيرازى.

[135]. ميزان الحكمة، ج 3، ص 228 و وسائل الشيعه، ج 4، ص 875.

[136]. همان، ج 3، ص 228.

[137]. (آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِن رَبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ كَلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَمَلاَئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِن رُسُلِهِ)بقره/ 285.

[138]. (هُوَ الأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ)، (حديد/ 3)

[139]. ميزان الحكمة، ج 8، ص 70 و بحارالانوار، ج 92، ص 15.

[140]. حجر/ 9.

[141]. نك: صيانة القرآن عن التحريف، آيت الله معرفت، سلامة القرآن من التحريف، دكتر نجارزادگان (فتح اللَّه محمدى)

[142]. قدر/ 1.

[143]. نك: الميزان، علامه طباطبايى، ج 20، ص 469.

[144]. نك: التمهيد، علامة محمدهادى معرفت، ج 1، ص 109 به بعد.

[145]. مثل تفسير «بيان المعانى على حسب الترتيب‌ النزول» از هويش 1355 هـ . ق 6 مجلد است و همچنين «تفسير الحديث» از محمد عزّه نابلسى 1400 هـ . ق كه از سوره حمد و بعد علق شروع مى‏كند تا آخرين سوره كه نصر است و 6 مجلد است.

[146]. ر.ك: التمهيد فى علوم‏القرآن، آيت الله معرفت، وپژوهشى در تاريخ قرآن، دكتر سيد محمدباقر حجتى.

[147]. ر.ك: همان‏ها.

[148]. نمل/ 30.

[149]. براى اطلاع بيش‌تر از مباحث فوق به كتاب‏هاى علوم قرآن مثل: التمهيد فى علوم القرآن، علامه معرفت و پژوهشى در تاريخ قرآن، دكتر سيد محمدباقر حجتى مراجعه كنيد.

[150]. بحارالانوار، ج 16، ص 58.

[151]. ابتر يعنى دُم بريده.

[152]. آل عمران/ 7.

[153]. شورى/ 11.

[154]. براى اطلاع بيش‌تر از اين مباحث به كتاب‏هاى علوم قرآن، مثل التمهيد فى علوم القرآن علامه معرفت و نيز كتاب علوم قرآنى ايشان (فارسى) مراجعه كنيد.

[155]. فتح/ 10.

[156]. شورى/ 11.

[157]. آل عمران/ 7.

[158]. قيامت/ 23.

[159]. انعام/ 103.

[160]. (مَا نَنَسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْهَا أَوْ مِثْلِهَا)(بقره/ 106)

[161]. ر.ك: نمونه، الميزان و تفاسير ديگر ذيل آيه 106 بقره.

[162]. ممكن است اينجا «او» را به صورت «واو» معنا كنيم بدين صورت كه اگر مثلاً در شرايط جديد آيه يا قانون يا شخصيتى بيايد نسبت به شرايط مكانى و زمانى جديد، آثار و فوائدى همانند مورد قبلى دارد، هر چند كه در شرايط جديد باز حكم دوم بهتر است. يعنى در شرايط جديد و شرايط قبلى ممكن است هر دو قانون نظم ايجاد مى‏كرد اما در شرايط جديد با توجه به شرايط صلح اين قانون بهتر از آن قانون جواب دهد. يعنى ممكن است يك حكمى، هم مثل قانون قبلى باشد، هم در شرايط جديد فوائدش بهتر از آن قانون باشد.

[163]. براى اطلاع بيش‌تر از مبحث نسخ به كتب علوم قرآن و نيز تفاسير قرآن ذيل آيه 106 بقره مراجعه فرماييد.

[164]. ر.ك: البيان، آيت الله خويى، مبحث نسخ.

[165]. الرحمن/ 13 و 16 و 18 و 21 و...

[166]. در يونس/ 48، انبياء/ 38، نمل/ 71، سبأ/ 29، يس/ 48 و ملك/ 24 آمده است.

[167]. تقسيم‏بندى‏هاى مختلفى كه ذكر شد هر كدام مى‏تواند براى هدفى خاص مثل راحت شدن قرائت و قرائت روزانه يا براى آسان شدن آدرس دهى در قرآن يا براى وصول و پيدا كردن سريع يك سوره يا آيه باشد.

[168]. مجله ركوع، تأليف واحد پژوهشى مجمع قرآن مشكوة، 1379.

[169]. ر.ك: التمهيد فى علوم القرآن، آيت الله معرفت، ج 1، ص 275.

[170]. بقره/ 281.

[171]. سيوطى، الاتقان، ج 1، ص 62 و مجمع البيان، ج 2، ص 394.

[172]. نك: التمهيد فى علوم القرآن، آيت الله معرفت، ص 275 به بعد.

[173]. نور/ 35.

[174]. نور/ 35.

[175]. بقره/ 257.

[176]. مائده/ 15.

[177]. انبياء/ 122.

[178]. صف/ 8.

[179]. احزاب/ 46.

[180]. ميزان الحكمة، ج 10، ص 229.

[181]. همان.

[182]. شورى/ 11.

[183]. الرحمن/ 26 و 27.

[184]. لقمان/ 34.

[185]. ر.ك: دکتر محمدعليرضايياصفهاني، پژوهشى در اعجاز علمى قرآن، ج 2، ص 522.

[186]. گاهى خبر داده‏اند فرزند داخل رحم، دختر يا پسر است ولى وقتى به دنيا آمده برعكس بوده و يا گاهى خبر مى‏دهند كه باران مى‏بارد ولى نمى‏بارد يا برعكس.

[187]. ر.ك: دکتر محمدعليرضايياصفهاني، پژوهشى در اعجاز علمى قرآن، ج 2، ص 520 به بعد.

[188]. (... أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنفَعَهُ الذِّكْرَى‏. أَمَّا مَنِ اسْتَغْنَى‏. فَأَنتَ لَهُ تَصَدَّى‏. وَمَا عَلَيْكَ أَلاَّ يَزَّكَّى‏. وَأَمَّا مَن جَاءَكَ يَسْعَى‏. وَهُوَ يَخْشَى‏. فَأَنتَ عَنْهُ تَلَهَّى‏)، عبس/ 1 ـ 10..

[189]. قلم/ 4.

[190]. عبس/ 3.

[191]. بقره/ 61 و آل‏عمران/ 21 و 112 و 181 و نساء/ 155.

[192]. براى مطالعه بيش‌تر در اين باره نك: تفسير نمونه و مجمع البيان، ذيل آياتى كه ذكر شد.

[193]. مائده/ 3.

[194]. آخرين حجى كه پيامبر انجام دادند.

[195]. غدير يعنى بركه‏ى آب.

[196]. مائده/ 3.

[197]. مائده/ 3.

[198]. ر.ك: الغدير، علامه امينى، احقاق الحق و...

[199]. خصائص اميرالمومنين على‏بن ابى‏طالب7، عبدالرحمن احمدبن شعيب النسائى، ص 32 و 85.

[200]. ر.ك: تفسير صافى، ج 2، ص 2 ـ 51. احاديثى را از ائمه اطهار و نيز از ابن عباس و جابر بن عبداللَّه انصارى در اين باره نقل مى‏كند.

[201]. مائده/ 67.

[202]. همان.

[203]. مائده/ 1.

[204]. ر.ك: صافى، همان.

[205]. نحل/ 44.

[206]. فضائل الخمسه، ج 2، ص 52 ـ 60؛ صحيح الترمذى، ج 2، ص 308 و الغدير و احقاق الحق و...

[207]. بقره/ 48.

[208]. بقره/ 255.

[209]. «إذن» يعنى اجازه قبلى و رخصت.

[210]. كافى، ج 3، باب من حافظ على صلاته او ضيعّها و بحارالانوار، ج 84، ص 241.

[211]. ر.ك: ميزان الحكمة، ج 5، ص 109 تا ص 126.

[212]. در سوره‏ طه آيه‏ 109 هم به اين مطلب اشاره شده كه (لاَّ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَرَضِيَ لَهُ قَوْلاً)بايد خدا راضى باشد و اذن بدهد كه شفاعت صورت بگيرد.

[213]. ر.ك: همان، ص 121 به بعد.

[214]. (قُل لِلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعاً)، زمر/ 44.

[215]. انبياء/ 28.

[216]. نجم/ 26.

[217]. كافى، ج 3، باب من حافظ على صلاته أوضيّعها و بحارالانوار، ج 84، ص 241.

[218]. (وَيَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ يَضُرُّهُمْ وَلاَ يَنفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا).

[219]. (مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ)، بقره/ 255.

[220]. واقعه/ 10.

[221]. «وَيَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ».

[222]. (مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِن ذَكَرٍ أَوْأُنثَى‏ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ)، نحل/ 97.

[223]. اخسئوا. (مومنون/ 108).

[224]. (يَاأَ يُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ وَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ)، بقره/ 21.

[225]. (الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِرَاشاً وَالْسَّمَاءَ بِنَاءً وَأَنْزَلَ مِنَ الْسَّمَاءِ مَاءً)، بقره/ 22.

[226]. ذاريات/ 56.

[227]. در روايت آمده: ليعبدون اي ليعرفون! يعني خداوند انسان‌ها را آفريد تا او را بشناسند و هنگامي كه او را شناختند او را بندگي و عبادت كنند و از بندگي غير او بي‌نياز شوند.

[228]. (إِلَّا مَن رَحِمَ رَبُّكَ وَلِذلِكَ خَلَقَهُمْ)، هود/ 119.

[229]. (الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ  أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً)، مُلك/ 2.

[230]. اين‌كه «ملاقات»‌چيست؟ بحث مفصلي دارد كه در اين مجال نمي‌گنجد، آيا مقصود ملاقات روز قيامت است، يا ملاقات شهودي و ديدن خدا با چشم دل است.

[231]. (اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَى‏ كُلِّ شَي‏ءٍ قَدِيرٌ)، طلاق/ 12.

[232]. همان چيزي را كه امام7در آن روايتي كه گذشت اشاره فرمود. (ليعبدون ¬ليعرفون)

[233]. بقره/ 156.

[234]. (أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثاً وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لاَ تُرْجَعُونَ)، مومنون/ 115.

[235]. (وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ)، ذاريات/ 56.

[236]. يس/ 60.

[237]. «الرحمن» يكي از نام‌هاي نيك الهي است و دلالت بر رحمت عام خداوند مي‌كند و نام خاص خداوند است. لذا نام «رحمن» براي افراد به كار نمي‌رود و معمولاً «عبدالرحمن» مي‌گذارند.

[238]. حج/ 73.

[239]. حج/ 71.

[240]. آل عمران/ 49.

[241]. «فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا»، (روم/ 30).

[242]. شمس/ 8.

[243]. يوسف/ 53.

[244]. (يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَى‏ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً)، فجر/ 27.

[245]. (الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ)، مومنون/ 2.

[246]. (وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ  مُعْرِضُونَ)، مومنون/ 3.

[247]. (وَالَّذِينَ هُمْ لِلزَّكَاةِ  فَاعِلُونَ)، مومنون/ 4.

[248]. (وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ)، مومنون/ 5.

[249]. (إِلَّا عَلَى‏ أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَكَتْ  أَيْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ)، مومنون/ 6.

[250]. (فَمَنِ ابْتَغَى‏ وَرَاءَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْعَادُونَ)، مومنون/ 7.

[251]. (وَالَّذِينَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ)، مومنون/ 8.

[252]. (وَالَّذِينَ هُمْ عَلَى‏ صَلَوَاتِهِمْ يُحَافِظُونَ)، مومنون/ 9.

[253]. مومنون/ 10.

[254]. (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ)، انفال/ 2.

[255]. (وَعَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ)، مائده/ 11.

[256]. (أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً)، انفال/ 74.

[257]. (لاَ يَتَّخِدِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ)، آل عمران/ 28.

[258]. نساء/ 162.

[259]. بقره/ 278.

[260]. توبه/ 111.

[261]. منافقون/ 8.

[262]. اعراف/ 179.

[263]. يونس/ 92.

[264]. (يَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِنَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ)، روم/ 7 و همچنين انبياء/ 1 و ...

[265]. (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَتُلْهِكُمْ أَمْوَالُكُمْ وَلاَأَوْلاَدُكُمْ عَن ذِكْرِ اللَّهِ وَمَن يَفْعَلْ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ)، منافقون/ 9.

[266]. مجادله/ 19.

[267]. (إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ)، مائده/ 91.

[268]. حجر/ 42.

[269]. (إِمَّا يَنْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ إِنَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ)، اعراف/ 200.

[270]. اعراف/ 201.

[271]. بقره/ 152.

[272]. احزاب/ 41.

[273]. بقره/ 221.

[274]. (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ)، احزاب/ 9.

[275]. يكي از نام‌هاي قرآن نيز «ذكر» مي‌باشد (إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ).

[276]. عبارت (أَفَلاَ تَعْقِلُونَ)؛ آيا انديشه نمي‌كنيد 13 بار در قرآن تكرار شده است.

[277]. اعراف/ 130.

[278]. طه/ 14.

[279]. عنكبوت/ 45.

[280]. بقره/ 165.

[281]. زخرف/ 67.

[282]. حشر/ 9.

[283]. بقره/ 83 و نساء/ 36 و انعام/ 151.

[284]. شوري/ 23.

[285]. فرقان/ 28.

[286]. (قُلْ إِن كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَاؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُم مِنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى‏ يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ)، توبه/ 24.

[287]. (لاَ تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ  أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ)، مجادله/ 22.

[288]. مجادله/ 22.

[289]. يوسف/ 87.

[290]. كهف/ 46.

[291]. (ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَيَتَمَتَّعُوا وَيُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ)، حجر/ 3.

[292]. نساء/ 118 و 119.

[293]نساء/ 120.

[294]«يا ايهاالناس إن أخوف ما أخاف عليكم اثنان اتباع الهوي وطول الامل» (نهج‌البلاغه، خطبه/ 28)

[295]سفينه البحار، جلد 1، ص 30 ماده أمل.

[296]. عن الكاظم7: مثل الدنيا مثل ماء البحر كلمّا شرب منه العطشان ازداد عطشاً حتي يقتله(بحارالانوار، ج 78، ص 311)

[297]. تواب صيغة مبالغه است يعني خيلي توبه‌پذير است.

[298]. (لاَ تَيْأَسُوا مِن رَّوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لاَ يَيْأَسُ مِن رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ)، يوسف/ 87.

[299]. «روح» در اصل به معناي «جان و نفس» است، به معناي رحمت و گشايش هم مي‌آيد؛ چرا كه انسان وقتي به مشكلات گرفتار مي‌شود و از مشكل نجات پيدا مي‌كند، روح و جان تازه‌اي در او دميده مي‌شود و گويا نفس او آزاد مي‌شود.

[300]. يوسف/ 87.

[301]. نساء/ 48 و 116.

[302]. فرقان/ 70.

[303]. البته ممكن است، مجازات‌هاي الهي از نوع قراردادينباشد.

[304]. البته اگر كسي موفق شود توبه واقعي (توبه همراه با اصلاح) نمايد و از طرفي هم تلاش كند تا اطمينان جامعه و اطرافيان را جلب كند خداوند رحمن هم در پرتو «نور توبه» موجبات خو‌ش‌نامي دوباره او را فراهم مي‌كند.

[305]. مائده/ 39 و طه/ 82 و مريم/ 60 و فرقان/ 70 و...

[306]. عن الباقر7: التائب من الذئب كمن لاذنب له. (بحارالانوار، ج 6، ص 41)

[307]. مگر در مواردي خاص كه بسيار نادر مي‌باشد.

[308]. (وَوَصَّيْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلَى‏ وَهْنٍ وَفِصَالُهُ فِي  عَامَيْنِ أَنِ اشْكُرْ لِي وَلِوَالِدَيْكَ إِلَيَّ الْمَصِيرُ)، لقمان/ 14.

[309]. بحارالانوار، ج 74، ص 68.

[310]. همان، ج 77، ص 144.

[311]. همان، ج 74، ص 49.

[312]. لقمان/ 15.

[313]. عنكبوت/ 8. و اسراء/ 23 ـ 24.

[314]. عنكبوت/ 8 و لقمان/ 15.

[315]. (مِن بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِي بِهَا أَوْ دَيْنٍ)، نساء/ 11 و 12.

[316]. اينكه چرا سهم هر كدام متفاوت است اين بحث ديگري است كه حكمت‌هايش در تفاسير آمده است.

[317]. ر.ك: توضيح‌المسائل مراجع‌تقليد و همچنين تحريرالوسيله امام خميني;، ج2، ص98 كتاب الوصية.

[318]. بقره/ 37، رعد/ 21 و 25، نحل/ 90.

[319]. عن النبي9: صنفان من اهل النار لم ارهما، قوم معهم سياط كاذناب البقر يضربون بها الناس، ونساء كاسيات عاريات مميلات مائلات، رؤسهن كأنسمة البخت المائلة، لايدخلن الجنّة ولايجدن ريحها...، صحيفه الرضا7، ج 3، ص 1680 و ميزان الحكمة، ج 2، ص 259.

[320]. همان.

[321]. ر.ك: شعراء/ 90، طلاق/ 4 و 5، نور/ 52.

[322]. توبه/ 20 و نساء/ 95.

[323]. در حقيقت قرآن، به زنان پيامبر توصيه مي‌كند كه در كوچه و بازار روان نشويد، چون ممكن است برخي افراد از حضور شما كه از خانواده پيامبر هستيد سوء استفاده بكنند و احياناً در مسائل سياسي و اجتماعي مشكل آفرين شود.

[324]. (وَلَن تَسْتَطِيعُوا أَن تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّسَاءِ وَلَوْ حَرَصْتُمْ فَلاَ تَمِيلُوا كُلَّ الْمَيْلِ)، نساء/ 129.

[325]. روم/ 21.

[326]. البته برخي از ‌صاحب‌نظران هم گفته‌اند، كه اين آيه با آيه 220 سوره بقره، كه ازدواج با مشركان را حرام مي‌كند نسخ شده است كه البته جاي بحث دارد.

[327]. صافي، ج 3، ص 416 ـ 417.

[328]. همان و اصول كافي، ج 2، ص 26.

[329]. فرهنگ خاص علوم سياسى، حسن عليزاده، ص 231.

[330]. واژه «هادو» از ريشه «هود» به معناى بازگشت به نرمى است. كه در معناى توبه به كار رفته است، سپس به دين موسى7گفته شده است و از اين روست كه پيروان او يهوديان ناميده شدند.

[331]. واژه «نصارى» از ريشه «نصر» به معناى يارى كردن است و به كسانى همچون حواريون، كه عيسى7را يارى كردند نصارى‏ گفته شد، سپس همه پيروان مسيح، نصارى و مسيحى ناميده شدند.

[332]. نمونه، ج 1، ص 284.

[333]. يعنى «من آمن باللَّه و...» قيد يهود و مسيحيان وصائبان است نه الذين آمنو (= مسلمانان) چون كسانى كه ايمان آورده‏اند نيازى به اين قيد ندارند. (نمونه، ج 5، ص 27)

[334]. البته برخى مفسران معاصر برآنند كه طبق متن آيه 62/ بقره نيز پلوراليسم ردّ مى‏شود، چون اهل كتاب با ارتكاب مواردى كه اسلام منع كرده است و با عدم اعتقاد به معاد واقعى، ملاك‏هاى اين آيه را براى نجات ندارند. (تسنيم، ج 5، ص 94)

[335].Saecularism.

[336]. فرهنگ اصطلاحات فلسفه و علوم اجتماعى، مارى بريجانيان، ويراسته بهاءالدين خرمشاهى، ص 87 و فرهنگ انگليسى، فارسى باطنى و آريان‏پور.

[337]. ر.ك: فرهنگ و دين، براين. ر. ويلسون، ويراسته ميرچا الياده، مقاله جداانگارى دين و دنيا، ص 124 و تاريخ فلسفه سياسى، بهاءالدين پازارگاد، ج 1، ص 276 و قرآن و سكولاريسم، محمدحسن قدردان قراملكى.

[338]. براى اطلاع بيش‌تراز مدل‏ها و شبهات سكولاريست‏ها ر.ك: قرآن وسكولاريسم، محمد حسن قدردان ‏قراملكى.

[339]. (اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَى‏ كُلِّ شَي‏ءٍ قَدِيرٌ)، طلاق/ 12.

[340]. اينكه سبع سموات را چطور معنا كنيم نياز به بحث مستقل دارد. ر.ك: پژوهشي در اعجاز علمي قرآن، دكتر محمد علي رضايي ‌اصفهاني، ج 1، ص 126 مبحث هفت آسمان و زمين.

[341]. سفينةالبحار، ج 2، ص 574، ماده نجم.

[342]. (خَتَمَ اللّهُ عَلَى‏ قُلُوبِهِمْ وَعَلَى‏ سَمْعِهِمْ وَعَلَى‏ أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ)، بقره/ 7 و هم‌چنين در آيات ديگري مانند بقره /20 و ... نيز آمده است.

[343]. (وَوَاعَدْنَا مُوسَى‏ ثَلاَثِينَ  لَيْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ)، اعراف/ 142.

[344]. (عَلَيْهَا تِسْعَةَ عَشَرَ)، مدثر/ 30.

[345]. (وَمَا جَعَلْنَا أَصْحَابَ النَّارِ إِلَّا مَلاَئِكَةً وَمَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ إِلَّا فِتْنَةً لِلَّذِينَ كَفَرُوا لِيَسْتَيْقِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ وَيَزْدَادَ الَّذِينَ آمَنُوا إِيمَاناً)، مدثر/ 31.

[346]. (أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى‏ تَقْوَى‏ مِنَ اللّهِ وَرِضْوَانٍ خَيْرٌ أَم)، توبه/ 109.

[347]. نام خيابان «جردن هاردن» مي‌باشد.

[348]. (أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلَي‏ شَفا جُرُفٍ هَارٍ).

[349]. فاطر/ 6.

[350]. يوسف/ 5 و اعراف/ 22.

[351]. نساء/ 38.

[352]. بقره/ 36 و ... .

[353]. بقره/ 268.

[354]. همان

[355]. بقره/ 275.

[356]. نساء/ 60.

[357]. نساء/ 119.

[358]. نساء/ 120.

[359]. مائده/ 90.

[360]. مائده/ 91.

[361]. انعام/ 43.

[362]. مجادله/ 19.

[363]. ناس/ 4 و 5.

[364]. فرقان/ 29.

[365]. نمل/ 24.

[366]. لقمان/ 21.

[367]. حشر/ 16.

[368]. اسراء/ 27.

[369]. فاطر/ 6.

[370]. ناس/ 1 ـ 6.

[371]. «و بگو پروردگارا! از وسوسه‌هاي شيطان به تو پناه مي‌برم»، مومنون/ 97.

[372]. «هرگاه قرآن تلاوت مي‌كني از شيطان رانده شده به خدا پناه ببر»، نحل/ 98.

[373]. «وهرگاه وسوسه‌اي از شيطان به تو رسد به خدا پناه ببر؛كه او شنونده داناست»، اعراف/200.

[374]. «(مادر مريم گفت:) او و فرزندانش را از شيطان رانده شده در پناه تو قرار مي‌دهم»، آل‌عمران/ 36.

[375]. در مورد نحوه پناه بردن به خدا در مباحث آينده بيش‌ترتوضيح مي‌‌دهيم.

[376]. اعراف/ 200.

[377]. (يَا أَبَتِ لاَتَعْبُدِ الشَّيْطَانَ إِنَّ الشَّيْطَانَ كَانَ لِلرَّحْمنِ عَصِيّاً)، (مريم/ 44) و (أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَن لاَّتَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌ مُّبِينٌ)، (يس/ 60).

[378]. آل عمران/ 36.

[379]. نحل/ 99.

[380]. نحل/ 98.

[381]. نحل/ 99.

[382]. نحل/ 100.

[383]. «قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ»، اعراف/ 12.

[384]. در مورد اين كه آيا «ذي القرنين» همان كورش بوده يا نه، نظرهاي متفاوتي مطرح است. (ر.ك: نمونه، ج 12، ص 542)

[385]. برخي اين سد را بر ديوار چين منطبق دانسته‌اند و بعضي گفته‌اند: اين سد همان سد «مأرب» در سرزمين يمن مي‌باشد. البته معلوم است كه اين دو، مصالحش از آهن و مس نيست بلكه از مصالح ساختماني معمولي ساخته شده است. (همان)

[386]. نمونه، ج 13، ص 503.

[387]. آيات 143 تا 150 سوره‌ بقره.

[388]. (وَمَاجَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنْتَ عَلَيْهَا إِلاَّ لِنَعْلَمَ مِن يَتَّبِعُ‌الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلَى‏ عَقِبَيْهِ)، بقره/ 143.

[389]. چند نوع نسخ داريم: گاهي نسخ آيه‌ قرآن به وسيله آيه‌ قرآن است، كه اين همان نسخ مشهور است و گاهي اوقات هم نسخ سنت به وسيله آيه‌ قرآن است. و اين نسخ از نوع دوم است. يعني سنت پيغمبر اكرم9اين بود كه به سوي بيت‌المقدس نماز بخوانند اما ناسخ اين سنت، يعني دستوري كه آمد و حكم اول را برداشت در قرآن در آيات مذكور آمده است.

[390]. (وَمِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ‌الْحَرَامِ وَحَيْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ  لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ إِلَّا الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِي وَلأُتِمَّ نِعْمَتِي عَلَيْكُمْ  وَلَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ).

[391]. بقره/ 150.

[392]. تعبير «نگاه به آسمان»، شايد به اين خاطر باشد كه «فرشته وحي» از طرف بالا بر او نازل مي‌شد وگرنه مي‌دانيم خداوند نه مكاني دارد و نه وحي او محل معيني. (نمونه، ج1، ص493).

[393]. همان.

[394]. امروزه يكي از مكان‌هايي كه حجاج را براي ديدن به آن مكان مي‌برند همين مسجد ذوقبلتين است كه داراي دو قبله است. البته در سال‌هاي اخير محرابي كه به طرف بيت‌المقدس بود را تخريب كرده‌اند و به جاي آن در بزرگي گذاشته‌اند. ولي هنوز اين مكان معلوم است و به عنوان يك مكان تاريخي تغيير قبله، در تاريخ اسلام باقي مانده است.

[395]. اتبعوهم باحسان دو گونه معنا شده است.

الف) از اصحاب اوليه در نيكي‌ها پيروي كردند. (باء به معناي في)

ب) از اصحاب اوليه به نيكي‌ پيروي كردند (باء به معناي مع)

ولي ظاهر آيه مطابق معناي اول است. (ر.ك: نمونه، ج 8، ص 100)

[396]. در علم رجال و درايه «تابعين» به كساني مي‌گويند كه بعد از پيامبر آمدند و اصحاب پيامبر را درك كردند و علوم اسلامي را گرفتند و وسعت بخشيدند. كه تا حدود زمان امام باقر(ع) را تابعين مي‌گويند و شامل طبقات بعدي نمي‌شود. ولي اصطلاح تابعين در آيه شريفه معناي عامي دارد.

[397]. شهرت اين موضوع در ميان دانشمندان اهل تسنن به حدي است كه جمعي از آن‌ها ادعاي اجماع و اتفاق كرده‌اند. (ر.ك: نمونه، ج 8، ص 103)

[398]. (وَمِمَّنْ حَوْلَكُم مِنَ الْأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ)، توبه/ 101.

[399]. علم و دين، ايان باربور، ترجمه بهاء الدين خرمشاهي، ص 130.

[400]. كتاب مقدس، سفر تثنيه، باب 34.

[401]. نحل/ 43.

[402]. نحل/ 43.

[403]. تفسير صافي، ج 3، ص 37.

[404]. جن/ 1.

[405]. اعراف/ 33 و عنكبوت/ 14.

[406]. ر.ك: التحقيق في كلمات القرآن الكريم، حسن مصطفوي، ج 14، ص 196، ماده «نفر».

[407]. «و (ياد كن) آن (مريم را) كه دامان (عفّت) خود را حفظ كرد و از روح خويش در او دميديم؛ و او و پسرش را نشانه‏اى (معجزه‏آسا) براى جهانيان قرار داديم»، انبياء/ 91.

[408]. «و (نيز) مريم، دختر عمران، كه دامان (عفت) خود را حفظ كرد و از روح خويش در او دميديم و كلمات پروردگار خويش و كتاب‏هايش را تأييد كرد و از فرمانبرداران [فروتن‏] بود»، تحريم/ 12.

[409]. نك: مجمع البيان، ذيل آيه 91/ انبياء.

[410]. نك: همان ذيل آيه 12/ تحريم.

سایت های مرتبط

ارتباط با ما

ایمیل: info@rezaeesfahani.com

Rezaee.quran@gmail.com

تلفن تماس:

1ـ  02537110251 از ساعت 8 الی 14

2. تلفن تماس و دورنگار: 02537734094 از ساعت 17 الی 20

آدرس:

1ـ قم، میدان جهاد، مجتمع آموزش عالی امام خمینی (ره)، ساختمان نبیین، دفتر مدرسه عالی قرآن و حدیث، از ساعت 8 الی 14

2. قم، میدان رسالت، بلوار سمیه، خیابان شهید رجایی، کوچه 4، پلاک 77، از ساعت 17 الی 20